۹ اسفند ۱۳۸۹

میگل دو اونامونو ۲



این هم قسمت دوم.
قسمت اول این دوباره خوانی در پست قبلی.

از کتاب واژهنامه عاشقانه اسپانیا
نوشته میشل دل کاستیو
ترجمه نیشابور

رئیس دانشگاه سالامانک شده، آنجا که زبان یونانی تدریس می‌کرد، جماعت دانشجویانی که شیفته شخصیت آشتی ناپذیرش شده بودند را جذب کرده، میگل دو اونامونو خود را در عزلتی سرفراز حبس ساخت، بیگانه با طغیان ایدئولوژی تمامیتخواه، جریحه‌دار از بالاگرفتن نفرت و خشونت. به دیده هزاران اسپانیایی، در هرج و مرجی که بعد از جنگ را فرا گرفت، چون یکی از این قصرهای مشرف به چشماندازهای کاستی، برج و باروی مغرورِ اندیشه‌ی آزاد بود. یکی از کسانی که از او تأثیر پذیرفت، ژوزه بر گامین از دوستان بونوئل و لورکا، در اردوگاه جمهوریخواهان، به قهرمان مسیحیتی شخصی که اصل و تبارش به اِرَسم بر میگردد، تبدیل شد.

هنگامی که جنگ آغاز کرد، اونامونو اول هواداریی بروز داد که واکنشی بود بر علیه مادیگرایی کمونیستها و مخالفت تند ضد روحانیت آنارشیستها، به نفع دعوی ناسیونالیستها. خیلی زود از خشم و غضب سرکوب و قتل و کشتار حالش به هم خورد و منقلب شد.
در جشن ۱۲ اکتبر ۱۹۳۶، پیلار باکره، صاحب اسپانیا، به دست فرانکیست‌ها، فرمانده ارتش ناسیونالیستها منسوب شده، مراسمی پر طمطراق در اولا مانگا دانشگاه سالامانگ در حضور دونا کارمن پولو فرانکو، همسر کودیو، نشسته ردیف نخست، برگذارشد. تالارِ وسیع پر بود، ژنرالها، افسرها، فالانژها، سفرا و وزرا عجله داشتند و همدیگر را در جو پر حرارت جنون آمیز هول می دادند. همان تاریخ برای برپایی جشن نژاد، برقرار شده به دست دولت بورگوس، انتخاب شده بود. نژاد نه به معنای زیست‌شناسانه آن بلکه در معنای اخلاقی و معنوی :فضایلی که اسپانیت را میسازند.

جای گرفته در سکو، درجُبه رومی قرمزش به حاشیه قاقم دوزی شده، رئیس دانشگاه، میگل دو اونامونو، با حال و هوایی خونسرد خطابه شعله کشیده سخنرانان را که پشت سر هم بر سکو میآمدند، گوش داده، مراسم را اداره میکرد.
غیر ممکن است که فضای نفرت و ددمنشی که در این تالار زیادی گرم حکمفرما بود را منعکس کرد. نوعی جنون از عموم بلند می شد.
هنگامی که ژنرال میلان استره، فرمانده هنگ، به منبر رفت، هیجانات در اوج خود بود، یک چشم و یک بازو و یک پایش را از دست داده و این نظامیِ با شجاعتی نامعقول، خود در هجوی تند انداخت و برای گرامیداشت و حدت ملی، به باسکها و کاتالان ها پرید و با رذالتی کریه ناسزاشان گفت. از جا در رفته، تهدید میکرد، آروغ میزد و تنها بازویش را بلند میکرد. دادو فریادها و دست زدن های دیوانهوار جواب فیلیپیک را میداد. جوانان فالانژیست بازوان برافراشته، ضرب می گرفتند: اسپانیای واحد! اسپانیای بزرگ!

رنگ باخته، چهره در هم رفته، انامونو گوش میداد بی آنکه بگذارد چیزی از احساسش بروز کند. آن زمان پیرمردی بود، پوست و استخوان، هیبت جغدی. با زحمت برخاست، منتظر ماند که همهمه ها و دادوفریاد خاموش شود. پشت شیشه های ضخیم عینکش، به جماعت بر افروخته نگاه کرد. وقتی سکوت برقرار شد، با آهستگی سخن گفت، با جدا کردن واژهها از هم.
« همه منتظرید که چه خواهم گفت. مرا میشناسید و می دانید که نمیتوانم سکوتم را حفظ کنم. موقعیت هاییست که خاموشی، دروغ گفتن است. چرا که سکوت میتواند تصدیق تفسیر شود. می خواهم چیزی به خطابه‌ی- اگر اینگونه بتوان نامیدش، ژنرال میلان استره، حاضر در میان ما اضافه کنم. از اهانت شخصیی که بر من وارد ساخت با شماتت باسکها و کاتالانها، سخنی نمیگوییم. خود من اهلِ بیلبائو و اسقف هم که او خوشش بیاید یا نه کاتالان است، از بارسلون....»
تشویشی غیر قابل باور در حضار منتشر شد. همه به هم نگاه میکردند، دونا کارمن پولو را سر به زیر، تحت نظر داشتند که دستمالش را با عصبانیت مچاله میکرد. سکوت سنگین شد، غیر قابل تحمل. غرشی شنیده شد. صدای حیوان آمد، آماده جهش، تا پاره کند گستاخی را که جرأت مقابله کرده بود، خرد کند. آنچه مانع میشد این پیرمرد بود در جبه قرمزش. نگاه افروختهاش پس پشت عینک نزدیک بینش، پابرجا بر سکو: جلالِ «دکور» بود، بیش از آن حضور بانوی اول بود که معذب، سر به زیر نگاه داشته بود. غرغر تمام شد. سکوت بازگشت. حضار در عصبیتی تحمل ناپذیر منتظر بود.
بدون شک در نهایت عصبانیت، ژنرال میلان استره بلند شد، تنها بازویش را بلند کرد و زوزه کشید: «زنده باد مرگ!»، که نام فریاد فاشیسم اسپانیایی نیست، بلکه نام هنگی که سرودش با این واژهها اغاز می شود: من عروس مرگم.
میگل دو اونامونو، که تکان نخورده بود، به ژنرال خیره شد، و با همان لحن آرام ادامه داد:
«فریادی بیمارگونه و تهی از معنی شنیدم. زنده باد مرگ! و من، منی که تمام عمرم پرداختن به نامتعارف هایی بوده که عصبانیت آنهایی را بر انگیخته که درکش نمی‌کنند، میخواهم بگویم در مقام خبره، که این «نامتعارف» بَربَر برایم منزجر کننده است. ژنرال میلان استره یک علیل است. بدون هیچ نیتی بیادبانه بگوییم. او معلول جنگ است. سروانتس هم همینطور بود. بدبختانه امروز زیادی علیل هست. بزودی بیشتر هم خواهد بود، اگر خدا به یاری ما نیاید. از فکر اینکه ژنرال میلان استره بتواند بنیان یک روان شناسی توده را مشخص کند، رنج میبرم. علیلی که عظمت معنوی یک سروانتس را ندارد، معمولا تسکینش را در قطع عضو اطرافیان خود، می جوید. این دانشگاه معبد ذکاوت و من کشیش بزرگ آنم . شمایید که به صحن مقدسش بی حرمتی کردید، شما غالبید چرا که نیروی خشن با شماست، اما قانع نخواهید کرد، چرا که منطق با شما نیست.
« ملاحظه می کنم که بی‌هوده است که شما را ترغیب به فکر کردن به اسپانیا کنم. تمام میکنم.»

در سکوتی برقرار شده، با زحمت از سکو پایین آمده، بازو به بازوی همسر کودیو تالار را ترک کرد. نه فریادی، نه نجوایی.
چندین بار در این واژه نامه، از شخصیت اسپانیا، واژههایی را نگاشتم: شجاعت، قهرمانی. با کیفر خواست مجلل اونامونو، با این جملات آکنده از شکوه انداخته به سوی جلاد، به قله این جسارت میرسیم که مرگ را در رفتاری با وقار و کرامت به بازی می گیرد. نه شجاعت بی شعور، اما قهرمانیی آرام و اندیشیده، قهرمانیِ ترز داویلا، ژان دو لا کروآ. سید کامپدور، المنصور، کورتِز. اعتراضات پر حرارت وجدانی بر افراشته، با تنها نیروی روح بر علیه نیروی خشن. ایمان معنوی گرا، تأیید کرامت انسان.

اگر از من بپرسند: کدام است اسپانیایی که شما دوست می دارید؟ پاسخ خواهم داد: آن اسپانیایی که مردی فرسوده از بیماری، پیچیده جبه اش، در مقابل دستهای بربر به خروش آمده، آخرین نیرویش را گرد میآورد تا فریاد بردارد، بیزاریش را از خشونت وحشی، ایمانش را به ذکاوت، نه انتزاعی و استدلالگر، بلکه متجسم، زندگی شده، آن ساعتی که در طغیان جنایت، وجدانی عزلتگزیده جرأت میکند به آرامی بگوید: نه!

اورتگا ای گاسه صلح را برد. پیروزی سیاسی را از آن خود کرد، بصیرت منورش بر دمکراسی فروغ انداخت. ۱۲ اکتبر ۱۹۳۶، میگل دو اونامونو، پیروزی قاطع دیگری را از آن خود کرد، آن روز ضربه شمشیری بر فرانکیسمی وارد آورد که میتواند قانونی و حتی مشروع باشد، اما تا نابود شدنش مهر بدنامی را خورده است. در چند جمله سرسختانه متراکم، رئیس دانشگاه سالامانک، قضاوتی بی تجدیدنظر را اعلام کرد، آنچه را که بربریت بی استعداد بوده و هست، به نام روح محکوم کرد. حیوان برنده شد، همانطور که پیرمرد اعلام کرده بود، اما با همان جراحت گشوده در پهلویش بالاخره مرد. خونی که به مدت نیم قرن ریخته شد، ذکاوت است.
از پا در خواهد آورد، سلطنت خواهد کرد، قانع نخواهد نه. میگل دو اونامونو مشروعیتی را که به مَنِشی زیادهخواه ادعایش را داشت از او ستاند، مشروعیت جان و روان را.

بعد از آن افتضاح، رئیس در آپارتمانش درحصر شد، به وسیله مشتی فالانژ نگاهداری شده، چند ماه بعد درگذشت.
بیفایده است که بپرسیم چه باعث مرگش شد. پاسخ را میدانیم: غم و بیزاری.

در ۱۹۶۵ به زحمت خارج شده از کابوس کودکی و نوجوانیم، به اسپانیا بازگشتم تا در دانشگاه سالامانک ثبت نام کنم، آنجا که کلاس های زبان یونانی باستان را دنبال میکردم. میخواستم در سایه اونامونو پناه بگیرم.
درسهایش در حافظهام خانه کرده. هر جملهاش تپش قلب مرا تقطیع میکند.

میگل دو اونامونو ۱



گاهی فکر میکنم که هیچ چیز شبیهتر به ایران از اسپانیای قبل از فرانکو و بعدش نیست. و باز قبل و بعدش.
با هم دوباره اولین قسمت میگل دو اونامونو را بخوانیم. با تذکر مکرر که این ترجمه فصلالخطاب نیست! گرچه وفادار است.
قسمت دوم را هم خواهم آورد.



از واژه‌نامه عاشقانه اسپانیا
نوشته میشل دل کاستیو به فرانسه
ترجمه نیشابور

«منم و بیان پیرامونم ، اندیشه حقیقت چون کشف، نظریه مفهوم...» - این حرف‌های قشنگ اورتگا ای گاسه که خود را روشنفکرِ یک دوران و یک محفل خوانده، اونامونو با غیظ جارو می‌کند. نه اینکه آن‌ها را باطل بداند، از آن‌جا که در ظاهر عینیت فلسفی‌شان، سدی واهی در برابر اضطراب و حظ خلسه‌آور زندگی بر پا می‌دارند.
عینیتی نیست هیچ ، همچنان فریاد می‌زند او . تنها ذهنیتی مخفی و محافظت شده پس پشت جوشن نظری. زیباترین نظام‌بندی، با کبریاترین و آرام‌ترین‌شان، تنها ادراک و بیان آدمی منحصر به فرد است.
شایستگی کانت‌یسم، برهان و حجتش نیست، انسان کانت است که اضطراب را در گذر بخش اول به دومِِ «نقد» افشا می‌کند، با اعتراف به اینکه فلسفه‌اش بدون عبور از اخلاق به باد می‌رود.
ایراد نیچه را به حساب خود گذاشته، خطاب به عقل‌گرایان و استبداد مزورانه‌شان، اونامونو با سماجت نشان می‌دهد که انسان یک بیماری‌ست.
تفکر، بیان کردن یا نهان کردن ِ اضطراب‌ِ چنبره زده بر زندگان است. ما سخن نمی‌گوییم، نمی‌نویسیم تا گفتگو کرده باشیم، واژه‌ای پلشت همانقدر که مضحک: وراجی می‌کنیم تا از اضطراب خویش فرار کنیم، برای دلداری و سرگرم کردن خود. ما در تهی دست و پا می‌زنیم. همانگونه هم به عشق پناه می بریم، این دل‌گرمی شبهه‌آور، اما چون زندگی‌ شده، راستین‌تر از شبهه‌ها همه.
کیشوت چیز دیگری می‌گوید به تاجران سر راهش؟ از آن‌ها خواسته است تا سوگند یاد کنند که دولسینه دو توبوسو از زیبایی، همه زنان را کنار می‌زند و آن‌ها با شیطنت جوابی دندان‌شکن داده‌اند که، دلشان می‌خواهد او را راضی کنند اما ندیده، قسم‌شان دروغ خواهد بود، مگر که او نقش‌چهره‌ای از بانویش نشان‌شان دهد، حتی به درشتی دانه گندمی اگر، و آن‌ها فوری شتاب کرده و سوگند یاد خواهند کرد. آن‌وقت، شهسوار با صورت غمین از آن بالا براندازشان می‌کند: دیگر چه مزیتی؟ با تحقیر به آن‌ها می‌گوید، آن را که عیان است چه حاجت به بیان است؟ ایمان است که از آن ها تقاضا دارد، نه تصدیق دفتردار را. با این پاسخ فوق‌العاده، عشق را در ناعقلایی قرار می‌دهد، که تمنای دوست‌داشتن است.

خانواده ای که میگل دو اونامونو به آن تعلق داد، خانواده پاسکال است و نیچه و کیرکگارد - که خوانده است و بر آن تأمل کرده‌است و تا یاد گیری زبان دانمارکی هم رفته است که فهم متون را عمق بخشد.
اندیشه‌اش، حسش بیش از اندیشه، این نقد بی‌رحمانه و مستحکم عقلانیت است. انسان‌ها، با غیظ می‌کوبد، با منطق نیست که زندگی می‌کنند. از زندگی لنگ‌شان می‌زیند، نگران و جویده و خورده از واهمه مرگ. زندگی عقلایی نیست. نه این است و نه آن. در تپشش به خود بسنده‌است، داستایوفسکی، استاد دیگر اونامونو، در اصطلاحی متناقض فشرده‌اش کرده است: زندگی زنده، خلاف منطق، زاینده مرگ.

حیات‌گرایی را که مشخصه اسپانیاست باز می‌یابیم. اونامونو ضد اورتگا ای گاسه است، زوزه ترس، تأیید اراده‌ای شورانگیز که مرگ را رد می‌کند.
نفوذ و تأثیرش عظیم بود و هست. کمتر اسپانیایی‌ست که او را نخوانده باشد، همه از او نقل قول می کنند. مقیمِ پنهان‌ترین اندیشه‌هاشان است. کلامش در رگ هایشان می‌دود، در بطنشان خود را مخفی می‌کند.

کاتولیک؟ گفته‌اند او را و تکرار می‌کنند، گاهی با«مسیحی» نگاشتنش، تصحیح می‌کنند، چیزی را که درست‌تر به نظر می‌رسد. از دیدگاهی اکیدا جزمی، اونامونو ارتداد را لمس می‌کند. نزد او هر دینِ فقاهتی ناهنجاری ست، دخول عقل در اسرار.
آنچه از نظر او مسیحیت را جدا می کند، تجسد است. خدا زندگی آدم‌ها را برگزید، پس مردن را، چرا که مرگ بیماری جبر ماست. آنچه خاصه عظمت مسیحیت را شکل می‌دهد، رستاخیز است. دو کلمه، تجسد و معاد، خارج از هر منطقی، هر چقدر که راز زندگی دست نیافتنی باشد. نه جزم و نه اخلاق، مسیحیت نزد او در تجربه این راز مضاعف خلاصه می‌شود.

به طور طبیعی، اونامونو به ایمانی روحانی که از اثبات خدا در می‌گذرد، می‌رسد، دلایلی که داده‌ می‌شود در نظرش خنده‌دار و مضحک‌اند، وثیقه‌ای به دیکتاتور علم‌گرا و عقلایی واگذار شده. توما دکن قدیس را ستایش می‌کند، تلاش قهرمانانه‌اش را برای عَلَم کردن این بنای استدلالی، «دیوان»، در مقابل اتهام‌ها و مخالفت‌ها، در می‌یابد، اما در آن عکس‌العمل دفاعی می‌بیند. ایمان اثبات نمی‌شود، بی‌دلیل است، آزموده می‌شود.

اینگونه به آن کیشوت‌یسمی که قبلا مطرح کردم می‌رسد، اوج تأیید و تصدیق حیات‌گرا. آنچه در کیشوت ستایش می‌کند، دیوانگی اوست. شهسوار غمین‌چهره، واقعیتش را خلق می‌کند، آن را می‌آفریند تا کمال قهرمانانه اوهامش را زندگی کند.
اونامونو از خلال کیشوت، به این ارتداد نهایی می‌رسد، ارتداد داستایوفسکی، فریاد می‌زند مهم نیست که خدا وجود دارد یا نه. شاید ما می آفریمش، اما این آفرینش شهادتی ست به نیاز هر انسان به اصل متعالی، برافراشته بر علیه اضطراب مرگ. چرا که ما بیمار مرگیم، ما در خود احتیاج نامیرای نامیرایی را حمل می‌کنیم. این احتیاج است که تمدن را می‌سازد، هنر، و همه شاهکارهایی که بشریت عَلَم می‌کند چنان‌که همانقدر اعتراض و التماس.
« اگر به من ثابت کنند همانقدر مطمئن که دو به علاوه دو می‌شود چهار، که مسیح هرگز وجود نداشته است، که خارج از حقیقت است، مسیح را به جای حقیقت بر خواهم گزید» - این دستور داستایوفسکی را، اونامونو از آنِ خویش می کند. اما مؤلف برادران کاراموزف در همان نامه، با یادآوری این‌که فرزند زمان است آغاز می‌کند، یک شکاک، یک ندانمگرا، و تا وقت مرگش باقی خواهد ماند، تا آنجا که مسئله مطرح باشد هنوز: ایمان بی ایمان وجود دارد؟ اگر آری، دقیقا چه معنی می‌دهد؟
اونامونو به داستایوفسکی پاسخ می دهد: می ماند نیاز به خدا، همان عطش فروکش نکرده جاودانگی. بیش از واقعیتی تاریخی یا فلسفی، مسیح الگویی آٍرمانی‌ست، عالی ترین چهره آرزوهای ما.
حدس می‌زنیم آنچه را که در نظرش، مسیح را به کیشوت نزدیک می‌کند. هر دو به سخره گرفته شده، دست انداخته شده، کشته به دست مردمان منطقی.
نزد اونامونو، کیشوت ندا و دعوتِ اسپانیایی را تجسم می‌بخشد و نمادینه می‌کند که نگاهبان توقع و مطالبه اندیشه است و برتری‌اش بر هر واقعیت مدعی عینی بودن، در دنیایی که به دست ماده‌گرایی و فن‌آوری پست شده‌است
اونانومو متولد بیلبائو ست، اما این باسک کاستیان ترین کاستیان است، عاشق این دشت ها، این مناظر فراخ ، شهرهای مغرور، شیدای این روح بی باک، نگاشتن این‌که بیسکه روان کاستی ست چرا که هرگز مسلمانان زمینش را به پا نساییدند.
casta، castizo، casticisme به دور این واژه‌ها که کاستی را خلاصه می‌کند، اونامونو، گوناگونی‌های نازک را شاخ و برگ می‌دهد.
شاهکارش، سنگ بنای اندیشه پر تنش و مضطربش، در عنوان با شکوه «احساس تراژیک زندگی»، تمام فلسفه کاستی را گنجانده‌است. اونامونو، همان‌که ژان کاسو، اسپانیای واقعی خوانده، است، آنطور که فتوحاتِ آن را دوباره ساخته است.
مرد شخصیت دشواری داشت. ناخشنود از دنیا و خویش، نه در رفاه و ناراحت زیست.
جمهوری‌خواه تحت سلطنت آلفونس سیزدهم، به پاریس تبعید شد. از فرانسه و از روحش، تقریبا چیزی نفهمید، شاکی از سبکی متفکرانش، از گدامنشی خرده بورژوازی، از رضایت ابلهانه‌شان. می توانست آن روی شخصیت فرانسه را مشاهده کند، آنِ رمبو و بودلر. آویخته به پاسکال، که همچون استثنایی گرفته بود، هیچ ندانست از jansénistes ،port- royal، و بنیانگذار trappe، و تمام گروه عارفان . به کشورش بازگشت، متقاعدتر از همیشه به ویژگی سازش ناپذیر اسپانیا. « ما افریقایی هستیم»، خوش‌مزگیی که انداخت.
بی‌نظمی و خشونتی که تکبیر جمهوری را به همراه داشت از نظام بیزارش کرد. اعلامیه های رؤسای جمهور، ازنا در رأسشان، به خاطر ضد روحانیت بودن ابتدایی و از کوره دررفتنها، به عصیان وامی داشتش. افراط آنارشیست‌ها، آتش زدن کلیساها، حرمت شکنی، کشتار کشیش و خواهران روحانی، غضب‌ها این مسیحی را به هراس می‌افکند.
پسِ پشت مارکسیست، مذهبی متعصب و ناشکیبا را با جنایاتش، به فراست دریافت، پس پشت فاشیسم و نازیسم هم، بت‌پرستیی پوچ‌گرا و مخرب.
ادامه دارد

۶ اسفند ۱۳۸۹

یا بن علی یا بن لادن




از تونس تا مصر و یمن و لیبی تا ایتالیا، چند وقت دیگر هم اینجا، فرانسه شعار کرامت انسانی می‌دهند. کم کم نوبت اسرائیل هم باید برسد. واژه معادلش را در هر زبانی دارد.
امروز مردم مصر گفتند که نه ما نمی‌آییم نماز جمعه، شما بروید نمازتان را بخوانید، ما بعد از نماز جمع می‌شویم. شعار می‌دادند، نه مذهبی، نه نظامی، مدنی ، مدنی. در لیبی هم گفتند بعد از نمازمی‌آییم.
زمزمه‌های نبرد در تریپولی به گوش می‌رسد. می‌گویند چند محله آزاد شده است.

پاک آبروی غرب رفت. وزیر امور خارجه فرانسه رو دستشان مانده‌است. اصلا دیگر سیاست بی سیاست. تعطیل. تنها اقتصاد و بیکاری و انتخابات آینده. قذافی را دعوت کرده‌بودند تا با او چند قرارداد امضا کنند و اسلحه بفروشند و اندکی ایجاد کار بکنند و آمار رشد را ببرند بالا و بزنند بر سر رقیب در انتخابات. برلوسکنی تلفن زده به قذافی که ما به مخالفین شما اسلحه نداده‌ایم. عکسش را هم چاپ کرده‌اند که دست قذافی را می‌بوسد.
پریروز همه وحشت کرده بودند که اگر نفت قطع شود، اگر آوارگان به ایتالیا و فرانسه سرازیر شوند و اگر القاعده به جایش بیاید؟ پس آن های و هوی‌تان چه شد؟ همین‌طوری قذافی و باقی، غرب را نگاه داشته بودند و غرب آن‌ها را. می‌گویند غرب تا دو بیشتر بلد نیست حساب کند. یا بن علی یا بن لادن. آقای برنارد هانری لوی هم همین را می‌گفت. دوستانش هم همین را می گفتند. آقای دوست ِ سکینه آشتیانی، این روزها اصلا خبری از خود نمی‌دهد. اصلا از روشنفکرانی که معمولا هر روز سنگ حقوق بشر را به سینه می‌زنند، خبری نیست. متعجب و حیران‌مانده‌اند. این آقای برنارد هانری لوی اولین روزی که سبزها در فردای انتخابات ۸۸ به خیابان آمدند، سبزهای پاریس را می‌گویم، زودتر از آن ها در خیابان بود.
امروز اهالی لیبی جمع شده‌بودند جلوی سفارت لیبی و می‌خواستند که سفرات استعفا دهد. استعفا داد. از برنارد هانری لوی و دوستانش خبری نبود.
پزشک متخصص بیهوشی در بیمارستان، امروز صبح از لیبی آمده بود. می‌گفت شاید برای غربی فهمش دشوار است، اما آن‌ها آماده مرگ هستند. برای دو چیز حاضرند بمیرند، مذهب و آزادی.

سال‌ها و سال‌ها غرب چنین وانمود که دین و آزادی کنار هم قرار نمی‌گیرند. که دین‌دار، دنبال آزادی نمی‌رود. و مسلمانان چون دین‌دارند، آزادی نمی‌خواهند. مردم لیبی به دین قذافی هم باور نکردند. دین خودشان را نگاه داشتند و آزادی را در دلشان.
کسی دیگر جرأت نمی‌کند از خطر اسلام‌گرایی بگوید. نتیجه این رستاخیز این شد که حالا غرب، عرب را طور دیگری نگاه می‌کند. نه اینکه خطرش نباشد، یا اسلام‌گراها منتظر فرصت مناسب نیستند. نه، باعث شده که غرب به اعدادی بیشتری برای شمردن رجوع کند. غیر از بن لادن و بن علی، به قول گدار در پاسخ به برنارد هانری لوی- در دروس سینما، غیر از میدان و پشت میدان، پشت ِ پشت میدان هست. تمدن این «یا» آن فرو ریخته است و آدم‌هایش عجالتا خودشان را پنهان کرده‌اند.
مردم خودشان راهش را پیدا می‌کنند. اگر انقلابشان را ندزدند.
میدان التحریر چه آسان بود و میدان سبز چه سخت.

منظور میدان سبز تریپولی‌ست.

.

اولی و دومی



اولی را که شنیده بودید
دومی را چی؟
شاید هم اولی دومی‌ست.

۳ اسفند ۱۳۸۹

استقلال



قذافی مستقل بود، خیلی هم مستقل بود. به لباسهایش نگاه کنید. شبیه هیچکدام از دیکتاتورها نیست! آمده بود فرانسه مهمان سارکوزی. دو سه سال پیش. در یکیاز باغها چادر زد و خوابید. رفته بود ایتالیا، دو سال پیش، همه اعضای مجلس را منتظر گذاشته بود، معلوم شده بود، یا گفته بود که نماز میخوانده است. با اذان ظهر. از عربها دست کشید. به افریقا روی آورد. به تنهایی همه تناقضات را در خود داشت.

ده سال پیش در ایران یکی از بستگانم مدافع حکومت به من میگفت، ما مستقل هستیم، وقتی بر روی صندلیهای ناراحت خانه مادرم نشسته بودیم، ناراحت و زراندود. و یکی دیگر از بستگانم، میگفت ما که جز دین چیزی نداریم، نفت هم تمام خواهد شد.
من که جز در یزد، در خرابات یزد استقلال ندیدم. تنها در یزد بود، در معماریش، در شهرسازیش، در رنگ خاکش، در قناتش، در پیرمردی که بر زمین نشسته بود و سبد میبافت و مهربانی. اما همه اینها متعلق به گذشته بود. شهر فردای زلزله را میمانست. نیمه ویران.

فیل مولوی



اگر صحبت‌های این نماینده رهبری در سپاه را خوانده باشید مثلا آنجا که می‌گوید:

«سپاه یكی از مهم‌ترین و حساس‌ترین نهادهای برخاسته از انقلاب بوده است و هست كه با دیگر نیروهای مسلح تفاوت ماهوی دارد. معمولا نیروهای مسلح برای پاسداری از مرزها و استقلال و تمامیت كشور شكل می‌گیرد، ولی سپاه یك ویژگی به خود گرفت و آن ، پاسداری از انقلاب است همین رسالت موجب شد كه امام از همان روزهای اول تصمیم بگیرند، نماینده‌ای را از بین روحانیون معتمد برای این مجموعه انتخاب كنند.»، نشان می‌دهد که هر ایرانی ظرفیت ضد انقلاب بودن و شدن را دارد، آنجا که می‌گوید:

«فتنه ٨٨ اولین و آخرین فتنه نبوده است و پس از انقلاب با فتنه های مختلفی نظیر جریان نهضت آزادی و جبهه ملی ، فتنه بنی‌صدر و منافقین، فتنه بیت منتظری و مهدی هاشمی و عصر اصلاح‌طلبان مواجه بوده‌ایم و همه اینها حلقه‌هایی بود كه با هم ارتباط داشت. در حوادث سال گذشته عناصر اشرافی ، سكولارها، لیبرال‌ها در كنار ارتجاع عرب و نیز آمریكا و اروپا حضور داشتند و در واقع چپ‌ترین چپ‌ها تا راست‌ترین راست‌ها یعنی از مجاهدین خلق تا لیبرال‌ها به همراه بهایی‌ها در یك جبهه در تقابل با انقلاب حاضر بودند.» و نشان می‌دهد که اسرائیل و امریکا و بیگانه بیشتر، در خود و داخل هستند. ارتش تنها از مرزها و استقلال کشور دفاع می‌کند، سپاه از انقلاب. و از آنجا که انقلاب مرز ندارد، محدوده جغرافیایی نیست که مرز داشته باشد، عینیت نیست، رویدادی‌ست اتقاق افتاده در حدود سی سال پیش. فیل مولوی ست. هر کس به ظن خود یارش می‌شود.، سپاه فیل‌بان است، فیل‌بان فیل مولوی. انقلاب هم که زبان ندارد خودش حرف بزند. «بنیانگذار»ش هم که دیگر نیست. دوستان و پدران انقلاب هم که در زندانند و در حبس و خلاصه دهان بسته. حالا هر کس می‌رود در آن تاریکی و به یک جای آن فیل دست می زند. مهم آن تاریکی‌ست. مهم تاریکی‌ست. در حالی که مرزهای ایران، مرزهای ایران است. در روز روشن و در تاریکی در هر نقشه‌ای امروز در دنیا، حدودش مشخص است.

میر حسین هم آمده بود انقلاب را از تاریکی در بیاورد. اما عده‌ای، که حالا تعدادشان هم می‌تواند زیاد باشد، از نور خوششان نمی‌آید، آنها در تاریکی رشد می کنند. گیاهانی عجیب هستند که در تاریکی رشد می کنند. به نظرم آن ها را گیاه نه و چیزی دیگر می‌نامند.

فتنه ۸۸ اولین فتنه نبوده است و آخرین هم نخواهد بود. از اول انقلاب هم پر از فتنه بوده‌است. پس سپاه به وجود آمده است، یعنی سپاه نیروی مسلحی‌ست در برابر هر ایرانی. و چون در هر ایرانی ظرفیت ضد انقلابی و فتنه‌گری هست، پس سپاه تا آخرین ایرانی از انقلاب دفاع خواهد کرد. و چون خود سپاه از نیرویی داخلی و ایرانی ساخته شده‌است، یا یک روز همه مردم به نیروی سپاه می پیوندند وسپاهی می‌شوند، یا سپاه مجبور می‌شود میان خودش و انقلاب یکی را انتخاب کند، تازه من این را نگفتم که چه قطب‌نمایی انقلاب را به سپاه نشان خواهد داد. یعنی باید دید ، البته آن‌روز دیگر کسی نمانده است که قطب نما و سپاه را که تک و تنها مانده‌اند ببیند.

صحبت‌های این نماینده رهبری در سپاه، از آن سفره‌های رنگین است که خوراک فراوان دارد. پر برکت، ماشاءالله.

۲۹ بهمن ۱۳۸۹

ده بار از آن راه بدان خانه برفتید




یک‌بار از این خانه براین بام برایید
آن خانه لطیف است، نشان‌هاش بگفتید
از خواجه آن خانه نشانی بنمایید

ادامه این رشته دراز



۱۱- خیلی احمقانه و خطرناک است- البته در درجه اول برای خود نظام، که می‌خواهند ارتباط سران فتنه را با تنه آن قطع کنند. ریشه که سرجای خودش باقی می‌ماند و از همان آب و خاک روزی می‌گیرد. آن‌وقت تنه هزارتا شاخه می‌دهد. آن سرها را هم قطع کنند. باز هر کدام هزار سر می‌شود. و
بهتر است دست پسران در دست ِ هنوز پدران باشد. برای خودشان بهتر است.
۱۲- این هم حرف‌هایی‌ست. برای خودشان.

این رشته سر دراز دارد



۱۰- مصباح یزدی افزود: امروز مقام معظم رهبری به اندازه میلیاردها دلار برای ما ارزش دارد.
پول ایران دلار شده‌است و من خبر ندارم؟

از یک تا



۱- لوموند می‌گوید: انقلاب‌ها را با ما مستقیم دنبال کنید. سرم گیج می‌رود.
بی‌جسم از پادر می‌آیم.
۲- امروز صبح می‌گفتند: اوباما با خونسردی بی‌نظیری همراهی می‌کند.
۳- سین خدا را روزی پی‌برد که نشسته بود و پلی‌مُبیل‌هایش را، عروسکان را، لعبتکانش را جابه‌جا می کرد، حرکت می‌داد. خودش به من گفت.

۴ـ نه، من فکر نمی‌‌کنم که انقلاب‌ها را کسی راه‌می‌برد. عده‌ای حتی خشک‌سالی بزرگ را در بروز انقلاب فرانسه مؤثر می‌دانند.
۵- وبلاگ‌نویس باید آدم تنهایی باشد. نوشتن امری تنهاست. تک و تنها.
۶- البته انقلاب را می گویند باید دعوی تغییر دنیا را داشته باشد. پیامی عالم گیر و عالم گیرانه داشته باشد.
۷- اقای قالیباف گفته‌اند نامحرمان انقلاب. یعنی انقلاب به عده‌ای نامحرم شده‌است. یعنی قبلا همه در حرم سرا بودند. حالا یک عده‌ای از حرم آمده‌اند بیرون. یعنی انقلاب مردی بوده‌است و باقی زنانی که به ایشان محرم بوده‌اند. حالا بعضی از این زنان از جمله میرحسین نامحرم شده است به این آقای انقلاب. البته من تلاش خود را می‌کنم تا بفهمم.
۸- مثل اینکه در نماز جمعه گفته‌شده است چرا مردم را برای اربابتان می‌کشید؟ برای ارباب نکشید. بی ارباب بکشید. در راه خدا بکشید.
۹- اقای سردار نقدی گفته‌اند:«دولتمردان كشورهاي استكباري نباشند، خيلي از مفاسد در جامعه رخت بر مي‌بندد؛ مثل روزي كه شاه رفت، مشروب فروشي و كاباره‌هاي فساد جمع شدند و البته اين محدود به ايران هم نخواهد بود چرا كه در ديگر نقاط جهان نيز چنين اتفاقي روي خواهد داد.»

۲۸ بهمن ۱۳۸۹

کمال فقر



فقر من کامل نیست
مرا کم دارد

آنتونیو پورکیا
ترجمه نیشابور

زهرغبار که آواز های‌وهو شنوی





بدان که ذره من اندر آن غبار بود

از قلب و از میدان انقلاب



قلب یعنی قلب! تقلب از قلب می‌آید. قلب یعنی گرویدن و تغییر و واژگونی، آن روی چیزی. انقلاب از قلب می‌آید.
قلب یعنی درون و هسته و مغز و گوهر. قالب از قلب می‌آید. مقلوب یعنی وارونه شده، واژگون. منقلب هم.

آیت‌الله جوادی آملی خاطرنشان كرد: انبیای الاهی معدن‌شناس و معدن‌كاو هستند، معدن‌ها را به درستی شناسایی كرده‌اند و البته آن را به ما نشان داده و گفته‌اند كه این گوهرها از در درون شما برمی‌خیزد.

وی با بیان این‌كه اهل بیت‌(ع) میدان انقلاب هستند، كارشان اصاله قلوب است، در میدان انقلاب می‌شورانند و میدان انقلاب هم گفتار ائمه اطهار(ع) است از طلاب علوم دینی خواست كه به گفتار بزرگان رجوع كنند و گفت: اكنون بسیاری از ذخایر انقلاب را كنار گذاشته‌ایم و گوشه‌ای از آن را كه نصوص است، گرفته‌ایم، در حالی‌كه راه نوآوری رفتن به میدان انقلاب است.

این مدرس خارج فقه حوزه علمیه قم با اشاره به این‌كه دستورات فقهی مقطعی است و بالاتر از آن قواعد فقهی و عمیق‌تر قواعد اصولی قرار دارد، درباره بی‌توجهی به قواعد عقلی فلسفی كه به مراتب بالاتر از قواعد نام‌برده هستند و متأسفانه در حوزه‌های علمیه خاك می‌خورند، هشدار داد. تمام مطلب

رسیکلاژ در رسیکلاژ



این‌ مطلبک را یک سال و نیم گذشته نوشته بودم. هیچ چیز دورریختنی نیست در چرخه‌ی......

رسیکلاژ
آقای علی لاریجانی درست بعد از وقایع انتخابات گفتند ایکاش و ایکاش و بعد هم گفتند که منافقین را زنده نکنید، که آن‌ها پژمرده‌اند. و امروز بعد از سه ماه برادر ایشان، آن یکی که نامش جواد است گفته‌اند یعنی میر حسین را به رجوی تشبیه کرده‌اند و از منافقین کنار صهیونیسم نام برده‌اند. حالا معلوم نیست چرا برادر اول به برادر دوم تذکر نمی‌دهد که منافقین پژمرده اند، برادر جان آن‌ها را زنده نکن. شاید هم برادر دوم می داند همچون برادر اول که منافقین پژمرده اند، اما در چهار‌چوب برنامه «رسیکلاژ» پژمرده را طراوت می‌بخشد و دوباره آن را مورد استفاده قرار می دهد. در کل دنیا باید از ایران یاد بگیرد که چگونه دور انداخته را دوباره مورد مصرف قرار دهد، همان «رسیکلاژ» غربی‌ها.
البته این امر استقلال برادران را هم ثابت می کند.
حالا البته بعضی ها از خودشان هم مستقل می شوند.

بیگانه



یک چیز را اما می‌دانم - در ادامه مطلب قبل، و وابستگی به بیگانه، می‌خواهم بگویم که از اول، بر ستونی کج برپا شده است این استنباط از بیگانه. بیگانه قبل از اینکه امریکا یا اسرائیل باشد در ایران، قدرت‌هایی هستند که از کله سیر تا پاپوش مردم را تآمین می‌کنند. بیگانه اسم عام است و امریکا اسم خاص. بیگانه یک معنی دارد و امریکا هزار معنی. امریکا همه جا و همه‌وقت امریکا نیست. امریکا می‌تواند از خودش خالی شود. من حالا با این هم کار ندارم که در پس پشت این شعارها عده‌ای در پی آشتی با امریکا، همان اسم خاص هستند. اما بیگانه، اسم عام، همیشه بیگانه است. هر کاریش بکنید بیگانه است. آن که حبه‌های سیر چینی را از هم باز می‌کند و له می‌کند و داغ می‌کند و بر کشک بادمجانش می‌پاشد و آنکه پایش به چرم و ناچرم چینی لمس می‌شود و لمس می‌شود، آلوده بیگانه است. او که نمازش را در سجاده بیگانه می‌خواند با بیگانه یگانه می‌شود. امریکا اسم خاص باقی می‌ماند، اسمی که به هزار صفت نامیده می‌تواند شد. هزار صفت ضد و نقیض. بیگانه است که همیشه بیگانه خواهد ماند و هر روز و هر شب در جسم و کالبدی فرو خواهد رفت. امریکا یک مترسک است و برای ترساندن، بیگانه یک واقعیت است و واقعیتی با هزار و یک چهره. هر کس، همانطور که هر سرزمین در هر زمان متغیر، بیگانه خویش را دارد.

روشن‌تر شدن


این هم استدلالی‌ست! به نظر می‌رسد که نتیجه رویداد اخیر روشن‌تر شدن مواضع است. اینکه کدام درست می گویند در اینجا مسئله من نیست. اما دو بینش خود را نمایان‌تر کرده‌اند. من حتی نمی‌دانم آیا روشنی خوب است یانه. یا بهتر است که آب همیشه گل‌الود باشد.

از سخنان آقای ابطحی:
- نسلی كه انقلاب اسلامی را به وجود آورده است، وقتی مشكلات را می بیند، حتی اگر نسل های بعد بخواهند انقلاب جدیدی بكند، نمی توانند و حق ندارند كه به عنوان شریك آن نسل خود را قلمداد كنند. انقلاب اسلامی ثمره تلاش نسل ما است. خوبی و بدی آن را باید نسل ما بپذیرد و اگر میتواند بدی‌ها را اصلاح كند. فرصت طلبانه‌ترین كار این است كه نسل انقلاب 57 خود را رهبر و شریك نسلی بداند كه احیانا خواست‌های متفاوتی دارند. بی‌شك كسانی در جامعه هستند كه یا اصل انقلاب اسلامی را قبول ندارند و یا مبانی اساسی آن را، اگر با این نسل بی رودربایستی حرف بزنیم و با آنان صادق باشیم باید با صراحت به آنان بگوئیم كه نسل ما انقلاب كرد و برای حفظ آن تلاش كرد و علیرغم اعتراض به شیوه‌های اجرائی از مبانی آن دفاع میكند، ایستادن در جایگاه رهبری كسانی كه به هر دلیل این مبانی و یا اصل انقلاب را نمی خواهند از سوی معتقدان به حفظ نظام هم ظلم به نفس است و هم ظلم به آنها.

5- در صورت شفاف نبودن مواضع ما و به خصوص با توجه به تجربیات گذشته، در وضعیت موجود، استفاده ابزاری از این نسل و قربانی كردن آنان كه خواست‌های متفاوتی دارند و در پرده ابهامی كه ما به وجود می آوریم، گمان میبرند خواست مشتركی با ما دارند، خیانت نابخشودنی محسوب میشود و جامعه جوان كشور را به یاس تاریخی بی دلیلی میكشاند كه صدها برابر از خواست های مقطعی ما برای این نسل دردناكتر است. فراموش نكنیم كه نسل جوان در آغاز زندگی است و مثل ما در بخش پایانی زندگی قرار ندارد و حق دارد كه از زندگی بهره بگیرد.

6- رودربایستی‌هائی كه رهبران مخالفان فعلی با جامعه دارند، آیند‌ه‌ای مبهم و تلخ را برای نسل جوان كشور رقم میزند. در تجمعات روز 25 بهمن، بنا به روایت همه تحلیلگران، تجمع كنندگان خواستار حذف رهبری نظام بودند. این خواست با اصرار به عمل به قانون اساسی كه در آن ولایت مطلقه فقیه وجود دارد و یا با پایبندی به خط امام منافات دارد. چرا این مرز را روشن نمیكنیم؟ كسانی كه در تجمعات 25 بهمن شعار حذف رهبری و اصل نظام را دادند یا تصور میكنند كه رهبران دعوت كننده نیز چنین خواستهائی دارند و یا میدانند كه نظر آنها این نیست و از رهبران به عنوان یك سپر استفاده ابزاری میكنند. این سو هم اگر شجاعتر بود یا صادقانه همین شعارها را می داد و یا رسما اعلام میكرد كه نمیخواهند ابزار باشند و تكلیف این نسلی كه همه هزینه ها مثل گوشت قربانی بر عهده آنان است، روشن می‌شد. واقعیت هم این است كه اگر به اصلاحات باور هست، نمی‌شود این خواست‌های ساختار شكن را رد نكرد و اگر فكر میكنند این نظام، اصلاح پذیر نیست باید رسما برای سقوط آن تلاش كرد و هزینه‌ها را هم خود بپذیرند و كسانی كه به این فكر باور دارند. وضع موجود شتر سواری دولائی است كه با هیچ منطقی قابل قبول نیست.
این هم تمام مطلب.

تفاسیر آراسته به کارتون


این‌ها راباز نویسی کردم تنها برای دو خط پایین. اگر ژیژک اینقدر حرف‌هایش را تکرار نمی کرد، به گوش همه نمی‌رسید. ثابت می‌کند که آدم باید هی حرف‌هایش را تکرار کند تا به گوش همه برسد که همه ژیژک خوان بشوند. ثابت می‌کند که هر دوی این آقایان کارتون تماشا می کنند و هر دو کارتون تفسیر می‌کنند و تئوری‌هایشان را به کارتون می‌آرایند. منتهی یکی قبل از آن یکی. روزگار، روزگار دزدی‌ست.


فرشاد مهدی پور در الف نوشت:

بازداشت كردن یا بازداشت نكردن؛ مساله (به‌درستی) این نیست كه چرا آن 2 چهره مشهور كه پریروز جزو برادران بودند و دیروز سردسته معترضان و امروز سرسپرده بیگانگان را نمی‌گیرند و غائله را نمی‌خوابانند و خلاص، مساله كمی فراتر از دو جویای نام است.

اول. فرض كنید شما بر خودرویی نشسته‌اید و در راه‌اید و عجله هم دارید، ناگهان از لای پنجره، زنبوری خود را به درون خودروی شما می‌اندازد و در هراس‌اید كه به شما یا دیگر سرنشینان، نیشی بزند، راه حل چیست؟ با روزنامه‌ای زنبور را می‌كشید (كه ممكن است در این كشاكش فرمان از دست‌تان خارج شود و حادثه‌ای پیش آید) یا خودرو را متوقف می‌كنید (و با آن همه ضیق وقت، خودتان را حسابی معطل می‌كنید) تا آن را بیرون بیاندازید و یا به‌ راه‌تان ادامه می‌دهید و پنجره را اندكی باز می‌گذارید تا او آرام آرام در جریان هوا، به بیرون كشیده و از داخل خودرو خارج شود؟ كدام راه، كم‌هزینه‌تر و خوشایندتر است؟ وضع امروز ما بی‌شباهت به‌چنین تصویر‌سازی‌ای است كه بگذاریم همه چیز در روال عادی خود به پیش رود؛ اگر 88 فتنه بود، 25 بهمن 89، آشوب و خرابكاری و خیانت بود و این شفاقیت ثمره یك سال و اندی صبر كردن است.

دوم. كسی را سر آن نیست كه از در مسالمت برآید و راه را برای نجات آن دو نفر هموار كند؛ آنان بازیگرانی‌اند بازی‌خورده كه دستگیری و محاكمه‌شان، بزرگ‌ترین امتیاز و برگ برنده برای ایشان است، آدم‌هایی كه روزی فكر می‌كردند رئیس‌جمهور ایران می‌شوند اكنون از حضور عادی در انظار عمومی نیز (به‌دلیل مخالفت دائمی با ایشان) عاجز شده‌اند و چه روزگاری تلخ‌تر از این؟ موج‌های خبری پی در پی می‌آیند و كسی هم از آن دو نفر یادی نمی‌كند، پس چه خوش روزگاری كه با بازداشت شدن‌شان، قهرمان شوند و سوار بر موج‌ها و... افزون كردن مطالبه دستگیری آنانی كه به سران فتنه مشهور شده‌اند و در واقع مسوولیت فتنه بر دوش ایشان است، در شرایطی كه نادیده‌گرفته‌شدن‌شان از هر دردی زجرآورتر است، تضعیف نظام قضایی و امنیتی است و آن‌چنان می‌شود كه آن متوهم بزرگ جایی می‌نویسد و سریع پشیمان می‌شود كه بیایید ما را بگیرید! دیگر آن‌كه اگر حجم این مطالبه (درست) به نادرست تا جایی بالا برود و انجام نشود، سرخوردگی و نارضایتی افزون‌تری را پدید خواهد آورد... دوستانی كه بر این طبل می‌كوبند، این هشدار را در گوش داشته باشند.

سوم. چرا می‌خواهیم چنین فرصت بی‌بدیل تاریخی را از دست بدهیم: مردانی كه رای‌ناخوانده، خود را پیروز می‌دانند؛ گوش‌هاشان را روی شعارهای ساختارشكنانه و ضددین می‌بندند و نام خوارج را خداجو می‌گذارند؛ هنوز می‌گویند روز عاشورا با آن همه كف و سوت‌زدن‌ها به اباعبدالله (علیه‌السلام) توهینی نشد؛ از اغتشاش ساخته و پرداخته اسرائیلی‌ها به عنوان حماسه یاد می‌كنند؛ صریح می‌گویند برای به خیابان آمدن مجوز نمی‌خواهند و منت دارند نامه سرگشاده می‌نویسند؛ در اقدامی شجاعانه از خانه بیرون می‌آیند تا مهمان‌شان را به درون ببرند (!)؛ اعدام تروریست‌های معروف را محكوم می‌كنند، تظاهراتی به اسم مصر و تونس و... راه‌ می‌اندازند و تنها خبری كه در آن هست، حمایت از سلطه‌گران و غربی‌هاست و باز هم می‌گویند ما وابسته نیستیم(!) و... را بازداشت كنیم؟ آخر، جمهوری اسلامی چه معاندانی می‌خواست از این‌ها، ساده‌تر و (...) كه خدا برایش به‌وجود آورده است، معارضانی كه از تحلیل وقایع ساده هم عاجز‌اند و خودشان و هواداران محدودشان را، در حال فرستادن به چاه نابودی‌اند؟ پس بگذاریم باشند و سردستگی همه جریان‌های مخالف و معاند و برانداز و تروریست را با افتخار بر عهده گیرند و هر روز جرم‌شان را سنگین‌تر كنند؛ البته كه ما را نیز آماده‌تر خواهند كرد.



انمیشین موش و گربه را تصور كنید، لحظه‌ای را كه تام به دنبال جری است و جری از فراز بلندی می‌گریزد (و با چتری كوچك بر زمین فرود می‌آید) و تام به دنبال او، لختی روی هوا می‌ماند و نمی‌داند هنوز كجای ماجراست... می‌فهمد، غمگین می‌شود و محكم به زمین برخورد می‌كند: این‌جا همان‌جایی كه آن دو نفر ایستاده‌اند، هنوز روی هوا، روی بال توهم.


۲۷ بهمن ۱۳۸۹

در بسته



همه میدان التحریر دارند، مگر ایران. همه حق داشتن میدان التحریر دارند، مگر ایران. در میدان التحریر ایران در سی و دو سال پیش بسته شده است. منجمد شده است. در سردخانه است. شیعه معتقد است هر تآویلی به تنزیل تبدیل می شود و باز همان تنزیل باید تآویل شود که خود به تنزیل درآید و همینطور تا به آخر. اصلا خاصیت یا به قولی فلسفه شیعه این است. امام یعنی تآویل‌گر. تآویل گشودن دری بسته است. واقعه گشودن در است. به طریقی. طریقی گشودن است. انقلاب ۵۷ درِ بسته‌ای را گشودن بود. انجماد را شکستن بود. واقعه بود. گشودن طریقی بود. نیرویی که پشت در بسته جمع می‌شود، درب را می‌شکند. شکستن در خواست تآویل است. در باز می‌شود، مردم به این سوی در می‌آیند. در پشت سرشان بسته می‌شود و خویش را مقابل دری دیگر می‌بینند. مسلما زمانی می‌باید تا درب‌ِِ دیگر مشاهده شود، به رویت آید. زمانی دربِ دیگر به رویت می‌آید که تآویل به تنزیل تبدیل شده است. حالا مردم مانده‌اند میان دو در بسته. سهمی شیعه بودن را از یاد برده‌اند و شاید اصلا ندانسته‌اند و در تنزیل نشسته‌اند، جا خوش کرده‌اند. سهمی پشت در بسته، به در می‌کوبند و می‌خواهند هوا جریان باید. می‌خواهند طریقی بگشایند. برای آنها هر دری در است. سهم جاخوش کرده، خود را آخرین تآویل‌گر می‌داند و می خواند و می‌نامد. او به آخرین منزل رسیده‌است. سلوک پایان یافته‌است. سالکی در کار نیست. حالا دیگر چهره‌اش را هم عریان کرده‌است، عریان شده‌است. وسوسه حکومت اسلامی همواره روحانیت شیعه را در کمین بوده‌است. او که به امامانش عشق می‌ورزد، لغزش از امام را می‌شناسد،عبور از امام را. اما وسوسه، وسوسه است. کسانی ترسشان بیشتر بوده است و شیطان را لعنت کرده‌اند و کسانی، قمار. گاهی حتی، «مدرن‌تر» به حساب آمده‌اند، که دین را در زمین سیاست پرتاب کرده‌اند، که دست و پنجه نرم کند، دنده نرم کرده‌باشد. پای بر زمین گذاشته باشد. آشتی داده باشد. آسمان را به زمین. بعضی هم گفته‌اند که زمین و آسمان را نمی‌توان آشتی داد. نیروی جاذبه زمین، آسمان را به زمین می‌کشاند. آسمان که به زمین آمد، زمینی می‌شود داغ و می‌سوزاند. پای بر آن نمی‌توان گذاشت. زنده، مرده می‌شود و حیات می‌خشکد و خاک ترک می‌خورد. صحرای کربلا .
حالا آسمان به زمین آمده‌است. زمین مرتفع نشده‌است. حتی کوهستان هم پایین آمده‌است. از آسمان جز مشتی خاک نمانده‌است.
بهشت و جهنم هم با آسمان بر زمین آمده‌اند. مردم همینجا به سزای اعمالشان می‌رسند. بر جسم و جانشان ضربات فرود می‌آید. این دنیا، آن دنیا شده است. آن دنیا، این دنیا. عالم مثال مردم را هم اشغال کرده‌اند. خاطرشان را در آتششان می‌سوزانند.
مردم پشت در جمع شده‌اند، در بسته. جمع‌شان که بیشتر شد، در بسته خواهد شکست. و آن وقت معلوم نیست، چند تآویل را پشت سر بگذارنند. تآویل در تآویل هم چیز دهشتناکی‌ست، می‌گویند.

۲۴ بهمن ۱۳۸۹

انقلاب پسا اسلامی



مطلبی از الیویه روآ در روزنامه لوموند دیروز.

اذهان اروپایی، قیام مردمی شاخ افریقا و مصر را، از خلال بینش کهنه سی‌ساله تفسیر کردند: انقلاب اسلامی ایران. بنابراین منتظرند تا جنبشی اسلام‌گرا ببینند و مشخصا اخوان المسلمین و معادل محلی‌اش را در رأس آن یا در کمین، آماده برای قدرت را بدست گرفتن . اما محتاط و پراگماتیست، اخوان‌المسلمین به تعجب‌شان می‌اندازد و نگرانشان می کند: اسلام‌گراها کجا رفته‌اند؟

اما اگر آنهایی را که جنبش را به راه انداختند، بنگریم، آشکار است که نسلی پسا اسلامیست هستند. جنبش‌های انقلابی بزرگ سال‌های ۱۹۷۰ و ۸۰، برای آن‌ها قصه‌هایی قدیمی‌ست. قصه‌های پدر و مادرشان. برای این نسل جدید، ایدئولوژی کشش ندارد: شعارها همه پراگماتیک و عینی هستند. ( برو گمشو). اسلام نیست که صدا می زنند، همچون که پیشینیانشان در الجزایر در سال‌های هشتاد صدا می‌زدند. آن‌ها قبل از هر چیز نفرت خود را از دیکتاتور فاسد ابراز می‌دارند و دمکراسی می‌خواهند. این مسلما به معنای لائیک بودن تظاهر کنندگان نیست، بلکه تنها بدین معنی‌ست که در اسلام یک ایدئولوژی نمی‌بینند تا نظمی بهتر را خلق کنند. انان در فضای سیاسی سکولار هستند. در مورد ایدئولوژی‌های دیگر هم همینطور است. آنها ناسیونالیست هستند (پرچم‌های برافراشته‌شان) اما ناسیونالیسم را فریاد نمی‌زنند. بی‌نظیرتر، نظریه‌های توطئه است: ایالات متحده و اسرائیل ( یا فرانسه در تونس، که تا آخر از بن علی دفاع کرد) به عنوان مسبب بدبختی دنیای عرب معرفی نمی‌شوند. حتی پان عربیسم، شعاری ناپدید شده‌است. در حالی که بعد از رویدادهای تونس، تقلید و پیروی، که مصریان و یمنی‌ها را به خیابان می‌کشد نشان از واقعیت سیاسی در جهان عرب دارد.

این نسل کثرت‌گراست، بی‌شک از آنجا که فرد‌گراتر است. پژوهش و مطالعات جامعه‌شناسانه نشان می‌دهد که این نسل بیش از نسل قبلی آموزش دیده‌است، در چهارچوب خانواده‌هایی هسته‌ای ( پدر و مادر و یک فرزند) با فرزند کمتر زندگی می‌کند، و در عین حال بی‌کار است و در بی‌طبقگی اجتماعی به سر می‌برد. مطلع‌تر است، و بیشتر به وسائل ارتباطی جدید مجهز است که به او امکان مستقیم متصل شدن به شبکه هارا بدون وساطت احزاب سیاسی ( در هر حال ممنوع) می‌دهد.
جوانان می‌دانند که نظام‌های اسلامی به دیکتاتور تبدیل شدند: نه جذب نظام ایرانند و نه جذب نظام عربستان سعودی. آن‌ها که در مصر تظاهرات می‌کنند، همانها هستند دقیقا که در ایران بر علیه احمدی‌نژاد ( به دلایل تبلیغاتی نظام تظاهر به پشتیبانی جنبش مصر می‌کند، اما تسویه حسابی با مبارک است). آن‌ها شاید دین باور هستند، اما آن را از درخواست های سیاسی شان جدا می‌کنند: به این معنی جنبش سکولار است، چرا که دین را از سیاست جدا می کند. کارکرد دین فردی شده‌است.

در درجه اول برای کرامت، برای «احترام» تظاهرات می‌کنند، این شعار از الجزایر سال های ۱۹۹۰ بلند شد. ارزش‌هایی مطالبه می‌شود که عالم گیر هستند. اما دمکراسی که امروز خواسته می‌شود، محصولی صادراتی نیست: تمام تفاوت با تبلیغ دمکراسی دستگاه بوش در سال ۲۰۰۳، که پذیرایش نبودند چرا که مشروعیتی سیاسی نداشت و همراه با دخالت نظامی بود. تضعیف ایالات متحده در خاورمیانه، و پراگماتیسم دستگاه اوباما، امروز به مطالبه‌ ی بومی دمکراسی اجازه می دهد که در نهایت مشروعیت بیان شود.

با این حال یک شورش، انقلاب نیست. جنبش رهبر ندارد، حزب سیاسی ندارد، چهارچوب ندارد، چیزی که با ذاتش مغایرتی ندارد اما مشکل نهادینه کردن دمکراسی را مطرح می کند. کمتر به نظر می‌رسد که از میان رفتن یک دیکتاتوری خود به خود به یک دمکراسی لیبرال تبدیل شود. همچون که واشنگتن برای عراق آرزو می‌کرد. در هر کشور عربی، مثل هر جا، چشم انداز سیاسی پیچیده است خاصه که به دست دیکتاتور مخفی شده بوده باشد. به جز اسلام‌گراها، و اکثرا سندیکاها ( حتی تضعیف شده) چیز زیادی وجود ندارد.

اسلام‌گراها ناپدید نشده‌اند اما عوض شده‌اند.
ما اسلامیست را آنهایی می‌نامیم که در اسلام ایدئولوژی سیاسی می بینند تا مسائل اجتماعی را حل کنند. تندرو ترینشان صحنه را به سوی جهاد بین‌المللی ترک کردند و دیگر اینجا نیستند: با القاعده در صحرا هستند و در مغرب اسلامی، در پاکستان و در حاشیه لندن، آنها زمینه اجتماعی یا سیاسی ندارند. جهاد بزرگ، کاملا از جنبش‌های اجتماعی و مبارزات ملی کنده شده است. مسلما تبلیغات القاعده تلاش می‌کند تا جنبش را همچون پیش‌آهنگ هر جماعت مسلمانی بر علیه ستم غرب معرفی کند، اما فایده ندارد. از جوانان جهادیست از «قلمرو» خارج شده، بدون زمینه اجتماعی، که همه از همسایگان و خویشان خویش بریده‌اند، یار می‌گیرد، القاعده در منطق تبلیغ با عمل ( بمب‌گذاری) گرفتار است و هرگز خود را در گیر ساختار سیاسی در بطن جامعه مسلمان نکرده است. از آنجا که عملیات القاعده مخصوصا در غرب انجام می‌شود یا اهداف غربی را نشانه می‌گیرد تاثیرش در جوامع واقعی هیچ است.

توهمی دیگر، مربوط کردنِ اسلامی شدن همه گیر که به نظر می‌رسد در سی ساله اخیر جوامع جهان عرب را فراگرفته، به رادیکال شدن سیاسی‌ست. اگر جوامع عرب ظاهرا از سی و چهل سال پیش اسلامی‌تر به نظر می‌رسند، چگونه فقدان شعار سیاسی را در تظاهرات امروز توضیح دهیم؟ این تناقض اسلامی شدن است: بطور وسیعی اسلام را غیر سیاسی کرده‌است. از اسلام سیاست زدایی کرده‌است. دوباره اسلامی شدن اجتماعی و فرهنگی ( حجاب زنان، تعداد بی شمار مساجد، تکثر امامان مساجد، ایستگاه‌های مذهبی تلویزیونی) خارج از فعالیت مبارز اسلام‌گرا اجرا شده است، « بازار اسلامی» را گشوده است که دیگر هیچ‌کس انحصار آن را بدست ندارد: و با جستجوی مذهب نزد جوانان، که همه فردگرا و هم متغیر است، هم‌دوره‌است. در نهایت اسلامیست‌ها انحصار کلام مذهبی را در فضای سیاسی از دست داده‌اند، که در سال‌های ۱۹۸۰ صاحب بودند.
از طرفی دیگر دیکتاتورها اغلب ( اما نه در تونس) اسلامی سنتی محافظه‌کار راترویج می‌دادند، قابل رویت اما اندک سیاسی، وسوسه‌مند‌ِ زیر نظر داشتن اخلاق و عادات. حجاب عادی شده است، این محافظه‌کاری حکومت با جنبش‌های معروف به «سلافی» که وزنه را بر اسلامی شدن فرد و نه جنبش اجتماعی می گذارد هم‌دوره شده است. هر چقدر متناقض به نظر برسد، اسلامی شدن، پیش‌پا افتادگی (عادی‌سازی) و سیاست زدایی علامت‌های مذهبی: وقتی همه چیز مذهبی‌ست، دیگر هیچ چیز مذهبی نیست. آنچه از نظر غرب، چون موج سبز بزرگ دوباره اسلامی شدن بود، در نهایت عادی سازی ست: همه چی اسلامی می شود. از فست فود تا مد زنانه. اشکال فردگرایی هم: باورهای خویش را می‌سازد، دنبال امامانی، خطیبانی که از خود ساختن می‌گویند، همچون امر خالد مصری می رود و دیگر اتوپیای حکومت اسلامی چنگی به دل نمی‌زند. سلافی‌ها بر دفاع نشانه‌ها و ارزش‌های مذهبی متمرکز می‌شوند اما برنامه سیاسی ندارند: آن ها غایب اعتراضاتی هستند که در آن زنان با برقه نمی بینیم ( در حالی که میان تظاهر کنندگان زن بسیار است، حتی در مصر). دیگر جریان‌های مذهبی که بر کنار می‌پنداشتیمشان، همچون صوفیان، از نو شکوفا می‌شوند. این گوناگون‌شدن مذهبی هم از چهارچوب اسلام خارج می شود، چنانکه در ایران و الجزایر مشاهده می‌کنیم، با موجی از گرایش به مسیحیت.

اشتباه دیگر، دیکتاتورها را همچون مدافع سکولاریسم، در مقابل بنیادگرایی مذهبی تصور کردن است. نظام‌های مستبد جوامع را سکولاریزه نکردند، بر عکس، جز در تونس، خود را با بازسازی اسلام از نوع نئو بنیادگرایی تطبیق دادند، آنجا که صحبت از به اجرا گذاشتن شریعت است بی آنکه حرفی از ذات حکومت باشد. همه جا علما و نهادهای مذهبی رسمی بدست حکومت خانگی شده بودند، به کنج خود خزیده در محافظه‌کاری فقاهتی ترسو. آنچنان‌که روحانیت سنتی الازهر، دیگر در جریان امور نیستند، نه درمسائل سیاسی و نه در دعواهای بزرگ اجتماعی. اینان ارمغانی برای این نسل جوانی که راهی می‌جوید تا ایمانش را در جهانی بازتر زندگی کند، ندارند. مذهبیون سنت‌گرا دیگر در کنار معترضین مردمی نیستند.

این تحول جنبش‌های اسلامی را هم در بر گرفته است چه درگرایش‌های اخوان‌المسلمین و مقلدینش، در تونس. اخوان المسلمین تغییر کرده‌اند. مسلما تجربه شکست، نسل جدید اخوان‌المسلمین دروس خود را فراگرفته است، همچون که قدیمی‌هایش غنوشی در تونس متوجه شده‌اند که بدست‌گیری قدرت بعد از یک انقلاب یا به جنگ ختم می‌شود یا به دیکتاتوری. در مبارزه خود بر علیه سرکوب، به دیگر نیروهای سیاسی نزدیک شده‌اند. با داشتن شناخت درستی از جامعه خویش ، به وزن اندک ایدئولوژی واقف هستند. از نمونه ترک درس‌هایی آموخته ‌اند. اردوغان و حزبش توانسته‌اند دمکراسی را با پیروزی انتخاباتی و توسعه اقتصادی، استقلال ملی و تبلیغ ارزش‌هایی اگر نه اسلامی اما معتبر آشتی دهند.
اخوان‌المسلمین مخصوصا دیگر حامل نمونه اقتصادی و اجتماعی نیست. از لحاظ اخلاقی محافظه‌کارند و لیبرال از لحاظ اقتصادی و بدون شک تحولی شایان توجه است: در سال‌های ۱۹۸۰، اسلام‌گراها(بخصوص شیعه‌ها) ادعای دفاع از منافع مستضعفین را داشتند و دولتی کردن اقتصاد را ترویج می‌کردند و تقسیم ثروت را، امروز اخوان‌المسلمین مصر موافق ضد اصلاحات ارضی مبارک هستند که می‌خواست به مالکین ِاراضی حق افزایش اجاره و بیرون کردن زارعین رابدهد. اسلامیست‌ها در جنبش اجتماعی که دلتای نیل را می‌شوراند حضور ندارند، آنقدر که بازگشتی از«چپ» ملاحظه می شود، یعنی مبارزین سندیکایی.

اما بورژوایی شدن اسلام‌گراها هم یک ورق برنده دمکراسی است: ناتوان از ورق انقلاب اسلامی را بازی کردن، آنها را مجبور به آشتی می کند، به مسامحه و اتحاد با نیروهای دیگر سیاسی وامی‌دارد. دیگر این مسلم نیست که دیکتاتورها بهترین مانع برسر راه اسلام‌گراها هستند یا نه. اسلام گراها نقش‌دار بازی دمکراسی شد‌ه‌اند. آن‌ها حتما در جهت تحت نظر داشتن اخلاق و رفتار وزن خواهند داشت، اما چون نمی‌توانند همچون در ایران بر دستگاه سرکوب تکیه کنند، یا بر پلیس مذهبی در عربستان سعودی، می‌بایست با در خواست آزادی که تنها به حق انتخابات مجلس خلاصه نمی‌شود، ترکیب شوند. بالاخره یا اسلام‌گراها با جریان سلافی و محافظه‌کار سنتی هم‌ذات می‌شوند و اینگونه ادعای تفکر اسلام را در مدرنیته از دست می‌دهند یا مجبورند همتی خرج کنند و مفاهیم خویش را از رابطه دین و سیاست، دوباه بیاندیشند.

اخوان‌المسلمین از آنجا که نسل جوان شورشی، ساختاری سیاسی را نمی‌جوید، در اعتراضات است و نه در اعلام نظامی در نوع جدید، کلیدی در این تغییر خواهند بود. وانگهی جوامع عرب جوامعی بیشتر محافظه‌کار هستند، طبقه متوسط که پیشرفت کرده، بعد از آزاد‌سازی سیاسی ثبات سیاسی می‌خواهد: او قبل از همه بر علیه طبع شکارِچی دیکتاتورها، نزدیک به کلپتومانی ( گرایش بیمارگونه به دزدی) در نظام تونس اعتراض می‌کند.

مقایسه میان تونس و مصر روشن‌کننده است، تونس بن‌علی به خاطر امتناع از تقسیم قدرت، خاصه ثروت تمام متحدین خود را تضعیف کرده بود: طبقه تجار مرتب به وسیله فامیل کلاه برداری می‌شدند. و ارتش نه تنها از نظر سیاسی خارج از بازی نگاه داشته می‌شد، حتی خارج از بریز و بپاش ثروت هم بود: ارتش تونس فقیر بود: او حتی نفعی صنفی در نظامی دمکراتیک که ضامن بودجه بالاتری برای او باشد، دارد.
برعکس در مصر، نظام زمینه اجتماعی گسترده تری داشت، ارتش نه تنها در قدرت بلکه در اداره اقتصادی و بهره آن سهیم بود. خواهش و مطالبه دمکراتیک در جهان عرب در ریشه داشتن شبکه‌های نوچه پرور که هر نظامی دارد، به مشکل بر خواهد خورد. اینجا بعد مردم شناسانه جالبی هست: مطالبه دمکراسی آیا قادر است شبکه های پیچیده بیعت و وفاداری و عبودیت، و وابستگی را عبور کند ( ارتش و قبایل و مشتری‌های سیاسی و غیره ) . ظرفیت و قابلیت نظام در جابجایی این وفاداری سنتی (چادر نشینان اردن، قبایل در یمن) چیست؟ چگونه‌ گروه‌های اجتماعی می‌توانند خود را به این در خواست آویزان کنند و در آن نقشی داشته باشند؟ چگونه مراجع مذهبی خود را گوناگون خواهند کرد و با وضعیت جدید منطبق خواهند شد؟ روند طولانی و آشفته خواهد بود. اما یک چیز مطمئن است: ما دیگر با عرب - مسلمان جدا بافته سروکار نداریم. رویدادهای کنونی، تغییری در اعماق جامعه عرب منعکس می‌کند. این تغییرات از مدت‌های طولانی در حال حرکتند که زیر کلیشه‌های سمج که غرب به خاورمیانه دوخته بود، پنهان بودند.

بیست سال می‌شود که من شکست اسلام سیاسی را نوشته‌ام. خوانده شد یا نه مهم نیست، اما آنچه امروز می‌گذرد، نشان می‌دهد که آنها هم دروس خود را از تاریخشان گرفته‌اند. ما با اسلام تمام نکرده‌ایم، مسلم است، اما دمکراسی لیبرال، پایان تاریخ نیست. بعد از این باید اسلام را در چهارچوب خود کفاییتش در رابطه با فرهنگ به اصطلاح عرب- مسلمان بیاندیشیم، که امروز هم مثل دیروز در به روی خود نبسته است.
ترجمه نیشابور

۲۳ بهمن ۱۳۸۹

زمان قدرت لخت و عور



قدرت‌ به مدت سی سال، بیست سال، چهل سال، گاهی بیش‌تر و گاهی کم‌تر، لباس می‌پوشد، لباس عوض می‌کند. از این تالار به آن تالار می‌رود، از این صحنه به آن صحنه. بعد در زمانی کوتاه، برهنه می‌شود. لباسش می‌افتد. لخت و عور. و دوباره لباس می‌پوشد و باز از تالاری به تالاری، از صحنه‌ای به صحنه‌ای ، لباس عوض می‌کند. هیچ کس نمی‌تواند قدرت را لخت و عور ببیند و تحمل کند. نظم عمومی مختل می‌شود.
قدرت مردم قدرت لخت و عور است.

الجزایری‌ها



الجزایری‌ها سابقه انقلاب دارند. می‌گویند فرانسوی‌ها یادشان داده‌اند. سابقه مقاومت دارند. سابقه جنگ آزاد سازی دارند. و سابقه جنگ داخلی. پلیس برای سرکوب تعلیم دیده‌است. فرهنگ سیاسی مصر با فرهنگ سیاسی تونس فرق می کند. تونس مستعمره فرانسه نبود و سابقه آزادسازی نداشت. امان از نیروهای رهایی بخش!
جامعه‌ای زخمی از سال ها خشونت ارتش و پلیس و اسلام‌گراها.
الجزایر نفت و گاز دارد. به صنعت توریست وابسته نیست.
نفوذ اسلام گراهای برنده انتخابات سال‌های ۹۰ بسیار کاهش پیدا کرده، قدرت سهمی از آنها را شریک خود کرده است که نتیجه‌اش عقب‌نشینی جامعه مدنی‌ست و قوانینی بر علیه حقوق زنان. و حمله به فروشندگان الکل مثلا برای به دست آوردن دل آن‌ها.
در مصر هم قدرت جامعه مدنی را فدای به دست آوردن دل سهمی از اسلام‌گراها به نیت ماندن در قدرت می کرد.
از این سه کشور «مسلمان»، تنها تونس را شاید بتوان نزدیک به لائیک نام داد. که قدمتش به زمان بورقیبه می‌رسید. و جامعه مدنی‌اش در زمان بن علی ضعیف و ضعیف‌تر می‌شد. احزاب مستقل زنان مثلا سرکوب می‌شدند.
در الجزایر این احزاب هستند که به تظاهرات دعوت کردند - نه همه احزاب و نه جوانان خود جوش. احزابی با گرایش‌هایی متفاوت.
یک ماه و نیم است که در الجزایر تظاهرات و اعتراض در جریان است. تا به حال هزار نفر دستگیر شده‌اند و نُه کشته و نه خودسوزی به جا گذاشته است. عجالتا.

کارشناسان متواضعانه می‌گویند، الجزایر تا سه ماه بحران را می‌تواند طاقت بیاورد. سالی ۵۰ میلیارد نفت و گاز می‌فروشد. ده درصد نفت و گاز اروپا را تامین می‌کند. برای امریکا حساسیت استراتژیکی ندارد. تظاهرات پایتخت در شهرهای دیگر حمایت نمی‌شود.
پلیس و ارتش و سیاسیون تمایل به هفته‌ها و هفته‌‌ها دست و پنجه نرم کردن ندارند. تجربه جتگ داخلی و ترس از جنگ محسوس است.
می‌گویند بستگی به شعار مردم هم دارد. اگر شعارها رفتن کسی را بخواهد، ارتش در نهایت راضی خواهد شد. اگر نظام را منظور داشته باشد، آنوقت مسئله پاسخی دیگر خواهد داشت.

مردم مصر



از پیام تبریک رئیس مجلس ایران به مردم مصر:

«موج بیداری مسلمانان مصر كه با سقوط دیكتاتور آن كشور همراه شد نشان داد دوره استبداد و دین گریزی و بی توجهی به خواسته های ملت ها سپری شده است و هدف اصلی مردم در برپایی قیام استقرار دموكراسی واقعی و توجه به مطالبات آنان است.»

«حالا كه پس از قیام مردمی در مصر سرانجام فتح و ظفر با سقوط دیكتاتوری در آن كشور تجلی پیدا كرد و شهد پیروزی آن همگام بر جهان و دل مردم مسلمان مصر كام آنان را نیز شیرین ساخت باید دانست كه این راه تا استقرار یك حكومت مستقل و بر اساس خواست مردم می بایست ادامه پیدا كند.»


در مصر هشت میلیون قبطی زندگی می‌کند. پر جمعیت ترین سرزمین مسیحیان خاورمیانه. شهروندانی درجه دو که از مقام‌های عالی و از بخشی از ارتش و دانشگاه برکنار شده و با تحقیر تا دست رد برای ساختن کلیسا و مدرسه مواجه‌اند. و

۲۲ بهمن ۱۳۸۹

راه‌های ورود





مخالفین، فردا شنبه، ۱۲ فوریه را برای بر پایی تظاهرات در الجزایر انتخاب کرده‌اند. تظاهراتی که اجازه‌اش داده نشده. از امروزصبح صدها مأمور پلیس با کامیون‌ها و اتوبوس‌ها در خیابان‌ها مستقر شده‌اند. روزنامه‌ها و روزنامه نگاران تخت نظرند. راه‌های اصلی ورود به پایتخت مسدود شده‌است.
و
سی هزار مأمور پلیس در پایتخت.

۲۱ بهمن ۱۳۸۹

حیات، غفلت رنگین یک دقیقه حواست



رو به فنجان قهوه که ناهار به خاطر اوست، و او به خاطر ترک استکان چای و زندگی، تمام زندگی این، نشسته‌ام. قهوه‌ای از قهوه می‌آید و نارنجی از نارنج و آبی از آب و.
نمی‌دانم از چه لذت می‌برم، دلم برای چه تنگ می‌شود؟ از مزه قهوه یا از آنچه بعد از نوشیدن قهوه روی می‌دهد. فنجان قهوه روی میز است و من در این زمان قبل از نوشیدن به سر می‌برم. در این زمان انتظار و تمنا. نمی‌دانم تمنای قهوه است یا زمان حال قهوه، نوشیدن آن یا زمان بعد از قهوه. در این سه زمان، تنها زمان حال ِ قهوه است که هست. قبل از آن زمان نیاز به قهوه است و بعد از آن بسنده از قهوه. خود قهوه، همان زمان نوشیدنش. آنی. کوتاه تر از زمان قبل و بعد. تهی در پی پری‌ست و تشنه به دنبال آب. آب بی تشنگی چیست؟ بی تشنگی کسی پی آب نمی‌رود. بی آب عطش فرو نمی‌نشیند. میان این دو، لحظه‌ی خوردن آب. کوتاه.
روبه فنجان خالی از قهوه، نمی‌دانم عشق، آب است یا عطش. عشق هست است یا نیست. عشقِ هست است یا عشق‌ِ نیست. و مجنون، لیلی را می‌خواهد یا غیبت لیلی را. و مجنون این مالک عطش، صاحب عطش، چرا عطشش را بر نمی‌دارد و برود. او که خوب می‌داند که آب عطش را فرو می‌نشاند. بی عطش او دیگر مجنون نخواهد بود. عطش را می‌خواهد یا آب را. لیلی آب است یا عطش. کدام کدام است؟ عطش، غیبت آب است. عطش باید، تا آب، آب باشد. تا آب ،آب باشد غیبت‌ِ آب باید.
هیچ چیز بیش از در غیبتش، هست نیست. هیچ چیز بیش از در حضورش، نیست‌تر نیست.

باور کنید که من فقط نشسته بودم و می‌خواستم قهوه‌‌ام را بنوشم، غافل. نشد.
همیشه فاصله‌ای‌ست.

۲۰ بهمن ۱۳۸۹

بارید خواهد از دم ابرش پر از کشش



( کز آه‌های ماست)
باران روشنی
ماننده‌ی تگرگ.
و قصه‌های جانشکر غم
خواهد شدن بدل
با قصه‌های خشم.
و می‌رسد زمانی کاندر سرای هول
آتش بپای گردد و در گیرد،
و ین زخمدار معرکه را دستی آهنین
با لرزه‌‌ی محبت برگیرد،
زو کشت‌های سوخته
بیدار گلستان،
و راه منزلی که نسل طلب راست آرزو،
در جایگاه چشم کسان خواهد بود،
و آتشی که گرمی از آن می‌جوید
سرما زده تنی،
در دستگاه گرم جهان خواهد بود.

نیما
ناقوس

۱۹ بهمن ۱۳۸۹

نام گل سرخ




بوطیقا نام کتاب ارسطو است. از پوئتیکای یونانی می‌آید. به زبان امروزین می‌شود شاعرانه، اما ارسطو مرادش گسترده‌تر از شعر، هنر بوده‌است. افلاطون هنرمند را در آرمان‌شهرش نمی‌خواست. می‌گفت هنرمندان سازندگان توهمند. ارسطو اما وجودشان را در شهر مفید می‌دانست. افلاطون می‌گوید باید از محسوس دست کشید و به واقعیت ایدآل روی آورد. اما ارسطو توضیح می‌دهد که باید از محسوس استفاده کرد تا از ان ایده‌ای شکل بگیرد که بعدها با دیدن آن شکل، ایده به نظر آید. یعنی نمونه ما را به صورت کلی هدایت می‌کند. از نظر ارسطو زیبایی، شکل و صورت آرمانی واقعیت است. افلاطون شعر را به خاطر برانگیختن عواطف ما تباهی اخلاقی می‌داند. ارسطو بر احساس ملاطفتی که انسان را فرا می‌گیرد، تاکید می‌کند و آن را وسیله پالایش نفس می‌داند. ارسطو باور دارد که اشتیاق و تمایلات بد و منفی برای شهر و جامعه ، آن‌ها که نظم واقعی را تهدید می‌کند، از طریق هنر می‌تواند بیان شود، بروز کند، بیرون آید، خارج شود، فرد را رها کند. آن را در نظمی دیگر و نه نظم شهر، در نظم تقلید واقعیت (محاکات) و نه نظم واقعیت جماعت سیاسی جریان دهد. این رساله ارسطو بر خلاف فلسفه‌اش در قرون وسطی آموخته نمی‌شد. از قرن شانزدهم به بعد بود که در اروپا مورد لطف قرار گرفت و به عنوان معیار نقد ادبی مطرح شد.

در کتابخانه‌ای که آلبرتو اکو در کتاب ِ نام گل سرخ، نوشته در سال ۱۹۸۰ توصیف می کند، نسخه‌ای، تنها نسخه موجود از کتابی که خنده یا کمدی، رساله‌ای که ارسطو می‌خواسته‌است در بوطیقا بعد از تراژدی بنویسد و به قول عده ای هرگز نوشته نشده یا ازمیان رفته، نگاه‌داری می‌شود. «کتابخانه مکان جمع‌آوری و نگاه‌داری کتاب‌هاست. معرفت بشری. اما خود کتابخانه موجودیت دارد. موجودیتی هزارتو.» آلبرتو اکو می گوید که هدف از کتابخانه گردآوری کتاب است بی‌آنکه راه به آن بگشاید. او این هزارتو را به جهان مربوط می‌کند. معنویت را با هزارتوی مادی که نشانه محسوس آن است.
نام کتابدار، نام خورخه لوئیس بورخس را تداعی می‌کند، کتابدار و نابینا و نویسنده کتابخانه بابل. همچون که نام‌هایی دیگر، نام‌هایی دیگر را. همچون که نام مفتش سابق، که به تحقیق پیرامون مرگی به دیر فرستاده شده است، شرلوک هلمز را. کتابدار ِ دیر حافظ کتاب است. انتشار مجلد ممنوع است. کسی حق کپی‌برداری ندارد. مگر ثابت کند که نسخه‌ای دیگر در کار نیست. هیچ کس حق خواندن کمدی یا خنده را ندارد.
«کتابخانه اهمیتش در انتشار معرفت نیست. در شهرت و آوازه‌اش در عالم است.» کتابدار کتاب را از بین نمی‌برد، آن را پنهان می‌کند. خنده را نمی‌شود از بین برد، می‌توان پنهانش کرد. کتابخانه‌ی نام گل سرخ، موانعی ایجاد می‌کند تا خواننده را از مراجعه به کتاب بگریزاند. شرلوک هلمز قرون وسطی کم کم متوجه می‌شود که نه مرگ بلکه قتل است. و علت قتل‌ها همه به کمدی یا خنده ارسطو مربوط است. همانجا هم در دیر سخن از خنده مسیح است. مسیح می خندید؟ از خود می‌پرسند. از دیگری می‌پرسند، مسیح می‌خندد؟
«نه کتابدار است و نه کتاب که موجب قتل است. حفظ کتاب ِ کمیاب است که بنیان جنایت را می‌ریزد. خود حفظ، حفاظت هدف می‌شود. کتابدار از حفاظت کتاب به پنهان کردن کتاب روی می‌کند. این لغزش است که کتاب‌خانه را ویران می‌کند. در پایان، دیر در آتش می‌سوزد. حفاظت باعث نابودی می‌شود.» آلبرتو اکو می‌گوید که از این آتش‌سوزی‌ها درآن ایام بسیار بوده است. اوراقی به واسطه ادسو همراه و شاگرد باسکرویل که نام دکتر واتسون را بیدار می‌کند، به خاطر روایت که از صناعت است، شکلی از هنر، مورد توجه ارسطو، باقی می‌ماند. اوراقی، نه تمام کتاب، برای ما باقی می‌ماند. آنچه ما از هر چیز می‌دانیم اوراقی از آن است.

آلبرتو اکو انتخاب نام رمانش را می گوید: گل سرخ چهره‌ای نمادین دارد، آنقدر غنی و با معنایی گوناگون که دیگر هیچ معنی نمانده است. به جمله‌ای معروف هم اشاره دارد که می‌گوید، گل سرخ آغازین، وجود ندارد. از آن جز نامش باقی نیست. و ما تنها نامی حفظ کرده‌ایم.

در فیلم ساخته شده بر اساس رمان، وقتی مفتش سابق، گیوم باسکرویل به راز قتل‌ها پی می برد و در نهایت با کتابدار روبرو می‌شود، کتابدار به او می گوید: فکرش را بکنید که بشود خندید، به همه چیز خندید، به خدا هم خندید!

سال ۱۳۲۷ میلادی‌ست. درست میان نزاع امپراطور و پاپ. کشمکش‌های فرقه‌ها و جماعت‌ها و مکتب‌های مسیحیت و دعواهایی، ظاهر بنای فرصت و جاه‌طلبی‌ها و سیاست و سیاست. امپراطور و پاپ هر یک برای حفظ نظامش می‌جنگد. امپراطور مدافع روحانیت «رگولار» است. یعنی روحانیت دیرنشین، مطیع دیر. آنان که خویش وقف مسیح کرده‌اند و پاپ مدافع روحانیت «سکولار» یعنی روحانیتی که از دیر بیرون آمده و به «شهر» می‌‌رود. هر کدام به کسب و کار خویش. حفظ کسب و کار خویش.

انشاءالله



«از خداوند متعال میخواهیم همه ما را از یاران مظلومان ودشمنان ظالمان قرار دهد.»

دو همراه کوچک

۱۸ بهمن ۱۳۸۹

تغییر دنیا‌


از نامه علی مطهری در پاسخ به مصطفی تاج‌زاده


«مشکل اساسی شما و برخی دیگر از اصلاح‌طلبان این است که معیارتان آن چیزی است که دنیای امروز اقتضا می‌کند و فکر می‌کنید همان طور که در صنعت و تکنیک نمی‌توانیم از پیشرفت‌ها و ابداع‌ها پیروی نکنیم، در راه و رسم زندگی نیز باید از آخرین محصولات فکری بشر استفاده کنیم نه از اسلام به عنوان آخرین پیام الهی و یگانه راه سعادت بشر و صراط مستقیم زندگی.

الگوی امثال جنابعالی اجتماعات غربی است نه جامعة ایده‌آل اسلامی که در آن تمام احکام اسلام باید مو به مو اجرا شود. لذا معتقدید فقط آن بخش از احکام اسلام که با شرایط امروز سازگار است باید اجرا شود، هرچند این سخن را به صراحت به زبان نیاورید. اسلام از نظر شما مساوی است با ایمان قلبی و رابطه‌ انسان با خدا و چند وعظ و اندرز و دعا و عبادت و نه یک نظام هماهنگ فکری و عملی که داعیه حکومت جهانی دارد و برای همة شئون زندگی بشر دستور دارد و ما باید به دنبال پیاده کردن این نظام در سراسر جهان باشیم نه اینکه بگوییم دنیای امروز چنین اقتضا می‌کند. اساساً ما برآنیم که دنیای امروز را تغییر دهیم و مطابق الگوی اسلامی بسازیم.»


در این نامه، احکام عبادت و نماز از«حکم» ِ حجاب کم اهمیت تر به نظر می‌آید- گفتم به نظر می‌آید. چرا که نماز قابل بازرسی نیست. می‌توان به خواندن نماز تظاهر کرد و لی به رعایت حجاب نمی‌توان تظاهر کرد. نماز در خانه و در درون به جا آورده‌ می‌شود - در مورد اکثریت مردم. حجاب امری عمومی‌ست و در برون باید رعایت شود. آنچه که از روح این سخنان می‌تراود، توجه به جامعه است و نه به انسان. روی به برون است نه به درون. نیت همچنان‌که به صراحت گفته شده‌است، نه حتی جمهوری اسلامی، بلکه حکومت اسلامی‌ست. زمانی که از حکومت سخن می‌گوییم، از حکم و احکام و حاکم می‌گوییم. و حالا باید حکومتی آنها را پیاده کند. بر روی زمین. همچون هر حکومت دیگری با احکام دیگری. در واقع نظامی مثل نظام‌های دیگر. مثل لیبرالیسم مثلا . آن هم احکام خود را دارد. بر روی زمین. من با هیچ کدام این‌ها مشکلی ندارم. مشکل من از آنجا آغاز می شود- مشکل در محدوده‌ی اندیشه، که هر حکومت زمینی، با هر احکامی زمینی یا آسمانی، با زمین مناسبات دارد. تنها و تنها با زور و «قدرت»، چه هسته‌ای ، چه غیر هسته‌ای، با سلاح باهوش یا کم‌هوش یا بی‌هوش می‌تواند از خویش دفاع کند. می‌تواند شکست بدهد یا شکست داده شود. می‌تواند نابود کند یا نابود شود.

اینجا سهم سیاسی دین می‌چربد. اینجا سهم سیاسی دین آنقدر می چربد که آن سهم دیگر را نابود می‌کند. سهم نماز و عبادت را. سهم دین درون را، دین «خانه» را. آنقدر که از خاطرها خواهد رفت. خدا از خاطر خواهد رفت. آدمی دیگر نه به سوی او، که به سوی حکم نماز خواهد خواند. آنجا که حکم و حاکم و حکومت یکی شده‌اند. یکی می‌شوند.

۱۷ بهمن ۱۳۸۹

التحریر



التحریر، آزادی نیست. آزاد سازی‌ست. آزادی مفهوم است. مجرد. آزادی نیاز است. آرزوست. خواست است. درخواست است. آزادی پشت زندان است. آزادی در بند است. آزادسازی آزاد کردن آزادی ست. عینیت بخشیدن به آزادی‌ست. از تجرد بیرون آوردنش است. از مطلق. آزاد سازی، زندانی را به بیرون از زندان سوق دادن است. از ناآزاد، آزاد ساختن است. رها از بند. آزاد‌سازی روند است. فعل است، عمل است. راه است. کار است.
تنها در این کار است که آزادی زندگی می‌شود. نه قبل و نه بعدش. تنها در این فعل است که آزادی آزاد می‌شود. صرف شده در زمان حال مطلق.
در میدان التحریر.

باران



در زبان فرانسه باران نمی‌آید. می‌بارد. برای اینکه باران بیاید باید بسیار انتظار کشید.
در فرانسه اما هی باران می‌آید.

۱۶ بهمن ۱۳۸۹

بشقاب سوپ سین




فرانسوی ها می گویند تا گردن نزده‌ای نامش را انقلاب نگذار. ماهم نام‌ نمی‌گذاریم. از آن حرف می‌زنیم. با اشاره.
مجله مریان روی جلد این شماره‌اش که امروز بیرون آمد. عکس زنی را انداخته‌است، «تظاهر کننده» که مقوایی در دست دارد که روی آن به فرانسوی نوشته شده: برو گم شو. بر من معلوم نیست که عکس از آن ِ تظاهرات تونس است یا تظاهرات مصر. زبان تونسی‌ها فرانسوی هم هست اما نه زبان مصری ها، شاید هم این شعار حالا بعد از تونس بر زبان‌ها افتاده‌است و در مصر هم به کار می‌رود. اما مقصود و نیت مجله استفاده آن در فرانسه است. او می خواهد بگوید که هیچ بعید نیست که روزی هم در فرانسه چنین کلامی بر زبان‌ها بیاید. اندکی تحلیل و اندکی آرزو. البته صدای مردمی که دلشان خوش است در آمد که آقا- سر مقاله نویس مجله، دارید فرانسه را با مصر و تونس مقایسه می‌کنید، لعنت بر شیطان!
اما همه که دلشان خوش نیست. یک وقت دیدید... خوبیش این است که مقامات و سران، اصلا حواسشان نیست. یک روز سیل می‌آید، یک روز باد‌و طوفان ، یک روز باران‌های قاره‌ای. یک روز بحران مالی. یک روز قیام و قیامت. چند ماه طول نمی‌کشد که صد هزاران نفر بی خانمان و بی چاره می‌شوند- در امریکا. سرنگونی در تونس به یک ماه هم نمی کشد و درست وسط ماجرا، خانم وزیر امور خارجه مثل همیشه، مثل همه وقت، برای تعطیلات به تونس می‌روند. همان روزهایی که بن علی دارد فرار می کند، ایشان سوار طیاره شخصی دوست تونسی‌شان می شوند و به فرانسه بر می گردند، یعنی دوستشان می گوید: دارم می‌رم پاریس، می خوای بیا سوار شو. ایشان هم سوار می‌شوند، منتهی وسط راه مجبور می‌شوند در جزیره ساردین از آسمان پایین بیایند، چون مقامات می خواهند بدانند یک وقت بن علی در طیاره نباشد. حالا البته گند این‌ها را روزنامه‌ها در آورده‌اند. آن هم یواش یواش. اپوزیسیون هم چون اپوزیسیون است و کاری دیگری ندارد، خواسته که خانم وزیر امورات خارجه استعفا دهد، خانم هم چسبیده‌اند به صندلی‌شان. چند بار هم آمده‌اند در تلویزیون که من همیشه خودم پول طیاره‌ام را داده‌ام. تازه، کی حواسش بود که در تونس چه می گذرد که من حواسم باشد. این‌ها دلشان خوش است، یعنی از دل خوش‌ها هستند. در هر حال دنیا دارد این طوری می گردد. غیر از گردش روز و شب و ستارگان که نظم خودش را دارد، نظام‌ها را تنها خدا می‌داند چه و که و به کدام گونه می‌گرداند.
اقای سارکوزی چشمشان به دهان اوباما دوخته شده‌است. اگر ایشان چیزی بگویند بلافاصله که نه، چند ساعت بعد، یا شبش بعد از شام سارکوزی تکرار می‌کند. مثلا اوباما بگوید: مبارک باید برود، چند ساعت بعد انعکاسش به ما می رسد، این هم از نظم علوم عینیه پیروی می‌کند. صدای سارکوزی که می گوید: باید برود یا: برود. وقتی وبلاگ شخصی اوباما دقیقه به دقیقه شما را در جریان مسائل دنیا و مصر می گذارد و رفت و آمدهای ایشان، وبلاگ سارکوزی از ملاقات آن‌روز ایشان با ماموران آتش نشانی و دیدار از پلیس یا ژاندارم‌ها و دلداری از خانواده‌ی مقتول، تا امنیت را بر سر مردم بکوبد تا بیشتر مردم را بترساند تا اندکی رأی راست‌های افراطی را بدزدد. انتخابات در راه است. فرانسه هیچ ایده‌ای نه برای فرانسه دارد نه برای دنیا، می‌خواهد انتخابات را ببرد.
برخی می گویند اوباما نباید بگوید، نباید می‌گفت: مبارک باید برود. به مصری ها بر می خورد. برخی می‌گویند: اوباما چرا نمی‌گوید: مبارک باید برود، چرا دیرگفت: مبارک باید برود. امریکا پشت سر دیکتاتورهاست. برخی می‌گویند عوام‌فریبی خوب است، پشت پرده بگوید: مبارک باید برود. مبارک را ببرد، اما نگوید.
فکر می کنم که اوضاع پیچیده است. اوضاع به اوضاع پیچیده‌است. فکر می‌کنم که اسرائیلی ها خودشان را رویاروی دیواری می‌بینند البته منظورمن دیوار ندبه نیست، از آن ها که خودت را، کلام خود را به تو بر می‌گرداند. دیوار انعکاس. دارند از دیکتاتور دفاع می‌کنند. یک روز باید سرشان را بالا بگیرند و دیوار را ببینند. فکر می کنم این تضادها و تناقض‌ها در ایران هم هست یعنی این اتفاقات ِعرب‌ها آنها را آشفته کرده یا خواهد کرد.
حالا همه از ایران دوری می گزینند و هیچ‌کس نمی‌خواهد نمونه ایران را در اذهان زنده کند. انقلاب هیچ‌کس این روزها اسلامی نیست.
امروز سین گفت که می داند که شیعه با سنی فرق دارد. در انترنت خوانده بود، به میمنت و مبارکی خطبه‌های دیروز. که هر مسلمانی مسلمان نیست.
دیشب داشتیم شام می خوردیم، تلویزیون روشن بود، کلامی از تلویزیون در بشقاب سوپ سین افتاد، اتوپی.
- بابا اتوپی چیست؟
- اتوپی از زبان و فلسفه یونانی اتوپیا می‌آید. آرمان‌شهر.
می‌گویم دور از واقعیت.
سین بعد از کمی مکث می‌گوید: من جایی خواندم که خیر را شر هم هست. که خیر بی شر نمی‌شود. بعنی مامان، خیر و شر با هم است.
یعنی شر هم خوب است، خیر هم بد است.

یادم رفت بگویم که این خانم وزیر امورات خارجه که قبلا چند سالی وزیر کشور بود و چند وقتی هم وزیر دفاع، روزهای اول تظاهرات در تونس در میان مجلس گفتند که پلیس فرانسه می‌تواند مهارتش را در مهار تظاهرات کنندگان در اختیارتونس و پلیسش بگذارد. البته بعدا، همیشه بعدا، خانم پاسخ دادند که او اصلا منظورش آنی نبود که فهم شد. نیتشان خیر بود، می خواستند جلوی خون ریزی را بگیرند.

۱۵ بهمن ۱۳۸۹

جنبش مصر و اخوان‌المسلمین از دید طارق رمضان



طارق رمضان، نوه بنیان گذار اخوان‌المسلمین است. او ملیت سوئیسی دارد. روشنفکر و اسلام شناس و نویسنده و متفکر است و استاد در دانشگاه‌های غرب. ورود او به کشورهای زیادی ممنوع است. مثل مصر و عربستان سعودی و امریکای بوش. از پانزده سال پیش ورودش به مصر ممنوع شده است. او را دستگیر کردند و چون سوئیسی بود و نمی‌توانستند شکنجه‌اش کنند مصری دیگری را جلو چشمانش شکنجه کردند. فرانسوی‌ها او را دوست ندارند. با لائیسیته فرانسوی جور در نمی‌آید. ناراحتشان می‌کند. از راست و چپ از او بدشان می‌آید. آن‌ها گمان می‌کنند که تفکر با مذهب کنار نمی‌آید. خدا را شکر که غرب تنها فرانسه نیست. او محبوبیت بسیاری نزد جوانان دارد. کتاب‌هایش را می‌خوانند و به سخنرانی‌ها و کنفرانس‌هایش گوش می سپارند.
این مطلب ِ اول فوریه وبلاگ طارق رمضان است.



بعد از تظاهرات تونس و براندازی دیکتاتور تونس، دو سؤال در تمام رسانه‌های غربی دیده می‌شد و اذهان تفسیرگر را به استعمار می‌کشید: پدیده‌ي تونس آیا می‌تواند به دیگر کشورهای عرب سرایت کند و نقش اسلام‌گراها بعد از سقوط دیکتاتور چه خواهد بود؟
چه کسی فکر فروپاشی رژیم تونس را می‌کرد و چه کسی پیش‌بینی می‌کرد چنین جنبشی در مصر به وقوع بپیوندد؟
چفت و بندی شکسته‌است، دیگر چیزی مثل سایق نخواهد بود و هیچ بعید نیست که دیگر کشورها، نمونه مصر را دیر یا زود ادامه دهند(اگر رژیم بیافتد) چرا که مصر از جایگاهی مرکزی و نمادین‌تر از تونس در نقشه سیاسی و ژئواستراتژیک قرار دارد.
می‌ماند مسئله اسلام‌گراها که حضورشان به مدت ده‌ها سال غرب را به پشتیبانی از بدترین دیکتاتورها توجیه می‌کرد. با اهریمنی خواندن مخالفین اسلام گرا در درجه اول و اخوان‌المسلمین که در تاریخ اولین جنبش توده ای سازمان دهی‌شده با وزنی سیاسی‌ست، در درجه دوم. بیش از ۶۰ سال است که این جماعت غیر قانونی و در عین حال مجاز، قادر است در هر مبارزه انتخاباتی کم و بیش دمکراتیک (سندیکا، انتخابات شوراها و مجلس و غیره) قابلیت بسیج نیرومندی را به نمایش بگذارد.
اخوان‌المسلمین آیا نیروی پیش‌رونده بعد از مبارک خواهد بود؟ چه انتظاری از این سازمان می‌توانیم داشته باشیم؟ اغلب در غرب تفاسیری سطحی و اکثرا ایدئولوژیکی جهت داده شده، مربوط به اسلام‌گراها بطور کل و اخوان‌المسلمین به طور خاص، شنیده می‌شود. اما نه تنها اسلام‌گرایی از گرایش‌های گوناگون تشکیل شده است، اخوان‌المسلمین هم با زمان تحول پیدا کرده‌اند.
آن‌ها در سال‌های سی و چهل میلادی جنبشی قانون‌گرا و خشونت‌گریز در دفاع از مشروعیت مقاومت ارتش فلسطین در مقابل برنامه
صهیونیست بنیان نهادند. مطالعه این متون نوشته به دست حسن البنا بنیان‌گذار جماعت، میان ۱۹۳۰ و ۱۹۴۸ سه چیز را ثابت می‌کند: آن‌ها بر علیه استعمار مبارزه می کردند و فاشیسم و نازیسم را در آلمان و ایتالیا نقد می‌کردند. آن‌ها استفاده از خشونت را در مصر رد می‌کردند و آن را در فلسطین مشروع می‌دانستند( در مقابل گروهای تروریستی استرن و ایرگون).
نمونه پارلمانی بریتانیا به نظرشان نزدیک‌ترین به اصول اسلامی بود و خواهان بنیاد یک حکومت اسلامی بودند بر اساس اصلاحات تدریجی به کمک تعلیم و تربیت مردمی. حسن‌البنا در ۱۹۴۹ به وسیله دولت مصر و به دستوراشغالگران انگلیسی‌ کشته شد. بعد از انقلاب ناصری، جنبش، سرکوب وحشتناکی را متحمل شد و گرایش‌های گوناگونی از آن بیرون آمد، بعضی افراطی شدند، بعضی از اعضا جنبش را ترک کردند. با تجربه زندان و شکنجه به نظر بعضی رسید که باید قدرت را به هر وسیله سرنگون کرد، حتی با خشونت. بعضی سنت اصلاحات مرحله به مرحله را ادامه دادند. بعضی تبعید را زندگی کردند. در عربستان سعودی به جریان اخباری نزدیک شدند ، بعضی در جوامع اکثرا مسلمان دیگر مستقر شدند و از جریان‌های مختلف همچون که در ترکیه و اندونزی متآثر گشتند. بعضی هم به غرب تبعید شده و با نگرشی متفاوت و گسترده‌ترمربوط به دمکراسی و آزادی روبرو شدند. اخوان‌المسلمین امروز از این همه گرایش‌های متفاوت ساخته شده که باید به آن گسست نسل‌ها را هم اضافه کرد: سر ِ جنبش اخوان‌المسلمین اولین نسل و مخصوصا کهن سال دیگر کاملا الهام بخش جوانان روی گشوده به جهان نیست که به اصلاحات داخلی تمایل دارد و گاهی مجذوب نمونه تحول در ترکیه است. پس ِ پشت ظاهر بنای سازمانی طبقه بندی شده و واحد، جریان‌های متناقضی مشغول کار هستند و هیچ تشخیص و پیش بینی را بر نمی‌تابند.
جنبش مردمی که تمایل به سرنگونی مبارک دارد به وسیله اخوان‌المسلمین هدایت نمی‌شود. جنبشی است تشکیل شده از جوانان و زنان و مردان که دیکتاتوری مبارک را رد می کنند و خواهان پایان رژیم او هستند. در قلب این مخالفت اخوان‌المسلمین و به طور گسترده‌تر اسلام گراها، اکثریت را تشکیل نمی‌دهند. با رفتن مبارک، مسلم است که آرزو دارند نقشی سیاسی در این انتقال دمکراتیک بازی کنند اما هیچ‌کس نمی تواند بگوید که چه جریانی میان اخباریون و طرفداران نمونه ترکیه خواهد برد. تز عمومی اخوان‌المسلمین بسیار در این بیست سال متحول شده است. نه ایالت متحده و نه اروپا و بیش از همه اسرائیل، نمی‌گذارند که مردم مصر رویای دمکراسی و آزادی کامل را به مرحله عمل در آورد. منافع استراتژیک و امنیتی چنان است که سرویس های امریکایی در ارتباط مستقیم با ارتش که نقشی اساسی در وقت‌کشی و واسطه گری بازی می‌کند، جنبش اصلاحات را همراهی می‌کنند. تصمیم‌گیران اخوان المسلمین با انتخاب و ایستادن پشت البرادعی، نشان می‌دهند که به خوبی فهمیده‌اند که زمان آن نیست که در ملاء عام در خواست‌های خود را بیان کنند و غربیان را به وحشت بیاندازند. همچوم خود مردم مصر. زمان احتیاط است.
اگر وضعیت دمکراسی حداقلی در مصر به وجود آید ( چیزی که هنوز در حال حاضر در تمایل قدرت‌های خارجی مجهول است) احترام به اصول دمکراتیک حکم می‌کند که تمام نیروهای سیاسی که خشونت را نفی می‌کنند و به قانون و اصول دمکراتیک (قبل و بعد از انتخابات) پای بند هستند در روند دمکراتیک سیاسی ٍ نمایندگی، جذب شوند. اخوان المسلمین هم همینطور.
سرکوب و شکنجه نتوانست جماعت را نابود کند. تنها با مناظره‌های دمکراتیک و رویارویی اندیشه‌هاست که بغرنج ترین تز اسلام‌گرایی تغییر خواهد کرد ( مربوط به فهم شریعت، احترام به آزادی و دفاع از برابری و غیره.) نمونه ترکیه باید الهام بخش ما باشد: چه با تزجریان‌های اسلام سیاسی خشونت گریز موافق باشیم یا نه، با رویارویی اندیشه و نه با شکنجه و سرکوب است که راه احترام به مردم را می‌یابیم. غرب همچنان مترسک اسلام‌گراها را علم می کند تا یا بی‌عملی‌خود و یا پشتیبانی‌اش از دیکتاتورها را توجیه کند. دولت اسرائیل از امریکا خواسته است تا از دیکتاتور بر علیه مردم دفاع کند. اروپا وضعیتی منتظر و ناراحت دارد. این رفتار افشاگر این است که اصول دمکراسی هیچ وزنی در مقابل منافع سیاسی، اقتصادی و استراتژیک ندارند. ایالت متحده دیکتاتورها را به نمایندگان بر حق مردم ترجیح می دهد تا به نفت دسترسی داشته باشد و اسرائیل استعمار آرامش را ادامه دهد. علم کردن صداهای اسلام گراهان خطرناک حسابگریی کوتاه مدت است و بی معنی. امریکای بوش، همچون امریکای اوباما، بسیار از مشروعیت خود را در خاورمیانه از دست داده است. در مورد اروپا هم همینطور است. و اسرائیل که بعد از این خود را مدافع دیکتاتورهای عرب معرفی می‌کند، باید بداند که این دیکتاتورها به واقع دوست سیاست استعمارگرانه‌اش نیستند. در دراز مدت تنها دمکراسی که تمام نیروهای سیاسی خشونت گریز و قانون‌گرا را جذب می‌کند و شرکت می‌دهد، صلح را در خاورمیانه ضامن خواهد بود. به شرط اینکه او هم کرامت فلسطینی‌ها راارج بگذارد و این تنها واژه‌ای تو خالی نباشد تا استعمار پیش‌رونده‌اش به نابودی و فنای فلسطین بیانجامد.

۱۳ بهمن ۱۳۸۹

با که



بی درخت
باد
با که از اقیانوس بگوید؟

دانیل
ترجمه نیشابور

بسوز



بسوز
خاکستر
ترا مختصر خواهد کرد

دانیل
ترجمه نیشابور

به نیامدن



چه همتی می‌بایست
تا به نیامدن
بیایی

دانیل فوژراس
ترجمه نیشابور

آب خواهدت آموخت



آب خواهدت آموخت
تا جریانت را طی کنی

دانیل فوژراس
ترجمه نیشابور

۱۲ بهمن ۱۳۸۹

به تاریک و روشن علی‌رضا



اینجا
راه
یک قدم
با هر قدم
پیش می‌رود
.
قدم به قدم
راه
هم‌راه

دانیل فوژراس
ترجمه نیشابور

نامه


عزیز

خواب بودم، جمعه بود. سین با فریاد به اتاق آمد که مامان: تونس آزاد شد. یک دستش را پرچم تونس کشید و رفت مدرسه. امروز هم دست دیگرش را به پرچم مصر افراشت. جغرافیایش خوب می‌شود و فرهنگ عمومیش. به من هم گفت که نگران نباشم، اوباما عرب‌ها را رها نخواهد کرد.
به فکر شما هستم. هنوز نایب کنسول را پیدا نکرده‌ام. سرم شلوغ بود. مهمان داشتم. خانه را مهیای مهمان کردم و دست به کار مهمان داری. شنبه شب لویی و دانیل اینجا بودند و دانیل‌‌ ِ جنوب، دوشنبه آمد و سه شنبه رفت. اتاق را برایش گرم کردم و ملافه‌های تازه را به دور لحاف پیچیدم. سفره را هم اتو زدم. وانگهی خانه پر از عرب است. از تونس و مصر تا. خدا می‌داند. همینطور که در حال رفتنند، برایشان چای یا قهوه می‌ریزم.
امروز از خستگی خوابم برد.
دیشب ظرف‌ها را دانیل شست. گفتم که کار خوبی نکرده‌است، ما به مهمان یک روزه اجازه ظرف شستن نمی‌دهیم. پاسخ داد که بله ما غربی‌ها زده‌ایم همه چیز را بهم ریخته‌ایم. این زمان‌ها من «ما» می‌شوم. من در نگاه غیر هست.
به فکر نایب کنسول هستم و هذیان‌هایش به یادم مانده‌است. باید به کتاب‌خانه بروم. دانیل کتابی از ژاپن آورده بود که گذاشت بخوانم .
هوا سرد است. گربه می خوابد. دانیل گفت که تمام زندگیش تنها در این چند سال نوشتن و ترجمه معنا پیدا می‌کند. یعنی از این هستن گفتیم. این هستن ِ نوشتن، این هستن از نوشتن . تعبیری از بودن:
«نوشتن» وحشي ست. اين را زماني دريافتم كه ميهمان آب مي خواست و من در دفترچه ام يادداشت مي كردم « محل تجمع اجنه: اطراف آسیاب های قدیمی. کنار رودخانه. کهنه قبرستان های متروک. حمام های خزینه دار. اصطبل ».

تانگوی عرب