۱۱ تیر ۱۳۸۹

نوشتن



کلاغ‌ها،
به روی خودشان هم نمی‌آورند. در چند قدمی اتومبیل ناگهان، حرکتی به خود می دهند، عقب می‌روند، اوج می‌گیرند و اتومبیل نرسیده پر می‌کشند، طعمه به منقار برده.

بر شاخه بودم، درخت گیلاس. همراهان باور نمی‌کنند که گیلاس‌های نوک خورده گنجشکان و مرغانِ دیگر نیک‌مزه‌تر است. بار درخت خشک می‌شود و شیرین‌تر.

کف زمین،
آتش‌ها هنوز ننشانده،
نشسته‌ام ساعتی، رو به آسمان. فکر می‌کنم که چیزی برای گفتن ندارم. جز وزوز مگ‌سان. که حال مرا خوب می کند. سپهری می‌گفت به احمد رضا احمدی که مادرش می‌گفته: غار غار برای دردکمر خوب است و نیویورک بی کلاغ است. کلاغ‌ها که از خانه ما می‌روند مگس‌ها می‌آیند. باید به شین شیراز بگویم که دوباره قورباغه‌ای در چاه آب پیدا شده‌است. سبز. منتهی آب چاه دارد ته می‌کشد. نمی‌دانم چه باید کرد. از چاه آب درش بیاریم و در تنگی بیاندازیمش؟ یا چاه را آب دهیم؟ فکر می‌کنم همیشه آن سوی چیزها به سر می‌بریم. آن سوی آب. خشکی.
زمین خانه نشست کرده است. می گویند خشک‌سالی ست. آب نه، خشکی ست که نشت کرده است.
هوا گرم است. می‌گویند در صورتی می توان از canicule سخن گفت که به مدت سه روز شب‌ها از بیست و یک درجه و روزها از سی یک درجه کمتر نشود. می گویند در غیر این صورت حق استفاده از این واژه را ندارید. لغت نامه ها برای این واژه معادلی ندارند. یکی‌شان نوشته چله تابستان. اما اگر اجازه استفاده از این واژه را بدهند، آنوقت باید در بیمارستان‌ها وخانه های سال‌مندان قوانینی را رعایت کنند که همچون تابستان ۲۰۰۳ پانزده‌هزارنفر از گرما نمیرند. پانزده‌هزار نفر از گرما نمردند، از تنهایی مردند. اما دولت مسئول از تنهایی مردن مردم نیست. درجه‌ای هم میزان آن را نشان نمی‌دهد.
امروز صبح پشت یک فنجان قهوه و مربای توت وحشی (آقای نجفی گفته اند بگویید خودرو، نگویید وحشی. «چون سه فرسنگ برفتیم، دیهی از مضافات طارم بود، برزالخیر می‌گفتند، گرمسیر بود و درختان بسیار از انار و انجیر بود و بیشتر خورروی بود» سفرنامه ناصرخسرو )، دانیل گفت که تنهایی آن است که روی گشاده به غیر دارد. یعنی کسی که درش را می بندد، تنها نیست.
دانیل با یک چمدان کتاب آمده بود. هی کتاب‌هایمان را به هم نشان دادیم. در رخصتی که بود او از کتاب‌های ما خواند و من از کتاب‌های او. اما هیچ کدام کتاب‌ها را تمام نکردیم. دیروز سر میز نهار غذاهای سرد، از استعمار گفتیم. من اصلا از این واژه خوشم نمی‌آید. بعضی کلمات، یک دنیا را در یک بقچه می‌پیچند و خیال‌شان را راحت می‌کنند. و خیال مرا ناراحت. نه، استعمار پراز ابهام است و هرگز از یک یک آدم هایی نمی‌گوید که از جایی به جای دوری می روند به سوی غیر، و همانجا می‌مانند و برای همیشه گرفتار. استعمار از آن راه دور و از آن شوق دیدار نمی گوید. استعمار از عشق نمی‌گوید از نفرت می‌گوید. من با آدم‌ها کار دارم، با تک تک‌شان. گور پدر ایدئولوژی. گور پدر بقچه.

کوچکترین برادرم هفت سال را در زندان به سر برد و با انقلاب آزاد شد. و به اینجا آمد.
پیدایش که کردم ، بعد از دوازده سال، سین هنوز سه ساله نشده بود. همان روز اول گفت که ترجیح می‌داده در زندان بماند. آزادی دهشتناک‌است.
می‌گویند نوزادان را که به این دنیا می‌آیند در تخت هایی تنگ بخوابانید تا حدود را هنوز تجربه کنند. تا گم نشوند.
من گاهی گم می‌شوم.

هیچ نظری موجود نیست: