29.11.10
28.11.10
ما همه با هم سعادتمند خواهیم شد
از وبلاگ مخلوق:
makhlough.blogspot.com
چنانکه پیشتر هم گفته بودم دوری و نزدیکی به وطن در درکِ درستِ رخدادهایِ آن پیششرطِ ضروری و انحصاری نیست. اما دستِکم یک حقیقت را در این مورد نمیتوان انکار کرد:
ما اینجا در ایران با بسیجیها زندگی میکنیم. در موقعیتِ درونِ میهن، «سیالیت» و «تبدیلپذیری» برای ما تجربهای زیسته و شهودی است. ما خیلی ساده میتوانیم درک کنیم و ببینیم که چگونه یک بسیجیِ سرکوبگر به یک سبزِ آزادیخواه بدل میشود و در حالی که روایتهایی حقیقی یا دیدههایی عینی از این مساله داریم، پس تصورِ ذهنیِ این «عدم تعین» و «بیمرزی» برای ما بسیار نزدیک و آشناست و بههمان میزان اثرگزاریاش در ضمیر و بینشِ ما نسبت به رخدادهای ایران چشمگیر است. اینجا ما دگرگونی را در هر آنِ زندگی درک میکنیم و «تغییرِ تدریجی» یا «تحولِ گام به گام» نه سیاستی برساختهی حکومت یا جنبش بلکه واقعیتی ست که همچون ذرههای هوا در فضایِ تهران برای ما درکپذیر و ملموس است. آیندهی سیاسیِ ایران پیشبینیناپذیر است اما زیستِ ایرانیان در این سه دهه با روندی خاموش اما جاندار غایتگراییِ خود را حفظ کرده است و پس از تولدِ جنبش با شتابی فزونتر رو به سوی یک فرجامِ روشن دارد؛ «آشتیِ ملی» و زدودنِ مرزهای دوست/دشمن؛ غایتی که همه میدانیم در دستگاهِ کنونی یا دستِکم با صورت و ترکیبِ کنونیاش هرگز بهنحوِ شایسته تحققپذیر نخواهد بود.
آن بسیجیِ خشمگین و سرزنشگر در روزِ عاشورا که با من جدال میکرد، جوانی دوستداشتنی و از همین ملت بود. اما این جمله را چه کسی میتواند بگوید؟ یا بهتر است اینگونه صورتبندی کنم که در چه شرایطی این جملهی گفتهشده میتواند پیشزمینهای زیسته و تحققیافته داشته باشد؟ تنها کسی که در آن زمان و مکان حضور داشته است این جمله را بهژرفایِ آن درک خواهد کرد و پشتوانههای واقعیِ آنرا در هنگامِ بر زبانآوردناش با خود همراه خواهد داشت. این جمله برای من دریافتی درونی بود برآمده از دیداری کوتاه و نفسگیر با او. فاصلهی آن جوان از ستیز با جنبش تا همدلی با آن بهاندازهی یک باریکهی مو بود. این سخن نه بدان معنی است که تیزبینانِ بیرون از مرزها از درک و فهمِ چنین پیوند و گسستهایی ناتواناند اما اگر به گستره و چندگونگیِ ایرانیان در درون و بیرون بنگریم، خواهیم دید که سرنوشتِ این کشور درست بهدلیلِ همین تنوع و تکثر همراه با بینشهای زیسته در دستِ ساکنانِ ایران است نه ایرانیانِ مهاجر. و باز درست بههمین دلیل است که هر نسخه و دستورِ عمل از سویِ بیرونیان برای ایرانیانِ ایراننشین بیمعنا و نپذیرفتنی است. من نمیخواهم در اینجا حقوق و کوششهای ایرانیانِ خارج از کشور را نسبت به آنچه در میهن میگذرد نادیده بگیرم. سنجشگری و نقادی شرطِ بایستهی بالیدنِ هر رستاخیری است و در این زمینه ایرانیان در هر کجای دنیا میتوانند و میباید کژرویها و کاستیها را گوشزد کنند. پشتیبانیِ آنان از جنبش در بیرون از مرزها نیز ارزشمند و اثرگزار بود. اما جایگاهِ بیرونیان فینفسه گنجایش و توانمندیِ راهبریِ جنبشِ درونِ میهن را ندارد. ژرفنگرانِ مهاجر این حقیقت را بهدرستی فهمیدهاند که از هرگونه باید/نبایدِ هنجارگذار دوری میجویند و درست وارونهی اینان، دونکیشوتهایی هستند که از هزاران فرسنگ دورتر به مردم میگویند چه کنند یا چه نکنند و از آن بدتر ملت را به سادهنگری وصف میکنند؛ سادهبینان با انگارههای منجمدشدهی «مرزگذاری» و «تعین» میخواهند چیزهایی را به ایراننشینان بفهمانند که از اساس از جنسِ رخدادهای وطن نیست و جایگاهی در واقعیتِ سیاسی ندارد.
ما اینجا در ایران با بسیجیها زندگی میکنیم. در موقعیتِ درونِ میهن، «سیالیت» و «تبدیلپذیری» برای ما تجربهای زیسته و شهودی است. ما خیلی ساده میتوانیم درک کنیم و ببینیم که چگونه یک بسیجیِ سرکوبگر به یک سبزِ آزادیخواه بدل میشود و در حالی که روایتهایی حقیقی یا دیدههایی عینی از این مساله داریم، پس تصورِ ذهنیِ این «عدم تعین» و «بیمرزی» برای ما بسیار نزدیک و آشناست و بههمان میزان اثرگزاریاش در ضمیر و بینشِ ما نسبت به رخدادهای ایران چشمگیر است. اینجا ما دگرگونی را در هر آنِ زندگی درک میکنیم و «تغییرِ تدریجی» یا «تحولِ گام به گام» نه سیاستی برساختهی حکومت یا جنبش بلکه واقعیتی ست که همچون ذرههای هوا در فضایِ تهران برای ما درکپذیر و ملموس است. آیندهی سیاسیِ ایران پیشبینیناپذیر است اما زیستِ ایرانیان در این سه دهه با روندی خاموش اما جاندار غایتگراییِ خود را حفظ کرده است و پس از تولدِ جنبش با شتابی فزونتر رو به سوی یک فرجامِ روشن دارد؛ «آشتیِ ملی» و زدودنِ مرزهای دوست/دشمن؛ غایتی که همه میدانیم در دستگاهِ کنونی یا دستِکم با صورت و ترکیبِ کنونیاش هرگز بهنحوِ شایسته تحققپذیر نخواهد بود.
آن بسیجیِ خشمگین و سرزنشگر در روزِ عاشورا که با من جدال میکرد، جوانی دوستداشتنی و از همین ملت بود. اما این جمله را چه کسی میتواند بگوید؟ یا بهتر است اینگونه صورتبندی کنم که در چه شرایطی این جملهی گفتهشده میتواند پیشزمینهای زیسته و تحققیافته داشته باشد؟ تنها کسی که در آن زمان و مکان حضور داشته است این جمله را بهژرفایِ آن درک خواهد کرد و پشتوانههای واقعیِ آنرا در هنگامِ بر زبانآوردناش با خود همراه خواهد داشت. این جمله برای من دریافتی درونی بود برآمده از دیداری کوتاه و نفسگیر با او. فاصلهی آن جوان از ستیز با جنبش تا همدلی با آن بهاندازهی یک باریکهی مو بود. این سخن نه بدان معنی است که تیزبینانِ بیرون از مرزها از درک و فهمِ چنین پیوند و گسستهایی ناتواناند اما اگر به گستره و چندگونگیِ ایرانیان در درون و بیرون بنگریم، خواهیم دید که سرنوشتِ این کشور درست بهدلیلِ همین تنوع و تکثر همراه با بینشهای زیسته در دستِ ساکنانِ ایران است نه ایرانیانِ مهاجر. و باز درست بههمین دلیل است که هر نسخه و دستورِ عمل از سویِ بیرونیان برای ایرانیانِ ایراننشین بیمعنا و نپذیرفتنی است. من نمیخواهم در اینجا حقوق و کوششهای ایرانیانِ خارج از کشور را نسبت به آنچه در میهن میگذرد نادیده بگیرم. سنجشگری و نقادی شرطِ بایستهی بالیدنِ هر رستاخیری است و در این زمینه ایرانیان در هر کجای دنیا میتوانند و میباید کژرویها و کاستیها را گوشزد کنند. پشتیبانیِ آنان از جنبش در بیرون از مرزها نیز ارزشمند و اثرگزار بود. اما جایگاهِ بیرونیان فینفسه گنجایش و توانمندیِ راهبریِ جنبشِ درونِ میهن را ندارد. ژرفنگرانِ مهاجر این حقیقت را بهدرستی فهمیدهاند که از هرگونه باید/نبایدِ هنجارگذار دوری میجویند و درست وارونهی اینان، دونکیشوتهایی هستند که از هزاران فرسنگ دورتر به مردم میگویند چه کنند یا چه نکنند و از آن بدتر ملت را به سادهنگری وصف میکنند؛ سادهبینان با انگارههای منجمدشدهی «مرزگذاری» و «تعین» میخواهند چیزهایی را به ایراننشینان بفهمانند که از اساس از جنسِ رخدادهای وطن نیست و جایگاهی در واقعیتِ سیاسی ندارد.
زندگیِ جمعیِ ما در این کشور کمترین زمینه را برای «مطلقبینی» در اختیار میگذارد. من اینجا تنها و تنها از مردم و بدنهی جنبش سخن میگویم نه از نخبگان. همین «زیستِ ایرانیِ» جانبهدربرده از پُتکهای کوبندهی دستگاه در این سه دهه بوده است که رهبرانِ جنبش را بهسویِ الگوهایِ رواداری و آزادمنشیِ زندگیِ روزمرهی ایراننشینان راهبرده است. ما بهخودیخود در کنارِ یکدیگر شاد و همباشنده هستیم؛ بودنِ هر یک از ما در قالبِ فرد، گروه، مذهب، مرام یا دیگر دستهبندیهای اجتماعی به بودنِ دیگری وابسته است. هر یک از ما بخشی از داستانِ زندگیِ دیگری هستیم. دستگاه ِحاکم در داستانِ زندگیِ هر کدام از ما دشمنانِ هولناکی را شخصیتپردازی کرد. اکنون این اشباحِ اقتدارساز رفته رفته از زیستِ جمعیِ ما ناپدید میشوند چنانکه از آغاز هم وجود نداشتند. رژیم در این سه دهه هر کاری کرد تا نفرتِ یک طبقه از جامعهی ایران را نسبت به دیگر طبقات برانگیزد و آن تبعیضها را اهرمی برای پیشبُردِ سیاستهای تمامیتخواهانهاش قرار دهد. اما پس از برساختنِ «فتنه» و زایشِ سرگردانکنندهی «جنبش» از بطنِ آن، این طبقات بر خلافِ ظاهرِ ماجرا روز به روز بیشتر به یکدیگر نزدیک و با همدیگر همدرد شدند. ما به چشمِ خود دیدیم که زنانِ مذهبیپوش گاه بیشترین ستیزها را با سرکوبگران داشتند و طبقاتِ فرودست رختِ سبز پوشیدند و ریزشهای رژیم چنان شتابی داشت که پیشِ چشمانِ ملت بی تنپوش و برهنه ماند. در هنگامهای که ریشههای نفرتِ برنامهریزیشده از سویِ دستگاه میانِ مردم و جایگاههای متفاوتِ اجتماعی در حالِ پوسیدن است و بیزاری جای خود را به همدلی داده است، «نفرتپراکنی» از سوی جریانهای مشخصی از اپوزوسیون چیزی جز خیانت به ملتِ ایران نیست. در این سی سال چنان انبوهی از ذوقها، اندیشهها، سبکهای زندگی و صداهای گوناگون در جامعهی ما سانسور، سرکوب و خاموش شده است که اگر ملتِ ایران بخواهد در این زمینهها از یکدیگر حسابکشی کند تا ابد به همدیگر بدهکار خواهیم ماند. البته دستگاه بدهیِ سنگین و جبرانناپذیری به ملت دارد. اما مردمِ ما با همهی تفاوتهایی که با یکدیگر دارند و با همهی سرکوبهایی که بر بخشِ بزرگی از آنان در این سی سال روا داشته شد، تازه دارند با یکدیگر بهراستی آشتی میکنند. ما همگی همسرنوشت هستیم و من این روزها که خاطراتِ خیابانهای هشتاد و هشت را در ذهن مرور میکنم هر چه بیشتر به درستیِ سخنِ آن همراهِ جنبش پی میبرم که گفت:
«ما همه با هم سعادتمند خواهیم شد».سیگار
دیروز سیگار هم پاسخ نبود. من که سیگاری نبودم، دیگر نبودم اما این آقای عضو فرهنگستان ادب - خوش دارم چنین بناممش، نوروز که آمد، یک کارتوش به قول فرانسویها سیگار آورد. ژان - ر که با تحقیر به این سیگارها نگاه میکند. او گلوآز خویش را میپیچد، معمولا دو سیگار در روز، بعد هم میرود بیرون از خانه دودش میکند. من هم می پیچیدم. زمانی هم سیگار برگ میکشیدم.
حالا هم نمیکشم، یعنی گمشدهام باید چیز دیگری باشد. سیگار از ایران آمده را روشن نکرده خاموش میکنم. گاهی هم از ژان - ر میخواهم سیگارش را روشن کنم. شب که همه خوابند، جز من و گربه، میروم پایین و سیگاری به دست میگیرم و روشنش نمیکنم. میگذارم این زمان وصل به درازا بکشد. یعنی این فریب. مهم هم همین خواهش است. دلم خوش باشد که سیگار است که میخواهم. گربه که خودش را برای خوابیدن آماده کرده، رفته روی نیمکت که من رویش جاجیم هفتاد سال پیش بافته شده از موی بز را انداختهام، لمیده، نصف چشمش را باز کرده و از من میپرسد: این چه وقت پایین آمدن و چراغ های خاموش را دوباره روشن کردنست، من تازه داشتم خود را برای خوابیدن آماده میکردم؟ من هم نگاهش میکنم و میپرسمش: چرا مثل یتیمها خوابیده است؟ میخواهد من دلم بسوزد و هی قربان صدقهاش بروم؟ خودش را به دور خودش جمع کرده و سرش را میان پنجه هایش پنهان.
دیروز سیگار هم پاسخ نبود. چند شب پیش کسی قلیان چاق کردهبود با تنباکوی شیراز. شاید شیرازی هم نبود. اصلا واقعیت چه لزومی دارد؟ چه فرقی میکند؟ یکی نیست بیاید مرا فریب دهد.
دیروز برف آمد. سین قبل از رفتن به مدرسه گفت که حتما بلند شوم و برف را تماشا کنم. تا من برخیزم برف آب شده بود و سپیدی رفته بود. به کجا؟
یک هفته است که اتومبیل نداریم. یک هفته است که با برون کاری نداریم. سین می رود مدرسه و من به او میگویم مدرسه را در مدرسه جا بگذارد و به خانه بیاید. مثل کفشهایی که آنجا دم در از پا در میآورید.
نشستهام که زمستان تمام شود. هی هیزم به خورد اجاق می دهم. شب زود از راه میرسد. زود. گاهی هم نمی رود.
دلم میخواست که دست از سر زبان بر میداشتم و فقط با آن سخن میگفتم. من که در تبعید و بعید زبانم . کی بود که میگفت شاعران در تبعیدند. خوب، این توجه به زبان، از دوری زبان است. باید از چیزی دور باشی تا به آن توجه کنی. دیروز یکی در برنامهای رادیویی میگفت حداقل دو زبان لازم است تا یک زبان را بدانی. چیز دیگری هم میگفت، میگفت: سلام با سلام فرق میکند و هر جایی صبحش را با چیزی آغاز میکند و نباید همه را به سلام ترجمه کرد. من هم همین را میگویم. نباید دنبال معادل گشت. هیچکجا نباید دنبال معادل گشت. هر کس باید خودش باشد.
دلم شنیدن زبان فارسی میخواهد. نه از رادیو یا تلویزیون. من تنها صدای خود را میشنوم. نمیدانم با چه زبانی با گربه حرف بزنم .
گاهی من و گربه پای صحبتهای الن بادیو می نشینیم. از کتاب عشقش خوشم نیامد. تازگی ها هم کتابی از سینما نوشته است. پریشب امانوئل تود آمده بود. از سینما؟
ژان -ر دیروز پرسید باید نوشت به کمک یا با کمک؟
نمیدانستم.
گربه سرش را روی پشتی گذاشته است و مثل آدم حسابی خوابیدهاست. لابد خودش را یتیم نمیداند. وقتی من اینجایم.
یادم آمد، هولدرلین بود که میگفت:
و ما در خاک بیگانه
زبانمان را از دست دادهایم
این از دست دادن، از دانستنش میآید. مثل هر دانستنی دور میکند. از واقف بودن.
در تبعید به زبان چنگ میزنی. در خانه زبان به تو چنگ میزند. در تبعید به سراغ زبان میروی، در خانه زبان به سراغ تو میآید. گاهی هم تبعید خانهات میشود.
گمان کنم که تلویزیون را برای گربه روشن گذاشتهام و خودم آمدهام بالا، اینجا.
27.11.10
مرابطان و موحدون
از لغتنامه عاشقانه اسپانیا
نوشته میشل دل کاستیو
ترجمه نیشابور
دلم نمیخواهد که خوانندگانم را در پیچوخم سیاست مراکش که اصلا از حرفهای من فراتر میرود، بکشانم . کافیست بدانیم که دو موج اشغالگر، اندلس را غرق کردند و همه جا تخم ویرانی و اندوه کاشتند، هر دو در منطقه اطلس تشکیل شدهبودند، بالا آمدهبودند، دو جنبش مذهبی الهام گرفته از رئیسانی مجنون ِ متوهم.
قبل از آن، نظام امویه، تمدن عالیاش فرو ریخته بود. انقلابی اجتماعی، بر علیه پسر دوم المنصور، سانچوئلو، چون فرزند شاهزاده خانم مسیحی، چنین نامیده، بهوقوع پیوستهبود. این خلیفه بیعرضه و عیاش به قتل رسیده، بر صلیب به میخ کشیدهشدهبود. خلقالله تاراج کردهبودند، غارتکردهبودند قصرها را، سنگ روی سنگ نگذاشتهبودند.
یکی پس دیگری، ولایتها جدا شد، شاهنشینها یکی بر علیه دیگری علم شد. جنگهای پیدرپی ییلاقها را ویران کرد، اقتصاد را در هم شکست و چون دوزی تذکر میدهد، فلاکت ِ فلاکتزدههایی را که حسرت نظم و رونق دوران عبدالرحمان سوم را میخوردند، همه جا تشدید کرد.
در این آشفتگی، ارتش ِبرِبر به همه جا منتشر میشد، مرگ میکاشت. هرجومرجی که مسیحیان هرچه زودتر به نفع خوداز آن استفاده بردند، فتوحات خود را گستردند با تسلیم کوچکشاهان و امیرزادگان، که به خاطر حفظ قلمرو خود رعایایشان شدند.
در این درهم برهمی، تنها قرطبه و سویل توانستند محدودهای وسیع و قدرتمند بنا نمایند تا استقلال متزلزل خود را حراست کنند.
سالی از پس سالی، سیل مسیحیان، قلمروها را پوشاند و شهرها را فروبرد. بالاخره محاصره طولانی قرطبه به دست ارتش ِبرِبرها به یاری مسیحیان سر آمد. ساکنین شهر قهرمانانه مقاومت کردند، انگیخته و به شور آمده از نفرت این افریقاییان و بعد وقتی پایتخت به نفس افتاده تسلیم شد، بیرحمانهترین و خونینترین انتقامها به اجرا در آمد. ماهها، سربازهای ِبرِبر به خروش آمدند، تجاوز کردند، سربریدند، غارت کردند، آتش زدند. مجلس عیشی خونین.
از پایتخت امویه، از جلال و جبروت عتیقش ویرانهای باقیماند. دیگر هیچ هنگام قرطبه برپا نشد.
تناقضی که اغلب در تاریخ مشاهده میکنیم، تزلزل به همراه جوشش هنری و روشنفکرانه همراه است. شاهان از تبار ِبرِبر یا اسلاوُن با فروغ قرطبه به رقابت برخاستند. سویل و قرطبه را مدیون چشمهم چشمی تازه به دوران رسیدهها هستیم. میشود که جمیلترین گلها بر کود و تپاله بروید.
در خفت ِ خویش، از ترس اینکه قدرت مسیحیان تمام اندلس را در اختیار گیرد، شاهزادهها به ِبرِبرهای متعصب رجوع کردند، به مرابطانها و آنان به ندایشان پاسخ دادند. موفق شدند بر پیشرفت مسیحیان سد ببندند، بی آنکه بتوانند خیز لئونها و کاستیانها را مهار کنند. آنچه اندلس را نجات داد، آنچه برای سرزمین عقبنشینی صد ساله آورد، کشمکشها و جنگهای شاهان مسیحی بود میان خود. به دو بار، ارتش مرابطانها به سد بستن در مقابل خروش سیل مسیحیان آمدند، و بعد چنانچون میتوانیم تصور کنیم، موفق شدند. اندلس به دست مراکشیها بلعیده و هضم شد.
آنوقت سرورانی که خواسته شدهبودند، توانستند توبه کنند: درمان بدتر از درد شد. برِبرها با سنگ دلی چپاول کردند، آتش زدند، به تاراج بردند. مگر غیر از این کابوس است که فریاد وحشت کودکیم را میشنوم: مورها! آری، جنگجویانی وحشی با رخسار پوشیدهی حجابی آبی.
با آنها انعطاف امویه جایش را به تعصب خشن داد. دهها هزار یهودی به قلمرو مسیحیان فرار کردند. از پسشان مستعربها. همه میخواستند از سرکوب و کشتار بگریزند.
وقتی طوفان دوم، طوفان مرابطان در گرفت، آن هم از کوهستان اطلس بر ولایت تاخت، سرکوب خاتمه نیافت. این اسلام ِ تازه به اسلام گرویدهها از تصوفی متعصب، هیچ جایی برای اقلیت نمیگذاشت. این در بند کردن روح، به سخت شدن نزاع میانجامد؟
بعید نیست. میبایست گواهی دهیم که مدارا اردوگاهش را تغییر داده، مسیحیان پذیرا شدند، جماعت تبعیدی را حفاظت کردند. در توِلد ِ بازفتح شدهبود که کتابهای عرب ترجمه شد، از پایتخت سابق ِ ویزیگوتها به همه غرب انتشار یافت، به صومعهها و دیرها داخل شد تا بعد در دانشگاهها بدرخشد. این انتقال ارثِ یونان و لاتین از خلال تفسیر اعراب، اصلش به دست یهودیان، کارگران حقیقی روشنایی اروپا انجام شد.
مرابطان و موحدون بالاخره به لطافت خاک تسلیم شدند، شاهکارهای سویل و قرطبه شهادت به انسانی شدنشان میدهند، ادامه دهنده برق و درخشش تمدنی که بناهای تحسینآمیز، شاعر و متفکر، جغرافیدان و ریاضیدان، طبیب و منجم تولید کرد.
هنگامی که کشور را در مینوردیم و به سرنوشتش درنگ میکنیم، چگونه خون ریخته شده را از خاطر ببریم، ویرانههای انبار شده، همه جا در اندلس؟ متمول و شهوتپرست، شاد و حریص، کام میجویند اما تاریک و تراژیک هم. بر اجساد راه می رویم، از قرن دوازدهم تا ۱۹۳۶، تا کشتار وحشیانه ژنرال کیپو دو لیانا.
میتوان تایید کرد که اسلام در ذات خود منعطف است؟ وقتی که این جنایات را به یاد میآوریم؟ آیا درست است که ادعا کنیم که تنها کاتولیسیسم تعصب و عذاب می زاید در حالی که مسلمانان ِبرِبر با سنگدلیی موحش تاختند، آتش زدند، شکنجه کردند و کشتند؟ کافی هم نیست که مقرر گردد که این تعصب میوه لکهدار دین است. آشوویتس و گولاگ، زهر ترشحات ِ فلسفههای مادیگرا و بتپرستانه از دین زاده نشد.
اگر چشمانداز اسپانیا، آدمست، این اسپانیایی ِ شرحه شرحه، عیاش و بیرحم، قادر به عالیترین ارتقا و وحشیترین بربریت، این اسپانیایی معمای جبر ما را درخویش به بند دارد.
26.11.10
تو و حقیقت
وقتی
تو و حقیقت با من حرف میزنید
به حقیقت گوش نمیدهم
ترا گوش میدهم
آنتونیو پورکیا
ترجمه نیشابور
25.11.10
عیدانه


دو سه روزیست که انتشارات ِاِرس در سایتش چاپ کتاب علیرضا روشن را اعلام کردهاست. بهار ۲۰۱۱. درست یک سال بعد از چاپ کتاب شعر کیارستمی. آشنایی ما با کلکسیون شعر انتشارات ِاِرس به نام پو ِاپسی از کیارستمی شروع شد. دانیل رئیس کلکسیون با کیارستمی قرارداد بسته بود و با ما تماس گرفت که کار ترجمه را به عهده بگیریم. کار پیش رفت و ما از آشناییمان خرسند بودیم. آشنایی به دوستی انجامید و دانیل دست ما را باز گذاشت و تمایل به ادامه همکاری نشان داد. گفت انتخاب کنید هر که را میخواهید، من به شما اعتماد دارم. حالا دیگر از علاقه و ذوق ما خبر داشت و با کار ما آشنا. من اول به سوی شناخته شدهها رفتم. به سوی قدما. و یک روز در وب به علیرضا روشن برخوردم. ما هنوز با دانیل بر سر چیستی شعر و جایگاهش در ایران و در شرق و در غرب حرف داشتیم که او از جای شعر در ایران میگفت. حرفهای او محکم بود و ساده، و آسان به دست نیامده بود. جوان بود و ریشه دوانیده بود. میلرزید از بادها و ایستاده بود. یک روز در آغاز تابستان که دانیل به خانه ما آمدهبود از او گفتم و از شعرهای او. یک ماه بعد به خانهاش در جنوب داغ رفتیم و شعرهای برگشته به زبان فرانسه را برایش خواندیم و گفت: این هم عاشقانههایی که میخواستیم. قرارداد بستیم و شعر گشودیم و کارمان را پیش بردیم. کار ما هنوز تمام نشدهاست. هی ویرایش و باز ویرایش. هی تراش.
از شعرش یک روز دیگر باید نوشت.
در هر حال او شاعر دوران مدرن است. شاعری که هنوز کتاب ندارد. اما خواننده دارد. درست مثل روزگار «شفاهیت». آقای خودش است. لازم نیست خیلی هم دور برویم. همین چندی پیش بود که شاعر در میدان بر چهار پایهای، سکویی بلند میشد و شعرش را قرائت میکرد و مردم به دورش حلقه میزدند. اصالتش از همه اینها میآید. درست مثل قدما.
برای من این مجموعه مهم بود، در آغاز. یعنی زندگی شعر و شاعر بر یک خاک و در یک زبان. منظورم از زندگی، زنده بودن است، جان داشتن .
دوست
شما درست میگویید، این روزها به دنبال شعر رفتن، شجاعت، شهامت، جسارت میخواهد و عشق و اشتیاق. اینجا شعر تجمل است، مگر برای آنان که ضرورتش را دانستهاند. در این روزهای بحران در اینجا بعضی، به لزوم شعر پی بردهاند و خویش با آن درمان میکنند. اما عدهی کوچکی هستند، هنوز. باید قدردان دانیل بود که با همت او کلکسیون شعر این انتشارات معتبر بر پا شدهاست و با تلاش او شعرای ناشناخته معرفی میشوند. وگرنه ابیات خود آرتور رمبو هم در بزرگترین انتشاراتیها غریب میماند.
از شعرش یک روز دیگر باید نوشت.
در هر حال او شاعر دوران مدرن است. شاعری که هنوز کتاب ندارد. اما خواننده دارد. درست مثل روزگار «شفاهیت». آقای خودش است. لازم نیست خیلی هم دور برویم. همین چندی پیش بود که شاعر در میدان بر چهار پایهای، سکویی بلند میشد و شعرش را قرائت میکرد و مردم به دورش حلقه میزدند. اصالتش از همه اینها میآید. درست مثل قدما.
برای من این مجموعه مهم بود، در آغاز. یعنی زندگی شعر و شاعر بر یک خاک و در یک زبان. منظورم از زندگی، زنده بودن است، جان داشتن .
دوست
شما درست میگویید، این روزها به دنبال شعر رفتن، شجاعت، شهامت، جسارت میخواهد و عشق و اشتیاق. اینجا شعر تجمل است، مگر برای آنان که ضرورتش را دانستهاند. در این روزهای بحران در اینجا بعضی، به لزوم شعر پی بردهاند و خویش با آن درمان میکنند. اما عدهی کوچکی هستند، هنوز. باید قدردان دانیل بود که با همت او کلکسیون شعر این انتشارات معتبر بر پا شدهاست و با تلاش او شعرای ناشناخته معرفی میشوند. وگرنه ابیات خود آرتور رمبو هم در بزرگترین انتشاراتیها غریب میماند.
به سمت بهشت
آیتالله ناصر مکارم شیرازی از مراجع تقلید قم با انتقاد از گسترش فساد در جمهوری اسلامی گفت: «آیا کشوری که به نام حضرت علی است سزاوار این همه مفاسد اخلاقی است؟»
به سمت جهنم
رهبر انقلاب فرمودند: كار بزرگ ملت ایران این بود كه به دنیایی كه چهار اسبه و با سرعت به سمت جهنم حركت میكرد، نهیب زد و توانست بخشی از آن را جدا كند.
24.11.10
خبر
خود متن آقای کاوه ماندگار را من در ندای سبز آزادی خواندم. اخبار این نشست فلسفه را دنیال میکردم. خبر آمد که اقای کاشی و سارا شریعتی و دیگرانی شرکت خواهند کرد. من هم شنبه شب در یک مهمانی به کسی که میپرسید آیا بالاخره این نشست برپا میشود، این خبر را دادم. فردایش خواندم که شرکت نمیکنند. دنبال یافتن مهمان میزبانم بودم تا خبر غلطم را تصحیح کنم که صبح این متن را خواندم. و حالا عصر شیما کاشی این چند سطر را نوشته و او هم خبر دادهاست!
من که یک بار از آقای کاشی خواستم - دو سال پیش، که دوباره بنویسند و این گردو غبار اخبار را از روی ما بتکانند، گوشم ندادند، چه کنم.
راستی، این آقای کاوه ماندگار چقدر «دکتر» در جیب داشتند، چقدر این متن را بهداشتی کردند.
شیما کاشی:
«اين نوشته ي پرشور و پر سوز و گداز حرفش متين، فقط يك تعداد از اينهايي كه انقدر بهشون فحش داده نرفتن كه! جاي دكتر شريعتي رو خالي كرده كه از روشنفكر متعهد و مسئول مي گفت و حالا بايد بياد و دخترش رو ببينه و واويلا و اينها! سارا شريعتي نرفت كه. يا مثلا از كاشي انتقاد كرده كه وقتي زيدابادي زندانه چرا ميري سخنراني! خب اونم نرفته كه! يا مثلا به اباذري نقد كرده كه چرا ندا و سهراب رو يادت رفت! اين هم ايضا نرفت . اونطور كه شنيده بودم قرار بوده فكوهي و آزاد هم نرن كه خبر دقيق ندارم.»
نمایش فلسفه و روشنفکران ما!؟
کاوه ماندگار:
همایش روز جهانی فلسفه، با وجود کنارهگیری معنادار یونسکو از آن، از سیام آبان تا دوم آذر 89 برگزار شد. آنچه در متن و حاشیهی این همایش قابل توجه به نظر میرسد، مشارکت جمعی از چهرههای معنون و شخصیتهای مستقل دانشگاهی در این همایش است. صاحبنظرانی که در سالهای اخیر، به همراهی به اصلاحات و اصلاحطلبان شهره بودهاند؛ و اینک، به شکل قابل تأملی در همایش مزبور شرکت کردهاند.
درحالیکه دکتر ابراهیم یزدی، یکی از برجستهترین چهرههای روشنفکری دینی و فعالان سیاسی ملی ایران، هفتههاست با وجود بیماری و در آستانهی 80 سالگی، در زندان اوین محبوس است استاد محمد مجتهد شبستری با موضوع «درآمدي بر هرمنوتيك قرآن» در این همایش سخنرانی کرده است!
عیسی سحرخیز و احمد زیدآبادی بیش از یکسال و نیم است که در حبس و بند بسر میبرند و حتی یک روز هم مرخصی نداشتهاند و همزمان، دکتر محمدجواد غلامرضا کاشی بحثی با عنوان «دین و حوزه عمومی در ایران» را مورد تبیین قرار میدهد!
سر عبدالله مومنی و حمزه کرمی بارها در توالت زندان اوین فرو میشود تا به گناهان و جرم مرتکب نشده اعتراف کنند، و آنگاه سروش دباغ بحثی اندر باب «دو نوع مواجهه با امر متعالی در هشت کتاب سهراب سپهری» ارائه میکند. ایشان البته سخنرانی دیگری با عنوان «بررسی تطبیقی آموزههای اخلاقی فضیلتگرا» در این همایش داشته است!
دکتر محسن میردامادی و دکتر مصطفی تاجزاده و دکتر محسن امینزاده و بسیاری دیگر در بند 350 اوین روزگار میگذرانند، و دکتر بیژن عبدالکریمی در همایشی که یونسکو از شرکت در آن کنار کشیده، در مورد «مرگ تفکر، مرگ اصالت» توضیح میدهد و بحث میکند!
جای زندهیاد دکتر شریعتی خالی؛ آنکه آن همه دربارهی روشنفکر متعهد و مسئول میگفت باید میدید که چگونه دخترش، سارا، با عنوان «حوزه عمومی: ضرورت بازشناسی» در همایش روز جهانی فلسفه شرکت نموده است!
دکتر یوسف اباذری مدیریت جلسهای را عهدهدار میشود با عنوان و مضمون : «فلسفه و حوزه عمومی»؛ استاد جامعهشناسی دانشگاه تهران قصهی ندا و سهراب و اشکان و محسن و ... را چه خوب از یاد برده است!
هنوز دو ساعتی از فیلتر شدن سایت شخصی دکتر حبیبالله پیمان سپری نشده که دکتر مقصود فراستخواه در همایش مزبور و ذیل عنوان «تأملی در امکان فلسفی برای حاشیهزدایی از وحی الهی در دنیای مدرن» شرکت میکند!
درحالیکه محمد نوریزاد در نامه به رهبری از شکنجهی خود و دیگر زندانیان، سخن میگوید، دکتر تقی آزاد ارمکی در همایش مزبور، اندر باب «حوزه عمومی و روشنفکری در ایران» طرح بحث مینماید!
صدها دانشجو از سال گذشته به زندان افتاده یا از دانشگاه اخراج شده یا حکم تعلیق گرفته یا احضار و تهدید شده یا بازجویی و محاکمه گردیدهاند و دکتر ناصر فکوهی، استاد جامعه شناسی دانشگاه تهران با عنوان «فلسفه و تعارض و همسازی فرهنگها در حوزهی اسلام و مسیحیت معاصر» در همایشی که احمدینژاد افتتاحش کرده، حضور مییابد!
با چنین وضعی، نیازی نخواهد بود که به استادان محترم، آقایان مصطفی محقق داماد، رضا داوری اردکانی، غلامحسین ابراهیمی دوانی، غلامرضا اعوانی، عباس منوچهری و... یادآوری شود که دکتر عبدالکریم سروش یا دکتر محسن کدیور و دکتر سعید حجاریان و بسیاری دیگر، کجا هستند و چه میکنند. یقین اساتید یاد شده، از عدم حضور سروش و کدیور و ملکیان و حجاریان و دیگران، ناخرسند نیستند!
اتو رنه کاستیلو، شاعر گواتمالایی در سرودهای زیبا، زمانی گفت:
«روزی خواهد آمد که ساده ترین مردم میهن ما
روشنفکران ابتر این کشور را
به استنطاق خواهند کشید
از آنها خواهند پرسید که
وقتی ملت به مانند آتش یک اجاق
کوچک و تنها
فرو می مرد
به چه کار مشغول بودند؟...»
23.11.10
سهم
ما اینجا بیتی شعر را یک یورو و نیم ترجمه میکنیم. نوکری و کلفتی که هر دو شغل شریفی ست از ترجمه درآمد بیشتری دارد. آنوقت وارثین مادرم عجله دارند اموالش را هر چه زودتر بفروشند. تو عزایت زیادی طول کشیده. ما به روزنامه آگهی می دهیم، نیامدی، غایبی و بی تو میفروشیم. من همیشه غایب بودهام. بفروشید و سهمم را بدهید به امام زمان، در سرزمین ِ خود غایبش. ما میگوییم خدا بزرگ است. لابد بزرگ است واینجا بزرگتر. آنجا کوچکتر است خدا که شما همه چیز را معامله میکنید. خواهری را میفروشید.
ما عوضش صد بار راز و ماه و آفتاب را به فرانسه برگرداندیم. شب و روز را. علف را. بادبادک را. گاهی همه اینها یک بیت هم نمیشود. می شود فقط یک یورو.
شما بروید اورانیوم غنی کنید. نفت بفروشید. ما را بفروشید.
اعتقادات سین
سین بر این است که وقتی چیزهایی را در سطل آشغال کامپیوترش میاندازد در عدم انداختهاست.
من هنوز هم نفهمیدهام عدم چیست. اما می دانم که اعدام از عدم میآید.
و به عدم باز میگردد.
تاکسی
گفت: چه تاریک است! گفت که هیچکس نیست. گفتم: چرا گراز هست. آنوقت آرام راند و ما خیلی دیر به خانه رسیدیم.
صد کیلومتری از خانه دور شدهبودیم. اتومبیل از کار افتادهبود. با تاکسی بر میگشتیم. کنتور بالای صد و پنجاه یورو را نشان میداد. بیمه خوبی داریم. خواهد پرداخت.
راننده خارجی بود. تبارش بیگانه بود. خودش لابد شهروند. پایتختنشین. که راههای باریک و تاریک را نمیشناخت و جادههای روستا را. وقتی که شبهای زمستان، نه گربهای، که گرازی راهت را میبندد. یا اتومبیلت طعمهاش میشود یا گراز طعمه اتومبیلت.
میگفت که کار پیدا نمیشود و گرنه او هم میخواهد از شهر خارج شود. بی چراغ نمیتوانست.
ما به بیابانمان وارد شدیم. پایمان را بر گلهای جلو خانه گذاشتیم. کفشهایمان کثیف شد. ستارهها پایین آمده بودند. بالای بام.
دور زد و از همان راهی که آمده بود به شهر بازگشت.
22.11.10
غایب

داشتم نه برای روی جلد کتابی که درون جلد طرحی میریختم. داشتم خطخطی میکردم. شعر عنوان کتاب بود.
البته در نهایت هیچکدام از ده ها طرح انتخاب نشد. طرحی میخواستند در آینه. لیلی انتخاب شد. تنها لیلی. غایب. لیلی کشیدم.
شاعر شعرش را خواهد شناخت. شما هم شاعر را. دارید فکر میکتید که با رمزو راز حرف میزنم؟ کتاب که چاپ شد نشانتان میدهم.
18.11.10
عبدالرحمان سوم، قسمت آخر
دلم برای عبدالرحمانم تنگ شدهبود. مدتی بود ناتمام ماندهبود. دیروز به سراغش رفتم و به انجامش رساندم. گاهی مترجم هم به شخصیتها دل میبندد. مولف تنها نیست. دل بستن به تاریخ، یه یک تاریخ از همه بدتر است.
از کتاب لغتنامه عاشقانه اسپانیا
نوشته میشل دل کاستیو
ترجمه نیشابور
قسمتهای پیشین ۱ و۲ و ۳ و ۴
علیرغم اتحاد جامعه و تقویت مرزها، هرگز حکومت ِ (اتا) مسلمان به معنای مدرن عبارت نبود. هیچ مگر وصلتهایی برقرار و انکار شده. خرده وفاداریهای قبیلهای. اندلس خاک اسلام بود و نه یک ملت. در جایی که مسیحیان بر خلاف میلشان حتی به سوی حکومت مرکزی نیرومند پیش میرفتند، مسلمانان به نظر میرسید که تصور نمیکنند که چنین دولتی میبایست، چرا که از برای آنان حکومت، خود از دین جدا نمیکند. زمان ِ یک لشگر کشی به دور خلیفه گرد میآمدند و بعد به محض رسیدن پاییز پراکنده میشدند و هر کدام به خانه خود میرفتند و منازعه از سر میگرفتند.
در شمال باسکها و گالیسها و ناواراها (نافارا) و آرغونها و کاستیان ها در میان خود به زدوخورد مشغول بودند، از اردوگاههای خود میگریختند با شاهزادگان بیعت میکردند، قرارداد به امضا میرساندند........ اما از چشم تماشاگر تیزبین پنهان نمیماند که معنای چنین جنبش، کشواکش به سوی خودکامگی یک تن بود. کلیسا شاه را تاج میگذاشت اما این مراسم ِ تدهین یعنی به رسمیت شناختن خودمختاری قدرت. در جنوب اصلا چنین نبود: خلیفه، نایب محمد، مشروعیت اولاد پیامبر را نمادینه میکند و تجسم میبخشد. این پیوند معنوی، اقتدارش را بنیان مینهد. به شیوه پارسیان، عالم مسلمانی در تمامیتش، جامعه اندلسی، قرائتی دودمانی از دولت دارد. جامعه مدنی خود را به آرامی به قلمرو مسیحی میکشاند. در اندلس به ظهور نمینشیند.
ازدواج، وصلت، جنگ میان اردوها وقفه هم میشناسد، آرامشهای طولانی. همدستی از سر گرفته میشود، شباهتها آشکار، نفرتها و عشقها اعلام. در برج بزرگ غمگین خود، شاهان ناوار و لئون آداب و رسوم از آن خود می کنند. طباخی، موسیقی اندلسی. در شهوات پرزادوولد خود، اربابان عرب پسران هرچه کمرنگتر میزایند، هر چه بورتر.
خلیفه قرطبه دارای حرمی است با چندین صد زن. با بیوههای خلفای سابق با سوگلیهاشان، با ملکههای مادر و خواهرزادهها و برادرزادهها، هزارانند(شش هزار به نقل از دوزی)، به حفاظت خواجهها سپردهشده، شهری در میان شهری، عالمی از پرچانگی و دسیسه.
بیکار اما نه بی نفوذ، بعضی زنان به لحاظ فرهنگی خویش مشخص میکنند، با استعداد خواندن و رقصیدن. بعضی نقاشی میکنند و ابیات مینویسند و برای اربابان کتاب میخوانند. میانشان بیشمار مسیحی. همه بور با چشمانی آبی. بعد از شکستی مسیحی، اربابان شمالی دهها باکره منتخب از فامیل نزدیکشان، شاهزادگان خونی به گروگان می گذارند که حرم را وسعت میبخشد.
تا هنگامی که خلیفه در قصرش زندگی میکرد متصل به مسجد بزرگ، در کنارههای گُآدِلکیویر، زنها با بیرون ارتباط داشتند. بعد از ساختن مدینهالزهرا با اغوای زهرا، سوگلی، بعد از اسبابکشی دربار، انزوا بزرگتر شد. وانگهی خود خلیفه بعد از آن از هر نزدیکی حذر میکند، به مسافت انزوا را هم اضافه کرده با برچسبی هرچه سختگیرانهتر. نه تنها دست نیافتنی، بلکه نادیدنی، الوهیتی بعید که رعایایش به ندرت در مناسباتی مشاهده میکنند، در رژههای گروهها در رفت و بازگشت از جنگ، در نماز جمعه.
این تشریفات با برچسب دقیق بورگونی که از فیلیپ دوم و جانشینانش شخصیتهایی تابو ساخت، باقی ماند. فرانکو خود، در کاخ پرادواش، خود را کنار میکشید، مجاور شده در عزلت و اسرار و احترام.
با خواندن روایتهای سفیران به حضور رسیده در مدینهالزهرا، حیرتشان را در برابر چنین تشریفاتی پی میبریم. نگرانی در مقابل شمشیرهای کشیده سودانیها گارد خلافت، پر جلال در جامه سپیدشان، میبایست زیر این طاق آهنین قدم برداشت، از تالارهای افسانهای عبور کرد، سجده کرده، میبایست شگفتی خود را در مقابل چنین دکوری از تجمل و ثروت باورنکردنی مهار کرد. قرنها بعد در اسکوریال خارجیها همان حیرانی را در برابر سادگی راهبانه شاه تجربه میکنند که برای اطمینان دادن به آنان این واژگان را شاه، همان راهمیشه، خواهد گفت: «آرام بگیرید».
این حس تقدسی که قدرت به دور خویش میپیچد، در جلال یا استغنا، از قرطبهی خلافت میآید. ارث مسلمان است.
جنگ، شهوت، ظرافت، فرهنگ و عرفان هم. در وسط اردوکشی جنگ، خلیفه به خیمه چله مینشیند تا نماز بگذارد و تأمل کند. دیگر از پذیرفتن کسی پرهیز میکند. عبدالرحمان سوم مسلما تنها پادشاه نیست که نزدش دین چنین رنگ خلوتنشینی عرفانی دارد، اما از آنانی است که این چله نشینیهای ناگهانی را از حد میگذرانند. با این حال دوزی، لوی پروانسال حق دارند پراگماتیسم امویه را خاطر نشان کنند که هر چه هستند جز متعصب. دوزی تا آنجا پیش می رود که این بیتفاوتی دینی را تا همه اعراب بگستراند، ملاحظهای که با اندلس سنجیده میشود. « از میان تمام شاهزادگان سلسلهاش، لوی پروانسال در باره خلیفه مینویسد، روادارتر است. رعایای یهودی و مسیحی شکرگذارش هستند......توانستهاند تحت سلطنت او رونق بگیرند و با لطف و وفاداری علاقهشان را به او نشان میدهند.»
میبایست این بیزاری یک باره را که از عمل میجهد ملاحظه کرد، نه چون خصلت دین، اما چون نشان ِ اثری ژرفتر، چنانکه نزد رواقیهای قرطبه تشخیصش میدهیم، آمیختهای دقیق از غرور و خاکساری. نزد شاهان لئون هم یافت میشود تا فیلیپ دوم که Escurial خیمهای از گرانیت خواهد شد.
یک پیروزی یا شکست انزوای عبدالرحمان را بر میانگیزد. نوعی رمز و راز، شخصیتش را وسوسه میکند. بیآنکه از سختیش دست بردارد، بی آنکه کمترین احساساتی نشان دهد، تمام جهان ناگهان سنگین میآیدش. از واقعیت میبرد، از آن غایب میشود. از چادرش فقط این واژگان بیرون میآید: «خلیفه دعا میخواند»، و دعا چندین روز طول میکشد، زمانی که زنان هم مطرودند.
تهی، هیچ، نادا. همه جا در همه دورانها، لغت در اسپانیایی طنین میاندازد. از دورتر از عبدالرحمان میآید، شاید از رم، شاید از سابقی ماقبل ِ هر چه گذشته. بالاتر از یک اندیشه، یک منش است.
وقتی خلیفه از خلوتش خارج میشود، هیچ اثری از تجربه شده نیست. رفتارش متأثر از جزرومدهای غمگنانهاش به نظر نمیآید. پیش میآید که خود را بخشنده نشان دهد، سخاوتی کبریایی، اما بلد است نشان دادن بی رحمی سرسخت را هم. تناوب خلقی که در اردوی دیگر مییابیم، که تاریخ را عبور میکند، که در ۱۹۳۶ دو باره پیدایش میکنیم، به مدت جنگ داخلی. میان بخشش و شکنجه، نخی نازک، دوستت دارم/ میکشمت. تصمیمگیرنده، این بیزاری نیست که نزد خلیفه ملاحظه کردیم؟ با وارد شدن در چادرش برای دعا، عبدالرحمان مرگ را در مقابلش نگاه میکند. به جای آنکه نرمش کند، این رودررویی سختش میکند.
اینجا که من چند تصویر از عبدالرحمان به ثبوت میرسانم، خویشم را نیز نقش میکنم. من قدرتمندی این سرگیجهها را میشناسم. تجربه این چله نشینیها و خلوتها را. تلخی زندگیم را میآزمایم. میگویم: یا بستا، خاموش. چه چیز بس است؟ تلاش زندگی، برای کنش، حسابگری.
گفتهام که ژوزف پِرز را من یکی از بهترین تاریخدانان اسپانیا میدانم، کتابش را ورق میزنم: قریب به نهصد صفحه کیپ هم. چقدر اسلام اندلس اشغالش میکند؟ شصت صفحهای. از ۷۱۱ تا ۱۴۹۲، بیش از هفتصد سال و جمع وجور که کنیم، حدود یک صد صفحه به طور خلاصه، در مقابل هشتصد صفحه برای نگاشتن اسپانیای مسیحی. با این حال ژوزف پرز روحی گشاده دارد، کمتر متعصب است. منتهی، اسپانیاییها مسلمان نیستند: چگونه تاریخشان میتواند تاریخ اسلام باشد؟ کتاب شناسیاش را بررسی میکنم: آثار مربوط به عبدالرحمان سوم، قدرتمندترو روشنتر ، با سوادتر از شارلمانی، آثارش به تعداد انگشتان یک دست هم نمیرسد. غرب تجاهل میکند چنانکه به دوام نفوذ مسلمانان تجاهل میکند.
اگر واژه نبوغ معنایی دارد، باید در مورد عبدالرحمان به کارش بریم. نه تنها توانست ولایتش را وحدت بخشد، بر رقابتها غلبه کند و بر نفرت قبیلهای، اقتدارش را تحمیل کند، رونق اقتصادی را بهبود بخشد که شیفتگی دنیا را بر انگیخته بود تا آلمان دور را، نه تنها توانست خود را منعطف نشان دهد، خواهان حضور نمایندگانی از دو دین دیگر نزد خود، یهودی و مسیحی، با وظایفی هر چه والاتر به آنان واگذار کردن، بلکه با در هم شکستن توانایی فامیلهای بزرگ عرب، ویران کردن فئودالیته، ساختار اجتماعی را متحول کرد. سلطنت طولانیاش، بیش از چهل سال، با اوج تمدن اندلس مصادف شد. خاتمه را دوزی با صحتی مهیج تحریر کرده است:« این مرد ظریف و با فراست، بیشتر شاه دوران مدرن است تا خلیفه قرون وسطی.»
17.11.10
15.11.10
دادن ِ گل
گاوها را بردند. آخرین مگس با گاوها رفت. گرما با مگس میآید و مگس با گاو، گاو و گرما و مگس با هم میروند. همسایه ما هم، به قشلاقشان. کلاغها آمدهاند. ندانستم، نمیدانم کلاغ ها به کجا میروند، وقتی میروند. باید یک روز دنبالشان بروم. رفتنشان را خبر نمیکنند. یک روز نیستند. رفتهاند. اینجا سرزمین ژان دو لا فونتن نویسنده فرانسوی کلیله و دمنه است. و روباهها بیمکرند. سه برگ بر تبریزی باقی مانده. پیچ امینالدوله هنوز گل میدهد . به کی؟
13.11.10
باد
باد میآید. اسرار باد را کسی نمیداند. چرا میآید، از کجا میآید. به حرفهای هواشناس گوش نمیدهم. در اتومبیل نشسته، برگهای رنگین را میبینم که دست هم را گرفته از جاده عبور میکنند و گاهی گویی چیزی جا گذاشته، ناگذشته، بر خود چرخی زده، بر میگردند. بر باد. چون باد. میگویند مثل باد رفت. بادهای اینجا نمیروند. میمانند. چندی خانه میکنند در جایی که ما هستیم و خانه نکردهایم. باد دنبال درز میگردد. دستش را لای دری نابسته میکند و داخل میشود. تنها هم نمیآید. همیشه کولهای برگ، گُردهای گرد. آواز هم میخواند. به علوم اصوات آشناست. بهترین آوازش ترانه برگهای ترد است بر درختان سبز. گاهی هم اگر من رو به باد روم در گوشوارم میپیچد، در سوراخ مهرهای پناه میگیرد و سرودش را میخواند. زیباترین رقصش رقص تبریزی ست.
اقتصاد یا علوم انسانی
محمدعلی ضیغمی معاون وزیر بازرگانی در توضیح دلیل افزایش قیمت مرغ به بالای سه هزار تومان گفت: این افزایش را گرانی نمیدانم چون بحث تغییر قیمت این كالا مطرح است و نوسان قیمت به تناسب شرایط و میزان عرضه و تقاضا صورت میگیرد.
12.11.10
11.11.10
10.11.10
صاعقه
مارک لو بوت، در زخمی به پای ادیپ مینویسد:
به قول شارل مالامود، شاعران زبان سانسکریت، میپندارند که عشق و حافظه به هم مربوطند: دوست میداریم چون به یاد میآوریم، به یاد میآوریم چون دوست داشتهایم. یک ریشه سانسکریت دو واژه عشق و حافظه را میزاید. من تحقیق کردم، یک ریشه یونانی واژه حافظه را میزاید و از آن دودمان، نه چندان زایا، واژگانی که عشق را مینامد. عشق کار اندیشه است.
گیورگیو آگابن، چیزی شبیه این میگوید از تفکر تروبادور ( خنیاگران): عشق، تصویر بانو، به صورت شعراست. واژگان عشق را در اندیشه ثبت میکنند. عشق کتابت شعر است به معشوق.
عشق کار زبان است یا اثر آن. برکت زبان است. هر عشقی خویش را در زبان میدهد. آنکه زبان را دوست دارد از او عشقش را میستاند.
و عشقی نیست بی قید و گریز مگر عشق زبان.
عشق ِ هر چه و هر که، بعد میرسد، بعد از «این»، جرقه میزند، از خشونتی انبار شده و به خود برگشته. صاعقه استعاره درستی ست بر گرفته از تندر.
ترجمه از نیشابور
باز به گفته مولوی میاندیشم:
نمیجستیش، اگر نیافته بودیش
9.11.10
تعقل و تفکر
داشتم فکر میکردم که آرامش دوستدار میان تعقل و تفکر تفاوت قائل نمی شود. البته اگر تنها بخواهیم به لغتنامه های فارسی دخیل ببندیم هم جز بیتفاوتی عایدمان نمیشود. خدا را شکر که عربها به ما حمله کردند و این دو لغت عقل و فکر برای ما ماندهاست که با آن هی جولان بدهیم و حداقل بدانیم از چه داریم حرف میزنیم. در لسان عرب این دو واژه با هم فرق میکند از دو ریشه متفاوت میآید. عقل معنای بستن می دهد، دلیل آوردن، هوشیاری و ذکاوت، عاقل از آن میرسد، حتی پناهگاه هم و چیزی مثل زندان یا بند. من از همه اینها نتیجه میگیرم که عقل آدمی را پناه است در مقابل دیوانگی مثلا، نه دیوانگی ِ خویش لزوما، دیوانگی آسمان گاهی، باد، باران، طوفان. آدمی خود در عقل زندانی میکند برای حفظ خویش.
و فکر اندیشیدن است و اندیشه به معنای ایده و تأمل کردن بر چیزی و بعد به یاد آوردن و به یاد کسی آوردن.
و بعد اندیشیدن یکی و دو تا نیست. سفیدان اینطوری میاندیشند و سرخان آنطوری و یونانیان با واژه. هایدگر هم که آمدهاست و اندیشیدن را از اندیشیدن جدا کردهاست.
ما میتوانیم عقل را هم بیاندیشیم، اندیشه را هم بیاندیشیم. عقل اما نمیتواند ما را بیاندیشد. عقل نمیاندیشد. عقل عاقل است. بتواند تعقل میکند. اگر بتواند اندیشه را به بند میکشد. اگر لازم باشد.
یاد این حکمتانه کیارستمی افتادم:
از حصار ممنوعه عقل
که گذشتم
چه ناهموار
چه دشوار
چه دلپذیر
اردوگاههای کار اجباری
حمیدرضا حسینآبادی، رئیس پلیس مبارزه با موادمخدر نیروی انتظامی، اعلام کرد که با موافقت وزارت کشور، اردوگاههای کار اجباری در حاشیه کلانشهرها راهاندازی می شود.
حمیدرضا حسینآبادی گفت که اولین گروهی که به این اردوگاهها اعزام میشوند، خرده فروشان موادمخدر هستند که در اردوگاههای کار اجباری «به سختی و به شدت، به کار گرفته میشوند تا در هنگام خروج از این اردوگاهها دیگر به سراغ فروش موادمخدر نروند».
8.11.10
هیچ مگر جسم من
جسم من است که مرا از هر کس و هر چیز جدا میکند
هیچ مگر جسم من
آنتونیو پورکیا
ترجمه نیشابور
هسته خرما
سردار محمد وفایی:
شیعه با تحریم و رموز مقابله با آن آشناست
تحریم دو بعد دارد یكی ترس از آن است و دیگری بعد فیزیكی آن كه در كمبودها نمایان میشود و ترس هم از این كمبودها حاصل میشود.
شیعه بزرگترین تحریم را به نام شعب ابیطالب در تاریخ خود دارد كه پیامبر اسلام(ص) و تعدادی از مسلمانان طی 3 سال در محاصره سختترین تحریمها بودند و ما امروز با نگاه به سیره پیامبر اعظم(ع) میفهمیم كه تحمل، قناعت و نترسیدن مهمترین رموز مبارزه با تحریم است. بنابراین شیعه با تحریم و رموز مقابله با آن آشناست.
ما از تحریمها استقبال نمیكنیم ولی واهمهای هم از آن نداریم.
ما كه از پیامبر اسلام(ص) بالاتر نیستیم. آنها در شعب ابیطالب با هسته خرما زندگی خود را میگذراندند. كار ما كه امروز به هسته خرما نرسیده است.
7.11.10
قالی آسیه
قالی آسیه نام فیلمیست از سِلیم نسیب. قصه داستان اوست، قصه روایت او. مردی که برای اولین بار به ایران میرود تا برای دخترش کوچک، آسیه، که اتاقی با زمینی سیمانی دارد، قالیچهای بخرد. سلیم نسیب در بیروت زادهشده. پدرش یهودی اهل سوریهاست که گذرنامهای ایرانی دارد.
عرب تبار است، فرانسه زبان. ایرانی یهودیست و اسرائیل کشورش باید باشد و نیست. دوران شاه با گذرنامه ایرانیاش زمانی در خانه ایران در کوی دانشگاه پاریس کنار دانشجویان مخالف شاه به سر میبرد که قصهاش را باورکردهبودند.
شیر سلطنتی روی گذرنامهاش به پرانتزی مضاعف تبدیل شدهاست و هنگاهی که برای تمدید گذرنامه به سفارت ایران می رود در بیروت حکومت نظامیست و مردان با سلاح و زنان با چادر جمعند و کارمند کهنسال سفارت او را میشناسد و پدرش را به خاطر میآورد. به آهستگی میگوید که او یهودیست و کارش را راه میاندازد و از او میپرسد آیا نمیخواهد به بازماندگان شهدا کمکی بکند؟
مردی از امریکا به ایران بازگشته، همان روزِ ورود خمینی، قالیچه پرنده را تعریف می کند: قالی رها از زمان و مکان است. زمان و مکان روابط عالم مادیست. آدم نشسته بر قالی به نماز، به دعا، به تأمل، به تفکر از این عالم جداست.
طراح قالیی نقشهایش را پنهان میکند. از قالیها میگوید که رنگهای اینجا و آنجا را مکیدهاند. از شاخه درختی که میشکنند و میکوبند وقتی کفش دوزی واردش شده و قرمزییاش در قالی نشت میکند.
سلیم نسیب از اندرون به بیرون سفر میکند، نه بر قالیچهای که هنوز نیافته، پیاده، سواره با تاکسی. ناگهان چیزی زیر قبا کشف میکند. ملاها میان خود، رانندگان تاکسی میان خود. نویسندگان میان خود. همه در به روی خویش میبنددند تا خود بپوشانند، تریاک بکشند، عرق بخورند، فکر کنند. روشنایی خطر دارد. باید که زندگی تصویری از خود نشان ندهد. در سرزمینی که قالیچه قرار بود آینه دنیا باشد.
نمیخواهد با سیاست کاری داشته باشد. اما دانشجویان در دانشگاه کتک خورده اند و روانه بیمارستان شدهاند. دانشجویان خوابگاه که از هر سوی ایران آمده اند و فرزندان انقلاب کنندگان بودهاند. رهبر گفتهاست که حمله به خوابگاه دانشجویان خلاف اسلام است که آنکه خفته است را نمیزنند. آدمهای اطرافش میگویند: شاید برنده شدهایم. بازاریهای فرش عصبی هستند و آماده پایین کشیدن کرکره. تلفنهای همراه کار نمیکند، در تمام ایران ارتباط قطع شدهاست. آدم های اطرافش میگویند: باختیم.
در کشتیی که بعد از حکومت نظامی بیروت فلسطینیها را با خود میبرد، فرشی از گذرنامهها پهن است، گذرنامههای مردمی بی گذرنامه، فلسطینیها، اردنی، سودانی، الجزایری، مصری، لبنانی، یمنی. تنها گذرنامه ایرانی از آن اوست.
روزی که هجده سال دارد و عضو حزب کمونیست لبنان است و دارد از بیروت به دمشق می رود تا پیام توده لبنانی را به معلوم نیست کدام تصمیم جلال آفرین سوریه تقدیم کند، پلیس اتوبوس را نگاه میدارد تا گذرنامهها را بررسی کند: کیست او که ایرانیست؟
میگوید که مردم میگویند که قصهاش سروته ندارد که خودش هم گاهی همین میاندیشد.
در بوی قالی و گرد قالی و صدای قیچی سفر میکند. یکی می گوید: زمان بیپایان دین را وارد زمان پایاندار زندگی روزمره کردهاند. این گذر، این دخول، نیرو آزاد میکند. دین دیگر آن نیست که در زمان بیپایان بماند و تو گاهی بروی و تکهای بکنی و با خود بیاوری. مثل باغ لوکزامبورگ وسط پاریس، که از شهر بروی و به باغ شوی و نفسی تا بازگشت به شهر تازه کنی. حالا اسلام وارد سیاست شدهاست. به جلو پرتاب شدهاست، حیف است که عقب بکشد.
از مهمانی و عروسی به پارتی و مجلسی صوفیانه تا گریستن بر قبوری شسته و فرش انداخته.
جایی قالی میشویند. و قالیهای شسته را بر زمینی تخت پهن کردهاند زیر آفتاب. قبرستانی از قالی یا باغ.
مردی بر گلیم نشسته:
چشمان قشنگ مست از ما
پرسید، چه میکنی به دنیا
گفتم هزار جور بازی
شاید بروم به سمت دریا
سلیم نسیب قالی دخترکش را در مغازهای روبروی هتلش پیدا میکند.
6.11.10
5.11.10
عبادت ما عین سیاست ماست و سیاست ما عین عبادت ما
یکشنبه ۲۵ مرداد ۱۳۸۸
امروز یکی از زندانبانها از من پرسید که فکر میکنی وضعیت تو چه میشود؟ آیا تو را قبل از ماه مبارک رمضان آزاد خواهند کرد؟ گفتم: از رفتار بازجویان برمیآید که قرار است هفته آینده آزاد شویم ولی هیچ چیز دست بازجوها نیست و معلوم نیست که تصور آنان درست باشد. و ادامه دادم که: البته آقا سید ("سید" اسم مستعاری بود که همه نگهبانان زندان، که اکثراً هم سید نبودند، برای خطاب کردن یکدیگر بکار میبردند.) اگر راستش را بخواهید بدم هم نمیآید که ماه رمضان در زندان بمانم . ما که ماههای رجب و شعبان را در سلول انفرادی گذراندهایم و بیشترین فرصت عبادت و ارتباط با خدا را در این ماهها پیدا کردهایم، حیف است که ماه رمضان در سلول انفرادی را از دست بدهیم. بخصوص اگر بازجوها کوتاه بیایند و اذیت نکنند، ماه مبارک خوبی خواهیم داشت.
اینها از خاطرات زندان آقای امینزاده است.
داشتم فکر میکردم. کلا عبادت خدا خیلی وقت میبرد. از یک طرف میگویند روحانیان کار نمیکنند و این از مردم و جامعه دورشان میکند، از یک طرف وقتی کار بکنی و در میان مردم و جامعه باشی فرصت عبادت نداری. من نمیدانم خدا کدام را دوست دارد. بودن در انفرادی و پرستشش یا خروج از انفرادی و. یا باید عبادت کرد و یا باید جامعه را ساخت. تازه میگویند محمد پیامبر کلی با خدا با میانجیگری موسی پیامبر چانه زد و گرنه همین چند رکعت قرار بود چندین و چند رکعت و از صبح تا شب و از شب تا به صبح باشد. دقیقا هم بر ما آشکار نشد که محمد پیامبر به خدا چه گفت که راضیاش کرد. حالا هم شاید مردم را میگیرند و به زندان میاندازند تا در انفرادی عبادت کنند. اصلا شاید همه این ها زیر سر خود خداست. اما برای من سؤال همچنان باقیست.
4.11.10
3.11.10
2.11.10
نیامدن
گربه رفته بود. صبح. شبش مهمان آمده بود.
ظهر نیامد. عصر نیامد. شب آمد. تاریک شد و نیامد. سین گریه کرد. اولین بار بود که گربه نمی آمد.
- اگر نیاید، مامان!
- فکرش را نکن، صبر کن.
فردا شد. صبح. ظهر. عصر. شب . چشمم به پنجره بود.
- اگر نیاید، مامان!
- برو خودت را مشغول کن.
گربه نبود و همه جا بود. هر جایی که نبود، بود.
در خاموشی هر فکری کردیم و هر خیالی. به روی خود نیاوردیم. اگر نیاید. نگفتیم.
شب که شده بود، مدتی بود. مهمانها رفتند بخوابند. از نیمه هنوز نگذشته بود. در را برای آخرین بار گشودیم و زیر ستارگان بی شمار صدایش کردیم. آمد.
کاسهای جلویش گذاشتیم. پر نوازش. لیسید. تا به آخر.
اشتراک در:
پیامها (Atom)






































