۱۵ شهریور ۱۳۸۹

ورزابازی


نه دلی هم چون او حقیقت جو
نه، چو شمشیر او یکی شمشیر
زور بازوی حیرت آور او شط غرنده ای زشیران بود
و به مانند پیکری از سنگ، نقش تدبیر او نمایان بود
فدریکو گارسیا لورکا
ترجمه شاملویی شاملو

حدود دو ماه پیش در بارسلون در ولایت کاتالونیاِ اسپانیا، کوریدا «گاوبازی» را از اول ژانویه ۲۰۱۱ ممنوع اعلام کردند. بارسلون دارای سه میدان گاوبازی بود. می گویند که قرار است به مرکز تجارتی تبدیل شوند.
عده ای این را پیروزی انسانیت بر رنج و عذاب حیوان لقب دادند، انجمن ها و اشخاصی که بر ضد«کوریدا» می جنگیدند و می جنگند. که دنیا عوض شده است و کار دنیا هم عوض شده است و آدمی متحول می شود. آنچه دیروز می کردیم ما را امروز خوش نمی آید و این پاسخ به کسانی ست که کوریدا را سنتی ریشه دار در فرهنگ می دانند. عده ای هم این ممنوعیت را امری سیاسی دانسته، چرا که اسپانیا کوریدا را ثبت در میراث ملی اش خواسته بود ، کاتالان های جدایی طلب و استقلال‌خواه با جدایی از کوریدا به جدایی‌شان از اسپانیا تصور بخشیده بودند.
در فرانسه بعد از اینکه رنج و عذاب حیوان ممنوع شد، ناپلئون، می گویند به عشق بانویی اسپانیایی، شاهزاده یا امیر زاده‌ای ، نمی دانم، آنرا دوباره آزاد ساخت. شهر ِبزیه در فرانسه گفته است که آماده پذیرایی از گودهای بارسلون است.
برای من خارج از گود نشسته، در این داستان، تمام غرب است که متجلی می شود. جایی که امروز غرب انجاست. بحث ها و دعواها را می شنوم و می بینم. هیچ گاه طرفین دعواها و بحث ها چنین دچار هیجان نمی شوند و چنان به هم نمی پرند و چنان خویش و غیر نمی‌درند.
حتی وقتی از غزه حرف می زنند. حتی وقتی از روآندا حرف می زنند. حتی اسلام بنیادگرا هم آنان را چنان عصبانی نمی کند.
من رقصی را زیباتر از رقص گاو باز میدان ندیده ام. و هیچ مردی را زیباتر از ورزو باز. و هیچ رویارویی با مرگ را شفاف تر و و زلال‌تر. بی هیچ سهمی از تاریکی. آدمی که با چندین روشنی، به دیدار سهم تاریک انسانیت می‌رود. جنگی تن به تن. پذیرای مرگ.
غرب امروز نمی خواهد مرگ را ببیند. میدان گاو بازی، کوریدا هنوز تنها جایی ست که آدمی با آن پدیدار می شود. نه تنها گاو باز، همه تماشاچیان. کسی مرگ را آرایش نمی کند. مرگ این است. انسان بر علیه تراژدی، انسان امروز، مرگ را هنوز از میان برنداشته، می خواهد آن را ناپدید کند. رسمیتش را از آن بگیرد. ممنوعش کند. نبیندش.
و چون نبیندش، بپندارد که نیست تا روزی که نیستش کند. مرگ را و خویش را با آن.
بریژیت باردو را که می شناسید. هم او که گربه وحشی نامش داده بودند. ستاره سینمای سالهای خیلی قبل که از انسان برید و به حیوان بازگشت و شد جمعیت مدافع حقوق حیوانات! حالا هم تنها دستش به مسلمانان می رسد و گوسفند قربانی کردنشان. از گوسفندان قربانی مسلمانان دفاع می کند و مسلمان را تحقیر. وقتی نمی شود با صنعت گوشت باری و گوشت خواری غرب که آنرا در چین و هند و باقی کشورهای در حال توسعه به دوران آورده است، کاری بکند، که به خاطر آن تمام زمین به خاک سیاه می نشیند چرا که برای یک کیلو گوشت باید هکتارها زمین غله تولید کند تا به خورد حیوان گوشت دهنده دهد، باید با چند هزار مسلمان در افتاد، که رو به قبله گوسفند سر می برند - جالب است که در اینجا دیگر هیچ کس جز مسلمان، سر بریدن گوسفند را نمی داند. چون گاوها و گوسفندها دیگر سر بریده نمی شوند. در جایی دور از دیدگان، در ابعادی با اعدادی بزرگ تر، به گوشت تبدیل می شوند. کودک غربی دیگر نمی داند که گوشتی که می خورد، روزی حیوانی بوده است. مبادا نشانش دهید. مبادا ببیند ورزایی غرقه به خون را.
هولوکوست، صنعتی کردن جنایت بود. کار صنعت‌گر نبود. کار دست نبود، کار سر بود، اذهان. هولوکوست، جنایت سازمان یافته، مکانیزه شده بود. یعنی وقتی که به جای آدمی از مکانیزم و ماشین استفاده می کنیم. کسی از آنچه بر سر یهودیان که البته یهودیان در این مرحمت بی شریک نبودند- مثلا غربتی ها، خبر نداشت، نه اینکه نداشت، اما کسی نمی دید، سوار قطارشان می کردند و می بردند، در کارخانه های........ دور از انظار. به دست آدمی که نمی کشتند یک به یک یهودیان را. نظامی که اندیشیده شده بود، همان نظام نظم دهنده کشتارگاه های پاکیزه متجدد بود. همان که همین امروز هست.
جنگ های تمیز آخر قرن هم از آنجا ریشه گرفت. بکشیم بی آنکه خونی بریزد. البته القاعده، کامشان راتلخ کرد، القاعده نشان داد که هر آدمی که کشته می شود، خونی ست که می ریزد. جنگشان را کثیف کرد. جنگ های الکترونیکی موفق نشد. سربازان مجبور شدند از آسمان به زیر بیایند و پایشان را بر خاک ناهموار افغانستان بگذارند. و در جنگی که هنوز جرأت نامیدنش را ندارند، گاهی تن به تن خود به کشتن دهند. تنها چیزی که برای مردم غرب معنایی داشت، حداقل در ایالت متحده امریکا. رفتن و نیامدن فرزندانشان بود، نه هدف و سرانجام مداخله های نظامی. وقتی جسم بی خون فرزندشان را دریافت می کردند.
هولوکوست نتیجه از میان برداشتن سهم تاریک انسانیت بود. سهم تاریک آدم.
کوریدا مرگ را به نمایش می گذارد. کوریدا آخرین جایی ست- در غرب، که مرگ را مقابل دیدگان می گذارد. باید آن را از بین برد تا راحت تر کشت.
این مقدمه ی بود که می خواستم بر ترجمه مطلبی از میشل دل کاستیوی اسپانیایی، فرانسوی بگنجانم، به درازا کشید.
نویسنده مفصل تر به این میراث ملی اسپانیا پرداخته است.


ریشه دوانیده در سنتی که قدمتش به « شب زمان » می رسد، نبرد آدمی بر علیه گاونر، آنچنانکه ما می شناسیم به کوریدا نیانجامید مگر در قرن نورزدهم، زمانی که مردم عادی وارد گود شدند. مسابقات اسب سواری، آنچه سرگرمی نجیب زادگان بود، با این انقلاب به درامی عوامانه تبدیل شد. اسب که تا آن روز نمایش را اجرا می کرد، با منشی ظریف و نازک، حمله ها را از سر می گذراند. هم او که در برابر تماشاگران در شرایطی غالبا موحش می مرد.
با ظهور ماتودور(گاوباز)، چشم انداز جشن و سرور عوض شد، تک و تنها در برابر حیوان وحشی، او شکنندگی مغرور را تجسم بخشید. شکنندگی مغرورِ آدمی برهنه، در مقابل قدرتی مخوف. اما چه کسی بیشتر از محکومین تفتیش عقاید در مقابل مردم، این ناتوانی بی سلاح را به نمایش گذاشت؟
این تغییر و تحول مصادف شد با بی اعتباریی که از آن، «محکمه های عالی» سقوط کردند، تسلیم انتقادهایی هر چه شدیدتر، برخاسته حتی از بطن تشکیلات. در همان مکانی که مراسم برگذار می شد، همان روز و همان ساعت. آیین مرگ، جابه جایی مرتد و ملحد را به نفع گاونر متحمل می شد. والایشی از غلیان خونین ایجاد شده در توده مردمی که نه تنها برای دیدن حیوانی می‌آمدند که به جای قربانی می مرد، که تقاضا داشتند این قدرت سیاه با قربانی کردن خود، کفاره نفرتی را بدهد که مدت های طولانی متجسم شده بود.
این قاعده ای که تنها در مواردی مستثنی است، که در هر صورت، ورزو باید بمیرد، اما برد آدمی کافی نیست، باید با حیله و نیرنگ، با هنر ببرد.
پیروزی ذکاوت بر غریزه ای هر چه بدوی، کوریدا «تصفیه» است.
توده های ماران ها (یهودی های به زور مسیحی شده)، از دین خارج شده ها، موریسک ها (مسلمانان اسپانیایی به زور کاتولیک شده)، در طول قرن ها، گنجینه حقه و زبردستی را همانطور برای بقایش به کار بسته بود، استراتژی وجودیشان یک tarea بود( مشغله و کار). مستمند توجه ای گوش به زنگ و مراقب.
درمیانه قرن نوزدهم، مبارزات لیبرال ها به آرزوی اسپانیایی تکثر گرا و منعطف مجال داد. امیدی بر باد رفته: تشنج هایی دیگر می بایست، همانقدر بی رحم که خونین تا رویا چشم به روز بگشاید. چهل کودتا و دیکتاتوری نظامی، شکنجه و کشتار می بایست.
آنچه شبیه سازی می شود در گود، درامی جمعی ست.
در قرن هجدهم، اصل و تبار مردمی گاوبازی در آمیزشی از تراژدی خونبار و طنزی بزرگ بیان می شد. چنانکه گراوورهای گویا نشان می دهد. این بزم آشفته است با اسبان شکم دریده، میان پرده هایی مضحکه که تئوفیلد گوتیه و ماریمه ای هر دو دهشت‌زده و افسون شده، می بینند هنوز. پس پشت این قصابی، ایستاده در برابر رقت و رحم، معنایی وسیع را حدس زدند.
آنها فهمیدند و فهماندند به خوانندگانشان، که اسپانیایی‌ها به رنج حیوانات روی خوش نشان نمی دهند، اما خون را می‌نگرند و احتضار را تا رویاروی تراژدی، شدت و حدت مرگ را بهتر حس کنند.
ادامه دارد

۲ نظر:

miro گفت...

zende bad

نیشابور گفت...

ممنون.