۸ مرداد ۱۳۸۹

از فلاکت نمادین



برنارد استیگلر فیلسوف است. یک بار دیگر هم مطلبی از او ترجمه کرده بودم که بی ارتباط با این متن نیست.این متن سخنرانی، از مجموعه بحث‌هایی ست تحت عنوان جایگاه هنرمند در جامعه. استیگلر در زندان به فیلسوف تبدیل شد. در زندانی که البته مجال فیلسوف شدن را می‌داد. یعنی زندان در گذشته. خود او بر این است که امروز دیگر در زندان نه جا هست و نه امکان مطالعه و سکوت لازم. من این مقاله را دوست داشتم. همچون که خود او را. و آن «شدنش» را. می‌دانم که او به خاطر کار و مطالعاتش ساعت های بسیاری پشت کامپیوتر سر می‌کند. ابزار کار اوست. او در متن جامعه است و مشغولیاتش، یعنی نگرانی‌هایش هم مثل ابزار کارش امروزیست.
۲۱ آوریل ۲۰۰۲ روزی ست که ژان- مری لوپن نامزد حزب راست افراطی و پوپولیست فرانسه به دوره دوم راه یافت. مسلما برای جامعه فرانسه تکانی عظیم بود و چنان شد که آقای شیراک با رأیی بالای هشتاد در صد دوباره رئیس جمهور شد و البته رأی دهندگانش را از یاد برد. یعنی یادش رفت که برای اولین بار کسانی از هواداران و تمایل‌داران به چپ و حتی چپ افراطی به او رأی دادند. اما در هر حال مردمی که زیر بار گناه نرفتِن در دور اول به سوی صندوق‌های رأی، پشیمان و خجالت‌زده بود، این‌بار یعنی در دور دوم از خجالتش در آمد. بعضی خیال می‌کردند که در انتخابات سال ۸۴ ایران هم این خواهد شد که نشد. اما تحلیل و دریافت آنچه که نامزد پوپولیست را به دور دوم رسانده بود سر جایش باقی ماند. چرا پیش می‌آید در طی تاریخ که مردمی فلاکت زده اینجا و آنجا نامزد‌های پوپولیست که دروغ می‌گویند و فریب می‌دهند را باور می‌کنند. اگر به تاریخ اینجا و آنجا نظر کنیم، با تمام تفاوت و فرهنگی و اقتصادی و اجتماعی، یک چیز همواره یکی ست و مشترک. آن‌ها که باور می‌کنند و فریب می‌خورند. تحقیر شده‌اند، توهین شده‌اند و به حساب نیامده‌اند. وارد بازی نیستند. از آن خارجند. و از بازی بیزارند چون از آن بیرونند. من این متن را دوست دارم و سعی در بازگرداندنش به فارسی نمودم تا نشان دهم که در غرب هم تنها عده‌ای در بازی شریکند. و باقی از آن اخراج. که در غرب هم چه در اروپای پیر و کهنه و چه در امریکای تازه و جوان عده‌ای محدود بر سر دنیا با مهره‌هایشان که به دست دارند بازی می‌کنند و تصمیم می‌گیرند. و هر چقدر که تعداد بازی کنان کم و تعداد بازی نکنان بیشتر است، پوپولیسم قوی تر است. کافی‌ست به پر بیننده‌ترین ایستگاه‌ها و برنامه‌ها و فیلم‌های تلویزیونی نظری بیاندازیم. سالن‌های تاتر و نمایش‌های زنده را زیر نظر بگیریم. یا بدانیم که چقدر از مردم در فستیوال فیلم کن شرکت می کنند و از آن بهره می‌برند. اصلا چقدر از مردم توانایی مالی پرداخت هزینه یک ساعت تاتر و یا یک نمایش زنده را دارند. اگر سالن‌های تاتر ورشکسته نمی‌شوند به معنای مردمی بودن آن نیست. تا به حال کمک دولت بوده است. از این به بعد را باید دید. هنر از «توده» جدا می‌شود. صحبت من بر سر توده‌ای بودن هنر نیست. صحبت من بر سر این است که هنر در قلب توده نیست. مولوی و حافظ تا زمانی زنده هستند که هنوز در دل و زبان مردم، همه مردم، به حیات خود ادامه دهند. تولستوی و داستایوفسکی را همه مردم روس
می‌شناختند. امروز هر چقدر به تعداد با سوادان اضافه می‌شود از تعداد کتاب‌خوانان کم می‌شود. باید از خود پرسید که پس سواد قرار است به چه دردی بخورد؟ وقتی درس خواندن و دانشگاه رفتن و تحصیل هم به دردی نمی‌خورد. در فرانسه مردم یعنی جوانان با مدرک دیپلم به علاوه هشت چنان که معمول است اینجا می گویند، کار پیدا نمی‌کنند. پس سواد به چه دردی می‌خورد؟ مگر نه اینکه قبلا مردمی بدون سواد بیشتر می‌فهمیدند. دنیای خویش را؟ و امروز بیشتر غریب‌ می‌شوند در دنیایشان، حتی در وطن خویش، با اینکه به قول مقاله و برنارد استیگلر تمایزشان همان غرابتشان را از دست می‌دهند. خویش را از دست می‌دهند. غریبی شاید یعنی این. از دست دادن خود. اینجا یا آنجا.

گتو را من نمی‌دانم در زبان فارسی چه می‌گویند. اما به معنی محله هایی ست که جماعتی خاص مثلا عرب‌ها یا افریقایی ها یا بدبخت‌ها در آن به سر می‌برند. مثلا در ورشو قبل از جنگ یهودیان در گتو زندگی می‌کردند. یعنی محله‌هایی بسته به دور خود.
و این هم متن سخنرانی


امر سیاسی، امر زیبایی‌شناسانه است، متقابلا، مسئله زیبایی‌شناسانه، مسئله سیاسی است. من عبارت «زیبایی‌شناسی» را در معنی وسیع آن به کار می‌برم. در اصل، «استِسیس» یعنی احساس، مسئله زیبایی‌شناسانه، مسئله حس کردن است و حساسیت به طور کلی. من از اینکه باید دوباره در راه مسئله زیبایی‌شناسی خرج کرد و در رابطه‌اش با مسئله سیاسی از جامعه هنری دعوت کرد تا برداشتی سیاسی از نقش خود را باز از سرگیرد، استقبال می‌کنم. وقتی جامعه هنری تفکر سیاسی را رها می‌کند فاجعه است.

مسلما نمی‌خواهم بگویم که هنرمند باید متعهد شود. می‌خواهم بگویم که کار او در اصل مسئله حساسیت دیگری را به عهده دارد. و مسئله سیاسی اصولا مسئله رابطه با دیگری‌ست در حس‌کردنی باهم، یک هم‌دلی.
معضل سیاسی، یعنی با‌هم‌بودن را بلد بودن، با هم زندگی کردن را، یکدیگر را همچون مجموعه‌ای تحمل کردن از خلال تمایزات‌مان (بسی بیشتر از «تفاوت‌هامان») و از فرای نزاع منافع‌مان.

سیاست یعنی هنر ضمانت وحدت یک سیته (شهر) در تمایلش به داشتِن آینده‌ای مشترک، تفاوت‌گذاری‌‌اش، تمایزش هم‌چنان که یکی‌شدن. اما یک چنین تمایلی به یک ته‌مایه‌ای از زیباشناسی مشترک نیاز دارد. بودن - با هم، بودن ـ باهمِی حساس است.
جماعتی سیاسی، جماعت یک «حس‌کردن» است. اگر قادر نباشیم که با هم چیزها را دوست بداریم (مناظر، شهرها، اشیاء، آثار، زبان، و غیره...) نمی‌توانیم یکدیگر را دوست بداریم. این است معنی «فیلیا» نزد ارسطو. و دوست داشتن، یعنی دوست‌داشتن با همِ- با هم دوست‌داشتن چیزهایی غیر از خود.

با این حال، زیبایی‌شناسی آدمی تاریخی دارد و بنابرین یک دگرگونی پیاپی حساس است. مانه نقاش با بریدن از سنت بر حس‌کردنی انگشت می‌گذارد که همه در آن سهیم نمی‌شوند - و کش‌مکش زیبایی‌شناسانه‌ای که از قرن نوزدهم افزایش پیدا می‌کند، از آنجا می‌آید. اما این کش‌مکش روند ساختار همدلی‌ای‌ست که زیبایی‌شناسی آدمی را مشخص می‌کند، خلاقیتی که جهانی را که در حال ساختن حساسیتی مشترک است دگرگون می‌کند. و پرسش‌های ما را از زیبایی‌شناسی مشترک آینده طرح می‌ریزد. این آنچه می‌توان تجربه زیباشناسانه نامید است، همچنان که تجربه‌هایی هنری، همچون  تجربه‌های علمی.

اما من گمان می‌کنم در روزگار ما بلندپروازی زیباشناسانه در این زمینه به طور وسیعی سقوط کرده، چرا که سهم اعظمی از جمعیت مردم، امروز از این تجربه زیباشناسانه محروم است، و دربست تسلیم شرایط زیباشناسانه مارکتینگ ، که به هژمونی قسمت بزرگی از مردم دنیا تبدیل شده، در حالی که قسمت دیگر، آن قسمت که هنوز تجربه می‌کند، فاتحه از دست رفتن آنانی را که در این شرایط فرو رفته‌اند خوانده است.

فردای ۲۱ آوریل ۲۰۰۲ بود که من این مسئله را به وضوح دیدم.
آن روز در روشنی زلال موحشی بر من ظاهر شد، مردمانی که به ژان- مری لوپن رأی دادند، مردمانی هستند که من با آن‌ها حس نمی‌کنم، گویی که ما تجربه مشترک زیبایی‌شناسی نداریم. به نظرم رسید که این مردان، زنان، جوانان آنچه می‌گذرد را حس نمی‌کنند، و حس نمی‌کنند که به این جامعه تعلق دارند. آنان درمنطقه‌ای ( تجارتی و صنعتی، یا روستایی، و غیره...) حبس هستند که دیگر دنیا نیست، چرا که از لحاظ زیبایی‌شناسی از آن جدا شده است.

۲۱ آوریل یک فاجعه سیاسی- زیباشناسانه بود. این کسانی که دروضعیت فلاکت بزرگ نمادین، به «شدنِ» جامعه مدرن نفرت می‌ورزند و قبل از آن به زیبایی‌شناسی‌اش- وقتی صنعتی نیست. چرا که شرایط زیبایی‌شناسانه‌ای که شرط حبس در مناطق است، جانشین تجربه زیباشناسانه‌ای می‌شود تا آن را ناممکن کند.

باید در نظر گرفت که گتوهایی که این مناطق را تشکیل می‌دهند از هنر معاصر، موسیقی معاصر، ادبیات معاصر، فلسفه معاصر و علم معاصر، رنج می‌برند.
این فلاکت تنها طبقه اجتماعی فقیر را در بر نمی‌گیرد: شبکه تلویزیونی، مخصوصا، چون جذام در چنین مناطقی پیش می‌رود و به واژه نیچه مفهوم می‌بخشد: بر برهوت اضافه می‌شود. با این همه ، همه یکسان در معرض بیماری نیستند: قسمت اعظم مردم در فضاهای شهری که از هر شهریت‌ای خالی‌ست زندگی می‌کنند، در حالی که سهم کوچکی از اقلیت می‌تواند از زندگی لایق این نام بهره ببرد.

نباید گمان برد که این بینوایان جدید بربرهای کریهی هستند. آن‌ها قلب جامعه مصرفی هستند. آن‌ها «تمدن» هستند. تمدنی که قلب‌ آن به گتو مبدل گشته است. اما این گتو با آن شدن، تحقیرو توهین شده. ما مردمان معروف به با فرهنگ، دانشمند، هنرمند، فیلسوف، روشن‌بین و مطلع، باید متوجه شویم که اکثریت جامعه در این فلاکت نمادین که از تحقیر و توهین ساخته شده زندگی می‌کند. این چنین است خسارتی که جنگ زیبایی‌شناسی، به سلطنت هژمونیک بازار تبدیل شده، تولید می‌کند. اکثریت اعظم جامعه در مناطقی از لحاظ زیبایی‌شناسی مصیبت‌زده زندگی می‌کنند جایی که نمی‌توان زندگی کرد و دوست داشت چرا که از نظر زیبایی‌شناسی رها شده.

من این دنیا را خوب می‌شناسم. خود از آن‌جا می‌آیم. و می‌دانم که حامل نیرویی غیرقابل‌باور است. اما اگر به حال خودش رها شود، نیروهایش مخرب خواهند شد.
در قرن بیستم، زیبایی‌شناسی تازه‌ای جای گرفت، با به کار انداختن ابعاد عاطفی و زیبایی‌شناسانه فرد تا از وی مصرف‌کننده بسازد. به کارانداختن‌های دیگری هم بود: بعضی هدفشان ساختن فرد با ایمان بود، بعضی عاشق قدرت، و باز بعضی آزاد - متفکری که در تلاقی حساس دنیا و شدن‌اش، بیکرانگی را که در جسم‌اش طنین می‌اندازد، استخراج می‌کند.

منظور محکوم کردن سرنوشت صنعتی و فن‌آوری بشری نیست، ابدا، بر عکس منظور دوباره ابداع این سرنوشت است، وبرای این، به‌دست‌آوردن فهمی از وضعیتی‌ست که به سوی شرایط زیبایی‌شناسانه‌ای رهنمود می‌گرداند که اگر چاره‌ای برای آن جستجو نشود، به ویرانی خودِ مصرف و بیزاری همگانی منجر خواهد شد. دو زیبایی‌شناسی را حداقل می‌توان تشخیص داد، یکی از آن روان- روان‌شناسان، که اعضای احساسی را مطالعه می‌کند و دیگری زیبایی‌شناسی تاریخ هنر است که اشکال آرته‌فاکتوئل را، نماد‌ها و آثار را. در حالی که زیبایی‌شناسی روان - روان‌شناسانه به نظر ثابت می‌آید، زیبایی‌شناسی آرته‌فاکت در طی زمان بی‌وقفه متحول شده‌است. ثبات اعضای حسی اشاره‌ای ست به این‌که آن‌ها تسلیم روند بی‌وقفه به ازکارافتادگی و باز به‌ کارافتادن تحول آرته فاکت‌ها هستند.
تاریخ زیبایی شناسی بشریت مبتنی‌ست بر جانشینی پیاپی سه تشکیلات بزرگی که قدرت زیبایی شناسانه آدمی را شکل می‌دهند: جسم او همراه با تشکیلات روانی‌اش، اعضای مصنوعی او ( فن، اشیاء، ابزار، اسباب، آثار هنری)، و تشکیلات اجتماعی او که محصول اتصال و سوار کردن آرته فاکت و جسم اوست.

می‌بایست به یک علم اعضا اندیشید که تاریخ ترکیب‌شدن این سه بعد زیبایی‌شناسی بشری را مطالعه کند و التهاب و ابداع و ظرفیتی را که از آن بیرون می‌ریزد.

تنها یک چنین رابطه ژنتیکی مجال می‌دهد تا تحول زیبایی‌شناسی‌ای را که به فلاکت نمادین معاصر منجر شده است، فهمید - جایی که باید امیدوار بود و تاکید کرد نیرویی تازه‌ای باید پنهان شده باشد، همانطور که در گشایش عظیم ممکنی، که علم و فن‌آوری در خود جای دارد و درخودِ تأثر رنج .

در قرن بیستم بر تأثرات  سال‌های ۱۹۴۰ چه گذشت؟ برای جذب کردن تولیدات اضافی‌ای که کسی به آن‌ها احتیاج نداشت، صنعت امریکایی فن مارکتینگی را به اجرا گذاشت ( تصور شده به وسیله آدوارد برنه، خواهر زاده فروید) که از
گستردن خود برای  فتح بازار، طی قرن بیستم باز نایستاد،  صنعت زیبایی‌شناسی‌ای را توسعه داد که به طور ویژه‌ای رسانه بصری را مورد استفاده قرار داد، که با به کارانداختن ابعاد زیبایی‌شناسانه فرد، کردار و رفتار مصرف‌کننده را دنبال می‌کند.
و از آن فلاکتی نمادین به وجود می‌آید که به همان‌گونه فلاکت لیبیدینال ( مربوط به میل و رغبت جنسی یا حسی یا انرژی حیاتی و پویایی) و عاطفی هم هست، و به از دست دادن آنچه من نارسیسیسم اصلی یا آغازین می‌نامم می‌انجامد: افراد از توانایی و ظرفیت رابطه زیباشناسانه متمایز واز ارتباط با اشیاء متمایز ناتوان می‌شوند.

لوک در قرن هفدهم با تمایز اشیاء که «من» با آن در ارتباطم ، به منحصر به فرد بودن من پی برد. من رابطه با اشیاء هستم وقتی که متمایز هستند. در حالی که ارتباط با اشیاء صنعتی، که استاندارد شده و دسته‌بندی شده‌اند و برای مارکتینگ بخش بازاری است که متمایز را به ویژه تبدیل می‌کند.

گذشته‌ی من کمتر و کمتر متفاوت از گذشته‌ی دیگران می‌شود چرا که گذشته‌ی من از تصاویر و صداهایی که رسانه در شعور من می‌ریزد شکل می‌گیرد و همینطور از اشیاء و ارتباط با اشیاء که این تصاویر مرا وادار به مصرف‌شان می‌کنند، تمایز خود را از دست می‌دهند، یعنی که من خود را همچون غرابت و تمایز از دست می‌دهم.

از آن زمانی که من دیگر تمایزی ندارم، دیگر خود را دوست نمی‌دارم: نمی‌توان خود را دوست داشت مگر از خلال دانشی قلبی که از تمایز و غرابت خود داریم. اگر غرابت ما خراب شود، عشق به خویش هم خراب شده است.
اما هنر تجربه و پشت و پناه این تمایز حساس است، همچون دعوتی به فعالیت نمادین، به تولید، و دیدار با رد و اثری در زمانِ جمعی.

عشق به خود که تمایز فرد را میسر می‌سازد، و در روان‌کاوی نارسیسیم خوانده می‌شود، شرط عشق به دیگری‌ست. اگر خویش را دوست نداشته باشم، غیر ر ا نمی‌توانم دوست داشته باشم. از این روست که قاتل نانتر، ریجارد دورن، مثالی است از این پرسش که به کجا داریم می‌رویم: یک نشان از فلاکت نمادین ، جلودار به انجام رسیدن عملی دیگر که ۲۱ آوریل ۲۰۰۲ به اجرا در آمد.
از این روست که مسئله زیبایی‌شناسی و سیاست، هر دو یکی ست.

قاتل نانتر، مرد جوانی بود فلاکت زده، ساکن نانتر که از محله‌های حاشیه‌ای پاریس است، یک روز با اسلحه به سراغ شورای شهر نانتر رفت و عده‌ای از نمایندگان را کشت و عده‌ای را زخمی کرد و بعد که دستگیر شد و در کمیساریا به هنگام بازجویی از غفلت پلیس استفاده کرده و خود را کشت.

۶ مرداد ۱۳۸۹

زندگی


من در آشپزخانه به گربه غذا می‌دهم. سین است که او را با اسم خاصش صدا می‌زند. برای من گربه است.
سین در آن سو با مادربزرگش کتاب می‌خواند و مرد به کاری مردانه‌ مشغول است.
آیا زندگی این است؟

شوخی



رئيس ستاد كل نيروهاي مسلح در ديدار با اعضاي شوراي مركزي و مديران سازمان بسيج جامعه پزشكي كشور، در خصوص استراتژي بسيج گفت: استراتژي بسيج عبارت است از تربيت، آموزش و تزكيه گروه‌هاي متقي پيشتاز در هر قشر جامعه، بسيج مي‌تواند زمينه ظهور را با آماده سازي مردم مهيا كند.
به گزارش ايلنا، سردار سرلشكر سيدحسن فيروز آبادي، افزود: استراتژي بسيچ بايد زمينه پذيرش حكومت جهاني مهدي(عج) را فراهم كند و اين زمينه‌سازي هم، كار سخت و غيرممكني نيست. اگر حاكميت ظالم باشد و مردم هم آماده نباشند، دعا كردن ما تاثير ندارد. وي تصريح كرد: راهبرد و استراتژي كلان بسيج و مباني جمهوري اسلامي آنقدر دقيق و مستحكم است كه كسي قادر به وارد كردن خدشه به آن مباني نيست. ما نگران طواغيت و استعمار نيستيم نگران بشر هستيم كه خداي متعال براي او انبيا را فرستاده است، اهداف بسيج همان اهداف انبياست، پيامبر در روزهاي ابتداي بعثت كار اصلي‌اش تربيت بسيجياني مثل ياسر و سميه و بلال حبشي بود.
فيروزآبادي افزود: براي شكستن پروژه‌هاي استعماري نمي‌توان داخل پروژه‌هاي آنان بازي كرد. تحول در علوم به اين معناست كه ما، روزگاري پرچمدار علم بوديم، امروز كه افراد برجسته‌تري داريم بايد پيشتاز باشيم.


همینطوری نمی‌گذارند کارمان را بکنیم و سرمان به کار خویش و شهرمان، اینجا مشغول باشد. هی حواسمان را پرت می‌کنند. یکی و دو تا و سه تا هم نیست. این روزها از درو دیوار می ریزد. گویی عمدی در کار است. می‌خواهی توقف نکنی، می‌گذری. یکی دیگر درشت تر جلو چشمت ظاهر می‌شود. مثل اینکه می‌خواهند مردم را از، بعضی از مردم را از خواندن و مطلع شدن بیزار کنند. این‌ها تنها یکی از حرف‌ها و صحبت‌ها و سخن‌راندن‌های این روزهاست. پر است، پر است. حالا دیگر مثل روز روشن است که با یک فرقه به همان معنای امروزین «سکت» روبرو هستیم. فاصله‌ها که برداشته شود، سوختن می‌ماند. آتش التهاب. ممکن است هم که آن اتش خیلی دور نباشد. امان از وقتی که عده‌ای اسب خیالشان کوتاه رو باشد. آنوقت در بهشتشان که خیال کرده بودند، با خیالات خام و کال و تنگشان، می‌نشینند با پول نفت. بهشت همان است که آنان به اندازه بضاعتشان تصور کرده بودند و اینبار غلط نمی‌کنند که هبوط کنند. بیشتر از محمد خواهند جنگید به اندازه علی نرم نخواهند بود، چون او خانه نخواهند نشست و خیابان پر می‌شود از بلال و یاسر و سمیه. اینبار بغداد را فتح خواهند کرد. و انتظار به پایان خواهد رسید. و خیلی چیزهای دیگر . خیال همه را راحت خواهند کرد. شوخی شوخی.

۵ مرداد ۱۳۸۹

به انتظار



منظورم این است که آدم در انتظار کسی یا چیزی، از این کارها می‌کند، سرش را گرم می‌کند. و تمام زندگی همین است. وصل ممکن نیست. انتظار نباید تمام شود. شما هم حرف‌های مرا خیلی جدی نگیرید. انتظار را هم .

مونس عشاق



گر عشق نبودی و غم عشق نبودی
چندین سخن نغز که گفتی که شنودی
ور باد نبودی که سر زلف ربودی
رخساره معشوق بعاشق که نمودی


بدان که اول چیزی که حق سبحانه و تعالی بیافرید گوهری بود تابناک، او را عقل نام کرد که «اول ما خلق‌الله تعالی العقل» و این گوهر را سه صفت بخشید: یکی شناخت حق و یکی شناخت خود و یکی شناخت آن که نبود پس ببود.
از آن صفت که بشناخت حق تعالی داشت حسن پدید آمد که آنرا «نیکویی» خوانند، و از آن صفت که بشناخت خود تعلق داشت عشق پدید آمد که آنرا «مهر» خوانند، و از آن صفت که نبود پس ببود تعلق داشت حزن پدید آمد که آنرا «اندوه» خوانند. و این هر سه از یک چشمسار پدید آمده اند ، برادران یکدیگرند، حسن که برادر مهین است در خود نگریست، خود را عظیم خوب دید، بشاشتی در وی پیدا شد، تبسمی بکرد، چندین هزار ملک مقرب از آن تبسم پدید آمدند. عشق که برادر میانیست با حسن انسی داشت، نظر ازو بر نمی‌توانست گرفت، ملازم خدمتش می‌بود، چون تبسم حسن پدید آمد شوری در وی افتاد، مضطرب شد خواست که حرکتی کند، حزن که برادر کهین است در وی آویخت، از ین آویزش آسمان و زمین پیدا شد.

فصل اول
سهرودی

۴ مرداد ۱۳۸۹

یکی از عنوان‌های روزنامه کیهان، چهار مرداد ۱۳۸۹


نازی ها به ۵۰ نفر از آشوبگران افتخار بیگاری دادند.


وزارت كشور آلمان به 50 نفر از آشوبگران فراري پناهندگي مي دهد. بنابر اعلام سخنگوي وزارت كشور آلمان 12 نفر از اين افراد به آلمان منتقل شده اند و بقيه در تركيه منتظر دريافت پناهندگي هستند.
به گزارش رويترز، مقام آلماني ياد شده اعطاي پناهندگي به اين آشوبگران فراري را نشانه همبستگي با مخالفان دخيل در حوادث خياباني سال گذشته عنوان كرد.

۳ مرداد ۱۳۸۹

شقایق تنها


این عکسی بود که من از فنا نجات دادم. البته عکسیتش به فنا رفت.

خلاصی



هر داستانی بد تمام می‌شود.
به خویش آغازی می‌دهیم، چگونه از اضطراب پایان بگریزیم؟
تنها اندیشه شاعرانه از درد زمان خلاصی دارد.
حضور را برمی‌انگیزد.
بدون پدر و مادر داستانی نیست.
تنها ملاقات دیگری، معمایی و افسون کننده.

از کتاب نام های خاص خدایان
اثر مارک لو بوت
ترجمه نیشابور

در زبان فرانسه داستان و تاریخ هر دو یک کلمه است. تشخیص آن به عهده قاری ست. گاهی هم تشخیصی روا نیست. هر دو یکی ست.
تاریخ همان قصه است و قصه، تاریخ.

۲ مرداد ۱۳۸۹

تکبر



شعر متکبر است. نمی‌خواهد از آنچه دانش می آموزد چیزی بداند. نمی‌خواهد که دانش و استفاده‌اش از زبان، خدمت اجباری زبان باشد.
خود، چیزی ندانسته، چیزی نمی‌آموزد. شعر از زبان استفاده نمی‌کند. زبان است در درخشش.

از کتاب نام ‌های خاص خدایان
اثر مارک لو بوت
ترجمه نیشابور

۳۱ تیر ۱۳۸۹

دستور الهی، حقوق بشر، ملاعام



: «زماني كه دستي به سرقت عادت كرد و موجب آزار مردم شد، بر اساس دستور الهي بايد نسبت به قطع آن اقدام كرد.»

: «البته اين حكم به دليل بهره‌برداري دشمن با هدف معرفي اسلام به عنوان دين خشن و ناقض حقوق بشر، در ملأ عام اجرا نمي‌شود.»

نبودآباد



نبودآباد
اینک این است زجرآباد
نه صدای پای فردایی
نه بادِ روشن زایی،
نازنینان!
بر نبودآباد
کدام صدا را گذر خواهد افتاد.


شعری از آدونیس

ترجمه کاظم برگ نیسی

ترانه های مهیار دمشقی

نشر کارنامه

کوندرا و داستایوفسکی



این تکه را دوسال پیش در اینجا منتشر کرده بودم

داشتم دوباره کتاب را می‌خواندم
در ترجمه دوسال پیش دستی بردم
بدم نیامد بیرونش بکشم، از پشت دو بار آمدن چلچله‌ها



از کتاب برادرم ابله
نوشته میشل دل کاستیو
که نویسنده خطاب به فئودور داستایوفسکی نگاشته است
ترجمه نیشابور

این واکنشی را که تو موجب می شوی، کوندرا، در تصویری فراموش نشدنی تراکم بخشیده است. می نویسد، در تو ، از آن تانکیست‌های- سوار بر تانک، روسی که در پراگ، با ریختن اشک‌های دلسوزی به روی شورش‌گران آتش می‌گشودند، متنفر است.
قاطع و خشن، تصویربه هدف می زند. اینگونه است که تو خود را می‌نمایانی، فدور، و ستایش‌کنان تو آن چنان که منم، باید اذعان کند که به این فرومایگی رضایت می‌دهد.
کوندرا به نژاد رمان‌نویسان معتبر تعلق دارد، غیر ممکن است این شوخی را که علم زیبایی را تعریف و خلاصه میکند، دور بیاندازیم. می ماند که بکوشیم تا بفهمیم این چک چه می خواهد بگوید، نه به عنوان نماینده این اروپای میانه که در آن، به درستی، بوته فرهنگ قاره‌مان را می‌بیند، بلکه، به سادگی ، تحت عنوان کُنندهِ رمان، چرا که چنین است که خویش را فروتنانه توصیف می‌کند.
متعجبم که با وجود توافق با ملاحضات کوندرا بر سر هنر رمان، آنجا که به تو مربوط می شود به نتایجی عکس می‌رسم.
«رمانی که بخشی ناشناخته از هستی را کشف نکند، غیر اخلاقی‌ست. شناخت تنها اخلاق رمان است.»
با وجود چنین برداشت قوی از هنر رمان، چگونه است که مؤلف ما تو را به تاریکی برون می‌راند؟ تصویری که کوندرا از آن برای تقبیح تو استفاده می‌کند ( از اینجا لبخندت را چاکر و غره می ‌بینم)، این تصویر از آن توست. بخشی از این قاره آدمی‌ست که تو کشف کردی، استخراج کردی، شرح دادی. برای بیان تحقیرش، مرد چک به زبان تو متوصل می‌شود.آن تانک‌سوار جوان روس را که با فشار برماشه، های های می‌گرید، تویی که افشا کرده‌ای. کوندرا حق دارد بر این تاکید کند، سهم تو در تحول کیفی رمان و نه کمی آن، دقیقا بر این نکته مبتنی‌ست: شرح این بیماری آدمی که سوقش می‌دهد به کشتن آنچه دوست دارد، خبانت به آنچه باور دارد، به انتخاب ویرانه و زوال تا آزادگیِ حقیقتا جنون‌آمیز را ثابت کند.


کوندرا در تو احساساتی، رقت انگیز، مذهبی را محکوم می کند؛ و شعر را.
نفرت پاشیده شده به وسیله کمونیسم شوروی، در آنجا که سلطه داشت، عدم تساهلی را موجب شد، با همان شدت، که زیبایی‌شناسی را آلوده می‌کند، همان گونه که ماتریالیسم تاریخی هنر را کوچک می‌گرداند. همه چیز بدانگونه پیش می‌رود که پنداری، خلاص از کمونیسم، اثر زخم باقی می‌ماند. هنگامی که این جراحت، رقابتی تاریخی چند صد ساله را بیدار می‌کند، نفرت به اخلاق‌گرایی روی می‌کند.
وانگهی، فدور، این تعصب، اول از همه در کتاب‌های تو یافت می‌شود، آکنده از غریبه‌ستیزی تکان‌دهنده. اگر این تعفن ناسیونالیسم وپان اسلاویسم رارد می‌کنم که اثر تو را بدبو می کند، چرا به اخلاق‌گرایی کوندرا سر تعظیم فرود آورم؟


تو فدور، همه آنچه کوندرا نمی تواند بالا نیاورد، هستی. تو را از اروپایی که خودانکار می‌کنی می‌رماند. تو را به آن دردپرستی مسیحی که تو از آن لذت می‌بری، رجعت می دهد. تو را به آن استعداد مذهبی غیر قابل تحمل رها می‌کند که تحت عنوان آشتی عالم‌گیر، از قربانی می‌خواهد در آغوش جلادش بگرید.

۳۰ تیر ۱۳۸۹

نان و جنگ



محسن رفیق دوست: «......حتی اواسط جنگ آقای موسوی از من خواست کامیون‌های سپاه را برای حمل گندم از بندرعباس به سیلوها اعزام کنم تا نان مردم داده شود. در واقع خیلی از وزرا هم روحیه جنگ نداشتند... یکی از دلایل عدم وجود این روحیه در دولت آن وقت این بود که آنها واقعا می‌خواستند مملکت را اداره کنند...».

بودن و نبودن



گاهی چنان از خاطرم می‌روید
گویی که
هرگز نبوده بوده‌اید
گاهی چنان به خاطرم می‌آیید
گویی
هرگز نبوده است
که نباشید

۲۹ تیر ۱۳۸۹

کیارستمی



ریل‌های آهن
مدفون به زیر برف
قطاری در راه.

des rails de fer
enfouis sous la neige
train en chemin

عشق من هیروشیما ۲



قسمت اول
سینوپسی فیلم عشق من هیروشیما
نوشته مارگریت دوراس
ساخته الن رنه
ترجمه نیشابور

نثر و سبک دوراس غریب است. چون خودش. متفاوت است. همیشه ازفاصله و با فاصله حرف می زند. همیشه راوی ست. اینجا که دیگر سینوپسی است و تشریح و تعریف و دیالوگ ها. اما او از ضمیر زیاد استفاده می کند. و خود این لحنی ، سبکی به متن می‌دهد. در زبان فرانسه همه چیز جنسیت دارد. او یا زن است یا مرد و ابهام زبان فارسی در زبان فرانسه نیست. گاهی دشوار است که این ابهام حفظ شود. خاصه که سخن بر سر رابطه مرد و زنی ست. «او» به تنهایی جنسیت را نمی‌رساند و استفاده از زن یا مرد به محتوا زیادی جنسیت می‌بخشد. غیر از این من خواستم سبک، شکل ساده و روایتی متن رعایت شود. بر اینم که هر متنی باید غرابتش را حفظ کند. می‌خواهم بگویم در زبان اصلی و نخستین هم، نویسنده یعنی دوراس غریب است. تازه است. خاص است. دوراس یک نوع حرف زدن، نوشتن و بودن است
چند ویدئو فیلم
۱ و ۲

یک روز، به او - مرد می‌گوید، دیوانه بوده است. دیوانه از بدخواهی. می‌گوید، او- زن، همچون که خواهد گفت یک بار در نُوِر بینشی قاطع را شناخته است. به همین صورت.
اگر این واقعه در نُوِر، رفتار کنونیش را در هیروشیما توضیح می‌دهد، از آن چیزی نمی‌گوید. واقعه نُوِر را چون چیز دیگری روایت می‌کند. بی آنکه از علت آن بگوید.
می‌رود. تصمیم گرفته او را دیگر نبیند. اما هم را خواهند دید آن‌ها.
چهار بعد از ظهر. میدان صلح در هیروشیما (یا مقابل بیمارستان).
فیلم‌برداها دور می‌شوند (آن‌ها را هرگز در فیلم نمی بینیم مگر دور شدنشان را همراه با وسایل‌شان). جایگاه خطابه‌ها جمع می‌‌شود. پرچم ها را پایین می‌آورند.
فرانسوی - زن در سایه خوابیده‌است ( شاید) در سایه تربیونی که دارند جمع می‌کنند.
فیلمی پر فضیلت در باره صلح ساخته‌اند. نه اصلا مضحک، اما یکی دیگر، همین.
مرد ژاپنی از میان جمعیتی که از کنار دکور فیلمی که پایان یافته رد می‌شوند، می‌گذرد.
مرد، هم اوست که در اتاق هتل دیده‌ایم. فرانسوی- زن را می بیند، می‌ایستد. به سوی او می‌رود، نگاهش می‌کند که خوابیده است. نگاه مرد، او - زن را بیدار می‌کند. به هم نگاه می‌کنند. هم را می‌خواهند، زیاد. تصادفی نیست که آنجاست. آمده‌است تا دوباره او - زن را ببیند.
رژه بلافاصله بعد از ملاقاتشان انجام خواهد شد. آخرین سکانس فیلم است. رژه کودکان، رژه دانشجویان، رژه سگ‌ها، گربه‌ها، ره‌گذران. تمام هیروشیما اینجا خواهد بود. مثل هر بار که منظور خدمت به صلح است در جهان.
گرما زیاد خواهد بود. آسمان تهدید‌آمیز می‌شود. می‌مانند تا رژه به آخر برسد. آن وقت است که می گوید گمان می‌کند که او - زن را دوست دارد.
به خانه‌اش می‌برد او- زن را. کوتاه، از هستی متقابل‌شان حرف می‌زنند. مردمانی خوش‌بختند در ازدواج‌شان و از بدبختی زناشویانه نیست که پاداشی می‌جویند.
در خانه‌ی او و به وقت عشق است که زن شروع می‌کند از نُوِر گفتن .
از خانه او فرار می‌کند. به کافه‌ای می‌روند، کنار شطی تا « زمان قبل از عزیمتش را کشته باشند». حالا دیگر شب.
باز چند ساعتی آنجا می‌مانند. عشقشان به عکس زمان باقی‌مانده تا قبل از پرواز هواپیمای فردا صبح، بلند می‌شود.
در این کافه است که او- زن خواهدش گفت چرا در نُوِر دیوانه بوده است.
در نُوِر سرش را تراشیده اند، درسال ۱۹۴۴، در بیست سالگی. نخستین معشوق‌اش یک آلمانی بوده . به وقت آزادسازی کشته شده است. او- زن در زیرزمین مانده است. سر تراشیده در نُوِر. تنها وقتی هیروشما سررسیده او به کفایت شایسته بوده تا از زیرزمین بیرون بیاید و خود را قاطی جمعیت کند. چرا این شوربختی شخصی را انتخاب کرده‌است؟ بدون شک شاید که او خود هم یک مطلق است. تراشیدن سر دختری، چرا چون به عشق، افسر دشمن سرزمین‌اش را دوست داشته است، مطلق است و شناعت و حماقت.
نُوِر را خواهیم دید. چون در اتاق قبلا دیدیم. و آن‌ها باز از خویش خواهند گفت. پیچیده هم یک بار باز در نُوِر، از عشق، از هیروشیما و از عشق.
همه چیز در هم می‌آمیزد بی هیچ اصلِ از قبل پیش‌بینی شده، به گونه‌ای که باید بیامیزد هر روز، همه جا، آنجا که زوج‌های پرحرفِ نخستین عشق هستند. او - زن از آنجا هم می‌رود. از او - مرد فرار می‌کند. تلاش می‌کند تا به هتل برگردد، خُلقش را آرام کند، موفق نمی‌شود. از هتل خارج می‌شود و به سوی کافه‌ای می‌رود که حالا دیگر تعطیل است. و آنجا می‌ماند. نُوِر را به خاطر می‌آورد( مونولوگ درونی)، پس خود عشق را.
او- مرد تعقیبش می‌کند. او - زن متوجه می‌شود. نگاهش می‌کند. نگاه می‌کنند یک‌دیگر را، در عشقی بزرگ‌تر. عشقی بی کاربرد، گردن‌زده چون عشق نُوِر. پس، انداخته در فراموشی. پس، جاودانه. (محفوظ به دست خود فراموشی .)
به او ملحق نخواهد شد.
شهر را پرسه خواهد زد. و او - مرد تعقیبش خواهد کرد، چون‌که غریبه‌ای را تعقیب می‌کند.
جایی به طرف او خواهد رفت، و از او- زن خواهد خواست که در هیروشیما بماند. او- زن خواهد گفت نه. ردِ تمام جهان. بزدلی‌ای عادی.
بازی تمام شده است، برای آن‌ها، به راستی.
اصرار نمی‌کند.
او- زن در ایستگاه وقت می‌گذراند. به او ملحق می‌شود. چون سایه‌ها به هم می‌نگرند.
از اینجا به بعد دیگر کلمه‌ای نمی‌گویند. قرابت عزیمت به سکوتی مرگبار میخکوب‌شان می‌کند.
عشق است. تنها می‌توانند لب فرو بندند. صحنه‌ی نهایی در کافه روی خواهد داد. او - زن را با ژاپنی دیگری می یابیم.
و بر سر میزی دیگر، اویی را که دوست دارد پیدا می‌کنیم، کاملا ساکن، بی هیچ واکنشی جز واکنش ناامیدی آزادانه رضایت‌داده‌ شده، که اما جسمش را در می‌گذرد.
دیگر مثل این است که از آنِ «دیگری»ست. و او - مرد تنها می‌تواند بفهمد.
سپیده‌دم او- زن به اتاقش بر می‌گردد. او - مرد چند دقیقه بعد به در می‌کوبد. نمی‌توانسته از این حذر کند. «نم‌شد نیاید»، عذر خواهد خواست.
و در اتاق هیچ اتفاقی نمی‌افتد. مبدل شده‌اند، یکی و دیگری به ناتوانی دهشت‌ناکی متقابل. اتاق «نظم جهان» باقی می‌ماند، دور و برشان، که دیگر بر همش نخواهند زد.
نه دیگر اعترافی رد و بدل شده. دیگر نه حرکتی.
فقط یک‌دیگر را صدا خواهند زد. چه؟ نُوِر، هیروشیما. به چشم متقابل خویش هنوز هیچ‌کس نیستند. نام مکان‌ها هستند. نام‌هایی که نیستند. گویی که فاجعه زنی سر تراشیده در نُوِر و فاجعه هیروشیما دقیقا به هم پاسخ می‌دهند.
او- زن خواهد گفت: « هیروشیما نام توست.»

ماه شب چندم



حالا از ماهِ نمی‌دانم شبِ چندم گذشته،
هواپیما را در گوشه راست آسمان دیدید؟
این همان آسمان روشن
و زمین بی سایه آن روز من است.
گاهی همه چیز مثل نقاشی‌های بچه‌ها می ماند.
بدون پرسپکتیو.
و ادم دلش می‌خواهد برای داشتن این ماه
و آن هواپیما گریه کند.
بدون پرسپکتیو.
این و آن هم پرسپکتیو است.
این و این یا آن و آن!

۲۸ تیر ۱۳۸۹

سایه



دیروز آسمان صاف بود. نادر آسمان‌هایی در شمال. علتش هم باران و باد چند روز پیش بود که هوا را خنک کرده بود. وگرنه اینجا تا هوا گرم شود، ابری می آید و روی آسمان را می پوشاند و هوا دم می‌‌کند. برای همین هم هست که طاقت گرما کمتر است. باقی هم که زمستان است و آسمان سفید است.
دوربینم را برداشتم و رفتم. اما نور اجازه عکس نمی‌داد. هنوز زود بود. دو ساعت بیشتر به غروب مانده بود و زود بود. آفتاب بر همه چیز به مساوات و بی دریغ می تابید و از سایه خبری نبود و بی سایه چیزی دیده نمی‌شد. نور کور کننده. برگشتم.
آفتاب داشت غروب می‌کرد و سین آمد و گفت بیا سایه بسازیم.
پشتمان را کردیم به نور و سایه پرداختیم. شکل.
ژان ژیونو نویسنده فرانسوی از اهالی پروانس و جنوب و خورشید. از نور می گوید و از تراژدی. می‌گوید تراژدی داستان روشنایی و ظلمات است. و تراژدی از آن جنوب است. نور و سیاهی. سایه. تاتر از سایه - روشن می آید. از سایه که بی آن نور ناهست است. غیر قابل تشخیص. و تشخیص از شخص می‌آید، لسان عرب می‌گوید. تشخیص شخص از دیگری. تشخیص یعنی چیزی را از چیزی جدا کردن. حد دادن. از اینجا تا اینجا نور است و از اینجا تا آنجا سیاهی. این منم. این تویی. هر جا که خطوط جدایی ما مشخص تر است، نور مستقیم‌تر می تابد و درد‌ناک است و تراژدی ست. هر چه خطوط جدایی پر تشخیص‌تر است، نور و ظلمات پر رنگ‌تر است. و چون پررنگ‌تر است، تضادشان بیشتر است. تراژدی یعنی نزاع درون با سرنوشت. نزاع تاریکی با روشنایی. هر جا نور بیشتر است سایه
پررنگ تر است. هیچ کجا جز در کوچه های یونان سیاهی چنان قابل تشخیص نیست. وقتی که نور از بالا می‌تازد. سایه همان من است و من همان سایه. خورشید باید از تختش پایین بیاید، نور باید کم شود تا سایه از من دور. هر چقدر تو روشنی من پر سایه‌ام.

