۹ شهریور ۱۳۸۹

دو راهب و دختر



دو راهب می خواستند به آب بزنند و از روخانه ای عبور کنند که دختری رسید. او هم می خواست از رودخانه عبور کند اما از شدت جریان آب می ترسید. آنوقت یکی از راهب ها با لبخند دختر را به دوشش گرفت و از رودخانه گذر داد.
همراه راهبش پرخاشش کرد که: یک راهب نباید به تن یک زن دست بزند. و در تمام راه رو ترش کرد. دو ساعت بعد و قتی به مقابل دیر رسیدند، با لحنی ملامت بار اعلام کرد که می رود و استاد را از آنچه گذشته با خبر می کند.: آنچه تو کردی شرم آور است و حرام.
همراهش تعجب کرد: چه چیزی شرم آور است؟ چه چیزی حرام است؟
- چی؟ فراموش کردی چه کار کردی؟ یادت نمی آید؟ تو دختری زیبا را بر دوش گذاشتی و بردی!
- آه، بله. راهب اولی یادش آمد، خندید. حق داری. اما دو ساعت است که من او را کنار رودخانه گذاشته‌ام در صورتی که تو هنوز داری او را به روی دوش می بری!

از افسانه های ذن
ترجمه نیشابور

۸ شهریور ۱۳۸۹

قریه‌های دور

سفرهایی ترا در کوچه هاشان خواب می‌بینند
ترا در قریه های دور مرغانی به هم تبریک می گویند


۷ شهریور ۱۳۸۹

آب‌رو می‌رود ای ابر خطاپوش



صبح هنوز در رختخواب بودم که رادیو را روشن کردم. رادیو وقتی به رختخواب من آمد که دچار بی خوابی شدم، بی خوابی هم نه، دچار وحشت قبل از خواب، وحشت از خود. رادیو را که روشن می کردم، وحشتم تمام می شد. مرا می برد به برون از خودم. همیشه هم به مفاهیم انتزاعی گوش می کردم. مثلا اگر یکی از خودش می گفت و از بدبختی هایش، زود ایستگاه را عوض می کردم. به مفاهیم مجرد گوش می دادم. خویش را می سپردم به مسیر اندیشه. گاهی هم وقتی از کسی شاعری، نقاشی، دیوانه ای حرف می زدند. وقتی مسیر تخیلات و جنونش را تعریف می کردند.
حالا رادیو شده است عادت. خیلی دیگر گوش نمی دهم. شب ها را می گویم. صبح رادیو را روشن کردم. امروز یک شنبه بود و یک شنبه ها صبح، رادیو فرهنگی فرانسه، از صبح تا ظهر برنامه های نه مذهبی، پیرامون دین دارد. از اسلام و بودایی شروع می شود و با یهودیت و پروتستان ها و ماسون ها به کاتولیک ها می رسد، یعنی با نماز یک شنبه کلیسایی به پایان می رسد. خوب، ساعت اسلام برای من زود است. معمولا می رسم به برنامه پیرامون یهودیت. حوصله ماسون ها را ندارم و روشنگری و خردگرایی شان را. برای باقی هم خودتان می دانید که دیگر دیر است و باید از رختخواب بیرون آمد. اما برنامه هایی از یهودیت را زیاد گوش کرده ام. معمولا متفکری، فیلسوفی، کسی می آید و با مجری برنامه که خودش آدم خیلی با سوادی ست و من با مواضع احتمالی اش کاری ندارم، حرف میزند، یعنی مجری برنامه که کتاب او را خوانده است از او می پرسد و خلاصه به تعریف می نشینند. خیلی اوقات به دور کتاب مقدس و تلمود می گردد. گاهی به دور حقوق و قانون. اغلب انتزاعی است. میهمانان همیشه یهودی نیستند.
امروز آقایی آمده بود که استاد دانشگاه است و گفت از پدری یهودی متولد شده است ، ولی تربیت یهودی نداشته است یا خیلی کم.
گفت که تا سال ها عهد عتیق را می خوانده و چیز فوق العاده ای در آن نمی دیده. تا اینکه می‌رود و عبری یاد می گیرد. و آمده بود و از آخرین کتابی که نوشته بود به نام قانون درون صحبت می کرد. آنچه نگاشته بود سخنانی بود از چند عبارت و واژه در کتاب مقدس. و سخن بر سر ترجمه آن عبارات و واژه ها بود.
می‌گفت دعا و نیایش کردن، یعنی لغتی که در عبری به کار رفته است و بعد آنرا به دعا و نماز ترجمه کرده اند به معنی از خود پرس و جو کردن است. و بت پرستی که کتاب مقدس بسیار مردم را از آن بر حذر خواسته ، یعنی توکل و سپردن به چیزی برون از خویش. می گویند که استادان تلمود گفته اند که بت‌پرستی از یهودیت جدا می شود. بعد حرف پول و قدرت و سکس این سگانه دل‌پذیر شد. و می گفت به اویی که ثروت دارد، نباید گفت: فلانی در رأس این مال است باید گفت فلانی به پای آن مال است.
وی اعتقاد داشت که انجا که در طور سینا موسی خدا را می شنود، یهوه را، آنجا که آن بوته آتشین را دید که می سوزد و نمی‌سوزد، تمام نمی شود. آنجا که کتاب مقدس می گوید، موسی چهره اش را در حجاب پوشاند یا صورتش را، اینجا صورت نیست و روست. می گفت که در عبری واژه رو جمع بسته شده است، همیشه جمع بسته است. هیچ گاه غیر از آن نگاشته نشده است، جز در عبری مدرن. او نتیجه می گرفت که منظور از آن واژه «رو»، پرتو درون است. آنی که دگرگون می شود. دگرگون می شود وقتی خشمگینیم، وقتی غمگینیم و قتی خوشنودیم و هرگز مگر در مرگ، مکث نمی کند. تجلی درون ماست. پس موسی درون خود را پوشاند، خجالت کشید، شرمش شد، در آن بیابان و برهوت و برهنگی، و قتی صدای خدا را شنید. موسی رو به خویش شد.
و من همانطور که هنوز خوب بیدار نشده بودم به فارسی اندیشیدم:
آبرو، پررو، کم رو، رو داشتن، رو نداشتن، رو گرفتن، رو کم کردن، رو دادن، رو ندادن، رو بر گرداندن، رو پوشاندن، رو کردن، رو نهادن، روگذاشتن، رو آوردن، پیش کسی رو انداختن، روی کسی را به زمین انداختن، به روی خود نیاوردن................ به حجاب فکر کردم.
آن آقا چیزهای دیگری هم گفت.
گفت که آدم بودن دشوار است.

بهشت و جهنم



سامورایی خودش را به نزد استاد ذن هاکوین رساند و از او پرسید: به راستی جهنم و بهشتی هست؟ و اگر هست، درهایش کجاست؟
هاکوین سرتا پایش را برانداز کرد و پرسید: تو کی هستی که از این پرسش‌ها می کنی!
- من سامورایی هستم، اولینشان....
-تو، سامورایی؟ با لحنی تحقیر آمیز پاسخ داد استاد. تو بیشتر به گدا می‌مانی.
از خشم سرخ شده، سامورایی شمشیر از غلاف کشید.
- آه، شمشیر هم داری؟ اما حتما بی دست و پا تر از آنی که گردنم را بزنی...
از جا در رفته، سامورایی شمشیرش را بلند کرد تا بر استاد زند. در این لحظه اما استاد هاکوین به آرامی گفت:
- اینجا درهای جهنم باز می شود.
غافل‌گیر از آرامش راهب، سامورایی شمشیر در غلاف و تعظیمی کرد.
- اینجا درهای بهشت باز می‌شود. استاد گفت آنوقت.

از افسانه های استاد ذن، هاکوین، قرن هجدهم
ترجمه سرسری نیشابور

۶ شهریور ۱۳۸۹

فیلم، کتاب و گربه





به سین گفته‌ام. از حالا دیگر تنها در مقابل یک کتاب می توانی یک فیلم نگاه کنی. می گوید : چه می گویی، می‌دانی خواندن یک کتاب چقدر طول می کشد؟ یک فیلم یک ساعت و نیم یا دوساعت.
می گویم همین که هست. تازه گدار گفته در مقابل پنجاه کتاب یک صفحه، صفحه موسیقی. در فیلم پیرو دیوانه- به من تذکر داده شد که در ایران معروف است به پیرو خل.
می گوید گدار گفته که گفته، به من چه؟
می گویم چانه نزن. به جایش موبی دیک را تمام کن. موبی دیک را از تلویزیون پخش کرده اند. آمده است و می گوید. مامان، می توانم فیلمی نگاه کنم. می گویم موبی دیک را تمام کردی؟ می گوید: من که فیلمش را دیدم. داستانش را بلدم.
- کتاب فرق می کند، کتاب ادبیات است. کتاب خواندن با فیلم دیدن فرق می کند. حالت تو، وضعیت تو هنگام کتاب خواندن فرق می کند. در کتاب با واژه سروکار داری. اصلا شاید تو دلت خواست اسماعیل را طور دیگری تصور کنی. چرا خودت را محدود می کنی؟
هفت روز ، هر روز آمده است و هر بار درخواستش را تکرار کرده است. با همان سماجت.
-اما مامان خواندن یک کتاب خیلی طول می کشد. واقعا آنچه تو توقع داری، درست نیست. یک فیلم در مقابل یک کتاب.
- چانه نزن. می خواهی بخواه، نمی خواهی نخواه.
- تو اصلا دلچسب نیستی.
- قرار نیست من دل‌چسب باشم. رفیقت که نیستم. دیوارت را بگذار آن سوتر.
- ازت متنفرم.
- خیلی مهم نیست. تو مهم‌تری.

- مامان فکر می کنی وقتی به گربه می گویم نه، از من بدش می آید؟
- تو چه فکر می کنی؟

سین بعد از ظهر امروز موبی دیک را تمام کرد.

هایکوی نیشابوری



چیزهایی هم هست



چیزهایی هم هست، لحظه هایی پر اوج
(مثلا شاعره ای را دیدم
آنچنان محو تماشای فضا بود که در چشمانش
آسمان تخم گذاشت.
و

سپهری

۵ شهریور ۱۳۸۹

افسون کشتار جمعی اخلاق



رمان خداحافظ گاری کوپر رومن گاری در ایران ترجمه و چاپ شده و همه تقریبا با این کتاب عاشق رومن گاری شدند. اما رومن گاری همیشه حرف هایش چند پهلو دارد. لنی قهرمان کتاب است، اما قهرمان نیست.  رومن گاری این مقاله را در سال ۶۶ ۱۹در امریکا نوشته و چاپ کرده است.او باز مثل همیشه پیش‌گویی کرده است. برای من آن سوی لنی، آن روی سکه لنی، القاعده است و معادل های وطنی‌اش.
هر دو از نهیلیسم می آیند. و آنچه به نهیلیسم منجر می شود. هر دو درست برعکس وانگوگ نقاش که جهان را دوباره خلق می کند، در امر خلاف خلق، مشغولند. ضد خلق. نیست‌کردن. خلق یعنی شکل دادن، صورت دادن. ضد خلق یعنی بی شکل کردن. به هم ریختن . به هم زدن. آنارشی؟ آنکه و آنچه به بودایان بامیان شلیک می کند.
رومن گاری می خواهد بگوید که جستجوی حقیقت ناب به اندازه خود دروغ خطرناک است. یا که حقیقتی عالم‌گیر وجود ندارد. یا حقیقتی جاودانه، ابدی.

بدون تسلیم شدن در مقابل بدبینی بی‌جا، می بایست حداقل تصدیق کرد که تمدن، تلاش آدمی ست تا واقعیت را مهار و خود تسلطش را اعمال کند. به هیچ شکلی، بدون سرکوب و منع، نمی توان فرد را متمدن کرد و بگذارید که بگویم: تنها چیزی که برایم اهمیت دارد، تمدن نیست، خوشبختی ست. هر کس که با نسل جوان بیست ساله امروز در تماس است، نمی تواند به این نتیجه نرسد که سهمی عظیم از زیبایی زندگی دیگر میسرشان نیست و با افسون‌زدایی ازاحساس، رمانتیسم، کذب، وطن‌پرستی، قلب، اسطوره، مادر، پدر، عشق، انسانیت، خدا، پاکی و تقریبا هر نوع ارزش حاکم، تنها اشتیاقی که برایشان مانده، نیرواناست، یعنی خودکشی ترسوها.
مسلما غیرممکن است که آنها را از آن ملامت کرد. این ناکجاآباد معنوی تأثیر قرن ها باورهای خودکامه است. دشوار است که در تنها یک مقاله تمام نفرت، کینه و درماندگیم را وقتی چند تن از این جوانان بیست و چند ساله، کاملا گیج و وامانده و سرگشته با زبان گنگ فرویدی به دیدنم می آیند، با واژه نامه سیصد واژه ای و عمدا یک هجایی، بیان کنم.
بمب هیدروژن و تبعیض نژادی، تنها زمین سفتی ست هنوز زیر پایشان، به این معنی که فقط مخالفت با این مهابت نوعی عینیت و انسجام به ایشان می دهد. به آنها خیلی دلبسته‌ام تا آنجا که کتابی نوشته ام- خداحافظ گاری کوپر- از شهسوار سردر گمی در تهی مطلق . لنی، گم گشته پیست اسکی کتاب من، که به خوبی می‌شناسم، نمونه ای از افسون‌زدایی، کشتار جمعی روانشناسانه، ایدئولوژیک و اخلاقی ست.
هشیاری کامل، مرگ است و خودتخریبی.
خوشبختی، به طور وسیعی، از نادانستن ساده‌دلانه ساخته شده. و واقع‌گرایی و عقل‌گرایی کامل، مثلا با مقام توهمی که وان گوگ یا هر نقاش و شاعر و نویسنده بزرگی برای به انجام رساندن شاهکارش با آن دست و پنجه نرم کرده، جور در نمی آید. انطباق با واقعیت هیچ جایی برای خلق هنری باقی نمی گذارد و ضرورتش را از میان بر می دارد.

