۸ مهر ۱۳۸۹

دانشگاهِِ پل ویریلیو



پل ویریلیو می‌گوید: دیروز روابط آدمیان را کلام تعیین می‌کرد و امروز تصویر، اکران. مردمان را کلام به هم وصل می‌کرد، امروز تصویر.
پل ویریلیو این متفکر سرعت، از سرعت تصویر می‌گوید. می‌گوید امروز دیگر ما سخنران نداریم. سخنرانی ها را «قلم کسی» می‌نویسد، آنچه مهم است ظاهر سخنران است. آنچه مهم است تصویر شخص است. می‌گوید که تصویراعتیادی است که به اعتیاد شیمیایی اضافه شده است. تصویر توهم است. ما با تصویری که نشان می دهیم، اذهان را عوض می‌کنیم. ظاهر شدن بر اکران، قدرت ظهور است و هیچ تفاوتی با ظاهر شدن و ظهور در معنای مذهبی آن ندارد. تروریستی که از هر قدرتی تهی‌ست، با ظهور بر اکران پر قدرت می‌شود. جامعه نظر و رأی، به جامعه هیجان تبدیل می‌گردد. او از قدرت غیرقابل تصور ِ تصویر که سرعت است سخن می گوید. اگر زمان پول و ثروت است، سرعت قدرت است.
وقتی تمامی اهالی زمین در یک آن، تصاویر فرو ریختن برج های دوقلوی مانهاتان را دریافت کردند، یک حس عمومی شکل گرفت. گفتمان دمکراتیک و فاصله لازم «تماشاچی» بلافاصله فلج شد. سرعت گویش تصویر، ماهیت ِقوه و استعداد تجزیه و تحلیل روابط انسانی از بین برد. او معتقد است که این سرعت تکنولوژیکی برتر از زمان انسانی ست. و در آن خود تخریبی سیاسی، اجتماعی و حتی فیزیکی آدمی را پیش‌بینی می کند. پیش از این سوانح به خاطر کندی‌شان کوچک بودند. امروز تقریبا می توان یک قاره را به کمک یک دکمه از میان برد، یک ویروس انفورماتیکی می تواند تمامی سیاره را در چند ساعت آلوده کند، سقوط بورس یک نمونه از فاجعه است. از ۱۹۹۰ فجایع و سوانح ِتصنعی مربوط به تکنیک هستند. از چرنوبیل تا جنگ آتوشا، آدمی با پایانیت جهان روبروست.
می‌گوید که زمین برای ترقی و پیشرفت کوچک است. اگر همه بخواهند چون امریکایی ها زندگی کنند چند زمین و سیاره لازم است و نیاز جستجوی سیاره‌ای دیگر از همین جا آغاز شده است.
می گوید که در تبلیغات پیشرفت و ترقی، خسارات آن را پنهان می کنند. همان‌گونه که هانا آرنت می‌گفت: هیچ بردی بی باخت نیست. وقتی اتومبیل را اختراع کردیم، اسب را از دست دادیم. انترنت، کتاب را از بین می‌برد. یک موفقیت و فتح و کارایی جای تداوم را می‌گیرد. سوانح خود در ترقی جای دارند. سوانح در انتظارند. هر اختراعی، سوانح خود را تولید می‌کند. وقتی اتومبیل می‌سازیم، سانحه‌اش را هم می سازیم. با اختراع هواپیما، سقوطش را هم طرح می ریزیم. سانحه یک امکان در ترقی و پیشرفت است. سانحه آن‌روی ترقی را به ما نشان می‌دهد.
معتقد است که ترقی و پیشرفت نهیلیسم را میسر کرده است.
پل ویریلیو می‌خواهد همچون که در هر مرکز تولید و تفکر و طراحی، «سقوط و ریزش» را امتحان و آزمایش می کنند، مثلا اگر اتومبیلی طرح ریخته می شود، خسارت آن هم آزمایش می شود، سانحه اتومبیل هم آزمایش می شود، یک دانشگاه فاجعه تأسیس گردد.
او چرچیل را مثال می زند که می‌گفت: یک خوش بین پس پشت یک آفت و آسیب، بختی گشوده را می بیند. او همه را به آفرینش دانشگاهی جامع دعوت می‌کند که در مقابل فاجعه بایستد و بتواند با سوانح عظیم روبرو شود.
او که خدا باور و مسیحی ست، می‌گوید: من خوش بینم. به آخر زمان هم باور ندارم. آنها که منتظر هستند متفکری بزرگ بیاید، مارکسی و فرویدی، نخواهد آمد، همچنان منتظر خواهند ماند. باید دانشگاهی در مقابل بلا و مصیبت بر پا کرد چنان که هزار سال پیش در مقابل ترس و وحشت بزرگ و بربریت، همه، یهودیت و مسیحیت و اعراب ( مسلمانان)، بنیان دانشگاه را پی ریختند. یا دانشگاهی خواهد بود یا هیچ نخواهد بود.

۷ مهر ۱۳۸۹

باز از ترجمه، باز



در متن اصلی به فرانسه مولف نوشته است: او باز سفر می کند یا او باز به سفر می رود. جمله از او و باز و صرف فعل سفرکردن ساخته شده است. در زبان فارسی نیازی حتی به ضمیر نیست. چرا از این امکان فارسی فایده نبریم؟ در زبان فرانسه غیر ممکن است که ضمیر را حذف کنیم. چرا مترجمه دوم چنین ترجمه کرده: او باز هم راه سفر در پیش می‌گیرد. آیا مترجمه دوم نمی داند که نویسنده متن اگر می‌خواست به جای سه کلمه، می توانست او هم از هشت کلمه استفاده کند؟ و مگر سبک چیست؟ اصلا حافظ چیست؟ در آنچه می‌گوید حافظ است یا در چگونگی گفتنش؟ و درست در چگونگی گفتنش است که حافظ چیزی دیگر می گوید.
نویسنده گفته خدا. چرا مترجم نوشته ذات خدا. فرق خدا با ذات خدا چیست؟ اگر فرقی نیست که ذات اضافی است و زاید. اگر فرق هست پس باید فرق را با نگذاشتن واژه ذات رعایت کرد. نباید ذات بار خدا کرد.
نویسنده گفته، دقیقا: با دقت بنایی که دستش را بر روی درز ناپیدای دیوار می‌کشد - شکاف درون جان، تَرَک آواز.
چرا شکاف ِ درون ِ جان، ترک ِ آواز، یعنی تنها پنج واژه بدون فعل ِمؤلف، به «و در اینجاست که درون روحش شکافته می شود و آوازش ترک بر می‌دارد» تبدیل شده است.
نویسنده گفته است، با تکیه بر گفته خود فرانسوا که «دیدن جذامیان را تلخ» توصیف کرده، فقری که شخصیت داستان جستجو می‌کرده هم جذبش می کرده و هم ردش.
نداشتن، برایش جذاب بوده اما اثر فقر بر جسم را هنوز نمی‌توانسته تحمل کند. چرا واژه جسمانی به ملموس بر گردانده شده.؟ ناگفته نگذارم که در تمام لغت‌نامه های فرانسه به فارسی چنین گرایشی دیده می شود. یعنی لغتی را که معنی‌اش جسمانی است، شهوانی و نفسانی ترجمه کرده اند.
قبلا هم گفته ام در اینجا به این جور ترجمه ها می گویند: استعماری.
من می گویم یتیم‌پروری. یتیم‌گرایی. قیم‌جویی. صغیرپروری.

چرا واژه charnelle در زبان فرانسه حتی در مُنجد عرب به شهوانی ترجمه شده، البته در درجه دوم؟
این واژه در نیمه دوم قرن دهم وارد لغت‌نامه شده است. به معنای فیزیکی، جسمانی تر جمه شده. در ۱۱۷۰ لغت‌نامه آن را دارای احساس، غریزه جنسی و نا پاک ترجمه کرده. از این ها می توان نتیجه گرفت که در مسیحت که جسم را برابر روح قرار می‌داده است، این واژه که از ریشه اش به معنی گوشت، مثلا گوشت مرغ یا گوشت ماهی آمده است، چنین باری به خود گرفته. یعنی روح است که پاک است و هر چه که روح نیست و جسم است ناپاک. هر چه از جسم برخیزد، غریزی است و ناپاک. این واژه در مقابل معنوی و روحانی قرار داده شده است. پس هر چه جسمانی ست، معنوی نیست و روحانی نیست. عشق یا معنوی و افلاطونی یا جسمانی و در چنین میثاقی شهوانی است. حالا برای من جالب این است که چرا این واژه در اواخر قرن دهم پیدایش می شود؟ آیا مردم تا آن روز جسم نداشته‌اند؟ آیا تا آن زمان مسیحیت با چاقویش جسم و جان رابه دو پاره نکرده ‌بوده‌است؟ باید بروم ببینم.

مقایسه دو ترجمه ۱۳



مقایسه دو ترجمه ۱۳
قصه فرانسوای قدیس
نوشته کریستیان بوبن
فصل پنجم، قسمت پنجم
هر دو ترجمه از متن اصلی و از زبان فرانسه است
ترجمه اول
از نیشابور

باز به سفر می رود، سفری به عکس سفرهای پیشین: بی فتح، بی سلاح، بی ندا. به رم می رود- چون دور است: آنجا کسی نمی‌شناسدش. به گرد ِ گدایان می گردد چون دیروز به دور زیباترین دختران. چون سگی طعمه را بو می‌کشد. فقر نیست که می جوید، برکتی را می جوید که هیچ پولی توان دادنش نیست. با غریزه گمان می برد که حقیقت در فرو است تا در فرا. بس بیشتر در فقدان تا در پُری. و حقیقت چیست؟ حقیقت هیچ در برون ما نیست. در معرفتی نیست که به دست می‌آوریم در حظی است که می‌دهد. حقیقت حظی‌ست که چیزی خاموشش نمی‌کند، گنجینه ای که حتی مرگ - این زاغ دزد دست برد نخواهد زد. و نزدیک اوست، می‌داندش، حسش می‌کند. اما هنوزسایه ای میان شعفش هست، میان جهانی چنان که در خدا می تابد و جهان، چنان که در دل او می‌سوزد. واپسین ترددی که شکل می‌گیرد. با دقت بنایی که دستش را به درز نادیدنی دیوار می‌کشد- شکاف ِ درون جان، تَرَک ِ آواز:«در آن وقت دیدن جذامیان به نظرم بی نهایت تلخ می آمد.»
فقر، در محرومیت مادیش، جذبش می کرد. فقر را در حقیقت جسمانی‌اش رد می کرد. هنوز این نقطه از جهان هست که شعفش دست نیاسیده. و چیست آن شعفی که چیزی برون از خود به جا می گذارد؟ هیچ، کمتر از هیچ. عشقی تک ِ زبان. عشقی بی عشق. حسی پوک، پر منفذ - چون تمامی حس‌ها.


ترجمه دوم
انتشارات طرح نو

او باز هم راه سفر در پیش می گیرد، سفرهایی که به عکس گذشته بی شکوه و جلال و بی سلاح و بی خبر به راه آنها گام می‌نهد. به رم می‌رود. چون شهری دور دست است و در آنجا هیچ کس او را نمی‌شناسد. همان‌گونه که دیروز گرد زیباروترین دختران می‌گشت، این زمان دور و بر گدایان پرسه می زند. به سگی می‌ماند که شکار را بو می‌کشد. او در پی فقر نیست. در جستجوی غنایی است که هیچ ثروتی را بدان دسترس نیست. به غریزه حدس می زند که حقیقت بیش از آن‌که در بالا باشد در پایین است، بیش از آن که در فزونی باشد در کاستی است. و حقیقت آیا چیست؟ حقیقت خارج از وجود ما نیست. حقیقت در شناختی نیست که از آن پیدا می‌کنیم، بلکه در نشاطی است که به ما ارزانی می‌دارد. حقیقت چنان نشاطی است که هیچ چیز را توان فرونشاندن آن نیست، گنجی است که مرگ، این زاغ کج دست، را قدرت ربودن آن نیست. و فرانچسکو در یک قدمی آن است. این رامی‌داند و حس می‌کند. اما هنوز سایه‌ای میان او و شادمانیش حایل است، میان دنیا آن‌چنان که در ذات خدا پرتو افشانی می‌کند و آن‌چنان که در قلب او می سوزد. این تزلزل وی است که به گویاترین زبان آن را بیان می کند، با دقت بنایی که بر ترک ناپیدای دیوار دست می‌کشد، و در اینجاست که درون روحش شکافته می‌شود و آوازش ترک بر می‌دارد:« آن زمان دیدن جذامیان برای من بی اندازه ناگوار بود.» فقر به لحاظ محرومیت مادی که در بطن آن نهفته است، او را به خود می‌خواند. فقر به خاطر حقیقت ملموسی که در نهاد آن است، منقلبش می‌سازد. هنوز این نقطه از جهان باقی است که شادی او را بدان دسترس نیست. و آن شادیی که در خارج از خود چیزی را به حال خویش رها سازد، چه می تواند باشد؟ هیچ، بلکه چیزی فرومرتبه‌تر از هیچ. عشقی است که جز لفظی بر روی لبان نیست. عشقی است که در آن عشقی نیست. احساسی است که مانند جمله احساس‌ها، می تواند به گردی بدل شود و از درون بپوسد.

ونیز را یادت هست؟




۶ مهر ۱۳۸۹

ونیز را یادم هست



هنر معاصر



دیروز ظهر که داشتم رادیو گوش می‌کردم، این خبر را شنیدم، شبش هم در برنامه‌ای در تلویزیون بر سر هنر معاصر بحث و گفتگو بود. صحبت ِ این بود که تاکاشی موراکامی در کاخ ورسای نمایشگاه آثارش را گذاشته است. خوب، فرانسوی ها، غربیان از این چیزها و کارها و حرف‌ها خوششان می‌آید. بعد هم می‌نشینند و تا صبح سحر حرف می‌زنند و حرف می‌زنند. یک روز که در ایران بودم، برادرم که داشت از این حرف های پست مدرن‌ها می خواند که تند تند در ایران ترجمه و چاپ می‌شود، برگشت و به من گفت: این جلف بازی‌ها بیشترش مال شماست.
ما یعنی من یعنی فرانسوی‌ها. من هم گفتم که پست مدرن از نظر من اصلا معنی ندارد. وقتی پدیده ای سر می‌گیرد و نمی‌دانند چه نامش دهند، همه را جمع می‌کنند، همه آنچه را که به واقع نمی دانند چیست در بسته‌ای جمع می‌کنند و اسمش را می‌گذارند، پست مدرن یا هنر معاصر. شب بحث تلویزیون داغ شده بود اما خبری که من از رادیو شنیدم این بود: یک هنرمند معاصری هنری را به شکل کیسه زباله می‌سازد، مرد یا زن ِ مأمور ِ نظافت، کیسه زباله را دور می‌اندازد، مرد یا زن مأمور نظافت تهدید به اخراج می ‌شود. یک مرد یا زن مأمور نظافت چه کار دیگری در مقابل یک کیسه زباله باید انجام دهد، جز دور انداختنش؟ هنرمند معاصر برای نجات مرد یا زن مأمور نظافت، کیسه دیگری می‌سازد.
خوب، به نظر می‌رسد که هنر معاصر هنری فلسفی‌ست. به تفکر وا می دارد، یا می‌خواهد به تفکر وادارد. مردم را به تمامی، حتی مرد و زن مأمور نظافت را هم به میدان دعوت می‌کند.در واقع اسباب تفکر و تحرک است. مردم در مقابل هنر معاصر تنها تماشاچی نیستند. فقط حظ نمی برند. کیف نمی‌کنند. تماشایشان را به تماشا می نشینند. نه، می‌ایستند. به بُعد ِ زیبایی شناسانه یا اصلا امر ِ زیبا کاری ندارد. نه آن را می سازد و نه با آن کاری دارد. من هیچ دانشی ندارم. اما شاید روح مغشوش آدم امروز را نمایان می‌کند و گم گشتگی‌اش را. با این جلف بازی ها.

۵ مهر ۱۳۸۹

بی



امروز نمی‌توانم به هیچ واژه‌ای چنگ بزنم .
مثل چهار پایه‌ای زیر پایم را خالی می‌کند و مرا با طناب دور گردنم تنها می‌گذارد.

۴ مهر ۱۳۸۹

قصه‌های سین



سین ای میل هایش را یا نمی‌خواند یا دوباره بعد از اینکه خواند، در وضعیت نخوانده قرار می‌دهد. او از درون ای‌میل نیست که لذت
می‌برد، از خود نامه است. من هم به مانند او پاکت نامه را دوست دارم، نگشوده. اما در برابر وسوسه گشودنش ، دلم می‌لرزد. سین به مانند، ذخیره‌کنندگان، سنجابی، مرغی گاهی، می‌گذارد برای روز مبادا. او خیلی زود به طبع طمع‌کار، خیلی زود به فریب فریبا، پی برده است. سین به قصه می‌پردازد. قصه می‌پردازد. سر را به قصه هایش گرم می‌کند. سین از ذات قصه با خبر است. من در دام قصه‌هایم می‌افتم.

در چنین ظاهر نهان که منم




دیروز بعد از ظهر، اینجا. جلوی خانه.

۳ مهر ۱۳۸۹

روایت یا حقیقت



من اصلا نمی‌فهمم، حقیقت چه نقشی دارد!
یعنی هنوز متوجه نشده‌ایم که یک رویداد، یک واقعه نه آن چیزی ست که روی می دهد و نه آن چه واقع می شود. یک رویداد آن است که چه گونه روایت می شود. حقیقت داشتن یا نداشتن، تاریخی بودن یا نبودنش چه توفیری در مسیر همان تاریخ دارد؟
اینکه ثابت بکنیم که پیامبری به نام موسی بوده است یا نه، عیسایی بوده است یا نه، چه تفاوتی در داستان دارد. مگر علم است که
می‌خواهیم ثابتش کنیم؟ آن هم علوم دقیقه؟ مهم این است که یهودیتی و بعد مسیحیتی بر مبنای رویداد یا نا رویدادهایی حقیقی یا نا حقیقی شکل می گیرد. چرا شکل می‌گیرد برای اینکه مردم باور می کنند که موسی و عیسایی بوده‌اند. چرا مردم باور می کنند؟ مردم برای باور کردن نیاز به اثبات وجود ندارند. باور می‌کنند، چون نیاز دارند که باور کنند. مردم نیاز به باور دارند. مردم وجود موسی را باور می‌کنند نه فرضیه انیشتین را. فرضیه انیشتین را اول خودش باور می‌کند و بعد دوستان دانشمندش و دنیای دانش. آن‌ها هم تازه باور نمی کنند، با وسایلی آزمایش می‌کنند و تفکر می‌کنند و نتایج آزمایشات خود را بررسی می‌کنند. دو به علاوه دو یک باور نیست، یک داده است. دانشمندان داده ها را کنار هم می‌گذارند. بعضی از این معادلات با مناسبات هستی جور در می‌آید، گاهی هم جور درنمی‌آید.
گاهی هم کشف می کنند، کشف شدنی‌ها را کاشفان.
اما باور چیز دیگری ست. با جایی دیگر کار دارد. با چیزی دیگر سروکار دارد. خدا را که کسی ثابت نکرده است، اما کسانی خدا را باور دارند. در میان همان کسان، کسانی آن قدر باورشان را باور می‌کنند که کلامش مقدس می شود. یعنی باورشان را بر می‌دارند می‌برند دورش حریم می کشند، می شود حرام. نباید به آن دست زد. نباید به آن نزدیک شد. منتهی کسانی نمی‌دانند یا باور نمی‌کنند که کسان دیگری هم هستند که باور دارند، باورهایی دیگر، که آنها هم حرام است. نمی‌شود به آن ها نزدیک شد، نمی‌توان به آن ها دست زد. من نمی‌دانم باور جنسش از چیست. نمی‌دانم از چه ساخته شده. حتی نمی‌دانم چگونه ساخته می‌شود. اما می‌دانم که ساخته می‌شود. قصه‌ای که باور شد، از قصه‌ای که باور شد، قصه مهم است یا باور؟ حالا بیایید کمیته حقیقت یابی تشکیل بدهید تا حقیقت آن قصه را دریابند. اما قصه کار خودش را کرده، راه خودش را رفته، باوری ساخته است. حالا باور از قصه هم جدا شود، یعنی قصه را از باور هم جدا کنند، باور راه خودش را می رود. و مسیر تاریخ را می‌سازد. چقدر رویداد بر اساس وجود یا ناوجود موسی ساخته شده‌است. چقدر جنگ و چقدر صلح؟ داستان میلاد مسیح را چه کسانی یا کدام کمیته حقیقت یاب، بررسی و پرس و جو کرده‌است؟ اما تاریخ و تمدنی را آفریده‌است. چه جنگ ها و چه صلح ها. مهم این نیست که یازده سپتامبر چه بود و چگونه بود. چه شد. مهم این است که «چیزی» روی داد و آن مسیر تاریخ را تغییر داد. چه کسانی آن را به وجود آوردند، ساختند، در چه مسیر و بر مبنای چه منافعی ساختند، چه اهمیتی دارد. شد آن چه که نمی بایست بشود و چنان بود که بتوان بر دورش حریمی بکشند و صحرای کربلایی بسازند. و آن قصه تعریف شود، نه سینه به سینه، با تصاویری مستقیم در لحظه، در برابر دیدگان میلیون ها آدم و نا آدم. اهمیت و عظمت یک رویداد را نه حقیقت آن بلکه عواطفی را که بر می انگیزد، محک می زند. بی هیچ کمیته حقیقت یابی. عاطفه حقیقت نمی شناسد. حقیقت هم عاطفه نمی شناسد. تاریخ را حقیقت نمی‌سازد. تاریخ را عاطفه می سازد. عاطفه یعنی همه آن برانگیختن ها و برانگیخته شدن ها.
تاریخ مقدس داریم. تاریخ نامقدس داریم. اما تاریخ مقدس تنها متعلق به گذشته نیست. در هر زمانی مردمان تاریخ مقدس می‌سازند. کافی‌ست باور کنند. بسیار باور کنند. به باورشان باور کنند. به قصه‌ای باور کنند. تاریخ نگار و قصه گو تنها راوی‌اند. روایت کننده. تاریخ روایت روایت‌هاست.

بی‌نوا اصول‌گرایان



«علی مطهری و احمد توکلی، دو نماینده اصولگرای منتقد دولت در مجلس شورای اسلامی، اظهارات محمود احمدی نژاد در جریان سفر به نیویورک را مورد تقدیر قرار داده و آنرا "خوب" و "مطابق با آرمان های انقلاب" ذکر کردند.


همزمان علی مطهری خاطرنشان کرد "نقاط ضعفی هم در كنار مواضع خوب احمدی‌نژاد دیده می‌شد، به طور مثال، وی در مصاحبه با چارلی رز گفت من با هر نوع كشتن مخالفم ... به احتمال قوی وی سهوا این جمله را گفته‌اند و الا این حرف لوازم خطرناكی دارد و حكم قصاص در اسلام را زیر سؤال می‌برد...
نقطه ضعف دیگر در این مصاحبه‌ها اعلام آمادگی برای مذاكره با آمریكا بود؛ در حالی كه پیشنهاد مذاكره با آمریكا در شرایطی كه آمریكا تحریم‌های اقتصادی را افزایش داده است به صلاح نیست و به معنی اثرگذاری تحریم‌ها تلقی می‌شود همان طور كه شده است ... رهبری نیز اخیرا اشاره داشت كه ما اهل مذاكره هستیم اما نه با آمریكا. ..
نقطه ضعف دیگر این بود كه در اجلاس توسعه هزاره سوم سازمان ملل، آنجا كه به آینده روشن بشر اشاره كرد، گفت این آینده روشن "با ظهور موعود به همراه عیسی مسیح محقق خواهد شد"؛ در حالی كه باید می‌گفت "با ظهور موعود اسلام، كه مسیح نیز همراه وی است".


به گزارش فارس، وی با بیان اینكه احمدی نژاد تحلیل خوبی در خصوص حادثه 11 سپتامبر و عاملان این حادثه و سوء استفاده‌هایی كه از آن شده است، ارائه كرد به دیگر مباحث مطرح شده در نطق رئیس دولت اشاره كرد و گفت: احمدی‌نژاد درباره مسئله فلسطین نیز تحلیل و پیشنهاد خوبی داشت و درباره مسئله انرژی هسته‌ای موضع مناسبی گرفت."


نماینده اصولگرای تهران در مجلس هشتم، در خصوص نطق احمدی نژاد در نشست سالانه مجمع عمومی سازمان ملل نیز، گفت: اظهارات وی در مجموع خوب، با صلابت و متناسب با آرمان‌های انقلاب اسلامی بود.

احمد توکلی، دیگر نماینده اصولگرای منتقد دولت نیز، ضمن ابراز خرسندی از مواضع احمدی نژاد در نیویورک، اظهارات وی در مجمع عمومی سازمان ملل و همچنین مصاحبه‌ با لری كینگ را "بسیار هوشمندانه، با "خبرویت كامل سیاسی" و "منطبق با حكمت، عزت و مصلحت" دانست.


توكلی در گفت‌وگو با فارس اظهار عقیده کرد "سخنان احمدی‌نژاد در مجمع عمومی سازمان ملل، در تكمیل جهت‌گیری‌های چند سال گذشته وی بود و از نظر ایجابی و سلبی نكات قابل توجهی داشت و از نظر ادبیات به كار گرفته شده، ادبیات توحیدی و از نظر سیاسی هوشمندانه بود."


وی با اشاره به خروج هیئت های نمایندگی کشورهای غربی از صحن سازمان ملل در هنگام سخنرانی احمدی نژاد پیرامون یازده سپتامبر، خاطرنشان کرد "اینكه بعضی از مخالفان، خروج هیئت حاكمه آمریكا و هم پیمانانش را از صحن سازمان ملل و در حین نطق احمدی‌نژاد نشانه منفی بگیرند، ننگ برای مدعیان چند صدایی است نه رئیس‌جمهور ایران. این اقدام شبیه پنبه ‌در گوش كردن ابوجهل در برابر پیام الهی بود و چیزی از عظمت این پیام الهی كم نمی‌كند. بلكه نشانه حماقت ابوجهل‌های زمان است."»

احمدی نژاد نمی‌بایست آن حرف‌ها را می‌زد



از وبلاگ پرده
pardeh.blogspot.com
اسد زمینی

خبر بلافاصله رفت روی آنتن و در تمامی خبرگزاری‌های جهان تکرار شد: "رئیس جمهور ایران، محمود احمدی‌نژاد در اقدامی بیسابقه مدعی شد خود آمریکایی‌ها مسئولان پشت پرده یازده سپتامبر هستند...". وزرای خارجه و بسیاری از دولت مردان جهان به سرعت سخنان رئیس جمهور ایران را محکوم کردند.
نمی‌دانم آیا اطلاعات موثق و قابل اثباتی در این زمینه به دست احمدی‌نژاد رسیده است یا نه، ولی می‌دانم که تحقیق یا افشاگری در مورد حادثه یازده سپتامبر از زمره وظایف او در مقام رئیس جمهور ایران نبوده و نیست.
وظیفه رئیس جمهور اندیشیدن به منافع کشور است. حلقه تحریم به گرد ایران تنگ‌تر می‌شود. تحریم به حوزه‌هایی وارد شده که در حقیقت حاکمیت ملی کشور را زیر سوال می‌برد.
آقای احمدی‌نژاد بدون شک به هدفی که داشت رسید. او با اظهاراتش موقعیت خویش را در جنگ قدرت درون حکومتی محکم‌تر ساخت. هرچه تنش‌ها بیشتر شوند قدرت رئیس‌جمهور و همراهان سپاهی او بیشتر می‌گردد. ولی کاش او و دوستانش این را هم درک ‌می‌کردند که جنگ قدرت در چهارچوب یک نظام سیاسی مرزهای مشخصی دارد که باید رعایت شوند، وگرنه نتیجه اضمحلال کل سیستم خواهد شد. در فروپاشی او و دوستان میلیاردرش بیشتر از دست خواهند داد.
پس حتی اگر حفظ تمامیت ایران دغدغه ایشان و دوستانش نیست، لااقل می‌بایست به این امر توجه کنند که بدون ایران، قدرتی که دنبالش هستند نیز موضوعیت خویش را از دست خواهد ‌داد.
به نظر می‌رسد آقای رئیس جمهور دست در دست جنگ طلبان آمریکایی مقدمات حمله نظامی به ایران را تدارک می‌بیند.

۲ مهر ۱۳۸۹

دیوژن



دیوژن فیلسوف که می گویند درچلیکی زندگی می‌کرد و عشق مطلقش به آزادی و طبیعت معروف بود، یک روز در حال خوردن شامش بود شامی ساده، عدسی، اریستیپ (ارسطیفوس) فیلسوف، که خود به زندگی پر تجمل در دربار شاه مشهور بود و از آنجا می گذشت، به او گفت، با لحنی پر تحقیر: می بینی ، اگر بلد بودی در مقابل شاه خم شوی، مجبور نبودی به این آشغال ها دل خوش کنی. دیوژن نگاه خشم ناکی بر او انداخت و پاسخ داد: اگر تو آموخته بودی که به عدسی دل خوش کنی، در مقابل شاه خم نمی شدی.
می گویند که روزی اسکندر که به استغنای دیوژن رشک می برد به نزد او آمد و او را نیمه عریان دراز کشیده به زیر آفتاب دید. اسکندر کبیر به او نزدیک شد و گفت: از من هر چه می خواهی بخواه که به دست خواهی آورد. دیوژن سرش را بلند کرد و جواب داد: از مقابل آفتابم کنار برو.
می گویند که دیوژن برده ای داشت به نام مانِس. برده یک روز گریخت و دیوژن به روی خود هم نیاورد. دوستانش متحیر شدند. دیوژن پاسخشان داد: مانس می تواند بدون دیوژن به سر برد و من، نتوانم بدون مانس به سر برم؟ برده ام گریخته، دیوژن است که رها شده!

از متل های فیلسوفانه
روایت نیشابور

می‌گویند از مجسمه ها گدایی می کرد تا به دست رد خو کند.
آن شیخ که رومی می گوید با چراغ همی گشت گرد شهر، کز دیو ودد ملولم و انسانم آرزوست، همان یعنی همین دیوژن بوده است.

۱ مهر ۱۳۸۹

نمایشگاه عکس



امروز اصلا حوصله ندارم. امروز اینجا اعتصاب عمومی ست و رادیو نداریم. تمام ایستگاه های دولتی رادیو اعتصاب کرده‌اند. مردم رفته اند در خیابان یا دست از کار کشیده اند که از حقوق بازنشستگی خود دفاع کنند. ملت و دولت دعوا شان شده است.
فرانسه سرزمین اعتصابات عمومی ست و جالب اینجاست که از خیلی کشورهای دیگر کمتر عضو سندیکا دارد. یعنی در صد خیلی کمی از کارگران و کارمندان عضو سندیکا هستند.
رادیو مرا به جهان خارج وصل می کند. بی آن، «خانه من دنیای من است».
دانیل، ما، من و ژان - ر را به شرکت در نمایشگاه عکسی دعوت کرده است. یعنی پنج نفر، که تقریبا علایق مشترکی دارند و هر پنج نفر اهل عکس هم هستند، با موضوع ایستگاه قطار نمایشگاهی ترتیب می دهند در چهارچوب فعالیت هایی باعنوان ایستگاه قطار. شبکه راه آهن در اروپا خاصه در فرانسه از اهمیت زیادی برخوردار است. درست برعکس ایالت متحده امریکا که تمدن اتومبیل است. در فرانسه در هر ده و کوره دهی ایستگاه قطار بوده است. خوب، نبودن کوهستان هم کار را آسان کرده‌است. رفته رفته با ورود تمدن امریکایی و اتومبیل، ایستگاه ها متروکه شده اند و مسیرهایی از کار افتاده اند. مثلا در روستای ما که در زمان انقلاب فرانسه تعداد خانه هایش از امروز بیشتر بوده، قطاری می گذشته و هنوز از مسیرش، یعنی از ریل هایش برای حمل و نقل گندم به سوی سیلوهایی که در مسیر قطار و راه‌آهن ساخته شده بوده، استفاده می شود و هنوز قطارش از آن سوت هایی می‌زند که آدم را لحظه‌ای از اینجا دور می‌کند و به آنجا می برد. آنجا یعنی زمان هایی دیگر که گاهی هنوز در بعضی فیلم ها بازسازی می شود. ایستگاه های قطار گاهی به رستوان تبدیل شده‌اند، گاهی به کافه ای، گاهی خانه ای شخصی و گاهی ویرانه. و گاهی مردمی به یادشان می آید این گذشته را و می خواهند دور و بر آن خیال ببافند. کسانی عکس می گیرند، کسانی تاریخش را تعریف می کنند و کسانی قصه اش را می نویسند و کسانی نقشش می کنند. و کسانی هم، حالا برایتان می گویم. خوب، دانیل هم خوش دارد که این نمایشگاه کاری جمعی باشد و فعلی باشد در مخالفت با روح فرد‌گرایی اینجا. البته هیچ‌یک نباید عکسش را به آن دیگری نشان دهد. یعنی من مثلا باید از ژان - ر عکس هایم را غایم کنم.
خوب، فکر کرده بودم که حالا باید اتومبیل را برداریم و با ژان - ر برویم به ایستگاه های دور و بر خانه و عکس بگیریم.
امروز صبح ژان - ر در شهر کوچک نزدیک ما، در مجال میان دو قرار، فرصتی پیدا کرده بود و رفته بود تا از ایستگاه قطار همان شهر عکس بگیرد. ایستگاهی خلوت. آقایی آرام به او نزدیک شده بود و از او پرسیده بود آیا اجازه عکاسی دارد یا نه. او هم پاسخ داده بود که خیر. پرسیده شده بود که چراعکس می گیرد و پاسخ آمده‌بود که، یعنی داستان نمایشگاه و موضوع نمایشگاه را حکایت کرده بود. آقای آرام پاسخ داده بود که حالا بخت یارت بوده، رئیس اینجا نیست اما در هر صورت عکس گرفتن از ایستگاه قطار ممنوع است.
فرانسه پنج سال است در وضعیت قرمز به سر می برد. در وضعیت قرمز همه حاضر و آماده مقابله با حمله تروریست‌ها هستند. حالا هم یک هفته است وزیر کشور همه را ترسانده که قرار است در فرانسه عملیات تروریستی انجام شود. خاصه در محل عبور و مرور وسایل نقلیه جمعی و در مسیر آن ها. حالا تصورش را بکنید مرا که خارجی هستم، و معلوم نیست چرا فرانسوی نشده‌ام در حین انجام عمل عکاسی در ایستگاه قطار دستگیر کنند، کار ممکن است به آنجا بکشد که مجبور شوند مرا با زندانی فرانسوی در ایران عوض کنند. تازه شما که از زندان های فرانسه چیزی نمی دانید!
ما خوب، اگر بخواهیم نمایشگاه مان علی‌رغم وضعیت قرمز برقرار باشد، باید چریکی عکس بگیریم وفعالیت فرهنگی را به نهضت مقاومت تبدیل کنیم.
این را می خواستم بگویم که بله، یک جامعه از کسانی تشکیل شده است که برای ایستگاه‌های قطار دلشان تنگ می شود و دلتنگی شان را به هنر تبدیل می کنند. و کسانی با این چیزها کاری ندارند. مأمور پاسداری ایستگاه قطارند. زمان پدر سپهری هم نیست که پاسبان ها همه شاعر باشند. تازه این ایستگاه های قطاری که ما دلمان برایش می سوزد، ایستگاه های محکوم به فنا هستند. همچون مردمانی محکوم به فنا.
امروز حوصله‌ام سر جایش نبود.

چند تا که زیاد بود، برداشتم. یک را کم بود گذاشتم. آدم باید با نفس‌هایش بنویسد یا با قدم‌هایش. نفسم گرفته بود امروز و قدم هایم شکسته.

عمر تو باد چندان تا طره های مشکین، برگرد گوی سیمین جولان کند چو چوگان





لباب الالباب

از خدا که پنهان نیست
از شما چه پنهان
که
گوی سیمین
یعنی کونه معشوق

۳۱ شهریور ۱۳۸۹

آلزایمر



دیروز یا پریروز، یادم نیست، روز جهانی الزایمر بود. و اینجا از یک اپیدمی حرف می زدند.
من که فکر می کنم این، یعنی همین که نام بیماری الزایمر بر آن گذاشته اند، واکنش طبیعی آدمی ست، در مقابل حافظه. تاریخ.
رویارویی با اطلاعات، نه دانش، دانستنی ها. مارگریت دوراس کتابی دارد، به نظرم باران تابستان نام دارد، حافظه ام یاری نمی دهد، یعنی من به حافظه ام یاری نمی دهم، او را پشت سرم جا می‌گذارم. بله، در آن کتاب پسرک ی گوید که نمی خواهد به مدرسه برود، چون در آنجا آنچه را که بلد نیستی یادت می دهند.
خانم دوبوار کتابی داشتند به نام همه می میرند و در آن کتاب یکی بود که نمی مرد. این عارضه واکنش به خواهش نمردن است در آدمی. بیچاره بشریت، با آرزوی جاودانگی‌اش! مردن، قبل از همه، مردن اوست در من. مردن توست در من. و تو یعنی خاطره تو. تو یعنی حافظه من.

۳۰ شهریور ۱۳۸۹

به شما



گوهرهای گران
و آبگینه
در خود
آتش ِتابستان ِ خاموش را
نگاه می‌دارند


از کتاب زخمی بر پای ادیپ
نوشته مارک لو بوت
ترجمه نیشابور

به شاعر ۲

چه کسی بود که می گفت: با اندیشه نیست که شعری می‌گوییم، با واژگان است؟ مالارمه بود به گمانم . کار زبان، ماده اش واژه است: شعر یا عشق می گذارند که واژه سخن بگوید. از این روست که عاشق و معشوق لکنت زبان دارند. و عشق ِ منتظر همیشه سر زده می‌آید.


از کتاب زخمی بر پای ادیپ
نوشته مارک لو بوت
ترجمه نیشابور

۲۹ شهریور ۱۳۸۹

خدایش



خدایش در اسرار قلب هاست که خویش را واگذار می‌کند. در فاصله‌ای بی نهایت از آنچه قیصر تقاضا دارد و باید به او باز گرداند با یقینی آسوده، که ولایت حقیقی اینجا نیست.


مارسل گوشه
ترجمه نیشابور

برون از دنیا



موسی می‌خواست امتش را از چنگ فرعون آزاد کند.
عیسی می‌خواست مریدانش را از سلطه قیصر برهاند. اما نه با بردنشان به سوی سرزمینی موعود، جایی در این دنیا.
همین جا، با بردنشان برون از دنیا.

مارسل گوشه
ترجمه نیشابور

۲۷ شهریور ۱۳۸۹

اندرونی، بیرونی



شماره نهم نسیم بیداری عکسی برصفحه اول جلدش انداخته است.
آقای بازرگان و آقای خمینی. آقای بازرگان کت و شلوار خوش دوخت و خوش طرحی بر تن دارد، کراواتی و شمیزی پاکیزه، راست ایستاده است، رو به میکروفون.. کنارش آقای خمینی، نه ترسناک، نه مهربان. مرتب، آراسته و خاصه دست هایش، انگشتانش را به ظرافتی، در هم کرده است. و همان شده است آرایشش. عکس نه سپید و سیاه است و نه رنگی.
این اولین دولت است. بر روی جلد نوشته شده: از بازرگان تا احمدی‌نژاد.
نزد من این عکس، عکس بیرونی ست ، نه، اندرونی. عکس های زیادی از آقای خمینی دیده ایم، در درون. گاه با لباس راحت، خانگی، خودمانی، اندرونی. عکس هایی صمیمی هستند مسلما. اما اندرونی هستند. عکس هایی دیگر هم هست از ایشان، در سال های اولیه و با وجود عکس‌هایی در عموم و با عموم، به عکس های اندرونی می‌ماند.
نمی‌دانم چرا عکس‌های آقای احمدی‌نژاد، هر چه هم بیرونی باشد، باز هم اندرونی ست. در نیویورک هم که باشد، در سازمان ملل هم باشد باز اندرونی ست. شاید چون او خودش را می برد، نه جایگاهش را. عکس های دولتش هم . امروز پول نفت، بیشتر از آن روز خزانه دولت را پر می‌کند. اما چرا چنین است؟
قبل از انقلاب آقای شاه همیشه با ظاهری آراسته آشکار می‌شد. آن‌ها اندرونشان هم بیرونی بود. عکس های دزدیده از تعطیلاتشان هم بیرونی بود. خوب، آنها نقش شاه را بازی می کردند. نقش شاه، نقش برون را بازی کردن است. شاه بودن، پر کردن یک جایگاه است، یک نهاد. مثل رئیس جمهور بودن که پر کردن یک کرسی است، یک نهاد. یک نقش است. فرانسوا میتران همیشه در عکس‌های رسمی و نمایشی‌اش که در مثلا شهرداری ها یا کلانتری‌ها باید باشد، بر کرسی نشسته است، سارکوزی ایستاده است! شاید جرأت نشستن را ندارد! اصلا کنار سارکوزی صندلی دیده نمی‌شود.
انقلاب نقش‌ها را در هم می ریزد، به هم می زند. نقش بر آب می‌کند. مهره‌ی شاه نیست تنها، که به بیرون از صفحه پرت می‌کند. در انقلاب ما به درون می رویم. در انقلاب ما به درون رفتیم. به آنجا که راهمان نبود. به زیر شلواری‌ها و شب‌کلاه‌ها. در سنت ایرانی اندرون و برون از هم جدا بود. در غرب، فضای عمومی از فضای خصوصی جدا می شود. باید جدا شود، باید جدا باشد. شاه تصویر بیرونی یک ملت بود، یک سرزمین. ملت خودش را در آن تصویر نمی شناخت. ملت خودش را در کراوات و کت و شلوار خوش دوخت و پاکیزه و خوش طرح بازرگان به جا نیاورد. دولت موقت بود. ملت می‌خواست به درون برود. فضای عمومی و خصوصی را به هم ریخت. خیابان به خانه رفت و خانه به خیابان آمد.
انقلاب شاه را عریان می‌کند، لباسش را از تنش بیرون می‌آورد. از شاهی پایینش می‌کشاند.
به این فکر می کنم که در ذهن ایرانی، بعد از انقلاب فضای برونی کجاست، فضای عمومی؟ پاسخی نمی یابم . هر چقدر تمایل به درون رفتن بیشتر شد و ظاهر و روبنا را ویران کردن و بر نتافتن ، و نقش ها را بر هم زدن، عرصه عمومی وسیع تر شد. پای خیابان به خانه و کوچه به اتاق باز شد. تا بوییدن دهان. استعاره یا واقعیت. زن در سینما با روسری به رختخواب رفت و مرد با زیرجامه به کوچه آمد.
اتاق به کوچه آمد.
آیا فضای برون و عموم مردانه بود و خصوصی زنانه. زن فضای خصوصی بود؟ زن در اندرون هم می بایست چنان کند که گویی در برون است. زن در فضای خصوصی هم باز عمومی بود؟
هر چقدرعرصه به زن تنگ می شد، عرصه مرد باز. فضای عمومی مرد وسعت پیدا می‌کرد و از فضای خصوصی زن می‌کاست. زن اصلا فضای عمومی نداشت.
در جامعه سنتی ایران، زن در اندرون قدرت داشت. اما اندرون، اندرون بود و این قدرت، پنهان از انظار. حالا که اندرون، برون شده بود؟ تکلیف قدرت زن چه می‌شد؟ زن قدرتش را برداشت و به برون رفت. پنهان. با حجاب.
فکر می کتم که تنها عمومیت و خصوصیتی که اندیشیده شده بود، بر مبنای زن و مردی بود و جدایی دو فضا. ریشه‌های این اندیشه از کجا بود؟
شاید نگهبانی از اندرون و نهاد خانواده و کودک. در هر حال، پشت پرده، زنانه بود و جلو پرده مردانه.
مذهب عرصه عمومی بود. گسترده. مذهب عرصه خصوصی نشناخت. ندانست. دین و خیابان یکی شد.
دولت دهم، اندرونی‌ترین دولت بعد از انقلاب است؟ نه فقط به خاطر عکس هایی که شلختگی‌اش را به نمایش می گذارد. نه تنها به خاطر دم پایی‌ها. به خاطر نشان دادن اندرون مردان انقلاب. در این مرحله و مقام، همه پوست انداختند و عریان شدند و اندرونشان هویدا شد. حال باید دید، ملت خودش را در کدام تصویر باز می‌شناسد.
می گفتند که ملت خویش را در تصویر مجلل و متشخص شاه باز نمی شناسد. در کت و شلوار و کراوات بازرگان هم که نشناخت. در عبای شوکولاتی خاتمی. نمی دانم، شاید امروز در پاجامه آبی زندان وپاپوش‌های پلاستیکی باز می شناسد. در این اندرون‌ترین اندرون ها. آنجا که روح و جسم را برهنه می کنند. آنجا که کسی نقش کسی بازی نمی کند. آنجا که من شنیده ام مردان و زنان هم، با خدای غایب در خیابان‌ها دیدار می‌کنند. خدا به ملاقاتشان می‌رود. به نظر می‌رسد که خدا عرصه عمومی را ترک گفته و به دل ها راه یافته. دل خصوصی ترین عرصه در جمهوری اسلامی ست.
ابن خلدون در گفتمان تاریخ جامع تعریف می کند داستان خلیفه ای را دیوانه. خلیفه زنی از حرمش را خواست که برقصد برای او، رو به روی او. خواست که لباس از تن بر کند، به وقت رقص. خلیفه عریان ترش خواست. پوستش را درید. قصه نمی گوید آیا خلیفه ماهیچه و عصب و استخوان رقاص را هم درید یا نه؟ چون حجابی دیگر که عریانی دیگری را پوشانده بود. و اگر می درید چه می یافت؟
خلیفه مشرق می خواست به نهایت برسد. مارک لو بوت راوی دیگر این داستان، براین است که زمان خشونت، زمانی مرده است. چون درخششِ زمان بی زمان است. مثل انقلاب.
مارک لو بوت می گوید که شاه، همان خلیفه، هاویه ای را خواست که در آن برون و درون نامشخص شود. هاویه آن می تواند باشد که جسم شاه را از جسمی دیگر جدا نمی‌خواهد. شاه، خلیفه می خواهد به عریانی عریان برسد، به قلب. می گوید که نهایت تفکر، تفکر عریانی ست.
در فلسفه، Chaos را هاویه می نامند. آشفتگی.

۲۵ شهریور ۱۳۸۹

پوپولیست‌های جهان متحد شوید



خوب، همینطور که شنیده‌اید و خوانده‌اید لابد، فرانسه و کمیسیون اروپا بر سر کولی‌های رانده شده، آن‌ها که در اینجا رُم‌ها نامیده می‌شوند، حسابی دعواشان شده است. می دانید دیروز سارکوزی در پاسخ چه گفته است، در پاسخ تشرهای کمیسیون اروپا؟ گفته است اگر راست می‌گویند خودشان کولی ها را در بروکسل جا بدهند.
این حرف شما را یاد حرفی دیگر نمی‌اندازد؟ پوپولیست‌های جهان هم با هم متحد شده‌اند!

ثروتمندان جهان متحد شوید



ثروتمندان، خیلی ثروتمندان هر جایی با جای دیگر فرق می‌کنند.
در افریقای سیاه همه وزیرانند و اعضای دولت.
در چین اعضای گارد مائو هستند و در روسیه افراد کا. ژ. ب. یا کا. گ . ب. در ویتنام همه کمونیست.
در ایران چه کسانی هستند؟

۲۴ شهریور ۱۳۸۹

قانون اساسی سرعت



ایالات متحده امریکا بر پایه آزادی بیان و مذهب بنیان شده است.
اگر در فرانسه نمی‌شود بالای چشم هولوکوست ابرو گذاشت، در امریکا می شود. معمولا نمی توان جلو دهان کسی را گرفت.
در فرانسه مثلا نمی‌توان وجود اتاق های گاز یا واقعه‌ای به نام هولوکوست را انکار کرد. شما را قانون تعقیب خواهد کرد. قوانین دیگری هم وجود دارد و به آن اضافه شده است یا می‌شود. مثل بردگی سیاهان و برده‌داری برده داران. عده ای هم از وضع چنین قوانینی خرسند نیستند و به آن خرده می گیرند و از آزادی بیان دفاع می کنند و معتقدند تاریخ را باید به تاریخ‌دان سپرد. اگر اوباما از ساخت مسجد که نه، مرکز فرهنگی اسلامی دفاع می‌کند، بر قانون اساسی امریکا که بر اساس آن فعالیت مذهبی آزاد است، تکیه می‌کند. حتی اگر از خیل مخالفینش بی خبر بوده باشد.
در فرانسه مثلا فعالیت برخی فرقه هایی مذهبی، فرقه هایی مسیحی، ممنوع است یاممکن است ممنوع اعلام می شود. در امریکا همان فرقه مشروع و آزاد است.
داستان اما این است که هر دو جامعه با تناقضاتی که این قوانین اساسی و نا اساسی ایجا می کند، چه می کند؟
زمانی که قانون اساسی ایالات متحده امریکا وضع شد، وسایل ارتباط جمعی، همان که امروز هست نبود. آزادی بیان کسی آتش جنگی جهانی را نمی افروخت، نمی توانست.
اگر امروز هر کس و ناکسی جلو دوربینی قرار گرفت و هر چه دلش خواست گفت و آنرا برای انتشار و پخش در فضای رسانه ای انترنت قرار داد و عده ای، صدها، هزارها، میلیون‌ها مردم را بر انگیخت، چه باید کرد؟ تکلیف ازادی بیان چه می‌شود که مقدس است؟
این را هم اضافه کنم که همه مثلا جمهوری‌خواهان امریکا بر اساس قانون آزادی بیان از فعالیت مرکز اسلامی دفاع نمی‌کنند. مسلم است که مردمانی قوانین را بر مبنای منافع و ارا و تمایل خویش، نا دیده می گیرند.
البته بحث و گفتگو بسیار است مثلا رومن گاری می گوید که امریکا بر مبنای رابطه وکیل و موکل اداره می شود.
جالب این است که تا به حال انگلوساکسون ها مشخصا، امریکا و انگلیس بر اروپا و خاصه فرانسه خرده می‌گرفتند که ما مذاهب را آزاد می‌گذاریم و مردم هر مذهب را و شما این اجازه را به مهاجرینتان نمی دهید. در کشوری مثل فرانسه که بر پایه جمهوری و حقوق شهروندی ساخته شده، بر آمده از انقلاب فرانسه، هر کس شهروند فرانسه به حساب می‌آید. باید به حساب بیاید. مسلمان بودنش را باید در خانه جا بگذارد. در واقع هر مهاجر باید فرانسوی شود.
فرانسویان هم به انگلوساکسون ها خرده می گرفتند که شما جماعت ها را گسترش می دهید و گتوها را. و این یعنی در انسانی که از جایی به جایی رفته است، بعد از عمری حتی، تحولی رخ نمی‌دهد. کسی مثل شاه مراکش، با این سیاست فرانسه مخالف بود و نمی‌خواست که مراکشیان مهاجر در جامعه اینجا ذوب شوند که البته نام آنرا تطبیق می‌گذارند. انطباق با جامعه.
در فیلمی که به مناسبت یازده سپتامبر پخش می شد، و در محله ای در انگلستان می‌گذشت و در مسجدی، امام مسجد به جماعت پاکستانیان می گفت: بله قرآن گفته است که باید به مردم و و خاکی که از شما پذیرایی کرده و بر شما رحمت آورده، احترام بگذارید و امام اضافه می کرد که اما این شامل مسلمانانی که اینجا به دنیا می‌آیند نمی شود!
حالا اما این موجی که در امریکا آغاز شده، می گوید اروپا را مسلمانان تسخیر کرده اند و ما نخواهیم گذاشت در اینجا هم چنین شود.
حرف ها زیادند.
هستند فرانسویان یهودی که برای گذراندن دوران سربازی، وظیفه‌ای که در فرانسه آقای شیراک لغوش کردند، به اسرائیل می‌روند. هستند الجزایری هایی که اینجا به دنیا آمده اند و در مسابقه فوتبال میان فرانسه و الجزایر از الجزایر دفاع می کنند و پرچمش را بر می‌افرازند. دلشان با الجزایر است؟ چگونه می توان دو ملیت داشت؟
اروپا با مسئله وطن روبروست و وطن پرستی. سرود ملی که بیست و سی سال پیش کسی را بر نمی انگیخت و می شد هر کاری با آن کرد، کلامش، موسیقی اش را تغییر داد و به سخره گرفت، امروز دولت مردان را بر می انگیزد که تا پای جریمه کردن بی حرمتی اش پیش روند. کسی نمی خواهد برای وطن بمیرد. اروپا نمی تواند اردوکشی کند.
شاخه‌ای از روان‌کاوی هست و روانکاوانی، که بر اینند، چیزی مثل گتو برای مردمان مهاجر لازم است. آنها به امور فرهنگی مانند امور بیولوژیکی و ارگانیک می‌نگرند. مثلا پیش آمده است که علاج بیماری روانی و کسالت کودکی مهاجر و مهاجر زاده را حذف ختنه و مراسم آن دانسته اند و رفتن به ولایت و انجام مراسم ختنه را تجویز کرده‌اند. لازم به ذکر نیست که چنین شاخه ای از روان کاوان مورد تعرض روانکاوان دیگر قرار بگیرد و شارلاتانتیسم لقب داده شود.
عده ای به مفهومی تحت عنوان عالم‌گرا و عالم‌گرایی اعتقاد ندارند. اینکه موسیقی مرز نمی‌شناسد. هنر مرز نمی شناسد و چیزهایی دیگر و اینکه هر آدمی را می توان نزد یک طبیب برد و یک دارو را نسخه پیچید.
عده ای به تحرک جامعه امریکا رشک می برند و عده ای هم به غلیان مسلمانان. اینکه مسلمانان آماده اند که جان دهند و غربی اروپایی جز برای دفاع از حقوق بازنشستگی اش دیگر به خیابان نمی آید. تازه اگر بیاید.
عده‌ای اروپا را آتش زیر خاکستر می بینند و از روزهای کسالت بار قبل از انقلاب فرانسه حرف می‌زنند.
امروز همان نوسنده کتاب آیا غرب به سمت راست می رود؟ که اینجا مقصود راست سیاسی است، رافائل سیمونه ایتالیایی می‌گفت که برلوسکنی چندی پیش در حضور جوانان حزبش، رو به آنان گفته است: لازم نیست روزنامه بخوانید، بروید با زن‌های ثروتمند ازدواج کنید.
پوپولیست ها خوشبختی می‌فروشند. خوشبختی که البته دیر کرده‌است.
کوچ همیشگی کولی ها مردم را از آنان می ترساند. مردمانی که به جایی بند نیستند. هویت همیشه، آنچه که به آن پای‌بندیم است.
عده ای آنان را بیرون می کنند از ذهنشان و عده‌ای از خاکشان. عده ای در فکر مدرسه‌سازی برای کودکان آنانند. اما کولی نمی خواهد بچه اش به مدرسه برود. که چه بشود؟ که بشود مثل بقیه!
که چه بشود؟ مثل بقیه شدن، یعنی که خودت نباشی. یعنی که خود دیگر نباشد.
همه می‌خواهند همه مثل هم باشند. اما کدام همه. مثل کدام همه. کولی ها می خواهند خودشان باشند و با بقیه کاری ندارند. ما به سوی عام شدن می رویم. تنها انواع موجودات نیست که خطر انقراض در کمینشان است.
و درست در همین زمان است که پل ویریلیو، متفکر سرعت از جابه هایی می گوید و از چندین و چند میلیون انسان که در سالهای آینده از جایی به جای دیگر خواهند رفت. نه لزوما به جاهایی خیلی دور، خواهند چرخید. هم او می گوید که زمانی قطاری را متوقف
می کردند تا نوزاد در مکانی مشخص به دنیا بیاید و حتی نام‌های خاص از خاک و سرزمینی می‌آمد و حافظ شیرازی بود و باباطاهر همدانی و خیام نیشابوری و سهروردی منسوب به سهرورد، حالا زمانه هجرت است. خوب، تاریخ مسلمانان هم که تاریخ هجرت است. ترکیب عجیبی ست، این هجری خورشیدی.
خلوصی وجود ندارد. همه چیز ترکیب است و مخلوط. ما محصول آمیزش هستیم. آمیزش دو جنس مخالف. اما سرعت، معادلات گذشته را به هم می‌ریزد و رخصت ترکیبات را به مردمان نمی دهد.
مهاجر مردمان میزبان را تهدید می کند، خاک مهاجر را، می‌گویند.
در دورانی که هر کس ساز فردیت می زند و خود مختاری، اروپا تشکیل نشده، هر کشوری به بر خود چنبره می زند. هر کس می خواهد از دیگری جدا شود. حتی خود می خواهد از خود جدا شود. در چنین دورانی که هر کس به دنبال هویت خویش است، و خویش را از خویش پاره می‌کند. جهان پوست می‌اندازد. جهان خود را می‌اندیشد، مردم خودشان را. فرد خویش را. و سرعت مجال نمی‌دهد. سرعت زودتر از اندیشه‌ها، امکانات می‌رود.
ما در دوران پخش مستقیم زندگی می‌کنیم. در آنیت، فوریت. ما مجال نداریم. « قبل از آنکه فکر کنی، اتفاق می‌افتد.»

۲۳ شهریور ۱۳۸۹

امروز، صبح، اینجا




این عکس را امروز صبح ژان - ر گرفته است. به من می گوید: در این عکس چیز خشونت باری هست.
من به او می گویم: تو خشونت به خرج داده‌ای که این عکس را گرفته‌ای.
نمی دانم چرا زیر عکس دو بیتی از خیام آورده است؟
نمی دانم؟
خیام هنوز مرا آرام می کند. همیشه.

راه راست



بعد از ظهر امروز بود.
داشتم میان خاطره‌های کاغذی‌ام، دنیال شماره‌ای می‌گشتم که مرا مشخص می‌کند.
بعد از هشت‌صد سال اداره بیمه کارتم را تجدید نمی کند، که شما با یکی هم نام در آمده‌اید. می‌گویم غیر ممکن است که یکی با من هم‌نام در بیاید. نام پدرم را که دارید، نام مادرم را که دارید، نام فرزندم را که دارید، می دانید کی و کجا به دنیا آمده‌ام، با خودم چه کار دارید!
- خانم، قوانین عوض شده‌است.
قوانین این روزها در مسیری غریب عوض می‌شوند.
- آخر من برای کاغذی که شما می‌خواهید باید به کنسولگری مراجعه کنم.
- بله خانم .
ـ آخر من آخرین باری که به کنسولگری مراجعه کردم، دوازده ژوئن سال گذشته بود!
بعد از ظهر امروز بود. در زدند:
- ما مردمان بدی نیستیم.
کولی ها بودند که به وقت انگورچینی به اینجا می‌آیند. در ولایت شامپاین.
سبدهاشان را که بافته‌اند، عرضه می‌کنند. و دست‌هاشان را.
امروز کسی کتابی نوشته بود که عنوانش این بود: غرب دارد به راه «راست» می رود؟

۲۲ شهریور ۱۳۸۹

کلود شابرول



خوب کلود شابرول مرده که مرده. به شما چه؟
اصلا همین همسایه ما هم نمی داند که شابرول کی بود. همسایه ما، سه تا جعبه تلویزیون در خانه دارد. یکی در پذیرایی و نشیمن، یکی در آشپزخانه، یکی در اتاق خواب، آهان یادم آمد، یکی هم در حیاط!
همسایه ما گاهی، یعنی پیش می آید که به سینما برود، زمستانها، وقتی خرس‌ها به خواب زمستانی‌ می‌روند. آن وقت که هیچ کاری نمی‌شود در این سرما کرد و چشم، چشم را در مه نمی‌بیند. اما نه، شابرول. آخر شابرول؟
مگر وقتی ده نمکی، زبانم لال، صد سال دیگر، بمیرد خبرش را اینجا خواهند داد؟
حالا گفتم ده نمکی، شما خودتان یکی دیگر، معادل کلود شابرول را جایش بگذارید؟
من سواد سینمای ایرانیم کم است. من فقط آن هایی را که در کن و ونیز و برلن و خلاصه این جور جاها، اینجا می‌آیند، می شناسم.
درست پنج سال پیش بود، یک روز همسایه‌مان رو به من کرد و گفت: دیوانه شده اید؟
گفتم: چطور مگر؟
گفت: می خواهید اسرائیل را با خاک یک‌سان کنید!
حالا هم سکینه محمدی از کلود شابرول معروف تر است. روزی نیست که از سکینه محمدی حرف نزنند و عکسش را نشان ندهند.
و من اطمینان دارم که همسایه مان که نمی‌تواند بعضی کلمات فرانسه را تلفظ کند و راستش خواندن و نوشتن را درست نمی داند،
می‌تواند نام خانم سکینه محمدی را هم بنویسد و هم بخواند و هم بر زبان بیاورد.
من اصلا نمی‌فهمم. به همسایه ما چه؟ او که حتی نمی تواند از حقوق بازنشستگی خودش که هیچ، پسرش دفاع کند! و اصلا ته دلش از اینکه رم ها، همان بی نوا کولی ها را انداخته اند از فرانسه بیرون خوشحال است!
منی که اصلا دستم به سیل زدگان پاکستانی نمی رسد، عقلم که دیگر هیچ، چرا باید عکس‌های رنگارنگ‌شان را ببینم؟
من که نگاه نمی‌کنم. نمی خواهم هم بدانم . دیروز در این خبرهای بی بی سی، در گودر عنوان ها را می‌خواندم، نوشته بود نوزادی در توالت هواپیمای پروازِ فلان، پیدا کرده اند. خوب، من چه باید بکنم؟ اینجا، هر از چندی از زیر خاک خانه‌ای چند نوزاد را بیرون می‌کشند و داستان در یخدان گذاشتن نوزادانی به دست مادرشان مدتی قصه های شب بچه ها شده بود.
کافی ست به افسانه ها و قصه های کهن برگردیم. اما نه، امروز همه گویی شر را به یک باره کشف کرده اند. می خواهند بفهمند و محکوم کنند و چندین و چند برنامه تلویزیونی و رادیو و روزنامه و حتی رمان و داستان بلند و کوتاه و فیلم سینمایی خرجش.
گمان‌ می‌برند که آن که نوزادش را در یخدان می‌گذارد، ندار است، بی نواست، بی بضاعت است، در دسته و طبقه خاصی گنجانده می‌شود و بعد کاشف به عمل می‌آيد که نه، او، هر زنی ست، هر مادری ست. می تواند باشد، کافی ست یک روز خورشید نتابد.
کلود لوی استروس دو سه سالی، قبل از مرگش، می گفت که دلش نمی خواست- او که یک قرن قبل به دنیا آمده‌بود، در امروز زندگی می‌کرد. می گفت هر روز که چشم باز می‌کنیم، هر صبح، زهر است که در دل می ریزیم.
کلود شابرول هشتاد ساله بود و هشتاد فیلم ساخته بود. او از سهم تاریک آدمی می گفت، از گسلش، از غرقابش. بی آنکه نور را از یاد ببرد.

۲۱ شهریور ۱۳۸۹

هابیل



معمولا، متون، گفته ها و گفتگوها را نمی‌خوانم . مرا به خود نمی‌کشد. بر نمی‌انگیزاند. چنگ نمی‌زند به دلم. زمانی زیاد می خواندم. بی خبر بودم. چند سال پیش. حالا کم می‌خوانم . به فرانسه هم همین است. اینجا هم همین است. چندین کتاب مرجع دارم و مرا بس است. در جوانی زیاد خوانده‌ام. گاهی کشفی روی می‌دهد. ملاقاتی. من باید با مرجع روبرو باشم تا بخوانم . یعنی به درخت تکیه دهم. باید ستونی باشد. سکویی. باید بتوانم بنشینم. زیر پایم زمین سفت باشد. برای همین است که اصول‌گرایان را دوست دارم. حقیقی‌هاشان را، نه آن‌ها که بی‌جهت نام اصول‌گرا بر خود گذاشته‌اند. بر این باورم که هویت مسئله ساز است. مردم اگر نان و آب هم داشته باشند، دچار هویتند. باید زمینی زیر پایشان باشد. اصلا این ها را ازهم جدا نمی‌کنم. نان و ارزش را. آدم‌ها را هم نمی‌بینم. کمتر کسی را. پادر هوا داشتنشان آشفته‌ام می‌کند. نمی‌دانم از کجا به حرف می‌آیند. برون‌مرزی‌ها که دیگر هیچ. عجایبی هستند بی شگفتی که با اصول علوم هم رابطه ای غریب دارند. نفهمیده‌ام هنوز که مسائل علوم انسانی که هیچ، ریاضیات را و جبر را با کدام معادلات و معاملات و مناسبات حل می کنند.

امروز از طریق وبلاگ ساز مخالف با ماه‌نامه فرهنگی، سیاسی هابیل آشنا شدم. قبل از هر چیز از نیما نامداری ممنونم، زیاد، که این دریچه را گشود.
گفتگو با رضا امیر خانی را خواندم:

• من می‌خواهم فراتر بروم. در جنگ ما، مردم به خاطر معنویت ره‌برشان می‌رفتند و می‌جنگیدند. این خیلی فرق دارد با کاریزما. کسانی مانند هیتلر شخصیت کاریزماتیک داشتند. اما آن‌جا نفسانیت بود که حاکم بود؛ هیتلر روی نفسانیت ژرمن‌ها دست می‌گذاشت. این‌که «شما نژاد برترید». شخصیت کاریزماتیک تأثیری مثل اتمسفر دارد. اتمسفر خالی کفایت نمی‌کند برای این‌که طرف بیاید و جان خود را فدا کند. هر شخصیت کاریزماتیکی زمینه‌ي اولیه‌ي پیشواشدن و لااقل جنبه‌هایی از ره‌بری یا مدیریت را دارد. اما این زمینه، باید ایدئولوژی و آرمانی را حمل کند تا جهت و فعلیت به آن شخصیت کاریزماتیک و تأثير اجتماعي او بخشيده شود. آرمانی که هيتلر برای مردم آلمان ترسیم کرد، استعلای روی زمین بود. اما در جنگ ایران اگر وصیت‌نامه‌های شهدا را بخوانیم در اغلب‌شان پیام اصلی و توصیه‌ي محوری‌شان روی شخصیت امام می‌چرخد و تِم همه‌ي آن‌ها «مذهبی» است. بعضی‌ها می‌گویند «چرا روی جنبه‌ی ملی جنگ تأکید نکنیم؟». آخر جنگ ما که جنگ میهن‌پرستانه‌ای نبود؛ جنگ ما جنگی دینی بود. وقتی کسی دارد می‌میرد در وصیت‌نامه‌اش که تعارف نمی‌کند؛ آن‌چه از دل‌ش برمی‌آید می‌نویسد. اگر وصیت‌نامه‌های شهدای ایران را با وصیت‌نامه‌های جنگ‌های دیگر مقایسه کنیم اولاً تاکید بر اسلام و قرآن و به خصوص امام‌حسین(ع) است؛ ثانیاً تأکید بر شخصیت حضرت امام. به تعبیر آقای نادمی، جنگ ایران جنگی است مانند همه‌ي جنگ‌های دیگر، اما جامعه‌ی جنگی ایران یک جامعه دینی است. این تعبیر بسیار دقیقی است.
در باب تعریف جنگ و ترسیم افق آن، یک تیزبینی عجیب در سیره‌ی امام دیده می‌شود. در مقطعی از جنگ ـ وقتی پیروزی‌‌های پی‌درپی به دست آمد و امکان داشت مردم غره شوند و اتفاقاً امکان داشت شور میهنی زیادی در این پیروزی‌های پی‌درپی ایجاد شود ـ امام پیام داد که «پیروزی ما آن وقتی است که همه‌ی مستضعفان عالم بر همه‌ی مستکبران عالم پیروز شوند»؛ یعنی یک‌دفعه تماشای مردم را از افق یک جنگ میهنی برداشت و برد در افق خیلی دوردستی گذاشت که به تعبیر من، افق آخرالزمانی است. امام همیشه دقت داشتند که افق‌ها، هرچه بالاتر و هرچه دورتر باشند تا مردم با نگاه به این افق‌ها به جنگ بروند و جان‌شان را بر سر ارج‌مندترین چیزها بگذارند.
خیلی ابلهانه است اگر فکر کنیم که فقط ما، در جنگ‌مان، صاحب جهش‌های انسانی بوده‌ایم؛ فکر کنیم که اگر در جبهه‌ي مقابل ما، جایی آب کم بود هیچ‌کس ایثار نمی‌کرد و قمقمه‌اش را به دیگری نمی‌داد. به نظر من این ایثارها طبیعی است و کم و بیش در همه ملت‌ها و سنن دیده می‌شود. در جبهه‌ي ما اتفاق دیگری افتاده بود. مردم ما در جنگ، پس از هزاران سال یک باب بسته‌شده‌ای را داشتند مفتوح می‌دیدند. در طول هزار سال بعد از دوران ائمه، شهید اول، شهید ثانی، شهید ثالث و شهید رابع را داشته‌ایم. حالا پس از این هزار سال در جنگ ما شهید پنج‌م تبدیل شده بود به هزاران بل‌که ده‌ها هزار شهید. این به نظر من اتفاق شگفتی بوده است. اصل کاری که امام کرد این بود. شیعه هزار سال بود که یک روز در هر سال می‌گفت «یا لیتنی کنت معکم». امام در جنگ دری باز کرد که شیعه 365 روزِ سال بگوید «یا لیتنی کنت معکم». این‌ها واقعیت جنگ بوده است و حتا اگر بخواهیم هم‌این الآن فرهنگ جنگ را ویرایش و پیرایش کنیم، باز در رئالیستی‌ترین قرائت هم قابل انکار نیستند. بنابراین ادبیات ضدجنگ در ایران اساساً متولد نمی‌شود. اگر متولد شود معنی‌اش این است که فریب‌خورده‌گی یک ملت تا این حد بوده که این‌همه داوطلب رفته‌اند زیر پرچم جمهوری اسلامی جان داده‌اند و هیچ‌کسی متوجه نشده که حکومت می‌خواسته به قدرت برسد و این‌ها بازی‌چه بوده‌اند.

من جوان مسلمان در دنیای امروز، اگر بخواهم تنها شریعت را بگیرم هیچ تضمینی وجود ندارد عضو القاعده نشوم یا وهابی و سلفی از کار در نیایم. شریعت بدون طریقت و خالی از مرام و مشرب چنین خطراتی دارد. شریعتی که از روح خالی می‌شود و امروز داریم نمونه‌های‌ش را در جامعه‌ي خودمان به وفور می‌بینیم. رُک و راست‌ش را بگویم؟ اگر امام نبود قطعاً من داستان‌نویس نمی‌شدم. برای این‌که زنده‌گی‌ام هیچ‌چیز قابل افتخاری نداشت. شاید من آدمی مسلمان می‌بودم که بامرام زنده‌گی می‌کردم، اما هیچ‌وقت نمی‌توانستم، جرأت‌ش را نداشتم که آن را برای مردم نمایش بدهم. اصلاً شما چرا از اقبال مخاطب به من او حرف می‌زنی؟ چرا «قیصر» و «گوزن‌ها» را تحلیل نمی‌کنی؟ کیمیایی دست روی مرام و مشرب گذاشت و این مرام و مشرب ذاتاً امری برخاسته از جامعه‌ي دینی ما بود. به خاطر هم‌این است که فرهنگ لغات «سیدرسول» در گوزن‌ها یا قیصر، به شدت فرهنگ لغات یک آدم مذهبی است. این‌ها برمی‌گردد به سابقه‌ای از دین‌ورزی در جامعه‌ي ما که شریعت خشک و خالی نمی‌تواند آن را برتابد و تو اسم‌ش را می‌گذاری مرام و مشرب، من می‌گویم طریقت.

به شاعر



اندیشه شاعرانه، اندیشه غیریت است.
می‌گوید: هر یک‌ی، هرچند مرگ‌دارِ محکوم به زمان، در حضور دیگری‌ش یک‌ی ست.

رویدادِ ملاقات دیگری، پایان و انجام زبان شعرانه است.

از کتاب اسم خاص خدایان
نوشته مارک لو بوت
ترجمه نیشابور

۲۰ شهریور ۱۳۸۹

سروصدا



این همه سروصدا پیرامون قرآن آتش زنان، توطئه نیست، حماقت است.
بی‌چاره ژنرالی در افغانستان دلش به حال سربازانش سوخته، حالا اصلا نسوخته - حرف از آنجا اغاز شد، چند روز است که از صبح تا شب شده است، سر و صدا. کافی ست که شش پاکستانی، تکرار می کنم شش پاکستانی، پرچمی را بسوزانند، می شود، خبر فوری فلان آژانس. و همه دوربین‌ها را به سوی خود می کشد.
اما مگر قرآن آتش می‌گیرد، مگرتنها همان نسخه هایی ست که آتش زده می شود؟ آتش زننده در دلش آتش می زند یا در ملاء عام؟
پس اگر آتش می زند، کتابی را ، مقدس، آن کتاب مقدس از کاغذ ساخته شده است که آتش می گیرد، پس مادیتی دارد که آتش می گیرد. چرا آن کشیش نمی‌گوید من قرآن را در دلم آتش خواهم زد. قرآن مقدس است، کتابی ست آسمانی، اما از کاغذ ساخته شده است. کاغذ که از آسمان نزول نکرده. کاغذ همین جا بوده است، مثل ما که اینجا بوده و هستیم، تا هنوز دنیا را به آتش نکشیده اند. عده ای می‌گویند، این ها مشتی کاغذ است، ناباوران. اما مشتی کاغذ که دنیا را به آتش کشیده و باز هم ممکن است بکشد. من دارم از تقدسی که برای بودن به ماده محتاج است حرف می‌زنم .
کلام برای اینکه منتقل و منتشر شود به مادیت نیاز دارد. اگر کاغذ، یا مادیتی دیگر نبود، قرآن چگونه منتشر می شد؟
اما کلام چه پشتیبانی دارد؟ چه چیزی ظرف کلام است، وقتی از دهان خارج می شده است؟ واژه از چه ساخته شده است. از حنجره ما، از گلوی ما، از صدای ما؟
صدا ماده است یا نا ماده؟ کلام چیست؟
پس هیچ مادیتی ، بی جان نیست و هیچ جانی بی ماده. اگر اینطور بود اصلا چرا قرآن نازل می شد؟
قرآن برای بودن، نمی گویم هستن، نیاز به پایین آمدن پیش ما داشت، تا با ما زندگی کند. سوزاندن آن هم جزو زندگی آن است. اما قرآن را نمی توان سوزاند، چون تنها از ماده نیست که ساخته شده، از جنسی بی جنس است که با سوزاندنش، می سوزاند. به آتش می کشد، یک مشت کاغذ، به آتش می کشد، گاهی دنیا را. گاهی جانی می ستاند. جان هایی. یک مشت کاغذ.
کلام مقدس، کلام خدا بر زبان، دهانِ پیامبری می نشیند، مادیت می گیرد. به زبان آرامی، به زبان عربی. زبان چه مادیتی دارد؟ چرا خدایی که آن بالا نشسته است، به ما پایینیان نگاه می کند. چرا نگاهش پیش ماست؟
و ما اینجاییان چرا هی به بالا نگاه می کنیم؟ چرا حرف هایی را به روی یک مشت کاغذ می نویسیم؟ که سوزانده شود و نسوزد. سوزانده شود و بسوزاند؟ چرا کلام خدا به مادیت نیاز دارد؟ چرا کلام خدا به کاغذ محتاج است؟ کاغذ هم نباشد به سینه محتاج است، سینه ها. که سینه به سینه، نقل شود. به نفس، به زندگی. زندگی نفس است و کلام نفس است. میان هر کلمه سکته ای باید. سکته یعنی ایست. میان هر زندگی ایستی باید. میان زندگی و زندگی، مرگ.
چرا خالق اینقدر به ما محتاج است. حافظ می گوید مشتاق، اما من قبول ندارم. او محتاج است. خالق اگر به خلقت احتیاج نداشته باشد که خلق نمی کند، مخلوق را. آیا خالق خلقت را ناچار است؟ ناگزیر. خالق اگر خلق نکند که خالق نمی شود. هست، اما خالق نیست. پس خالق وقتی که خلق کرد می شود خالق.
معجزه که ورود عالم غیب است به عالم عیان، برای شدن، به ماده نیاز دارد.
می گویند مسیحیت، همان که انسان را خدا و خدا را انسان کرد- گاه در نزد یک مسیحی خدا و مسیح یکی هستند، جسم و روح را از هم جدا خواست. تا آنجا پیش رفتند که بومیان آن جا، بی جان، یعنی بی روح بودند و حیوانات این‌جا هم. و بعد در غرب مقدس از نا مقدس جدا شد. یعنی تصور کردند که می شود که جدا باشد. حالا در همان غرب، برای اینکه نشان دهند، می توانند، یعنی زورش را دارند که به محمد پیامبر بپردازند، کاریکاتور می‌کشند. البته ان ها منظورشان اسلام افراطی ست، می گویند. یا چهره ای از اسلام. آنها گمان می کنند که تقدسی وجود ندارد و می توانند به آنچه که آن ها مقدسش نمی دانند، دست بزنند. دست می زنند و دستشان می‌سوزد. باز هم می گویند تقدسی نیست. ابلهانه است. نمی دانند که تقدسِ مقدسات همین هاست. تقدس پایین می آید که جان بگیرد. که پایینی ها جانش بدهند. اگر دستی را نمی سوزاند که تقدس نبود. و هر بار که آنها با مقدسات بازی می کنند، مثل غولی که از شیشه بیرون می‌کنند، تقدس را آزاد می کنند که برود و برای خودش بچرخد، آنجایی که نمی خواهند راهش دهند.
آن ها هم که هولوکوست را انکار می کنند، با تقدسی می جنگند و به آتشی می دمند. جنگ جنگ تقدس هاست؟ و چاه های نفت و شمش های طلا و ذخایر بانک ها از این تقدس جداست؟ آن ها ماده اند و این روح؟

من که داشتم این ها را به هم می بافتم، سین داشت نهار امروز را آماده می کرد. بعد از نهار و قتی سین رفته بود به گربه بازی، و من داشتم با ژان - ر قهوه می خوردم، به او از آنچه امروز نوشته ام می‌گفتم، همین مطلب. گفت: یکی از همه بهتر این ها را بیان کرده است و او جز عطار کسی نیست. داستان خالق و مخلوق، داستان سی‌مرغ و سی مرغ است در آینه هم. و بعد هم اضافه کرد که تو کمی اغراق کرده ای که گفتی مسیحیان خدا و انسان را یکی کرده اند. یکی که نکرده اند، باید می گفتی خدا و مسیح را. گفتم خوب، مسیح انسان بود. و گفتم: قبول داری که با این «تثلیث»، ابهامی بزرگ در اذهان و تصور و اندیشه مسیحیان شکل گرفته است؟ گفت آری. خلاصه دعوامان نشد و او رفت سراغ خواب بعد از ظهرهای شنبه.

این را نخوانده بودم هنوز، وقتی داشتم می نوشتم!

یازده سپتامبر



یازده سپتامبر که شد، من و ژان - ر داشتیم آخرین مرحله ترجمه حجم سبز سپهری را که قرار بود در جنگی منتشر شود، انجام میدادیم. رئیس انتشاراتی بنا به رسم، ترجمه ها را برگردانده بود و داشتیم تصحیحش را تصحیح می کردیم و حاضر نبودیم کوتاه بیاییم. نه، این واژه را باید نگاه داشت، نباید عوض کرد.
ما در شهرستان بودیم و او در پاریس، پیرمردی هفتاد هشتاد ساله، معتبر، معروف. چانه می‌زدیم. احمد شاه مرده بود و من سه روز گریه کرده بودم. شب قرار بود که متن به چاپ‌خانه برود. ف تلفن کرد و گفت به اخبار گوش بده. به اخبار گوش دادم. تاریخ ایستاد. برگشتم و به رئیس انتشاراتی گفتم: یک جمله در زیر آخرین شعراضافه کنید. گفت: خانم نمی شود. گفتم اضافه کنید. بنویسید که این ترجمه به احمد شاه مسعود هدیه می شود.
حالا هر بار که حجم سبز را باز می کنم و شعر آخر را می‌خوانم:
یک نفر آمد
تاعضلات بهشت
دست مرا امتداد داد - رئیس انتشاراتی واژه عضلات را می خواست عوض کند، به چشم های کماندان مسعود می اندیشم، در فیلمی که بی بی سی ساخته بود، نه بی بی سی فارسی که کاش ندیده بودم. چشم هایی که داشت به واقعه نگاه می کرد و واقعه‌گران، می دانست که به سوی سرنوشتش می رود. دوربین آنجا بود وقتی اتاق منفجر شد.
برای من حالا تمام شعر و ان نگاه یکی شده اند.
بعد، در احشای خیس نارون باغ
صبح شد.

۱۸ شهریور ۱۳۸۹

کوچه




ایسا ۲

جایی که آدم هست
مگس هم هست
بودا هم

ترجمه نیشابور

ایسا



برون برف
درون سیاهی دود
سَرای‌م چنین

هایکویی از قرون
میان هجدهم و نوزدهم
از ایسا
ترجمه نیشابور

وسعت نظر



چند روز پیش، وقتی خواندم که رئیس بنیاد شهید اگر اشتباه نکنم، گفته بودند که کشتگان کهریزک شهید نیستند، یاد رومن گاری افتادم. داستانی از رومن گاری. تا حالا هم دنبال آن ماجرا بودم که پایم لیز خورد و افتادم در ماجراهای دیگر این مرد پر ماجرا.
رومن گاری تعریف می کند، یعنی از او می پرسند وقتی در سال ۱۹۳۵ رفته بوده در ورشو که در دانشگاه دیپلم زبان های اسلاو را بگذراند، آنجا یعنی در دانشگاه، لهستانی های کاتولیک کنار هم می نشستند و نیمکت های مخصوصی هم بوده برای یهودیان لهستانی و رومن گاری می رفته وسط یهودیان می نشسته و کاتولیک ها می آمدند و می ریختند سرش و حسابی کتکش می زدند، چون در کاغذهایش و مدارکش به عنوان کاتولیک ثبت بوده. رومن گاری می گوید: من این را در رمان سگ سپید توضیح داده ام. من یک اقلیت- زاده هستم. در دانشگاه ورشو می خواستم کنار اقلیت بنشینم. من مخالف قوی تر هستم.
و بعد تعریف می کند که یک روز از تل آویو، از یک تشکیلاتی نامه ای دریافت می کند و از او می پرسند آیا تمایل دارد که نامش در نوعی دفتر و کاتالوگ یهودیان دنیا ثبت شود؟ پاسخ می دهد که آری و پرسش‌نامه را پر می کند.
بعد از مدتی نامه ای دریافت می کند «معذب»، که شما آن مشخصاتی را که باید برای تصدیق یهودی بودن ندارید.
- «می‌بینی از روزانبرگ و هیملر دقیق ترند. آن‌ها هستند که تصمیم می گیرند کی حق اتاق های گاز را دارد و کی ندارد. آلمان ها حتی از این بابت وسعت نظر بیشتری داشتند.»

فقیر شدن



از کتاب شب آرام خواهد بود
گفتگو با رومن گاری
ترجمه نیشابور

در ۱۹۴۵ یکی از زندگانی های من پایان گرفت و یکی دیگر آغاز شد و باز یکی و یکی، هر بار که دوست می داری، زندگی تازه ای ست که آغاز می شود، وقتی کودکت به دنیا می آید، زندگی تازه توست که آغاز می شود، ما در گذشته نیست که می‌میریم.
من هرگز زندگی سابق نکرده ام. اینکه «من » مرا برای زندگیم کافی نیست، چنان راست است و این است که از من رمان نویس می سازد. رمان می نویسم تا به نزد دیگران بروم. اگر «منِ» من مرا همواره غیر قابل تحمل است، به خاطر ناتوانی ها و محدودیت های شخصی من نیست، بلکه به خاطر این «من» انسانی ست به طور کلی. ما همیشه در دام «من»می افتیم.

خود را آزاد ساختن از عشق مادر و یا عشق زنی چیزی نیست که من آزاد ساختنش بنامم، چیزی ست که من دقیقا فقیر شدن می نامم .

۱۷ شهریور ۱۳۸۹

دلقکان غنایی



از کتاب شب آرام خواهد بود
گفتگو با رومن گاری
ترجمه نیشابور

- خودت را کجای بورژوازی به حساب می‌آوری؟
-در میانش. فقط سعی می کنم بینی ام را بیرون نگاه دارم و حمام کنم. خود اجتماعی ام را خوب می شناسم: من بورژوا لیبرال هستم با الهاماتی انسان دوستانه و انسانی، مثل هفته نامه جمعه که در سال های سی در می آمد، من هیچ وقت عوض نخواهم شد، و همیشه منظور منم، وقتی راست افراطی و چپ افراطی از آرمان‌گرایی بع بع کن حرف می زنند. یا انسان دوستی بع بع کن. من به آن قبیله ای تعلق دارم که گورکی «دلقکان غنایی که برنامه های انعطاف و لیبرالیسم را در میدان سیرک کاپیتالیسم اجرا می کنند»، می نامید. وقتی همان برنامه را در سیرک خرده بورژوا مارکسیست شوروی، اجرا می کنند دردیوانه خانه ها می بندنشان یا به سیبری تبعیدشان می‌کنند یا از سیرک می‌اندازنشان بیرون. من خواهان سوسیالیسم با چهره ای انسانی هستم که همه شکست ها را انبار کرده است اما از نشان دادنِ تنها پله ای که بالا رفتن از آن ارزش دارد، باز نایستاده.

وقتی باران می آید



من وقتی باران می‌آید به سراغ رومن گاری می روم.
باران می آید.
از غیبت عشق می گوید. نه، از فقدان عشق. از کمبودش، مثل کمبود کلسیوم و آهن.
از جستجوی جاودانگی می گوید، انتظار، خوشبختی. رابطه بشریت با مطلق، با خدا، و «مردان بزرگ» که سعی بر راضی کردنش دارند...

- «در رمان رقص جنگیز کُن برای لی‌لی از افسانه ای استعاره‌ای، قفقازی و گراووری آلمانی قرن بیستمی کمک گرفتم که بشر را نمایندگی می کند، شاهزاده‌ای که معشوقانش را محکوم به مرگ می‌کند که راضی اش نکرده اند،. گراوور در خانه ما به دیوار بود وقتی مادرم خیاط خانه ای را اداره می کرد. لی‌لیِ شاهزاده به رضایت نرسیده و فلوریان خادم وفادارش، مرگ. بیچاره کوچک اشرف مخلوقات در انبوهی جنگل سر گردان است و به جستجوی یک اَبَرنَر، یک ماچو (مرد گرا، ضد زن؟)، استالین، هیتلر، پِرون و همه ژنرال ها که فقط او را........... به معنای واقعی مردانه عبارت.
ماچوها او را خوشنود نخواهند کرد.»
در رقص جنگیز کن لی‌لی، بشریت- زنی ست که هیچ مردی راضیش نمی کند.

جای چند نقطه سطر آخر عبارتی ست، هر چه کردم عجالتا نتوانستم معادل قانع کننده ای پیدا کنم. من در ادبیات جنسی بی دانش هستم.
یادم آمد که مثنوی در ترجمه اش به فرانسه، جاهای «خام و زننده» به لاتین و نه به زبان فرانسه برگردانده شده است!

تسبیح



بعضی روزها می‌آیند که آدم فقط حرف های تکه تکه دارد. به هیچ تسبیحی نمی تواند بکشدشان.
اگر هم شب را دیر خفته باشد و شب را هم نتوانسته باشد به نخ بکشد، دیگر بدتر.
همیشه فکر کرده ام که تسبیح از آن اذهان پریشان است. آدمی به خودش تذکر می دهد هی، که خدا بزرگ است. بس که باورش نمی شود.
داشتم می خواندم که پل کلُدِل از کتاب جارختی بزرگِ رومن گاری خوشش آمده بود. در آن کتاب غیبت خدا دیده بود. غیبتی عظیم.
گفته بود که این غیبت به خاطر ابعادش، خود حضور است.

۱۶ شهریور ۱۳۸۹

با او - زن حرف بزن



با او - زن حرف بزن، نام فیلمی از پدرو المودوار است. ساخته در سال ۲۰۰۲. المودوار یکی از زنده‌ترین فیلم‌سازان امروز اروپا ست. نه، نیمه جان. اسپانیا هم شاید زنده ترین است در اروپا. خوب، حتما تا به حال پی برده‌اید که اسپانیا مرا به خود می‌‌کشاند.
با او - زن حرف بزن را من چند بار دیده‌ام، باز هم حاضرم ببینم. کسی که می‌خواند برزیلی ست. Caetana Veloso خواننده خیلی معروف و اینجا ترانه ای معروف را می خواند. المودوار همیشه از موسیقی خیلی خوب در فیلم هایش استفاده کرده‌است.
داستان فیلم فوق‌العاده است. داستانی در داستان است. داستان مردی ست از معشوق وامانده- به هر شکل، که با ورزابازی- زن ملاقات می کند. اما ورزاباز- زن مغلوب گاو نر می شود و .......
در این صحنه که می بینید، قهرمانان داستان و فیلم گذرشان به جایی افتاده است که خواننده می خواند و در آنجا بازیگرانِ زن فیلم های المودوار جمع هستند. بله بازیگران زن ِالمودوار!

