یک وقتی درست وسط پاریس، درست کنار مرکز پومپیدو با آن معماری عجیب و غریبش و آن شلوغی دور و برش در اتاقی پانزده متری در کوچهای تنگ و پر سایه خانه داشتم. زمانی بود که من پاریس را پیاده از پا در میآوردم. شب دیر وقت که به خانه میآمدی، اطراف چرک بود و صبح شسته شدهبود و آماده پذیرایی صدها هزار توریست و تماشاچی و کوچک و بزرگ و عدهای هم که معرکه میگرفتند. کارمندان مرکز پوپیدو تا می شد میپریدند بیرون، میزدند بیرون. این را کارکنان انستیتوی دنیای عرب که آقای میتران ساخته بود هم میگفتند. درون عمارت نور نبود. یا می رفتند پشت بام هر دو عمارت، کافه بود و پاریس زیر پایت. نسخهای فارسی کتاب سهروردی را من در کتابخانه مرکز پوپیدو پیدا کردم و فتوکپی کردم.
صاحب خانه پانزده متری من خانمی لهستانی بود. زیبا، نه به خاطر چشمان سبزش، موهای روشنش که من رنگی را به خاطرشان ننامیدم. سبز میپوشید و خانهاش را سبز رنگ کردهبود. دیوار برلن فرو ریخته بود و یک روز، یعنی یک شب آمد و گفت فردا صبح زود میرود، اموال مصادرهشان آزاد شده و باید برود ببیند چه خبر است. لخوالزا را هم دلقک مینامید.
اتاق را یک لهستانی دیگر برای من پیدا کرده بود، آندرِآ. هر لهستانی که من شناختم آندرِآ نام داشت. آندرِآ همسر خانمی فرانسوی بود که تدریس میکرد. آندرِآ کاری نمیکرد. هر شب بیدار میشد، دوش می گرفت، کفش و لباس میکرد و به آشپزخانه میرفت و تدارک صبحانه می دید. بوی قهوه راه می انداخت و نان برشته میکرد و بوی نان برشته و بوی قهوه را در میآمیخت و مینشست پشت میز و نانش را به شیوه فرانسویان کره میمالید نیکتر از بنایی. صاف. مربا و باقی و آمیزش قهوه و نان برشته رابو میکشید. بعد لباس هایش را میکند و پاجامه به تن میکرد و به بستر می رفت و دوساعتی بعد بیدار میشد و دوش میگرفت و لباس و کفش میکرد و بوی قهوه راه میانداخت با بوی نان برشته و پاجامه و بستر و دو ساعت دیگر بیدار می شد و خود میشست و لباس و کفش میکرد و مو شانه و بوی قهوه و نان برشته راه میانداخت. تا صبح . آندرِآ عاشق صبحانه بود.






























0 نظرات:
ارسال يک نظر