۸ آبان ۱۳۸۹

به شاعر۳




همین الان
جلوی پنجره
رو به زرد
نارنجی
قرمز
سبز
خاک
پذیرنده

۷ آبان ۱۳۸۹

حزب‌الله و آنارشیسم و بدحجابی سیاسی



تهدید




ساعت هنوز هشت و نیم نشده بود.
ما شاممان را خورده بودیم.
تابستان بود. کوهستان بود .
ناگهان آسمان تهدیدآمیز شد.
باقی‌ را شما تعریف کنید.
متوجه هستید که داستان باید
قبل از ساعت هشت و نیم تمام شود.

۵ آبان ۱۳۸۹

چنگ



می‌گویید.
می‌گویم.
می‌گویید.
می‌گویم.
مقداری مجاز
مقداری خیال
مقداری نیاز
این همه واقعیت!
دیگر نمی‌توانم به شما چنگ بیاندازم.
می‌خواهمتان چه کار اگر نتوانم به شما چنگ بیاندازم؟

۳ آبان ۱۳۸۹

دوران ظلمانی



قبل از اینکه ترجمه گفتگویی با پیر لوژاندر را بعد از رویداد ۱۱ سپتامبر که تاریخ را به دوشقه کرد، در اختیار بگذارم، می بایست دو واژه را، مفهوم دو واژه را توضیح دهم. اولی اتاست و دومی فانتاسم که از نظر من هر دو در نزد ایرانی یا در زبان فارسی مفهومی گنگ است.
از پیر لوژاندر قبلا هم صحبت کرده‌ام. او در خارج از فرانسه به عنوان بزرگترین متفکر به حساب می آید. و در فرانسه از رسانه‌ها و هیاهو به دور است.

Etat یعنی چگونه بودن، بر پا بودن، ایستادن، چگونگی بودن کسی یا چیزی، در ضدیتش با شدن، چگونگیی بلند مدت، پایدار، ثابت.
یعنی حالت، حالت‌های پی‌درپی یک چیز، مرحله. فعل ِ اتا وجود یا چگونگی شیوه بودن سوژه را توضیح می‌دهد، ضد فعل ِ کنش. چگونگی بودنی فیزیکی، ذهنی، اخلاقی یک وجود زنده. در زبان فرانسه می‌گویند : حالت عمومی کسی، حالت سلامتی یا وضعیت سلامتی، وضعیت خواب یا وضعیت پیری. می‌گویند بیمار در حالت شوک است.
واژه کودتا از کو در فرانسه به معنی ضربه و اتا می آید.
حکومت نظامی هم معادلی‌ست که از زبان فرانسه گرفته شده‌است.
در فرانسه شناسنامه، اتای مدنی نام دارد. یعنی حالت و وضعیت شخص که در مدنیت‌ش به رسمیت شناخته شده.
لغت‌نامه ورود ِ اتا به معنی شرایط سیاسی و اجتماعی را در فرانسه قرن چهارده می‌داند. می‌گوید که مفهوم طبقات جایش را به اتا داد. اتای روحانیون، اتای نجبا، اتای عوام. اتای‌ سوم، غیر از روحانیون و نجبا بود. یعنی هر چه که آن دو نبودند، عوام. صنعتگران و کشاورزان یک سوم اتا را تشکیل می‌دادند. در واقع مجلس نمایندگی این سه اتا راداشته‌است. و واژه مردم به معنای واقعی کلمه با انقلاب ۱۷۸۹ پدید آمد. مردمی که می‌بایست حقوقش را به اجرا بگذارد.
اتای دمکراتیک وجود دارد، همانطور که اتای سلطنتی، و اتای دیکتاتوری. رُنان گفته‌است بدترین اتاها، اتای تئوکراتیک است. یعنی حکومت دینی، حکومت روحانیون.
در قرن پانزدهم است که در فرانسه Etat با E بزرگ نوشته شده، معنی اقتدار خودمختار را می‌گیرد: اقتدار خودمختار اعمال شده بر تمام یک مردم و در یک قلمرو شناخته شده مشخص. آلبرت کامو می‌گوید که همه انقلاب‌های مدرن به استحکام اتا منجر شد. رئیس اتا یعنی کسی که اقتدار خود‌مختارش را در یک کشور اعمال می‌کند.
جنایت اتا.
کودتای هیجدهم برومر ۱۷۹۹ که با آن بوناپارت قدرت را به دست می گیرد، یعنی به وسیله ابزار و امکانات غیر قانونی. ویکتور هوگو در این مورد می‌گوید کودتا زره‌دار بود و جمهوری برهنه.
مصلحت ِ اتا. ملاحظه کردن منافع عمومی برای توجیه عمل غیر قانونی. آنچه ما مصلحت اتا می نامیم، مصلحت دیوان‌سالار است، فرانس می‌گوید.
اسرار ِ اتا.
لویی چهاردهم گفته بود، اتا من هستم. در مجلس در ۱۳ آوریل ۱۶۵۵.
اتا در اتا. مثلا می‌گویند در فلان کشور ارتش اتایی در اتا است.
گاهی به معنی دولت است. گاهی به معنی قدرت مرکزی است. اتا را در ضدیت با جماعات محلی در نظر می‌گیرند. دپارتمان، کمون. مأمورِ اتا، یعنی حقوق‌بگیر، کارمند دولت.
دستگاه اتا. خرج ِ اتا، بودجه‌ی اتا. مالیات ِ اتا، ضد مالیات محلی. مسافرت با خرج اتا. خدمات عمومی، خصوصی. بانک اتا. بانک ملی، کنترل و بازرسی به وسیله اتا. ناسیونالیزه، ملی شده.
Etat- providence عبارتی که از دو واژه اتا و مشیت الهی گرفته شده است. در مقابل اتا- ژاندارم گذاشته شده که پلیس و ارتش و عدالت را ضامن بود. به معنای اتایی ست که خدمات می دهد، به مردم در برابر خطرات بیماری، بیکاری، پیری و غیره، امنیت می‌دهد- دعوای امروز در فرانسه بر سر حق بازنشستگی، دعوای دو نگرش است بر اتا.
نزاع میان اتاها جنگ است.
ابالات متحده امریکا، یعنی اتاهای متحد امریکا.

اما Fantasme، یعنی تولیدات خیال که با آن «من» می‌خواهد از تسلط واقعیت بگریزد. در پزشکی، وهم نامیده می‌شود. در معنای جاری آن به معنی تثبیت ذهنی ست. یا باوری غیر عقلانی که بعضی موارد می‌تواند به اعمالی افراطی بیانجامد. در محدوده سکسوآلیته فاتنتاسم یک سناریوی اروتیک است. خیالبافیی که می‌تواند به واقعیت بنشیند. یا به وسیله مذهب یا خود سانسور شود. در فرانسه قبل از کشف روان‌شناسی، مترجمان متون فروید، واژه آلمانی fantasie را به معنی ظرفیت تصور و خیال و phantasie را به معنی وهم ترکیب کرده و فانتاسم را ساختند.

و این هم متن گفتگو:
شما قسمت اعظم نیروی خود را صرف ساختمان مردم شناسانه غربی کردید، شما مسیر اثار خود را به سوی قاعده حقوق و مشروعیت آن جهت دادید. شما نشان دادید که Etat تا به امروز ضامن عقل بوده است. آنچه در ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ روی داد، معنایش این است که از این به بعد دیگر اینطور نیست؟

پیر لوژاندر- با زور نمی توان چیزی را که باید فتح شود، تحمیل کرد. دمکراسی فتح غرب بود، تا زمانی که به پادگان بی بند و باری تبدیل شد. از نقطه نظر من میان ایدئولوژی بی بندوباری و لیبرالیسم ِ بی دروپیکر همدستی هست. توجه داشته باشید که بعد از فروپاشی دیوار برلن هاروارد بیزنس روویو مقاله‌ای با این عنوان منتشر کرد:« دمکراسی اجتناب ناپذیر است.» بعد از این شما دمکراسی را چون بیزنس تحمیل می کنید، حتی در مقام تهدید. من در افریقا Etat های تو خالی دیدم که ما ساختیم، بدون سنت اداری، که محکوم به فسادند. من دیدم که چطور دیپلم می‌فروختند. سازمان ملل و یونسکو، قاطعانه، بی چون و چرا اعلام می داشت که هر کجا پیشرفت تکنیک مستقر شود، دین فولکلوریزه می شود یا از بین می‌رود. من می‌پنداشتم که برعکسش باید آموزش سنتی را، حتی مدارس قرآنی (مکتب) را با آموزش مدرن همزیست کرد و زمان این ترکیب را طولانی نمود. به یکی از این ها که این تئوری‌ها را پیامبری می‌کرد گفتم: اسلام باز می‌گردد، چاقو به دست. حالا اینجاییم. نمادهای دمکراتیک تحمیلی نیست. می‌بایست با Etat و با سوژه فتح شود.
شکست هنجاری غرب، اثرش شکست جوانان است: اعتیاد، خودکشی در یک کلمه نهیلیسم. جامعه ما ادعا می‌کند که تقاضاهای انسانی را به ضریب پیشرفت خلاصه کرده‌است و مشخصا به مصرف. سال گذشته مدیر گروه ویواندی گفت: زمان کلاسیک سیاسی به سر آمده، باید مصرف کنندگان و صنعت از لیدرشیپ استفاده کنند. این است لغو Etat‌ی برنامه‌ریزی شده.

- شما به جوان غربی که دیگر نمی‌تواند به زندگیش معنی بدهد و به اسلام‌گرا که خود را وقف فانتاسم مرگ‌ش می‌کند، خرده می‌گیرید.

پیر لوژاندر- خودکامگی ِ فانتسم به نهیلیسم منجر می‌شود. در جن‌زدگان داستایوفسکی، کیرلوف خودش را می‌کشد تا ثابت کند که خود او اصل عقل است. با کشتن خود گمان می‌کند که رنج و ترس انسان را کشته است و می خواهد ثابت کند که بشریت از خویش می‌تواند بگذرد و به خدایی برسد. ما شاهد صعود تاریک اندیشی، ظلمات هستیم. نگاه کنید در ایالت متحده، آنچه تکنوکرات‌ها و دانشگاهیان، پست انسانیت می‌نامند، راه‌حل کامل مسئله مرگ. فروید خوب بوته هذیان‌آلود عقل را که ادیان با استعاره‌ای کردن قتل، به گُرده‌شان می‌گیرند نشان می‌دهد. قتل روح آدمی را خانه کرده است. در شرکت‌ها رقابت پس و پیش کردن قتل است: در سیاست، انتخابات چنین‌ند: رقیب را به خانه‌اش می‌فرستیم. زندگی را با دلیل و برهان علمی یا احساسات قابل تحمل‌تر نخواهیم کرد، بلکه با تفسیر منسجم که از هر کس سهمی از فداکاری و ایثار را طلب می‌کند، نه با چشمان بسته به دیگری درس دادن.

- چگونه متخصص حقوق رومی و حقوق فقهی که شما هستید، دانشتان را به روانکاوی متصل کردید تا میدانش را تا این مردم‌شناسی جزمی بگستراند که ساختار آثار شما را می‌سازد.

پیر لوژاندر- من چندین آموزش دیدم. یکی از آن‌ها حقوق رومی و تاریخ حقوق است که از من در سال ۱۹۵۷ استاد تاریخ حقوق ساخت. حقوق رومی و فقهی ، قلب ناشناخته علم قضا هستند که عناصر به عقب رانده شده غرب را پشتیبانی می‌کنند. نزاع بزرگ غرب ِ روم - فقهی مسیحی با سنت یهودی، سرچشمه بینش دینی و سیاسی Etat است که تمام توجه مرا به خود جلب کرد. ملاحظه کنید که ریشه واژه Etat را. اتا یعنی حالت، وضع. وضع چیزی، حالت چیزی، Station ( ایستگاه) حالت عمودی را نشان می‌دهد.
Etat ساختمان و ساختار هنجار‌ی است، نهادینه‌‌ای که چیزی اساسی از زندگی اجتماعی را بر پا می‌داد. در عین حال آموزش اقتصادی را هم فراگرفتم. همچنین آموزش ادبی که شامل فلسفه هم می‌شد، جامعه‌شناسی و اخلاق. روانکاوی بالینی و بعد هم به هنر نزدیک شدم مخصوصا به شعر که عزیز می‌دارم.

- چرا حقوق رومی امروز به ما مربوط می‌شود. تنها برای اینکه ما را از ذخیره متون قضایی مطلع می‌کند؟

پیر لوژاندر- نه، سهم عظیمی از واقعیت اجتماعی را توضیح می دهد. استخوان‌بندی مسیحیت را. حامل آیین و مراسم است. و یک نوع انعطاف به فرهنگ دیگری ست. Justinien در قرن ششم میلادی، حدود را به بهترین نحوی بیان می‌دارد: «یهودیان به تفسیر معنی‌ندار روی آورده‌اند.»

- به تعبیر شما، ضدیهودیت مسیحی که تا امروز زنده مانده , که بخشی، تا حدی از نژاد پرستی ضد سامی را زاده، قدرتش را از حقوق رومی دارد؟

پیر لوژاندر- تراژدی نهایی قرن بیستم، هولوکوست، قرن‌ها و قرن‌ها نفرت را متصور می‌شود. من مرد گذشته هستم و آینده دور. من در حال ننشسته‌ام، چرا که لزوم مبارزه با حافظه‌های کوتاه را دریافته‌ام. من با مردان ِ متون زیسته‌ام، آن قرون وسطاییانی که برایشان تاریخی امری، زمین شناسانه، رسوبی بود. گذشته همواره این‌جاست، حاضر و آینده اینجاست در برابر ما.
واژه ضد سامی متأخر است. در غوطه‌خوردن‌های من در ادبیات لاتین و دیوان اداری، از خشونت ضد یهود بعضی متون پاپی قرن سیزدهم تکان می‌خوردم. پاپ رومی ها خود را چون پاپ یهودیان، جریان تفاسیر ناموافق متون مقدس را به دست خاخام ها به شدت محکوم می‌کرد. نظام روم- مسیحی ختنه را علی‌رغم بطن کتاب مقدس کنار می‌گذارد، اما جسم عقب رانده شده به وسیله مسیحیت، به شکل مرکزیت پاپی باز می‌گردد. آن زمان به امپراطور روم می‌گفتند که او هر حقی را در دست بردن بر بایگانی سینه‌اش دارد.
جسمانیت ِ حرف در امپراطور تجسم می‌پذیرد، بعد در پاپ، یگانه مفسر حاکم بر کلام.

- چگونه نیاندیشیم به همان شیوه که ارنست کانتورُویک از حاکم ادا کننده قانون، کالبد قدرت می‌سازد، در همان چشم‌انداز است که شما نشان می دهید که جسم به بیولوژی خلاصه نمی‌شود که نزد آدمی، زندگی ِ بازنمایی از زندگی حیوانی عبور می‌کند و جسم نیست مگر همراه با فانتاسم ِ جسم.

پیر لوژاندر- من با کانتورُویک مکاتبه داشتم. مقاله‌هایش را در رسانه بین‌ المللی فرانسه ترجمه کردم. مردم شناسی در عین حال با تصویر و جسم و واژه سروکار دارد. همانند او من هم فکر می‌کنم که مدرنیته در قرن دوازدهم با قرون وسطی کلاسیک آغاز می‌شود، وقتی که مسیحیت لاتین وارث حقوق رومی که به مدت پانصد سال خفته‌بود شد.
ابتدای Etatی مدرن بود، که امروز زیر ضربه‌های تثبیت فرد عقب نشینی می‌کند. و Etat های معاصر وقتی پای هسته سخت عقل که تفاوت جنس است پیش می‌آید، همان داو ادیپی، شانه خالی می‌کنند، آن‌را به حلقه‌های فئودالی شده امروزین، صلاحیتی که به قانون‌گذاری و قضاوت قضایی تحمیل می‌کنند.
به بدعت هم‌جنس‌گرایان بیاندیشید، که آشکار کننده این سلب امتیاز کردن از Etat ست، از کار کردش که ضامن عقل است. فروید این همه‌جاحاضری ِ خواهش ِ هم‌جنس‌گرا را همچون نتیجه‌ی بی‌جنس‌گرایی روانی نشان داده‌بود.
غرب توانست جدایی ناپذیری را فتح کند و آزادی به بهایی گزاف فتح شد. اما با نهادینه کردن هم جنس‌گرایی در مقام خانواده، یعنی اصل دمکراتیک را در خدمت فانتاسم در آوردن. محکوم به فناست. حقوق بر اصل نَسَبیت بنا شده است و جایش را به Hédonisme (لذت‌باوری) هیتلرنازی می‌دهد. منطق هیتلری منطق لذت‌باوری را مستقر کرده‌است که ابعاد فداکارانه زندگی را نفی می‌کند.
بله، در حقیقت، هیتلر، با به دست گرفتن قدرت، نمادها، منطق ضامن ِ قاتلین بی‌گناه تولید کرد. بعد از پریمو لوی و روبر آنتلسم، من هم می‌گویم میان یک اس اس و من هیچ تفاوتی نیست، اما برای اس اس فانتاسم، سلطان است. فانتاسم همچون رویا متعلق است تنها به سوژه (هیچکس نمی‌تواند به جای دیگری خواب ببیند)، فانتاسم فقط می‌خواهد که لبریز شود.
امروز هر کس می تواند عقل خویش را بسازد، به محض اینکه فانتاسم مقدم شد و قانون تنها، ماشینی است که عمل‌کرد اجتماعی را ثبت می‌کند.

- گذر شما از افریقا در فهم شما از حقوق نقش بزرگی داشته‌است به شما این مجال را داده‌است که به ارزش‌های غربی نسبیت دهید و این امتیاز سلب شده از Etatی بنانهاده‌ شده را در همه جا مشاهده کنید. شما عمارت نهاد‌گونه‌ای‌اش را بررسی کردید که به وسیله ان جامعه‌ای مثل جامعه ما به اضطراب هستی‌شناسانه پاسخ می‌دهد.

پیرلوژاندر- من در گابن با شرکتی که توسعه می‌فروخت کار می کردم. با سازمان ملل در کنگوی سایقا بلژیکی، در مالی با یونسکو. آنجا پی بردم که آموزش قضایی من از متون قرون وسطایی، از علوم اقتصادی برایم مفیدتر است. با دیدن کودکانی که در مدارس قرآنی (مکاتب) که سوره ها را در زبان مقدس قرآن قرائت می‌کردند، که زبان آن‌ها نبود، دقیقا مثل Glossateur ها ( برگزیدگان و بزرگان قرون وسطی که برای تفسیر متون رومی، روش آنالیز میان‌خطوطی- وقتی مثلا برای کتاب مقدس، لاتینی میان خطوط عبری و یونانی نگاشته شده، و در عین حال تشریح و توضیح واژه را به کار می‌بردند. دوران گلوساتور قضایی حقوق رومی، در قرن یازدهم میلادی در شهر بولونی، امروز واقع در ایتالیا آغاز شد. اولین وظیفه آن دوباره‌سازی قوانین گنجانده‌شده در کدهای ژوستینی و مطابقت با متون موجود بود. در اواسط قرن سیزدهم اکروس استاد ِ شهر بولونی و آخرین گلوساتور‌ها وظیفه نگهداری و سامان دادنشان را در یک دیوان کامل تحت عنوان گلوز کبیر به عهده گرفت. Glose از یونانی کلاسیک Glossa گرفته شده و به معنای زبان است و همینطور به معنی عبارتی دشوار را توضیح دادن) قرون وسطاییانی که حقوق رومی ِ از میان رفته را به لاتینی منتقل می‌کردند.
من، برابری همه در مقابل زندگی بازنمایی شده را کشف کردم: Etatی غربی تنها شکل گذرای این زندگی ست. سوژه نهادین تولید می‌کند، با ضمانت ِ اصل ِ عالم‌گیر نامتناقض (غیرقابل تکذیب): یک مرد، یک زن نیست، یک زن، یک مرد نیست: بدینگونه دسته بندی نَسَبیت، خود را بازسازی می‌کند.
کارکرد مردم‌شناسانه Etat، بنیان‌گذاری عقل است، پس یعنی انتقال ِ اصل نامتناقض ( غیر قابل تکذیب)، پس یعنی متمدن کردن فانتاسم. Etat در عقلانیت غربی، معادل توتم است در جامعه‌ی بی Etat. در افریقا، بالاتر از فرد هم هست که شاید در خانه ما در حال موت است.

خدایان



از کتاب وعده صبح
از رومن گاری
ترجمه سرسری نیشابور

بچه بودم هنوز وقتی مادرم برای نخستین بار ازوجودشان باخبرم ساخت: قبل از سپید برفی و گربه چکمه‌پوش، حتی قبل از هفت کوتوله و ......
اول از همه توتوش است، خدای حماقت، با آن پشت قرمز مثل انترش و آن خام‌کله‌ی روشن‌فکرِ و عشق آتشینش به تجرید. در ۱۹۴۰ عزیز دردانه نظریه آلمان‌ها بود، امروز هر روز بیش از بیش به علم ناب پناهنده می‌شود. می‌توان خم شده بر شانه دانشمندان‌مان دیدش، در هر انفجار هسته‌ای، سایه‌اش بیشتر بر زمین گسترده می‌شود. حقه‌ مورد علاقه‌اش این است که به حماقت شکل نبوغ بدهد و از میان مردان بزرگ‌ استخدام کند تا ضامن ویرانیمان شود.

مِرزاوکا هم هست، خدای حقابق مطلق، یک قزاق ایستاده بر تله جسدها، مرده در دست، با کلاه پوست‌ش بر روی چشم افتاده، با اطواری بشاش. این یکی قدیمی‌ترین ارباب جنگ‌های ماست، خیلی وقت است که سرنوشت ما را ریاست می‌کند، که ثروتمند و مفتخر است، هر بار به نام حقیقت مطلق، مذهبی، سیاسی یا اخلاقی می‌کشد، شکنجه و سرکوب می‌کند و نیمی از بشریت با رقت چکمه‌هایش را لیس می‌زنند. مایه تفریحش می‌شود، چرا که خوب می‌داند که حقیقت مطلق وجود ندارد، که امکانی‌ست تا ما را به بندگی و به زیر کشد.

فیلوش هم هست، خدای فرومایگی، پیش‌داوری، حقارت و نفرت- خیز برداشته از اتاق سرایداری‌ش، در ورودی جهان ساکن شده، دارد داد می‌زند:« امریکایی کثیف، عرب کثیف، یهودی کثبف، روس کثیف، چینی کثیف، سیاه کثیف»، تشکیلات‌چی عالی جنبش توده‌ها، جنگ، زجرو عذاب و دیالکتیسین ماهر هر تعلیم و تربیت ایدئولوژیک، مفتش بزرگ عقاید و علاقه‌مند به جنگ‌های مقدس، علی‌رغم پشم مبتلا به جربش، سر کفتارش و پنجه های کوچک پیچ‌در پیچش، یکی از پر قدرت‌ترین خدایان است و پر شنونده ترین، که همیشه در هر جبهه‌ای پیدایش می‌شود، یکی از متعصب‌ترین پاسداران گیتی که بر سر آن با مکر هر چه زرنگانه‌تر چانه می زند.
خدایان دیگری هم هستند. رازآلوده‌تر و مشکوک‌تر و خدعه‌آمیزتر و با نقاب‌تر و دشوارتر، کنار زدن نقاب‌شان، دسته‌هاشان بی شمار است و بی‌شمار هم‌ دست‌هاشان در میان ما.

۲ آبان ۱۳۸۹

چراغ خود



آنجا که چراغی روشن است
چراغ خود را نمی افروزم

آنتونیو پورکیا
ترجمه نیشابور

تماشاخانه



خیلی وقیح است.
نوشته آلبوم عکس: شیوع وبا در هاییتی.

درباب علوم انسانی



از وبلاگ دغدغه‌ها
nid.persianblog.ir

در باب علوم انسانی فرمودند:‌
«متکى بر جهان‌بینى دیگرى است»

آیا علوم مهندسی و پزشکی در غرب، حکمی جز این دارند؟
یعنی علوم مهندسی‌شان،
فیزیک‌شان -خصوصا از نوع هسته‌ای‌اش-،
دانش‌های بنیادی‌شان،
طب‌شان و پژوهشکده‌ی رویان‌شان!
-که خیلی مورد علاقه‌ی بزرگان هم هستند-
آن‌ها متکی بر جهان‌بینی الهی هستند؟
آن‌ها منطبق بر انوار حقه‌ی اسلامی شیعی جعفری هستند؟

یا فرمودند:
«هدف دیگری دارد»
(یعنی هدفی جز اهداف اسلامی و ...)

آیا سایر علوم مهندسی و پزشکی، هدف‌شان خیر و الهی و اسلامی بوده؟

در باب علوم انسانی و غیر انسانی



«اینکه بنده درباره‌ى علوم انسانى در دانشگاه‌ها و خطر این دانش‌هاى ذاتاً مسموم هشدار دادم - هم به دانشگاه‌ها، هم به مسئولان - به خاطر همین است. این علوم انسانى‌اى که امروز رائج است، محتواهائى دارد که ماهیتاً معارض و مخالف با حرکت اسلامى و نظام اسلامى است؛ متکى بر جهان‌بینى دیگرى است؛ حرف دیگرى دارد، هدف دیگرى دارد. وقتى اینها رائج شد، مدیران بر اساس آنها تربیت می‌شوند؛ همین مدیران مى‌آیند در رأس دانشگاه، در رأس اقتصاد کشور، در رأس مسائل سیاسى داخلى، خارجى، امنیت، غیره و غیره قرار می‌گیرند.»

به گزارش مهر، ابوالفضل حسنی در گفتگو افزود: پذیرش و توسعه ۱۲ رشته علوم انسانی شامل حقوق، مطالعات زنان، حقوق بشر، مدیریت، مدیریت فرهنگی و هنری، جامعه شناسی، علوم اجتماعی، فلسفه، روانشناسی، علوم تربیتی و علوم سیاسی منوط به بازنگری، بومی سازی و به روز کردن شده است.

۱ آبان ۱۳۸۹

پل ویریلیو باز


این فشرده صحبت‌های پل ویریلیوست به مناسبت برپایی نمایشگاهی در پاریس.
با ترجمه من.
اشکالی ندارد که او گاهی حرف‌هایش را تکرار می‌کند؟ ها؟

تمام تاریخ بر جغرافیا بنا شده‌است: ملک، معادن، زمین. اتفاقی نیست که بحران از suprimes آغاز شد. یعنی املاک، مسکن. ملک بر تاریخ مسلط بود: در آتن، می‌بایست صاحب ملک باشی تا شهروند به حساب آیی. تسریع جامعه ما در قرن نوزدهم با انقلاب وسایل نقلیه و رفت و آمد شروع شد. دومین تسریع مربوط می شود به انتقال اطلاعات و داده‌ها. و سومین که خود را تدارک می بیند انقلاب کاشت انتقال است. سرعت نه تنها کالبد جامعه بلکه کالبد آدمی را هم فتح می‌کند. انقلاب کنونی انقلاب آنیت است. همه جا حاضر. مقارنت. تمام صفات خدا. در جوامع مدرن ما، با اینکه لائیک، صفات خدایی را دست‌کاری و خدا را انکار می‌کند.
تضاد شهر و روستا تاریخ اروپا را ساخته است. ما در نقطه ای هستیم که کوچ شهری، جای کوچ روستایی را گرفته است. بیست و سی میلیون جمعیت شکست شهر است و شکست شهر نشینی. دوران باورنکردنی ست که به سیاست هم مربوط می‌شود و به اقتصاد دانان و شهرسازها. سرمایه داری انبار کردن شهر بود. سرعت جلوی انبار کردن را می‌گیرد و به ضد آن بر می‌خیزد. شهرهای بیست و سی میلیونی شکست سرمایه‌داری انبارکن است. دیروز فیلسوف از عینیت و ذهنیت حرف می زد و انقلاب کنونی از قلمروزدایی. دوران امروز آنچه من خط‌سیریت نامیده ام را می‌گشاید. حدود ۲۰۰ میلیون آدم خارج از سرزمین تبارشان زندگی می کنند. در چهل سال آینده، حدس زده می‌شود که حدود یک میلیارد مهاجر به دلایل اقتصادی، تغییرات جوی، بلاهای آسمانی (طبیعی) و جنگ کوچ داده شوند و باید به هر شکل آنان را جا داد و ساکن کرد. استعمارشدگان سابق به سوی سرزمین های استعماری سابق روی می‌آورند. این بحران مهاجرت بی سابقه، دوباره تفاوت کلاسیک میان شهر نشین و کوچ نشین را می‌نویسد.
کوچ و تبعید انسان‌ها زمانی روی می‌دهد که به خاطر تکنولوژی و اطلاعات مثل انترنت و تلفن همراه و غیره، شهر نشین همه جا خانه خود است و کوچ نشین هیچ‌کجا، خارج در سکنی شدنی موقتی و بی هدف، نه تنها در کشورهای گوناگون، بلکه در بطن یک سرزمین و قلمرو. اردوگاه‌های محل گذر (ترانزیت) جای حلبی آبادهای سابق، حتی شهرها را گرفته است.
در جوامع ما شهرنشینی بر کوچ نشینی تسلط داشت. تمام تاریخ ما این است: چگونه جوامع کوچ نشین به جوامع قلمرو‌گرا تبدیل شدند. این نمونه حالا تکذیب شده است. وقتی من از به علاوه - شهر حرف می زنم، از آنجاست که ما داریم به سوی شهری در جنبش، در تحرک می رویم که آنچه قابل سکونت است در رفت و آمد است و نه در توقف. کوچ شهر به سوی به علاوه- شهر است. شهرهای تحرک- تِلِکُم. فرودگاه، ایستگاه قطار، بنادر که به چهارراه‌های موندیالیزاسیون (جهانی شدن) تبدیل شده‌اند.
از فرو ریختن دیوار برلن بیست سال نگذشته است و هرگز اینقدر دیوار برافراشته و تونل کنده نشده بود. مثل دیوار میان امریکا و مکزیک و میان اسرائیل و فلسطین و حتی در درون، مثلا در ایتالیا که نرده‌هایی محله رم را جدا می‌کند.
خانه به دوش های جدید زیر چادر و در پیاده روهای پایتخت یا در اردوگاه‌های ترانزیت زندگی می‌کنند و رفت و آمد، محل سکونت جدید است. شهرهای سابق محل انتخاب بود. جا بود. شهریت، هویت بود. امروز شهر محل اخراج است، تخلیه. با همه‌جا- شهر، شهر همه جا هست و هیچ جا نیست. این پدیده هویت را به زیر سوال می برد، که محل، یک جا بود. امروز هویت، جایش را به راحتی فرد می‌دهد. ما از روی رد‌مان تعقیب می‌شویم و دیگر دلیل و برهان سکونتمان بی فایده می‌گردد. مسیرگرافی جای جغرافی را می‌گیرد. شهر نشین پی‌درپی موضع یابی می‌شود. همواره تحت نظر. سرعت تلکُمُنیکاسیون این تعقیب بی‌پایان را اجازه خواهد داد.
حالا چگونه هویت زادگاهی خود را حفظ کنیم؟ وقتی به تعریف یک مأمور آتش نشانی قطار را نگاه می‌داشتند تا نوزادی در محلی به دنیا بیاید. امروز قطار سیریع‌السیر را نگاه نمی‌دارند.
شهر نشینی هنر همزیستی بود. مدنیت بود. ادب بود. جایش را به عصبیت داده است. چرا؟ چون همدیگر را نمی‌شناسیم. فرصتش را نداریم.
جهان پایان یافته. زمین کوچک شده‌است. علم شیره‌اش را کشیده، مسافتش به آخر رسیده. پایان جغرافیاست. ما بحران کوچک شدن دنیا را زندگی می‌کنیم. پیشرفت سرمست آلودگیی است که از آن حرف زده نمی‌شود، انقباض زمان. فقیر شدن وسعت.

خوش‌آمدن



پس می‌شود برای خوش آمدن کسی فتوا داد؟
می‌شود برای خوش آمدن دوست فتوا داد.
می‌شود برای خوش آمدن دشمن فتوا داد.
می‌شود برای خوش آمدن فتوا داد.
دشمن نقطه مقابل دوست است.
کافی ست جای دشمن عوض شود،
جای دوست عوض می شود.
دوست و دشمن مفاهیمی زمینی هستند.
کش می‌آیند. قابلیت انقباض و انبساط دارند. تنگ و فراخ می‌شوند. انطباق پیدا می‌کنند.
دین هم می تواند منطبق شود؟ تا کجا؟
کدام آن یکی را پشت سرش جا می‌گذارد؟
کدام آن‌دیگری را فرسوده‌ خواهد کرد؟

۳۰ مهر ۱۳۸۹

!



تمام تاریخ بر جغرافیا بنا شده‌است!
پل ویریلیو

جنس



بیدار که شدم خانه تاریک بود. در را باز کردم و گربه را گفتم که برود گردشی بکند، تصمیمش را از قبل گرفته بود، به شکارش ادامه داد، قالی جوزان ملایر، میدان رزمش بود، یکی از عنکبوت های مرا گیر انداخته بود. عنکبوت به نقش سیاه قالی که می‌رسید، گم می‌شد، گربه به دور خودش چند چرخ می زد، به جسمش پیچ و خم می‌داد. با گرده‌اش طاق می‌بست، در زمین فرو می‌رفت. عنکبوت به نقش سپید می‌رسید، گربه پنجه راستش را آرام بر عنکبوت می‌گذاشت، ذره‌ای توانش را می گرفت و منتظر جنبش عنکبوت می‌ماند. به او گفته بودم با عنکبوت‌های من کاری نداشته باشد. عهد‌نامه‌ها کی وفا می‌شود. در را بستم. روی پنجره آشپزخانه ، سینی که دیگر مرا برای بافتن گیسش بیدار نمی‌کند، با انگشتش بخار را از شیشه گرفته بود، چیزی نوشته بود. تنها پی بردم که واژه‌اش از جنس لطیف بوده‌است. یکی می‌گفت چطور نمی‌شود دانست که نویسنده در زبان فرانسه، زن است یا مرد؟ منی که مصرف می‌کند واژه‌ها را، مجبور است، لطافت و خشونت جنس را رعایت کند. کافی‌ست زن باشی و چیزی بگویی. تمام صفات و اعمال و افعال لطیف می‌گردند! از لطافت صفت تو می‌فهمند تو زنی یا مرد. سین سه سال داشت و ما کنار بندر زندگی‌می‌کردیم. گاهی از مقابل ماهی فروشان و صدف فروشان و دریا فروشان رد می‌شدیم. دست مرا می‌کشید و می‌ایستاد و می‌ماند. با فامیلش خوش و بش می‌کرد. خرچنگی را بر می‌داشت و می‌گفت: آهان این یکی ماده است. من تا مدت‌ها نمی‌دانستم حیوانات هم جنس دارند. من به فارسی پر و بال گرفته بودم. بخارهای نشسته بر شیشه آب شده و پایین می‌ریخت و لطافت و خشونت در هم می‌شد. نقش غولی بر شیشه می‌نشست. قدما دیو و دد را بی جنسیت تصور می‌کردند. نا جنسی را دیو و دد. بدجنسی؟

یکی از چهار تا



این یکی از همان چهار
درخت گردو ست
که سبز شد
در آغاز زمستان.

