۱۱ بهمن ۱۳۸۹

داستان ِ و و یا و داستان و یا یا



بعضی تمدن‌ها هستند که بر «و» بر پا شده‌اند.
بعضی بر«یا».
می‌خواهید مثال بزنم؟
من و تو.
من یا تو.

۱۰ بهمن ۱۳۸۹

جهاد بزرگ



«آن چیزی که مصریان امروز تجربه می‌کنند شاید مشابهش را پدر و مادر من سی سال پیش تجربه کردند. سی سال پیش هم رهبر انفجار نور ایران؛ همه را به ماندن در خیابان دعوت می‌کرد. صحنه‌های مصر امروز برای پدر و مادر من آشنا است اما صحنه‌های خرداد 88 تهران برای هیچ کس آشنا نبود. هم کلاسی و رفیقم بود که باتوم به دست گرفته بود و تا مغز استخوان پر از نفرت؛ می‌زد تا دین خدا را حفظ کند. من در خیابان‌های تهران 88، خودم را در مقابل خدایی دیدم که پر از نفرت و کینه است، خدایی که لااقل در کعبه نمی‌یابمش. خدایی ترسناک را دیدم که باتومش و گلوله‌اش و زندانش داغدارم کرد. خدای ظلمت را دیدم.»+

آقای رفسنجانی در آخرین خطبه نمازش، نخستین کسی بود که از فتنه گفت. قبل از آنکه واژه بار دیگری بگیرد، آن هم دزدیده شود. سخن گفتن از فتنه، شنیدن این واژه، ما را به صدر اسلام می‌برد. هنوز پیامبر اسلام زنده‌است، به قبرستان بقیع می‌رود و می‌گرید. آقای رفسنجانی گفت و بغض کرد. به صدر اسلام رفته‌بود. پس از آن دیگر حرفی نداشت که بزند. همه‌چیز آنروز و آنجا گفته شده بود. می‌گویند چرا میر حسین ساکت است. همه حرف‌ها زده شده‌است. تکلیف‌ها تعیین شده‌است.:
«حالا ما دوباره به سرچشمه باز گشته ایم، حالا دوباره خودمان را در صدر می‌بینیم، حالا دوباره صدر نشین شدیم، حالا برگشتیم به دوران خود پیامبر، و بعد از آن همه زحمت و جنگ و تلاش حالا دوباره بغض کرده‌ایم و نماز خوانی، نماز خوانی را زده است. حالا صف نماز خوانان جدا شده است. قبله‌هاشان هم. حالا ما از عاشورا هم گذشته‌ایم و به خود پیامبر باز گشته‌ایم و حدیث از او می‌شنویم و حدیث او می‌شنویم. آخر اسلام در خطر است. خطبه اول از خطبه دوم مهم‌تر است. فتنه روی داده است. شادی به عزا نشسته است. حالا مردم همان زوج جمهوریت، انسانیت، زخمی شده‌اند. اگر نباشد، اسلامی نخواهد بود. اسلام را برای انسان می خواهیم نه انسان را برای اسلام. اگر زخم‌هایش را مرهم گذاشتیم و درد‌هایش را التیام دادیم، اگر عزیزانش را به آغوش خویشانشان، انیس را به مونسش بر گرداندیم، اگر عزتشان را پس دادیم، شاید، شاید یک بار دیگر این سه گانه اسلامیت، جمهوریت و انسانیت را بتوان کنار هم گذاشت وگرنه هرکدام به یک طرف خواهند رفت. هر کدام بی دیگری خواهد شد. هر کدام بی انسی با آن دیگری.»+
در ایران سخن از تعیین تکلیف‌هاست. جنگ، جنگی خودی‌ست. میر حسین این‌ها را می‌دانست. مردم هم. دانستنی نه از روی دانش. به خانه بازگشتن، از این دانستن می‌آمد. رابطه مردم با حکومت رابطه‌ای عاطفی‌ست. هر فرزندی با پدرش رابطه ای عاطفی دارد، حتی اگر روزی پدر را در «خویش» بکشد. اگر رابطه عاطفی نداشت آن روز، آن روز تاریخی، آن جمعه‌ی بعد از انتخابات، ۲۹ خرداد ۸۸، چشم و گوش و دل به حرف‌هایش ندوخته بود. پدر قانون است. نماد و تصویر پدر. اگر نبود اگر نباشد، پسر پدر را ترک می‌کند. آن روز پسرانی، پدر را ترک کردند.
عده‌ای صحبت از جنگ داخلی کردند. عده‌ای از آن ترساندند. فرزندان از فرزندان جدا شده‌بودند. پدر جداشان کرده بود.

کریستیان بوبن قصه ترک فرانسوای اسیزی پسر را از پدر چنین تعریف می‌کند:
«زمانی‌ست تا پدرومادران کودکان را روزی دهند و زمانی تا از روزیشان باز دارند. تنها کودک است تا این دو زمان را تمیز دهد، تنها او تا نتیجه نهایی را بگیرد: رفتن، در نیافتادن، خاصه در نیافتادن- رفتن . پسری را هیچ موحش‌تر از این نیست که روح به روح با پدرش سرکشی کند: رو در روی کسی قرار گرفتن، کم‌وبیش همرنگ او شدن است. پسرانی که پشتشان را از جنگ با پدر گرم می کنند، در شام زندگیشان عجیب به آنان می‌مانند.
فرانسوا اسیزی فرصت را غنیمت شمرده، با نفسی مطمئن، فرصت دعوی که پدرش گرفته است- دعوی واقعی، کمر بسته علیه پسرش، برای عاق کردنش و بازخواست پول دکان که فرانسوا، ناروا به کشیشان داده است.
محاکمه‌هایی که پدران بر علیه پسران بر پا می‌کنند معمولا مزورانه و زبون است، پیوسته از سر گرفته در جریان روزان، اظهارش دشوار، ختمش سخت. این یکی در روز روشن انجام شد، پیشاپیش اسقف و خواص. به شهادت ِ عضب پدرانه احضار شده.
فرانسوا اسیزی آن روز چیزی نمی‌گوید. برای شنیده شدن نیازی به گفتن ندارد. اشاره‌ای کافی ست. کلام پدر سخت است و مستبد. سکوت پسر پاسخ می‌دهد. جاجا، می‌شکند کلمه به کلمه.
.......یحیی غسل دهنده و یوحنای انجیل. گشایش کتابش را می‌شناسی: در ابتدا کلمه بود، و کلمه با خدا بود و کلمه خدا بود و کلمه خدا بود. ابتدا چه چیز است برای آدم‌های چون تو......
برای من ابتدا در سکوت خداست: در این اقتدار کلمه. تو پدرم هستی، پدرم نیستی جز از ابتدای روزهایم و این خیلی کم است. همه چیز را از بس پیش از تو از سر می‌گیرم. بسان آزاد ماهی به آب‌های ابدی باز می‌آیم. می‌روم که خود را میان این دو سر دهم. میان کلام مست و خدای کم حرف.
.......باید ترکتان کنم. باید به سر کار پدرم بروم، نه آنی که به توانگران پارچه می‌فروشد، آنی که کسب باران می کند، کسب برف و خنده. اما به سر کار مادرم هم باید بروم، نه آن که پسر ارشدش را به بچه‌های همسایه ترجیح می‌دهد، آن که همان سختی و نرمی را برای همه د ارد، مادرم خاک، مادرم آسمان، می‌فهمی آنچه می‌گویمت، اینجا، آنچه می گویمت، بی‌آنکه دیگر چیزی بگویم، با سکوتم رو به اسقف و تو، با شعفم به زحمت گنجیده در این روز محاکمه، می‌فهمی، عدوی تو نیستم من، برای دعوا باید هم‌خانه بود، هم زبان بود، هم‌سود. ما هیچ یک از این‌ها نداریم، و تو خود تصمیم گرفتی، آخرین کمکت خواهد بود، آخرین کار پدرانه‌ات. محاکمه تو بر علیه من مرا از تو آزاد می‌سازد.»

جهاد بزرگ می گویند در اسلام، جهاد با «خویش» است. اگر انقلاب اسلامی سال ۵۷ جهاد کوچک بود، با غیر، جهاد بزرگ از آن جمعه آغاز شد.
هر ملتی با نماد‌ها و اسطوره‌های خود حرف می‌زند. هر چقدر نماد‌ها و اسطوره‌ها بزرگند و حجیم و عظیم، حرف‌ها هم. مثل دلهای پر می‌مانند. مثل ابرهای سیاه و سنگین.
عاشورا، همان که با انقلاب دوباره زنده شده بود- همان که انقلاب را زنده کرده بود- مردم شعار می‌دادند هر روز عاشوراست، در دهم محرم ۱۳۸۸ روزی تعیین کننده بود. زمانی میان زمان‌ها بود. آسمان باز به زمین آمده بود و حسین را مردم قسمت کرده بودند. به دو تکه. هر کدام تکه‌اش را به سوی خویش می‌کشید. منم حسین، یکی می‌گفت. و چون حسین بی یزید نمی‌شود، تویی یزید. تاتر زنده، تعزیه در خیابان‌ها به صحنه آمد. پدر پسر را دو تکه کرده بود.
جهاد بزرگ آنجا شروع شد. آنجا آغاز شد که بعضی خواستند نگذارند حسین کشته شود. خواستند تاریخ را خود بنویسند. تاریخ مقدس را. گفتند: «ما این‌بار نمی‌گذاریم».
انقلاب مدرن است. جای جام می و خون دل را می خواهد عوض کند. «تراژیک» است. دایره قسمت را قبول ندارد. می‌خواهد سرنوشت را تغییر دهد. با محتومیت و مکتوبیت دعوا دارد. می‌خواهد تاریخ بنویسد. می‌خواهد به تاریخ داخل شود. می‌خواهد که حسین کشته نشود. می‌خواهد که یزید کشته شود. آنقدر می‌خواهد یزید کشته شود که حاضر است حسین را که کشته می شود به جای یزید بگذارد. برای این مسلما از حسین دور می شود. نزدیکی به حسین از کشته شدنش، از مظلوم بودنش می‌آید. با نماد و اسطوره که نمی‌توان شوخی کرد. در آن که نمی‌توان دست برد، تقلب کرد. برای اینکه حسین کشته نشود حاضر است ظلم کند، ظالم شود. جایشان عوض شود.
«باز»کشته شدن حسین، یعنی فرو افتادن کشتی نظام. چه کسی حاضر است، کشتی نظام به گل بنشیند؟ آقای رفسنجانی نمی خواهد کشتی نظام به گل بنشیند.«کشته شدن» حسین یعنی از دست دادن قدرت. یعنی واگذاری قدرت. واگذاری قدرت یعنی واگذاری ظلم. یعنی دوباره مظلوم شدن. یعنی عقب نشستن . یعنی نماد و اسطوره را به حال خود گذاشتن . یعنی واگذاری تاریخ مقدس به حال خویش. یعنی جایی هنوز در قبل از پارگی تاریخ از تاریخ مقدس. آقای رفسنجانی می‌خواستند اینجا بمانند، بمانیم.
ادامه دارد

ترجمه کریستیان بوبن از نیشابور است.

۹ بهمن ۱۳۸۹

کشتی نظام



تفاوت در کشتی نظام است. یادتان هست که میرحسین گفت: از کشتی نظام پیاده شدیم، از اسلام که پیاده نشدیم!
کشتی نظام و اسلام برای بعضی، برای سهمی، یکی‌ست. برای بعضی، برای سهمی، می‌خواهند که یکی باشد. برای بعضی، برای سهمی هم دوتاست.
کشتی اسلام کشتی خیالی‌ست، گاهی مثالی‌ست، آسمانی‌ست. کشتی نظام زمینی‌ست. کشتی اسلام و نظام میان زمین و آسمان قرار دارد.
دین تا به امور مردم می پردازد، پای بر زمین دارد. وقت‌هایی اما پایش از زمین دور می‌شود، به زبانی دیگر حرف می‌زند. اسلام و نظام حرف‌هایی غریب می‌گویند. مهم حرف‌های غریب نیست، مهم گفتن آن هاست و شنیدن آن‌ها. حرف‌هایی مثل: هدف‌مندی یارانه را امام زمان مدیریت کرد. مثل: همه پیامبران آرزویشان بود که در این دولت زندگی می کردند. چیزی شبیه این. حرف‌هایی ظلمانی. دین اگر روشن نکند، تاریک می کند. دین نیرو‌ست، سوخت است، مثل نفت، دست بر دست نمی گذارد، ساکت نمی‌نشیند.
کشتی نظام از این دو سوخت می‌گیرد. و سرنشینانش از این دو قوت. عجالتا.
کشتی‌های دیگران سوخت ندارد. سوختش از خارج تأمین می‌شود.

۰ بعد از عربستان سعودی، محمود عباس از مبارک پشتیبانی کرده است. قابل توجه کسانی که گفتند میرحسین کمال بی انصافی را در حق محمود عباس روا داشته‌.

۸ بهمن ۱۳۸۹

۷ بهمن ۱۳۸۹

به جستجوی حضور از دست رفته



امروز تنها بودم. من و گربه. چه خوب که از دیشب سوپ مانده بود. حوصله طباخی نداشتم. گوشت‌هایش را دادم به گربه. گربه اول خواب بود. من که آمدم، بلند شد آمد. برای گربه من آشپزخانه‌ام و آش. مرا که می‌بینید، می‌رود آشپزخانه. هر زمان که باشد گمان می‌کند که برای پختن آمده‌ام. مهم نیست چه ساعتی‌ست، چه زمانی‌ست. گرسنه یا سیر است. او حاضر و شاهد حضور من در آشپزخانه است. می‌رود بر لبه پنجره می‌نشیند، تا بهتر ببیند چه می‌کنم. باید عاشق باشی تا کسی را هر روز چنین همراهی کنی. بیایی بنشینی و نگاه کنی که آش بپزد. با همان حرکات جاودانه، کریستیان بوبن خواهد گفت. من ایمان دارم که گربه هر بار درست مثل روز اول به آشپزخانه می‌آید، بر لب پنجره می‌نشیند و مرا نگاه می‌کند. من ایمان دارم که گربه هر روز درست مثل روز اول به آشپزخانه خواهد آمد، بر لب پنجره خواهد نشست و مرا نگاه خواهد کرد. دست‌های من هم درست مثل روز اول با همان حرکات جاودانه سیب را پوست خواهد کند، خمیر را ورز خواهد داد، آب را جوش خواهد آورد. این منم که ملول می‌گردم. گربه آشپزخانه را خوش دارد. حق دارد. گاهی هم بر روی صندلی‌های آشپزخانه لم می‌دهد. گاهی همانجا به خواب می‌رود. گاهی آستینم را می کشد. گاهی بند پیراهنم را.
سوپ را در کاسه ریختم. رادیو را روشن کردم تا صدای انقلاب را بشنوم. مصری ها باید صبر کنند تا انقلاب تونسی ها تمام شود. کجا اجازه خواهند داد که به یک باره در این سو و آن سوی دنیا انقلاب شود و تمام حساب و کتاب‌ها به هم بریزد. یمنی‌ها هم بعد از مصریها نوبت بگیرند. تلفن کردم به محمود، همسایه دو تا روستا آنطرف‌تر که بیاید کمی از اینکه چرا تونسی ها توانستند و ایرانی‌ها نتوانستند حرف بزنیم. رفته بود تونس. حق داشت. دوهفته پیش هم با گردوی درخت‌هایی که نیست شدند، فسنجان پخته بودم تلفن کردم که بیاید، رفته بود پاریس تظاهرات. محمود دختری دارد به نام شیراز. دختر من هم نامش‌ نام شهری‌ست. غیر از این نه او فارسی بلد است و نه من عربی. گاهی از حافظ حرف می‌زنیم و گاهی از خیام و گاهی به ام کلثوم که خیام می‌خواند گوش می‌دهیم. گاهی به سراغ نیشابور می‌آید، وبلاگ را می‌گویم. چیزی نمی‌فهمد، خدا را شکر. هیچ یک از دوستان- دیده من نیشابور را نمی‌خوانند. از خانواده‌ام هم تقریبا. از هفت دولت آزادم.
گربه حوصله‌اش سر نمی رود. ملول نمی شود. همان حرکات جاودانه. گربه انقلاب نمی‌کند. بیشتر نمی‌خواهد، کمتر نمی‌خواهد. گربه در «همین» زندگی‌ می‌کند. در همین ِ خود. در همین گربه. همین یعنی گربگی. گربه حتی خانگی شده، در وصل است که می‌زید. با اصل خویش. ما خیلی خانگی شده‌ایم. صدای انقلاب خوب است. صدای خیابان خوب است. ما را از خانه‌هامان بیرون می‌کشد. مای رام گشته را. روح سرکش وحشی را بیدار می‌کند. رخوت خواب را. کسالت و ملالت را. چرت را پاره می‌کند. برهنه می‌کند. ما را از جامه‌هایی که برای خویش دوخته‌ایم. یک بار، تنها یک بار ما را از پوست خود می‌پوشاند با پوست خود می‌پوشاند.مثل وقتی که در عشق از پوست او. لسان عرب می‌گوید که وحشت که از وحش می‌آید یعنی تنهایی. ما وقتی که خانگی می‌شویم از همیشه تنهاتریم. در کنج خانه خود. خانه هرچه بزرگ تر، تنهایی بزرگ‌تر. از خانه برون می‌شویم که از تنهایی بگریزیم. به خیابان می‌رویم تا به تن دیگری بیاویزیم تا با تن دیگری بیامیزیم. تا بخت خود بد یا خوش را با دیگری شریک شویم. به خیابان می‌رویم تا یک تن شویم. محمود امروز در تونس نیست، تونس است. علی‌رضا روشن خواهد گفت. دلش نمی‌خواهد به خانه بازگردد. در خیابان خانه می‌کند. می‌گویند در خیابان نمی‌توان نشست، نمی‌توان خانه کرد. خیابان جای نشستن نیست. در خیابان نمی‌توان خانگی شد. خیابان روزگار وصل است. روزگاری که نمی‌ماند. باید به خانه بازگشت، با تن خویش، تنها شد. برای تن تنها جامه دوخت. جامه‌های رنگارنگ. جورواجور. می‌گویند که روزگار عشق کوتاه است. حالا، آنان، عاشقان دیروز، منقلبان پریروز. عاقلان، فارغان امروز. می‌گویند روزگار عشق کوتاه است، پس عاشقی نکنید.
تونسی ها را به حال امروزشان بگذارید. فرداشان خواهد رسید. بی بروبرگرد. فرداشان دیروز خواهد شد. بگذارید حال را، حضور را، وصل را زندگی کنند.


انقلاب به انقلابی ربطی ندارد. به انقلابی که بخواهد طول بکشد باید شک کرد. به عشق‌بازی باقی هم.

«من بر آن عاشقم که رونده است.»

۶ بهمن ۱۳۸۹

استفان هِسِل



خیلی‌ها ژول و ژیم را دیده‌اند. فیلم فرانسوا تروفو را. خیلی‌ها قصه‌اش را به یاد دارند. دو مرد و یک زن و عشقی میانشان. اصلا مگر می‌شود این فیلم را از یاد برد. حالا می‌خواهم از فرزند آن زن که نقشش را ژان مورو بازی می‌کند، حرف بزنم . فرقش این است که در فیلم کودک دختر است و قهرمان من پسر. بله، این داستان واقعی‌ست و یکی از مردان قصه تعریفش کرده‌است. فرانسوا تروفو فیلمش را بر اساس کتاب ساخته است. هر دو با اصل ماجرا فرق‌هایی دارند. اما آن دو مرد و آن زن زیسته‌اند و آن پسر در میان عشق سه نفر بزرگ شده‌است.
حالا آن پسر، قهرمان من نود و سه سال دارد و این روزها در اینجا در فرانسه جنجالی را برانگیخته است. چرا؟
چون مردم را به تحریم محصولات اسرائیلی حاصل از مناطق اشغالی خوانده است و این در فرانسه جرم محسوب می‌شود. یعنی تعبیر به نفرت بر علیه مردم و ملتی به حساب می‌آید. از او شکایت شده است. انجمن ضد یهودی‌ستیزی شکایت کرده است. این اما قسمتی از ماجراست: اواسط همین ماه کنفرانسی که قرار بود با حضور او و لیلا شهید و نماینده عرب پارلمان اسرائیل و عده‌ای دیگر انجام شود، در مدرسه‌‌ی عالی «اکُل نرمال سوپریور» همانجا که او و سارتر و الن بادیو و خیلی‌های دیگر درس خوانده‌اند، به دستور رئیس مدرسه عالی لغو شد. انجمن اسرائیلی‌های فرانسه از وزیر آموزش عالی درخواست لغو کنفرانس را کرده بود. همانجا و به خاطر همان هم بود که لیلا شهید فلسطینی گفته بود در مدارس را که می‌بندید، پس می‌خواهید برویم در مسجد و کلیسا و کنیسه کنفرانس بگذاریم؟ انجمن اسرائیلی‌های فرانسه از حمایت روشنفکرانی مثل برنارد هانری لوی- مدافع سکینه و الن فینکلکروت نام بردند، که البته آنان دفاع خویش را از لغو کنفرانس تکذیب کردند. با این حال الن فینکلکروت از لغو برنامه اظهار خرسندی کرد چرا که به عقیده او دروازه باز می‌شد برای چنین کنفرانس‌هایی در دانشگاه‌های دیگر. رئیس دانشگاه دلیل لغو برنامه را جلوگیری از تشویش و تحریک اعلام کرده است.
بعد از لغو کنفرانس سروصداها در اعتراض به سانسور و تجاوز به آزادی بیان بلند شد. یکی از معترضین هم الن بادیو بود.
این‌ها را می‌نویسم تا فضای این دوران اینجا را نگاشته باشم. فضای سانسور و تجاوز به آزادی را. فضای ترس و ترساندن را. فضای یک بام و دو هوا را. فضای چپ ورشکسته و راست بی هویت و راست افراطی پیش رونده را. سیاست را. وضعیت دمکراسی را. می‌شود با جاهایی دیگر مثل خودش مقایسه‌اش کرد. می‌توان با خودش، خود سال‌های گذشته‌اش مقایسه‌اش کرد. می‌توان هم مطلبی نوشته که از کجا، از کی، چطور و چگونه این مسیر از سر گرفته شد. این سیر قهقرایی.
اما من به قهرمانم بر‌می‌گردم. به این مرد نود و سه ساله و هنوز بر پا، ایستاده. برآمده‌ از ژول و ژیم. ایشان در سال ۲۰۱۰ میلادی همین چند وقت پیش، کتابی مختصر نوشتند که یک میلیون فروش داشت به نام «به خشم بیایید». عنوان کتاب، واژه‌ای فرانسوی، به خشم آمدن، به غضب آمدن ، اعتراض کردن، شرم کردن معنی می‌شود. ویکتور هوگو می‌گوید: این شرم وخشم، عنصری الهی‌ست در وجود مادی ما، نخستین جرقه، که خاموش نمی‌شود. او ژان‌وال ژان بینوایان را دارای این عنصر الهی می‌داند. استفان هسل جوانان را به بیداری این عنصر الهی در وجود خویش فرا می‌خواند.
استفان هسل در سال ۱۹۱۷ در برلن متولد می‌شود. مادرش دختر بانکدار و پروسی و پروتستان است و پدرش فرانس یا فرانز هسل مترجم و نو یسنده آلمانی، عضو خانواده بورژوای آلمانی، از تباری یهودی لهستانی، به پروتستانتیسم لوتری گرویده که تجارت غله می‌کنند.
فرانس، پدر از جوانی به زبان و یونان باستان علاقه داشت و مادرش هلن گراند هسل، به نقاشی. رمان ژول و ژیم را پیر روشه یعنی ژیم، دوست و رقیب فرانس هسل یعنی ژول نوشته است.
در سال ۱۹۲۴ به همراه پدر و مادرش و برادر بزرگتر به فرانسه مهاجرت می‌کنند. دیپلم دبیرستان را در ۱۵ سالگی به دست می‌آورد. تحت نفوذ والتر بنیامین ، دوست پدر که با او در جستجوی زمان از دست رفته پروست را ترجمه کرده و در شور و شوقی که درس‌های الکساندر کوژِو بر انگیخته به پدیده شناسی و معنای تاریخ هگل روی می‌آورد. وارد مدرسه عالی علوم سیاسی می‌شود. در سال ۱۹۳۷ صاحب ملیت فرانسوی گردیده، وارد «اکل نرمال سوپریور» شده و درس های پدیده شناسی را دنبال می‌کند. خود می‌گوید که بیش از هر چیز از سارتر و درس هایش و کتاب های سرگیجه و دیوار متأثر است. نوعی اخلاق و مسئولیت‌پذیری را به او یاد می‌دهد.
با زنی یهودی و روس ازدواج می‌کند. مترجم کنفرانس‌ها و دختر بوریس میرکین- گتزویچ، پرفسور معروف حقوق اساسی در فرانسه. سپتامبر همان سال به جنگ اعزام می‌شود. در سال ۱۹۴۰ زندانی شده و می‌گریزد. در ۱۹۴۱ به ژنرال دوگل می‌پیوندد و به جبهه آزادی فرانسه. خلبان هواپیمای بمب افکن می‌شود. اما دفتر مرکزی اطلاعات دوگل و مقاومت او را به عنوان مرتبط با انگلیسی‌ها می‌‌گمارد. در مارس ۱۹۴۴ برای مأموریت به فرانسه فرستاده می‌شود و در ماه ژوئیه دستگیر می گردد و در اوت به آلمان فرستاده می شود، همزمان با ۳۶ مأمور مخفی بریتانیایی فرانسوی و بلژیکی. ۱۶ مأمور از میانشان به دار آویخته می‌شوند. پنج نفر تیرباران. در آن هنگام است که دو زندانی مخالف آلمانی با همکاری پزشک اردوگاه موفق می‌شوند هویت سه مآمور را با سه زندانی مرده تعریض کنند. یکی از سه نفر استفان هسل است که به عنوان رئیس حسابداری اردوگاه منصوب می شود. فرار می‌کند و هنگاه فرار دوباره دستگیر می‌گردد. یک بار دیگر از اعدام نجات پیدا می‌کند و در ۴ آوریل هنگام انتقالش با قطار، می‌گریزد و به نیروهای آمریکایی در هانور ملحق می‌‌شود و از آنجا به پاریس فرستاده.
در نوامبر ۱۹۴۵ به عنوان سفیر فرانسه در چین معرفی شده و تا ۱۹۸۵ در دیپلماسی می‌ماند.
در سال ۱۹۴۶ به سازمان ملل واردشده و به عنوان دفتر دار کمیسیون حقوق بشر انتخاب می‌شود و هنگام نگارش اعلامیه حقوق بشر حضور دارد.
سفیر فرانسه در سازمان ملل می گردد. بعدها مقام‌هایی گوناگون در سایگون، الجزایر، سویس، نیویورک به عهده
داشته و چهره‌ای مدافع حقوق بشر به خود می‌گیرد.
در کابینه فرانسوا میتران به درجات بالایی می‌رسد.
در کنفرانس جهانی ملل بر سر حقوق بشر، فرانسه را نمایندگی می کند. در روابطش با رؤسای افریقا از سیاست فرانسه انتقاد می کند و از بریز و بپاش کمک‌ها و وام‌ها. گزارشش به دهان الیزه خوش نمی‌آید و گزارش را از زیر دست و پا جمع می‌کند. همچون گزارش‌های دیگری که سیاست فرانسه در افریقا را معترض است. در دفاع از حقوق به اصطلاح «بی کاغذها» در فرانسه فعال است. او مدافع اروپایی سوسیال‌تر است. او اولین کسی است که فراخوان برنامه شورای ملی مقاومت را در شصت‌مین سالگردش در سال ۲۰۰۴ امضا می‌کند که جوانان را به دفاع از میراث مقاومت و آرمان‌های آن تشویق می کند. در ۲۰۰۸ در میدان جمهوری در پاریس به بی احترامی به بند بیست و پنج اعلامیه حقوق بشر به وسیله دولت فرانسه اعتراض می‌کند که بر طبق آن باید هیچ‌کس بی‌خانمان نماند. در ۲۰۰۹ در گردهمایی سبزهای اروپا در پاریس شرکت جسته و از آنها در انتخابات اروپا حمایت می‌کند.
در ۲۰۰۶ حمله اسرائیل به لبنان را محکوم می‌کند. در ژانویه ۲۰۰۹ بعد از حمله اسرائیل به غزه از جنایت جنگ و جنایت بر علیه بشریت سخن می‌گوید در سپتامبر ۲۰۰۹ خواستار تحریم تولیدات اسرائیل در مناطق اشغالی می‌شود.
آنچه به زندگی هسل موبوط می‌شود از صفحه هسل در ویکی پدیای فرانسوی گرفته شده است.

نقطه حرکت



مهم نیست از کجا حرکت می‌کنیم
همه یکی‌ست
همه به یک نقطه حرکت می‌رسد

آنتونیو پورکیا
ترجمه نیشابور

پایان



هیچ‌چیز بی پاره شدن به پایان نمی‌رسد
چون هر چیز بی پایان است

آنتونیو پورکیا
ترجمه نیشابور

که می‌داند



روشنایی بی‌پایان
نتوانست چشم‌هایم را کاملا بگشاید
شب بی‌پایان
می‌تواند آیا
آن‌ها را کاملا ببندد؟
که می‌داند!

آنتونیو پورکیا
ترجمه نیشابور

یک چیز زیبا



یک چیز زیبا
دو چیز است
زیبایی و چیز
و دو چیز هرگز با هم نمی‌آیند

آنتونیو پورکیا
ترجمه نیشابور

۵ بهمن ۱۳۸۹

ریشه‌های نور



ژان - ر زیر این عکس نوشته است، یعنی هلدرلین نوشته، چیزی شبیه این:
اما، هر که اندازه خویش
چون سنگین است کشیدن ِ
بدبختی، خوش‌بختی سنگین‌تر
با این حال حکیمی دانست
از ظهر تا به نیمه‌شب
و تا که روز بدرخشد
بزم را هشیار بماند

هم‌زیستی اعداد



پانزده‌هزار نفر در مصر- قاهره تظاهرات می‌کنند. بیست، سی‌هزار مأمور پلیس هم!

وای



دلم خون است.
واژه‌ها را در دیگ جوشان دلم ریخته‌ام. میز را چیده‌ام. بشقاب را گذاشته‌ام. تنها نمی‌دانم آبشان که کشید، کره اضافه کنم یا روغن زیتون.
سوخت. وای.

۴ بهمن ۱۳۸۹

مظاهر دین


آیت‌الله امجد:
به اندازه ای که در این ۳۰ سال برای اسلام تبلیغ شده، در هیچ دوره ای تبلیغ نشده، ولی می بینیم که امروز فساد خیلی زیاد است. مرحوم علامه طباطبائی در المیزان می گوید آن زمان که مظاهر دین در جامعه زیاد شود، روح دین از بین می رود و این امر فساد آور است. ما امروز باید به روح دین برگردیم.

ویترین





پاریس آنقدر با جایی که من اکنون در آن زندگی‌می‌کنم فرق دارد، که به محض ورود به نظرم می‌رسد وارد کشوری دیگر شده‌ام، با وجود کمتر از صد کیلومتر فاصله. پاریس اما با شهرهای دیگر فرانسه هم فرق دارد. با وجود گذران یک ربع از زندگیم در پاریس، هر بار با خود می‌گویم چگونه می‌توان در پاریس زندگی کرد. چگونه می شود در این «برون» به سر برد. برون یعنی، کافه‌ها، رستوران‌ها، خیابان‌ها، مغازه‌ها، سینما‌ها و تاترها و تالارهای نمایش، کنفرانس‌ها و همایش‌ها و نمایشگاه‌ها. پاریس خود نمایش و نمایش‌گاهی‌ست. پاریس یک زندگی عمومی‌ست. یادم رفت از مترو بگویم و اتوبوس‌ها و گاهی تراموا. پاریس هیچ‌وقت به خواب نمی‌رود. هیچ‌وقت از خواب بر نمی‌خیزد.
در پاریس برای همه جا هست. هر شکل و شمایلی. بزرگ و کوچک. زشت و زیبا. دارا و ندار. کهنه و نو. بلند و کوتاه. چاق و لاغر. سیاه و سفید. هیچ رنگی مقدم نیست. مد را در پاریس نیست که می‌توان حدس زد، تشخیص داد.
برون، ویترین هم هست. زمستان، وقتی شب زود‌تر از خستگی مردمان می‌رسد و مغازه‌ها هنوز باز است، خیابان‌ها می‌شود ویترین. پاریس ویترین فرانسه نیست.
هر بار رسیدن به پاریس را خوش دارم و هر بار می‌خواهم زود به خانه برگردم. دیدن پاریسی‌ها جذاب است، چون تماشای ویترینی. نور زیاد چشم را می‌زند. می‌خواهم به تاریکی باز گردم.

رویاهایی



رویاهایی هستند
که نیاز به استراحت دارند

آنتونیو پورکیا
ترجمه نیشابور

۳ بهمن ۱۳۸۹

شب پر ستاره




اهل کریستال نیستم. اما همیشه فکر کرده‌ام که میان ستاره و کریستال ارتباطی هست.
شبی در پاریس. میان نقاشی و عکاسی، جایی.

دیدن ِ دیدن رومن گاری



شب. در محله رومن گاری، در جایی که آپارتمانی داشت و در کافه‌هایش در کمین می‌نشست گاهی، در کمین قصه‌هایش، در پاریسی که دیگر پاریس آن روزها نیست، در موزه‌ی نامه‌ها و دست‌نوشته‌ها به مناسبت سالگرد مرگ رومن گاری، نمایشگاهی برپا است. من به دیدن زائرانش رفته بودم. از مرد و زن، پیر و جوان. چند نسل. نسلی که با او زیسته بودند و به نفس‌های آخرش نزدیک می شود و نسلی که با او می‌زیند، با همین دست‌نوشته‌ها و نامه‌ها، کتاب. کلام جاودانه است.

۱ بهمن ۱۳۸۹

نگو



ترا
همان‌گونه که هستی دوست‌ می‌دارم
اما
به من نگو چگونه هستی

آنتونیو پورکیا
ترجمه نیشابور

۳۰ دی ۱۳۸۹

مبارزه دولت دهم با کاهش جمعیت

شاید دولت دهم کتاب‌های امانوئل تود را خوانده‌است و از نظرات و پژوهش‌های ایشان باخبر است و خواسته‌ است تا دیر نشده فکری بکند! این خبر می تواند ادامه مطلب قبلی باشد.

«درس «تنظیم خانواده» از دروس دانشگاهی حذف شد تا آموزش همسرداری جایگزین آن شود. معاون آموزش و پژوهش مركز امور زنان و خانواده ریاست‌جمهوری با اعلام این خبر، كتاب جایگزین را «روانشناسی ازدواج و شكوه همسرداری» معرفی کرد که به چاپ رسیده و از ترم بهمن امسال در دانشگاه‌های كشور تدریس می‌شود.

زهرا سجادی، مهم‌ترین دلیل این تغییر را نگرانی درباره كاهش جمعیت و پیشگیری از بارداری، تشویق زنان به اشتغال و رونق مهد‌های كودك و ایجاد فاصله بین مادر و فرزند دانست و گفت رویکرد دولت دهم این است كه با كاهش جمعیت و تولد كمتر مبارزه كند.

به گفته سجادی كتاب «روانشناسی ازدواج و شكوه همسرداری» بر «تفاوت‌های میان زن و مرد به لحاظ جسمی، روحی و عاطفی و بازخوردهای این تفاوت‌ها» تاكید دارد، معیارهای «انتخاب یك همسر خوب» را با توجه به احكام اسلام و آیات قرآن آموزش می‌دهد و دارای بخش‌های مختلفی از جمله «تعامل اجتماعی، تعامل فرهنگی و تعامل اقتصادی است كه دانستن آن برای یك دانشجو ضروری است.»

علی‌رضا مصداقی‌نیا، معاون بهداشت وزارت بهداشت و درمان پیش‌تر در واكنش به احتمال حذف این واحد درسی با بیان این که «این امر مخل سلامت خانواده خواهد بود» وجود این واحد درسی را نه‌تنها در كاهش ابعاد خانواده كه در بهبود وضعیت سلامت مادر و خانواده موثر دانسته و اعلام کرده بود وزارت بهداشت با هر تصمیمی كه مخل این دید باشد، مخالف است.

قانون جمعیت و تنظیم خانواده 2 خرداد 70 تایید و تصویب و همان سال به سازمان‌های مربوطه از جمله وزارت علوم و آموزش و پرورش برای تهیه كتاب‌های دانشگاهی ابلاغ شد. كتاب تنظیم خانواده پس از اصلاحات متعدد از سوی كارشناسان علوم، امسال با تغییرات جدید به دانشجویان ارائه شد، اما اكنون براساس خبر معاون آموزش و پژوهش مركز امور زنان و خانواده ریاست‌جمهوری قرار است كه از ترم جدید كتابی كاملا متفاوت برای دانشجویان تدریس شود.»

۲۸ دی ۱۳۸۹

پیوستن تونس به نمونه عام تاریخی به روایت امانوئل تود



امانوئل تود، که در ایران چهره‌ای شناخته شده‌است، تاریخ‌نگار و مردم‌شناس فرانسوی در مصاحبه‌ای که در روزنامه لیبراسیون دیروز چاپ شده‌، به این پرسش که از سقوط تونس چه برداشتی دارید، پاسخ داده‌است که نتیجه پژوهش‌های او و کتابی که در سال ۲۰۰۷ با یوسف کارباژ، جمعیت‌شناس به نام وعده دیدار تمدن‌ها منتشر کردند، خلاف دکترین برخورد تمدن‌ها را نشان می‌دهد و برآورد می‌کند که کشورهای عرب به مدرنیت می‌پیوندد.

او می‌گوید که بر خلاف گفتمان مسلطی که اسلام را با تجدد مغایر می‌داند، جهان مسلمان پدیده پر شتاب روند مدرن شدن را در تعلیم و تربیت و زاد و ولد تجربه می کند. بخش وسیعی از مناطق مسلمان رشد جمعیتشان به هرزنی ۲ تا ۲،۳ فرزند کاهش پیدا کرده‌است. رشد فرانسه و ایالات متحده ۲ فرزند برای هر زن است. تاریخ همراهی و همزمانی سه پدیده را نشان می‌دهد: سواد آموزی، کاهش زاد و ولد و انقلاب. ایران انقلابش را در ۱۹۷۹ انجام داد، زمانی که رشد سواد آموزیش به حد رشد در پاریس ۱۷۸۹ رسیده بود.
رشد جمعیت در تونس پایین‌ترین رشد جمعیت است در چهان عرب. دو فرزند برای هر زن در سال ۲۰۰۵. و روند سوادآموزی تقریبا به پایان خود نزدیک شده‌است. برای دوران ۲۰۰۰-۲۰۰۴، ۹۴،۳ در صد از جوانان ۱۵ تا ۲۴ سال، خواندن ، نوشتن می‌دانستند - ۹۷،۹ در صد پسران و۹۰،۹ در صد دختران.

امانوئل تود برآن است که میان آندوگامی (ازدواج درون فامیلی) و ساختار سیاسی رابطه‌ای برقرار است که طولانی مدت شدن رژیم دیکتاتوری را توضیح می دهد، علی‌رغم وجود دو پدیده دیگر. و میزان آن را در تونس سال‌های ۹۰ بالا می‌بیند. یعنی ۳۰ در صد، وقتی در ایران و الجزایر و مراکش ۲۵ در صد و در ترکیه ۱۵ در صد است. او می‌گوید که این غیر قابل نفوذ بودن گروه‌های فامیلی، بسته بودن گروه‌های اجتماعی و انعطاف‌ناپذیری نهاد‌ها را به همراه می‌آورد.

گزارشی که در سال ۱۹۹۶ در تونس از بهداشت و سلامت مادر و کودک تهیه شده بود، کاهش شدید ازدواج میان فامیلی را می‌نمایاند. از ۳۶ در صد در سی سال گذشته به ۲۰،۵ درصد، در چهار سال قبل از انجام گزارش رسیده بود. به عبارت دیگر کاهش آندوگامی به سواد آموزی و کاهش زادو ولد کمک کرده بود تا نقش خود را بازی کنند و تونس با این انقلاب به نمونه عام تاریخی پیوست.

امانوئل تود اضافه می‌کند که در فرانسه قرن نوزدهم و در ایران امروز و در تونس فردا، ثبات دمکراتیک، مسئله جابه‌جایی را مطرح می‌کند. فعلا اسلام‌گراها از بازی تونس خارج هستند اما اگر بعضی از آن‌ها خواستند به بازی دمکراتیک وارد شوند، نباید عصبانی شد. نباید فراموش کرد که جهش دمکراسی آنگلوساکسون با مضمون مذهبی شریک بود، در نوع پروتستانی‌اش. در دل اروپا حزب آلمان مسیحی‌ست. ترکیه در جهان مسلمان را اسلام‌گراهای معتدل نزدیک به اروپا ( خواهان ملحق شدن به اروپا) اداره می‌کنند. اما وضعیت زنان، به نظامی فامیلی patrillinéaire ( نظامی که در آن نام و ارث مادی و معنوی از پسر و تنها پسر منتقل می‌گردد) متصل است که می‌خواهد پسر جای پدر را بگیرد. اما وقتی خانواده تنها دو فرزند دارند و پیش می‌آید که حتی یک پسر هم نداشته باشند، تمام نظام فرو می‌پاشد. علی‌رغم اهمیت دادن به حجاب و روسری، گفتمان اسلام‌گرایی پیرامون زنان، از واقعیت پیشی نمی‌گیرد.

امانوئل تود به جمعیت، تعلیم و تربیت و به حضور فرهنگ فرانسوی و نبود نفت اشاره می‌کند که در بودش، رژیم رانتخوار از دست مردم خارج می‌شود. او از سوریه می‌گوید که رشد سوادآموزی حتی از تونس بالاتر است ۹۵،۲در صد اما آندوگامی خیلی شدید است، مخصوصا نزد سنی‌ها. اما در مصر رشد سوادآموزی تاخیر دارد۷۳،۲ درصد اما آندوگامی که بالاست، افت شدیدی را نشان می‌دهد.

خواندم که کتاب وعده دیدار تمدن‌ها، به نام ملاقات تمدن‌ها در ایران ترجمه و منتشر خواهد شد.

پای استدلالیان چوبین بود



استدلال را
با استدلال کردن از دست می‌دهیم

آنتونیو پورکیا
ترجمه نیشابور

پورکیا از لغتی استفاده کرده بود که در درجه اول عقل معنی می‌کنیم. اما فعل ِ آن استدلال کردن بود. من ترجیح دادم به جای عقل همان استدلال را انتخاب کنم، که ترجمه به اصل نزدیک‌تر باشد. اما قابل توجه‌است و چقدر هم قابل توجه است که در زبان فرانسه که متاثر از یونان است، استدلال کردن یعنی با عقل سروکارداشتن . یعنی بدون عقل نمی‌توان استدلال کرد. و استدلال کردن یعنی دلیل عقلانی آوردن. یعنی عقل آوردن. و دلیل از ریشه «دل» می‌آید در لسان عرب. که به معنی نشان دادن و جهت دادن است. دلال هم یعنی دلیل آورنده! البته یعنی دلال. ودلیل، ادله یعنی راهنما. یعنی حجت. استدلال یعنی حجت آوردن و نشان دادن.
و رئیس سرخ‌پوستان به یونگ گفته بود که یونانیان با واژه فکر می‌کنند. گفته بود که سفید پوستان با سرشان فکر می‌کنند و یونگ از او پرسیده یود: و شما سرخ‌پوستان و رئیس سرخ پوستان دستش را بر روی قلبش گذاشته بود.

۲۷ دی ۱۳۸۹

همسایه‌ی ما




حالا که دستم رفت و خورد به دکمه انتشار و صفحه‌ای باز شد اما خالی، گفتم بگذارید عکس همسایه‌مان را نشانتان بدهم. مثل آن‌ها که در فیس‌بوک عکس خودشان و همسایه‌شان را نشان می‌دهند. می‌بینید که همسایه‌ی ما خیلی با همسایه‌ی شما فرق نمی‌کند. شما هم اگر همسایه‌ی سینه سرخی داشتید، حتما شبیه همسایه‌ی ما می‌بود. حالا که ندارید.

۲۶ دی ۱۳۸۹

سرمای اوین



سرما در اوین غیر قابل تحمل است.
این جمله‌ای خبری نیست.
خبری ست غیر قابل تحمل.
سرمایش که تحمل می‌شود.
خبرش؟

۲۵ دی ۱۳۸۹

این گوهر ارزشمند



«آیت‌الله سبحانی از مراجع تقلید در قم با ارسال پیامی به الهام علی‌اف رئیس جمهور آذربایجان، ممانعت از ورود دختران باحجاب به مدارس را خلاف دین و اعلامیه حقوق بشر دانست.
به گزارش خبرنگار مهر در قم، در پیام آیت‌الله جعفر سبحانی خطاب به رئیس جمهور آذربایجان آمده است: گزارش‌های رسیده حاكی است كه وزیر آموزش و پرورش جمهوری آذربایجان دستور داده كه از ورود دانش‌آموزان و دانشجویان باحجاب به موسسات آموزشی جلوگیری شود. در گذشته به خاطر اقدام شما در حفظ مسجد حضرت فاطمه زهرا(س) تشكر كردم ولی این بار لازم است در این موضوع تذكر دهم، ممانعت از ورود دختران با حجاب به موسسات آموزشی مخالف حكم الهی و اعلامیه حقوق بشر است.
در بخش دیگری از این پیام تصریح شده است: دولت شما در جهانی زندگی می‌كند كه اعلامیه جهانی حقوق بشر درباره آموزش و پرورش در ماده 26، بند دوم چنین می‌گوید: «آموزش و پرورش باید طوری هدایت شود كه شخصیت انسانی هركس را به حد كمال برساند و احترام حقوق و آزادی‌های بشر تقویت شود. آموزش و پرورش باید حسن تفاهم، گذشت، احترام عقاید مخالف و دوستی بین تمام ملل و جمعیت‌های نژادی یا مذهبی و همچنین توسعه فعالیت‌های ملل متحد را در راه حفظ صلح تسهیل كند.
آیت الله سبحانی در این پیام اظهار داشت: با توجه به چنین اصل گویا كه مورد امضای دولت جمهوری آذربایجان است، آیا صحیح است كه نیمی از جامعه شما به خاطر حفظ عفت و عمل به قانون خدا، از تحصیل محروم بمانند و یا ناچار شوند قانون الهی را نادیده گرفته و در فضای زندان وجدان قرار گیرند.
در این پیام آمده است: حجاب و پوشش زن یك عادت و فرهنگ محلی نیست كه بتوان آن را دگرگون كرد، بلكه یك فریضه الهی برای جامعه زنان است كه این گوهر ارزشمند از گزند هوسرانان مصون بماند و محیط آموزش، محیط علمی باشد، نه مسائل دیگر.
در پیام آیت الله سبحانی تاكید شده است: امروز دولت شما باید از دولت برادر تركیه درس بیاموزد، آنان پس از مدتها كه زنان با حجاب را از حقوق شرعی و قانونی خود محروم كرده بودند، بار دیگر راه صلح و صفا در پیش گرفته و به حكم الهی و خواسته ملت تن دادند، در حالی كه این حركت در جمهوری آذربایجان درست در مقابل حركت اصلاحی آنان است كه اخیرا انجام گرفت.
در این پیام آمده است: انتظار اینجانب و همه مسلمانان این است كه این مصوبه بی‌اساس را ملغی كنید و پشتیبانی ملت را از خود و دولت خویش بازیابید. كشور شما مانند بسیاری از كشورها مشكلاتی دارد، باید همه آنها در پرتو وحدت كلمه و اتحاد ملی برطرف شود، نه اینكه گروهی متدین به خاطر حفظ ناموس دختران خود به زندان بروند، این كار شایسته مقام دولت ملی نیست.»


خواندن این مطلب امروز بهانه این حرف‌ها شد:
آیت الله سبحانی خواسته اند که این گوهر ارزشمند از گزند هوسرانان مصون بماند.
زن این گوهر ارزشمند، یک تصویر است. تنها یک تصویر. این تصویر در مرد آن فرهنگ و تمدن و آن تربیت ساخته می‌شود. همانطور که در مرد این فرهنگ و تمدن و تربیت. اما در هر فرهنگی، در هر تمدنی، زن، زن است. زن چه با حجاب باشد چه بی حجاب، در هر جامعه‌ای ، در هر فرهنگی یک تصویر دارد. ما با تصاویر زندگی می کنیم. با آن ها بزرگ می‌شویم. با آن ها زندگی خود را می‌سازیم یا ویران می‌کنیم. زن برای مرد یک تصویر است. ربطی هم به مخالف بودن جنسشان ندارد. ربطی به کشش جنسی هم ندارد. این تنها سهمی از ماجراست. مرد به زن همانطور می‌نگرد که به آب، آسمان، یا پدیده‌ای طبیعی دیگر. با همان حس. زن مجهول است. او از زن نمی‌داند. مسلما هر چقدر زن دورتر باشد، یا پیچیده باشد، یعنی پوشیده، این ندانستن بزرگ‌تر است و شاید اشتیاق شناختنش بیشتر. بیشتر یعنی پیچیده‌تر. مرموزتر. هر چه زن ناپوشیده‌تر و قابل دسترس‌تر باشد، شوق کم‌تر. اما این‌ ظاهر قضیه است. در هر جامعه‌ای دست یافتن به زن ناممکن است. چون بیشتر به آب و آسمان و پدیده‌ای همگون شبیه است. آب را که نمی‌شود شناخت. شیمی‌دان‌ها سعی‌شان را کرده‌اند. آب را می‌شود نوشید. در آن غوطه خورد. در آن غرق شد. بالاتر، از آن گفت. از آب گفت. آب را سرود. نگاشتش، نقشش کرد. تصاحب کردنش هم ره به جایی نمی‌برد. بی‌هوده‌است. چرا که یک تصویر را نمی‌توان تصاحب کرد. دست نیافتنی‌تر از تابلویی از ون گوگ. تصویر در خیال است، در مثال است. آن‌ها که هر روز زنی تعویض می‌کنند، این را می دانند. در هر زن به جستجوی زن‌ند.آن‌ها که به یکی بسنده می‌کنند هم این را می‌دانند. در یک زن، هزار زن، زن را می‌بینند. آب را که نمی‌توان از آب جدا کرد. زن برابر مرد نیست. برابر آب شاید باشد. برابر آسمان.
در جوامعی که زن بی حجاب است، بی حجاب‌تر است، به نظر می‌رسد که به راز زن پی برده‌اند. به نظر می‌رسد که اشتیاق به زن کمتر شده است. در این جوامع، چون همه چیز از مسیر سکس عبور می‌کند، مرد با تصویرش تنها مانده است. تصویرش را بر می‌دارد و می‌برد جاهایی دور ، آسیایی دور، جاهای گرم، تا شاید به تصویرش واقعیتی بدهد. چه خیالی!
مرد و زن با هم می‌آمیزند تا زاد و ولد کرده باشند و انسانیت ادامه پیدا کند و انسان‌ها جای انسان‌ها را بگیرند و این جبر است و جبر، جبر است. جوامع ایجاد می‌کنند و قوانینی وضع. و حقوقی برای انسان و حقوقی برای مرد. قرن ها می گذرد که زن انسان می‌شود و حقوقی هم برای زنان. با این حال شاعرانند که زن را سروده‌اند. از قرن‌ها پیش. شاعران نه با حقوق، نه با انسانیت- که هنوز کسی نمی‌داند دقیقا چیست، آنقدر هنوز کسی نمی‌داند چیست که برایش حقوقی بریده‌اند، شاعران با تصویرشان، زن را سروده‌اند.
نمی‌دانم از بختیاری ست یا نه، که نزدیکی به تصویر از مسیر آمیزش جنسی می‌گذرد. اما همین است که هست و از آن بچه تولید می‌شود و در این قوانینی نهفته است. قوانینی قریب به اسرار. اما دردی را دوا نمی‌کند، عطشی را فرو می‌نشاند. اما تشنگی به دست نمی‌آورد. آنان که از این مسیر بسیار عبور می‌کنند، بهتر می‌دانند. تصویرشان سر جایش دست نخورده باقی مانده است. در آب غوطه خوردن، رازی از آب بر ما فاش نمی‌کند. ما ماهی نیستیم. و مرد شیفته راز زن است. حتی اگر خود نداند. راز است که می‌خواهد بشکافد.
اسطوره ها، قصه ها متل‌ها این ترس و این جهل را در دل خود دارند و می‌نمایانند. زن جادوگر، ساحره، نیمی انسان و نیمی حیوان یا چیزی دیگر. این‌ها همه یعنی به نام نیامدنی، به زبان نیامدنی، ناشناخته. شعر هم با به زبان نامده کار دارد. و شعر به راز نزدیک است و به زن.
دین چیزی است میان این جهل و دانستن . از راز بر می‌خیزد و به حقوق می‌آویزد. چیزی بر او روشن می‌شود، برای به زمین آمدن، باید به زبان آید. حکم آسمانی، حقوق، شریعت می‌گوید: زن را حجاب باید. در اجتهاد و تأویل باز است. تأویل یعنی دوباره به آغاز بازگشتن .
رجوع به روشنایی. تا دوباره تأویل به زبان آید و تنزیل شود. و باز.
آیت‌الله می‌گویند: تا این گوهر ارزشمند از گزند هوسران محفوظ بماند. اما گوهر ارزشمند تنها با تنزیل از گزند هوسران محفوظ نمی‌ماند. اگر روشنایی نتابد.
آنجا بر حقوق و حدود دین پای می‌فشارند و اینجا هر روزقانون را شاخ و برگ می‌دهند تا گوهری را از گزند محفوظ بدارند. همه درد جامعه و گوهرهای ارزشمندش را دارند. یکی بر آسمان تکیه می‌کند و یکی بر زمین. میان هر دو زمین و آسمان قرار بر این است که مردمان با هم زیست کنند. مرد و زن. بشر! احکام الهی، آیت‌الله می‌گوید و حقوق بشر، اینان و البته اینجا آیت‌الله هم!
اما تصویر سر جای خویش باقی می‌ماند. علی‌رغم احکام الهی، علی‌رغم حقوق بشری. به نظر می‌رسد به جایی رسیده‌ایم که باید از نو آغاز کنیم. از آنجا که به زبان نامده صورت می‌گیرد. به زبان می‌آید. درست میان تأویل و تنزیل. آنجا که تأویل، تنزیل می‌شود. اندکی قبل از آن.
راستی تصویر از صورت می‌آید. همه از ریشه صور. خیال. اسب عرب.

۲۴ دی ۱۳۸۹

باید برود



تونسی‌ها گفتند: بن علی باید برود.
خبرگذاری ها می‌گویند بن علی رفته‌است.
گاهی قبل از آن‌که فکر کنی اتفاق می‌افتد.
گاهی دیگر دیر شده‌است.

اِما



سال ۲۰۰۶ اتفاق افتاد، در حاشیه پاریس و زلزله‌ای در جامعه فرانسه انداخت. باور کرده بودند و باورانده بودند که هر یهودی ثروت‌مند است، باندی که نام بَربَر گرفت. پسری هم بود یهودی به نام حلیمی. ثروت‌مند نبود. در مغازه‌ای فروشنده تلفن همراه بود. دختری که نامش را طعمه گذاشتند، «اما»، قرار بود که زیر پای پسر یهودی بنشیند وبه دامش بیاندازد. حلیمی را گرفتند تا از خانواده‌اش باج بستانند. نتوانسته بودند یهودیان دیگری را به دام بیاندازند. بیست و چهار روز در آپارتمان و بعد انباری در سرما و گرسنگی نگاه داشتند، شکنجه‌اش دادند، جسمش را سوزاندند و عاقبت او را جایی رها کردند. حلیمی در راه بیمارستان جان داد. اما او را آورده بود و خودش رفته بود.

اما، یلدای سابق در سال ۱۹۸۸ در ایران به دنیا آمده بود. می‌گویند حاصل ازدواجی اجباری بود . سه سال بعد از فرزندی معلول جسمی و ذهنی به دنیا آمده بود. از پدری خشن. می‌گویند خشونت پدر فرزند اول را معلول کرده بود. مادر از پدر جدا می‌شود. دختر میان زنان خانواده بزرگ می‌شود. در هشت سالگی، یکی از مردان خانواده دختر را مورد آزار جنسی قرار می‌دهد. مادر با دو فرزندش در سال ۱۹۹۹ به فرانسه می‌آیند. در چهارده سالگی مورد تجاوز جنسی گروهی ِ سه پسرمحله قرار می‌گیرد. اما دست به خودکشی می‌زند. می‌گویند مادر از شکایت در می‌گذرد. نقش دختر را پر ابهام می‌بیند. مادر که در بیمارستان کار پیدا کرده وسخت مشغول مواظبت و مداوای فرزند بزرگش است، از قاضی کودکان کمک می‌خواهد.

سال ۲۰۰۶ واقعه روی می دهد، همان موقع آبستن هم می‌شود. باز دست به خودکشی می‌زند. در زمان واقعه صغیر است هنوز، ۱۶، ۱۷ ساله. درخواست ازادی می‌کند. شروع به کار آموزی می‌کند. با درخواست آزادی‌اش مخالفت می‌شود، باز دست به خودکشی می‌زند. سال ۲۰۱۰ در دادگاه تجدید نظر به ۹ سال زندان محکوم می‌گردد.

دیروز، روزنامه لو موند نوشته بود که رئیس یک زندان، مردی چهل و یک ساله، زن و بچه‌دار، در مقابل روابط جنسی به «طعمه‌ی باند بربر» امتیازاتی می‌داده‌است. مرد از کار بر کنار شده، اعلام کرده که قصد داشته زندگی‌اش را با اما دوباره بسازد. روزنامه‌ها نوشته اند که دو مرد یکی رئیس زندان و دیگری یکی از نگهبانان، عاشق اما شده‌اند.

اما در جریان محاکمه و بازجویی‌اش گفته بود که تمایلات ضد یهودی نداشته است. در مقابل ِ وعده ۵۰۰۰ هزار یورو این کار را کرده است. که البته همان را هم دریافت یا قبول نکرده. می‌گوید که رئیس باند که افریقایی تبار ساحل عاج است، می‌گفته که یهودیان پر از پولند و پول مملکت را می‌خورند و اوی سیاه هم برده مملکت است. اما می گوید که رئیس باند خیلی خوب حرف می زد و همه چیز را چنان توضیح می‌داد که هیچ گناهی نمی‌ماند و تقصیری.
روانشناسان بر این عقیده بودند که اما دختری اغواگر است. خانمی که پرونده اما را می‌شناسد، می گوید: تن ِ اما آلوده شده‌است و او هر بار آن را بیشتر تخریب می‌کند.
این پرونده بسیار مفصل و طولانی و پر پیچ و خم است. پرونده زندگی کوتاه اما هم.

من به لغت طعمه خیلی اطمینان ندارم که ترجمه درست لغت فرانسوی باشد. اما لغت نامه ها هیچ کمکی نکردند و ذهن من هم قد نداد، کوتاه بود. از خاطر برده است. منظور لغت فرانسوی آن چیزی ست که با آن مثلا حیوان را به دام می‌کشانیم و به تله می‌اندازیم. می‌تواند دانه هم باشد. دانه‌ای که خود دام است. اصطلاح دانه پاشیدن هم از همین‌جا می‌آید.

راه خود



می‌گویند گم‌راه شده‌ای
وقتی راه خود را می‌روی

آنتونیو پورکیا
ترجمه نیشابور

نزد پورکیا، هر راهی راه خود است. راهی را که پیش می‌گیریم، راه ماست. به نظر من می‌رسد که در زبان فرانسه، این‌که می‌گویم، می‌گوید، روشن‌تر است. نزدیکی ما به زبان، آن را از ما دور می‌کند. عادت. در اینجا راه خود به معنی رایج در زبان فارسی نیست، وقتی می‌گوییم: من راه خودم را می‌روم، با کسی کاری ندارم.

با پوزش از توضیحات.

ما حتی



در روشنایی کامل
سایه هم نیستیم
ما حتی

آنتونیو پورکیا
ترجمه نیشابور

۲۳ دی ۱۳۸۹

تونسی‌ها



تونسی‌ها شعار کرامت انسانی می‌دادند
فتنه‌ای در راه است

۲۱ دی ۱۳۸۹

بازی‌گوشی



پانزده صفحه نوشتم! آن چه گذشته‌ بود. خطاها؟
بعد، پانزده صفحه یک کلمه شد: خداحافظ.
پاسخ آمد، دو روز بعد: خداحافظ.
در آخرین نامه ما حرف‌هایمان را زدیم. در آخرین نامه به تفاهم رسیدیم.


تأویل را خوش دارم. شما هم که به اندازه کافی تأویل می‌کنید. آن‌چه که می‌بایست را خود ِ نَفَس، همان که با آن می‌نویسیم می‌داند. می‌بایست همان است که شما نوشته‌اید. و بعد، ببخشید بازیگوشی مرا. نشانه جوانی‌ست! تنها، نشانه‌اش.

تونس



۱۷ دسامبر مردی دست‌فروش، سبزی فروش، دیپلمه از دانشگاه، چون بساطش را از او گرفتند، خود را سوزاند. در تونس بود که اتفاق افتاد.
چند سال پیش، به یکی از این ایرانیانی که هر جا باشد می‌روند، از آن ها که نمی‌دانند با پولشان چه کنند، نه اینکه خیلی هم داشته باشند، مثلا می‌روند فرانسه، آن هم تنها پاریس، آن هم تنها خیابان شانزه لیزه، در گران‌ترین کافه‌اش قهوه‌ای می‌نوشند و برمی‌گردند، ایران، تهران- رفته بود تونس، پایتخت، یا آن سهمی از تونس که از باقی جداست و «جهان‌گردان» را پذیرایی می‌کند، گفتم: تونس پلیسی است. گفت: من که در خیابان پلیسی ندیدم! اضافه کرد آدم‌هایش شبیه ادم‌های خیابان انقلاب به پایین بودند.
عبدالوهاب مدب از روشنفکران تونسی فرانسه نشین که در رادیو فرهنگی فرانسه هم برنامه‌ای پیرامون اسلام اداره می‌کند، معتقد است- تا ۱۷ دسامبر که همچنان معتقد بود، جامعه‌ای پلسی از جامعه‌ای اسلام‌گرا بهتر است.
بن علی سر اپوزیسیون را برید. نفس مردم را هم. و همه دولت‌های غرب از سیاستش دفاع کردند. از صدام هم دفاع می‌کردند- که صدام قدرتی لائیک است.
من البته نفهمیدم چرا باید انتخاب کرد. بعضی چنان می‌نگرند که گویی هر چیز نه اولی دارد و نه آخری. جامعه اسلام‌گرا از دل سوراخ‌شده آسمان افتاده‌است. مثل اختلالی در نطفه یا جنین. اختلال کرومُزومی.
حالا در جامعه لائیک و مورد دفاع قدرت غربی، مردم کشته‌هاشان را شهید نامیده‌اند!
از ۱۷ دسامبر تونس ناآرام است. بعد از خودسوزی اول، دو نفر دیگر هم خودکشی کردند، یکی خودش را در چاه انداخت و یکی از تیرک برق بالا رفت و دچار برق‌گرفتگی شد. مردم هم اعتراض کردند و اول عده کمی بودند و دولت اعتنایی نگرد و مردم اندک اندک زیاد شدند و از حاشیه‌ها به مکان‌های توریستی هم کشیده شد. پلیس بر مردم آتش گشود و بر کشته ها اضافه شد. و مردم کشته هاشان را شهید خواندند. شنبه یک شنبه تعداد کشته ها بالا گرفت. تا به امروز از بیست و سه نفر تا پنجاه کشته اعلام شده با عده زیادی زخمی. بالاخره دولت که تا صبح یک شنبه سکوت کرده بود و تنها به تحقیر مردم پرداخته بود که رویدادهایی جزئی ست و اصلا چیزی نیست و همه چیز رو به راه است، در آمد که بله پلیس از خودش دفاع کرده، چون به مکانی دولتی حمله شده بوده و تازه پلیس هم جانش را از دست داده‌ است. وکلا هم به میدان آمدند و اتحادیه‌های بی‌جان کارگری هم، در فقدان کامل اپوزیسیون. حدود آزادی مطبوعات را در تونس، نزدیک به کره شمالی اعلام کرده‌اند. از تلویزیون هیچ از خیابان نشان داده نمی‌شود. هنوز از خبرنگاران که از شورش سال ۲۰۰۸ به خاطر کمبود نان نوشته بودند و فیلم ساخته بودند، در زندانند. بیکاری بیداد می‌کند و مردم در غیاب گوش‌های دولت که در سوراخ خانه‌شان هم رخنه کرده‌است، از مافیایی فامیلی می‌گویند. بن علی و همسرش.
پرسیدند که چرا این‌بار مردم نمی‌ترسند، نزدیک به سی سال چنین عصیانی در تونس دیده نشده. پاسخ، نقش انترنت و کاربران وب و وبلاگ‌هاست. عده‌ای از وبلاگرها دستگیر شده اند. اخباربه وسیله مردم و فیلم‌های گرفته شده با تلفن دستی‌شان در اینجا پخش می‌شود. شنیدم که هکرهایی که به دفاع از منافع ویکی لیکس رفته بودند، حمایت خویش را از کاربران وب در تونس با حمله به منافع انترنتی دولت اعلام کرده‌اند. در غیبت «انترناسیونال»!
تعداد خودکشی‌ها به پنج تن رسیده است.

بیوه‌ی سنت پیر



بیوه‌ی سنت پیر نام فیلمی ست از پاتریس لو کنت کارگردان فرانسوی، ساخته در ۲۰۰۰. سال ۱۸۵۰ است و در جزیره‌ای نزدیک کانادا متعلق به جمهوری فرانسه. دانیل اتوی کاپیتن ارتش است و عاشق زنش ژولیت بینوش. خانم ِ کاپیتن . کوستوریکا فیلم‌ساز معروف، اگوست نیل است که محکوم به مرگ است و در جزیره گیوتین نیست و نه کسی که سر ببرد. به انتظار گیوتین که با کشتی بیاید، نگهداری محکوم به مرگ، به عهده کاپیتن سپرده شده است. خانم کاپیتن از او می‌خواهد که در پرورش گل کمکش کند و نیل در مقابل خورد و خوراک و خواب کار می‌کند. رفته رفته اهالی جزیره به او دل می‌بندد و فکر می‌کنند که جزیره به او نیاز دارد. مقامات اما چشم دیدن خانم کاپیتن را ندارند با آن اومانیسمش. سال ۱۸۵۰ است و دولت سخت‌گیر. کسی جان جمهوری را گرفته است و جمهوری باید جان او را بگیرد و قانون قانون است. با این حال گیوتین نیست.
گیوتین یک روز از راه می رسد و مقامات هم گردن‌زن را پیدا می کنند. کسی که از خارج آمده است. کاپیتن می‌آید و به مقامات می‌گوید که اگر قرار باشد که ارتش حکم را اجرا کند او سر باز خواهد زد. آماده‌ است که زنش محکوم را فراری دهد. محکوم اما فرار نمی‌کند. گزارش مقاومت و نافرمانی کاپیتن به پاریس رسیده است و او خوانده شده است و گیوتین هم آماده است. گردن محکوم زده می‌شود و کاپیتن تیرباران و می‌ماند بیوه او. اما گیوتین را بیوه می‌نامند فرانسوی‌ها.
همه این‌ها هم حواشی‌ست. آن همه برف هم. داستان تنها و تنها داستان عشق کاپیتن است به زنش. همه این‌ها را به خاطر عشق به او می‌کند. خوب می‌داند که با پاریس و جمهوری نمی توان در افتاد و از قانون نمی توان سرپیچی کرد. از آن بهتر، می‌داند که کجای عشق باید تمام کرد. می‌داند که عشق از کجا آب می‌خورد. و نباید راه آب را بست. عشق می‌خشکد. کاپیتن که مظهر نظم است، عاشق است. و عشق بی‌نظمی‌ست.

۲۰ دی ۱۳۸۹

برف امروز



این عکس را دوستی از برف امروز تهران با تلفن دستی‌اش گرفته است.

یکی از این دو



من بودم و اقیانوس
اقیانوس تنها بود
تنها بودم
من هم
یکی از این دو
کم بود

آنتونیو پورکیا
ترجمه نیشابور

سکوت و هیاهو



یک چیز
وقتی همه چیز نیست
هیاهوست
و همه چیز
سکوت است

آنتونیو پورکیا
ترجمه نیشابور

۱۸ دی ۱۳۸۹

آشپزخانه‌های مساجد


یك استاد تاریخ اسلام حجت الاسلام رسول جعفریان خبر داد: در قیاس با دهه اول و دوم انقلاب، تغییری در منبع تأمین و تغذیه فكری دینی ـ مذهبی مردم از منابع اصیل به سمت و سوی منابع داستانی و عوامی صورت گرفته كه شایسته است در باره آن تامل بیشتری صورت گیرد.

به گزارش خبرنگار "آینده"، وی برای نمونه به انتشار چاپ سوم كتابی با تیراژ 5000 هزار عدد اشاره كرده كه فهرست سفره‌های نذری كه به اسم برخی از شخصیت های دینی مشهور است، را با جزئیات و دستور غذا منتشر كرده است.


«امروز كتابچه‌ای را دیدم با عنوان «سفره‌های آسمانی» با زیر عنوان «سفره‌های نذری ایرانیان». پیداست كه نذر كردن امری مقبول و مشروع است. كتاب نوشتن برای آشپزی هم كاری سودمند است، اما این كه در حال حاضر، مساجد نوساخته ایرانی، بخش قابل توجهی از مساحت خود را به آشپزخانه اختصاص می دهند، مسأله قابل توجهی است كه می‌تواند موضوع یك پژوهش جدی باشد.
نویسنده بحثی در باره نذر ندارد كه در تمام متون فقه باب ویژه خود را دارد، اما این كتابچه كه چاپ سوم خود را با تیراژ 5000 هزار عدد پشت سر می گذراند و لابد مجوز نشر هم گرفته است، بسیار شیرین است. فهرست سفره‌های نذری كه به اسم برخی از شخصیت های دینی مزین شده چنین است:

سفره امام زمان (ع): تركیب: نان، پنیر با سبزی، شیربرنج، حلوا كه در سفره ابوالفضل گفته شد. شمع از اجزای سفره است.سفره پنج تن: مواد لازم سر سفره: شمع، آش رشته
سفره حضرت فاطمه (س): دعای توسل و شمع، عدم حضور مردان، پسران و زنان حامله، پختن كاچی با این مواد: زعفران آبگرفته نصف پیمانه، گلاب، بیدمشك نصف پیمانه و......سفره حضرت زینب (س): آش به همراه شمع. برای آش از این مواد استفاده شود: كره 170 گرم، آب سه لیوان، شكر 2 پیمانه، خلال پسته و....
سفره حضرت خضر ......
سفره حضرت ابراهیم ....
سفره بی بی سه شنبه....
سفره امام حسن .....
باقالی پلو برای سفره امام حسن (ع)....
كوكو اسفناج برای سفره امام حسن (ع)....

ماست و خیار برای سفره امام حسن ... مواد لازم: خیار رنده شده 12 عدد متوسط، آویشن یك قاشق چایخوری پر و.....

شله زرد سفره امام حسن (ع).... مواد لازم .....

... حلوای تنترانی برای سفره حضرت ابوالفضل (ع)....
عدس پلو سفره حضرت ابوالفضل (ع)....
آجیل مشكل گشا برای سفره حضرت ابوالفضل (ع) مواد لازم: كشمش سبز، پسته، بادام، فندق، نقلف شكلات، نخود بو داده. توت خشك، بادام هندی، بادام زمینی، و انجیر خشك»

مسیحیان تبشیری



اینروزها که خبر دستگیری چند مسیحی تبشیری در ایران را مقامات دادند، به فکر باز نشر مطلب دوسال پیش افتادم در باره اوانژلیک‌ها. با اوانژلیست‌ها اشتباه نشود. من از چند و چون فعالیت‌ها آن‌ها در ایران خبر ندارم. حتی از اینکه اینان همان اوانژلیک‌ها باشند اطمینان ندارم، اما مقامات آنان را مسیحیان تبشیری خوانده‌اند. اوانژلیک‌ها همانطور که در مطلب آمده است در تمام خاورمیانه فعال هستند. در سوریه و عراق و مصر و لبنان و افغانستان. و در حاشیه‌های شهرهای بزرگ در فرانسه و رقابتشان با مسلمانان ِ مبلغ که بسیاری‌شان از سلفی‌ها هستند، خطرآفرین تشخیص داده شده‌است.


این‌روزها اینجا هر روز صحبت ِ وضعیت اسفناک مسیحیان سرزمین‌های مسلمان است. بعد از مصیبت وارده بر مسیحیان عراق، چند روز پیش در آستانه روزهای جشن میلاد مسیح، انفجار در کلیسای قبطی‌ها، غیر از اینکه شکنندگی و ضعف جامعه مصر را عیان‌تر کرد، توجه‌ها را دوباره به این رمه‌های عیسی معطوف گرداند. دیروز آقای سارکوزی هم به سخن در آمدند و در نطق سال نوشان، منطق کشور لائیک را زیر سوال بردند. البته نخستین بارشان نیست. بحث بر سر این است که آیا کشوری که حجاب از سر زنان بر می‌دارد- در مجامع عمومی و دولتی، یعنی در جمهوری، که ما سرزمینی لائیک هستیم، و با جماعات مخالف است و شهروندی را ترویج می‌کند، می‌باید، می‌تواند از مسیحیان ِ جایی به عنوان مسیحی دفاع کند؟ مسیحیان عراق در درجه اول عراقی هستند، مسیحیان مصر در درجه اول مصری هستند. آنها حتی قبل از مسلمانان در آن خاک به سر می‌برده‌اند. گفته می‌شود اما، که آنان شهروند درجه دوم هستند. پاسخ می‌آید که خود مسلمانان هم شهروند درجه دوم هستند. آنان همچون مسلمانان قربانی تعصب و نفرت افراطیون مسلمانند. چرا آقای سارکوزی وقتی مسلمانان قربانیند، چیزی نمی‌گویند.
عده‌ای می‌گویند که جنگ ِ ادیان است. جنگ گذشته در ایرلند را بنگرید میان دو مسیحی. شیعیان و سنیان را ببینید. پاسخ می‌آید که این پاک سازی دارالسلام از غیر مسلمان است. عده‌ای هم می‌گویند این‌ها نشانه ضعف اسلام یا اسلام سیاسی ست یا جامعه مسلمان است. یا نشانه شکست است. که دولت مسلمان اقلیت را نمی‌پذیرد.

در ۱۹۸۰ بود که سادات شریعت را به قانون تبدیل کرد. درست بعد از آشتی‌اش با اسرائیل! جالب است که بعد از رابین و سادات هر دو جامعه مصر و اسرائیل افراطی شدند. بعد از آن اسلامی‌کردن جامعه مصر در واکنش به جماعت اخوان‌المسلمین هم بود. همین تغییرات در الجزایر هم روی داد. جانشینی شریعت به جای قانون. پاسخ قدرت برای عقب راندن اسلامگراها. بیست سال است که قبط‌ها از مقام و درجه تهی می‌شوند و اندک اندک موقعیت اجتماعی خود را از دست می‌دهند. قدرت‌های دراز عمر، پاسخی به دردهای مردم نمی‌دهند، نمی‌توانند بدهند، جامعه را متشنج می‌کنند و در نفرت از غیر چندی دیگر حکم می‌رانند. مشکل غرب است، مشکل مسیحی‌ست. مسیحی نماینده غرب، غیر، دشمن است. سال گذشته که درست در ایام عید میلاد مسیح، چندین مسیحی قبطی در مصر کشته شدند، پلیس و دولت کاری نکردند. امسال به انفجار در درون کلیسا کشید. عملیات انتحاری در کلیسا. بدعت. بعضی می‌گویند نتیجه این‌ها می‌شود که گروه و گروهک‌هایی مسلح تشکیل شود و جامعه بیشتر به خشونت و سرکوب کشیده شود، هشت تا ده میلیون قبطی که کشورشان را ترک نمی‌کنند.


این اخبار و صحبت‌ها، تآثیری منفی بر روابط مردمان اینجا دارد. بی آنکه دقیقا حساب و کتاب ترس و بیزاری از مسلمان روشن باشد، همان اسلام ستیزی، یا تعداد درست به اسلامِ گرویدنِ اروپائیانِ «اصیل»، فضا آلوده می‌گردد. راست افراطی همچون همیشه بر ترس سوار می‌شود و بیشتر می‌ترساند. چندی پیش نماینده آن‌ها نماز خواندن مسلمانان را در کوچه و خیابان، اشغال سرزمین دانست و آنرا به اشغال نازی‌ها تشبیه کرد. نطق دیروز سارکوزی هم البته مصرف انتخاباتی دارد. مبادا که راست افراطی رأی او را برباید. بگذار که نگذارم از من پیشی بگیرد. بر طبل هویت فرانسوی هم نواختن همان بود. طبلی که معمولا به دست راست افراطی نواخته می‌شود. هرچه اروپا فقیر می‌شود، راست افراطی بیشتر تجلی می‌کند، در رأی مردم. فقر یعنی ضعف. اروپا در برابر ارزش‌هایش عقب نشینی می‌کند. حتی برنامه‌های سبزگرایانه‌اش را کنار گذاشته است. وقتی چین و کشورهای در حال توسعه خواهند آلود و خورد و زد و بست، ما چرا قناعت کنیم؟ ما با این جمعیت کوچک و اندک، هیچ تحولی را باعث نخواهیم شد و از کاروان عقب خواهیم افتاد. حقوق بشر هم که مترسکی بیش نیست.

از این‌ها گذشته، وضعیت مسیحیان ِ سرزمین‌های مسلمان، در اذهان، وضعیت یهودیان اروپا را پیش از جنگ دوم جهانی تداعی می‌کند.
وقتی سخن از پاک‌سازی گفته می‌شود، ناخودآگاه شریک کردن مسلمانان و شرق که سهمی در هولوکوست نداشت را می‌طلبد. گویی از آن سوی هم، تمایلی به تاریخ وارد شدن در شرق بیدار می‌شود. وقتی راه‌های دیگر به دست قدرت‌های خودکامه و مستبد و اغلب حمایت‌شده‌ی غرب، بسته است. فراموش نکنیم که از سال‌های ۱۹۵۰ میلادی غرب با حمایت از قدرت‌های ناآزاد بساط هرچه آزادی‌خواهی را برچید و تنها مساجد ماندند. یکی از این دعوت کنندگان به تاریخ هم آقای احمدی‌نژاد بودند که هولوکوست را زیر سوال بردند، بی پروای اینکه زیر سوال بردن هولوکوست، یعنی که شما اروپائیان آنقدر هم شرور نبودید. چنین جنایتی واقعیت ندارد. شما نمی‌توانسته‌اید چنین بد باشید. صهیونیست‌ها از شما بدترند که چنین افسانه‌ای را ساختند و به دوش شما گذاشتند و شما هم چه ساده‌اید که باور کردید و به دوش می‌برید همچنان. وقتی جغرافیای جنایت را تغییر می‌دهیم تاریخ واقع بر جغرافیا را هم تغییر می‌دهیم. تمایلی پنهانی. ما هم سازندگان تاریخ می‌شویم.

دو میلیارد مسیحی در جهان است که به کاتولیک و ارتودوکس و پروتستان تقسیم شده‌اند. بیست در صد پروتستان ها اوانژلیک هستند. ۱۳۲ میلیون در آسیا. ۱۰۰ میلیون در افریقا. ۸۵ میلیون در امریکای شمالی.۸۰ میلیون در امریکای جنوبی. ۳میلیون در اروپا.
چهار معیار آنها را از دیگر پروتستان‌ها مشخص می‌سازد: روی‌آوردن فردی به مذهب، آمده از انتخابی شخصی، بعد از تجربه‌ای مذهبی مثل رویت مسیح که به تغییری در شیوه زندگی رهنمون می شود.( خود بوش مثال بسیار خوبی ست که می‌گویند عیاش بوده‌است و بعد از تجربه‌ای شخصی توبه کرده است).
معنا کردن صلیب تحت عنوان ایثارمسیح و خریدن گناهان.
تعهد و طرفداری و تبلیغ و ترویج مذهب وفعالیت در زندگی جماعت اوانژلیک‌ها و ترقی و پیشرفت فردی و شخصی مثل ثروتمند‌شدن که همچون نزد کاتولیک‌ها گناهی نباشد.
کتاب مقدس را در مرکز همه چیز زندگی زمینی قرار دادن، بی واسطه، مستقیم، بی تفسیر، به عنوان کلام خدا، قانون.
بعد از امریکا، چین و برزیل بیشترین تعداد اوانژلیک‌ها را دارند.از سیصد میلیون جمعیت امریکا، هفتاد میلیون اوانژلیک هستند. برای فهم موفقیت جنبش اوانژلیک‌ها باید به خاطر آورد که جهان جدید با آمدن مخالفین و منشعبین مذهبی گریخته به وجود آمد. سال ۱۵۵۵ زمانی که اروپا را بر مبنای مناطق خط‌کشی کردند و هر منطقه را به دینی دادند، عده ای از پروتستان ها به دنیای نو گریختند. در ۱۷۳۰/۱۷۴۰ عده‌ای از پروتستان های خالص به دورجنبش بیداری بزرگ به خود نام اوانژلیک دادند و کتاب مقدس را در مرکز زندگی زمینی نهادند. و بیداری دوم در قرن نوزدهم روی داد، با تأسیس فرقه هایی به نام باتیست‌ها، متدیست هاو.... و همزمان با فتح و تصرف غرب، هویت مسیحی مخصوصا امریکایی را بنیان نهادند.
انها به ویژه در جنوب امریکا متمرکز هستند به نام کمربند کتاب مقدس. در ۱۹۷۰ راست و جمهوری‌خواهان امریکا برای به دست آوردن رأی سفیدان اوانژلیک شعار های انان را در برنامه خود گنجاندند و ریگان اولین رئیس جمهوری بود که به کمک انان انتخاب شد. در سال ۲۰۰۴ بوش ۷۵ در صد از رأی اوانژلیک ها را از آن خود کرد. آنها ۲۲در صد از رأی دهندگان را تشکیل می دهند. نفوذ آنها سیاست خارجی امریکا را متأثر می کند. برای اوانژلیک هایی که کشور خود را اورشلیم تازه می خوانند مفهوم قوم برگزیده، مفهوم آشنایی دارد، می‌پندارند که دومین وحی مسیح در اورشلیم صورت خواهد گرفت با عنوان آخرین جنگ حق علیه باطل. وجود اسرائیل حجت خداوند است و یهودیان مسیحیان آینده هستند و مخالفت با اسرائیل مخالفت با رأی خداوند است. انها مخالف ترک اسرائیل از سرزمین های اشغالی هستند. آنها به دولت امریکا برای حمایت بی قید و شرط از دولت تل‌آویو فشار می‌آورند.از دیدآنان مرزهای سرزمین اسرائیل را کتاب مقدس رسم کرده است.
در امریکای لاتین که بر علیه جنبش رفرمیست، پروتستان‌ها شکل گرفته بود، یعنی کاتولیسیسم، کفه اوانژلیک‌ها سنگینی می‌کند. از هر چهار شیلیایی یک نفر اوانژلیک است. یک سوم اهالی نیکاراکوئه اوانژلیک هستند. در کلمبی، در آرژانتین حضور دارند. در برزیل بزرگترین کشور کاتولیک ۳۴ میلیون برزیلی اوانژلیک با کاتولیک ها به رقابت بر می‌خیزند. بیست در صد جمعیت برزیل اوانژلیک هستند. انها در ترویج مذهب با امریکایی‌ها رقابت می‌کنند.در کنگو، در کامرون، در نیجریه، در بنن به زبان برزیلی به شدت فعالند. در مغرب، در مراکش و الجزایر مخصوصا در کابیلی به فعالیت مشغولند. در اروپای شرقی و غربی آنجا که بی دینی روز به روز پیشرفت می کند هم به مبارزه با بی‌دینی می‌پردازند. فرانسه ۴۰۰ هزار وفادار دارد. نقطه قوتشان تطبیق سریعشان با فرهنگ بومی‌ست و تبلیغ و موعضه پیشرفت فردی و به دست اوردن پول. این تحرک و ترویج در جاهایی مثل سودان تشنج‌هایی با مسلمانان به وجود می‌آورد.

۱۷ دی ۱۳۸۹

دور ریختنی‌ها


این فیلم کوتاه، سیرک ِ کولی- رُم‌ها، این شعر، زندگی ِ خارج از نظام ِ رُم هاست که سارکوزی می‌خواست از فرانسه دور بریزد.
صفحه که باز شد، پایین بروید، پایین‌تر.

روح من بیکار است: قطره‌های باران را




درز آجرها را می‌شمارد

۱۵ دی ۱۳۸۹

یک قدمی



من به یک قدمی هر چیز رسیده‌ام
و اینجا می مانم
یک قدم، دور از هر چیز

آنتونیو پورکیا
ترجمه نیشابور

شاهان و قصه‌های کوچک و بزرگ



هر کدام ما از قصه‌ای کوچک ساخته شده‌ایم و قصه‌ای بزرگ. شاهان قصه‌های کوچکی دارند و قصه‌ای بزرگ. همه مردم در قصه بزرگ سهم دارند و شاهان را در قصه کوچکشان تنها می‌گذارند. شاهان قصه کوچک مردم را نمی‌دانند و مردم قصه کوچک شاهان را. و شاهزادگان را. اگر شاهان از قصه کوچک مردم باخبر بودند، باقی می‌ماندند در قصه بزرگشان. در فیلم ملکه و من ساخته خانم ایرانی، با قصه کوچکش، ملکه می‌گوید: خوب، می‌خواستی برایمان نامه بنویسی و قصه کوچکت را تعریف کنی! شاهان از قصه‌های کوچک بی‌خبر می‌مانند و قصه بزرگشان بزرگ‌تر می‌شود. آنقدر بزرگ که می‌ترکد. شاهزادگان فرزندان راستین پدرشان هستند. قصه‌های کوچکشان از دل قصه بزرگ بیرون آمده‌است. خودکشی قصه کوچک است. قصه‌های کوچک بچه‌های قصه‌های بزرگند. قصه‌ها که خیلی بزرگ می‌شوند، بچه‌هاشان هم زیاد می‌شود. قصه‌های کوچک فرزندان راستین قصه‌های بزرگند.

۱۴ دی ۱۳۸۹

مدیاتک ۳

همان‌جا. سایه‌هایی بر شیشه یکی از سالن‌ها.

مدیاتک ۲



همان‌جا

مدیاتک




اینجا مدیاتک شهر نیم است. در جنوب فرانسه. مدیاتک، هم کتابخانه است، هم در آن می‌شود مجله و روزنامه ورق زد. هم فیلم و موسیقی قرض گرفت. نمایشگاه عکس و نقاشی‌ست گاهی و دیگر فعالیت‌های فرهنگی.

۱۳ دی ۱۳۸۹

شب دراز



شب چله بود که راه افتادیم. یعنی فردایش بود. من به نخستین مردمانی فکر می‌کردم که شب را اهلی کردند. شبی دراز را. به ترسشان.
میان دو برف راه افتادیم. وقت رفتن بود. اگر می‌ماندیم، پشت برف بود. و برف صفحه‌‌ی سپیدی‌ست روبروی‌ آدم. رویارویی با برف کار آسانی نیست. برف نیست. تو می‌مانی و تو. باید خویش را بخوانی. رودر روی خود، نبرد‌ِ با خود. یک هفته از پنجره صفحه سپید را نگاه کردم. لوح محفوظ را. وقت رفتن بود.

ژان ژیونو آفتاب و برف را، هر دو، عریان کننده می داند. و در دیار او هم برف و هم آفتاب بود به کمال- جنوب شرقی فرانسه و او به دیار شکسپیر تشبیه‌ش می‌کرد.
قصه سلطان بی‌دل‌مشغولی‌ ژان ژیونو، داستان برف است. روستایی مخفی زیر برف. برفی که طول می‌کشد. کاپیتن ژاندارمری - در روستا ژاندارم پلیس است و از ارتش دستور می‌گیرد، به روستا خوانده شده‌   است. حاکمی بازنشسته او را که می‌شناخته و می‌دانسته خوانده است. دخترکی ناپدید شده. کاپیتن می‌گوید: لابد جایی افتاده و برف که آب شد، پیدایش می‌شود. حاکم می‌گوید: نه، این بوی چیز دیگری می‌دهد. بوی قتل. حاکم حکیم هم هست. کاپیتن را خواسته، چون او را درست دانسته  و سالم و جوان و پر نیرو. کاپیتن پیپ می‌کشد و حاکم سیگار برگ. به کاپیتن می‌گوید: پیپ دوست داشتم و سیگار می‌کشم. تمام زندگی خلاصه در این دو جمله. داستان طولانی است. حاکم حق داشته. بوی قتل می‌آید. اما کیست؟ چیست؟ چگونه است؟ حاکم و حکیم از سلطانی حرف می‌زند که حوصله‌اش سر می‌رود، ملول می‌شود. برف، تنها برف، سپیدی عریانش می‌کند. کاپیتن به حرف‌های حاکم گوش می‌سپارد. و حکیم حرف می‌زند. می‌گوید: استفاده جنسی هم در کار نیست. می‌گوید: عشق تاتر فقراست. سلطان را تاتر دیگری باید. کاپیتن گوش می‌دهد و فرامی‌گیرد درس‌هایش را. آنقدر که سلطان-قاتل را پیدا می‌کند. دنبالش می‌کند. اعیانی‌ست که اندکی دورتر از روستا خانه‌ای مجلل دارد. سلطان به خانه داخل می‌شود، خدمتکاری دخترکش را به تالار می‌آ‌ورد. سلطان پیشانی دخترک را می‌بوسد، کنار بخاری دیواری عظیم خود را گرم می‌کند. منتظر کاپیتن می‌ماند. لوح را خوانده است. کاپیتن وارد می‌شود، به تصویری بر دیوار اشاره می‌کند و می‌پرسد: این زن؟ سلطان پاسخ می‌گوید که زن اوست . دخترک را می‌پرسد. سلطان پاسخ می‌گوید که دخترم است. به مُلک را اشاره می‌کند. پاسخ می‌آید که مال من است. کاپیتن می‌پرسد: این‌همه کافی نیست؟ سلطان پاسخ می‌دهد: شما را کافی‌ست؟ سلطان خارج می‌شود مسیری را پیش می‌گیرد و می‌رود، جایی میان راه می‌ایستد. پشت به کاپیتن که از عقب او می‌آید. کاپیتن شلیک می‌کند. سلطان می‌افتد. ملالی دیگر نیست. راحت شده.
کاپیتن، قاتل را یافته و حکم را اجرا کرده، مأموریتش تمام شده، اما. به راز قتل پی برده. منقلب شده. می‌آید و استعفایش را پیش حاکم می‌برد. حاکم و حکیم به او گفته بوده هر کسی می‌تواند قاتل باشد. قاتل می‌تواند هر کسی باشد. او ندانسته بوده‌. حالا دانسته‌ و طاقتش را ندارد. حکیم نیست. حکمت طاقت می‌خواهد. قبل از اینکه حاکم خطر را متوجه شود، از او دور می‌شود و می‌خواهد که تا آخر برود. آخر ِ کشفش. می‌خواهد لذت قتل را کشف کند. اما در آغاز راه اردکی را سر می‌برد و خونش بر سفیدی همه جا گستر، قطره قطره می‌پاشد. طاقتش تمام شده. اسلحه‌اش را بر جمجمه‌ خود می‌گذارد و شلیک می‌کند. حاکم دیر می‌رسد.
از این داستان فیلمی ساخته شده در سالهای ۶۰. با فیلم‌نامه‌ای و خاصه دیالوگ‌ها، نوشته خود ژیونو. یکی از زیباترین فیلم‌هایی‌ست که من دیده‌ام. وقتی سوار، بر سپیدی مطلق به قریه نزدیک می‌شود. وقتی از دور تنها نقطه‌ای‌ست سیاه. و بعد.


در آن شب دراز ، شاید هم فردایش، یا اصلا در شب آتش بازی به کوچکی مردمان بزرگ فکر می‌کردم. و به تنهایی خود، نه، تنهایی من از توقع بی حد و اندازه من از آدم‌هاست. پشت سر می‌گذارمشان. فکر می‌کردم که آدمیان محتاج ترحمند. امان از لاشعور. لاشعور مردمان بزرگ را کوچک می‌کند. مالرو در ضد خاطرات در آب‌های ِکِرت از قاضی عسکر که به اعترافات مردم گوش می‌داده می‌نویسد: «در سال ۱۹۴۰ با کشیشی که بعدا قاضی عسکر ِورکور شد فرار کردم. اندکی پس از فرار، در دهکده‌ای از ایالت دروم، دوباره یکدیگر را دیدیم. کشیش آن دهکده بود و از چپ و راست به یهودیان گواهی تعمید با تاریخ‌های مختلف می‌داد، فقط به این شرط که البته آن‌ها را غسل تعمید هم بدهد. می‌گفت: در هر حال اثری از آن باقی خواهد ماند.... پاریس را هرگز ندیده بود، تحصیلاتش را در مدرسه طلاب شهر لیون تمام کرده بود. مانند همه کسانی که یکدیگر را باز می‌یابند ساعت‌های دراز، در بوی شبانگاهی دهکده، با هم صحبت می‌کردیم:
- چند وقت است که به اعترافات گوش می‌دهید؟
- ده پانزده سال...
- اعتراف آدم‌ها چه چیز در باره آن‌ها به شما یاد داده‌است؟
- راستش را بخواهید، اعتراف هیچ چیز یاد نمی‌دهد، چون وقتی که به اعتراف گوش می‌کنید آدم دیگری می‌شوید. آخر «بخشایش الهی» در میان شما‌ست. ولی با وجود این... اولا آدم‌ها از آنچه ما تصور می‌کنیم بسیار بدبخترند.... ثانیا....
دست‌های هیزم شکنانه‌اش را در شب پر ستاره بالا برد:
-ثانیا، جان کلام اینجاست که آدم بزرگ وجود ندارد....»

از کوچه صدای آتش بازی می‌آید و صدای بچه‌های هیجان زده.
- سال جدیدتان آغاز شد.
- بله می‌دانم .
-همین الان آغاز شد.
- بله می‌دانم .

سفرها تکه تکه‌اند. از اتومبیل پیاده می‌شوی. قهوه‌ای می‌نوشی. سیگاری دود می‌کند. پاره می‌شوند جملات. از زمین جمع‌شان می‌کنی و در یکی از جیب‌هایت می‌گذاری. گاهی هم یادت می‌رود و دوباره سوار اتومبیل می‌شوی. و دوباره نخ می‌کنی واژه‌ها یی را که می‌آیند. اگر در شب سفر کنم. یا هوا زود تاریک شود. نوشتن نمی‌توانم . در تاریکی نمی‌نویسم. یک درخت مرا به گفتن وا می‌دارد، اگر درخت نباشد، باشد و من نبینمش. می شود سکوت، می‌شود نیستی درخت. در شب سفر نکردیم، اما همه اش مه بود. یک جایی هم باران شدید بود و راننده گفت که برف‌پاک‌کن ها خوب کار نمی‌کند. و بعد ساعت پنج، شب آمد. گاهی هم روز است و روشن. تو نمی بینی. چشم‌هایت باز است اما به روی شب. گاهی دو جمله می‌سازی و اتومبیل مسیرش را عوض می‌کند. با دنده عوض می‌کند. گاهی از کامیونی سبقت می‌گیری و واژگان بند می‌آیند. گاهی اتومبیل پشتی چراغ‌هایش را به چشمانت می‌اندازد و کورت می‌کند و دیگر هیچ نمی‌بینی.
گاهی از خانه‌ای به خانه دیگری می‌روی. از کسی به کسی دیگر. از گربه این خانه به گربه آن خانه. خانه‌های بی گربه هم هست. خانه‌های بی مطبخ. بی بو. خانه‌هایی با پنجره‌هایی به نور. خانه‌هایی بی پنجره. خانه‌های با دیوار گلی. خانه‌هایی صد ساله. دویست ساله. خانه‌هایی بی کنج. بی راز. خانه‌هایی بی خانه.


حالا دیگر نوشتن را با هیچ عوض نمی‌کنم. حتی با دیدار. وقتی دیدار هم به نوشتن در می‌آید. حالا حقیقت را در نوشتن می‌یابم . وقتی دیدار واقعیت است. روز سوم بود که در خانه میچکاکلی این‌ها را خواندم:
دقيقا نمي توانم بگويم چه چيز مرا وادار به نوشتن در اين صفحه مي كند. شايد نياز به گفتن حرفهايي بدون اينكه در چشم هاي مخاطب نگاه كنم. يا ابراز اجتناب ناپذير احساسي كه در دنياي واقعي به دو دسته تربچه نمي ارزد. وقتهايي هم مي نويسم بي آنكه حرف خاصي يا حس سرشاري باشد، وقتهايي كه فقط براي «كيف كردن» مي نويسم. كيفي خلسه آور كه در تمام روزهاي ننوشتن مبدل به غمي سبك مي شود. نوشتن واميدارد مرا به فكر، نظم، و بعد پاك مي شوم، مثل مسيحي گناهكاري بعد از اعتراف. «نوشتن» وحشي ست. اين را زماني دريافتم كه ميهمان آب مي خواست و من در دفترچه ام يادداشت مي كردم « محل تجمع اجنه: اطراف آسیاب های قدیمی. کنار رودخانه. کهنه قبرستان های متروک. حمام های خزینه دار. اصطبل »... هميشه قبل از نوشتن مثل آدمهاي بيمار كنجي نشسته ام و زانوهايم را بغل زده ام ، هميشه بعد از نوشتن افتاده ام به جان كمدها و مبلها و سراميك ها. مادرم مي گويد: ديوانه زورش زياد است چون فكرش راحت است.»- و با خواندنش بر خود لرزیدم. لرزشی مثل هق‌هق، مثل تکان دل، مثل کوبیدن بر قفسه سینه. میچکاکلی برای من نوشتن است. خود نوشتن . چون مارگریت دوراس، خود نوشتن بود. آن زن. خانه مارگریت دوراس بوی سیب می‌داد. خانه‌اش بی سیب خانه نبود. می‌بایست دو شیشه روغن باشد تا یکی به نیمه نرسیده دومی خاطر را اطمینان بخشد. خانه بی آرد گندم نماند. دوراس حتی وقتی که فیلم می‌ساخت برای گروه فیلم طباخی می‌کرد. ماده و روح فرقی نمی‌کرد. از ماده به روح می‌رسید. مجرد نبود. بطالت هم نبود. و همه چیز از آن دل کوچکش سر می‌رسید و به آن باز می‌گشت.
من در خانه میچکاکلی آرام می‌گیرم.

حالا دیگر سفر نمی‌کنم که در خود بریزم. می‌روم، نشسته همین‌جا تا از خود برون بریزم. سفر را پایانی نیست. بماند.
می‌گویند ژان ژیونو رفته بود نزد پزشک. پزشک به او گفته بود یُد بدنت کم شده. باید ید مصرف کنی. گفته بود: باشد، می روم آن کتاب را می‌خوانم . آن کتاب، کتابی بود، همه از دریا و اقیانوس و ناو و کشتی و ناخدا و دریابان و بندر و همه آبی.

گاهی می‌شود یکی بود



دو درخت زیتون که یکی شده بودند

۱۲ دی ۱۳۸۹

م



داشتم به خودم می‌گفتم، پسرش را داماد کرده و هنوز عکس‌هایش را نفرستاده. عکس‌های فامیلی را که دیگر من نمی‌شناسم. اصلا دیگر یواش یواش از زندگیم بیرون می‌روند. اصلا دیگر معلوم نیست من از کجا آمده‌ام. باید کمی فکر کنم.
داشتم با خودم این‌ها رامی‌گفتم که ایمیلش رسید. پسر خواهرم را می‌گویم. نوشته بود که م، پسر خاله‌ام مرد. م همسن من بود. فقیر بودند. نازی آباد می‌نشستند. قبل از انقلاب. بعد رفتند کرج. خانه را به یاد دارم. یک طبقه. دو اتاق و یک آشپزخانه کوچک و یک حمام کوچک که همه به حیاط جلوبا یک درخت ابریشم باز می‌شد و حیاطی خلوت. و یک پشت‌بام. شب‌های گرم را به خاطر می‌آورم. همسایه‌هایی گوناگون و خانه‌هایی همه یک گون.
پدرشان کارگر کارخانه چیت سازی بود. شب‌کار. پسر بزرگشان را یک روز گرفتند. خیلی جوان بود. امید شان بود. قالی‌بافی می‌کرد. دانشجو بود. زیر شکنجه مرد. انقلاب که شد. کوچه‌ای را به اسمش کردند. شاید هم بعدها.
مادرش نمی‌دانست. نه گفته بودند، مرده و نه گفته بودند زنده است. برادر کوچکم که از زندان آزاد شد، زمان بختیار، گفت برویم خانه خالجان. رفتیم خانه خالجان. برادر کوچک گفت که کسی را در زندان دیده که با پسر خاله‌ زندان بوده، در فلان شهر، تعریف کرد آنچه را که روی داده بود. خالجان گریه کرد. بعد هم انقلاب شد و قبرش را نشان دادند. م را همان وقت ساواک گرفته بود. خیلی کوچک بود. شاید دوره راهنمایی. چند روز نگرش داشتند. و بعد رهایش کردند و آمد خانه. چه شده بود، ندانستم، ندانستیم.. م از آن روز حالش خوش نبود. بعدها می‌گفتند که م افسردگی دارد. من می‌شنیدم. نمی‌فهمیدم. دردش را نمی‌دانستم و درمان‌ها را نمی‌فهمیدم. یکی دوبار دیدمش، بعد از انقلاب. کم حرف. من هم در جای خودم نبودم.
حالا خبر مرگش را شنیدم. آن م که من می شناختم، یک جایی همین جاها دارد برای من حرف می زند. ما در خیابان های نازی‌آباد راه می رویم. نمی‌دانم از چه می‌گوییم. مخصوصا در یک پارک می‌نشینیم. او افسرده نیست. اما خنده‌اش را یادم نمی‌آید. جسم لاغرش را به خاطر می‌آورم و پوست تیره‌اش را. و نگاهش را که مال کسی نبود.

قصه‌های نیشابوری، بی حرف و حروف




چاله آبی حتی، مشعلی را ننمود






۱۱ دی ۱۳۸۹

سلام




این هم کریسمس!
یعنی سوغات من