۲۷ تیر ۱۳۸۹

سین و نون



این تنها قسمتی از سینمای سین است.
نه تنظیم شده است و نه تمام.
سین می‌گوید که بگویم

الگویی برای طلبگان جوان



از وبلاگ دغدغه‌ها
nid.persianblog.ir



مجموعه‌ای از اقوال و حکایات و روایات محیرالعقول هست،
که از قول عرفای صاحب نام این عصر که عمدتا مرحوم شده‌اند،
نظیر مرحوم آقای بهاءالدینی و مرحوم آقای بهجت و ... نقل شده،
که حاکی از کرامات بزرگ و مقامات معنوی حضرت آقا هستند.

من ریشه‌ی چندتایش را پی گرفته‌ام،
به همین شیخ کاظم صدیقی خودمان می‌رسد.
اگر یک کسی برود دنبالش را بگیرد،
شاید کشفیات جالبی به دست آید؛
نظیر آن‌چه مرحوم شرف الدین کرد -در مقیاس کوچک-!

چند تایش را هم با گوش خودم از ایشان شنیده‌ام.
که مثلا آقا مکررا خدمت امام زمان مشرف می‌شوند،
یا امام زمان تمام قد جلوی حضرت آقا بلند می‌شوند و الخ.

*

البته الحمدلله پیشرفت آقای صدیقی به نسبت سن و سوابقش، خیلی خوب بوده،
و ماشاءالله دارد.

آن روز که ایشان امام جمعه شد،
گمان نکنم کسی بوده باشد که ایشان را بشناسد و در عین حال تعجب نکند.

*

بالاخره ایشان یک جورهایی در این رشد سریع رکورددرای می‌کرد.

ولی من گمان می‌کنم این علیرضا پناهیان، رکورد آقای صدیقی را هم بشکند.

یعنی خوب راه را شناخته و خوب الگو برداری کرده؛
و شما منتظر باشید که خبرهای خوبی از رشد محیرالعقول ایشان بشنوید.
چون ایشان هم‌واره یک گام از رکورددار قبلی جلو تر است.

اگر شیخ کاظم، مدعی ملاقات حضرت آقا با امام زمان هستند،
ایشان چند پله بالاتر می‌گوید و داعیه‌ی «سید خراسانی» بودن حضرت آقا را دارند.
(سید خراسانی از سرداران امام زمان است.
منظور حضرات از این ربط، وجود رابطه تشکیلاتی میان حضرت آقا و حضرت صاحب است!)


(که البته در سید بودن و خراسانی بودن حضرت آقا شکی نیست،
ولی در این صفات، ایشان شریک زیاد دارد.
یکی‌ش «محمدعلی ابطحی» که هم سید است هم بچه مشهد!)

اگر شیخ کاظم، کسانی که شورای نگهبان را قبول ندارند فتنه گر می‌نامد،
علیرضاخان، به کمتر از «مفسد فی الارض» رضایت نمی‌دهد.

اگر شیخ کاظم، تقاضای محاکمه‌ی سران فتنه (!) را دارد،
علیرضاخان، مجازات کم‌تر از «اعدام» را رسوایی و دین فروشی می‌نامد.

و شما شک نکنید که
اگر شیخ کاظم تقاضای انقلاب فرهنگی دوم بکند،
ایشان تقاضای دار زدن اساتید و ویران کردن دانشگاه را خواهد کرد!
(هنوز فرصت دست نداده‌است!)

*

کی از پیش‌رفت بدش می‌آید؟
چه بهتر که با خل و چل بازی و لات بازی باشد.

سوابق هم که در لات بازی -و ادای لات و لوت‌ها را بر سر منبر در آوردن- درخشان است.

فرصت هم که از این بهتر گیر نمی‌آید.
شهر هم که خلوت است!

۲۴ تیر ۱۳۸۹

شر



ببینید هیچ فرق نمی‌کند، که در ابو‌غریب اراذل واوباش و اشرار، بدترین‌ها را جای دهند یا بهترین ها را. هیچ فرقی نمی‌کند. آدم آدم است و زندان باید برای آدم ساخته شده باشد. چند جایی خوانده‌ام که کهریزک مناسب این جوانان نبود. کهریزک مناسب هیچ جوانی نبود. اصلا تصور چنین مکانی را برای گرگ بیابان هم نمی‌توان کرد. نمی فهمم اندیشه چنین زندانی از ذهن چه کسی گذشته است؟ و چه کسانی در آن به انجام وظیفه مثل آب ندادن به زندانی، مثل زدن به قصد کشت و رها کردن به قصد مرگ مشغول بوده اند؟ از کجا الهام می‌گیرند؟ از دین؟ از فرهنگ؟ از تاریخ این مملکت و ملت؟ از قلوب سیاه خود؟ از افکار پلید؟ از رذالت، از شر؟

نمی‌دانم چرا مادرم همیشه می‌گفت: خدا نصیب گرگ بیابان هم نکند. نمی‌گفت: خدا نصیب اراذل و اوباش هم نکند.

البته مادرم منظورش اصلا گرگ بیابان حرمان هسه نبود. گرگ‌هاشان با هم فرق می‌کرد. مادرم و هسه.

چه کسی گفته است باید هرمان را بدینگونه نوشت؟

۲۳ تیر ۱۳۸۹

کو؟ کی؟



سین تعطیل است. حالا دیگر روزهای هفته فرقی با هم ندارند. روز روز است و شب شب. سین دیر می‌خوابد. ساعت خوابیده است. دیر بیدار می‌شود. هوا گرم است. گاهی رگباری و چند قطره.
خانه هر روز بیشتر نشست می کند. در دیگر بسته نمی‌شود. درزهای دیوار از مارمولک‌ها نمایان‌تر شده اند. خانه شکسته است.
قیلوله یکی. ناشتای دیگری. زمان نه در آمدن است و نه در رفتن . گیلاس‌ها تمام شدند و آلوها آغاز نه هنوز.

ژان - ر با کارابین پدر بزرگش برنارد را کشت. برنارد نامی بود که سین به موش صحرایی بزرگ داده بود که چند وقتی بود در حیاط جولان می داد. کودکان به هر چیزی نام خاص می‌دهند. هر چیزی را صدا می‌زنند.
من با درختان حرف دارم. گاهی از گیاهان عذر می‌خواهم.
گاوها تجربه‌هاشان را تکرار می‌کنند. نه، با هر رعدی باز می ترسند. بعد از این همه رعد. تجربه ندارند.
گندم‌ها رسیده‌اند. کو؟ کی؟

۲۰ تیر ