فکر میکنم که جنبش سبز هیچ چارهای جز جنبش سبز شدن نداشت. با انفجارش از انفجار فردی و در تنهایی جلوگیری کرد. از خودکشی. و فکر میکنم که میر حسین ناگزیر بود تا آن را به «اتیک» جمعی استقامت تبدیل کند.
از کتاب پایان شجاعت
نوشته سینتیا فلوری
ترجمه نیشابور
هر دورانی، در مقطعی از تاریخش حدی از مالیخولیا (اندوه) را از سر میگذراند. به همان صورت، هر فرد این مرحله تحلیل قوا و فرسایش را می شناسد. این آزمون پایان شجاعت است. چگونه یأس را به بازفتح آینده تغییر دهیم؟ دوران ما دوران اسبابسازی محو شهامت است. اما نه دموکراسی و نه فرد نمیتوانند دست روی دست بگذارند و در این تصدیق ناتوانی بمانند. هیچکس در مقابل این خواری و تنزل اخلاقی و سیاسی جان سالم بهدر نمیبرد. میبایست از این پریشانی عبور کرد و دوباره محرک شجاعت را باز یافت. از برای خویش، از برای راهبران اغلب نانمونه، از برای جامعه ما که به امان جنگ اقتصادی رها شدهاست. روش مطمئن برای مقابلهکردن با این آنتروپی (در فیزیک یعنی کارکردی که وضعیت بینظمی و بی سامانی یک نظام را مشخص میکند) دموکراتیک، اتیک شجاعت است و دوباره بنیاد کردن آن چون فضیلت دموکراتیک. در این نوشته سینتیا فلوری به یاد ما میآورد که شجاعت سیاسی بدون شجاعت اخلاقی نیست و نشان میدهد به درخشانی، که چگونه فلسفه به نظریه شجاعت اجازه پی ریختن میدهد. که فرد را به جمع متصل میکند. چرا که اگر شجاع همیشه تنهاست، تنها اتیک جمعی شجاعت است که پایدار است.
سینتیا فلوری فرانسوی سی و پنج ساله است. فیلسوف و استاد دانشگاه امریکایی پاریس است و بر ابزار دموکراسی تأمل میکند. از جمله کتابهای او آسیبشناسی دموکراسی است.
از گفتگویی با نویسنده
ترجمه سرسری نیشابور
- چرا دوران ما مخصوصا دوران از بین رفتن شجاعت است؟
سینتیا فلوری: در محیط کار و در زندگی روزمره، افراد بیشتر و بیشتر از آنچه میکنند رارد میکنند. اما به انجام آن ادامه می دهند. چرا عصیان نمیکنند؟ چرا چنین تسلیمی در مقابل نانظمیها؟ ترس آنقدر است که باعث می شود که شجاعت یادشان برود؟
گمان می کردیم که فردیت، روند ناالزامیت، آزادی مطلق است. فرد بر منافع خود متمرکز شده و تعهد عمومی را رها کرده است. رها شده به این جستجوی نارسیسی ، در واقع قویا ضعیف شده است. به دست این روند فردیت و تجرید سازی بیچاره گشته که دستش را از اشکال جمعی دفاع کوتاه میکند. گمان می کنیم که با بزدلی و پستی خود را نجات میدهیم، در واقع بهایی باید پرداخت. ظهور این من بیعقده شده، بی فاصله با خویش خود، پایان شجاعت اخلاقی را امضاء میکند. ما سرنشینان مخفی فقدان اخلاق هستیم. با گریز خود گمان می برد که جانش را نجات میدهد، فرسایش خود را میسازد و در افسردگی غرق می گردد. فرسایش خود از این استعفاهای روزمره ناشی میشود. هرگز ناراحتی و زحمت فرد به این اندازه به تخریب جامعه مربوط نبوده است. آدمی و و سیعتر از آن جامعه ، با فقدان شجاعت میمیرد. و تناقض اینجاست که این فرد گیر افتاده در مالکیت خود ، نادیدنیتر می شود.
- و در دنیای کار است که فقدان شجاعت مخصوصا بیداد می کند.
سینتیا فلوری: هر صبح شماری از افراد با رفتن به سر کار، به نظامی که اصول هایی را که آن را ساخته است را انکار میکند، میگروند. آنها به فرهنگ ارزشگذاری انتقاد دارند، به اهداف رانتگرایی ، به ستوه آمدن از دست management . کارمندان ( اداره کاریابی و تعیین حقوق بیکاران ) نا انسانی شدن خدمات را افشا میکنند. پیرامون آن ها، شرکتهای بزرگ پول به جیب میزنند و کارخانهها را تعطیل می کنند. آدمی نمیتواند از این منطق بیمنطق جان سالم به در ببرد. از اسکیزوفرنی خود. دنیای کار خود مکان فرسایش من و ساختار جمعی مقاومت است. با منفجر نکردن نظام، افراد خود را منفجر می کنند. خودکشی های در محیط کار می تواند به کشتار تبدیل شود.
- با این حال کارمندان مقاومت می کنند. در آموزش و پرورش و جاهی دیگر صدای «نافرمانی» به گوش میرسد.
سینتیا فلوری: به خیابان آمدن ها، امضاء جمع کردنها، اعتصاب ها اعمالی توانا هستند. شجاع. ما همه هر روز چند امر شجاعانه مرتکب میشویم. اما جنگ اقتصادی بیشتر از متناظرین شجاعت لازم دارد. تمرکز این چنین اعمالی همیشه به یک اتیک جمعی شجاعت منجر نمی شود. تناقض این است: اتیک شجاعت در تنهایی است، اگر ما حاضریم ببازیم بی آنکه بدانیم چه را خواهیم برد. در عین حال تنها اتیک جمعی شجاعت پایدار است که میتواند به ما امکان استقامت دهد.
- چرا این ارزش به نظر از کار افتاده میرسد؟
سینتیا فلوری: شجاعت چه چیزی می آموزد؟ پدر و مادر و صورتهایی که قانون را می سازند، مرتبط با اقتدار و عبرت سازان. شجاعت بنابراین برعکس برابری طلبیِ احاطهگر است، چون حرکتی توتالیتر دریافت میشود. امروز پدر و مادران بر موفقیت فرزندان تمرکز میکنند و کمتر و کمتر ارزش های اخلاقی انتقال میدهند. اما با این حال شجاعت از بین نرفته است، فقط دنیای واقعی را ترک کرده. ما در تخیل خود دلیر هستیم. بازیهای ویدئویی فصلهایی از دلاوری را تعریف میکنند و یا به عبارتی پرفورمانسهایی از شجاعت را. و اینجاست خیانت به وظیفه. برای واقعا شجاع بودن، باید ترس را تجربه کرد و در خود قدرت مقابله کردنش را سراغ گرفت. در دنیای واقعی، هر کس از یک خواب و خیال شجاعت قلابی تغذیه می کند که اصلا به این شکوه و جلال نیازی ندارد. در واقع افراد بنیادا ترسو نشده اند، آن ها تنها و به سادگی تمرین شجاعت را از دست داده اند. این ارزش آموخته می شود. به وسیله صورتهایی از شجاعت منتقل میشود، خانواده، دوستان، مدرسه و غیره. بیشتر از غیبت، فقدان تمرین و آموزش و تعالیم شجاعت است که جامعه را مشخص میکند.
- چرا شجاعت بهترین روش برای مبارزه با افسردگی است؟
سینتیا فلوری: اولا، علیرغم آنچه گمان میبریم، مالیخولیا دشمن است. مالیخولیا این چیز دهشتناک است که شما را به زمین میزند. وضعیت مقاومت و مبارزه اجازه میدهد که از این منطق یأسآور خارج شویم. دشمن نشان شده در خارج است و خود نیست. رفتار ایثارگرانه، شجاعت میتواند بدون پیروزی باشد - و اغلب اینطور است - اما من را مرمت می کند، وحدت من را و مشروعیت من را. تنظیم کنندهای است ضد افسردگی که باعث می شود از بینام و نشانی بیرون بیاییم و از قابلیت تعویض. آنچه شجاعت میگوید: که شما قابل تعویض با دیگران نیستید. این کار را به عهده شما می گذارد. درست در جایی که نظام کاپیتالیستی به ما دقیقا خلافش را ثابت میکند، که ما همه ما را میتوان جانشین کرد، یکی را با دیگری. شجاعت لزوما در زمان جنگ اعمال نمیشود. یا در شرایط استثنایی. جزو جدا ناپذیر زمان روزمره و عملی دموکراسی است. مسلما به معنی مدام نقش قهرمان را بازی کردن نیست، اگر نه تحمل ناپذیر خواهد بود. اما باید آموخت که از شجاعت یک بازتاب، یک éthos ساخت.
- چگونه؟
سینتیا فلوری: همه فراخوانده شدهاند، پدر و مادران در تربیت فرزندانشان، معلمان در مدرسه، رسانهها در انتخاب روشی و راهی که پیش میگیرند، مردان سیاست در ارزشی که در عمل به آن روی می کنند و از آن دفاع میکنند. آنها که نمونهاند و توقع ایمان به نمونه بودن دیگران را دارند. ترسوها آنهایند که دیگران را ناامید می کنند.
- چرا شجاع بودن دشوار است؟
سینتیا فلوری: آزمون شجاعت، قرار و مداری با ارزش ها و اصول و خود است. برای همین است که اکثریت مردم از آن فرار می کنند. مشکل دیگر از آنجاست که این آزمون به تنهایی زندگی می شود. دانستن نه گفتن است. خطرش را به جان خریدن است و ایثار. سلوکی است در تنهایی. کمتر کسی از میان ما چنین خطری میکند. می دانیم چه چیزی را خواهیم باخت، نه آنچه را که به دست خواهیم آورد. اما شجاع ان کسی نیست که ترس را نمیداند. شجاعت یک آدم را از ترسهایش میسنجند. ترسهایی که میداند دور بزند یا نزند.
- این اعمال فردی، خاصیت درمانی بر چگونگی کارکرد دموکراسی دارند؟
سینتیا فلوری: من در باره دموکراسی کار میکنم، گسست هایش میان اصول و واقعیت. چگونه زیاده روی های دموکراسی را تنظیم و تصحیح کنیم؟ صلح که مشخصه جامعه ماست، باعث شده که مردم فکر کنند که دیگر جنگی برای پیش بردن نیست، به جز دموکراسی. اما دموکراسی نظم خودبخودی برابری نیست. تحرکی است میان چندین نیرو، نیروهایی که ارزشهای برابری و آزادی را حمل میکنند و آن ها که با آن مقابله میکنند. با واگذار کردن منافع خویش به خودبهخودی ( بی ارادگی ) دموکراسی ، وارد نظامی منحط شدیم. با رفتن و ر أی دادن تنها نمیتوان به ماشین دموکراسی خوراک رساند، باید روح و روانش را جان بخشید. شجاعت میتواند ستون این نظم و سامان دهی باشد.
