۲۹ مهر ۱۳۸۹

شفافیت



مثل بچه های لوس و ننر با همه چیز بازی می‌کنند.
اسلحه به دست گرفته‌اند و می‌گویند آزادی بیان است.
مثل همان چند تا کاریکاتوریست. حالا اگر زدند و چند نفر هم کشته شدند، چه باک. پرچم رهایی به دست گرفته‌اند.
آدم باید خیلی ادعای حقانیت داشته باشد. اصلا باید حق را در جیب داشته باشد. اما اسلحه است.
پرونده باز کنید. نامه بگشایید، شفاف شوید و بعد هم پرچمتان را بر فراز ویرانه و اجساد برافرازید.

۲۸ مهر ۱۳۸۹

بره‌های گمشده آقای مسیح



آقای احمدی‌نژاد اخیرا نامه‌ای خطاب به بونوآ شانزدهم نوشته‌اند و خواسته‌‌اند که با هم دنیا را مدیریت کنند. اما پاپ در فکر بره‌ها و رمه‌های پراکنده خود است. یادم آمد که در نیویورک هم از آمدن امام زمان کنار حضرت مسیح گفته‌بودند که اقای علی مطهری اصول‌گرا یکی از خرده‌هایی که گرفته بودند از آن سفر این بود: نقطه ضعف دیگر این بود كه در اجلاس توسعه هزاره سوم سازمان ملل، آنجا كه به آینده روشن بشر اشاره كرد، گفت این آینده روشن "با ظهور موعود به همراه عیسی مسیح محقق خواهد شد"؛ در حالی كه باید می‌گفت "با ظهور موعود اسلام، كه مسیح نیز همراه وی است".
از دهم تا بیست و چهار اکتبر در رم نشستی به دور پاپ تشکیل می‌شود با حضور سیصد اسقف و کاردینال. نمایندگان جماعت مسیحیان شرق، شکننده و ضعیف، بعضی در مرز بقا و از پا درآمدن. در‌گیری اسرائیل و فلسطین، جنگ و ناامنی، وضعیت اقتصادی ویران‌گر و اسلام‌گرایی رو به رشد، به سیاهه مسیحیانی که می‌خواهند شرق را ترک کنند اضافه می‌کند.

چند سال پیش در جنوب فرانسه، در شهری، آمپول زنی را صبح به خانه خوانده‌بودیم. قفسه‌کتاب‌ها در پذیرایی بود و آمپول‌زن که وارد شد و بساطش را که بر زمین گذاشت، نگاهی به دور و بر انداخت، به قفسه کتاب‌ها و به فارسی گفت: کی کلیات سعدی می‌خواند؟ ارمنی بود. ایرانی بود.
سر صحبت باز شد و تعریف کرد که با ایرانیان آن شهر دوست و رفیق است. وقتی از او پرسیدم با ارمنی‌های شهر( ارمنی‌های غیر ایرانی) چه می‌کنید، یا آن ها رابطه ندارید؟ پاسخ داد که نه، آن‌ها ناقلاند!

بیش از ده سال پیش، در مغازه‌های منوچهری دنبال چیزی می‌گشتم در واقع تعمیر چیزی. یهودیان سخن از رفتن می‌کردند. گفتم نباید بروید، نروید. گفتند: گمان می‌کنید که دلمان خوش است؟ و بعد هم آقای مهاجرانی- که نامشان اینجا از هجرت می‌گوید، و الان درست یادم نمی‌آید در زمان آن صحبت دقیقا چه مقامی را نمایندگی می‌کردند، چیزهایی گفتند از رفتن و هجرت یهودیان که اصلا به دل من ننشست.

وقتی که مدرسه می رفتم، در شهر ما، در مدرسه و کلاس ما، از ارمنی و آسوری و کلدانی و یهودی بودند. مسلما «ما» با آن‌ها نمی آمیختیم. اما بودند. در طرح و نقش یک قالی، نه رنگ‌ها به هم آمیخته‌اند و نه نقش‌ها لزوما، اما طرحی کلی پرداخته‌اند که هیچ‌کدام از آن رنگ و طرح را نمی‌توان پاک کرد و از میان برد مگر به قیمت کم‌رنگ کردن و کم‌نقش‌کردن. به قیمت فقیر کردن. ضغیف شدن. آسیب دیدن.

روبرت صافاریان در اینجا می‌گوید:
«مسئله‌ خاصی که ارامنه امروز ایران با آن دست به گریبان‌اند و همه زندگی اجتماعی و فرهنگی آنها را تحت‌الشعاع قرار داده است، مسئله مهاجرت است. در یک دهه اخیر شاید نیمی از ارامنه ایران رفته‌اند. شرایط رفتن برای اقلیت‌های دینی ایران بسیار آسان شده است. اوضاع چنان است که آنها که قصد ترک دیار ندارند باید برای این کار توجیه و توضیحی داشته باشند، چرا که طبیعی آن است که بروی. این امر تاثیر غریبی روی زندگی ارامنه ایران و فرهنگ آنها و نگرش‌شان به جامعه و فرهنگ ایرانی گذاشته است. جالب است که مقصد این مهاجرت نه ارمنستان که آمریکاست. ارامنه ایران در شهر کوچک گلِندِل نزدیک لُس آنجلس سکنی گزیده‌اند. خود این شهر و وضعیت ارامنه ایرانی آنجا می‌تواند موضوع تحقیق‌ها و رساله‌های متعدد باشد. نکته غریب امّا اینکه جامعه ایرانی در کلیت خود فارغ از صف‌بندی‌های فرهنگی و سیاسی هیچ علاقه‌ای به این موضوع نشان نمی‌دهد. کشور از یکی از اقلیت‌های قدیمی آن که تاثیر جدی بر فرهنگ جامعه داشته است تهی می‌شود و در هیچ یک از مطبوعات کشور تا امروز هیچ گزارشی در این زمینه منتشر نشده است. بی‌تفاوتی تا این اندازه جای آسیب‌شناسی جدی دارد. این در حالی است که افزایش سفر گردشگران ایرانی به ارمنستان در یک سال اخیر گزارش مفصلی را در روزنامه شرق به خود اختصاص داده، کمابیش با این رویکرد که چرا ایرانی‌ها پول خود را در ارمنستان خرج می‌کنند و به اقتصاد آن کشور کمک می‌کنند. این مسائل باید آسیب‌شناسی شود. موج مهاجرت ارامنه از ایران، کاویدن ریشه‌های این امر، یافتن ریشه‌های بی‌تفاوتی جامعه به این امر، پی‌آمدهای تک‌فرهنگی شدن روزافزون جامعه، تناقض بین تعریف و تمجید تعارف آمیز در حرف و بی‌تفاوتی در عمل نسبت به وجود اقلیت‌های قومی و دینی، می‌تواند چیزهای زیادی را درباره خود جامعه ایران و رفتارش با فرهنگ‌های دیگر آشکار کند. جلوه‌های گوناگون فرهنگ ارمنی در پرتو چنین موقعیتی بررسی خواهد شد.»

مسیحیان عراق دو هزار سال است که در آن سرزمین به سر می برند. در زمان سلطنت در عراق بیست در صد جمعیت بودند وامروز سه در صد. از سال ۱۹۹۱ تا ۲۰۰۳ دو سوم جمعیتشان کم شده‌است. کلیساشان در بغداد در کرکوک و در موصول مورد حمله قرار می‌گیرد و اسقف کلدانی در سال ۲۰۰۸ به قتل می‌رسد.
در مصر هشت میلیون قبطی زندگی می‌کند. پر جمعیت ترین سرزمین مسیحیان خاورمیانه. شهروندانی درجه دو که از مقام‌های عالی و از بخشی از ارتش و دانشگاه برکنار شده و با تحقیر تا دست رد برای ساختن کلیسا و مدرسه مواجه‌اند. خود را هر روز منزوی‌تر در میان آرزوی مدرنیته و رادیکال‌شدن اسلام‌گراها می بینند. شریعت به عنوان سر مشق قوانین مصر در می‌آید. اسلامیزاسیون در خانواده و رسانه و مدرسه جا خوش می‌کند. مسیحیان میان ضعیف‌گشتن قدرت مبارک و فتح بیشتری از جانب اخوان المسلمین، نمی‌دانند چه کنند. رشد اسلام سیاسی و خالی شدن اجباری جامعه مدنی به دست مسیحیان، شرایطشان را روز به روز دشوارتر می‌کند. آزارهای ضد مسیحی هم فضا را خراب‌تر. هفت ژانویه ۲۰۱۰ به مناسبت میلاد مسیح و جشن ارتودوکس، هفت مسیحی هنگام خروج از کلیسا، بعد از مراسم نماز نیمه شب، به قتل می رسند. پلیس کاری‌نمی‌کند و تحقیقات به نتیجه نمی‌رسد.
در سرزمین‌های اشغالی مهاجرت ادامه دارد. پنجاه‌هزار نفر در شرایط اقتصادی اسف‌بار، در وضعیت رفت و آمد غیرممکن و ناامنی رو به افزون به سر می‌برند. در سال ۲۰۰۶ اکثریت مسیحیان به لیست الفتح رآی دادند. اما مسیحیانی هم به حماس نظر داشتند که از شهردار مسیحی بیت‌اللحم پشتیبانی کرده بودند. در کنار محمود عباس هم مسیحیان حضور دارند، اما در مقابل اسرائیل و اسلام‌گرایی رو به رشد چه می‌توانند بکنند.
در لبنان چهل در صد از مسیحیان یعنی دو میلیون از ۱۹۷۵ به بعد لبنان را ترک کردند. روابط دیاسپورای لبنانی ساکن اروپا و امریکا با کشور مادر محکم است اما این مهاجرت زخمی‌ است گشوده.
در ترکیه مسیحیان ارمنی، کلدانی و آسوری گشایش‌هایی کوچک را مشاهده می‌کنند. مرمت کلیساها، اجازه برای خواندن دعا به زبان خود. اما قتل عام ارمنی‌ها، لائیسیزاسیون و اسلامیزاسیون کشور را از مسیحی خالی کرده است. خیلی کمتر از یک در صد، در مقابل بیست در صد در آغاز قرن بیستم. خاطرات این مصیبت هنوز خاصه در روستاهای گروگان گرفته شده میان کردهای مسلح و ارتش ترکیه فراموش نشده.

مشاور دینی- سیاسی مفتی لبنان حاضر در نشست رم می‌گوید: شرق به خاطر این هجرت دارد هویت تکثرگرا و مداراگر و احترام متقابل را از دست می‌دهد. مهاجرت قوام پارچه را از بین می‌برد و جامعه را تضعیف می کند. وقتی مسیحی مهاجرت می کند، تصویری که ما از مسلمان می دهیم، انعطاف نیست. غربیان خواهند گفت که مسلمانان غیر را بر نمی‌تابند و این انعکاسی منفی بر میلیون‌ها مسلمان که در جوامع نامسلمان زندگی می کنند دارد، بر سرشان چه خواهد آمد؟ پس مسلمانان با مراقبت از مسیحیان شرق به خود امتیاز می‌دهند. گفتگوی تمدن‌ها، گفتگوی مسیحی و مسلمان، یعنی پیداکردن حقیقت در رأی دیگری. یعنی که من حقیقت را در تصاحب ندارم. همین شروع گفتگو یعنی اذعان به نداشتن انحصار حقیقت و یعنی اینکه من به دنبال حقیقت هستم. به همه آن‌هایی که گفتگو را لعن می‌کنند می‌گویم چه به جایش می گذارید؟

۲۷ مهر ۱۳۸۹

لیدی ال


لیدی ال
اَرماند دُنی پسر تاجر قماش ِ ثرو‌‌تمند شهر رُوآن بود. نوجوانی زاهد و عمیقا عارف بود، در تضاد شاید با محیط خانوادگی‌اش که پول همه‌جا را اشغال می‌کرد.  و عزم کرده بود که تحصیلاتش را در کالج یسویی‌ها در شهر لیزیو ادامه دهد، جایی که شدیدا استادانش را با «دعوت» مسیحیایی، ذکاوتی درخشان و موهبت شگفتِ سخن‌وری تحت تاثیر قرار داده بود. به حوزه علمیه در پاریس فرستاده شده بود و در آن‌جا بود که ایمانش رهایش کرد. دقیق‌تر، همان‌جا  بود که شکلی همانقدر افراطی اما به عکس به خود گرفت. می‌بایست در «سنین عصیان» نوشته باشد که در محله‌های فقیر پاریس بود که نمایش فلاکت و ناعدالتی در بی تفاوتی کامل بورژوازیِ ِ در قدرت که ازدحام انقلاب صنعتی غلیظ‌ترش کرده بود، بس بیش از مطالعات‌اش، به یک‌باره ایمانش را عوض کرده است و به او این اراده سخت را داده‌ است که تا خطاها اصلاح شود به انتظار آخرت ننشیند. با همان حرارت بی‌رحمانه به خدمت انسانیت در آمده‌بود که مفتشین عقاید به خدمت خدا.

از رمان لیدی ال نوشته رومن گاری
انتشارات گالیمار ۱۹۶۳
ترجمه نیشابور
چند پهلو بخوانید همیشه رومن گاری را
بازنشر
 

غم ِ از



تو غمگینی
برای اینکه
رهایت کردند
و تو نیافتادی

آنتونیو پورکیا
ترجمه نیشابور

۲۶ مهر ۱۳۸۹

درخت گردو



اینجا که من هستم، خیلی چیزها نیست و خیلی چیزها هست. آنچه هست هم در نیست بودن‌ش هست. سکوت هست. فضا هست. دوری هست. آدم نیست. روباه هست، کلاغ. درخت هست، نیست.
دلم برای چیزهایی تنگ می شود. دیدن زنی زیبا. خوش جامه. اینجا هیچ چیز بی هوده‌ای نیست.
دام‌داری در سقوط است و آقای ِورو چراگاه جلو خانه مارا به کشت‌گاه تبدیل کرده. دو روز پیش ، ژان - ر آمد و گفت: درخت های گردو را قطع کرده اند. من سراسیمه به سوی پنجره دویدم و گفتم: چرا سر به سرم می‌گذاری، چهار تا درخت گردوی من که سر جایشان است. تازه یکیش خشک شده بود و ما حتی از خشکی اش وسط تایستان عکس گرفتیم، وقتی آن سه تای دیگر خرم بودند و او نقش‌های در هم رفته‌ شاخه‌های خشکش را نشانمان می داد. حالا درست در آغاز زمستان سبز شده است. حتی نخست فکر کردم نکند عشقه‌ای چیزی خودش را از جسم بی‌جان او بالا کشیده و به قول سهروردی که می‌گفت از آن روزی می‌گیرد، سبزی‌ش از دور از اوست.. نکند اصلا به درخت پیچیده و دَمَش را فرو برده و شیره‌اش را خورده. نکند درخت را او کشته.
«عشق رااز عشقه گرفته‌اند و عشقه آن گیاهیست که در باغ پدید آید در بن درخت، اول بیخ در زمین سخت کند، پس سر بر آرد و خود را در درخت می‌پیچد و همچنان می رود تا جمله درخت را فراگیرد، و چنانش در شکنجه کشد که نم در میان رگ درخت نماند، و هر غذا که بوسیله آب و هوا بدرخت می‌رسد بتاراج می‌برد تا آنگاه که درخت خشک شود.»
حالا درخت دوباره سبز بود. در ابتدای زمستان.
چهار تا درختم سر جایشان بودند. نفسی کشیدم.
ژان - ر گفت که درخت های گردوی سر راه را می‌گوید، سمت چپ خانه، نزدیک‌ترین درخت به ما، پنهان از دید پنجره‌های ما. درخت‌هایی که گردوهای ریزی می داد و سین با سبد می‌رفت و لای علف‌ها و برگ‌های خشک و زرد شده دنبالشان می‌گشت.
چرا؟ یکی گفته بود که درخت ها آب زیاد مصرف می کنند، آب کشت را می‌برند، مخصوصا تبریزی‌ها. خوب، تبریزی که نبودند.
به ژان - ر گفتم فکر می‌کند تبریزی شش هفت ساله ما همه آب‌های جلوی خانه ما را خورده‌است و مسئول نشست زمین خانه اوست. گفت که تبریزی ما خیلی کوچک است.
دولت دستور داده‌است که کشاورزان تمام پرچین‌هایی از جا در آورده را دوباره بکارند. دولت هنوز به قطع‌کنندگان درخت دستوری نداده‌است.
آقای ورو سه درخت پیر گردو را در طول راه بریده‌است. آن سه درخت، همراه با یک گلابی خیلی پیر که آشیانه جفتی کبوترند و گاه کلاغ‌های کلیله و دمنه و یک بید نر پیرتر، تنها درخت های سمت چپ خانه ما بودند تا می‌رسیدیم به دسته فندق‌ها و اقاقی‌ها. حالا جایشان خالی‌ست و چشم ها را باید ببندی و از جاده بگذری و خویش را عریان‌تر احساس کنی و باد ها ترا بیشتر با خودشان ببرند.
گاهی فکر می‌کنم که اهالی خرمی را بفرستند به بیابان و اهالی بیابان را بیاورند اینجا، شاید درختان آرام گرفتند. شاید دل من آرام گرفت. چند ناسزا بار آقای ورو کردم.
من اگر بودم هر کس را که درختی می برید مجبور به کاشتن صد درخت می‌کردم. اما بعضی از درخت ها صد ساله‌اند و بعضی پنجاه ساله. نظامِ فایده‌گرایی. پس مجبورشان می کردم صد سال و پنجاه سال درخت بکارند. یا یک درخت بکارند و پنجاه سال نگاهش کنند تا پنجاه ساله بشود. اگر رهاشان کنی خانه ما هم گندم و کُلزا می‌کارند. این فایده‌گرایان.
یک درخت پیر فرسوده با گردوی‌های ریز چه فایده ای دارد؟ هان، چه فایده‌ای؟ نمی خواهی که زیر سایه اش دمی بیاسایی و نان خشک در جوی‌ آب فرو بری.
کودک اسباب‌بازی‌اش را از اسباب‌بازی فروشی می‌خرد و به جستجوی گردو با سبدش در میان علف های خشک و هفتاد رنگ خیالش را گُم نمی‌کند. ما در بیابانِ دل مان از شاخه پیرش عکس نمی‌گیریم. بروید در تماشاخانه‌های دنیا، بروید در افغانستان، عراق، از سیل پاکستان عکس بگیرید. یک تک درخت، این هم شد کار!
می‌مانید با بیابان دلتان و غصه‌هایی که سبز می شود و بزرگ می شود و پنجاه ساله و صد ساله.
نمی دانم گاهی به نظرم می رسد، اگر درِ محکوم کلیسای متروک روستا را بگشایم و از موشانش بخواهم که اندکی زمینش را آب و جارو کنند و نمایشگاهی از عکس‌های درخت های دورو برمان، دور برشان، بر درو دیوارش نمایش دهم و همسایه هامان را دعوت کنم شاید به فکر فرو روند، شاید تکانی بخورند، شاید عکس های ما موفق شوند اندکی مفهوم فایده را به این همسایگان قطع‌کننده درختان، همچون باریکه‌ای آب در شوره‌زارتمدن‌شان، بفهمانند. از ترس از خدا و عذاب جهنم که نمی توانم بگویم. تازه من که رسولی، چیزی نیستم، فوقش پیامی داشته باشم. تازه من نمی‌خواهم از فایده‌ درخت بگویم. می‌خواهم از بی‌هودگی‌بگویم. از بی‌استفادگی. می‌خواهم از نیست بگویم. از نیست که هست می‌کند. هستی که نیست می‌شود. از درختی که نه از سایه‌اش، نه از میوه‌اش، نه از سبزی‌اش، بهره‌ای نیست. چوبش چرا، می‌سوزد و دود می‌شود.

۲۵ مهر ۱۳۸۹

آندرِآ



یک وقتی درست وسط پاریس، درست کنار مرکز پومپیدو با آن معماری عجیب و غریب‌ش و آن شلوغی دور و برش در اتاقی پانزده متری در کوچه‌ای تنگ و پر سایه خانه داشتم. زمانی بود که من پاریس را پیاده از پا در می‌آوردم. شب دیر وقت که به خانه می‌آمدی، اطراف چرک بود و صبح شسته شده‌بود و آماده پذیرایی صدها هزار توریست و تماشاچی و کوچک و بزرگ و عده‌ای هم که معرکه می‌گرفتند. کارمندان مرکز پوپیدو تا می شد می‌پریدند بیرون، می‌زدند بیرون. این را کارکنان انستیتوی دنیای عرب که آقای میتران ساخته بود هم می‌گفتند. درون عمارت نور نبود. یا می رفتند پشت بام هر دو عمارت، کافه بود و پاریس زیر پایت. نسخه‌ای فارسی کتاب سهروردی را من در کتابخانه مرکز پوپیدو پیدا کردم و فتوکپی کردم.
صاحب‌ خانه پانزده متری من خانمی لهستانی بود. زیبا، نه به خاطر چشمان سبزش، موهای روشنش که من رنگی را به خاطرشان ننامیدم. سبز می‌پوشید و خانه‌اش را سبز رنگ کرده‌بود. دیوار برلن فرو ریخته بود و یک روز، یعنی یک شب آمد و گفت فردا صبح زود می‌رود، اموال مصادره‌شان آزاد شده و باید برود ببیند چه خبر است. لخ‌والزا را هم دلقک می‌نامید.
اتاق را یک لهستانی دیگر برای من پیدا کرده بود، آندرِآ. هر لهستانی که من شناختم آندرِآ نام داشت. آندرِآ همسر خانمی فرانسوی بود که تدریس می‌کرد. آندرِآ کاری نمی‌کرد. هر شب بیدار می‌شد، دوش می گرفت، کفش و لباس می‌کرد و به آشپزخانه می‌رفت و تدارک صبحانه می دید. بوی قهوه راه می انداخت و نان برشته می‌کرد و بوی نان برشته و بوی قهوه را در می‌آمیخت و می‌نشست پشت میز و نانش را به شیوه فرانسویان کره می‌مالید نیک‌تر از بنایی. صاف. مربا و باقی و آمیزش قهوه و نان برشته رابو می‌کشید. بعد لباس هایش را می‌کند و پاجامه به تن می‌کرد و به بستر می رفت و دوساعتی بعد بیدار می‌شد و دوش می‌گرفت و لباس و کفش می‌کرد و بوی قهوه راه می‌انداخت با بوی نان برشته و پاجامه و بستر و دو ساعت دیگر بیدار می شد و خود می‌شست و لباس و کفش می‌کرد و مو شانه و بوی قهوه و نان برشته راه می‌انداخت. تا صبح . آندرِآ عاشق صبحانه بود.

بر خلاف


بر خلاف عنوان روزنامه کیهان، فرانسه به میدان جنگ تبدیل نشده است.
بر خلاف عنوان روزنامه اطلاعات، اعتراض های مردمی سرکوب نشده‌اند.
بر خلاف

هر کس و همه



ما برای هر کس یک دنیا داریم و برای همه یک دنیا نداریم.

آنتونیا پورکیا
ترجمه نیشابور

۲۴ مهر ۱۳۸۹

بی‌چاره فلسطینی‌ها


از عکس‌ها و تصاویر به نظر می‌آمد که آقای احمدی‌نژاد بر قلمرو ایران پای گذاشته است، راستش اگر لبنانی بودم خیلی راضی نمی‌بودم. سفر آقای احمدی‌نژاد نما‌دین بود به معنای واقعی واژه. پر از نماد و نشانه. زبان فارسی را در چهار کیلومتری اسرائیل بردن و بر قلمرو کسی دیگر پا گذاشتن . زبان عرب زبان واسطه بود. زمین لبنان هم.
آقای احمدی نژاد در سخنرانی‌اش در بنت جبیل در زیر عکس دو رهبر ایرانی، وقتی از واژه صهیونیسم استفاده کرد، مترجم عربی‌دان، واژه‌اش را ترجمه نکرد، تا اینکه آقای سخنران روی به کسی کرد و گفت و پرسید چرا نمی‌گوید صهیونیسم؟
آنوقت مترجم واژه را ترجمه کرد.
جنگ لبنان جنگ واقعی‌ست. جنگ دو همسایه. جنگ ایدئولوژی نیست. جنگ آقای احمدی‌نژاد ایدئولوژیک است حتی اگر در ظاهر و یرای تعیین قلمرو باشد. فلسطین بهانه‌است. لبنان برای فلسطینیان نمی‌جنگد، برای لبنان‌یان می‌جنگد. واژه صهیونیسم هر چقدر از فلسطین دورتر باشد صدای بلندتری داد. به جز شاید فلسطین که اصلا قلمرو ندارد. به ناسزا بیشتر شبیه است.

پل ویریلیو بر واژه کوچ دادن و آواره و تبعید کردن انگشت می‌گذارد. او معتقد است که نازی‌ها در درجه اول هدفشان کوچ دادن یهودیان بود و چون انجامش مشکل بود به نیست کردن‌شان مشغول شدند. او اعتقاد دارد که این اهداف نازی ها نه به دست آن‌ها همچنان ادامه دارد و مردمی، اینجا و آنجا آواره و تبعید می شوند.
به نظر می‌رسد که یهودیان ایده و فکر نازی‌ها را، در مورد فلسطینیان ادامه دادند. آواره‌کردنشان.

پل ویریلیو می‌گوید: سیاست قلمرو قانون است. بدون قلمرو قانونی نخواهد بود. این عنصر مهمی‌است که باید مورد توجه قرار گیرد در دوران قلمروزدایی، محل زدایی، اگر نگوییم کوچ دادن، آواره‌کردن، تبعید‌کردن . تنها برای اویی که قلمرو و محلی دارد، حقوقی هست. می‌گوییم: جا دارد، به جاست، محل دارد. پس حقوق محل دارد. حقوق بی‌جا وجود ندارد.
شهر ابداع قانون شهر است. جایی که حقوق را حفظ می‌کند. در درجه اول قانون متمایزین درون شهر را. در مقابل اخراج‌شده‌ها، خارج‌شده‌ها، حاشیه‌نشینان که بر زمین کسی نیستند. بیرون شهر دروازه‌ها و باروی شهر. نزد من، سیاست، تشکیل قلمرو حقوقی ست، از خلال شهر - حکومت و بعد از خلال ملت - حکومت یا ملت - دولت، از خلال آنچه بعدها حقوق بشر نامیدیم.
اما آنچه مرا نگران می‌کند این است که از حکومت - ملت به بعد، ما نظاره‌گر از بین رفتن قلمرو قانون هستیم. مثلا ما قانون دریایی داریم، قانون هوایی داریم و حالا قانون فضایی. قانون یا حقوق هوایی شامل راهروها و دالان‌های پرواز برای هواپیما می‌شود، در صورتی که قانون فضایی در مالکیت مدار قمر است. به عبارتی دیگر قانون و حقوقی بی محل است. حقوق خط سیری. پس به یک معنی، بحران حقوق شهری، بحران شهروندی، امروز به تصور ما می‌آورد که حقوق شهر اگر نیک بنگریم می‌تواند به معادل حقوق یک وسیله نقلیه کاهش پیدا کند. آدمی مسیرش را مالک است، نه سرایش را. بحران مالکیت نه در معنای سرمایه‌داری آن، به معنای در خانه خود بودن و در خلوت خود بودن. آدمی چون وسیله نقلیه مسیرش را مالک است و یک بار که آن مسیر را پشت سر گذاشت، دیگر از آن او نیست. اینجا چیزی نگران کننده هست که بحران سیاسی را توضیح می‌دهد. هر چقدر سیاست چیزی بوده مشخص، صریح برای قدما، تقریبا هندسی، برای امروزیان، جامعه‌شناسی ِ سیاست است. چیزی مرتبط به اذهان، مربوط به نظام ِ‌نظم اجتماعی، که کالبد ندارد. باید بگویم در اینجا که، با امکان و ظرفیت سرعت جابه‌جایی یک فرد، حکومت قانون، حقوق بشر وجود ندارد.

مسئله مردم یهودی و گتو بود و حالا مسئله و مشکل فلسطینیان که درست با یهودیان در نزاع هستند. می بینیم که تاریخ چنان کرده‌است که مردمی نه بدون حقوق، بلکه بدون محل باشند. وضعیت مردم یهود (منظور یهودیان در گتوهای در اروپای قبل از جنگ دوم است) به وضعیت مردم فلسطین تبدیل شده‌است.

۲۳ مهر ۱۳۸۹

روایت جمعی



امشب آدم هایی که من فرانسه را به خاطرشان دوست دارم، چندتاشان در برنامه تلویزیونی که من دوست دارم جمع بودند و داشتند از امروز حرف می‌زدند. از این روزها. از تظاهرات مردم. ازچیستی پوپولیسم و از رهایی معدن‌چیان شیلیایی.
یکی گفت، مرد سیاسی اهل چپ که تازگی‌ها ازحزب سوسیالیست آمده بیرون و حزبی خیلی چپ تشکیل داده، سخنران قهاری ست و محبوب هم هست. مرد سیاسی گفت: مهم همبستگی کارگران بود. البته در این ماجرا کار طاقت فرسای در معدن پرس و جو نشد و وضعیت خطرناک معدن‌ها فراموش شد. یکی گفت، یک تاریخ‌دان، که رئیس جمهور شیلی هم که محبوبیت لازم داشت، حاضر شد و نمایش را تصاحب کرد. یکی که طناز است نه، طنزپرداز است و مردم را می خنداند گفت: من نفهمیدم چرا معدنچیان وقتی نجات پیدا کردند، خدا را سجده کردند، مگر خدا نجاتشان داده بود؟
فیلسوف جوان گفت: نمایش رهایی معدن‌چیان پایان روایت جمعی بود. دوربین و تلویزیون و نمایش، روایت را از بین می‌برد. روایت‌های جمعی بشر را ارتقا داده. روزنامه نگار هم در آمد که حالا می‌بینید: چنان فاسدشان بکنند این معدنچیان را که خود ببازند و حالشان بد شود. خواهید دید که چند ماه دیگر تنها شوند.
خانم نویسنده هم گفت آنچه دوربین و تلویزیون و نمایش وصف نمی‌کند، کار رمان‌نویس است که به پرسش شما پاسخ خواهد داد. پرسشی مثل اینکه چرا معدنچیان بعد از رهایی، سجده کردند یا بر خود صلیب کشیدند.
وکیلی هم بود ساکت، سکوتش را شکست و رو به مرد سیاسی گفت: شما حرف می‌زنید و مجذوب حرف خود می شوید.
مرد سیاسی حرفش را قطع کرد و گفت: شما کیستید که به من چنین می‌گویید؟ وکیل ساکت ادامه داد و مرد سیاسی نگذاشت و حرفش را قطع کرد و وکیل ساکت ادامه داد و گفت، شما خوب حرف می زنید، این تا قبل از قدرت گرفتن شما خوب است، اما چنین جذب حرفتان می شوید که آدم به بعد از قدرت گرفتنتان که فکر می‌کند، می‌ترسد.
مرد سیاسی پرخاش کرد. توضیح داد، توجیه کرد. گفت که وقت نیست، گفت که وقت تنگ است. گفت که سیاست چنین است. گفت که می‌ترسد که همه چیز را نگفته باشد، می ترسد که قانع نکرده باشد. وکیل که کار نطق می‌داند، خود نطاق است- اینجا داشتند از پوپولیسم حرف می‌زدند و مرد سیاسی به دام افتاده بود، وکیل می‌خواست بگوید که خاصیت پوپولیست خوب حرف زدن و جذب حرف های خود شدن است. وکیل می‌دانست که بین خوب حرف زدن او، یک وکیل و مرد سیاسی تفاوت هست. گر چه دو اهل خطابه‌اند. مرد سیاسی وقت نداشت، وقت فاصله گذاشتن با خودش را نداشت. وقت به سوی مرد ساکت رفتن را نداشت و از خود جدا شدن را. نمی‌توانست این جذب خود را دفع کند. مرد سیاسی باید برنده شود. باید ببرد بازی را.
ازتظاهرات هم هر کس چیزی گفت. یکی گفت، تعداد خیلی کمتر از آنی ست که اعلام می کنند سندیکاها. از فاصله ارقام پلیس و سندیکا گفتند. و از طلب و انتظار مردم و از جوانان دبیرستانی که در خیابانند. یکی گفت که تعداد اهمیت ندارد، مهم این است که جریان مردمی‌ست و نماینده‌ای از همه مردم در خیابان است. این است حاکمیت مردم.

۲۲ مهر ۱۳۸۹

زاویه



تا چند ساعت دیگر آقای احمدی‌نژاد در چهار کیلومتری اسرائیل خواهد بود.
وقتی یک جا روز است، یک جا شب است. بعد شب و روز هم جایشان را عوض می کنند.
دنیا جانب زیادی دارد. زاویه دید بسیاری.
یکی از زاویه‌های دید، درست نقطه مقابل است. آن سوی مرز.
این مطلب هم از زاویه‌ای دیگر بیان شده‌است.
تنها کعبه است که زاویه نمی‌‌پذیرد.

مرضیه


مرضیه مرد.
مرضیه مرده بود.
من اهل مرضیه نبودم و نیستم. اما نام او و صدای او با مجاهدین گره خورد. نفهمیدم چه چیزی هنرمند را به سوی چنین تصمیمی می‌کشاند. چنین عزم می‌کند. نفرت. جز نفرت چه چیز پاسخ می‌تواند دهد؟
مجاهدین نه به علت پشت کردنشان به وطن و مفهومی به عنوان وطن و به دشمن پناه بردن. مجاهدین به عنوان مفهومی از فساد.
اما مرضیه. هنر مرضیه. به نظرم کسل‌کننده ‌است. درست است مرا به یاد جوانی برادرانم می‌اندازد. نوستالژیک است. از آن زمان‌هایی‌ست که دیگر نیست و هرگز بر نخواهد‌گشت. ترانه‌سرایی که به شدت بر تصنیف و شعر و غزل سوار است. موسیقی کمرنگ است و از نغمه خالی. گویای زمان خاصی‌ست در تاریخ ما. زمانی که برای من زمان رخوت است. در هنرش هیچ اثری از جستجو نیست. بر نمی‌انگیزاند. به خواب می‌برد.
تصور کودکی که من بود درآن زمان این است. خواب. کسالت. رکود. آرامش. هیچ اتفاقی نمی‌افتد. و نوایی که از رادیو و کوچه شنیده می‌شود، به سنگینی خلوت کوچه‌های داغ از خورشید می‌افزاید.
متوجه این هستم که تمام موسیقی آن زمان آنچه از رادیو و تلویزیون ترویج می‌شد نبود و در ده و روستا و شهر موسیقی دیگری در جریان بود، همان که استادان و نوازندگانش در حال ترک ما هستند. یکی، یکی. بی آنکه بدانیم شاگردانی جایشان راپر کرده‌اند.
من امروز را ترجیح می دهم. ترانه امروز را و موسیقی امروز را. همه تلاشی را که جوانان می‌کنند، پسران می‌کنند. جستنشان را باور دارم. منظورم آن موسیقی‌ست که با تکیه بر پشتوانه و سنت بر می‌خیزد. بر گرده شعر سوار نمی‌شود. اگر چه خطر می‌کند. شعر نوعی ظرف موسیقی بوده‌است. نباید موسیقی از شعر خودش را به تمامی خالی کند. رها شود. مجرد شود.
حرف‌های من ادعا نیست و سند ندارد. اصلا حرف‌های مستند نیست. حرف است و حرف یعنی کلام. نمی‌خواهد چیزی را ثابت کند.

آقا گربه




۲۱ مهر ۱۳۸۹

مرگ سفر



پل ویریلیو می‌گوید:
در گذشته سه عبارت بود: عزیمت یا حرکت، سفر و رسیدن. عزیمت زمان مهمی بود. عزم می‌شد که به محلی رفته شویم. راه بیافتیم. سفر مهم بود، می‌توانست طول بکشد. چنان که سفر زائران طول می‌کشید. سفر مارکوپولو طول کشید و سفر مردمان قرن هیجده. رسیدن هم مرحله‌ای ست مورد ملاحظه. رسیدن پس از سه ماه راه‌ پیمودن یا بعد از یک سال سیاحت. اما خیلی زود با انقلاب وسابل نقلیه دو عبارت و نصفی باقی نماند. هنوز عزیمت خواهیم کرد اما سفر تنها دیگر یک خروج است، یک حرکت ِ بی حرکت است. واسطه‌ای میان خانه خود و مقصد. با اختراع قطار، برای مثال، سفر ظرفیت کشف جهان را از دست داد و به زمان انتظار ِ رسیدن به مقصد ختم شد. با انقلاب وسایل نقلیه هوایی، تنها عزیمت و رسیدن باقی ماند و سفر از بین رفت. در قطار می‌خوابیم و در هواپیما، در مسافت‌های دراز فیلمی نشان می‌دهند تا این زمان بمیرد. از انقلاب وسابل نقلیه به بعد، سفر مرد.
دفعه بعد برایتان می گویم از زبان پل ویریلیو که چطور یکی دیگر از آن سه عبارت هم مرد.
اگر گفتید کدام؟

برابری یا انصاف



داشتم به تفاوت دو واژه در لغت‌نامه نگاه می کردم. دو واژه‌ای که اینجا دیروز به بحث کشیده‌شده بود.
مردم فرانسه چه می‌خواهند؟ چرا نمی شود آرام‌شان کرد؟
بحث بر سر دو واژه برابری و انصاف بود. یکی می‌گفت که نمی‌دانم کی، گفته‌است مردم فرانسه از آزادی و برابری و برادری این سه خواهر توأمان انقلاب - هر سه واژه مونث است - برابری را عزیز می‌دارند. برابری برایشان از آزادی مهم‌تر است. و دیگری می‌گفت نه خیر، آنها طالب برابری نیستند، طالب انصاف‌ند. بعنی علی‌رغم تمام پیام انقلاب و ادعاها مردم حاضرند برابر نباشند، به شرطی که انصاف رعایت شود.
انصاف همان عدل است. بر می‌گردیم دوباره به دادگستری و دادگستر. دستگاه عدالت ادعای برابری ندارد. ادعای عدل دارد. مردم نمی‌خواهند همه ثروتمند شوند. نمی‌خواهند همه حقوق رؤسا را داشته باشند.
آقای سارکوزی مالیات ِ ثروتمندان را کاهش دادند. در سرزمینی که نفت ندارد، تمام خدمات از مالیات خرج می شود. همه کار می‌کنند و همه در خدمات کشور سهم دارند. کاهش مالیات ثروتمندان با توجه به خزانه خالی دولت و قرض نجومی که بر گرده نسل‌های آینده سنگینی خواهد کرد و بحرانی دهشتناکی که از راه رسید، باعقل جور در نمی‌آید. دلایل گروه سارکوزی، جلوگیری از فرار ثروتمندان بود. ثروتمندانی که لزوما ثروت تولید نمی‌کنند. تجربه نشان داده‌است که کاهش مالیات، کسی را به کشور بر نمی‌گرداند و مانع رفتن کسی نمی‌شود. دنیا که دیگر مرز ندارد. دولت سارکوزی مالیات را به پنجاه درصد کاهش داد. مردم فرانسه همچنان طرفدار سوسیالیسم‌شان هستند و همین سوسیالیسم مردم را در مقابل بحران حفظ می‌کند تا بتوانند اندکی از کرامت‌شان دفاع کنند.بدون حق و حقوق بحران می‌آید و بنیادشان را با خود می‌برد.
حقوق متوسط در فرانسه هزار و پانصد یورو است. بیشتر از پنجاه در صد از مردم بین هزار تا هزار و پانصد یورو در آمد دارند. آنوقت رؤسای بانک‌ها، شرکت‌های بزرگ، کمپانی‌ها چندین در آمد را انبار می‌کنند. حقوق‌های هنگفت می‌گیرند. و هنگامی هم که شرکتی را که در آن کار می‌کرده‌اند ورشکسته می‌کنند با ارقامی عجیب و غریب کنار می‌روند و همینان به وقت پیری، بازنشستگی‌های عظیمی خواهند داشت. مردم اما گاهی تنها ششصد، هفت‌صد یورو برایشان می‌ماند و با همه این‌ها، دولت می‌خواهد بر دوران کار چند سالی اضافه کند. چرا که مردم بیشتر عمر می‌کنند.
یکی می‌گفت نارضایتی‌ها ماهیت سیاسی پیدا کرده‌است. از مطالبات اقتصادی و اجتماعی فراتر رفته‌است.
مطالباتی که رهبریتی عجالتا ندارد.

چیزی که دولت به آن توجه نمی کند، فرار از مالیات شرکت‌های بزرگ است که با هزار و یک حقه از مالیات دادن شانه خالی می‌کنند. حقه‌هایی که بر همه روشن است. کافی‌ست جلوی آن گرفته شود، اما همکاری تمام اروپا را می طلبد. و دل دوستان سارکوزی به دست نمی آید.

ترس از عذاب جهنم



آقای صادق لاریجانی فقط از عذاب جهنم می‌ترسد.
اگرنامه‌ای در کار بوده‌باشد.
من هر چه می‌کنم از عذاب جهنم نمی‌ترسم.
از همین دنیا می‌ترسم.

عذاب، پدری ست که فرزندش بیمار است و زندان است.
عذاب شنیدن حرف‌های پدری‌ست که فرزندش بیمار و زندان است.
آقای وحید خراسانی دامادش را از عذاب جهنم ترسانده‌اند.
پدرم هم مرا از آتش جهنم می‌ترساند.
من از خدا نمی‌ترسم.
از بنده‌اش می‌ترسم که از خدا نمی‌ترسد.

۲۰ مهر ۱۳۸۹

پاهای درخت




امروز طوری نبود. آفتاب بود و ژان - ر برگ و شاخه می‌سوزاند و دود هوا می‌کرد و از دود، زیر خورشید عکس‌های عرفانی می‌گرفت. مثل سفری به قم. سین در خانه بود و مدرسه در اعتصاب و من در خماری رادیوی تعطیل. گربه خواب. هیچ‌کدام اما مرا فریب نداد. نمی‌دانم چرا گول نمی‌خورم؟
بروم با پاییز تارتی بپزم.

آه ای امیرزاده کاشی‌ها



یکی در آمده که: «خراب کنید خانه سینما را بر سرشان». ایران که بر خطوط گسل واقع است، خود. هی می‌لرزد دست و دلش.

در خانواده ما معمار و آرشیتکت به اندازه کافی بود. من عاشق شهرهام. می‌توانستم بنا باشم. زمانی در پاریس بنایی می‌کردم. تقریبا تنها دختر بودم. پول خوبی می‌دادند. برای من خانه موجود زنده‌ای ست. در خانه‌های تازه‌ساز خوابم نمی‌برد. در برج و در طبقات نمی‌خوابم . من اهل مرمتم.. بسنده ویرانه داریم، لازم نیست دوباره بسازیم. اگر نه، عالمی دیگر بیاید ساخت و از نو آدمی.
بعد از چندین سال وقتی دوباره به ایران بازگشتم. می‌توانستم بمانم . مادرم در برجی در تهران ساکن شده‌بود. نماندم. خانه‌ای که اکنون در آن به سر می‌برم متعلق به قرن هجدهم است. دیوارهایش را به تنهایی نمی‌توان بغل کرد. از یک متر بیشتر است. یانیک آرشیتکت می‌کوید از قرن نوزدهم به بعد دیوارها از یک متر کمتر شد، ضخامت‌شان. لابد بازوهای مردم، آغوش‌شان کوتاه‌ترشده‌بود. دل‌شان تنگ‌تر.
یک روز به مادرم گفتم: اگر به من ماهی یک میلیون بدهید هم در خانه شما زندگی نخواهم کرد.
چهارده سال پیش یک میلیون خیلی بیشتر بود. من البته معمولا این‌طور حرف‌ها نمی‌زنم . اصلا از این حرف‌ها نمی‌زنم . اما از بس معیارهای آن ها بر مدار پول می‌گشت، من هم خواستم آن‌ها حرفم را بفهمند. البته ما حرف هم را نفهمیدیم و من ایران را ترک کردم. ایران را ترک کردم، چون نمی‌توانستم بخوابم . در ارتفاع بخواب نمی‌رفتم. نخست تهران خیلی به نظرم به‌هم ریخته آمد. وقتی در تاکسی می‌نشستم و به در و دیوار و خانه‌ها نگاه می‌کردم، چیزی به نظرم عجیب می‌آمد. بعدها بود که متوجه شدم. من اینجا به پشت‌بام عادت کرده بودم که معماری و صورت یک شهر را عوض می‌کرد. در تهران پشت بام نبود. این را یک روز که به بازار تجریش می‌رفتم و از خیابان ولی‌عصر می‌گذشتیم، بعد از دیدن دو سه خانه قدیمی با پشت‌بام متوجه شدم. در فرانسه مثلا، پشت بام هویت یک روستا یا شهر یا منطقه را مشخص می‌کند. در کوهستان شیروانی ست و شیبش زیاد است. برف شکل و جنس پشت‌بام را تعیین کرده‌است. در نُرماندی نزدیک به اقیانوس، باران تکلیف ِ آن کرده. همانجا، پشت بام‌هایی می‌سازند از ساقه گندم. باران لیز می‌خورد و می غلتد و می‌افتد. حالا که گندم‌ها ساقه هاشان کوتاه شده - یک بار یک مطلبی نوشته بودم و چرایی کوتاه شدن ساقه گندم‌ها را توضیح داده‌بودم، از گیاهی که در منطقه‌ای مرطوب در جنوب می‌روید استفاده می‌کنند. روی پشت بام هم، یعنی در قله‌اش مثلا زنبق می‌کارند. که هم رطوبت را بگیرد و و هم دو طرف پشت بام را به هم متصل کند، به اتصالش استحکام بدهد.
در جنوب در پروانس نزدیک و اطراف مارسی پشت‌بام ها از گل پخته‌است. خاک پروانس گل رُس است. ازرنگ‌هایی دل‌گرم. گل‌بهی، زرد ونارنجی و قرمز. آفتاب که می‌زند، می‌درخشد. چشم انداز نمی خواهد، کافی ست پنجره اتاق به روی پشت‌بام ها باز شود، سعادت تضمین است. در پاریس که از عمارت‌های معمولا شش طبقه ساخته شده، نوعی شیروانی ست با سنگ‌هایی سیاه که ورقه ورقه بر هم گذاشته‌می‌شوند. لغت‌نامه این سنک را سنگ لوح معنی کرده. تخته سیاه در فرانسه به همین نام است، چون قبل از آن از این سنگ استفاده می‌کردند. بر آن می‌نوشتند.

قدمت چیز خوبی‌ست. من اصلا از چیزهای نو خوشم نمی‌آید. آشناترم با بوی‌های کهنه.
یک روز که با این معمار و آرشیتکت‌های خانواده صحبت می‌کردم و از مساجدی که در آن آدم به نمازخواندن نمی‌آید و از خانه‌های بی گوشه و کنج و راز می‌گفتیم و آدم های با اسرار دیروز و بی اسرار امروز، به شهر رسیدیم. چرا شهرها را نجات نمی‌دهند؟ چرا یزد نمای شهری در فردای زلزله را دارد؟ چرا ویرانه‌ها را نجات نمی‌دهند؟ پاسخ می‌دادند، معمارها و آرشیتکت‌ها و شهرسازها که ایران بر گسل است و هی می‌لرزد و از مرمت چه سود؟ عالمی دیگر بیاید ساخت.

شاملو می‌گوید: «هشت سالم بود، تابستان مادرم ما را برداشت برد نیشابور، دیدن خاله‌ام. حیاط بزرگی داشتند با باغچه‌هایی به شکل تپه که بر آن‌ها اطلسی کاشته بودند. نخستین تجربه من از گل. اطلسی‌ها در تمام طول روز به خواب می‌رفتند، پژمرده‌وار، شل و ول و آویزان. عطری نداشتند و از تماشای آن ها در آن وضع دل آدم می گرفت. غروب که سایه دیوار تمام سطح حیاط را می پوشاند. سربازی که گماشته شوهر خاله‌ام بود با پای برهنه و پاچه‌های شلوار بالازده آب‌پاش به دست میان حوض و باغچه‌ها می‌رفت و می‌آمد و تپه‌های کوچک رنگارنگ را به تفضیل تمام آب می‌داد. گرمای کویری که از حیاط می‌برید، کنار باغچه‌ها فرش می‌انداختند. شام را آنجا می‌خوردیم و شب را آنجا می‌خوابیدیم. آن وقت آسمان پرستاره کویری بود و عطر مستی بخش اطلسی‌ها که تمام شب، رشته رشته، می‌آمد. تار به تار و نخ به نخ.
وسط‌های روز، هنگامی که آفتاب عمود‌تاب سایه‌ئی در حیاط باقی نمی‌گذاشت سروکله شوهر خاله پیدا می‌شد. عبوس و گوشت‌تلخ. و ناهار را که می‌خوردیم ما را با خودش می‌برد به حوض‌خانه که وادار به خوابیدنمان کند و خودش بنشیند به دود کردن تریاک.
این حوض‌خانه به راستی تماشایی بود. آن ضلعش که به حیاط نگاه می‌کرد به جای پنجره طاق‌نماهایی داشت که با کاشی شطرنجی آبی بالا آورده‌ بودند. جلو آفتاب را می‌گرفت و حوض‌خانه را به نور مهتابی روشن می‌کرد. حوض دراز وسط هم که به عرض یک متر و عمق یک وجب در طول زیرزمین قرار گرفته بود آستری از کاشی آبی داشت و فواره کوچکی در میان آن بود که در باریکه آب بیرون می‌جهید، گاهی خاموش و گاه با صدایی مردد.
طرف مقابل نورگیرهای مشبک، سرتاسر، از سکویی تشکیل می‌شد که بر آن، چهار حجره کوچک بود، طاق طاقی، با عمقی حدود یک متر، و در میان آن‌ها حجره‌‌یی بزرگ‌تر به عنوان شاه‌نشین، که شوهر خاله در آن به کار خود مشغول می‌شد و هریک از ما و کودکان خود را برای خواب به یکی از آن حجره‌ها می‌فرستاد.
نوارهای متشکل از سه ردیف کاشی شش گوشه سراسر دیوارهای پرخم و پیچ فراز سکو را در داخل و خارج این حجره‌های کم عمق می‌پیمود. از این سو به آن سو. نمی‌دانم کاشی سفید بود با نقش آبی، یا آبی بود با نقش سفید. اما نقش واحدی که در تمامی این کاشی‌ها مکرر شده بود تصویر مردی بود که من آن را «امیرارسلان» می‌پنداشتم، شاهزاده‌ای با خود و زره و زانوبند و کمان و کمر، که زانو به زمین زده بود و با چشم‌های غم‌زده‌اش می‌خواست چیزی بگوید. من در بحر او می‌رفتم و چندان در او تجسس می‌کردم که خوابم می‌برد...
خاطره آن حوض‌خانه را یکسره از یاد برده بودم تا سال ۵۶ که در اوج اختناق تصمیم به جلای وطن گرفتم. امیدی به بازگشت نداشتم و از همان لحظه اتخاذ تصمیم، همه فشار غربت بر شانه‌هایم افتاد....چند شب پیش از حرکت، ناگهان خاطره آن حوض‌خانه پس از چهل و چهار سال در ذهنم نقش بست. فضای فیروزه‌یی آن بر سراسر زمان و مکان گسترش یافت و یک لحظه چنین به نظرم آمد که آنچه به دنبال خود باقی می‌گذارم، آبی است. وطنی که ترک می‌گویم «آبی» است. و ترانه آبی از این تصویر زاده شد.»

گمان مبرید که من با زیبایی‌شناسی شهرهای امروز نا آشنایم. آنقدر زشتی دیده‌ام که درپی زیبایی باشم هرجا. اما.
خانه‌های دیروز دل آدم را می‌برد، به خاطرشان دل آدم تنگ می‌شد. ترکشان نمی شد کرد. ترکشان غیبتشان بود و غیبتشان، حاصلش شعر. خانه‌های امروز برای ترک شدن ساخته می‌شوند.

گفته‌اند: خانه سینما را بر سرشان خراب کنید.
هر روز در ایران خانه ها خراب می شود. زلزله هزارها خانه را ناگهان از پا در می‌آورد. شهر را نابوده می‌کند، نیست. خانه‌هایی بی‌ حافظه، شهرهایی بی تاریخ. مردمانی با خاطری سوخته، در آتش.
امروز از شهر عکس گرفته می‌شود، نوعی زیبایی‌شناسی جُسته می‌شود. بر آن فکر می‌شود. شعر هم گفته می‌شود. اما همه ترکش می‌کنند. شهر را. خانه‌ را.

پل ویریلیو، شهرساز ِ فیلسوف می‌گوید: «شهر قلمرو است. در جوامع ما خانه‌نشینی بر چادرنشینی مسلط بود. هویت از محل می‌آمد. حالا از رد پایمان می آید. مسکن ما که معنی سکونت داشت از مفهوم تهی می‌شود. شهر همه‌جا هست و هیچ‌جا نیست. دنیا پایان یافته‌است. زمین کوچک شده. جغرافیا به آخر رسیده. وقتی جوان بودم مدت زمان ماندن در یک مسکن ده تا پانزده سال بود، می‌شد دوست پیدا کرد. حالا شده‌است چهار یا پنج سال. سرعت، درجه‌ی چرخیدنِ خانه نشین را کاهش داده. در شهرک‌ها وقتی هر دو سال مسکن عوض می‌شود، مجال پیوند با همسایه نیست. بدگمانی و بی‌اعتمادی واحساس ناامنی از آنجا می آید.»

آمده‌بودم بمانم . مادرم شهر و دیار را ترک کرده‌بود و خانه‌را. خود ِ شهر چند قرن را پریده‌بود و اهالی‌اش را پشت‌سر جا گذاشته‌بود. رفته‌بود. چند سال پیش در سفری به‌ ایران اهل کرمانی باغش را می‌فروخت. چهل میلیون تومان. از جوی آب زلال‌ش می‌گفت و درخت‌هایش را که نمی‌توان یک تنه بغل کرد. همین مرا کافی بود. پول‌ش را نداشتم. آغوش‌ش را چرا. درخت‌ها حاضر بودند، باغبان هم، صاحب باغ پول می‌خواست.

خانه را بر سرشان خراب کنید.
زمین می‌لرزد. خانه‌ها و شهرها خراب می‌شود. مردم بی‌خانمان می‌‌گردند. سکونتشان از میان می‌رود و محل‌شان‌ هم. هویت‌شان خاک می‌شود. عالمی دیگر به باید ساخت از نو آدمی.

۱۹ مهر ۱۳۸۹

دهان چو بستی از این سوی، آن طرف بگشا



«چشم بیدار مردم غیور خطه دانش و بینش به جمال دل‌آرای رهبر فرزانه انقلاب، حضرت آیت‌الله‌العظمی خامنه‌ای(مدظله‌العالی) روشن خواهد شد و جان تشنه‌شان از زلال وجود مبارکش سیراب خواهد گشت. شکوه استقبال از آن قامت بر افراشته اقتدار اسلامی، یادآور قیام عزت‌بخش پانزده خرداد 42 و نوزده‌دی 56 خواهد بود و به فضل الهی جهانیان خواهند دید مردم و حوزه علمیه قم، با تمام توان همچون آن سال‌ها و بلکه قویتر و با صلابت‌تر، در سنگر دفاع از ولایت فقیه و نظام اسلامی حضور خواهند یافت و بار دیگر"قم ولایی" تجلی خواهد نمود. حوزویان ارجمند نیز پیشتاز این قافله پرشکوه، با تجلیل از مقتدای خویش، رهبر حکیم انقلاب، بیعت خود را تجدید نموده و از همه فتنه‌گرانی که تمام تلاش خود را علیه نظام و ولایت فقیه به کار گرفته‌اند، تبری می‌جویند.»

گفته‌اند در انتساب این غزل به مولانا جای تردید است!
جای تردید است.

خدای قوی آقای رفسنجانی




آقای رفسنجانی گفتند:
و خدا قوی‌تر است.

اهالی دروغ


«انسان ایرانی
اهل
این همه دروغ
نبوده‌است.»

سید علی صالحی

نبوده‌است؟
بوده‌است؟

بال




بال
نه زمین است
و
نه آسمان

آنتونیو پورکیا
ترجمه من!

۱۸ مهر ۱۳۸۹

بیست‌وچهار ساعت


یک شبانه و روز دیگر هم گذشت
و من باز یک بار به او پشت کردم، یک بار رو
قهر و آشتی

او اینجا خورشید است
و من زمین
قهر و آشتی هم شب و روزاند

آدم گاهی باید تشریح بکند
اجساد را
بعد هم تشییع

۱۷ مهر ۱۳۸۹

در



بر در من کیست که در می‌زند
جان و جهان است و تمنای من
گر نزند او در من، درد من
ورنکند یاد من او ، وای من

۱۶ مهر ۱۳۸۹

حیای گربه و در دیزی



دو سه روز است که اینجا در فرانسه محاکمه ِژرُم کاروِیل پایان یافته است. وبا خودش سیل بحث‌های سوزان را راه انداخته. او را به سه تا پنج سال حبس محکوم کرده اند و پرداخت چهار میلیارد و نهصد هزار میلیون و «خرده ای» یورو. ایشان در سال ۲۰۰۸ باعث و بانی و ضرر این مبلغ به بانکی که برای آن کار می‌کرده، شده‌بودند. حساب کرده‌اند که ۱۶۰ هزار سال انسانی بباید تا بتوان چنین مبلغی را بپرداخت.
ژرم کارویل در بانک سوسیته ژنرال «تِرِدور» یا به قول فرانسوی‌ها «تعویض کننده» بود. کسانی که بر بال‌های حباب سوداگری
می‌کنند. در اتاق های دربسته و سربسته تاریک می‌نشینند و به صفحه روشن اکران کامپیوترهای خود خیره می‌شوند و با فشار انگشتی، بحرانی جهانی ایجاد می‌کنند، قحطی گندم و نان را سبب می‌شوند. یا مبالغی مثل دو میلیارد و خورده ای به بانک ارمغان می‌آورند.
مردم به نظر می‌رسد از نتیجه این دادگاه کیفری راضی نیستند. آنان نظام و بانک را، نظام مالی، را مقصر و مسئول می‌دانند. و نه فرد را. برای آن‌ها غیر قابل باور است که یک فرد به تنهایی باری چنین را بر دوش بکشد و بانک از آن شانه خالی کند. می گویند این دادگاه و دعوا مرافعه نظام و نظام بانکی نیست و دعوا و مرافعه بحران هم نیست. رومن گاری گفته بود که امور امریکا بر مبنای وکیل و موکل می‌چرخد.
اینجا هم یکی یا عده ای وکیل بانک سوسیته ژنرال هستند و عده ای وکیل شخص ژرم کارویل. شکایتی می‌شود و بعد پرونده‌ای تشکیل می‌گرددد. وکیل ِبانک او را به عنوان یک فرد مسئول محکوم می‌کند و وکلای او با محکوم کردن بانک از او دفاع می‌کنند. بر همه روشن است که دزدی نکرده‌است. از این چهار میلیارد و نهصد هزار میلیون و خرده‌ای ، یک شاهی در جیبش نگذاشته‌است. همه هم بر یک قانون تکیه می‌کنند. عدالت و دادگری در یک جامعه خیلی مهم است. باید بتوان به دادگاه اعتماد و اطمینان کرد. قوه قضاییه و امر قضا باید مستقل باشد. این ها از ارکان دمکراسی است. نهادی که فاصله گذاری می‌کند. حق باید به حق‌دار برسد.
بعضی می‌گویند که سیستم مالی به وقتِ نفع ما را سهیم خویش نمی‌کند و به وقت باخت با ما سهیم می‌شود. از این مبلغ افسانه‌ای، نیم‌ش را مردم مالیات دهنده خواهند پرداخت. مردم می گویند این سیستم است که در دیزی را باز گذاشته و در آمده که در دیزی باز است حیای گربه کجا رفته؟ منظور از حیای گربه همان مسئولیت فرد است در جامعه دمکراتیک. خوب گربه نشان داده‌است که حیا ندارد و در دیزی باید بسته باشد. آیا تَرَک و گسل سرمایه داری آزاد و حتی ترک دمکراسی خود را اشکار می‌کند؟ مردم باور نمی‌کنند که شاغل به شغلی چنان عجیب، قادر بوده باشد که تمام سلسله‌مراتب را عبور کند و زنگ خطرها را از کار بیاندازد و چنین گزاف داو بگذارد. آن هم از جیب غیر. جیب بانک. بانک که البته جیب ندارد. از جیب مردم. اینجا وکالت جیب مردم است که به کسی واگذار نشده و آن ها هم جز غرزدن چاره‌ای ندارند. عجالتا! می‌گویند در امریکا منتظر پایان و نتیجه دادگاه این جا هستند تا سهام داران امریکایی تکلیفشان را با سوسیته ژنرال روشن کنند. یعنی دعوا مرافعه‌ای در آنجا صورت بگیرد.
خوب، حالا یکی باید بیاید از عدالت دفاع کند. در این بازی وکیل و موکل و وکالت و اتکال و توکل، تکلیف عدل چه می‌شود؟ دو کفه ترازوی عدالت قرار است بر چه اساسی هم تراز باشند. بر اساس عدل، ظاهرا. خوب، اینجا آقای عادل، قاضی گفته‌است که فرد مسئول و مقصر است. در پاسخ مسئولیت پذیری فرد اجتماعی، کسانی می‌گویند، گناه سربازی که در سلسله مراتبی چنان، به دگمه‌ای که می‌تواند جهان را به آتش بکشد، اگر راه پیدا کند، بر عهده چه کسی یا کدام نظام است؟ در هر صورت مگر نه اینکه این از ترک و گسل نظام حکایت دارد، پس چرا و از کجا نظام را محاکمه نمی‌کنید؟ که در این جا منظور نظام مالی جهانی است. که یک روز هم آقای سارکوزی می‌خواستند به جامه‌اش اخلاق بدوزند. آقای سارکوزی هم وکیل هستند، مثل خیلی از سیاستمداران. عده ای می‌گویند و شکایت دارند که سارکوزی فرانسه را چون یک وکیل اداره می‌کند. یعنی از پرونده ای به پرونده ای می‌رود و از همین روست که حرف های متفاوت و متناقضی می‌زند و در واقع الگو و نمونه ای، طرح و برنامه ای برای اداره جامعه، فرانسه ندارد. سیاستی ندارد. در هر پرونده بردن مهم و هدف است. گاهی موفق است و گاهی نه.
وقتی داد بی داد شود، چه کسی داد بر خواهد آورد؟ مردم. و این اصلا خوب نیست. دادگستر و دادگستری مردم را سر جای خودشان می‌نشاند و فاصله لازم را با جانی، خیانت‌کار، مجرم نگهبانی می‌کند. اگر جای دادگستر خالی بماند، مردم جایش را پر می‌کنند و با از میان بردن فاصله‌ها، «نهاد»، داد می‌ستانند.

نظاره‌گر




تنها نظاره‌گر بودم
بر سیبی
که از شاخه افتاد

عباس کیارستمی

۱۵ مهر ۱۳۸۹

شور ِ شیرین



ترانه‌ای می شنیدم.
شعرش نمی‌دانم از کیست.
شیرین‌ترین شورم بیا!
زبان آیینه روح مردم است. گم شده، پنهان شده گاهی در گوشه‌های فرهنگ.
موی لای درز.
روحی که خویش غایم می کند. از آیینه می دزدد. آیینه می دزدد.
عاقلان می‌گویند دیوانگان را، که به آیینه نمی توان دست انداخت. چنگ زد.
دیوانه دست به آیینه می‌برد. چنگ می‌زند. گربه کوچک ما هم. رو به آیینه می ایستد، نگاه می کند خود می بیند، او می بیند، رم می کند، می گریزد. فرار.
نارسیس به آب جشمه خم می شود، تصویر خویش می بیند، شیدای خویش می گردد.
نمی داند که خود، او نیست. عاشق اویی که نمی داند خود است می شود. از این عشق خودی که او نیست می میرد. به چشمه چنگ
می‌زند. آب هول می کند. تصویرش شوریده می‌گردد. دلش می‌پریشد.
شیرین‌ترین شورم بیا!
می خواهم به روح مردمی چنگ بزنم . لغت‌نامه ها می‌گشایم.
شور: متداول‌ترین دستگاه موسیقی در میان مردم ایران است. آواز شور جذبه و لطف خاصی دارد، و بسیار شاعرانه و دلفریب است. از ملال و حزن درونی جکایت می کند و گاه با ناله‌ای مؤثر و وفاداری پوشیده از حجب و حیا اندرز صبر و دلداری می دهد. این آواز برای احساسات درونی مانند عشق و محبت، عاطفه و ترحم و امثال آن بسیار مناسب است. ناله های آواز شور کاملا طبیعی ست و غمگساری آن مانند آواز دشتی خانمانسوز و جانگداز نیست، بلکه می توان شور را به انسان سالخورده با تجربه‌ تشبیه کرد که در مقابل ناسازگاری روزگار عوض آنکه سر بزانوی غم گذارد و اشک حسرت بیارد، با کمال صبوری و بردباری تأمل می کند و درس بی علاقگی و عدم دلبستگی نسبت به عالم مادی فانی می دهد. آواز شور نمونه کاملی است از احساسات و اخلاق ملی اسلاف ما (خالقی: مجله موزیک سال ۱۰)
شور: هیجان، اضطراب و بعد غوغا، فریاد، فغان و بعد فساد فتنه، آشوب
شور: پر نمک.
شیرین ترین شورم بیا.
روحی پیچ پیچی باید باشد. پیچ‌درپیچ. پیچیده. خمیده. ناراست. نا آزاد. آزاده ؟ آنکه آزادی‌ش را به پستو نهان باید کند. اندرون نه، پستو.
زبان شعر. زبان نظم در بی نظمی. تنها زبانی که مردم فارسی زبان خوب می دانند. زبان شعر زبان غیب است. عالم غیب. زبان نادیدنی هاست. زبان نفس کشیدن در بند است. تنها سلاح است، دفاع است. نداشتن ها را داشتن است. زبان تهی و تهی‌دستان است. زبان ِ نیست است. هست ِ نیست است. زبان قرارهای در غیب است، وعده های غیبی، دیدارهای نادیده، به دیده نیامده. زبان افراط است. در تفریط. یا برعکس.
شیرین‌ترین شورم بیا!
زبان شعر چون زبان ناسزاست. زبان ناسزاست. سزا یعنی صحیح، درست، درخور، بر حق، عادلانه سزاوار است.
در نبود حق و عدل و صحیح، زبان شعر شکل می‌گیرد. بی محکمه. حقانیت می‌گیرد در حقی که پای مال می‌گردد. گشته‌. زبان شعر پشت زبان است. دست از این جهان شسته. دست از این زبان هم. زبان دیگری ست و در جهانی دیگر. آن سوی جهان. آن دنیا.
شیرین‌ترین شورم بیا! باور کنید گوینده و کننده چنین کلامی، شاعر، شور ِ شیرینش را صدا نمی زند که بیاید، صدا می زند که نیاید. آنچه که نیست را صدا می‌زند. نیست را صدا می‌زند. نیست‌ش می‌کند تا صدا بزند. چون نیست صدایش می‌کند. گر بودش را می‌خواست چنین نیست‌ش نمی‌کرد.
ما زیان را می‌سازیم و زبان ما را می‌سازد و مای ساخته‌ی زبان، زبان را که ما ساخته‌است و می‌سازد را می‌سازیم و.
تا بود شعر خوردیم و تا هست شعر ما می‌خورد.

۱۴ مهر ۱۳۸۹

پاورقی


گفتم نکند که غافل بمانید و نخوانید.
خوب، راست می‌گوید بابا، ایران کیارستمی به چه دردش می خورد. کسی که ده سال است یکی از فیلم هایش را نشان نداده‌اند. همان که کوروساوا گفته بود - وقتی فیلم ساز بزرگ هند مرد، خدا را شکر کردم که کیارستمی هست. همان که در مقابل تصویر ایران در جهان مقاومت می‌کند. هم او که می‌گذارد جهان، ایران را با تصاویر او بشناسند هم. کیارستمی چه دردی از مردم ایران درمان کرده. اصلا فکر می‌کنید امام زمان از فیلم های کیارستمی خوشش می‌آید؟ همه‌اش همان است که روزی صد بار در همان جا اتفاق می‌افتد، همان جا در کشور خود امام زمان.
من فکر می‌کنم این ها قسمت کوچکی از ایران را اجاره بدهند، به بقیه. ایرانیان.

این یادداشت در شماره امروز – چهارشنبه 14 مهر - روزنامه «وطن امروز»، به قلم فرج‌الله سلحشور، خطاب به محمد مهدی عسگرپور مدیر عامل خانه سینما نوشته شده است. در این یادداشت که با تیتر «حد خودتان را رعایت کنید!» به چاپ رسیده است، می‌خوانیم:

از ویژگی‌های مسؤولان سینما، این است که از موضع الوهیت و بنده‌نوازی و ذره‌پروری به دیگران می‌نگرند. مسؤول و مشهور که می‌شوند گمان می‌کنند استاد و دانشمند و فیلسوف و عالم هم شده‌اند! مثلا آقای مخملباف، خدای عقل و قلم! چون همه مملکت دربست، گوش به فرمان او نشدند از سر انتقام و لجاجت و دهن‌کجی به دامن غیر غلطید، به همان دامنی که همه مخالفان و معاندان انقلاب غلطیدند. آقای نوری‌زاد به قدری دچار غرور و تکبر شد که به جز رهبری برای احدی تره خرد نمی‌کند و نامه‌هایش را فقط برای رهبری می‌نویسد و ایشان را نصیحت می‌کند و پاسخ نامه احدی را هم نمی‌دهد!

و آقای عسگرپور! شما هم آنقدر خود را بزرگ می‌بینی که بی‌ادبانه و در نهایت تکبر در مصاحبه‌‌ای، وزیر محترم ارشاد را بی‌هنر خطاب می‌کنی و معتقدی بهتر است وزیر ارشاد درباره چیزی که نمی‌داند سخن نگوید، همانگونه که در سال گذشته نگفته است! شما حق دارید آقای عسگرپور، یک ضرب‌المثل معروف است که می‌گوید: «مرده را اگر به حال خود رها کنید کفن خود را ملوّث می‌کند!» وقتی در این مملکت، خانه سینما را آنچنان افسارگسیخته به حال خود رها می‌کنند که با جورج سوروس، فالوده می‌خورد و اسکاری‌های ضدایران و اسلام را به کشور قرآن و اهل بیت(ع) دعوت می‌کند و بازدیدشان را در کعبه آمال و آرزوی اکثر هنرمندان یعنی آمریکا پس می‌دهد و میهمان آنان می‌شود، در میهمانی سفارتخانه‌های گوناگون شرکت می‌کند، بعضی از اعضای همین خانه سینما از جشنواره‌های مختلف پول می‌گیرند و فیلم می‌سازند و خانه سینما حمایت می‌کند و... بدیهی است که این خانه سینما هنرمندانش را در جشن خانه سینما با دستبند سبز بالای سن بفرستد، از تک‌تک هنرمندانش بخواهد که بگویند عضو خانه سینما و بالطبع از مخالفان دولت و ارشاد و قشون خانه سینما هستند.

و بدیهی است که در این جشن کذایی آرزو‌ کنند ای کاش هنرمندانی که خائن و مزدور اجانب و فراری هستند و اکنون جیره‌خوار بیگانگان هستند به وطن بازگردند.آقای عسگرپور! فرهنگ و هنر و مذهب این مملکت مورد تهاجم قرار گرفته و دشمنان از داخل و خارج تاختن آغاز کرده‌اند. اگر بپذیریم که صاحبان اصلی این مملکت خانواده شهدا و مومنان و رزمندگان و بنیانگذاران این انقلاب و پرچمداران اصلی آن روحانیت هستند، تردید نکنید که شما و خانه سینما از نظر این قشر معتقد و مذهبی، جز ضربه‌زدن به مبانی انقلاب کاری نکرده‌‌اید و جشن خانه سینما نمایش این خیانت و توطئه بود.

اگر هنوز تومار این جریان وابسته به آن سوی مرزها برچیده نشده از صدقه سری چند تن فیلمساز مسلمان و معتقد است. کلیت خانه سینما پشت این چند تن سنگر گرفته و تیشه به ریشه انقلاب و اسلام می‌زند. سنگربندی شما به‌عنوان خانه سینما با وزارت ارشاد و دولت خیلی طبیعی است!! جنگ است. شما برای حفظ سینمای مبتذل و اجرای اوامر اربابان جشنواره‌ها اگر ایستادگی نکنید در برابر اسلام و انقلاب شکست می‌خورید. در نامه خود به وزیر ارشاد گفته بودید بنیان‌های قدرتمند این سینما را بشناسید و برای تقویت نظام از آنها بهره ببرید. کدام بنیان‌ها؟ فیلم‌هایی که به اقرار خود سینما‌گران ابتذال را ترویج می‌دهند بنیان‌های قدرتمند سینما هستند یا فیلم‌هایی که فقط مورد پسند جشنواره‌های خارجی هستند؟ کدام فیلم‌ها را در جهت اشاعه فرهنگ اسلام و انقلاب یا تاریخ و ملیت ایرانی یا دفاع از ارزش‌های انسانی ساخته‌‌اید؟ ظاهرا یا خبر از پشت‌پرده سینما ندارید یا خود را به بی‌خبری زده‌اید و مردم را گنگ و بی‌خبر تصور کرده‌اید!! سری به اینترنت و سایت‌ها و وبلاگ‌ها بزنید تا سینما را بهتر بشناسید.

همه این مردم، سینما و شما را خوب می‌شناسند. پس حد و حدود خودتان را رعایت کنید و پایتان را بیش از گلیمتان دراز نکنید. سینمایی که با کمک دشمنان خارجی و نهادهای سینمایی داخلی سرپا ایستاده و اگر این کمک‌ها قطع شود سرنگون می‌شود، سینمای قدرتمندی است؟ سینمایی که از 100 فیلم تولیدی با ارفاق 2 فیلم آن قابل توجه و تامل است، سینمای قدرتمندی است؟! در کشوری که روح فرهنگ و اعتقادات مردم آن، قرآن و اهل بیت(ع) است باید از 100 فیلم آن 98 درصد سالم و سازنده و 2 درصد آن، ضعیف و دارای اشکال باشد، شما با چه رویی این‌ همه متکبرانه و با غرور سخن می‌گویید؟! شما با دفاع ناآگاهانه خود از ضد‌ارزش‌ها و انحطاط و انحراف سینما موجب سقوط سینما شده‌اید. این سراشیبی سقوطی که سینما گرفتار آن شده سراشیبی نابودی است و امثال شما عامل آن هستند.

آقای عسگرپور! فراموش نکنید هر‌ گروه و باند و گروهکی که در مقابل انقلاب ایستاده، شکست خورده و اثری از آنها باقی نمانده است. خانه سینما که عدد و رقمی نیست. شما سینما را به مسیری هدایت می‌کنید که ناگزیر با مردم و انقلاب رو‌در‌رو خواهد شد. تا دیروز که دولت‌های اصلاحات بر سر کار بودند خانه سینما خوب با آنان سازش می‌کرد! ولی از روزی که دولت احمدی‌نژاد امور را به دست گرفته مخالفت‌ها و جبهه‌گیری‌ها شروع شده! چرا؟ این سوالی است که شما و اهالی خانه سینما با موضع‌گیری در انتخابات و با حضور رهبر اغتشاشگران در خانه سینما و با جناح‌بندی و حرکت در جهت اغتشاشگران بارها به آن پاسخ داده‌اید. این سینمایی که شما گمان می‌کنید هدایت آن را به عهده دارید به اقرار خود سینما‌گران در مقایسه با سینمای دهه اول بشدت به سراشیبی سقوط افتاده و این نیست مگر به خاطر نوع سیاستگذاری و حرکت شما و دیگر مسؤولان خانه سینما. البته شما هم حق دارید، وقتی مسؤولان از سیاست نعل و میخ و مماشات پیروی می‌کنند و هرگونه ناسازگاری و ناهنجاری در خانه‌ سینما را نادیده می‌گیرند، وقتی قانون درباره همه اقشار اجرا و درباره جرائم اهالی سینما تعطیل می‌شود باید هم شما باورتان شود که برای خود کسی شده‌اید! همان که در ابتدا عرض کردم؛ مرده را به حال خود بگذارند کفن خود را ملوّث می‌کند.

سینما کارخانه کله‌قندسازی و تولیدی روغن‌نباتی نیست که در اجرای قانون خصوصی‌سازی به‌دست چند سرمایه‌دار و یا دار و دسته و باند خصوصی سپرده شود. آثار سینما با فکر و فرهنگ و اعتقادات این مردم سر و کار دارد که این امور همیشه به عهده حوزه‌های علمیه و علما و بزرگان بوده. اگر امروز مذهب در سینمای این کشور حضوری جدی ندارد، به خاطر فاصله و تضاد و عنادی است که سینما با مذهب دارد. در ارزیابی‌های گذشته هیات تحقیق و تفحص مجلس شورای اسلامی حقایقی کشف شد که امثال شما با جوسازی و شانتاژ بر آنها سرپوش گذاشتید. مثلا اینکه تنها 3 درصد اهالی سینما ولایت و رهبری و انقلاب را قبول دارند و به آن معتقدند! و من خود شاهد بودم که در بین 200 سینماگر تنها 4 نفر روخوانی قرآن را بی‌غلط می‌دانستند و همه این مردم شاهد بوده‌اند که شما و اهالی سینما بارها با رهبر انقلاب ملاقات و از ایشان نصایح گوناگونی شنیده‌اید ولی حتی یک رهنمود و نصیحت از نصایح ایشان در بین همه سینماگران به کار بسته نشده است. اما تا توانسته‌اید حرکت خود را به سوی وابستگی به آن سوی آب‌ها و به سوی ابتذال، سرعت و گسترش داده‌اید!

این کشور اسلامی و امام زمانی جشن سینمایی نمی‌خواهد. اگر وزارت ارشاد، نهاد تحمیلی خانه سینما را نمی‌تواند کنترل و بر اعمال آن نمی‌تواند نظارت کند چرا آن را تعطیل نمی‌کند؟ بلاهت و حماقت از این بیشتر نمی‌شود که کشوری بودجه بیت‌المال را در اختیار فیلمسازی این مملکت قرار دهد و از آن حمایت کند که سینماگران به جای خدمت به ارزش‌های این کشور علیه باورها و ارزش‌های ملی، مذهبی و بومی آن فیلم بسازند! آقای عسگرپور! دور نمی‌بینم که انحراف سینما این مردم و حوزه‌ها و علما را وادار به عکس‌العملی کند و آن روز نه از تاک نشانی می‌ماند نه از تاک‌نشان. قبل از وقوع چنین حادثه‌ای، سینما را درست کنید. اگر توان درست کردن آن را ندارید کنار بروید. بنیان خانه سینما به اندازه کافی سست است، شما آن را سست‌تر نکنید. اصلا با وجود معاونت سینما و وزارت ارشاد چرا باید امور فرهنگی و هنری این کشور اسلامی به دست مخالفان و معاندان این انقلاب و اسلام باشد؟! ما سینمای وابسته منحرف و مروج لودگی و ابتذال نمی‌خواهیم. ما به فرموده رهبر معظم انقلاب: «سینمای اسلامی می‌خواهیم، فیلمساز اسلامی می‌خواهیم، سینما باید اسلامی شود، اگر نمی‌توانید کنار بروید. جوانان مومن و هنرمندان معتقد وجود دارند که این سینما را اداره کنند». والسلام علیکم و رحمه‌الله و برکاته...

اگر پول داشتم



اگر پول داشتم، نور می‌خریدم، فقط نور می‌خریدم
چراغ های راه‌رو را روشن می‌گذاشتم
اگر پول داشتم

گلِ من



خیلی وقت ها پیش، در ارمنستان، سلطانی صاحب رُزی بود که از فرزندانش عزیزتر می‌داشت. چرا که مدعی شده بودند که بر این چنین شاخه‌های لاغرش گلی شکوفا خواهد شد که به صاحب باغ جاودانگی خواهد داد.
بهار که می‌شد، شاه به باغ می‌آمد، رز را با دقت معاینه می‌کرد و با ناامیدی غنچه‌ای را که به او نامیرایی هدیه قرار بود کند، می‌جست. و چون کمترین نشانه‌ای نمی‌دید به باغبان خشم می‌گرفت و او را می‌راند. سالها گذشت و متخصصین بسیاری به بالین رز آمدند بی‌نتیجه. تا اینکه جوانی پیش أمد.
- سلطان، من رزها را از هر چه بیشتر دوست می‌دارم، بگذارید بختم را بیازمایم. سلطان عزم مرخص کردنش داشت، اما روبه اطمینان و مقاومت جوان، درهای باغ را گشود.
از آن روز، پسر تنها برای رُزش زیست. خاک دامنش را به آهستگی شخم زد . قطره قطره آبش داد. شب و روز در کنارش ماند. از باد و از یخ حفاظتش کرد، از کاه پوشاندش. جز او را ندید جز برای او نفس نکشید. در جنون عشقش، آخرش با او به حرف در آمد: کجایت درد می‌کند؟
هنوز حرفش را تمام نکرده که کرمی سیاه و لزج از ریشه بیرون آمد، خواست بگیردش که بلبلی گذران از آن جا به منقارش گرفت وبرد و رفت. آنوقت غنچه‌ای به روی رز نشست. و صبح زود وقتی جوان نوازش‌ش می‌کرد، کل از گل‌ش شکفت.
از شادی شیدا، پسر شتاب کرد و مژده به سلطان برد.
- جاودانه شدم. شاه فریاد زد. باغبان را هدایا داد و او را مختار باغ و رُزهایش کرد.
ده سال گذشت و یک شب زمستان، سلطان پیر نفس‌های آخرش را فرو برد.
- بالاخره، همه این ها افسانه بود، با خود گفت. صاحب باغ مرد، مثل همه.
- نه، بر او زمزمه کرد باغبان کنار بالینش. صاحب باغ هرگز شما نبودید. او بود که مراقب بود و مراقب است هنوز.

از قصه‌های ارمنی
روایت نیشابور
اگزوپری برای نوشتن شازده کوچولو این قصه را خوانده بود؟

بوسیفال و اسکندر



بوسیفال اسبی بود خیلی زیبا، اما کسی سوارش نمی شد، نمی‌توانست. چموش بود، هجوم می آورد، بر می‌آشفت و روی دو پا بلند می‌شد و سوار را بر زمین می‌زد. چنین بود که همه می‌گفتند اسب بد و متهاجمی ست.
اما وقتی اسب را نزد اسکندر کبیر آوردند، چیزی نگفت. رفتار حیوان را مدتی زیر نظر گرفت و دریافت که او تنها از سایه اش می ترسد. پس سر بوسیفال را به سوی خورشید گرداند و او را در همان جهت نگاه داشت. اسب را مطمئن ساخت، خسته کرد و سوارش شد.

یکی بود، یکی نبود






۱۳ مهر ۱۳۸۹

سیب‌ها



بهترین چیز انتظار کسی ست که نشانی ترا ندارد.
- کلیدها را پیدا کردی؟
گربه خوابیده‌است. سین را تا میدان ده می‌رسانم . نه، حالا دیگر با هم تا میدان ده می رویم. کفش‌هایم از عبور علف‌ها خیس می‌شود. همه چیز خیس است. تره‌های همسایه هم. چند روز است بیرون نیامده‌ام؟
سیب ها رسیده‌اند و افتاده، جاذبه زمین هم زورش وقتی می‌رسد که سیب رسیده باشد. من که هنوز نفهمیدم، زمین سیب را به سوی خود کشیده، یا درخت از پای در آمده؟ شاخه خم شده، درخت سیب را انداخته. تازه آن روز نه جاذبه زمین بود و نه بار درخت، باد بود که آلوها را می انداخت. هوا سرد است اما برگ ها به درختانند و سبز. سرد است اما باغچه هنوز تمشک و توت فرنگی می‌دهد. من تمشک و توت‌فرنگی و سرما را با هم نمی‌خورم . من سبزی را با سرما نمی فهمم. فصل گردوست. با یک سبد گردو آمده است.
- برای توست.
- من توت می‌خواستم، موسمش تمام شد.
یانیک تاکی در حیاط کاشته است، شرابش ممنوع است. دیوانه می‌کند. مزه انگورش را من با هیچ خاطره‌ای نمی‌توانم جفت کنم. پس انگور نیست. همه این ها مرا مختل می‌کند. یادمان رفته سراغ آلوچه‌های سیاه ِ سر راه برویم. آنجا که راه به دور خود می‌پیچد، و از روی ریل‌های راه‌آهن رد می‌شود. ما خیلی چیزها یادمان می‌رود. راز فصل ها را نمی‌دانیم. ما کمی گیج شده‌ایم. آلوها زودتر می‌رسند. هوا در نوبت نمی‌ماند و سرد می‌شود. مثلا من هرگز نفهمیدم موعد شراب گردو کی است تا به مامان ژان - ر خبر دهم. یا زود می‌رسد یا دیر. باید وقتی باشد که نرمی گردو سخت نشده باشد. به آن‌وقت که بوی برگش از هر وقتی سکرآورتر است.
سین را رها می‌کنم.
- مامان یادت باشد امروز من دیر می‌آیم.
دیر. هر روز از آفتاب کاسته می‌شود و خبرش هر روز از رادیو و تلویزیون داده می‌شود. جایی این کاستن، سرعت می‌گیرد: خانمها، آقایان فردا چهار دقیقه و دو ثانیه آفتاب از دست می‌دهید. روزهاتان کوتاه. تا جایی که خورشید در منتهی‌علیه جانب چپ اتاق پشت درخت گلابی گم شود. ساعت چهارو پنجاه دقیقه بعدازظهر.
ابرها دسته جمعی به سمت راست آسمان می‌روند. نمی‌دانم آنجا چه خبر است.
امسال پاییزی زیبا نخواهد بود. سرما نرسیده از درخت افتاده‌است. کار بادهاست.
در را باز می‌کنم. گربه یک ربع ِ چشمانش را می‌گشاید. هوا را از گربه بپرس.
- آقا گربه، بفرمایید بروید بیرون گردشی بکنید. از جایش تکان نمی‌خورد. در جای گرم خود میان دُم نرم خود لمیده، می‌ماند. در را می‌بندم.

۱۲ مهر ۱۳۸۹

دل‌داری



امروز پاسخ ای میل دانیل را دادم.
برایم ترجمه های مرد آرزژانتینی را فرستاده بود.
برایش نوشتم که هنوز ترجمه‌ها را مطالعه نکرده‌ام.
که هفته‌ای عصبانی داشته‌ام.
که برای جستن از زمستان باید بال داشته باشی.
باید بارت‌ سبک‌تر باشد.

عکس اناری فرستاده از سرخی منفجر ، آویزان بر شاخه‌.
نوشته: وقتی خورشید از آسمان رانده می شود، به شاخه ها چنگ می‌زند.

زبان خدا



در ادامه مطلبک پیشین و راز و ناز علوم انسانی، داشتم فکر می کردم که: خود خدا هم با اسباب و ابزار بشر، یعنی کلام، حرف خویش را تنزیل داد. یعنی خود خدا هم زبان بشر را قرض گرفت تا با آنها سخن بگوید. سخنی الهی.
قرآن کلام خداست، زبان عربی که زبان خدا نیست، زبان اعراب است. اعراب خدا نیستند، انسانند. خدا به زبان انسان حرف زد. یعنی به زبانی انسانی به حرف آمد. انسان ها که زبان خدا را نمی فهمند، انسان ها زبان خودشان را می فهمند. انسان ها خدا را با زبان خودشان می فهمند. انسان ها خدا را خودشان می فهمند. با خودشان می فهمند.
خدا اگر به انسان ها نیاز نداشت، حالا گیرم اشتیاق و نه احتیاج - حافظ می‌گوید، من قبول ندارم، انسان ها نشان داده اند که بی خدا هم اموراتشان می گذرد. گاهی بهتر هم می‌گذرد - که آن ها را نمی آفرید. خدا انسان ها را آفرید که او را بشناسند. خدا را بشناسند. خدا خواست که شناخته شود. شناخت ِ چیزی، علم به آن است. خدا خواست که آنسان به خدا عالم بشود. خدا خواست که انسان از علوم‌ش با علومش او را بشناسد. انسان با علومش خدا را می تواند بشناسد، اگر بشناسد. علوم انسانی به شناختن خدا کمک می‌کند.
زبان قراردادی میان انسان هاست. تنها انسان ناطق است. خدا انسان را مستعد نطق آفریده است. منطق از نطق می‌آید. خرد معنی دیگر منطق است. منطوق یعنی گفته. بیان شده. استنطاق از نطق می آید. مستنطِق یک نوع قاضی‌ست. قراردادها منطق خود را دارند.
نطق منطق خود را. خدا با زبان انسان که قراردادی میان انسان هاست که منطق خود را دارد با انسان ها حرف می زند. خدا با منطق انسان با انسان حرف می زند. خدا تنها انسان را مستعد نطق آفریده‌است. لسان عرب زبان کلام اوست. علم کلام او، شناخت زبان است. علم زبان علمی انسانی ست.

اخراج



داشتم راز و ناز علوم انسانی آقای سروش را می خواندم. به نظرم رسید با آنچه این روزها در آنجا می گذرد، دارند جهان را از ایران خارج می‌کنند و نه تنها ایران را از جهان.

۹ مهر ۱۳۸۹

راهبان ِ دیر ِ تیبرین


اوقاتی پیش آمده‌است که تمایلی عمیق مرا به گشودن در ِ دیری و بستنش پشت سرم کشانده است و وظایفی مثل مادری در مقابل این میل شدید ایستاده‌است. زمان‌هایی از پا در آمده‌ام، مثل بید بر خود لرزیده‌ام، و در دنیای غرب امروز در جایی که من زندگی می‌کنم، هیچ مکانی جز صومعه چنان مرا به خویش نخوانده‌است. دیر جای با صفایی ست، معماریش چنان که باید است. اندشیده شده. عمارتی که هم اندرون است و هم برون. اندرونی برای ساختن خلوت تو، برونی برای پذیرایی خلوت تو. بنایی که تهی را در بر می‌گیرد، دیوار می‌دهد. حدود مشخص می‌کند. مثل تمام عمارت‌های ادیان، وقتی هنوز «نور صبح مذاهب در وسط دگمه پیرهن» بود، وقتی در طراوتشان رخسار می شد شست. از مساجد امروز بگذریم که به هر چه شبیه است جز مسجد و مسجد انبار مهمات است، بیشتر.
اندرونی برای بر پا کردن سکوتی درونی، برونی دور از هیاهوی برون. رهیده، از هر چه دنیاست و دنیایی. در دنیایی که همه نگاه ها به برون است. به ظاهر تو ، به آنچه انباشته ای، انبار کرده‌ای، به دارایی تو - مادرم که هرگز به سراغ من نمی آمد، من اگر احوالش را می پرسیدم، نام و نشان اتومبیلمان را می‌گرفت و خانه‌ام را متر می‌کرد. دنیایی که بودن، هستن مهم نیست، داشتن و ظاهر شدن مهم است، گفته بودم که یک روز در یکی از آخرین سفرهای من ، زمستان بود و من پالتویی به تن داشتم، پارچه زیبایی بود اما کهنه جلوه می‌کرد و مادرم گفت دیگر با این پالتو به ایران نیایم. بله، آبرو هم داشتنی‌ست و رفتنی. مادرم اهل آبرو بود، حالا رفته است و نمی دانم آبرویش هم با او رفته است یا مانده است. اینجا معادلی برای آبرو نیست. مردم اینجا همه بی‌آبرو هستند.
من صومعه را دوست دارم. کسانی که راهب نیستند و تجربه زندگی در صومعه و با راهبان رادارند، از سکوتی درونی سخن می‌گویند، آنجا که گفتگوها هم به پایان می‌رسد، ساکت می شود. راستش برای منی که عشق انسانی را چشیده و مزیده‌ام، وقتی از راهبان و روحانیان عالم مسیحیت می شنوم که عشق آدمی آنان را کوچک می آید و آنان خویش را عروس مسیح یا خدا می دانند، سخنشان به گوشم خوش می‌آید. من که از روحانیت مسلمان دور نبوده‌ام و با مباحثی در درون مسیحیت کاتولیک که به تجرد روحانیان مسیحی خرده می گیرد، آشنا هستم، می‌اندیشم گاهی، که امور خدا و امور من، با هم کنار نمی‌آیند همیشه.
فکر می‌کنم که صومعه مکانی برون از مکان هاست، مکانی میان مکان‌ها.
صومعه معمولا خود کفا هم هست، باغچه و جالیزی دارند و مرغ و دامی، حتی محدود و مختصر. راهبان در فقر زندگی می‌کنند، در بی نیازی، در استغنا. آن ها از حرف، حرف زیادی، حرف بی‌هوده در امانند. به وقت شام یا ناهاربر سر میز، جز حرف های مفید مثل نان را بده یا آب را بستان، حرفی نیست. دعا می‌خوانند و نماز می گزارند و باغچه شخم می زنند و شیر می دوشند و گاه هم چیزی در هفته بازار ها عرضه می کنند، من همیشه پنیرهای بزشان و گل های حیاطشان را می خرم. در فرانسه باغچه و جالیزی کوچک به باغچه کشیش معروف است. معمولا چند نوع گیاه دارویی هم می پرورند.
خلاصه هه این ها مرا بس شیفته و شیدا می‌کند و اسیر خود!

پرسشی هست که این‌روزها اهالی فرانسه از خود می‌پرسند. پرسش را خوب است که از خود بپرسند.
اما پرسش: چرا فیلم فرانسوی آدم ها و خدایان ساخته اگزاویه بووآ که به زندگی و روزهای آخر راهبان تیبرین در الجزایر ِ سال های خونین، چهارده سال پیش می‌پردازد، در مجال سه هفته، یک میلیون و پانصد هزار تماشاچی داشته است؟
فیلمی که از تمام معیارها و استانداردهای جذاب در سینمای امروز یعنی خشونت، سکس، اکسیون، حتی دیالوگ های هالیوودی، جمله‌ای طلایی چنان که می‌گویند خالی‌ست؟ چرا مردم به دیدن این فیلم می شتابند؟ چرا تماشاچیانش از تماشاچیان آخرین فیلم آنجلینا جولی بیشتر است؟ چه بر سر مردان فرانسوی آمده‌است؟
فیلم زندگی راهبان تیبرین را وصف می کند که در الجزایر زندگی می کردند، در سکوت دیرشان و نخواستند در روزگار خشونت و خون مردم الجزایر را ترک کنند و تنها بگذارند. و در نهایت به دست اسلام‌گراها اسیر شدند و تا به امروز روشن نیست که به دست چه کسی کشته شدند، به دست اسلام گرایان یا ارتش الجزایر که خواست قتل و کشتار راهبان را به گرده و عهده اسلام‌گرایان بیاندازد.
چرا مردم امروز فرانسه از پیر و جوان برای دیدن این فیلم صف های دراز می بندند؟ به دیدن چه می‌روند؟ چه می‌خواهند؟
قصه عشق و نفرت فرانسه و الجزایر را خیلی ها روایت و حکایت می‌کنند. استعمار فرانسه با استعمار انگلیس متفاوت است. این را رومن گاری در مقاله ای به تفصیل شرح می دهد. انگلیسی شاید همان‌قدر زمان در مستعمره زیست، اما با هند و هندیان نیامیخت.
فرانسوی مستقر شد، خاک را از آن خویش دانست. عاشق شد. روزی که الجزایر مستقل شد، هزاران هزار فرانسوی با خون دل تکه‌اش را برداشت و به فرانسه آمد. دلش را، نه تنها خاکش را جا گذاشت.
بی شمار مردان و زنان سیاسی و فرهنگی در مغرب به دنیا آمده و بزرگ شده‌اند و کودک حافظه شان را گم نکرده اند. کسانی هر از گاهی بر می‌گردند و عشق و مهر تازه می‌کنند. شهردار پاریس یکی از آنهاست که در تونس به دنیا آمده.
مادر آلبر کامو کلفت بود، در محله ای فقیر و مردمی زندگی می‌کرد. نخواست الجزایر را ترک کند، نخواست محله اش را ترک کند، ماند.
البرکامو در الجزایر شد، آنچه که شد.
مسیحیت هم با استعمار به الجزایر رفت. در سالهای ۱۸۴۰ بود که صومعه‌ها تأسیس شد.
مردم فرانسه در سالهای نود میلادی هر روز از کشتار مردم الجزایر به دست مردم الجزایر با خبر می‌شدند. اسلام گرایی چهره زشت و خشونت‌بارش را نشان می داد و همان وقت هم سخن از دخالت ارتش در این جنگ برادرکش می‌رفت. صدها هزار نفر به قتل رسیدند. بچه‌های مدرسه‌ای گاهی باهم، سر بریده شدند. حکومت چاه های نفت را می توانست نگهبانی و پاسداری کند اما سر مردمانش را به کاردهای تیز «مردم» وامی‌گذاشت. اسلام‌گرایان برده بودند و مقامات نخواستند به بازی دموکراسی تن دهند. می‌گفتند هیتلر هم از میان صندوق رأی سر در آورده بود. این ها همه جنگ الجزایر بود. تاریخ کی می ایستد؟ چه کسی می داند که مرز تن، مرز تن‌ها کجاست. چه من را از او جدا می‌کند، می‌گویند داوینچی که پزشک بود و نقاش، در آن زمان نقاش‌ها همه پزشک بودند، ساعتها، از شب تا به صبح به تشریح اجساد می پرداخت تا پاسخ پرسش خویش را بستاند، کجاست فاصله؟
« و عشق
سفر به فاصله هاست
فاصله هایی که
غرق ابهامند
نه،
صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند
و با شنیدن یک هیچ می شوند کدر»
چه چیزی تن فرانسوی را از تن الجزایری جدا می‌کند، الجزایری که فرانسوی خوانده شده بود و از خاک فرانسه دفاع کرده بود و در جنگ‌های اول و دوم جنگیده بود؟ چه چیزی تن الجزایری را از الجزایری جدا می‌کرد؟ وقتی اسلام‌گرایش، لشکری، لشکری دیگر را بی دفاع البته، سر می برید؟ همیشه نزدیک می شویم تا دور شویم، نزدیک می شویم تا جدا کنیم، تا خون بریزیم. عشق و نفرت، می‌گویند. داستان فرانسه و الجزایر، داستان نزدیکی‌ها و دوری هاست. و داستان ماست، در چشم اندازی بعید. نقاش که با امر دیدن سر وکار دارد و دیدن جز با فاصله میسر نیست به دنبال فاصله می‌گردد. کجا قرمز از آبی جدا می‌شود؟ چرا هفت راهب دیر تیبرین ترک عافیت کردند؟ چرا ماندند و سوختند؟ چرا از تن مردم برادر به گفته خود جدا نشدند؟ ماندند، بی سلاح. دعوت حفاظت ارتش الجزایر را رد کردند. سلاح نگرفتند. ماندند. نه به خاطر شهید شدن. با همان عریانی و بی سلاحی مردم در روزهای ۱۹۹۰ ماندند.
فیلم آنان را عریان نشان می دهد، نه تنها از آن روی که بی دفاعند. از آن جهت که با خود گاه در گیرند، بروند بمانند؟ چه کنند؟ می‌گویند ما مرغانی بر شاخه‌ای هستیم. چگونه بمانند، چگونه بروند؟ کی بروند؟ می مانند، به خود وفادار. فیلم داستان مردانی آزاد است. فارغ. داستان ایمان است. فرا تر از دین.
و فیلم تا لحظه آخر معلوم و روشن نمی گرداند که چه کسی آنها را می کشد، هنوز کسی جز ارتش الجزایر و مقامات فرانسوی، نمی داند چرایی قتلشان را. و فیلم تا آخر سهم انسانی تروریست ها را محفوظ می دارد. تا لحظه آخر راهبان بر أنند که به سهم انسانی آنان قاتلان خود شک نکنند و کسی چه می داند شاید راهبان موفق شده باشند. به خاطر دارم روزهایی را که خبر کشته شدن هفت راهبان به اینجا رسید، مردم در بهت و حیرت فرو رفتند. در روزگاری که اسلام چهره نازیبای خود را نمایان کرده است، در اذهان مردم خشونت و تروریسم و اسلام با هم آمیخته، فیلم گفتمانی دیگر دارد. از برادری حرف می زند. از برادری مسلمانان و مسیحیان. از همزیستی مسالمت‌آمیزشان. از مهرشان. به دور از تفنگ‌داران ماجرا، فیلم. در دورانی که همه کشیشان در رسانه ها به بچه‌بازی مشهور می‌شوند، مردم خوش دارند چهره مسیحی دیگری به پرده برده‌شود. در ایامی که که شهر پر سرو صدا و پر غوغاست، صومعه دعوتی ست به آرامش. مردم از شهر خسته‌اند. حتی به قیمت مرگ؟ پرسشی‌ست که از خود خواهند کرد.
یکی می گفت: این فیلم ضد روح عصر، ضد بلینگ بلینگ۰ زرق و برق سارکوزی ست.  یکی از مشاورین سارکوزی چند ماه پیش گفته بود: آنکه در پنجاه سالگی رولکس ندارد، عمرش را باخته، رولکس ساعتی بود که سارکوزی به مچ دست می‌بست، با قیمت ۴۰۰۰۰ یورو، هدیه کارلا خانم برونی سارکوزی. البته کار به جایی رسید که آقای مشاور عذر خواهی کردند از همه آنهایی که عمرشان را باخته بودند. و راهبان فیلم دیر تیبرین همه پنجاه ساله‌اند و ساعت ندارند. زمان صومعه، زمانی دیگر است.
گمان کنم باز از این فیلم خواهم گفت. برای امروز همین بس است.