کاش کسی یا کسانی قصه این سیصدو هشتادو هشت اعدام شده را در سال ۲۰۰۹ می نوشتند.
30.3.10
29.3.10
نیشابوریه
امروز آفتاب بود، گوش شیطان کر اندکی بهار بود. رفتم به سر وقت چیزهایی که در آغاز زمستان رها کرده بودم به امان خدا، البته خدا هم خوب امانت داری نکرده بود. قورباغه چاه مرده بود، زمستان را تاب نیاورده بود. یک بار دیگر هم همین شد. به این خانه که آمدیم در چاهی که آب باران را جمع میکند قورباغهای بود، دو سال با ما بود و بعد یک زمستان چاه یخ زد و قورباغه مرد. چند سال بی قورباغه ماندیم تا پارسال معلوم نیست از کجا پیدایش شد و ما دوباره دلمان را به او خوش کردیم، اما باز این زمستان سخت و طولانی را عبور نکرد. من که به سین همیشه می گویم، طاقت حیوانات خانگی را ندارم. بلایی اگر سرشان بیاید، می مانم که چه کنم. همین عنکبوتهای خانه مثلا، هر بار که جاروبرقی میکشی، خانهشان را که خراب میکنی هیچ، باید چندی قربان صدقه شان بروی که خانه را ترک کنند که تو میخواهی خانهشان را فروکشی. آن ها هم مگر به این آسانی خانه ها را ترک میکنند. به این کلون های اسرائیلی
میمانند که شارون میخواست از کلونی بیرون کند. می چسبند به خانه هایشان. خلاصه درمانده گاهی جارو به دست، نمی دانیم که چه کنیم. باور کنید که من خیلی با آنها حرف می زنم، برایشان توضیح می دهم که نمیتوانم بگذارم خانه را تار عنکبوت بر دارد. به آنها میگویم که قدر دان فایدههاشان هستم و تابستانها حشراتی که شکار میکنند را نادیده نمیانگارم. شده است که عنکبوتی را نفس جارو به خود کشیده و من کیسه جارو را گشودهام و عنکبوت ترسیده را آزرده و غبار آلود از کیسه خارج کرده ام.
آنها معمولا حدودشان را می شناسند و ما هم.
حالا جسد حیوان خانگی مان را باید با سین از آب بیرون بکشیم و زیر درختی، بوتهای خاک کنیم. این را گفتهام که قبلا که سین کوچکتر بود و هر وقت که حیوانی را خاک میکردیم، سین برایش صلیبی می ساخت و بعد هم می نشست فاتحه ای میخواند. حالا بزرگتر شده است و خویش از ما و شاید خدا پنهان میکند. و دیگر نمی دانم کارعزاداریش به کجا کشید.
زمین حیاط را بنفشههای وحشی پر کرده است، باعذر خواهی پایم را رویشان گذاشتم و چند تایی را هم خوردم، حالا دلم بوی بنفشه وحشی میدهد.
تا چند روز دیگر اگر اختلالی در نظم جهان پیش نیاید، شکوفههای آلو و گیلاس گشوده خواهند شد. شکوفههای آلو بوی مست کنندهای دارند. خوب بود آدم میتوانست مثل این شرابچِشها که جرعهای به دهان میگیرند و جرعه را در دهان میچرخانند و بعد هم تف
می کنند و تازه آغاز میکنند، از رنگ و بو و طعم شراب گفتن، از اندکی طعم فندق مثلا یا بادام به زحمت سوخته، یا شکر داغی که هنوز کارامل نگشته یا مزه توت فرنگی وحشی سایه ساران جنگلهای سلسله جبال آلپ جنوبی، یا دارچین کشمیر و آن ادویه در مسیر سمرقند که مارکو پولو بوئید و مدهوش شد. من که هرگز حرفشان را باور نکردم- که آن همه که میگویند، شراب به جوشش آورده است اما همیشه نگاه به دهانشان دوختم و از آن همه قوت وصف شامه مست شدم. اصلا من دوستدار نامهای خاصم، هرچه مخصوصتر، هرچه نشانی دورتر، هرچه جاده ناهموارتر. با مرکب، بی کاروان.
خوب بود آدم میتوانست از عطر آلوهای خاص بگوید. دوست، این شکوفه این آلو، بوی حجرهای در خاطر مرا میدهد. تو نامش ده.من نام انگورها را دوست دارم. روز به روز از نامهای خاص کاسته میشود و به عام افزوده. افزایش نام های عام، افزایش اعداد است. سی سال است که انگور یاقوتی ندیده ام. سی سال برای سین انگور یاقوتی را تعریف کردم. او تنها کفشدوزهایش را یادش مانده. آه، اگر همسایه مان اینقدر زهر به دهان باغچه اش نریزد، کفشدوزهای ما منقرض نمیشوند.
ریواس ها با کله های قرمزشان خاک را شکسته اند. ترشکها آمادهاند برای سوپ. با پیازچه های وحشی هم میتوان املتی درست کرد. سین که از مدرسه آمد میرویم به سراغ شاهیها و قاصدک ها تا سالاد امشب را تدارک ببینیم. اینجا گل خوری به دوران آمده است. حالا دیگر در فروشگاههای مواد غذایی هم گل می فروشند. گل لادن، گل قاصدک، برای سالاد، گل کدو برای بنیه. یک روز برایتان از بنیه گل اقاقیا خواهم گفت. شیرین. بگذارید ماه ژوئن بیاید.
بس کنم وگرنه تمام گلها و علف های حیاط را با اسم خاصشان صدا خواهم زد. آنوقت آن ها بی محل بیدار خواهند شد. هنوز زود است.
بهتر است بروم و به فکر شام شب باشم.
28.3.10
27.3.10
گودریها
این گودریها همه مثل اینکه به هتل رفتهاند. آنهم از این هتلهای زنجیرهای کنار جاده ها، از آنها که هتلدار ندارد و همهاش، در شمال و جنوب و شرق و غرب، در برف و بوران و باران و آفتاب داغ، یک جور است و همهچیزش هم عین هم است. از آنها که معمار ندارد. از آنها که کلید ندارد و کارت دارد.
نمیدانم چرا مردم به این هتلها کوچ کردهاند. به نظر میرسد خانه هایشان اشغال شدهاست، به دست آلمانها. آلمانها میآیند و خانههایی را که خوششان بیاید اشغال میکنند و صاحبانشان را بیرون. گاهی هم صاحبان خودشان میگذارند خانه هاشان را و میروند ر در این هتلها اتراق میکنند. این هتلهای سرپایی و کنار جادهای. که هیچچیزش متعلق به هیچ کس نیست. و هیچکس هم متعلق به هیچ چیز نیست و هیچکس متعلق به هیچکس نیست.
26.3.10
لکلک ها

این عکس را فقط از آن جهت گرفتم که به سین و ژان - ر نشان بدهم. برای اینکه اگر میگفتم که درست فردای عید، روز اول فروردین، یعنی روز اول سال من این چهار تا لک لک را درست جلوی خانه دیدم، آن ها هرگز حرفم را باور نمی کردند. یعنی از این گوش میشنیدند و از آن گوش در میکردند و نمیگفتند مثلا چیزی را که بعد از دیدن عکس گفتند: چه شگفت انگیز! این لکلک ها از کجا امده اند؟ ما که اینجا لکلک نداریم، مهاجرند و سین شروع نمیکرد به کنفرانسی پیرامون مهاجرت لکلک ها که از کدام منطقه جغرافیایی و در کدام موسم سال، میآیند و می روند و از انواعشان و از اخلاقشان و بعد هم نمیرفتند همه جا تعریف کنند که می دانید نیشابور درست روز اول بهار چهار تا لک لک جلوی خانه دیدهاست. خوب، چه می شود کرد، البته شما، می دانم، حرف هایم، همه حرفهایم را باور میکنید. مثلا اگر بگویم درست در لحظه تحوبل سال یک خرگوش آمد جلوی پنجره ما و نشست ، همانجور که خرگوشها مینشینند، روی دوپایش و با دست راستش شروع کرد گوشش را خاراندن، شما باورم میکنید. یا آن روز که یک قرقاول آن هم نر، با آن خط و خالهای زیبا آمده بود در حیاط خانه و نگذاشت که من از او عکس بگیرم، باورم میکنید.
خدا را شکر!
آنها میگویند(ژان - ر و سین) که به شما بگویم که خیلی حرف های مرا باور نکنید. می گویند که نیشابور زیاد قصه میسازد. میگویند که نیشابور در قصههایش به سر میبرد. میگویند که نیشابور گاهی پایش به یکی از این قصههایش میگیرد و با سر به زمین میخورد.
میگویند که نیشابور سرزمین قصه هایش را دوستتر دارد. میگویند که آن ها نمیتوانند اختیار خودشان را بدهند به دست قصههای نیشابور. ممکن است که کار دستشان بدهد، همینطور که کار دست نیشابور دادهاست. میگویند نیشابورگاهی آنها را ترک می کند و می رود پی قصههایش و دیگر هیچ. میگویند شدهاست که او از خویش خبری نداده باشد، ما هم که همیشه نمیتوانیم در زبان فارسی سراغش را بگیریم، میدانید که گاهی دشوار مینویسد و نشانی درست و حسابیی از خود نمیگذارد. چیزهای دیگری هم می گویند، آنها.
25.3.10
Alcazar
از لغت نامه عاشقانه اسپانیا
نوشته میشل دل کاستیو
ترجمه نیشابور
Alcazar
قلعه یا قصر در عربی. هر شهر مال خودش را داراست: مادرید، تولِد، سگُبیا، مالاگا.... معروفترینشان، بازدیدشده ترینشان به وسیله توریستها، قصر سویل است.
ساخته شده به دست مدجنها، مسلمانانِ در خاک مسیحی به سر برده. تمثیل مسخرهایست، اصلیترین بدل، کاملا منطبق با ذوق صنعت توریستی.
سویل را عزیز داشته، یکی از شادترین شهرها، خوش خلقترین، رقاصترین، طربناک ترین در اندولس، نمیخواهم به سخره بگیرمش. به وقت خلیفه، مؤلف عرب میگفت: «آنکه میخواهد گیتاری یا تحریر موسیقی بخرد، می رود به بازار سویل، آنکه کتابی میجوید باید برود کوردو( قرطبه).» قرنها گذشته: سویل میخواند و میرقصد، وقتی که کوردو، غرق شده در حزنی عبوس به تآمل و تمرکز معماییاش ادامه میدهد.
با نگاشتن لغتنامه عاشقانه، ، علیرغم حال و هوای شهرستانیش، چرا تمایلی به پایتخت سابق خلفا نشان میدهم؟ اقامت را در سویل خوش دارم، نمیخواهم در آن زندگی کنم، به خاطر شادی پر سرو صدایش شاید، دلرباییهای زیادی عیانش. با این حال، در میان باغهای الکَزَرش، شیرین ترین و لذیذترین ساعات عمرم را گذراندهام. هیچ، مگر شاید باغ قصبه الودایه در رباط، یا حتی باغ مامونیا در مراکش، هیچ به پای سحر درمانده توده های گل، چشمههایش نمی رسد. پشت این دیوارها سراییست افسون کننده، برون از جهان، خارج از هر واقعیتی. دانشجویان درسهایشان را با بی قیدی مرور میکنند، عاشقان با شکممویی بوسه می گیرند، پیران چرت میزنند، در زیر آفتاب، دستههای توریست میآیند و میروند، آنچه را که نگاه نمیکنند عکس میگیرند. اوقات، جاریست به شیرینیی از هوشرفته..........
همه آنهایی که می روند و تکرار میکنند که مسلمانان نه دارو درخت دوست دارند و نه گل، به نظر میرسد که هرگز در یکی از این مآواهای جادویی به رویا نرفته اند، جادویی کمتر به خاطر گوناگونی گیاهان و ترتیب و سامانشان تا خلوت حضور.
این باغها با روحند، هر چقدر هم که از دوران افتاده در نظرآید این عبارت. روح پرسه گران در آن پرتو افکنده است، آینه معنوی نوستالژی مرموز ما.
مسلما الکَزَر هم هست. تالارها و در ودیوار (دکوراسیون) مورِسک آن، و بعد چرا به باغ باز نگردیم؟
24.3.10
23.3.10
مقایسه دو ترجمه ۱۰
ادامه مقایسه دو ترجمه ۱۰
قصه فرانسوا اسیزی قدیس
نوشته کریستیان بوبن
فصل پنجم، قسمت دوم
ترجمه اول، نیشابور
هر دو ترجمه از زبان اصلی، فرانسه است
بهار ۱۲۰۵. باز جنگی. از جنگ کم نمی آورد این قرن. سرانجامِ جنگ تصاحب تکه زمینیست، بیعت با تنها یک صاحب. جز که برای یکی در دنیا جا نیست. منم صاحب، پاپ میگوید. منم، امپراطور میگوید. و نبرد ادامه دارد، تابوده سرگشاده، ختمش ناممکن. فرانسوا از بیماری برمیخیزد تا به صلای پاپ لبیک گوید. این بار بر حق است: چگونه میتوان به خاک نشست وقتی خدا را با خود داری؟ خود را به کبریا میآراید. بسان امیرزادهای جامه به تن میکند، بحر مفتخر کردن پدر تاجر قماشش، یکسر تابع پاپ که پدری ست غریبتر، مستعدتر در امور. جمال ملک مقرب بر اسبش، در عزیمت از اسیز، پوشیده جوشن سهگانه پول، شباب، عشق. تحسینش میکنند و دور شدنش را مینگرند. خیمه زده بر غبار دنیا. هرگز اینقدر زیبا نبوده، زیبایی برانگیخته از خطراتی که خواهند آمد. هر گز اینهمه عزیز نبوده است. کی آن که خواب می بیند و در خوابش فتوحات میکند ، بیدار میکند؟ هیچ، هیچکس، مگر رویایی دیگر که در خوابی به شهر اسپولت می رسد. روایتها میگویند: خدا با او سخن میگوید و از راهش باز میستاند. راویها از آدم لعبت می سازند و از خدا لعبت باز. چیزی حتما در اسپولت رخ می دهد، آری. اما نه خدای پدر، با دهل، نه آن فراترین باصدای تندر. تنها آن فروترین که در گوش به خواب رفته ای پچپچ می کند. حرف می زند چون تنها او می تواند حرف بزند: فرو تر. شرحهای رویا. جیک جیک گنجشک. و این فرانسوا را بس است که از کشور گشایی دست بکشد و به دیار باز گردد. واژهای چند پر سایه میتواند زندگی را دگرگون کند، و یک هیچ میتواند به زندگی بازتان دهد، یک هیچ میتواند باز ستاند. یک هیچ میتواند همه چیز را تصمیم بگیرد.
همان متن
ترجمه دوم از مترجم دیگر منتشر شده در ایران
بهار ۱۲۰۵. باز هم جنگی دیگر در می گیرد. قرن سیزدهم جنگهای بیشماری به خود دید. قطعهای از زمین به زیر سلطه در میآمد و ارباب یگانهای به رسمیت شناخته میشد. در دنیا برای بیش از یک ارباب جا نیست. پاپ می گوید که ارباب منم. امپراتور می گوید که ارباب منم. و نبرد ادامه مییابد، نبردی که همواره جریان داشته و به پایان رساندن آن محال است. فرانچسکو از بستر بیماری بر میخیزد تا به ندای پاپ پاسخ گوید. این بار فرصت خوبی است، چرا که وقتی خدا با ما باشد، شکستی در کار نیست. با شکوه و جلل سلاح بر کمر میبندد و جامه شاهزادگان بر تن می کند، چنان که مایه مباهات پدر سوداگر خویش میشود، و فرمان پاپ را آویزه گوش می سازد، همو که پدری در دوردستها می ماند که در کار دادوستد ماهرتر از پدر اوست. هنگام عزیمت از آسیزی، همچنان که سوار بر اسبش است، به زیبایی ملائک مقرب شده است و سه جوشن پول و جوانی و عشق را بر تن دارد. برایش هلهله می کنند و نگاهش میکنند که دور میشود، در حالی که بر فراز گردوغبار جهان قرار گرفته است. هیچگاه این قدر زیبا نبوده است و زیبایی او به خاطر مهلکههایی که انتظارش را میکشد، جلوه فزونتری یافته است. هیچگاه تا این اندازه محبوب نبوده است. چه کسی می تواند آنکه را در رویاست و در رویای خویش به پیروزی رسیده است، بیدار کند؟ هیچچیز و هیچکس، مگر رویای دیگری که خوابی در شهر اسپولتو فرا می رسد. در کتابهای تاریخ نوشته اند که خدا با او سخن میگوید و در راه متوقفش می سازد. تاریخنویسان انسان را عروسک میپندارند و خدا را عروسک گردان. در اسپولتو اتفاقی رخ میدهد، اما روشن نیست که چه میشود. در آنجا نه خدای پدر با طبلهای خود حضور دارد و نه حضرت اعلی با صدای رعد اسایش. تنها رفیق اعلی در آنجاست که در گوش انسان به خواب رفتهای زمزمه میکند و آن گونه که تنها خود میتواند با صدایی آهسته سخن میگوید، صدایی که به پاره ای رویا و ترنم گنجشکان می ماند. و همین کافی ست تا فرانچسکو از فتح و ظفر چشم بپوشد و به وطن بازگردد. چند واژه یاسآور می توانند زندگی را تغییر دهند. یک هیچ میتواند شما را به زندگیتان بسپارد و یک هیچ میتواند شما را از آن باز ستاند. یک هیچ سرنوشت همه چیز را رقم میزند.
22.3.10
21.3.10
19.3.10
خانههایتان را روبروی هم بسازید
اگر این بغض بگذارد، برایتان میگویم. از سالی که این همه عزیز داشتم. از فراموشی بیزارم. و ترک. نمیخواهم خود را بتکانم، خانه را هم نتکاندم امسال.
به نظر میرسد نخستین باری که چند نفر به دور چیزی یا به دور خود جمع شدند. نامش را بلدیه گذشتند. همان بلاد. فرانسویها کمون مینامند، Commune. اسم آن چند نفر را گذاشتند: Communauté. لسان عرب میگوید: وحدت (شعور)، اتحاد (مصالح)، اتفاق (وجهات)، رابطه (لغات)، جماعت (وطنیه)، طایفه (دینیه).
نمیدانم کی آغاز شد این سال، بر سر کار خویش بودم من، اینجا بودم تا آنجا. ناگهان آغاز شد. به خاطر دارم که تنها آمدن بهار را دیدم. وقتی که گاوها را آوردند. وقتی که هنوز رزهای دمشق باز نشده بود، گیلاسها نرسیده بود، من هنوز گلهای محمدی را نبوییده بودم. به خاطر می آورم که نه رزهای دمشق را چیدم، نه زیر نسترنها نشستم، نه گیلاسها را چشیدم. شنیدم اما که بهار سرشاری بود.
با گرما آمد، با مگسها و زنبورها و اضطراب. پاریس همانجا ماند، آن روزِ ماه ژوئن که سه ساعت در انتظار طولانی صفهای دراز مقابل کنسولگری، ایستادم.
ژوئن موسم زیزفون است. در ایستگاه قطار از درخت گلی چیده بودم و شعر رَمبو را زمزمه کرده بودم با خود، همان که زیر درختان زیزفون پاریس سروده بود، همان که در آن به جوانی هفده سالگی ست و گل را در جیب گذاشتهبودم و سوار قطار شده بودم.
تا قطار بازگشت و به خانه بازآمدن، تاریخی دیگر رقم خورده بود. فردا که از خواب بر خاستم، هیچ چیز سر جایش نبود. روزی میرفت که طریقی دیگر بگشاید. مکان هم مقدس شد. نه تنها به خاطر خون که ریخته شد. شکافت زمین.
مقدس، لغت نامه میگوید: آنچه یا آن کس است که نمیتوان به آن دست زد بی ملوث شدن ، بی ملوث کردن. مقدس دو معنی دارد. مقدس و ملعون. یکی مقدس می شود، یکی ملوث. تقدس همین است. غرقابی میگشاید، یکی این سو، یکی آن سو. آن روی مقدس، ملوث است. درست آنجا که چیزی یا کسی مقدس میگردد، کسی یا چیزی ملوث میشود. غرقاب گشوده شد.
سال ۱۳۸۸ سال Communion بود. اتحاد (المومنین)، اتحاد (آراء ) اشتراک (فیالشعور)، لسان عرب میگوید.
موریس بلانشو در جماعت نامعترف می نویسد: «مه ۶۸ نشان داد که میتواند یدون برنامه، بدون دسیسه، در ناگهانیت یک تلاقی، یک ملاقات، همچون بزمی که اشکال طلب شده و ستوده شده اجتماعی را بر هم می زند، ارتباط و اتصالی انفجار آمیز را اثبات کند. گشایشی که اجازه می داد، بدون تبعیض طبقات، سن، جنس یا فرهنگ، با هر کس از راه رسیده، همچون وجودی دوست داشته شده، معاشرت شود، چرا چون که دقیقا آشنای - ناآشنا بود.
بی برنامه، نگران کننده و سعادت آمیز، مشخصات جامعه بی قیاس بود که به دست نمیآمد، که به بقا دعوت نشده بود، به استقرار، حتی از خلال «کمیته» هایی که نظم هایی بی نظم را تظاهر می کردند.
بر عکس انقلابات سنتی قرار نبود کسی قدرت را در دست گیرد، تا قدرتی دیگر را جایش بنشاند، نه گرفتن باستی، نه کاخ زمستانی و نه الیزه یا مجلس شورای ملی، هدف نا مهم، نه حتی براندازی جهان کهنه، بلکه خود را خارج از هر سود سودمندی به تظاهرات رها کردن بود. مجال با هم بودن، که به همه حق برابری در برادری را به دست آزادی کلامی که هر کس بر میانگیخت، میداد. هر کس چیزی برای گفتن داشت، گاهی روی دیوار مینوشت. چه مینوشت؟ مهم نبود. گفتن، گفت را در گذشته بود. شعر، هر روزه شده بود. ارتباطات خودجوش، شفاف، حلول کرده. علیرغم نبرد، مناظره، بحث و جدل، کمتر خرد حسابگر خود بیان می کرد تا جوشش تقریبا ناب، در هر صورت بدون تحقیر و نه عالی و نه پست- از این روی بود که می شد احساس کرد، رو به اقتدار برافتاده یا به حساب نیامده، «کمونیسمی» که هیچ ایدئولوژی مدعیش نگردیدهبود، و تا به حال تجربه نشده بود، اعلام وجود میکرد. نه خواست جدی رفرم، بلکه حضوری معصوم، و به این دلیلِ به غایت غیر عادی، به چشم مردان قدرت، و گریخته از تجزیه و تحلیل، اغتشاش بود. تکرار کارناوالگونه پریشانیشان، پریشانی فرماندهای که دیگر بر چیزی فرمان نمی راند، نه حتی بر خود، به تماشای ویرانی غیر قابل تشریح خود.»
دوگل گفته بود، عبارتی چنین انداخته بود: هرج و مرج یا اغتشاش. و آن ها نمیدانستند که آنچه در خیابان میگذرد، آیینهایست در مقابلشان، آنچه آن ها اغتشاش میخواندند، انعکاس خودشان بود در جام خیابان.
مسلم است که بلانشو اینجا کمونیسم را در ریشه آن جستجو میکند و معنای ناب آن را و نزد او کمونیسم حقیقی بی ایدئولوژیست.
۲۵خرداد روز Communion بزرگ بود. میر حسین میخواهد که به آن روز بنگریم.
۲۵ خرداد یک روز بود و چند روز نبود. بلانشو میگوید که کمونیته (جماعت) بر عکس سلول اجتماعی معرفِ تمام شدنی ست. اثری ندارد و تولید را بر خود حرام می کند. پس به چه دردی می خورد؟ هیچ. به این درد که دیگری در عزلتش خویش را از دست ندهد. ژرژ باتای میگوید: سرنوشت بسیاری زندگی های شخصی کوچک است، لازم است که زندگی مشترک (کمونیته) خود را بر بلندای مرگ نگاه دارد. کمونیته محل پادشاهی نیست. اندیشه اش را مهاری نیست. زبانش قسمت پذیر نیست ، اما متکثر است.
میر حسین می خواهد از آن روز استخراج شود. معدنی باشد و کاشفان معدنی. می خواهد که شاهدان نمیمیرند.
Communiquer یعنی ارتباط، تماس گرفتن، بعنی پنجرهها به روی هم گشودن.
Communiqué یعنی بیانیه. یک پنجره. بیانیه های میر حسین، مؤمنین را به دور خود و به دور خودشان بازگرد میآورد. شعور را وحدت میدهد، مصالح را متحد میکند. وجهات را متفق، لغات را مرتبط، وطن را جمع و دین را طایفه می بخشد یا طایفه را دین.
آنچه مینویسم را هیچ سند و مدرکی نیست، بیشتر داستان عاشقانهایست تا چیزی دیگر. اما سیاست به عشق کم شبیه نیست. منظور سیاست ناب است. نه سیاستبازی یا سیاستمداری. در هر دو یکی از خانهاش بیرون میآید تا به حستجوی یکی دیگر برود. تنهاییاش را ترک می کند. عشق هم همیشه خوشبخت نیست. عافیتسوزیست. عاشقان تنهایشان را کنار هم میپوشانند و عاشقانِ در خیابان، با جماعت. عاشقان جسم جانشان را در بستر خیابان رها میکنند. سرنوشت عشق و سیاست نامطمئن است. اگر به اصل جماعت معنی به انجام نرسیده گی و ناکاملی هستی را بدهیم، به خطر ناپدید شدنش در خلسه راه خواهیم یافت. جانهایی به خیابان میآیند که به هیچ جماعتی تعلق ندارند. خویش را در بیخویشی خود خواهند شناخت. ژان لوک نانسی میگوید: تنها قانون رها شدن، همچون قانون عشق، بی بازگشت بودن و بی پناه است. میگویند که یونانیان عشق را همانقدر دیرین میشناسند که اغتشاش (کائو) را. اوراکل میگوید: میپرسید چگونه احساس دوست داشتن میتواند به پا خیزد؟ شاید از تَرَکی ناگهانی در منطق عالم، از یک اشتباه، هرگز نه از اراده. از همه چیزی می تواند آغاز شود، از قربت مرگ.
به نظرم می رسد که عاشقان خیابان روز بیست و پنجم خرداد مرگ را قریب دیدند که خانههاشان را ترک کردند.
من هم عاشق بودم امسال.
حالا که به پایان این گفت میرسم، بغضم فروکشیدهاست و ترک میکنم این سال را. در عشق بازی نمیتوان ماند.
بهارتان سبز و هر روزتان نو.
17.3.10
15.3.10
آبادی
تراکتورها راه افتادهاند. ونسان دارد زمین را برای آمدن گاوها آماده میکند. عصر به سراغ سین میروم که از کالج بر می گردد. امروز آفتاب است. عدهای زن و بچه در گورستان بر سر قبری ایستاده اند، شیون نمیکنند. گورستان وسط میدان آبادیست و دری از گورستان به کلیسا باز میشود، دری متعلق به زمانی که زندهها و مردهها با هم ارتباط داشتند. حالا در مهر و موم است. همه درها مهر و موم است. کلیسا متعلق به قرون وسطیست. نه ناقوسش به صدا در میآید و نه درش گشوده میشود. جولانگاه موشهاست و هر بهار دسته زنبوران در دیوارش کندو می سازند.
دو هفته پیش کاغذی در صندوق نامه ها یافتیم. صندوق واقعی نامه، نه مجازی، خبر از مرگ بونوآ میداد. بونوآ مردی سی و دو ساله بود و همیشه مست. فرزند یکی از زمینداران اینجا و اهل شکار و تفنگ و پاترول. پاییز بود هنوز، یک شب که ژان - ر و سین با اتومبیل به خانه بر میگشتند و از پیچ جاده درست کنار مزرعه بلژیکیها که دارد ویران میشود و همیشه سی چهل تا مرغ و خروس و غاز و اردک سر به هوا و بیست سی تایی گربه ریز و درشت زیر درخت گردویی در وسط راه پرسه میزنند، میگذشتند، پاترول بونوآ را افتاده در گودی آن سوی درخت گردو می بینند و از اتومبیل پیاده میشوند که کمکش کنند، بونوآ تکیه بر اتومبیل بر زمین نشسته بوده و مست و خراب، ناسزایی بار هر دو میکند و ژان - ر سین را جلوی خانه رها کرده ومیرود که دهدار را خبر کند که کسی را برای کمک بفرستد. همین چند وقت پیش گواهینامهاش را قبضه کردهبودند. آن هم پلیس های شهر و گرنه در این فئودالیته اینجا که ژاندارمها زمین دار و فرزند او را جریمه نمیکنند. زنی جوان داشت که چندین بار خانه شوی را ترک کرده بود و سه دختر. آخریش سه سال پیش به دنیا آمده بود.
تا سین از مدرسه بیاید ما از علت مرگ بونوآ بی خبر بودیم. سین از مدرسه آمد.
- مامان، میدانی بونوآ مرده.
- بله میدانم .
- اما نمی دانی که خودکشی کرده.
- نه نمی دانم .
- خودش را دار زده. در خانه شان. در گاراژشان. عصر بوده. ملانی به گاراژ رفته و بونوآ را آویزان دیده و بعد جیغ کشیده.
- این ها را تو از کجا میدانی؟
- لئا گفت. می دانی که لئا همکلاسی کنستانس است و با هم خیلی دوستند.
- تو فکر می کنی اینها قصه هایی ست که یک دختر هشت ساله باید تعریف کند؟
- نمی دانم، همسایهاند. چرا خردش را کشته مامان؟
- به گمانم حوصله اش هی سر می رفته.
- تو ناراحت نشدی مامان؟
- نه خیلی.
- خیلی بیرحمی.
- من یا او؟
- نه تو.
- من بیرحمم یا بابایی که به دخترای خودش هم رحم نکرده و خودش را در خانه شان کشته، حالا چرا نرفت و خودش را نیانداخت در آن برکهای که چند سال پیش آقای کورور خودش را انداخت؟
- مامان، تو فکر می کنی از این خانه بروند؟ حداقل دیگر به گاراژش پا نمی گذارند.
- خودت هم خوب میدانی که همین روزها، حالا گور بابای مرغ و خروسای بلژیکیها یا یکی از گربههاشان ، اما کسی را زیر
می گرفت.
- مامان، چرا خودش را کشت.
- حوصلهاش سر میرفت.
- این اولین کسی ست که من در زندگیم می بینم که خودش را کشت. مهربان به نظر میرسید.
- مگر آقای کوروُر را یادت رفته، همان که درست دو روز قبل از خودکشیاش، یک شاخه گیلاس به توداد. برای من خودکشی یک پیرمرد خیلی سهمناکتر است.
- او چرا خودش را کشت؟
- از دست زنش، خانم کوروُر. فکرش را بکن، این همه سال تحملش کرد. خانم کوروُر که ترجیح میدهد میوههایش بر سر درخت بگندد، نه خودش میآید جمعشان کند، نه به کسی میدهد، تازه آرلت معتقد است که تمام این درختها را برای این کاشته که جلوی دید او را بگیرد. بیچاره آقای کوروُر.
دو روز بعد مراسمی در کلیسای آبادی بعدی برگذار شد. اما چون قحطی کشیش است، مراسم مذهبی و نماز بر گذار نشد، باید بونوآ را خاک میکردند و قرار بر این شد چند روز بعد مراسمی در کلیسایی چند ده پایینتر با حضور کشیش بر گذار شود. من در هیچیک شرکت نکردم. ژان - ر و سین رفتند.
دیروز انتخابات محلی فرانسه بود و در ده ما از شصت و پنج نفر دارای حق رأی، سی و یک نفر رأی دادند. سی و یکمین ژان - ر بود. من هم که هنوز خارجی هستم و خودم را لایق فرانسوی بودن و شدن و حق رأی نمیدانم .
امروز صبح زود ژان - ر داشت نتایج را نگاه میکرد. مثل همیشه و باز هم بدتر از همیشه راست افراطی در روستای ما بیشتر ازدیگر نامزدها رأی آوردهاست.
به ژان - ر می گویم: خوب معلوم است که وقتی عده زیادی رأی نمی دهند، رأی راست افراطی بیشتر می شود. وانگهی مردم که با عقل رأی نمیدهند. با احساسشان رأی می دهند.
دارم فکر می کنم که تمام آنها که درخت ها را قطع میکنند به نامزدهای راست افراطی رأی داده اند.
گمان کردند که سارکوزی افراطیترین راست را کشته است. دوباره زنده شد. آن هم درست به خاطر جنجال مسخرهای که بر سر هویت فرانسوی راه انداختند. بحثی را که باید اگر لازم است جامعه و نهادهایش پیش ببرد، دولت به راه انداخت و دیوهای خفتهها را بیدار کرد.
هفته پیش ژان - ر، سین را به نزد دکترخودش که ایرانیست برده بود. پزشک سین در تعطیلات بود و کمر سین درد میکرد. آقای پزشک ایرانی خیلی پر حرف است و همیشه یک ساعتی ژان - ر را نگاه می دارد. دفعه آخری پول هم نگرفته بود.
از همان جا بود که سین آمد و گفت مامان شجریان را نمی شناسد این همولایتی تو. گفتم مگر از شجریان صحبت کردید؟ گفت که صحبت زلزله شد و من هم از شجریان گفتم و فکرش را بکن!
برای سین زلزله بم و شجریان خاطرهای مربوط است.
قبلا هم گفتهام که اگر پزشکان خارجی نبودند، مخصوصا مغربیها معلوم نبود روزگار طبابت در فرانسه کارش به کجا می کشید. ایرانیها هم زیادند. این آقای پزشک عمومی در بیست کیلومتری ما در بزرگترین شهر نزدیک به ما با پانزده هزار نفر جمعیت مطب دارد. چهل و چند سالی دارد و در نوجوانی به اینجا آمده است و با زنی اینجایی ازدواج کرده و هرگز به ایران برنگشته. هر سال پدر و مادرش به اینجا میآیند و به ژان - ر گفته بود که پدرش، ارتشی بازنشسته به احمدی نژاد رأی داده.
خوب این پزشک درد دلش زیاد است و این روزها هم با این اوضاع بیشتر شده . از مریضهایش میگوید و از واماندگی مردم. از اینکه نمیتواند مریضهایش را رها کند. از اینکه قبلا یعنی ده سال پیش اگر در هفته یک یا دو مورد به او مراجعه می کردند و از او طلب کمک میکردند و تقاضای مرخصی کاری، امروز دو یا سه مورد در روز است. و هر نوع شاغل و شغل را در بر میگیرد. از قرار مدیر
کارخانه سبز که کارش بازیافت بعضی مواد است، شب و روز ندارد. کارخانه آلمانیست و از آنجا که تصمیم گرفته اند صدو پنجاه کارگر و کارمند را اخراج کنند و او نه می فهمد که چرا کارخانهای که خوب کار میکند و سود هم دارد، باید کارمندان و کارگرانش را اخراج کند و نه میتواند، حالا شبها خوابش نمیبرد.
دیروز پنجاه و سه در صد از مردم نرفتند رأی بدهند و راست افراطی در دوازده استان از بیست و دو استان فعلا رأی آورده است. تا دور دوم.
14.3.10
جستجوگر اصل
Sylvie Bourgoin - ممنوع، این کتاب شما، در میان آثارتان جایی مخصوص اشغال کرده است، وصیتنامهای. معنای شعر را در برابر آدمی و برابر عالم پرس و جو میکند. «ممنوع» چه معنی دارد؟
Salah Stétié- این کتاب را که کتاب کوچکی ست، پنجاه صفحه، در فوریت نوشتم. زمانی بود که بر روی تختی در بیمارستان بودم و خیلی خوب نمی دانستم آیا از این تخت بر خواهم خواست یا نه. بر این تخت بیمارستان، خواستم از زندگیم پرسش کنم و مشخصا، برآنچه که قسمت اعظم وجود ذهنی و معنوی ام را به خود مشغول داشته، به آنچه بیشتر از همه دل بستم و در آنچه بیشتر از همه سرمایه ریختم، شعر.
لب مرگ، از خویش پرسیدم، آیا شعر می تواند توجیهی برای یک عمر آدمی باشد و از همینجاست که کتاب چنین انعکاسی یافت. من عملا هر هفته از جوانان نامه هایی دریافت میکنم که این کتاب را خواندهاند و به من میگویند که پاسخی بودهاست به شماری از پرسشهای بنیادینی که از خود می کنند. اگر این تأمل پاسخی برای دیگری هم عرضه داشته، از آنجاست که نخست به پرسشهای مؤلف، نشسته در مرز میان مرگ و زندگی، جواب گفته است. چرا «ممنوع»؟ زیرا که شعر جستجو گر معنی ست. اما این جستجو را از خلال صیغهسازی زیبایی شناسانه دنبال میکند، از خلال زیبایی. امکان این دارد که جمال به طرز خطرناکی به مانعی مطلق تبدیل شود که نتوان از آن عبور کرد و دور تر رفت و چنین، جستجوی معنوی را مانع شود. زیبایی، در این صورت به جای گشایشی که باید باشد، به بتی در میآید- چرا که هر معنی ، معنی دیگری را در خود دارد، بر روی خود بسته میشود و به تمثالی مرده تبدیل میگردد. روایتی بر حلاج هست، این عارف بزرگ قرن نهم و دهم که بر دار میرود و سوزانده و خاکسترش به دجله ریخته میشود. یک روز بیست سال قبل از این عذاب، هنگاهی که در کوچهای در بغداد به گردش بودهاست ، سایه ای بر صورت خود حس میکند، سرش را بلند کرده و در آفتاب ، برای یک لحظه زنی را تماشا میکند. همراه یکی از مریدانش است که نگاه حلاج و آشفتگی او غافلگیرش میکند. بعدها، او بر دار - مرید پایین پایش گریه میکند - حلاج چیزی شگفتآور را اظهار میدارد:« می بینی، حالا قرضم را به خاطر آن نگاه که بر ممنوع انداختم، روزی که با تو گردش میکردم، میپردازم.» به عبارت دیگر آن لحظه ای که مخلوق خدا توانست در نظر او به بت تبدیل شود، همان یک لحظه برای حلاج بسنده بود که محکومیتش به مرگ را توجیه کند. این به خون نشستن جسم میرایش برای او، جستجوگر اصل، بهایی ست که می پردازد، در مقابل یک لحظه غفلت ناپذیرفتنی.
این تکه از کتابیست که مجموعه گفتگوهایی را با salah Stétié نویسنده و شاعر و دیپلمات لبنانی و یکی از بزرگترین شاعران فرانسوی زبان معاصر گرد آورده است. این کتاب ممنوع را من خیلی سالها پیش خریدم و بعد هم به یکی از برادرانم هدیه دادم. همه کتابهای وی زیبایند و زیبایش ره به جایی دیگر میبرد، به اصل. با او من چیزهای زیادی از اسلام و مخصوصا قرآن آموختم. فکر میکنم نیازی به تأکید من نیست که این قصه را مثل هر قصهای باید تأویل کرد.
ترجمه نیشابور
13.3.10
نقش غلط
ژان - ر همینجا نشسته است پشت میزش و دارد با دانیل تلفنی حرف می زند. نسخه پناه کیارستمی که آمده است را نگاه کرده است و غلطی در چیدمان حروف پیدا کرده . ما سعی کرده بودیم که سطور در زبان فرانسه و فارسی رو به روی هم در یک خط قرار بگیرند.
یکی تعادلش به هم خورده و تقارنش را حفظ نکرده است. دانیل را نمیدانم که چه می گوید. از این سو اما ژان - ر میگوید: می دانید دانیل، در اسلام اثر نباید بی عیب باشد، خالق بدش میآید. نوعی شرک است. برای همین نقش غلطی در اثر می اندازند که به خدا بر نخورد.
پسرک درسهای اسلامشناسیاش را از خاطر نبردهاست!
12.3.10
عدم خشونت و تناسخ
هنگامی که من نخستین بار نهرو را در پاریس، حدود سال ۱۹۳۵، دیدم از او پرسیدم: چه پیوندی میان عدم خشونت و تناسخ میبینید؟
به فکر فرو رفت. آن زمان بر اثر زندان، نوعی کندی ذهن و تأمل در بیان داشت که با بشاشت محسوس در زیر حالت موقر و متبسم رئیس دولت کنونی بسیار متفاوت بود.
- میگویند تولستوی همین سؤال را از گاندی کرده بود.
- گاندی چه جواب داد؟ همان جوابی که شما به من دادید؟
- چه جوابی به شما دادم؟
- تقریبا این: تناسخ در حکم کودی بوده که زمین را برای عدم خشونت بارور کرده است...
مبارزه با فقر در عین بی اعتنایی به سطح زندگی، پرهیز از انتخاب میان کمونیست و ملتهای سرمایهدار، اجتناب از توجیه و سائل به اعتبار هدف، اینها همه از اندیشه هزاران ساله هند سرچشمه میگرفت و نه از لیبرالیسم قرن نوزدهم.
ضد خاطرات نوشته آندره مالرو
ترجمه ابوالحسن نجفی- رضا سیدحسینی
حجاب، نقاب
دیشب نخست وزیر فرانسه گفتند که در بهار لایحهای به مجلس خواهند فرستاد که حجاب کامل را ممنوع کند. گفتند که در دموکراسی با نقاب حاضر نمیشوند!
11.3.10
تا زمین بیدار نشود
امسال اصلا به استقبال نوروز نرفتهام. دلم نمی خواهد زود بیاید. جایم را میان اسفند و فروردین انداختهام و نمیخواهم به هم برسند. به هم که برسند من باید از جایم بلند شوم. خانه را نتکانده ام. برای آن باید خودم را بتکانم . به سین گفتم یادت باشد، عدس بگذار و شنبه یکشنبه شیرینی عید را با هم خواهیم پخت. اما اصلا حوصلهاش را ندارم. یادم باشد به ژان - ر بگویم از پاسکال بخواهد که سنبلی برایمان کنار بگذارد.ف گفت که در پاریس هم درختان سیاهند.از پنجره خانهاش پشت به باد نگاه کرد و گفت. هوا آنقدر سرد است که من گول تقویم را نمی خورم. باد میآید آن هم باد شمال که خانهات را میچسبی دو دستی که کلاهش را نبرد. چند روز پیش که باد مجالی داد، از سوراخم بیرون آمدم و در حیاط چرخی زدم. برگهای نرگس سر از خاک در آورده بود و سر سنبلها هم دیده میشد و دگمههای گلی به ژاپنی هم خودشان را به شاخه دوخته بودند. درگیلاس ها هم جوانهها نطفه بسته بودند. بهار را از آسمان میشود خبر شد، از رنگ نور. از سین پرسیدم آیا صدای زمین را شنیده است، آیا بویی برده است. گفت این رادیوات را خاموش کن، شاید خبر شدی. گفت این خبرها را از رادیو نمیدهند.
تا زمین بیدار نشود من از سوراخم بیرون نخواهم آمد. جسم هر دوی ما سخت به هم پیچیدهاست.
خلق کلام
نمیدانم از بینظمی جهان است یا از بینظمی جهان من که به نظم روی کردهام دوباره.
تکهای از اکتاویو پاز
ترجمه نیشابور
بر درهایی که مهر و مومند، کوبیدن بی فایدهاست. دری در کار نیست، تنها آینه. چشم ها را بر هم گذاشتن بیفایدهاست، یا به میان آدمیان باز گشتن: این هوشیاری مرا رها نمیکند. آینهها را خواهم شکست، تصویرم را تکه تکه خواهم کرد. که شریک جرمم، رسواکننده من، هر صبح دوباره باتقوا به هم میچسباند.
تنهایی وجدان و وجدان تنهایی، روز با نان و آب، شب بی آب. خشکسالی، کشتزاران خراب از خورشید بی پلک، چشم سنگدل، شعور، حالِ ناب، جایی که گذشته و آینده، بیفروغ و بیامید میسوزد. همه چیزی به این جاودانگی ختم میشود که خود به هیچ ختم نمیشود.
آنجا که راهها محو میگردند، سکوت به انجام میرسد، ناامیدی را خلق میکنم، سرشتی که مرا میسازد ، دستی که مرا نقش میکند، چشمی که مرا کشف میکند. دوست را خلق می کنم که مرا خلق میکند، مانند و زن، نامانندم، برجی که تاج بیرق بر سرش میگذارم، بارویی که خشمم به آن هجوم میبرد، شهر ویران که زیر سلطه چشمان من اندک اندک باز زاده میشود.
بر علیه سکوت و هیاهو، کلام را خلق میکنم، آزادیی که خود خلق میکند و مرا، هر روز.
معمولا از ترجمه ای ترجمه نمیکنم، اما نمیدانم امروز این کتاب جوانی مرا چه کسی سر راهم گذاشته بود.در خانه ما اوقاتی ناگهان کتابی کنارمان، مقابل دیدگانمان سبز میشود. کتاب ها هم سبز میشوند. اگر یادمان نرود آبشان دهیم.
10.3.10
لابد نیستم
تلفن میکند که : کجایی؟
- لابد نیستم. جهان را ترک کردهام.
- حالی، احوالی؟
- چه بگویم؟ چه بپرسم؟ وقتی خانه بر سرت خراب میشود. گفتن و شنیدن، جایی که دردی را دوا نمیکنی، هرزگیست.
تماشا، دانستن هرزگیست. بگذار ندانم، بگذار ندانی.
جهان را ترک می کنم این روزها. کلمات را بغل میکنم شبها و میخوابم . آنوقت به بزمی که چیدهاند، دعوتم می کنند. من سر خوان نشسته و آن ها رقاصی میکنند. تماشا دارد، اینجا.
9.3.10
تجرد مرد
چرا به مرد بیهمسر میگویند مجرد؟ اینکه میگویم مرد، از آنجاست که فرهنگ فارسی محمد معین نوشته (زن و مخصوصا مرد بیهمسر). اولین معنی مجرد نزد معین برهنه و عریان است بعد تنها و منفرد و بعد هم بیهمسری. حالا چرا مرد بی زن لخت و عریان است و تنها و منفرد مخصوصا؟ لابد یعنی که زن برهنگی مرد را می پوشاند، او را از تنهایی در میآورد و از انفراد خارج می سازد. اما مرد خیلی در این عملیات موفق نمی شود. برای همین است که زن مجبور است چادر سر کند!
می خواستم بگویم که او برهنه است و زن پوشانده میشود.
می خواستم بگویم که زن هم برهنگی او را می پوشاند و هم برهنگی خویش را از چشم او.
8.3.10
شامگاه الهه از رومن گاری
رومن گاری برای من نویسنده - پیشگوست. چزی نیست از او که نخوانده باشم. این نوشته او که در امریکا به چاپ رسیده و بعدها به فرانسه ترجمه شده - به زبان انگلیسی هم مینوشت - دو پهلو که نه، چند پهلوست. کسانی که فقط یک پهلو دارند، آنرا نخوانند.
از آن جهت میگویم که دو سال پیش که در همینجا منتشر شد، کامنتهای عجیبی دریافت کردم.
نوشته در امریکا در سال ۱۹۶۵ ترجمه نیشابور
در اصطلاح جنگ های اتمی،overkill یعنی بیش از اندازه لازم کشتن.
گمان می کنم Rochefoucauld یا Chamfort بود، یکی از این دو اخلاق گر بزرگ فرانسوی- میبایست Rochefoucauld باشد، همیشه هموست-، میگفت که مرد تا هفدهسالگی از زنان حرف میزند و بعد باز میایستد تا دوباره در پنجاه سالگی به حرف آید. نزد نویسنده، دقیقتر بگویم نزد رمان نویسی که تمام عمرش با زنان سرو کار دارد، امر متفاوت است.
ملاحظه کرده اند همه: هر چه از این موضوع خواندهباشید یا خود بیست رمان نگاشته باشید، در لحظهای که با بریژیت باردو روبرو میشوید، این حس خاص را دارید که هنوز چیزی بیان نکردهاید. اوقاتی هست که نویسنده یا حتی خواننده فاضل حس می کند که نه قلم، نه ذکاوت، تجهیزات خوبی نیستند تابا دختری زیبا معامله کنند. باید کار دیگری کرد. این یعنی شعر ناب. (در روزگار ما میگویند سکس.)
نمی دانم آیا خواننده انگلیسی زبان آگاه است: سکس در فرانسه وجود ندارد. ما همه جور چیزی آنجا داریم: عشق، اروتیسم، حتی پورنوگرافی، اما سکس نداریم. در زبان فرانسه، واژه اش به معنای gender وجود دارد، یعنی جنس و ما آن را به معنای وسیع خود بکار میبریم، تا تشخیص دهیم، مثلا جنس ژنرال دوگل را از الیزابت تایلور. در حقیقت ما لغتی برای آن نداریم.
در این روزها تخریب چیز ها جریانی بس عجیب را طی می کند. پیش از این قصیده، شعر، شعر غنایی بود، حالا سکس است. حالا از این بدتر هم می شود. زن، غرور و گوهر تمدن ما دیگر وجود ندارد: به انسان تبدیل شده است. مایه آزردگیست. من نمیدانم چه کسی باعث این تغییر و تحول شد، و خود را همانقدر دمکرات می دانم که هرکسی، اما افسوس گذشته بندگی مذکرانه را می خورم. قبلا در زندگی هدفی داشتیم، تحقق رویایی، الهامی. می دانستیم که سحر و جادو وجود دارد، و چهار عنصر ارسطو- نور، آتش و آب و هوا-آمیخته به مخلوقی زنده میتواند شما را بواقع بسوزاند، غرق کند، پشتیبانی تان کند، شیداتان کند و دیدگان را آکنده سازد. بالاتر بیشتر از شیمی، فیزیولوژی، روانشناسی، پدیدار شناسی، بیشتر از واقعیت بود. چه اهمیتی داشت که از آن رنج میبردیم یا سعادتی میچشیدیم: هرگزآنقدر وقیح نبودیم که درخاطر کسی بدمیم که ستمکارش، الههاش، شاهزادهاش، تنها یک انسان است، مثل ما.
عیش بر هم زن، از اینجا گذشته است، فروید، میان بقیه. در حقیقت، عیش بر هم زن خودش را همه جا جا میکند، در لباسهای گوناگون می چرخد و نامهایی بر خود می گذارد. به خود رئالیسم نام می دهد، رئالیسم آن هم از نوع Stanislavski، بدون تفنن .
میان مارکس و فروید، دید قدیمی رمانتیک ما به زن و احساس، بی اعتبار شده، آنقدر که عیش بر هم زن، به یگانه صاحب برهوت معنوی ما مبدل گشته و این خلاء در اندازه ای از روان پریشی و روانرنجوری و اعتیاد به الکل، به چنان اوجی رسیدهاست، که جهان تا به حال به خود ندیده بوده.
ملاحظه می کنید که عیش بر هم زن بدون متوصل شدن به منابع رضایت مورد عنایتش: بمب هیدروژن، به هدف خود رسیده است. یک نسل تمام از بین رفته است، بدون تخریب اتمی، و احتیاجی حتی به تشعشع نداشتیم تا هیولایی بسازیم، روشنفکران کوچک
کار کشته overkill، خود از عهده این کار بر آمدند. overkill اخلاقی و معنوی همینجاست، و حتی نمیتوان تقصیر را به گردن روسها انداخت. و اینها همه با قلم یا کلمه میسر گشته، بی آنکه فن کشتار جمعی نظامی را به مدد طلبیم. با ابزار و امکانات نمونه میسر گشته است، به نام صداقت و رئالیسم، به دست نویسندگان، روانشناسان، روشنفکرانی بسیار خوش نیت و شایسته، به نام ترقی و عقل، آزمایش سرد و بی رحمانه. چهل سال است که تکیه کلام روشنفکرآبدیده شدهاست بیخود. مصیبت این است که از این زاویه بزودی خود زندگی است که بیخود جلوه میکند و اعتیاد و سکس و حتی خودکشی تنها راه مقابله با آن به نظر خواهد آمد. این روش فیلسوفانهای که برای خراب کردن چهره خود، بینی مان را می بریم شاید صداقت روشنفکرانه باشد، دراین صورت به جهنم صداقت روشنفکرانه! به خیالم هم خطور نمیکرد که برای اعتراض ر هشدار لحنم را تند کنم، اگر پای چیزی با اهمیت تر از خود زندگی در میان نبود. حداقل تا آنجا که به من مربوط میشود. مسلم است که از زن حرف میزنم، فکر کردید از چه می گویم؟
عجیب است زمانی که همه اشکال خلاقیت هنری- ادبیات، نقاشی، سینما- شکوفا میشوند، بزرگترین واسطه عالم غیب، زن، به تمامی از صحنه خیالات راندهشده و به یک جور واقعیت تنفر انگیز خلاصه شدهاست. در کشوری کافر مثل روسیه شوروی امری عادیست، اما در دنیای غربی ما چگونه چیزی اتفاق افتادهاست؟
بدون شک زنان خود تا حدی مقصرند، هنگامی که خود را در مخربترین نبردها افکندند، مبارزه برای همان حقوق و جایگاه که مردان. یکی از جنبههای غریب تاریخ اجتماعی مدرن این است که این مردان نیستند که خیانتکارانه برابری را به زنان تحمیل کردند، خود زنان هستند. با حق رآی شروع شد، سالهای سال جنگیدند تا شآن الهه بودن را ترک کنند و تا سطح بردگان سابق خود نزول کنند. هیچ مرد متمدنی هرگز زنی را برابر خود به حساب نیاوردهاست، و من اطمینان دارم هر آمریکایی با شهامت با من هم رآی است وقتی با اقتدار اعلام میدارم که این تراز کردن، قاعده زن مساوی مرد، ابزارشناخته شده کمونیسم مادهگرا و سوسیالیسم خزندهاست، که آرام آرام به ارزشهای تمدن غربیمان سرایت کردهاست.
استدعا دارم، اشتباه نکنید، ربطی به این ندارد که چه کسی صبحانه مرا به بسترم می آورد و چه کسی لباس ها را میشوید. طبیعی ست که زن من است که باید صبحانه ام را آماده کند و لباسم را بشوید. اوست، طبیعتا که باید کار های خانه را انجام دهد، بچهها را تروخشک کند، به من در امرار معاش کمک کند و خواستهایم را برآوردهسازد. و شب وقتی به خانه آمدم، گنجینه سحر و افسونش را بکار گیرد. درست همینجاست، آن فوق العاده موهبت آسمانی، فرای انسانی. نباید مشکلات شخصی داشته باشد و مرا درمانده کند. اگر زن من شروع کند به مسئله داشتن، از چشم من دوباره به زمین میافتد. و یک بار دیگر به ما تبدیل خواهد شد، مخلوق زنده کوچک بیمقدار، مثل من، چه لطفی دارد؟
زندگی همینطور به اندازه کافی دشوار هست، بی آنکه این وجود تقریبا مافوق طبیعی، یک باره انسان شود. مسلما یکی از خطرات ازدواج همین است. شما باHélène de troie وصلت کردهاید، با افرودیت، ژولیت - تجسم اسرارآمیز و رویایی زیبایی و تفنن، و همه این ها به خاطر اینکه درست وسط شب شما را از خواب بیدار کند. چرا؟ چون زکام شده است.
بله تقصیر خود زن هاست. با سی قرن افسانه و شعر پشت سرشان، حالا خودشان را کوچک می کنند تا با ما برابر شوند. یادTorne Smith میافتم، مؤلف تراژیک آمریکایی. در داستان جاودانه خود، زنی در آغوش شوهرش به خواب میرود و با اسبی در بستر بیدار می شود: به وسیله یک جور سهو فن، شوهر به اسب استحاله پیدا کردهاست. امری که اغلب برای زوجها اتفاق می افتد، با الههای وصلت میکنید، و ناگهان خود را با آدمیزاد روبرو میبینید.
از همکارانم خواهش میکنم که به کمک ایمان چند صد ساله به برتر بودن زنان بیایند. میگویم در سر جای خود بنشانیدشان، نمیدانند چه چیز برایشان خوب است. در موحش ترین دام ها میافتند، دام دمکراسی. همه اینها جز تبلیغات نیست. به آنها بگوییم، هنوز همانند که بودهاند، مخلوقاتی شاعرانه، نیمی واقعی- نیمی خیالی، که به خواهش سوزان جانهای ما جواب می گویند، که نمیتوانند فرود آیند مگر آنی، برای تدارک غذایی و شستن لباسی و ادا کردن سهمشان در بودجه خانواده. میشود از اینکه زنان نمیتوانند هم الهه باشند و هم پشتیبان خانواده، دفاع کرد، اما این همان منطق مذکرانه ای است که آن جنس باید حذر کند، این نوع دیدن فقط از برتر بودن محرومش می کند. خواستن، توانستن است.
امیدوارم کسی مرا متهم نکند که برای خوش آیند خوانندگان زنم مینویسم. من مردی متآهل هستم و کسی نمی تواند مرا به طرفداری از زنها متهم کند. اما از جایگاه نویسنده، از جنس دیگر، برتر، خواهش میکنم، که به آسانی شآن افسانه ای، پرشور و والای آرمان گرا را که مدتها اشغال کرده، بخاطرستاندن چند نقل و نبات بی مقدار ماتریالیستی از ما، با تقربی ناگهانی به این زندگی خالی از لطف و خشن و رفابتی، ترک نکند. از رقابت حذر کند، مرد ها باید هر چه در توانشان هست در جهت بر آوردن نیازهای آنان خرج کنند. زنان براستی آرزو میکنند کیفیت غنایی خود، مقام پر شور مخلوق رویایی و نقش زیبایی را که در فرهنگ ما ایفا کردهاند به خاطر صندلی ریاست رها کنند؟ میخواهند سرزمین افسانهای اسطوره را آنگونه که شکسپیر میگوید:« آنجا که تمام زیبایی مآوی میکند» با تجارت معامله کنند؟ این فریاد خطر است، ، فریاد قلب مردی ست که هنوز از دیدن زنی که در سرمای یخبندان زمستان روس، برف پارو میکرد، تسکین نیافتهاست و عمیقا متقاعد است که اگر اجازه دهید زنان امروز برف پارو کنند، فردا زمام امور را به دست خواهند گرفت.
هرگز شاید خطری چنین بزرگ زن را تهدید نکردهبودهاست. چون یک جوانمرد، شاعر، شیدای زیبایی و کمال مطلوب، استدعا میکنم به سطح ما نزول نکنید. از آن جهت نیست که ما از رقابت میترسیم یا از یک این طور چیزی وحشت داریم. از این جهت است که اینهمه دوستشان داریم. همانجور که فضانورد کوچک روس به ما نشان داد، زشتیهای برابری جنسی در روسیه شوروی آشکار است، و اگر این برای کمونیستها خوب است، چگونه میتواند برای ما خوب باشد؟
میتوانند به من مظنون شوند که خطر کمونیسم، فروریختن هزاران سال فرهنگ و شعر را علم میکنم به نیت مضطرب کردنشان تا سر جای خود بنشینند. تنها چیزی که میتوانم بگویم این است که زن-الهه با چنین نگاهی به زندگی خشن و مبتذل، نمیتواند که خوار نشود. لازم نیست برای فتح کردن اینهمه خودش را کوچک کند. فکر نمیکنم که هلن دو تروآ میتوانست.
قلبم می شکافد وقتی میبینم که زنان وارد تجارت میشوند، رقابت میکنند وقتی می توانند سلطنت کنند. از آنجا که نباید سر در میآورند، قلمرو شعر را ترک میکنند، ناگهان به خود مادیت میبخشند. و از آن بدتر مادیگرایانه به سوی شغلهای خلبانی، ریاست و مهندسی و مکتشف هجوم میآورند.
تنها یک چیز آرزو دارم: دفاع سنت زنان. من خود قبول دارم که زمانی که عرب بر خرش سوار می شد و زنش با گام های کوچک، تند تند پشت سرش میآمد، به سر رسیده. در حقیقت عرب ها خود آن را در جریان آخرین جنگ کنار گذاشتند. در الجزایر، در منطقه نظامی، یک افسر آمریکایی یک روز عربی راکه با خر و زنش پیشاپیش با گامهای کوچک و تند تند می رفته، مشاهدهمیکند، از این نمونه پیشرفت و آمریکایی شدن شمال آفریقا حیرت زده می شود و می خواهد بداند چطور مرد اجازه داده زنش پیشاپیشش راه برود. عرب تعجب میکند. جواب میدهد:«میدان مین».
اغلب به این داستان بسیار معروف اندیشیده ام، و به این سبب است که هیچ خوش ندارم زنان مکتشف شوند.
شاید ما مردان را باید سرزنش کرد. شاید قربانی تحلیل رفتن تخیلمان هستیم.
گمان می کنم که بشود با زنی زندگی کرد، آزادش گذاشت با شما کار کند، یا حتی برای خود، بی آنکه در او مخلوقی از خون و گوشت ببینیم، متوجه آن نشویم، تقریبا. مردی را میشناختم که با یک زن چهل سال وصلت کرده بود، بدون آنکه که هرگز متوجه انسان بودن او بشود. زن می تواند پیرهن شما را بشوید، خانه تان را جمع و جور کند، به بچه ها یتان برسد و غذایتان را آماده کند، آرشیوتان را با دقتی بسیار نگاه داری کند، میتواند حتی در بیرون کار کند، به شما در پرداخت مالیات کمک کند، سهمش را بپردازد همانوقت که دورتان میگردد، بیآنکه شما از کمال مطلوب جستن در او باز ایستید.
بله هر چقدر بیشتر فکر می کنم، بیشتر به این نتیجه میرسم که زنان تنها بخشی در این سقوط مسئولند. مردان مثل همیشه خطا کارند. همه اینها ما را یک بار دیگر به فقدان کمال مطلوب خواهی می کشاند. آنچه نمیتوانم درک کنم، این است که چرا نمی توانید به زنان خود اجازه دهید که سخت کار کنند و به خانه داری برسند، همزمان که به آنان ضمانت میدهید، در قلب و روح شما الهه، بانو، شاهزاده، مخلوق فرشتهگون و اثیری که خنیاگران و شاعران گذشته زیباییش را سراییده اند، بماند. به گمانم هنوز قادر به آن هستیم. به نظرم حتی سیاستی عالی میآید. منظورم این نیست که آنان را از پارکت سایی و کوچه شوری و کار در کارخانه باز دارم، اگر اینها سعادتمندشان میگرداند. ضد پیشرفت نیستم، به هیچ عنوان، اگر خوش دارند به خر حمال تبدیل شوند، خوب باشد، به شرط آنکه که زیبا بمانند، رمانتیک، اسرارآمیز، لذایذی نیمه تخیلی، به محض به خانه آمدن یا وقتی برای شام بیرونشان میبریم.
در زندگی مدرن، شاید اعتراض کنید، تقریبا غیر ممکن است. آه بله، ملاحظه میکنید، این است آنچه زنان را متفاوت می کند.
7.3.10
وهم سبز
نگاه کردم و ديدم که سال گذشته هم درست
درچنین شبی همین قطعه شعر را برگزیدهبودهام.
من اصلا بزرگ نشدهام.
اگر گلی به گیسوی خود می زدم
از این تقلب، از این تاج کاغذین
که بر فراز سرم بو گرفته است، فریبندهتر نبود؟
کدام قله کدام اوج؟
مرا پناه دهید ای چراغهای مشوش
ای خانههای روشن شکاک
که جامههای شسته در آغوش دودهای معطر
بر بامهای آفتابیتان تاب میخورند
مرا پناه دهید ای زنان ساده کامل
که از ورای پوست، سرانگشتهای نازکتان
مسیر جنبش کیفآور جنینی را
دنبال میکند
و در شکاف گریبانتان همیشه هوا
به بوی شیر تازه میآمیزد
کدام قله کدام اوج؟
مرا پناه دهید ای اجاقهای پر آتش - ای نعلهای خوشبختی-
و ای سرود ظرف های مسین در سیاهکاری مطبخ
و ای ترنم دلگیر چرخ خیاطی
و ای جدال روز و شب فرشها و جاروها
مرا پناه دهید ای تمام عشقهای حریصی
که میل دردناک بقا بستر تصرفتان را
به آب جادو
وقطرههای خون تازه میآراید
فروغ
مصدق
من آن عکس مصدق را دوست دارم که سرش را گذاشته بر شانه افسری و خوابیده است. دلم نمیخواهد خیلی از حس یا خیالی که تداعی میکند حرف بزنم . این عکس را دوست دارم، یعنی این وضع و موقعیت را دوست دارم، یعنی این مرد را در آن لحظه ای که باعث این عکس شده دوست دارم، یعنی آن افسر را که گذاشته این آقای بزرگ این طور کودکانه سرش را بر شانه اش بگذارد و حواسش باشد که تکان نخورد که مصدق بیافتد، را دوست دارم. این دادگاه نظامی چه صورت نرم و نازکی با این عکس گرفته است و اصلا مصدق در دادگاه به آن مرد بزرگ هیچ شباهتی ندارد. نه این که بزرگ نباشد. از بزرگیاش کم که نشده اضافه شده. اصلا عظمتش را از این شکنندگی گرفته است. بالغ بزرگیش را از کودکی میگیرد. در همان عکسی که من دوست دارم، همان وقت که سرش را گذاشته بر شانه افسر و خوابیده است، کلیدی را به جامهاش سنجاق کرده. من البته از ملی کردن و شدن اینها چیزی نمی دانم و از نفت جز کفش ملی و دم پایی های پلاستیکی که به پای پدران و فرزندان انقلاب کردند و علی رضا بهشتی را وسط زمستان در راهروهای دادگاه با همان زائده های نفت ملی شده از این سو به آن سو کشیدند ، خیری ندیدهام.
اوی پیر مرا یاد ژنرال دوگل میاندازد و شکنندگی یکی به یاد دیگری. ژنرال دوگل دختری تریزومی یا همان مونگولی داشت و عاطفهاش را شکل داده بود و از مصدق دختری بود که روز یا شبی که میریزند- اینجوری باید گفت، که او را ببرند، دخترک که چشم انداز را میبیند، به آن سو عبور میکند و از آنچه دیده است مثل امیرزاده میشکین، دیگر نمی خندد. اما صدای آدمی این نیست. من با نظم هوشربایی شنیدهام در گردشی.....او نیست با خودش، او رفته با صدایش، خواندن نمی داند
دخترک تا همین چند وقت پیش در سوئیس در بیمارستان روانی بود و دیگر نمیدانم که چه شد. آخر آن مجله ای که من گزارشش را در آن خواندم، خودش را تعطیل کرد. پیام امروز بود. لیلای شاه هم خودکشی کرد.
6.3.10
باز هم حضور
همانجا
نارسیس با عشق بیگانه است. چون غیر را نمی شناسد. او از تجربه غیریت است که می میرد. اسطوره ها روایت دردناک فقدان اندیشه شاعرانه است و اندیشه شاعرانه از حقیقت و کذب تهی ست که دو روی یک سکه اند.
اسطوره دوگانگی ملاقات تشویش آمیز آدمی را با سایه اش مطرح میکنند، و اسطورهها آیین دوگانگی را به یاد میآورند، در یونان، که رحمت روان جنگجویانی را که در خاک بیگانه مرده اند، میطلبند: آیین دوگانگی میگوید که دوگانه آنی نیست که تکرار میشود. همان است که بیگانه گشته است، حتی دشمن.
اسطوره ددال بیگانگی عجیب را محک میزند. ددال نخستین هنرمند بود: او اولین دوگانه را در هنر تراشید. هراکلس که خود را در تمثالش نشناخت، غیر - دشمن را دید و آنرا در هم شکست.
تجربه هنرمندانه ملاقات دیگری ست، صمیمانه.
شاعر زبانش را به اسطوره قرض میدهد چرا که اندیشه اسطورهای یکی از مقامهای اندیشه شاعرانه است. اسطوره و شعر با صورت میاندیشند و نام هایی که به صورت میدهند نام هایی خاص است. اندیشه شاعرانه عینی نیست. غیریت را میاندیشد. برای اسطوره، غیر، دیگر آدم است. هیولا، قهرمان، خدا.
در داستان نارسیس سرابی که صنع انعکاس آب را ایجاد میکند، دوگانگی ست. نارسیس بارها تجربه دوگانه را تکرار می کند و هر بار آن را بر باد میدهد.
از خون ریخته نارسیس گلی میروید. دوگانه ایست از انعکاس نارسیس. نرگس گلی ست عجیب که از خون ریخته زاده شده. اسطوره زادنش را جشن میگیرد. با نام او را به گل دادن نارسیس را درباره زنده می کند.
شاید که زیبایی گلها، همانقدر که از فروغ و رنگهاشان ، از آنجا میآید که همچون نارسیس به خود بسندهاند. هواست که باردار میکند. وفتی که میوه برسد گل میمیرد. نارسیس باکره میمیرد و گل میشود. هیچ تنی چنان دلربا نیست که تنی که از زیبایی خود سرشار است و به غیررو نمی کند، حتی اگر از تنهایی بمیرد. نارسیس عین خودش را میخواهد. اگر همان با همان جفت شود، زمان خواهد ایستاد.
حضور
تکه هایی از مارک لو بو
از کتاب نام خاص خدایان
ترجمه نیشابور از فرانسه
حضور به اویی داده میشود که واقعیت را همچون تصویری در آبی پریشان بپندارد، تا که مهار نشدنی به دست و اندیشه، باقی بماند.
نارسیس برای خوردن آب به کنار چشمهای میآید، عکس و تصویر خود را در آب می بیند. ساکن می ایستد، شیفته عکس در آب. دستش را در آب میبرد تا به چهره دست یابد.
می خواهد که آب، آب باشد و چهره، چهره. عکس و انعکاس در اسطوره، استعارهای شاعرانه است. عکس ها در آب پریشانند. آب پریشانشان میکند، همچون صنع شاعر که معنی را پریشان میکند. نمی توان گفت که عکسها، انعکاس، حقیقی یا کذب است. یأس نارسیس، نامیدیاش از آن چهرهای میآید که وقتی دست بر آب میبرد، پریشان می شود و چروک میخورد. نارسیس مرگ را بر پریشانی ترجیح میدهد. میخواهد که آب، آب باشد و چهره، چهره. حقیقت را میخواهد!
چهره دیگر در آب، حضور نیست، انعکاس است. تجربه نارسیس تجربه جنون است. بی آنکه مراقب آنچه آینه شکسته به او میگوید باشد، که او غیر است و خود همیشه غیر است، از اینکه نمیتواند دیگری را دوست بدارد، میمیرد. نارسیس چهرهای از عشق است که عشق را بر نمیتابد. غیر را نمیتوان همچون طعمهای در دام انداخت. نارسیس نمادی در شعر اسطوره ایست که انکار اندیشه شاعرانه را نمایندگی میکند.
خم شده بر روی آب، نارسیس تصویرش را ناخواسته می بیند، خود را نمیشناسد. خود را به جا نمیآورد، آنجا که میتواند خود را به جا آورد، گمان میکند که دیگری را شناخته است. از نشناختن خود نیست که میمیرد، از این میمیرد که نمیداند خود او دیگریست. از اینکه نمیتواند او را در بغل بگیرد، میمیرد. نارسیس تجربه شاعرانه را کم دارد، از آن است که میمیریم.
اسطوره ها چندین نام به نارسیس میدهند، نامهایی خلاف هم حتی. همه نامها در نام خاص نارسیس جمع میشوند. اسم خاص، حضوری زنده را نشان میکند، آشتی ناپذیر، مهار نشدنی در حقیقتی واحد.
4.3.10
میگل دو اونامونو ۲
از کتاب واژهنامه عاشقانه اسپانیا
نوشته میشل دل کاستیو
ترجمه نیشابور
رئیس دانشگاه سالامانک شده، آنجا که زبان یونانی تدریس میکرد، جماعت دانشجویانی که شیفته شخصیت آشتی ناپذیرش شده بودند را جذب کرده، میگل دو اونامونو خود را در عزلتی سرفراز حبس ساخت، بیگانه با طغیان ایدئولوژی تمامیتخواه، جریحهدار از بالاگرفتن نفرت و خشونت. به دیده هزاران اسپانیایی، در هرج و مرجی که بعد از جنگ را فرا گرفت، چون یکی از این قصرهای مشرف به چشماندازهای کاستی، برج و باروی مغرورِ اندیشهی آزاد بود. یکی از کسانی که از او تأثیر پذیرفت، ژوزه بر گامین از دوستان بونوئل و لورکا، در اردوگاه جمهوریخواهان، به قهرمان مسیحیتی شخصی که اصل و تبارش به اِرَسم بر میگردد، تبدیل شد.
هنگامی که جنگ آغاز کرد، اونامونو اول هواداریی بروز داد که واکنشی بود بر علیه مادیگرایی کمونیستها و مخالفت تند ضد روحانیت آنارشیستها، به نفع دعوی ناسیونالیستها. خیلی زود از خشم و غضب سرکوب و قتل و کشتار حالش به هم خورد و منقلب شد.
در جشن ۱۲ اکتبر ۱۹۳۶، پیلار باکره، صاحب اسپانیا، به دست فرانکیستها، فرمانده ارتش ناسیونالیستها منسوب شده، مراسمی پر طمطراق در اولا مانگا دانشگاه سالامانگ در حضور دونا کارمن پولو فرانکو، همسر کودیو، نشسته ردیف نخست، برگذارشد. تالارِ وسیع پر بود، ژنرالها، افسرها، فالانژها، سفرا و وزرا عجله داشتند و همدیگر را در جو پر حرارت جنون آمیز هول می دادند. همان تاریخ برای برپایی جشن نژاد، برقرار شده به دست دولت بورگوس، انتخاب شده بود. نژاد نه به معنای زیستشناسانه آن بلکه در معنای اخلاقی و معنوی :فضایلی که اسپانیت را میسازند.
جای گرفته در سکو، درجُبه رومی قرمزش به حاشیه قاقم دوزی شده، رئیس دانشگاه، میگل دو اونامونو، با حال و هوایی خونسرد خطابه شعله کشیده سخنرانان را که پشت سر هم بر سکو میآمدند، گوش داده، مراسم را اداره میکرد.
غیر ممکن است که فضای نفرت و ددمنشی که در این تالار زیادی گرم حکمفرما بود را منعکس کرد. نوعی جنون از عموم بلند می شد.
هنگامی که ژنرال میلان استره، فرمانده هنگ، به منبر رفت، هیجانات در اوج خود بود، یک چشم و یک بازو و یک پایش را از دست داده و این نظامیِ با شجاعتی نامعقول، خود در هجوی تند انداخت و برای گرامیداشت و حدت ملی، به باسکها و کاتالان ها پرید و با رذالتی کریه ناسزاشان گفت. از جا در رفته، تهدید میکرد، آروغ میزد و تنها بازویش را بلند میکرد. دادو فریادها و دست زدن های دیوانهوار جواب فیلیپیک را میداد. جوانان فالانژیست بازوان برافراشته، تقطیع میکردند: اسپانیای واحد! اسپانیای بزرگ!
رنگ باخته، چهره در هم رفته، انامونو گوش میداد بی آنکه بگذارد چیزی از احساسش بروز کند. آن زمان پیرمردی بود، پوست و استخوان، هیبت جغدی. با زحمت بر خاست، منتظر ماند که همهمه ها و دادوفریاد خاموش شود. پشت شیشه های ضخیم عینکش، به جماعت بر افروخته نگاه کرد. وقتی سکوت برقرار شد، با آهستگی سخن گفت، با جدا کردن واژهها از هم.
« همه منتظرید که چه خواهم گفت. مرا میشناسید و می دانید که نمیتوانم سکوتم را حفظ کنم. موقعیت هاییست که خاموشی، دروغ گفتن است. چرا که سکوت میتواند تصدیق تفسیر شود. می خواهم چیزی به خطابهی- اگر اینگونه بتوان نامیدش، ژنرال میلان استره، حاضر در میان ما اضافه کنم. از اهانت شخصیی که بر من وارد ساخت با شماتت باسکها و کاتالانها، سخنی نمیگوییم. خود من در بیلبائو و اسقف هم که او خوشش بیاید یا نه کاتالان است، از بارسلون....»
تشویشی غیر قابل باور در حضار منتشر شد. همه به هم نگاه میکردند، دونا کارمن پولو را سر به زیر، تحت نظر داشتند که دستمالش را با عصبانیت مچاله میکرد. سکوت سنگین شد، غیر قابل تحمل. غرشی شنیده شد. صدای حیوان آمد، آماده جهش، تا پاره کند گستاخی را که جرأت مقابله کرده بود، خرد کند. آنچه مانع میشد این پیرمرد بود در جبه قرمزش. نگاه افروختهاش پس پشت عینک نزدیک بینش، پابرجا بر سکو: جلالِ «دکور» بود، بیش از آن حضور بانوی اول بود که معذب، سر به زیر نگاه داشته بود. غرغر تمام شد. سکوت بازگشت. حضار در عصبیتی تحمل ناپذیر منتظر بود.
بدون شک در نهایت عصبانیت، ژنرال میلان استره بلند شد، تنها بازویش را بلند کرد و زوزه کشید: «زنده باد مرگ!»، که نام فریاد فاشیسم اسپانیاییست، و همانطور نام هنگی که سرودش با این واژهها اغاز می شود: من عروس مرگم.
میگل دو اونامونو، که تکان نخورده بود، به ژنرال خیره شد، و با همان لحن آرام ادامه داد:
«فریادی بیمارگونه و تهی از معنی شنیدم. زنده باد مرگ! و من، منی که تمام عمرم پرداختن به نامتعارف هایی بوده که عصبانیت آنهایی را بر انگیخته که درکش نکردهاند، میخواهم بگویم در مقام خبره، که این «نامتعارف» بَربَر برایم منزجر کننده است. ژنرال میلان استره یک علیل است. بدون هیچ نیتی بیادبانه بگوییم. او معلول جنگ است. سروانتس هم همینطور بود. بدبختانه امروز زیادی علیل هست. بزودی بیشتر هم خواهد بود، اگر خدا به یاری ما نیاید. از فکر اینکه ژنرال میلان استره بتواند بنیان یک روان شناسی توده را مشخص کند، رنج میبرم. علیلی که عظمت معنوی یک سروانتس را ندارد، معمولا تسکینش را در قطع عضو اطرافیان خود، می جوید. این دانشگاه معبد ذکاوت و من کشیش بزرگ آنم . شمایید که به صحن مقدسش بی حرمتی کردید، شما غالبید چرا که نیروی خشن با شماست، اما قانع نخواهید کرد، چرا که منطق با شما نیست.
« ملاحظه می کنم که بی هوده است که شما را ترغیب به فکر کردن به اسپانیا کنم. تمام میکنم.»
در سکوتی برقرار شده، با زحمت از سکو پایین آمده، بازو به بازوی همسر کودیو تالار را ترک کرد. نه فریادی، نه نجوایی.
چندین بار در این واژه نامه، از شخصیت اسپانیا، واژههایی را نگاشتم: شجاعت، قهرمانی. با کیفر خواست مجلل اونامونو، با این جملات آکنده از شکوه انداخته به سوی جلاد، به قله این جسارت میرسیم که مرگ را در رفتاری با وقار و کرامت به بازی می گیرد. نه شجاعت بی شعور، اما قهرمانیی آرام و اندیشیده، قهرمانیِ ترز داویلا، ژان دو لا کروآ. سید کامپدور، المنصور، کورتِز. اعتراضات پر حرارت وجدانی بر افراشته، با تنها نیروی روح بر علیه نیروی خشن. ایمان معنوی گرا، تأیید کرامت انسان.
اگر از من بپرسند: کدام است اسپانیایی که شما دوست می دارید؟ پاسخ خواهم داد: آن اسپانیایی که مردی فرسوده از بیماری، پیچیده جبه اش، در مقابل دستهای بربر به خروش آمده، آخرین نیرویش را گرد میآورد تا فریاد بردارد، بیزاریش را از خشونت وحشی، ایمانش را به عقل، نه انتزاعی و استدلالگر، بلکه متجسم، زندگی شده، آن ساعتی که در طغیان جنایت، وجدانی عزلتگزیده جرأت میکند به آرامی بگوید: نه!
اورتگا ای گاسه صلح را برد. پیروزی سیاسی را از آن خود کرد، بصیرت منورش بر دمکراسی فروغ انداخت. ۱۲ اکتبر ۱۹۳۶، میگل دو اونامونو، پیروزی قاطع دیگری را از آن خود کرد، آن روز ضربه شمشیری بر فرانکیسمی وارد آورد که میتواند قانونی و حتی مشروع باشد، اما تا نابود شدنش مهر بدنامی را خورده است. در چند جمله سرسختانه متراکم، رئیس دانشگاه سالامانک، قضاوتی بی تجدیدنظر را اعلام کرد، آنچه را که بربریت بی استعداد بوده و هست، به نام روح محکوم کرد. حیوان برنده شد، همانطور که پیرمرد اعلام کرده بود، اما با همان جراحت گشوده در پهلویش بالاخره مرد. خونی که به مدت نیم قرن ریخت، ذکاوت است. از پا در خواهد آورد، مستولی خواهد شد، قانع نخواهد کرد. میگل دو اونامونو مشروعیتی را که به مَنِشی زیادهخواه ادعایش را داشت از او ستاند، مشروعیت جان و روان را.
بعد از آن افتضاح، رئیس در آپارتمانش درحصر شد، به وسیله مشتی فالانژ نگاهداری شده، چند ماه بعد درگذشت.
بیفایده است که بپرسیم چه باعث مرگش شد. پاسخ را میدانیم: غم و بیزاری.
در ۱۹۶۵ به زحمت خارج شده از کابوس کودکی و نوجوانیم، به اسپانیا بازگشتم تا در دانشگاه سالامانک ثبت نام کنم، آنجا که کلاس های زبان یونانی باستان را دنبال میکردم. میخواستم در سایه اونامونو پناه بگیرم.
درسهایش در حافظهام خانه کرده. هر جملهاش تپش قلب مرا تقطیع میکند.
2.3.10
پناه

مدت هاست نشستهام اینجا تا یکی از این حکمتانه ها را انتخاب کنم. حکمتانه نامیست که من به اشعار ایشان دادهام. ایشان یعنی آقای کیارستمی. کتاب چند روزی ست که چاپ شده و هنوز به بازار نرفته است و دانیل نسخهای برای ما فرستاده است. در دو مطلب جزئیاتی از ترجمه و تجربه ترجمه را نوشتم. ( ۱ و ۲ ) حالا که دوباره این حکمتانهها را میخوانم، تمام صحبتها و بحث های ما زنده می شود. دانیل دیروز تلفن کرد و خواست که همه آنچه از رابطه دو زبان فارسی و فرانسه در خاطرم مانده است آماده کنم، برای نشستی که قرار است در ایتالیا نزدیک ونیز با دانشجویان و مردم عادی در دانشگاه ترجمه و زبان انجام گیرد. این نشست هر ساله صورت میگیرد و امسال دور کار کیارستمی می چرخد. فیلمی از او نشان داده و این حکمتانهها به فارسی فرانسه و ایتالیایی که دانیل و پاسکال از روی ترجمه ما به قول ایرانیها زحمتش را کشیدهاند، خوانده خواهد شد. سخن از جایگاه شعر در کار اوست و بعد جایگاه شعر در ایران و اینجا، اینجا یعنی مثلا فرانسه و ایتالیا. و بعد ترجمه شعر. دانیل و پاسکال در ترجمه ایتالیاییشان هم به مواردی برخورده بودند، همچون که ما در ترجمه به فرانسه. همینهاست که دانیل میخواهد که من به خاطر بیاورم برای مطرح کردنشان. مثلا در فرانسه واژه شکوفه وجود ندارد. شکوفههای گیلاس را نمیتوان ترجمه کرد. به جای شکوفه باید گل گذاشت یا انتخابی دیگر کرد. جایی مؤلف از واژه نامحرم و محرم استفاده کردهاست و چون واژه بار فرهنگی و مذهبی هم دارد، ترجمه را دشوار میکند. به موارد دیگری در دو مطلب اشاره کردهام که به روان و فلسفه مردم و یک زبان بر می گردد، گذشته از این پرسش که زبان مردم را ساخته است یا مردم زبان را ساختهاند، نخست؟
به رابطه با مؤلف فکر میکنم در کارهای متفاوتش. کیارستمی فیلمساز و کیارستمی نویسنده. ارتباط من با فیلمهای او و با این حکمتانهها. کدام به او نزدیک تر است؟ منظورم از او، هر مؤلفیست. نوشته های او شبیه فیلم هایش است. اما اینکه او به کدام نزدیکتراست، به هر حال ارتباط با فیلم و نوشته یکی نیست. و من در این ارتباط جایی فعالتر از جای دیگر بودم. در فیلم تنها تماشاگر بودم و نوشتهها را دستشان را گرفتم و یک به یک به آن سوی آب عبور دادم. زبان فیلم ترجمه ناپذیر است. یعنی قبل از آنکه ساخته شود، ترجمه شده است. فیلم خود ترجمه فیلم ساز است. زبان معلوم نیست از کجا میآید، از هر کجا که میآید، هرگز به آخر نخواهد رسید. دست نیافتنی میماند، هر کس از ظن خود یارش می شود. به مؤلف نزدیکتر است و دورتر. قریب بعید.
پل والری بود به نظرم که میگفت: اولین بیت داده می شود، از آسمان میافتد.
شب به موقع سر رسید
سپیده به موقع زد
خروس به موقع خواند
من بی موقع خوابیدم
عنوان این مطلب از عنوان کتاب میآید که ما از درون یکی از ابیات انتخاب کردیم.
اشتراک در:
پیامها (Atom)


































