برنارد استیگلر فیلسوف است. یک بار دیگر هم مطلبی از او ترجمه کرده بودم که بی ارتباط با این متن نیست.این متن سخنرانی، از مجموعه بحثهایی ست تحت عنوان جایگاه هنرمند در جامعه. استیگلر در زندان به فیلسوف تبدیل شد. در زندانی که البته مجال فیلسوف شدن را میداد. یعنی زندان در گذشته. خود او بر این است که امروز دیگر در زندان نه جا هست و نه امکان مطالعه و سکوت لازم. من این مقاله را دوست داشتم. همچون که خود او را. و آن «شدنش» را. میدانم که او به خاطر کار و مطالعاتش ساعت های بسیاری پشت کامپیوتر سر میکند. ابزار کار اوست. او در متن جامعه است و مشغولیاتش، یعنی نگرانیهایش هم مثل ابزار کارش امروزیست.
۲۱ آوریل ۲۰۰۲ روزی ست که ژان- مری لوپن نامزد حزب راست افراطی و پوپولیست فرانسه به دوره دوم راه یافت. مسلما برای جامعه فرانسه تکانی عظیم بود و چنان شد که آقای شیراک با رأیی بالای هشتاد در صد دوباره رئیس جمهور شد و البته رأی دهندگانش را از یاد برد. یعنی یادش رفت که برای اولین بار کسانی از هواداران و تمایلداران به چپ و حتی چپ افراطی به او رأی دادند. اما در هر حال مردمی که زیر بار گناه نرفتِن در دور اول به سوی صندوقهای رأی، پشیمان و خجالتزده بود، اینبار یعنی در دور دوم از خجالتش در آمد. بعضی خیال میکردند که در انتخابات سال ۸۴ ایران هم این خواهد شد که نشد. اما تحلیل و دریافت آنچه که نامزد پوپولیست را به دور دوم رسانده بود سر جایش باقی ماند. چرا پیش میآید در طی تاریخ که مردمی فلاکت زده اینجا و آنجا نامزدهای پوپولیست که دروغ میگویند و فریب میدهند را باور میکنند. اگر به تاریخ اینجا و آنجا نظر کنیم، با تمام تفاوت و فرهنگی و اقتصادی و اجتماعی، یک چیز همواره یکی ست و مشترک. آنها که باور میکنند و فریب میخورند. تحقیر شدهاند، توهین شدهاند و به حساب نیامدهاند. وارد بازی نیستند. از آن خارجند. و از بازی بیزارند چون از آن بیرونند. من این متن را دوست دارم و سعی در بازگرداندنش به فارسی نمودم تا نشان دهم که در غرب هم تنها عدهای در بازی شریکند. و باقی از آن اخراج. که در غرب هم چه در اروپای پیر و کهنه و چه در امریکای تازه و جوان عدهای محدود بر سر دنیا با مهرههایشان که به دست دارند بازی میکنند و تصمیم میگیرند. و هر چقدر که تعداد بازی کنان کم و تعداد بازی نکنان بیشتر است، پوپولیسم قوی تر است. کافیست به پر بینندهترین ایستگاهها و برنامهها و فیلمهای تلویزیونی نظری بیاندازیم. سالنهای تاتر و نمایشهای زنده را زیر نظر بگیریم. یا بدانیم که چقدر از مردم در فستیوال فیلم کن شرکت می کنند و از آن بهره میبرند. اصلا چقدر از مردم توانایی مالی پرداخت هزینه یک ساعت تاتر و یا یک نمایش زنده را دارند. اگر سالنهای تاتر ورشکسته نمیشوند به معنای مردمی بودن آن نیست. تا به حال کمک دولت بوده است. از این به بعد را باید دید. هنر از «توده» جدا میشود. صحبت من بر سر تودهای بودن هنر نیست. صحبت من بر سر این است که هنر در قلب توده نیست. مولوی و حافظ تا زمانی زنده هستند که هنوز در دل و زبان مردم، همه مردم، به حیات خود ادامه دهند. تولستوی و داستایوفسکی را همه مردم روس
میشناختند. امروز هر چقدر به تعداد با سوادان اضافه میشود از تعداد کتابخوانان کم میشود. باید از خود پرسید که پس سواد قرار است به چه دردی بخورد؟ وقتی درس خواندن و دانشگاه رفتن و تحصیل هم به دردی نمیخورد. در فرانسه مردم یعنی جوانان با مدرک دیپلم به علاوه هشت چنان که معمول است اینجا می گویند، کار پیدا نمیکنند. پس سواد به چه دردی میخورد؟ مگر نه اینکه قبلا مردمی بدون سواد بیشتر میفهمیدند. دنیای خویش را؟ و امروز بیشتر غریب میشوند در دنیایشان، حتی در وطن خویش، با اینکه به قول مقاله و برنارد استیگلر تمایزشان همان غرابتشان را از دست میدهند. خویش را از دست میدهند. غریبی شاید یعنی این. از دست دادن خود. اینجا یا آنجا.
گتو را من نمیدانم در زبان فارسی چه میگویند. اما به معنی محله هایی ست که جماعتی خاص مثلا عربها یا افریقایی ها یا بدبختها در آن به سر میبرند. مثلا در ورشو قبل از جنگ یهودیان در گتو زندگی میکردند. یعنی محلههایی بسته به دور خود.
و این هم متن سخنرانی
امر سیاسی، امر زیبایی شناسی است، متقابلا، مسئله زیبایی شناسی، مسئله سیاسی است. من عبارت «زیبایی شناسی» را در معنی وسیع آن به کار میبرم. در اصل، «استِسیس» یعنی احساس، مسئله زیبایی شناسی، مسئله حس کردن است و حساسیت به طور کلی. من از اینکه باید دوباره در راه مسئله زیبایی شناسی خرج کرد و در رابطهاش با مسئله سیاسی از جامعه هنری دعوت کرد تا برداشتی سیاسی از نقش خود را باز از سرگیرد، استقبال میکنم. رها کردن تفکر سیاسی به وسیله جامعه هنری فاجعه است.
مسلما نمیخواهم بگویم که هنرمند باید متعهد شود. میخواهم بگویم که کار او در اصل مسئله حساسیت دیگری را به عهده دارد. و مسئله سیاسی اصلا مسئله رابطه با دیگریست در حسکردنی باهم، یک همدلی.
معضل سیاسی، یعنی با هم بودن را بلد بودن، با هم زندگی کردن را، یکدیگر را همچون مجموعهای تحمل کردن از خلال تمایزاتمان (بسی بیشتر از «تفاوتهامان») و از فرای نزاع منافعمان.
سیاست یعنی هنر ضمانت وحدت یک سیته (شهر) در تمایلش به داشتِن آیندهای مشترک، تفاوتگذاریش، تمایزش همچون یک - شدن. اما یک چنین تمایلی به یک ته مایهای از زیباشناسی مشترک نیاز دارد. بودن - با هم، بودن ـ با همِ حساس است.
جماعتی سیاسی، جماعت یک «حس کردن» ست. اگر قادر نباشیم که با هم دوست بداریم چیزها را (مناظر، شهرها، اشیاء، آثار، زبان، و غیره...) نمیتوانیم یکدیگر را دوست بداریم. این است معنی «فیلیا» نزد ارسطو. و دوست داشتن، یعنی دوست داشتن با همِ چیزهایی غیر از خود.
با این حال، زیبایی شناسی آدمی تاریخی دارد و بنابرین یک دگرگونی پیاپی حساس است. مانه نقاش با بریدن از سنت بر حس کردنی انگشت میگذارد که همه در آن سهیم نمی شوند - و کشمکش زیبایی شناسانهای که از قرن نوزدهم افزایش پیدا میکند، از آنجا میآید. اما این کشمکش روند ساختار همدلی ست که زیبایی شناسی آدمی را مشخص میکند، خلاقیتی که جهانی را که در حال ساختن حساسیتی مشترک است دگرگون میکند. و پرسشهای ما را از زیبایی شناسی مشترک آینده طرح میریزد. این آنچه می توان تجربه زیباشناسانه نامید، است، همچنان که هنربه انجام رسانده - همچون که از تجربه علمی حرف میزنیم: برای کشف غیریت حس کردن، «شدن»خویش که حامل و سازنده آینده است.
اما من گمان میکنم در روزگار ما بلندپروازی زیباشناسی در این زمینه به طور وسیعی سقوط کرده، چرا که سهم اعظمی از جمعیت مردم، امروز از این تجربه زیباشناسانه محروم است، و در بست تسلیم شرایط زیباشناسانه مارکتینگ ، که به هژمونی قسمت بزرگی از مردم دنیا تبدیل شده - در حالی که قسمت دیگر، آن قسمت که هنوز تجربه میکند، فاتحه از دست رفتن آنانی را که در این شرایط فرو رفتهاند خوانده است.
فردای ۲۱ آوریل ۲۰۰۲ بود که من این مسئله را به وضوح دیدم.
آن روز در روشنی زلال موحشی بر من ظاهر شد، مردمانی که به ژان- مری لوپن رأی دادند، مردمانی هستند که من با آنها حس نمیکنم، گویی که ما تجربه مشترک زیبایی شناسی نداریم. به نظرم رسید که این مردان، زنان، جوانان آنچه میگذرد را حس نمیکنند، و حس نمیکنند که به این جامه تعلق دارند. آنان درمنطقهای ( تجارتی و صنعتی، یا روستایی، و غیره...) حبس هستند که دیگر دنیا نیست، چرا که از لحاظ زیبایی شناسی از آن جدا شده است.
۲۱ آوریل یک فاجعه سیاسی- زیباشناسانه بود. این کسانی که دروضعیت فلاکت بزرگ نمادین، به «شدنِ» جامعه مدرن نفرت میورزند و قبل از آن به زیباییشناسیاش- وقتی صنعتی نیست. چرا که شرایط زیبایی شناسانهای که شرط حبس در مناطق است، جانشین تجربه زیباشناسی میشود تا آن را ناممکن کند.
باید در نظر گرفت که گتوهایی که این مناطق را تشکیل میدهند از هنر معاصر، موسیقی معاصر، ادبیات معاصر، فلسفه معاصر و علم معاصر، رنج میبرند.
این فلاکت تنها طبقه اجتماعی فقیر را در بر نمیگیرد: شبکه تلویزیونی، مخصوصا، چون جذام در چنین مناطقی پیش میرود و به واژه نیچه مفهوم میبخشد: بر برهوت اضافه میشود. با این همه ، همه یکسان در معرض بیماری نیستند: قسمت اعظم مردم در فضاهای شهری که از هر شهریتی خالی ست زندگی می کنند، در حالی که سهم کوچکی از اقلیت میتواند از زندگی لایق این نام بهره ببرد.
نباید گمان برد که این بینوایان جدید بربرهای کریهی هستند. آنها قلب جامعه مصرفی هستند. آنها «تمدن» هستند. تمدنی که قلبآن به گتو مبدل گشته است. اما این گتو با آن شدن، تحقیرو توهین شده. ما مردمان معروف به با فرهنگ، دانشمند، هنرمند، فیلسوف، روشنبین و مطلع، باید متوجه شویم که اکثریت جامعه در این فلاکت نمادین که از تحقیر و توهین ساخته شده زندگی میکند. این چنین است خسارتی که جنگ زیبایی شناسی که به سلطنت هژمونیک بازار تبدیل شده تولید میکند. اکثریت اعظم جامعه در مناطق از لحاظ زیبایی شناسی مصیبت زده زندگی می کنند جایی که نمیتوان زندگی کرد و دوست داشت چرا که از نظر زیبایی شناسی رها شده.
من این دنیا را خوب میشناسم. خود از آنجا میآیم. و میدانم که حامل نیرویی غیرقابل باور است. اما اگر به حال خودش رها شود، نیروهایش مخرب خواهند شد.
در قرن بیستم، زیبایی شناسی تازهای جای گرفت، با به کار انداختن ابعاد عاطفی و زیباییشناسانه فرد تا از وی مصرفکننده بسازد. به کار انداختن های دیگری هم بود: بعضی هدفشان ساختن فرد با ایمان بود، بعضی عاشق قدرت، و باز بعضی آزاد - متفکری که در تلاقی حساس دنیا و شدنش، بیکرانگی را که در جسمش طنین میاندازد، استخراج میکند.
منظور محکوم کردن سرنوشت صنعتی و فنآوری بشری نیست، اصلا، بر عکس منظور دوباره ابداع این سرنوشت است، وبرای این، به دست آوردن فهمی از وضعیتی ست که به سوی شرایط زیباییشناسانهای رهنمود میگرداند که اگر چارهای برای آن جستجو نشود، به ویرانی خود مصرف و بیزاری همگانی منجر خواهد شد. دو زیبایی شناسی را حداقل میتوان تشخیص داد، یکی از آن روان- روانشناسان، که اعضای احساسی را مطالعه میکند و دیگری زیبایی شناسی تاریخ هنر است که اشکال آرتهفاکتوئل را، نمادها و آثار را. در حالی که زیباییشناسی روان - روانشناسانه به نظر ثابت میآید، زیبایی شناسی آرتهفاکت در طی زمان بی وقفه متحول شدهاست. ثبات اعضای حسی اشارهای ست به اینکه آنها تسلیم روند بی وقفه به از کار افتادگی و باز به کار افتادن تحول آرته فاکتها هستند.
تاریخ زیبایی شناسی بشریت مبتنیست بر جانشینی پیاپی سه تشکیلات بزرگی که قدرت زیبایی شناسانه آدمی را شکل میدهند: جسم او همراه با تشکیلات روانیاش، اعضای مصنوعی او ( فن، اشیاء، ابزار، اسباب، آثار هنری)، و تشکیلات اجتماعی او که محصول اتصال و سوار کردن آرته فاکت و جسم اوست.
میبایست به یک علم اعضا اندیشید که تاریخ ترکیب شدن این سه بعد زیبایی شناسی بشری را مطالعه کند و التهاب و ابداع و ظرفیتی را که از آن بیرون میریزد.
تنها یک چنین رابطه ژنتیکی مجال می دهد تا تحول زیبایی شناسیی را که به فلاکت نمادین معاصر منجر شده است، فهمید - جایی که باید امیدوار بود و تاکید کرد نیرویی تازهای باید پنهان شده باشد، همانطور که در گشایش عظیم ممکنی که علم و فن آوری در خود جای دارد و درخودِ تأثر رنج .
در قرن بیستم بر تأثرات در جریان سالهای ۱۹۴۰ چه گذشت؟ برای جذب کردن تولیدات اضافیی که کسی به آنها احتیاج نداشت، صنعت امریکایی فن مارکتینگی را به اجرا گذاشت ( تصور شده به وسیله آدوارد برنه، خواهر زاده فروید) که از
گستردن خود طی قرن بیستم باز نایستاد، برای فتح بازار توده، صنعت زیبایی شناسیی را توسعه داد که به طور ویژهای رسانه بصری را مورد استفاده قرار داد، که با به کار انداختن ابعاد زیبایی شناسانه فرد، کردار و رفتار مصرفکننده را دنبال می کند.
و از آن فلاکتی نمادین به وجود میآید که به همانگونه فلاکت لیبیدینال ( مربوط به میل و رغبت جنسی یا حسی یا انرژی حیاتی و پویایی) و عاطفی هم هست، و به از دست دادن آنچه من نارسیسیسم آصلی یا آغازین مینامم میانجامد: افراد از توانایی و ظرفیت رابطه زیباشناسانه متمایز و ارتباط با اشیاء متمایز ناتوان می شوند.
لوک در قرن هفدهم با تمایز اشیاء که من با آن در ارتباطم ، به منحصر به فرد بودن من پی برد. من رابطه با اشیاء هستم وقتی که متمایز هستند. در حالی که ارتباط با اشیاء صنعتی، که استاندارد شده و دسته بندی شدهاند و برای مارکتینگ بخش بازاری است که متمایز را به ویژه تبدیل میکند.
گذشته من کمتر و کمتر متفاوت از گذشته دیگران می شود چرا که گذشته من از تصاویری و صداهایی که رسانه در شعور من میریزد شکل میگیرد و همینطور از اشیاء و ارتباط با اشیاء که این تصاویر مرا وادار به مصرفشان میکنند، تمایز خود را از دست میدهند، یعنی که من خود را همچون غرابت و تمایز از دست میدهم.
از آن زمانی که من دیگر تمایزی ندارم، دیگر خود را دوست نمیدارم: نمیتوان خود را دوست داشت مگر از خلال دانشی قلبی که از تمایز و غرابت خود داریم. اگر غرابت ما خراب شود، عشق به خویش هم خراب شده است.
اما هنر تجربه و پشت و پناه این تمایز حساس است، همچون دعوتی به فعالیت نمادین، به تولید، و دیدار با رد و اثری در زمانِ جمعی.
عشق به خود که تمایز فرد را میسر میسازد، و در روانکاوی نارسیسیم خوانده میشود، شرط عشق به دیگریست. اگر خویش را دوست نداشته باشم، غیر ر ا نمیتوانم دوست داشته باشم. از این روست که قاتل نانتر، ریجارد دورن، مثالی است از این پرسش که به کجا داریم میرویم: یک نشان از فلاکت نمادین ، جلو دار به انجام رسیدن عملی دیگر که ۲۱ آوریل ۲۰۰۲ به اجرا در آمد.
از این روست که مسئله زیباییشناسی و سیاست، هر دو یکی ست.
قاتل نانتر، مرد جوانی بود فلاکت زده، ساکن نانتر که از محلههای حاشیهای پاریس است، یک روز با اسلحه به سراغ شورای شهر نانتر رفت و عدهای از نمایندگان را کشت و عدهای را زخمی کرد و بعد که دستگیر شد و در کمیساریا به هنگام بازجویی از غفلت پلیس استفاده کرده و خود را کشت.















