از مقاله رومن گاری به نام افسون کشتار جمعی اخلاق
ترجمه نیشابور

۴ شهریور ۱۳۸۹

هیچی




نگا کن



یه بار یه مرد دارایی بود. یه بار یه مرد نداری بود. هر دو یه پسر داشتن و هر دو یه طرف یه تپه زندگی می کردن. یه روز، مرد دارا، خیلی دارا، پسرشو بالای تپه بردو گفت: نگا کن، به زودی همه اینا مال توئن.
همان وقت، مرد ندار، خیلی ندار، پسرشو به آن سوی تپه بردو روبه روی آفتابی که تپه رو روشن کرد بود، گفت: نگا کن.

از دروس فلسفی برای کودکان
ترجمه نیشابور

ذکر مریم




این عکس را در گورستان روستای لورمَرَن در جنوب فرانسه، همانجا که آلبر کامو در میان اسطوخودوس، خاک است، گرفتم.

۳ شهریور ۱۳۸۹

مخفی گاه مخفی



یک زمانی، همه انسان ها خدا بودند. اما آنقدر از این امتیاز سوءاستفاده کردند که برهما، رئیس خدایان، تصمیم گرفت این قدرت خدایی را از آنان بستاند.
پس برهما، شورایی تشکیل داد تا تصمیم بگیرند کجا این قدرت را مهر و موم کنند که گشودنش نا ممکن شود.
خدایان صغیربه حرف آمدند:
- قدرت خدایی را در اعماق زمین خاک کنیم!
اما برهما پاسخ داد:می بینم که شما کنجکاوی آدمی را نمی دانید! خواهد جست، خواهد کند و یک روز بالاخره خواهد یافت.
- در این صورت، آن را در ژرفنای اقیانوس بیاندازیم! برهما آهی کشید:
- من آدم ها را خوب می شناسم: دیر یا زود، ژرفنای اقیانوس را استخراج خواهند کرد و قدرت خدایی را به سطح آب خواهند کشید. ایشان ناخوشنودان ابدی هستند.
خدایان صغیر دیگر نمی دانستند چه بگویند.
- پس کجا پنهانش کنیم؟ چرا که اگر به تو باور کنیم، هیچ مکانی بر زمین و آسمان و ته دریاها نیست که روزی آدمی به آن دست نیابد....
اینجا برهما ادامه داد:
- باید این کار را بکنیم! ما قدرت خدایی را در عمق قلب آدم ها جای خواهیم داد، چرا که تنها جایی ست که به فکرشان نمی رسد در آن جستجو کنند.
و از آن روز آدمی دور دنیا را در نوردیده است، کنده است، استخراج کرده است، اعماق دریاها را گشته است.... به دنبال «چیزی» که در خویش یافت می شود.

افسانه ای هندی
ترجمه نیشابور

در زبان نامده ست آن چه منم



فکر می کنم که مولوی با کلمات به جنگ کلمات می رفت.
حتی نمی‌گوید: آنکه، می گوید، آنچه منم. آنچه جامع تر از آنکه است.
به کمک کلمات در نا کلمات می نشست.
با زبان در نا زبانی.

نه خیر گفته اند آنکه. حالا بیایم حرف هایم را پس بگیرم؟
حالا هیچ معلوم نیست این آن، کدام آن است.
: ..... به غایت صورتی لطیف نقش کرد. باز نظر کرد، دوم بار دید که آنچه اول دیده بود، آن نبود.....

کلید زمین




از ژان ـ ر پرسیدم: چه نامش می دهی، نگاهی کرد و گفت: کلید زمین.
از این که بگذریم، در این عکس خیلی «استتیک» مسئله من نبود، آنچه مهم بود یا جالب بود، این بود و هست که نور و فقدان نور
می تواند واقعیت را مجاز و مجاز را واقعیت بنمایاند. وقتی به نور می افزایید، سایه مادیت می گیرد و ماده از آن تهی می شود.
آنوقت تشخیص مجاز و واقعیت دشوار می‌گردد.

هایکوی بعد از افطار



تار عنکبوتی
ملکوت را
به این دنیا
وصل می کند.

هایکوی ژاپنی
ترجمه نیشابور

هایکوی امشب



زنی هستم
که با سماجت
از خرید روزنامه
خود‌داری می ورزد.

هایکوی ژاپنی
ترجمه نیشابور

۲ شهریور ۱۳۸۹

ژیژک و بی بی سی



من اهل بی بی سی نیستم. نه به این دلیل که ضد امپریالیسم و استعمار هستم! نه، امپریالیسم و استعمار جایش را عوض کرده است. همانطور که دشمن هم شکل و قیافه اش عوض شده. و در نهایت بر اینم که ما همه یک سرنوشت را دنبال می کنیم یا یک سرنوشت ما را دنبال می کند. یعنی همه در نهایت از یک چیز خواهیم مرد اگر تا به حال نمرده باشیم. اما خوب هم می دانم که از الان تا نهایت فاصله زیادی ست. اهل بی بی سی نیستم، چون برای مطلع شدن یا گستردگی بینشم خود را وابسته به هیچ امکانی نمی کنم، وقتی که محدود است.
اسلاوی ژیژک زنده ترین فیلسوف زنده است. پر جنب و جوش ترین.
تحرکش غیر از اینکه از جوامع اروپای شرقی می آید، از آنجا ست که به هیچ تشکیلاتی وابسته نیست. از تشکیلات منظورم همه آنچه به دیده می آید نیست. مثلا آلن بادیو، چون هوادار فلسطین است و هوادار نقاط تفکر یا مواضع سیاسیی ست، تحرک از او گرفته می شود و تا مدت ها بعد از واقعه ای مثل انتخابات ایران در سال گذشته واکنشی نشان نمی‌دهد یا نمی خواهد بدهد. من متفکرانی را دیدم که جامعه خویش را به خوبی می بینند و نقد می کنند، اما از نقد و بینش جوامعی دیگر مثل ایران مثلا عاجز می مانند. چون مناسبات و محاسباتشان را به هم می‌ریزد. حساب هایشان جور در نمی‌آید و یا آن ها را در مسیر مبارزات ضد اسرائیلی یا ضد صهیونیستی یا ضد امریکایی و غیره به زحمت می اندازد.
خوب، بد نیست اگر ندیده اید، این دو فیلم ( ۱ و ۲ ) کوچک را از برنامه بی بی سی در باره ژیژک ببینید.

۱ شهریور ۱۳۸۹

خلوت




خَلا یعنی تهی بودن، تعطیل بودن.
خلاء یعنی فضای خالی اما به معنی تنهایی هم هست، لسان عرب می‌گوید.
خلا و ما خلا یعنی به جز.
خُلوَ یعنی تعطیلات.
خلوات جمع خلوه با دو تا نقطه روی ه یعنی خلوت، تنهایی، عزلت.
خلی با تشدید روی ی یعنی آزاد، بی غش، بی دغدغه.
اختلاء یعنی تنهایی.
و همه از خلو می آید و من این همه را خوش دارم.
این عمارت اپرای جدید شهری که خواهر توآمان یزد شناخته شده در جنوب است.
قبلا هم از این اپرا عکس گرفته ام. همینجا در سمت چپ صفحه!

کشیش و معلم



بحث ُرم ها یعنی دسته ای از کولی ها، از حدود یک ماه پیش داغ شد. وقتی آقای سارکوزی حیا را کنار گذاشتند و مستقیم این کولی‌های از رومانی وامانده را نشانه رفتند.
که دزدند، که اخلال گرند و بر هم زن نظم عمومی و از این حرف‌ها که در حرف نمی ماند هرگز. راه خویش را می‌گشاید این حرف‌ها.
و این قبل از سخن رانی دو سه هفته پیش ایشان بود در شهر گرونوبل که رک و راست دست بزه‌کار را در دست مهاجر گذاشتند. یعنی هم‌دستند.
خوب، جامعه با وجود تابستان و تعطیلات واکنش نشان داد. روحانیت کاتولیک هم. اپوزیسیون هم. دولت رومانی هم. حقوق بشر هم. دیروز، پریروز پاپ، بونوا شانزدهم هم.
یکی از وزرا در آمد گه دین در دولت دخالت نکند. پاسخ آمد که دولت خودش نیامده رفته بود به دست بوس دین - اشاره به سفر سارکوزی به واتیکان. باید یادآوری کرد که پاپ هم از مواضع که باید گفت حرف های وی خوشش آمده بود. سارکوزی در بازی انتخاباتی اش، تا آنجا که می توانست به جنبش ۶۸ تاخت و یک روز هم در یکی از سخنرانی هایش گفت: کشیش باید جایش را در آموزش پیدا کند. همه می‌دانند که دعوای کشیش و استاد یا معلم از انقلاب به بعد ادامه داشت و استاد پای آخوند را از مدرسه و آموزش بریده بود. اگر فیلم های قدیمی فرانسوی را دیده باشید که در آغاز قرن بیستم می گذرد و روستا، مکان قصه است، میان کشیش و معلم همیشه دعواست. آن دوران که فکر می کردند علم پاسخ به همه چیز است و درمان همه چیز.
کاتولیک ها از رأی دهندگان به راست هستند، معمولا . اصول گرایند. حالا اندکی عطوفت، انسان دوستی و حقوق بشری که بی ربط به مسیحیت نیست و خلق و خوی آقای رئیس جمهور، با آن شکل حرف زدنش، این اصول گرایان را از خود رانده است. خوب، مثل اینکه مسیح فقرا را دوست داشت و این رُم ها از فقیرترین کولی هایند.
همه این ها یک چیز ر ا هم نشان می کند یا بر ملا، اینکه سیاست این روزها، قطب نمایی ندارد. نه شمال، نه جنوب، نه شرق، نه غرب، نه خدا، نه شیطان. نه اینجا، نه آنجا.
اصول گرایان دل خورند.

هایکوی هفتم یا هشتم



با شخم زدن برنج زار
مردی
سایه اش را بر می گرداند

از هایکوهای ژاپنی
ترجمه نیشابور

هایکوی ششم



با وجود
شورش برنج کار
برنج می رسد


از هایکوهای ژاپنی
ترجمه نیشابور

هایکوی پنجم




برای ستایش مهتاب حتی
دختران جوان
به دنبال سایه اند

این هایکوها را همه زنان سروده اند
گاهی متعلق به قرن هفده و هجده و نوزده هستند.
چقدر آن ها پُرند از دارو درخت و گل و بلبل
و ما چقدر خالی هستیم از دارو درخت و گل و بلبل
با وجود گل و بلبل.
برای ما تنها وسیله اند، ابزارند.
برای آنها خودشان هستند و برای ما چیزی دیگر، همیشه چیزی دیگر.
گل و بلبل آن ها خاصند و گل و بلبل ما عام.

هایکوی چهارم



آسمان و زمین آرام
با این حال ، امروز
مورچه ها عجله دارند

از هایکوهای ژاپنی
ترجمه نیشابور

۳۱ مرداد ۱۳۸۹

به ح



چله تابستان
قیلوله‌
به مرگ می ماند
اندکی

از هایکویی ژاپنی
ترجمه نیشابور

هایکوی دوم



کرم شب‌تابی
فرار کرد،
ناگهان
شب مشوش شد.

هایکویی ژاپنی
ترجمه نیشابور

هایکوها بی نامند



رُزی
می افتد
روی صدای
سقوط خود

از هایکویی ژاپنی

ترجمه نیشابور

سرژ رضوانی



پنج شنبه شب تلویزیون آرته پیرو دیوانه ژان - لوک گدار را پخش کرد.
خود گدار هم دیوانه ایست مثل پیرو.
نمی خواهم نه از گدار بگویم و نه از فیلم.
می خواستم ژان پل بلمُندو و آنا کارینا جوان را با هم ببینیم.
کلام این ترانه از سرژ رضوانی ست.
او در ایران به دنیا آمده از پدری ایرانی و مادری روس. خیلی زود ایران را ترک کرده و در فرانسه ساکن شده.
او نقاش و نویسنده و ترانه سراست. مولف ترانه هایی بسیار مشهور در فیلم ژول و ژیم فرانسوا تروفو و ترانه ای دیگر باز درهمان فیلم گدار.
در ترانه فیلم ژول و ژیم به نام گردباد زندگی آنکه گیتار می نوازد سرژ رضوانی ست.

اولویت



این را دو سه روز پیش خواندم.

...میرحسین موسوی و بسیاری دیگر از فعالان و دلسوزان جنبش که در داخل و دوش به دوش مردم دشواری های مبارزه را لمس می کنند، همواره بر لزوم گسترش جنبش به تمامی اقشار جامعه و ایجاد پیوند با طبقات فرودستی چون کارگران و کشاورزان تاکید کرده و می کنند. اما در مقابل گروهی از مدعیان جنبش که غالبا خارج نشین هستند، از هزاران کیلومتر آنسوتر از خاک وطن تشخیص داده اند که روشن شدن پرونده دهه شصت و محاکمه غیرحضوری دست اندرکاران اعدام های 67، اساسی ترین اولویت جامعه ایرانی است و رهبران جنبش باید در هر سخنرانی و اعلام موضع خود اشاره ای هم به این موضوع داشته باشند...

اینجا و البته در پرده اسد زمینی
pardeh.blogspot.com

۳۰ مرداد ۱۳۸۹

روزنه‌ای به رنگ‌ها




دور بود از سبزه‌زار رنگ‌ها
زورق بستر فراز موج خواب.
پرتویی آیینه را لبریز کرد:
طرح من آلوده شد با آفتاب.

سپهری

۲۹ مرداد ۱۳۸۹

مهمان بازی



حالا شما هی ناله و شکایت کنید. همه اش میهمانی ست آن‌جا. همین دیروز پریروز عید نوروز بود و میهمانی. خودم آقای کروبی را دیدم که به میهمانانش شیرینی تعارف می کرد. بعدش یکی رفت زندان و یکی از زندان آمد. بعد ماه حج آمد و حاجی شدند- اگر کسی مانده است که حاجی نشده باشد و باز میهمان‌بازی و بعد رجب آمد و شعبان شد و به نیمه اش باز میهمانی. حالا هم که رمضان است و افطاری و خانه این و آن و میهمانی. اینجا همان یک چهارده ژوئیه بود، سال‌گرد انقلاب فرانسه و جشن ملی که امسال آقای سارکوزی و کارلا خانم تعطیلش کردند. به دلیل بحران.
حالا تصور کنید ایران سکولار بشود، تقویم قمری را رها کند، غیر از نوروزش به کسی خوش نمی گذرد دیگر.
یادم از محرم و صفر نبود و روزهایش.

۲۷ مرداد ۱۳۸۹

دخترک و خر




اینجا روستایی ست در دل آلپ. کوه‌های آلپ. کنار قلعه‌ای قدیمی. برای شب جشنی تدارک دیده می شد و نمایشی. نمایش اقتباسی از ژان ژیونو بود. درست اینجا دخترک داشت به خر می‌گفت: امشب حواست را جمع کن، مثل سه شنبه بیست و هفتم.
نمایش آن شب، سه شنبه بیست و هفت ژوئیه هم اجرا شده بود.

جهان پیر است و بی بنیاد



سین را سفر، بردن خویش است و برای من رفتن از خویش.
ف گفت: تو که نبودی آنقدر باران بارید که حوصله‌مان سر رفت.
زن همسایه گفت: نبودید دل لوله‌تان ترکید و همه آب‌های محله را گریست.
مرد زن همسایه گفت: بختتان بیدار بود که ما بودیم اگرنه آب‌ها به پایان می‌رسیدند.
لویی گفت: دستگاه دما سنج بر روی عدد پانزده بالای صفر متوقف ماند. گفتم: آلوها رسیده اند.
پیرهنم بوی آفتاب گرفته.
دلم دیدار درخت بادام می‌خواست. بادام نه، به کفایت از کالیفرنیا می‌آید. داشتم به سر وقت کامو می‌رفتم و می‌دانستم که در مسیر تربتش درخت بادام میسر است.
اتومبیل کهنه رانده می‌شد، عمر اتومبیل‌ها هم مثل عمر حیوانات با عمر آدمیان فرق می‌کند. مثل گربه سین که سه‌ماه بیش‌تر ندارد و سین می‌گوید نوجوان است. اتومبیل ما دوران کهولت را هم سپری کرده است. نوارهای کهن‌تر در اسباب موسیقی می‌چرخید. یک طرف آواز پیگمه‌ها، این کوچک آدمیان افریقا و یک طرف راوی شانکار. آواز پیگمه ها، آواز مردمانی خوشبخت است که از خوشی‌شان مطلعند، پیر قبیله مطلعشان کرده است.. آواز مردمی با هم است. مردمی که بی‌هم بودن را نمی‌دانند. راوی شانکار آواز یک تن است. سین که پشت نشسته است، دو انگشتش را به هم نزدیک کرده و بر دو زانویش گذاشته و می‌گوید: این موسیقی اطمینان است. مرد می‌گوید: جاودانگی.
می‌پرسم موسیقی ایرانی کدام است؟ شکایت است، گله داراست. جور و فراق است و عشق و جنون و مستی. یکی می‌گوید. غم دارد. یکی می‌گوید. می‌گویم شادی هم.
امسترونگ نوستالژی است و لذت جسمانی. موسیقی آذربایجان رنج و حظ است و فلوت مجار صنع است و فریب. وسعت و دشت. موسیقی هندی جاودانگی ست. نه شادی و نه غم. نه لذت و نه درد. دانستم که جاودانگی، نه غم است و نه شادی.
توقف‌گاه‌های میان راه‌ها را دوست‌دارم و ایستگاه های قطار را و چاشت‌گاه ها و قهوه‌خانه هایش را. زمانش، زمان دیگری ست. میان اینجا و آنجا.
توالت های عمومی و کاسه‌های ادرار مردان.
به فروشگاه هایی پا می‌گذاری که پا نمی‌گذاشتی، آبنبات هایی را می‌خری که نمی‌خریدی. خاصیت مسافر این است.
پاورتی می خواند. به پیانو تکیه داده است و رو به میکروفون می خواند. هیئت مردی عظیم و ثقیل، وزین که ضخیم‌ترین، بلندترین و نرم‌ترین صدا‌ها را از دهان و آن سینه سرخ فرار می‌دهد. جسمش را تکیه داده به پیانو تا نیافتد. این مرد نباید کاری بلد باشد. با این جسم بزرگ که کاری نمی‌شود کرد. می‌خواند. باید مسئله مرگ و زندگی باشد. همچون در زندان. باید تراژیک باشد.
چند روز می توانند از اعتصاب غذای خشک جان سالم به در برند؟
میزبان می گوید: می‌خواهند بمیرند!
ژان - ر می‌گوید: می‌خواهند زنده بمانند.
پاورتی تکیه داده بر پیانو، جمعیت، زن و مرد به دور او. زنی پشت سرش با او می خواند. سر به راست و چپ تکان می دهد. پشت سرش زنی دیگر، مثل زنان پمپئی بر دیوار با کاشی‌های خرد و تکه تکه.
پاشنه کفش پای چپ پاورتی همراه با ارتفاع صدایش از زمین جدا می شود. صدایی که سوخت می شود و به وقت سوختن خواننده را به آسمان می برد. مردان لباس فاخرشان را پوشیده اند و بانوان گوهرهای گرانشان را به خود آویخته اند. پشت او، جلوی او، جانب راست، جانب چپ به سرانجام این بازی مرگ و زندگی، باخت و برد نشسته اند. عرق از رخسارش می ریزد. گاهی خوش است، گاهی چیزی دیگر. گاهی بازیگوش است و گاهی چیز دیگر. گاهی جوان است، گاهی کهن درختی. بازی مرگ و زندگی ست. او می داند. من نمی دانم . از اول تا آخرش را. مردی که کارش خواندن است.
من نمی دانم چرا ایتالیا سرزمین اپراست. حدس می زنم چرا مافیا به دیدن و شنیدن اپرا می رود. از کشتن چند نفر، زن و بچه باز گشته و حالیا در تالار اپرا اشک می ریزد.
دستمال سپید بلندی در دست چپ پاورتی ست. گوشه‌اش ر ا به دور انگشت اشاره‌اش پیچانده، سین می‌گوید به سپیدیش نگاه نکن مامان، باید خیلی کثیف باشد.
بعد پشتش را به میکروفن می کند. روبه روی مردمِ پشت سرش، شکم سخاوت‌مندش را به پیانو فشار می دهد. دست‌هایش را بالای پیانو می گذارد. می خواهد با دستمال سپیدش گردو خاک پیانو را پاک کند. پشت به میکروفون رو به مردم پشت سرش می خواند. مردم پشت سرش بر می خیزند و دست می کوبند. هنوز بازی مرگ و زندگی تمام نشده است. او دوباره روبه میکروفون می خواند. بازی تمام نخواهد شد. بازی مرگ و زندگی تمام نخواهد شد. او پشت به زندگی رو به مرگ می خواند. او پشت به مرگ رو به زندگی می خواند. کافی ست آن جسم سنگین را تکان دهد، بچرخاند، اندکی به جانب راست، اندکی بیش‌تر به جانب چپ. پشت به این، رو به آن.
خانه نزدیک می‌شود ، پهنای خاک، وسعت افق، بوی گاو.
پیرهنم بوی آفتاب گرفته.

۱۰ مرداد ۱۳۸۹

ماسای‌ها



در فیلم out of africa روبرت رد فورد (دونی) به مریل استریپ (کارن) می‌گوید: ماسای شبیه هیچ کسی نیست، اهلی نمی شود. آن‌ها را در زندان بیاندازی می‌میرند. چرا که در حال حاضر زندگی‌می‌کنند. همین الان. از آینده خبر ندارند. نمی‌دانند که روزی آزاد خواهند شد. خود ر ا اسیر همیشگی می‌دانند. الان همیشه است. به سفیدان محل نمی‌گذارند و همین بر بادشان خواهد داد.

فکر می‌کنم که امید هم کار دست آدم می‌دهد. زندان را تحمل پذیر می‌کند. و چون زندان را تحمل پذیر می کند، اندیشه زندان را تحمل پذیر می‌کند و چون اندیشه زندان را تحمل پذیر می‌کند، زندان را تحمل پذیر می‌کند. مگر نه اینکه هر چیزی از امکان آن به وجود می‌آید؟ پس اگر چیزی هست امکانش در آدمی هست، بوده. کافی ست که امکان چیزی در آدمی نباشد.
شیطانی‌ و حیوانی‌ تا فرشته‌گون و خدا‌گونه، همه اوست. همه در اوست. همه امکان اوست. او.

به یاد زندان و زندانیان دیروز، امروز و فردا