۲۷ مرداد ۱۳۸۹

جهان پیر است و بی بنیاد



سین را سفر، بردن خویش است و برای من رفتن از خویش.
ف گفت: تو که نبودی آنقدر باران بارید که حوصله‌مان سر رفت.
زن همسایه گفت: نبودید دل لوله‌تان ترکید و همه آب‌های محله را گریست.
مرد زن همسایه گفت: بختتان بیدار بود که ما بودیم اگرنه آب‌ها به پایان می‌رسیدند.
لویی گفت: دستگاه دما سنج بر روی عدد پانزده بالای صفر متوقف ماند. گفتم: آلوها رسیده اند.
پیرهنم بوی آفتاب گرفته.
دلم دیدار درخت بادام می‌خواست. بادام نه، به کفایت از کالیفرنیا می‌آید. داشتم به سر وقت کامو می‌رفتم و می‌دانستم که در مسیر تربتش درخت بادام میسر است.
اتومبیل کهنه رانده می‌شد، عمر اتومبیل‌ها هم مثل عمر حیوانات با عمر آدمیان فرق می‌کند. مثل گربه سین که سه‌ماه بیش‌تر ندارد و سین می‌گوید نوجوان است. اتومبیل ما دوران کهولت را هم سپری کرده است. نوارهای کهن‌تر در اسباب موسیقی می‌چرخید. یک طرف آواز پیگمه‌ها، این کوچک آدمیان افریقا و یک طرف راوی شانکار. آواز پیگمه ها، آواز مردمانی خوشبخت است که از خوشی‌شان مطلعند، پیر قبیله مطلعشان کرده است.. آواز مردمی با هم است. مردمی که بی‌هم بودن را نمی‌دانند. راوی شانکار آواز یک تن است. سین که پشت نشسته است، دو انگشتش را به هم نزدیک کرده و بر دو زانویش گذاشته و می‌گوید: این موسیقی اطمینان است. مرد می‌گوید: جاودانگی.
می‌پرسم موسیقی ایرانی کدام است؟ شکایت است، گله داراست. جور و فراق است و عشق و جنون و مستی. یکی می‌گوید. غم دارد. یکی می‌گوید. می‌گویم شادی هم.
امسترونگ نوستالژی است و لذت جسمانی. موسیقی آذربایجان رنج و حظ است و فلوت مجار صنع است و فریب. وسعت و دشت. موسیقی هندی جاودانگی ست. نه شادی و نه غم. نه لذت و نه درد. دانستم که جاودانگی، نه غم است و نه شادی.
توقف‌گاه‌های میان راه‌ها را دوست‌دارم و ایستگاه های قطار را و چاشت‌گاه ها و قهوه‌خانه هایش را. زمانش، زمان دیگری ست. میان اینجا و آنجا.
توالت های عمومی و کاسه‌های ادرار مردان.
به فروشگاه هایی پا می‌گذاری که پا نمی‌گذاشتی، آبنبات هایی را می‌خری که نمی‌خریدی. خاصیت مسافر این است.
پاورتی می خواند. به پیانو تکیه داده است و رو به میکروفون می خواند. هیئت مردی عظیم و ثقیل، وزین که ضخیم‌ترین، بلندترین و نرم‌ترین صدا‌ها را از دهان و آن سینه سرخ فرار می‌دهد. جسمش را تکیه داده به پیانو تا نیافتد. این مرد نباید کاری بلد باشد. با این جسم بزرگ که کاری نمی‌شود کرد. می‌خواند. باید مسئله مرگ و زندگی باشد. همچون در زندان. باید تراژیک باشد.
چند روز می توانند از اعتصاب غذای خشک جان سالم به در برند؟
میزبان می گوید: می‌خواهند بمیرند!
ژان - ر می‌گوید: می‌خواهند زنده بمانند.
پاورتی تکیه داده بر پیانو، جمعیت، زن و مرد به دور او. زنی پشت سرش با او می خواند. سر به راست و چپ تکان می دهد. پشت سرش زنی دیگر، مثل زنان پمپئی بر دیوار با کاشی‌های خرد و تکه تکه.
پاشنه کفش پای چپ پاورتی همراه با ارتفاع صدایش از زمین جدا می شود. صدایی که سوخت می شود و به وقت سوختن خواننده را به آسمان می برد. مردان لباس فاخرشان را پوشیده اند و بانوان گوهرهای گرانشان را به خود آویخته اند. پشت او، جلوی او، جانب راست، جانب چپ به سرانجام این بازی مرگ و زندگی، باخت و برد نشسته اند. عرق از رخسارش می ریزد. گاهی خوش است، گاهی چیزی دیگر. گاهی بازیگوش است و گاهی چیز دیگر. گاهی جوان است، گاهی کهن درختی. بازی مرگ و زندگی ست. او می داند. من نمی دانم . از اول تا آخرش را. مردی که کارش خواندن است.
من نمی دانم چرا ایتالیا سرزمین اپراست. حدس می زنم چرا مافیا به دیدن و شنیدن اپرا می رود. از کشتن چند نفر، زن و بچه باز گشته و حالیا در تالار اپرا اشک می ریزد.
دستمال سپید بلندی در دست چپ پاورتی ست. گوشه‌اش ر ا به دور انگشت اشاره‌اش پیچانده، سین می‌گوید به سپیدیش نگاه نکن مامان، باید خیلی کثیف باشد.
بعد پشتش را به میکروفن می کند. روبه روی مردمِ پشت سرش، شکم سخاوت‌مندش را به پیانو فشار می دهد. دست‌هایش را بالای پیانو می گذارد. می خواهد با دستمال سپیدش گردو خاک پیانو را پاک کند. پشت به میکروفون رو به مردم پشت سرش می خواند. مردم پشت سرش بر می خیزند و دست می کوبند. هنوز بازی مرگ و زندگی تمام نشده است. او دوباره روبه میکروفون می خواند. بازی تمام نخواهد شد. بازی مرگ و زندگی تمام نخواهد شد. او پشت به زندگی رو به مرگ می خواند. او پشت به مرگ رو به زندگی می خواند. کافی ست آن جسم سنگین را تکان دهد، بچرخاند، اندکی به جانب راست، اندکی بیش‌تر به جانب چپ. پشت به این، رو به آن.
خانه نزدیک می‌شود ، پهنای خاک، وسعت افق، بوی گاو.
پیرهنم بوی آفتاب گرفته.

هیچ نظری موجود نیست: