۳۱ تیر ۱۳۸۹

کوندرا و داستایوفسکی



این تکه را دوسال پیش در اینجا منتشر کرده بودم

داشتم دوباره کتاب را می‌خواندم
در ترجمه دوسال پیش دستی بردم
بدم نیامد بیرونش بکشم، از پشت دو بار آمدن چلچله‌ها



از کتاب برادرم ابله
نوشته میشل دل کاستیو
که نویسنده خطاب به فئودور داستایوفسکی نگاشته است
ترجمه نیشابور

این واکنشی را که تو موجب می شوی، کوندرا، در تصویری فراموش نشدنی تراکم بخشیده است. می نویسد، در تو ، از آن تانکیست‌های- سوار بر تانک، روسی که در پراگ، با ریختن اشک‌های دلسوزی به روی شورش‌گران آتش می‌گشودند، متنفر است.
قاطع و خشن، تصویربه هدف می زند. اینگونه است که تو خود را می‌نمایانی، فدور، و ستایش‌کنان تو آن چنان که منم، باید اذعان کند که به این فرومایگی رضایت می‌دهد.
کوندرا به نژاد رمان‌نویسان معتبر تعلق دارد، غیر ممکن است این شوخی را که علم زیبایی را تعریف و خلاصه میکند، دور بیاندازیم. می ماند که بکوشیم تا بفهمیم این چک چه می خواهد بگوید، نه به عنوان نماینده این اروپای میانه که در آن، به درستی، بوته فرهنگ قاره‌مان را می‌بیند، بلکه، به سادگی ، تحت عنوان کُنندهِ رمان، چرا که چنین است که خویش را فروتنانه توصیف می‌کند.
متعجبم که با وجود توافق با ملاحضات کوندرا بر سر هنر رمان، آنجا که به تو مربوط می شود به نتایجی عکس می‌رسم.
«رمانی که بخشی ناشناخته از هستی را کشف نکند، غیر اخلاقی‌ست. شناخت تنها اخلاق رمان است.»
با وجود چنین برداشت قوی از هنر رمان، چگونه است که مؤلف ما تو را به تاریکی برون می‌راند؟ تصویری که کوندرااز آن برای تقبیح تو استفاده می‌کند ( از اینجا لبخندت را چاکر و غره می ‌بینم)، این تصویر از آن توست. بخشی از این قاره آدمی‌ست که تو کشف کردی، استخراج کردی، شرح دادی. برای بیان تحقیرش، مرد چک به زبان تو متوصل می‌شود.آن تانکیست جوان روس را که با فشار برماشه، های های می گرید، تویی که افشا کرده‌ای.کوندرا حق دارد بر این تاکید کند، سهم تو در تحول کیفی رمان و نه کمی آن، دقیقا بر این نکته مبتنی‌ست: شرح این بیماری آدمی که سوقش می‌دهد به کشتن آنچه دوست دارد، خبانت به آنچه باور دارد، به انتخاب ویرانه و زوال تا آزادگیِ حقیقتا جنون‌آمیز را ثابت کند.


کوندرا در تو احساساتی، رقت انگیز، مذهبی را محکوم می کند؛ و شعر را.
نفرت پاشیده شده به وسیله کمونیسم شوروی، در آنجا که سلطه داشت، عدم تساهلی را موجب شد، با همان شدت، که زیبایی شناسی را آلوده می‌کند، همان گونه که ماتریالیسم تاریخی هنر را کوچک می‌گرداند. همه چیز بدانگونه پیش می‌رود که پنداری، خلاص از کمونیسم، اثر زخم باقی می‌ماند. هنگامی که این جراحت، رقابتی تاریخی چند صد ساله را بیدار می‌کند، نفرت به اخلاق گرایی روی می‌کند.
وانگهی، فدور، این تعصب، اول از همه در کتاب‌های تو یافت می‌شود، آکنده از غریبه‌ستیزی تکان‌دهنده. اگر این تعفن ناسیونالیسم وپان اسلاویسم رارد می‌کنم که اثر تو را بدبو می کند، چرا به اخلاق‌گرایی کوندرا سر تعظیم فرود آورم؟


تو فدور، همه آنچه کوندرا نمی تواند بالا نیاورد، هستی. تو را از اروپایی که خودانکار می‌کنی می رماند. تو را به آن دردپرستی مسیحی که تو از آن لذت می‌بری، رجعت می دهد. تو را به آن استعداد مذهبی غیر قابل تحمل رها می‌کند که تحت عنوان آشتی عالم‌گیر، از قربانی می‌خواهد در آغوش جلادش بگرید.

هیچ نظری موجود نیست: