تا مقصد راهی بود، تامقصود هم.
به سین گفتم حواست باشد که داریم می رویم خانه وزیر شاه. برگشت و گفت: مامان تو که انقلاب کرده بودی!
ایمیلی از
مجید رهنما دریافت کرده بودم، یک صبح سحر. شبش گذارش افتاده بود به وبلاگ من و صبح ایمیلی فرستاده بود. نامهای گرم و نورانی که استقبال از آشنایی میکرد و درویشانه دعوتمان میکرد. نامه را پاسخ گفتم و به هنگام تعطیلات عید میلاد مسیح و سال نو در مسیرمان شبی را در خانهاش اتراق کردیم.
به
لویی گفتم: خودش بود ما اشتباه نکردهبودیم.
تا قبل از اینکه یک روز یا یک شب رادیو فرهنگی فرانسه در سال ۲۰۰۴ کتاب مجید رهنما را معرفی کند، او را نمی شناختم. فردایش دوستان فرانسوی ما از او حرف میزدند و کتابش را خریده بودند.
او دیگر ما را ترک نکرد. دوستان فعالیتهای اجتماعی و فرهنگی و حتی زندگیشان را دور او بر پا کردهبودند. او یعنی کتابش، وقتی فلاکت زیر فقر را میروبد. می دانستم که او را در ایران نمیشناسند. میدانستم که او، حکمت او در ایران امروز جای ندارد. چند بار از او در نیشابور حرف زدم. ترجمه معرفی کتابش را که سخنرانی خود اوست در کانادا آغاز کردم که ماجرای انتخابات نگذاشت تمام کنم، خواهم کرد البته. و بعد انتخابات که شد با او و به او فکر کردم. زیر سایه حکمت او نگاه کردم، روزی هم که به جشن روستای لویی در هفته اول ژوئیه گذشته رفتم و قرار بود از جشن پارسال حرف بزنم، از ایران گفتم و از مجید رهنما. فردای روزی بود که ژان ـ ر همان معرفی را برای عموم خوانده بود و ساعتها پیرامونش صحبت کرده بودند.
مجید رهنما برای من بازنگری به بعضی مفاهیم جا افتاده بود. مثل فقر، مثل فقیر، مثل توسعه، مثل خودکفایی، مثل نیاز، مثل....
مجید رهنما به من یاد داده بود که فقر و فلاکت یکی نیست. او نوشته بود که لشگری که میخواهد فقر را ریشه کن کند، خود در آفرینش آن شرکت دارد. او نوشته است که واژه فقر به مدت هزاران سال از واژه نامه جهان غایب بوده است، یعنی همیشه صفتی آن را همراهی میکرده است. اینکه هر کس فقیر یا ثروتمند چیزی بوده بی آنکه تماما فقیر باشد. اودر زبان فارسی هشتاد واژه را برای فقیر و بینوا نشان کرده بود. او معتقد است که این نابود شدن تکثر واژه و استفاده از عبارتی واحد، برای نامیدن تمام فقرای جهان ، تنها راه دخالت مستبدانه را میگشاید. او میگوید که فقیر امروز موجودیست مجرد، و فقیر دیروز در دهکده هایی واقعی زندگیمی کرد، نه مجازی. نام هایی که به او داده بودند از دقتی برخوردار بود که امکان کمک رسانیدن به او را میسر میکرد. و بعد فقیر به شخصیتی گمنام و مالک کارتشناسایی تبدیل شد. کارتی که گواهی می کرد در آمد روزانه او پایین تر از خط فقر است، خطی که بانک جهانی یک دلار در روز تعیین کرده است.
مجید رهنما قبل از موسوی از کرامت انسانی گفته بود و حالا انتخابات شده بود و بعد از انتخابات و من بیانیه های موسوی را لا به لای سطور او میخواندم. گویی دو نقطه از جایی دور آغاز کرده بودند و در یک جا به هم میرسیدند. یکی زمانی وزیر شاه بود و یکی زمانی نخست وزیر آیت الله خمینی. یکی تاریخ را شکسته بود و یکی قبل از گسست تاریخ از وطن رفته بود به نقطه تلاقی تاریخ، سازمان ملل. و از آنجا به افریقا وجهان سوم و اندوخته بود. هر یک به شکل و شیوه ای عافیت سوزانده بودند. عافیت خویش. مجید رهنما درست در اوج فعالیت و کارش، سازمان ملل را ترک میکند تا تأمل کند. بر اهداف توسعه. و موسوی درست در جایی وارد میدان نبرد می شود که میداند کرامت انسانی در خطر است، با وقار خلوتش را میشکند. من اگر مجید رهنما را قبلا نخوانده بودم، موسوی را چنین درک نمی کردم. بیانیه های موسوی با من آشنا بود. پشتوانه موسوی قرآن بود و انقلاب، ارزشهای انقلاب و پشتوانه مجید رهنما تمام حکمت جهان. هیچکس هیچ شکی به این پشتوانه ها ندارد، سخن بر سر
انقراض آدمی ست در انقراض مرجع. پیر لوژاندر متفکر عظیم فرانسوی می گوید: مرجع درختی ست که به آن تکیه میدهیم. می گوید: ما آموختیم ـ مخصوصا با تجربه نازیها ـ که یک دولت می تواند دیوانه باشد. در لحظات پایانی بی نظمی در ۱۹۴۵ آلمان به نظر خودکشی کرده می آمد. آنوقت نمادها مردند و جهان
مرجع آلمان بی آبرو شد.
به دور میز شام کنار مجید رهنما نشسته بودم و از سبزها میگفتیم. هنوز قبل از عاشورا بود. او در کتاب دومش با عنوان توانایی فقرا، از اسپینوزا می گوید و گاندی و گویی در سایه آن دو به این جنبش مینگرد. او از شدن می گوید، نه رسیدن. چیزی همواره در حال شدن، شونده. اینکه گاندی میگوید دروجود هر آدمی ثروتی نهفته هست. هر روز چیزی را ابداع کردن و این درست همان چیزی ست که در کتاب قبلیاش هم می گوید. چگونه آدمی، مردمان ابزار های دفاع از کرامت خویش را ابداع می کنند. چگونه با فلاکت مبارزه میکنند. استقلال و آزادی جز با اختیار داشتن ابزارهای دفاع میسر نیست. منظور تنهااستقلال یک سرزمین نیست، منظور آزادی آدمیست. رأی ابزار دفاع بود، قبلا هم نوشته ام. موسوی از این ابزار دفاع می کرد. اما مردم خود باید نگهبان ابزارشان باشند، ابزار دفاع از کرامتشان. من حاضرم این واژه احیا شده به دست مجید رهنما و میر حسین موسوی را با واژه استقلال و آزادی عوض کنم.
درست یک هفته قبل از دیدارمان، در صفحه جستجوی گوگل فارسی از مجید رهنما خبری نبود و تنها اثر وبلاگ من بود و او هم چنین مرا یافته بود، اما درست یک هفته قبل، دو یا سه صفحه ای که باز شدنش کار حضرت فیل بود از ترجمه کتاب او به دست آقایی در ایران خبر میداد. اگر اشتباه نکنم سازمان برنامه و توسعه کتاب راجند سال پیش چاپ کرده بود. وقتی از او پرسیدم پاسخ داد که او هم همین چندی پیش با خبر شده است و هرگز با او تماسی گرفته نشده و حتی نسخه ای هم برای او نفرستاده اند. و از انتخاب و کشف واژه هایی مناسب سخن گفتیم. مثلا عنوان کتاب دومش که توانایی فقرا نام دارد، آیا توانایی منظور او را می رساند یا نه. آیا ثروت فقرا مناسب تر و گویا تر است؟ کتاب های او در اغلب زبان های دنیا ترجمه شده است، حتی در ترکیه.
فردایش از تجربیاتش در لرستان تعریف میکرد. از اینکه رفته بود تا همراه با خود مردم محل کاری انجام دهند و برنامه ای را پیش ببرند. میگفت: گویی در ایران مسئله همیشگی همان رعایت نکردن قانون است. تعریف می کرد که با وجود اینکه از سوی نخست وزیر زمان که دوست دوران کودکیش بوده، هر دو در بیروت چند سالی از کودکی را گذرانده بودند، پشتیبانی میشده، سروکارش با ساواک میافتاده و همواره موانعی پیش پایش میگذاشته اند. یک روز نخست وزیر وقت به او میگوید که تو می خواهی انقلاب بکنی و او پاسخ میدهد که من تنها میخواهم قانون را اجرا کنم. او تعریف میکرد که چگونه روستائیان زمین های داده شده به آن ها را که حق فروشش را نداشتند به مالکین و اربابان زمین می فروختند. او از تجربیاتش میگفت و اینکه چگونه هر روز چیزی تازه از مردم یاد میگرفت. معتقد بود که باید با خود آنها کار و برنامه را پیش برد و این امر نباید از خارج تحمیل شود. او از نقش شوراهای شهر و روستا میگفت و اینکه چگونه در انتخابات تقلب می شد و جالب اینکه در کنار او، در کنار برنامه های او چندین جوان چپ و مارکسیست و مبارز هم بودند که بویی از دمکراسی نبرده بودند. اتفاقا فیلمی مستند و زیبا را که در اولین انتخابات پر شور شهر روستا در زمان خاتمی به نام زینت در تلویزیون فرانسه پخش شده بود دیده بود. و با خبر شده بود که در زمان خاتمی به برنامه او در لرستان توجه شده بود و منتهی فکر کرده بودند که برنامه را در چند نسخه تولید کنند و برای همه استانها بفرستند!
هزار حرف داشتم با این مرد هشتادو پنج ساله که چقدر جوان بود و ترو تازه و هیچ ربطی به ایرانیانی که اینجا می شناختم نداشت. مردی که در تمام مسیر طریق خویش کرامتش را حفظ کرده بود. مردی که ایرانیان نمی شناختند.
ما را با قامت راستش تا کنار اتومبیلمان بدرقه کرد و درست جلوی خانه شان در جوار کانال راهی را به من نشان داد که برای قدم زدن می گشاید و تأمل.
این هم صفحه ویکی پدیای مجید رهنما.