این مطلب ارتباط تنگاتنگی دارد با هزارویکمین مطلب هادی در
مجازی بودن. میدانم که او از قصه خوشش میآید و من از قصه های او که البته در روایتشان خیلی دست و دل بازی به خرج نمیدهد در این شبهایی که خواب از چشمهامان ربودهاند.
بورخس می گوید:
رویداد مهم در تاریخ ملتهای غربی کشف شرق بودهاست. درستتر خواهد بود اگر از وجدان شرق سخن بگوییم. قابل مقایسه با حضور ایرانیها در تاریخ یونان.
اسکندری که ایران را فتح میکند، که هند را فتح میکند و در بابل میمیرد، نخستین آشنایی با شرق است، این آشنایی آنقدر اسکندر را متأثر میکند که از یونانی بودن باز می ماند و به تمامی ایرانی میشود. امروز ایرانیها اسکندری که زیر سرش یک جلد از ایلیاد و شمشیرش را میگذاشت جذب تاریخ خویش کرده اند. بورخس می گوید که الکساندر در بابل نمرد. او لشکرش را ترک کرد و در جنگل و بیابان سرگردان شد. او به جمع سربازان و جنگجویانی زرد پوست و چشم بادامی در آمد و یادش رفت که روزی اسکندر مقدونی بوده است.
بورخس این را از قول شاعر انگلیسی روبرت گراوس نقل می کند.
در سرزمینهای اسلامی او را تحت عنوان ذوالقرنین گرامی میدارند صاحب دوشاخ شرق و غرب.
در قرن پانزدهم، در اسکندریه، شهر اسکندردستهای متل وقصه گرد میآورند. گمان بر این است که افسانه ها از جایی دیگر آمدهاست. اول از همه در هندوستان حکایت شده، بعد در ایران و بعد در آسیای میانه و بالاخره به عربی نوشته شده و در مصر گرد آمده. کتاب هزار و یک شب است. میخواهم که بر این عنوان کمی توقف کنیم. یکی از زیباترین ها در جهان. زیباییاش از آنجا میآید که برای ما معادل تقریبا بینهایت است. گفتن از هزار و یک شب، گفتن از بینهایت شب است. شب هایی بسیار، بی شمار. گفتن از هزار و یک شب، اضافه کردن یک شب به بینهایتی شبهاست.
در ۱۷۰۴ بود که اولین نسخه اروپاییاش چاپ شد. اولین شش جلد مستشرق فرانسوی آنتوان گالاند. با جنبش رمانتیک، شرق به تمامی وارد شعور اروپایی شد. دو اسم کافیست، دو نام بزرگ، بایرون و ویکتور هوگو و بعد ترجمههای دیگر. رودیارد کیپلینگ میگوید: اگر ندای شرق را شنیده باشی دیگر چیزی نخواهی شنید. تر جمه هزار و یک شب برای اولین بار، رویداد بزرگی برای ادبیات است. فرانسه است در صده بزرگش و بر ادبیات، بوآلو سلطنت می کند که در ۱۷۱۱ میمیرد و گمان هم نمیبرد که تمام صنع بیانش با این تاخت و تاز باشکوه مشرق تهدید بشود. بوآلو به آیین عقل و خرد می آندیشد. میخواهد شعر را هم عقلایی کند.
با اشتیاق رسیدن به هندوستان است که امریکا کشف می شود. اسپانیاییها گمان کرده اند که به هند رسیده اند. مردمان آنجا را هندیان سرخ نام نهادند. مشرق جاییست که خورشید از آن طلوع می کند. آلمانیها واژهای برای آن دارند: خاک صبح و برای واژه غرب: خاک عصر. در تلفظ واژه فرانسوی شرق، اوریان، اور به معنای زر است. چرا که آسمان به وقت طلوع زرین است.
شرق چیست؟ اگر به جغرافیا نظر داشته باشید، به چیزی عجیب بر میخورید. قسمتی از مشرق در مغرب است. چرا که آنچه برای یونانیها و رومیها غرب بود ـ شمال افریقا در غرب واقع بود. مسلما شرق مصر است و سرزمینهای اسرائیل و باختران، ایران و هندوستان و بعد تمام سرزمین هایی که آن سوتر گسترده شدهآست. سرزمینهایی که چیز کمی در اشتراک دارند، مثل تاتاری، چین و ژاپن. همه اینها برای ما شرق است. با گفتن مشرق، فکر میکنم که همه به شرق اسلامی میاندیشند. این است اولین معنای این واژه و این است تأثیر هزارو یک شب. چیزی به نام شرق احساس میشود که در اسرائیل نیست و در گروناد و کوردو هست. اما چیزی را که در خلوتگه خویش احساس کردیم نمیتوانیم توضیح دهیم، دلیلی هم نمی بینیم. ما به این کتاب است که قبل از همه میاندیشیم و بعد از آن است که به مارکوپولو و و به افسانه های پرتر - ژان میاندیشیم و به جویبارهایش که ماهیهای طلایی را با خود میبرد . و قبل از این به اسلام می اندیشیم.
نظری به داستان این کتاب بیاندازیم و به ترجمههایش. اصل و تبار کتاب دانسته نیست. می توان به این کلیساهای جامعی نظر داشت که به غلط گوتیک می خوانیم که کار نسلها انسان است. با یک تفاوت اساسی که کارگران و بناهای کلیساهای جامع میدانستند که چه می کنند، بر عکس هزارو یک شب به شیوهای رازآمیز به ظهور میرسد. آن ها هزار مؤلف هستند که هیچ کدامشان فکرش به این نمیرسید که در حال خلق کتابی معروف است. مشهورترین کتاب در ادبیات. کتابی که در غرب بیش از در شرق مورد توجه است.
حالا بیاییم این اطلاعات عجیبی که بارون هامر پورگستال، مستشرقی که با شیدایی لان و برتون از او نام میبرند، دو مترجم نام دار هزارو یک شب را ملاحظه کنیم. او از آدم هایی که از آنان با این عبارت یاد میکند حرف میزند: راویان شبانه، آدم هایی که شغلشان حکایتکردن و قصهگوییاست در طول شب. او از متنی قدیمی به فارسی نقل میکند که ما را از این با خبر میسازد که اولین کسی که به این متلها گوش فرار داده، کسی که این مردم را گرد میآورده تا قصه بگویند و به قصه هایشان در طول شب گوش فرا داده تا بیخوابی اش را دوایی باشد، اسکندر مقدونی بوده و قصهها می بایست افسانه بوده باشند و حسن افسانه در نتیجه گیریهای اخلاقی آن نیست. آنچه اسوپ افسانه ساز هندی را افسون کرده، تصور حیواناتی بوده معادل و مشابه آدمیانی کوچک با کمدی و تراژدیهاشان. اندیشه نتایج اخلاقی بعدا به آن اضافه شده: مهم این بوده که که گرگ با گوسفند حرف میزند و گاو با الاغ و شیر با قناری. لاگان در کتاب آداب و رسوم مصریان امروز تعریف میکند که در ۱۸۵۰ گویندگان متل ها و قصهها بی شمار بودند. در قاهره پنجاهتایی می شدند و قصه های هزارو یک شب را تعریف میکردند. یک دسته هندی هسته مرکزی حکایت ها را می سازد و به قول مترجم اسپانیایی در ایران است که به آن غنا میبخشند ، عربیاش میکنند و بالاخره به مصر میرسد. و اینها در اواخر قرن پانزدهم روی میدهد و از قرار اول هزار تایی بوده و بعد هزارو یکی. چرا؟ خرافات میتواند جوابش باشد. اعداد جفت شگون ندارند. و یکی به آن اضافه می کنند. اگر به نهصدونودونه بسنده میکردند ما احساسمان این بود که چیزی کم است. اما بدینگونه ما حس این را داریم که چیزی بینهایت به ما داده شده است.
تاریخ ادبیات فارسی یا ایرانی وجود ندارد. یا تاریخ فلسفه هند و تاریخ ادبیات چینی و این آدم ها توالی برایشان جالب نیست. آنها فکر می کنند که ادبیات و شعر روندی جاودانه دارند. من فکر میکنم که آنها حق دارند و فکر می کنم که این عنوان هزارو یک شب را اگر ما امروز صبح پیدا کرده بودیم میگفتیم چه عنوان قشنگی، قشنگ نه تنها به این دلیل که زیباست، همچون که شامگاه باغ زیباست، برای اینکه اشتیاق خواندن را بر میانگیزد.
عرب ها میگویند که هیچکس نمی تواند هزارویک شب را به پایان ببرد. نه از آنجا که حوصله سر بر است، نه چون بی پایان است ، من میدانم که هفده جلد هزارو یک شب ترجمه بروتون را دارم و می دانم که هرگز آنها را نخواهم خواند. اما میدانم که شب هایی به انتظار من است.
اما شرق را چگونه توصیف کنیم؟ شرق واقعی را که وجود ندارد. مفهوم شرق و غرب کلیگوییست و هیچ فردی خودش را شرقی حس نمیکند. من فکر میکنم که شخصی میتواند خودش را ایرانی، هندی بپندارد و نه شرقی. هیچکس هم خودش را امریکایی لاتینی نمیپندارد. یکی آرژانتینیست ویکی شیلییایی. اما مهم نیست، این تصور وجود دارد. بر چه بنا شده است؟ شرق بر اندیشه جهانی از نهایتها و غایت ها بر پا شده است. دنیایی که در آن یا خیلیها بدبخت یا خیلیها خوشبختند. خیلیها دارا یا خیلی ها ندارند. دنیای شاهان، شاهانی که قرار نیست توضیحی برای کارهایی که میکنند داشته باشند. شاهانی که میتوان گفت مسئولیت پذیر نیستند، همچون خدایان.
همچنین اندیشه گنج پنهان هست. و هر کسی میتواند پیدایش کند. اندیشه خیلی مهم جادو هست. جادو چیست؟ علیتی متفاوت. یعنی فرض کنیم که در کنار علیتهایی که میشناسیم علیت دیگری هم هست.
قصههای هزارو یک شب پشت سر هم میآیند و در هم ادغام میشوند و جای همدیگر را می گیرند و بعد به دور روایتی مرکزی که همه ما میشناسیم مینشینند: قصه سلطانی که همسرش به او خیانت کردهاست و برای اینکه از خیانت دیگری پرهیز کند، تصمیم میگیرد که هر شب زنی به همسری اختیار کند و هر صبح او را به قتل برساند تا روزی که شهرزاد قصد میکند که همراهانش را نجات دهد و او را با قصه های پایان نیافتهاش زبان گیرد، هزارو یک شب میگذرد و شهرزاد پسری به او میدهد.
این قصههای در هم تنیده شده اثری عجیب می گذارد، اثری همچون بینهایت. نوعی سرگیجه میآفریند. این روند را نویسندگانی ادامه دادهاند. در کتاب آلیس لویس کارول یا در رمان سیلوی و برونو داستان رویاهاییست که در هم می تنند و به هم می پیچند و خود را تکثیر می کنند.
خوابها موضوع برتر هزارویک شبند. کسانی که خواب یکدیگر را می بینند.
در هزارویک شب انعکاس غرب هست. ما ماجراهای اولیس را می بینیم، اولیس سندباد نام دارد.
گالاند اولین جلدش را در ۱۷۰۴ چاپ میکند. هم افتضاحی می شود و هم شعف و شیفتگی، در فرانسه عقلانی لویی چهارده. وقتی به جنبش رمانتیکها فکر میشود به تاریخی متأخرتر میاندیشیم. میتوانیم بگوییم که جنبش رمانتیک در همان آنی که کسی در نرماندی یا پاریس خواندن هزارویک شب را شروع کرد، آغاز شد. خواننده از دنیای بوآلو خارج و به جهان آزاد رمانتیکها واردشد.
پدیده دیگری اتفاق میافتد: کشف رمان پیکارسک . و بعد در ۱۷۹۸ جنبش رمانتیک با کولریدژ که خواب khoubilai khan حامی مارکوپولو را می بیند در انگلیس آغاز می شود. و بعد باقی مترجمان میآیند و ترجمه لان همراه با دائرهالمعارف مراسم مسلمانان.
قصه ای هست، معروفترینش - که آنرا در نسخه اصلیش نمی یابیم. داستان علیء الدین و چراغ جادو، در نسخه فارسی و عربی وجودندارد. این قصه در نسخه گالاند و برتون موجود است. بعضی تا بدانجا رفته اند که به گالاند مظنون شدهاند که در نسخه دست بردهاست. من فکر می کنم که گالاند همانقدر حق داشته که آن راویان شبانه. چرا فرض نکنیم که بعد از ترجمه این همه قصه نخواسته باشد که خود هم یکی بیافریند؟ با ترجمه ها روایتها فرق می کنند و شب ها تکثیر می شود و دوباره خلق میگردد.
هزارو یک شب از بودن نایستاده، کتابی که لازم نیست بخوانیم چرا که به سهمی جدایی ناپذیر از حافظه ما تبدیل شدهاست.
این قرائتیست از کتاب کنفرانسهای بورخس با ترجمه سرسری من.