۱۷ شهریور ۱۳۸۹

وقتی باران می آید



من وقتی باران می‌آید به سراغ رومن گاری می روم.
باران می آید.
از غیبت عشق می گوید. نه، از فقدان عشق. از کمبودش، مثل کمبود کلسیوم و آهن.
از جستجوی جاودانگی می گوید، انتظار، خوشبختی. رابطه بشریت با مطلق، با خدا، و «مردان بزرگ» که سعی بر راضی کردنش دارند...

- «در رمان رقص جنگیز کُن برای لی‌لی از افسانه ای استعاره‌ای، قفقازی و گراووری آلمانی قرن بیستمی کمک گرفتم که بشر را نمایندگی می کند، شاهزاده‌ای که معشوقانش را محکوم به مرگ می‌کند که راضی اش نکرده اند،. گراوور در خانه ما به دیوار بود وقتی مادرم خیاط خانه ای را اداره می کرد. لی‌لیِ شاهزاده به رضایت نرسیده و فلوریان خادم وفادارش، مرگ. بیچاره کوچک اشرف مخلوقات در انبوهی جنگل سر گردان است و به جستجوی یک اَبَرنَر، یک ماچو (مرد گرا، ضد زن؟)، استالین، هیتلر، پِرون و همه ژنرال ها که فقط او را........... به معنای واقعی مردانه عبارت.
ماچوها او را خوشنود نخواهند کرد.»
در رقص جنگیز کن لی‌لی، بشریت- زنی ست که هیچ مردی راضیش نمی کند.

جای چند نقطه سطر آخر عبارتی ست، هر چه کردم عجالتا نتوانستم معادل قانع کننده ای پیدا کنم. من در ادبیات جنسی بی دانش هستم.
یادم آمد که مثنوی در ترجمه اش به فرانسه، جاهای «خام و زننده» به لاتین و نه به زبان فرانسه برگردانده شده است!

هیچ نظری موجود نیست: