۵ مرداد ۱۳۸۹

مونس عشاق



گر عشق نبودی و غم عشق نبودی
چندین سخن نغز که گفتی که شنودی
ور باد نبودی که سر زلف ربودی
رخساره معشوق بعاشق که نمودی


بدان که اول چیزی که حق سبحانه و تعالی بیافرید گوهری بود تابناک، او را عقل نام کرد که «اول ما خلق‌الله تعالی العقل» و این گوهر را سه صفت بخشید: یکی شناخت حق و یکی شناخت خود و یکی شناخت آن که نبود پس ببود.
از آن صفت که بشناخت حق تعالی داشت حسن پدید آمد که آنرا «نیکویی» خوانند، و از آن صفت که بشناخت خود تعلق داشت عشق پدید آمد که آنرا «مهر» خوانند، و از آن صفت که نبود پس ببود تعلق داشت حزن پدید آمد که آنرا «اندوه» خوانند. و این هر سه از یک چشمسار پدید آمده اند ، برادران یکدیگرند، حسن که برادر مهین است در خود نگریست، خود را عظیم خوب دید، بشاشتی در وی پیدا شد، تبسمی بکرد، چندین هزار ملک مقرب از آن تبسم پدید آمدند. عشق که برادر میانیست با حسن انسی داشت، نظر ازو بر نمی‌توانست گرفت، ملازم خدمتش می‌بود، چون تبسم حسن پدید آمد شوری در وی افتاد، مضطرب شد خواست که حرکتی کند، حزن که برادر کهین است در وی آویخت، از ین آویزش آسمان و زمین پیدا شد.

فصل اول
سهرودی

هیچ نظری موجود نیست: