پاسخی به شین که گفته بود منظور از ترجمه استعماری را ندانسته است:
در اینجا در غرب، ترجمه از متون از جای دیگر آمده، مثلا از شرق، از ایران، میتواند البته از شرق دور هم باشد، اما مشخصا ترجمه حافظ، یا به طور کلی قدما از چنین خصلتی برخوردار است. یعنی مترجم به خودش اجازه دادهاست، از آن بالاتر حق دادهاست که متن را به جای ترجمه، تفسیر و معنی کند. به نوعی مترجم خود را قیم فرض کردهاست. گاهی صغیر مؤلف است و گاهی خواننده و گاهی هر دو. گاهی هم معادل سازی کرده است. معادل سازی یعنی غیر را با خود تعریف کردن. یعنی غیر را با خود محک زدن. درست است که انسان مجبور است که بر سر قواعدی توافق کند، تا ارتباط برقرار شود. اما به شرط آنکه این توافقها به سوی یکی بیشتر از دیگری گرایش نداشته باشد. تا مدتها غرب به نام مسیحیت ، به نام ارزشها و تمدن مسیحیت، غیر را به مانند خود مسیحیاش میخواست. دین او بود. تمدن او بود. ارزش او بود. او بود که تعیین میکرد. اصلا غیر را تصور نمیتوانست بکند.
بعد از آن وقتی به غیر توجه نشان داد و خواست مثلا حافظ را ترجمه کند. با تمام نیت خیرش از آن خیالات واهی که کاملا خلاص نشدهبود. مسلما استعمار در جلوههای ظاهریاش پاک شدهبود. اما جلوههای باطنی خود را حفظ کردهبود.
اینجا دوباره مطلبی را که سال گذاشته نوشته بودم، میآورم و همینجا دست آقای مترجم حافظ را میبوسم که سوءتفاهمی نشود:
«در سال ۲۰۰۶ ترجمه دیوان حافظ با کوشش و همت پانزده ساله شارل هانری دو فوشهکور به فرانسه چاپ شد. من تا چندی پیش فرصتی نکرده بودم تا نگاهی به آن بیاندازم. دوسال پیش کسی کتاب را به ژان - ر هدیه کرد. دوستی تونسی.
کتاب با این غزل گشوده شد: گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید
آقای فوشه کور اینگونه ترجمه کردهاند: گفتم: غم تو دارم گفت: غمت سر آید. از غم تو دارم که به از دست تو یا به خاطر تو غم دارم، در آمدهاست که بگذریم و درست نیست، آنچه توجه مرا جلب کرد همین استفاده از نقل قول مستقیم است که زمان جاودانه مشرق زمین و زمان روایت را به زمان زمینی مدرن غرب تبدیل کردهاست.
حافظ با معشوق گفتگو نمیکند، حافظ روایت میکند. حافظ راوی ست. ژان- ر می پرسد سوم شخص کیست؟ میگویم کاغذ. البته من کاغذ را در مفهوم مدرن آن به کار میبرم. یا به عبارتی در مفهوم وسیع و جامع آن. فوشهکور با نقل قول مستقیم ابدیت را از قصه حافظ میگیرد. قصهای که حافظ تعریف می کند اگر قصه جور یار است یا قصه اشتیاق او و احتیاج ما و این او همان دوست یا معشوق است، قصهایست همیشگی. اگر شکوه است یا سلوک عارفانه.
می گویند رمان با «من» پا به دنیا می گذارد. اما در حافظ از من خبری نیست. حافظ به عنوان عبور دهنده ظاهر میشود. عبور دهنده حکمتی شاید، معرفتی شاید.حقایقی شاید. اما او خویش را خالق متصور نمی شود. اگر به تاریخ بپیوندد و به تمام شدنی، خواهد گفت: من گفتم: غم تو دارم. و او گفت: غمت سر آید. او این گفتگو را به زمین نمیآورد. اصلا معلوم نیست چنین گفتگویی به وقوع پیوسته باشد. شاید این همه را او خواب دیدهاست. اهمیت ندارد. او تنها بستری برای تجربیات معنویش ساخته است. نمی خواهم بگویم که معشوق او زمینی نیست. مثل شرابش. مسلما از معشوق زمینی به دریافت معشوق آسمانی میرسد. میخواهم به ذهن غربی یادآورم زمان را در ادب قدیم شرق. می خواهم یادآورم که هیچچیز خودش نیست و همیشه، هر چیز اشاره به دیگریست. قرمز اشاره به شراب است و شراب اشاره به. لعل اشاره به لب است و لب اشاره به. همیشه چیز دیگریهست که باید به جستجویش رفت و همیشه تشنه بود و یکی هم یافت می شود که بیاید و بگوید اگر می خواهی راحت شوی، آب کم جو تشنگی آور به دست.»
اما ترجمه استعمار زده هم داریم که همان است. و از آن می توان نمونههایی از مترجمان ایرانی مثلا نام برد که یا از زبان خود به زبان غیر یا برعکس ترجمه میکنند. و همان مسیر را دنبال می کنند. خواننده از دید اینها مستعد گوارش نیست. باید به جایش جوید.
در همین ترجمه قصه فرانسوای قدیس اثر کریستیان بوبن، وقتی خنده خدا میشود لبخند خدا. وقتی خدا، این کهنگی ِ خدا- چیزی شبیه این، میشود خدا، این نور جاودانه. وقتی سبک که به قول مارگریت دوراس همه چیز است، به هیچ گرفته میشود. وقتی جمله پنج سانتی متری دو متر میشود و وقتی که متن از سخاوت واژهدان مترجم باد میکند و غیره، میتوان گفت که ترجمه استعماری است و مترجم استعمارزده.
وقتی خنده خدا میشود لبخند خدا، یعنی که ما حتی معرفتی نسبت به متون قدیم خودمان نداریم. آنجا که آزادی هزار برابر امروز بود. ازادیی که قبل از هر چیز خودمان از خودمان سلب می کنیم. ممکن است گفته شود که دوران بستهایست. در آن صورت پاسخ من این است که هیچ چیز انتشار و چاپ چنین متونی را توجیه نمیکند. همان متون خودمان را با همان زبان خودمان لای روبی کنیم.


