این نوشته میشل دل کاستیو را در باره المودوار بخوانید. ببینید چقدر شبیه است! به شما. به آنجا.
نیست؟


۱۵ شهریور ۱۳۸۹

ورزابازی


نه دلی هم چون او حقیقت جو
نه، چو شمشیر او یکی شمشیر
زور بازوی حیرت آور او شط غرنده ای زشیران بود
و به مانند پیکری از سنگ، نقش تدبیر او نمایان بود
فدریکو گارسیا لورکا
ترجمه شاملویی شاملو

حدود دو ماه پیش در بارسلون در ولایت کاتالونیاِ اسپانیا، کوریدا «گاوبازی» را از اول ژانویه ۲۰۱۱ ممنوع اعلام کردند. بارسلون دارای سه میدان گاوبازی بود. می گویند که قرار است به مرکز تجارتی تبدیل شوند.
عده ای این را پیروزی انسانیت بر رنج و عذاب حیوان لقب دادند، انجمن ها و اشخاصی که بر ضد«کوریدا» می جنگیدند و می جنگند. که دنیا عوض شده است و کار دنیا هم عوض شده است و آدمی متحول می شود. آنچه دیروز می کردیم ما را امروز خوش نمی آید و این پاسخ به کسانی ست که کوریدا را سنتی ریشه دار در فرهنگ می دانند. عده ای هم این ممنوعیت را امری سیاسی دانسته، چرا که اسپانیا کوریدا را ثبت در میراث ملی اش خواسته بود ، کاتالان های جدایی طلب و استقلال‌خواه با جدایی از کوریدا به جدایی‌شان از اسپانیا تصور بخشیده بودند.
در فرانسه بعد از اینکه رنج و عذاب حیوان ممنوع شد، ناپلئون، می گویند به عشق بانویی اسپانیایی، شاهزاده یا امیر زاده‌ای ، نمی دانم، آنرا دوباره آزاد ساخت. شهر ِبزیه در فرانسه گفته است که آماده پذیرایی از گودهای بارسلون است.
برای من خارج از گود نشسته، در این داستان، تمام غرب است که متجلی می شود. جایی که امروز غرب انجاست. بحث ها و دعواها را می شنوم و می بینم. هیچ گاه طرفین دعواها و بحث ها چنین دچار هیجان نمی شوند و چنان به هم نمی پرند و چنان خویش و غیر نمی‌درند.
حتی وقتی از غزه حرف می زنند. حتی وقتی از روآندا حرف می زنند. حتی اسلام بنیادگرا هم آنان را چنان عصبانی نمی کند.
من رقصی را زیباتر از رقص گاو باز میدان ندیده ام. و هیچ مردی را زیباتر از ورزو باز. و هیچ رویارویی با مرگ را شفاف تر و و زلال‌تر. بی هیچ سهمی از تاریکی. آدمی که با چندین روشنی، به دیدار سهم تاریک انسانیت می‌رود. جنگی تن به تن. پذیرای مرگ.
غرب امروز نمی خواهد مرگ را ببیند. میدان گاو بازی، کوریدا هنوز تنها جایی ست که آدمی با آن پدیدار می شود. نه تنها گاو باز، همه تماشاچیان. کسی مرگ را آرایش نمی کند. مرگ این است. انسان بر علیه تراژدی، انسان امروز، مرگ را هنوز از میان برنداشته، می خواهد آن را ناپدید کند. رسمیتش را از آن بگیرد. ممنوعش کند. نبیندش.
و چون نبیندش، بپندارد که نیست تا روزی که نیستش کند. مرگ را و خویش را با آن.
بریژیت باردو را که می شناسید. هم او که گربه وحشی نامش داده بودند. ستاره سینمای سالهای خیلی قبل که از انسان برید و به حیوان بازگشت و شد جمعیت مدافع حقوق حیوانات! حالا هم تنها دستش به مسلمانان می رسد و گوسفند قربانی کردنشان. از گوسفندان قربانی مسلمانان دفاع می کند و مسلمان را تحقیر. وقتی نمی شود با صنعت گوشت باری و گوشت خواری غرب که آنرا در چین و هند و باقی کشورهای در حال توسعه به دوران آورده است، کاری بکند، که به خاطر آن تمام زمین به خاک سیاه می نشیند چرا که برای یک کیلو گوشت باید هکتارها زمین غله تولید کند تا به خورد حیوان گوشت دهنده دهد، باید با چند هزار مسلمان در افتاد، که رو به قبله گوسفند سر می برند - جالب است که در اینجا دیگر هیچ کس جز مسلمان، سر بریدن گوسفند را نمی داند. چون گاوها و گوسفندها دیگر سر بریده نمی شوند. در جایی دور از دیدگان، در ابعادی با اعدادی بزرگ تر، به گوشت تبدیل می شوند. کودک غربی دیگر نمی داند که گوشتی که می خورد، روزی حیوانی بوده است. مبادا نشانش دهید. مبادا ببیند ورزایی غرقه به خون را.
هولوکوست، صنعتی کردن جنایت بود. کار صنعت‌گر نبود. کار دست نبود، کار سر بود، اذهان. هولوکوست، جنایت سازمان یافته، مکانیزه شده بود. یعنی وقتی که به جای آدمی از مکانیزم و ماشین استفاده می کنیم. کسی از آنچه بر سر یهودیان که البته یهودیان در این مرحمت بی شریک نبودند- مثلا غربتی ها، خبر نداشت، نه اینکه نداشت، اما کسی نمی دید، سوار قطارشان می کردند و می بردند، در کارخانه های........ دور از انظار. به دست آدمی که نمی کشتند یک به یک یهودیان را. نظامی که اندیشیده شده بود، همان نظام نظم دهنده کشتارگاه های پاکیزه متجدد بود. همان که همین امروز هست.
جنگ های تمیز آخر قرن هم از آنجا ریشه گرفت. بکشیم بی آنکه خونی بریزد. البته القاعده، کامشان راتلخ کرد، القاعده نشان داد که هر آدمی که کشته می شود، خونی ست که می ریزد. جنگشان را کثیف کرد. جنگ های الکترونیکی موفق نشد. سربازان مجبور شدند از آسمان به زیر بیایند و پایشان را بر خاک ناهموار افغانستان بگذارند. و در جنگی که هنوز جرأت نامیدنش را ندارند، گاهی تن به تن خود به کشتن دهند. تنها چیزی که برای مردم غرب معنایی داشت، حداقل در ایالت متحده امریکا. رفتن و نیامدن فرزندانشان بود، نه هدف و سرانجام مداخله های نظامی. وقتی جسم بی خون فرزندشان را دریافت می کردند.
هولوکوست نتیجه از میان برداشتن سهم تاریک انسانیت بود. سهم تاریک آدم.
کوریدا مرگ را به نمایش می گذارد. کوریدا آخرین جایی ست- در غرب، که مرگ را مقابل دیدگان می گذارد. باید آن را از بین برد تا راحت تر کشت.
این مقدمه ی بود که می خواستم بر ترجمه مطلبی از میشل دل کاستیوی اسپانیایی، فرانسوی بگنجانم، به درازا کشید.
نویسنده مفصل تر به این میراث ملی اسپانیا پرداخته است.


ریشه دوانیده در سنتی که قدمتش به « شب زمان » می رسد، نبرد آدمی بر علیه گاونر، آنچنانکه ما می شناسیم به کوریدا نیانجامید مگر در قرن نورزدهم، زمانی که مردم عادی وارد گود شدند. مسابقات اسب سواری، آنچه سرگرمی نجیب زادگان بود، با این انقلاب به درامی عوامانه تبدیل شد. اسب که تا آن روز نمایش را اجرا می کرد، با منشی ظریف و نازک، حمله ها را از سر می گذراند. هم او که در برابر تماشاگران در شرایطی غالبا موحش می مرد.
با ظهور ماتودور(گاوباز)، چشم انداز جشن و سرور عوض شد، تک و تنها در برابر حیوان وحشی، او شکنندگی مغرور را تجسم بخشید. شکنندگی مغرورِ آدمی برهنه، در مقابل قدرتی مخوف. اما چه کسی بیشتر از محکومین تفتیش عقاید در مقابل مردم، این ناتوانی بی سلاح را به نمایش گذاشت؟
این تغییر و تحول مصادف شد با بی اعتباریی که از آن، «محکمه های عالی» سقوط کردند، تسلیم انتقادهایی هر چه شدیدتر، برخاسته حتی از بطن تشکیلات. در همان مکانی که مراسم برگذار می شد، همان روز و همان ساعت. آیین مرگ، جابه جایی مرتد و ملحد را به نفع گاونر متحمل می شد. والایشی از غلیان خونین ایجاد شده در توده مردمی که نه تنها برای دیدن حیوانی می‌آمدند که به جای قربانی می مرد، که تقاضا داشتند این قدرت سیاه با قربانی کردن خود، کفاره نفرتی را بدهد که مدت های طولانی متجسم شده بود.
این قاعده ای که تنها در مواردی مستثنی است، که در هر صورت، ورزو باید بمیرد، اما برد آدمی کافی نیست، باید با حیله و نیرنگ، با هنر ببرد.
پیروزی ذکاوت بر غریزه ای هر چه بدوی، کوریدا «تصفیه» است.
توده های ماران ها (یهودی های به زور مسیحی شده)، از دین خارج شده ها، موریسک ها (مسلمانان اسپانیایی به زور کاتولیک شده)، در طول قرن ها، گنجینه حقه و زبردستی را همانطور برای بقایش به کار بسته بود، استراتژی وجودیشان یک tarea بود( مشغله و کار). مستمند توجه ای گوش به زنگ و مراقب.
درمیانه قرن نوزدهم، مبارزات لیبرال ها به آرزوی اسپانیایی تکثر گرا و منعطف مجال داد. امیدی بر باد رفته: تشنج هایی دیگر می بایست، همانقدر بی رحم که خونین تا رویا چشم به روز بگشاید. چهل کودتا و دیکتاتوری نظامی، شکنجه و کشتار می بایست.
آنچه شبیه سازی می شود در گود، درامی جمعی ست.
در قرن هجدهم، اصل و تبار مردمی گاوبازی در آمیزشی از تراژدی خونبار و طنزی بزرگ بیان می شد. چنانکه گراوورهای گویا نشان می دهد. این بزم آشفته است با اسبان شکم دریده، میان پرده هایی مضحکه که تئوفیلد گوتیه و ماریمه ای هر دو دهشت‌زده و افسون شده، می بینند هنوز. پس پشت این قصابی، ایستاده در برابر رقت و رحم، معنایی وسیع را حدس زدند.
آنها فهمیدند و فهماندند به خوانندگانشان، که اسپانیایی‌ها به رنج حیوانات روی خوش نشان نمی دهند، اما خون را می‌نگرند و احتضار را تا رویاروی تراژدی، شدت و حدت مرگ را بهتر حس کنند.
ادامه دارد

۱۴ شهریور ۱۳۸۹

داشتن ها و نداشتن ها



آدم تنها با داشتن هایش پر نمی شود. با نداشتن هایش هم پر می شود.
مثلا شما، لابد آنچه بودید که من نداشتم. نه، آنچه هستید که من ندارم.

۱۲ شهریور ۱۳۸۹

شب بیست سوم ماه مبارک رمضان، سینوپسی


امروز در روز قدس
به استقبال آقای احمدی نژاد شعار می دادند، بت بزرگ را بشکن.
من که مقصود از بت بزرگ رانفهمیدم!
دیشب در مقابل خانه آقای کروبی شعار می دادند: وای اگر خامنه ای حکم جهادم دهد.
چرا آقای خامنه ای حکم جهاد نمی دهد؟
اما حکم جهاد داده نخواهد شد. چون همه چیز به آخر خواهد شد. پس همواره در این زمان« وای اگر ....حکم جهادم دهد» خواهند ماند. هیچ کس نمی خواهد که حکم داده شود. چرا که هر کس پایی بر زمین دارد و سری در آسمان. منظور من از هرکس سران هستند البته، نه سربازان، سرباز که همیشه سرباز است.
شیعیان هرگز قدرت نداشتند. از علی که تاریخ شیعیان با او آغاز می گردد تا آخرین امامان همه «تقریبا» یا خانه نشین بودند یا زندانی و اسیر یا کشته شده. تاریخ شیعیان، قصه آنها ، قصه نبرد با خودشان است، با مسلمانان. دیگر مسلمانان. داستان شیعه، داستان مظلومیت امامان است. پس مظلومیت شیعه. قرن ها شیعیان بر این مظلومیت گریستند. دقیقا معلوم نیست از کی. شاید از وقتی که وارد تاریخ شدند. وگرنه زمانی این مظلومیت هم خواسته و رضا و اراده خداوند بود. و در راه خدا بود. یک روز یکی گفت: گریه بس است. بر سر اینکه مقصودش چه بود، بحث بسیار است. دیگر نخواستند گریه کنند، نخواستند مظلوم باشند. به دنبال قدرت گشتند و قدرت را به دست آوردند. اما وقتی قدرت را به دست آوردند، نه بر علیه ظلم که با مظلوم جنگیدند. در تمام مدتی که بر مظلوم گریه می کردند، به ظلم فکر نمی کردند، به ظالم فکر می کردند. جای ظالم و مظلوم را با هم عوض کردند.
دیشب شیعیان، عده ای از آن ها، بعد از اعلام آمادگی برای جهادی که فرمانش نمی آید، در مقابل خانه آقای کروبی و همسایگانش، به عزاداری شب بیست سوم ماه رمضان پرداختند. مبارک.

مردم از خود می پرسند



مردم از خود می‌پرسند:
چه وقت مردم از خود می پرسند؟
چرا مردم از خود می پرسند؟
کی مردم به خود روی می کنند؟
وقتی مردم روی به خود می کنند، چه اتفاقی می افتد؟
مردم از مردم می پرسند.
مردم از یکدیگر می پرسند. مردم از هم می پرسند.
یعنی مردم با هم، با خود حرف می زنند.
یعنی غیر دیگر پاسخ مردم را نمی دهد.
مردم از خود می پرسند:

۱۰ شهریور ۱۳۸۹

حق و باطل





حق و باطل، خوب و بد، تاریکی و روشنایی، از هم روزی می گیرند. نمی شود ریشه یکی را کند، بی آنکه دیگری خشک نشود.

در این عکس که من دو ماه پیش و در مهمانی لویی در روستاشان گرفتم، هیچ دستی برده نشده است. ژان - ر می گوید که بگویم.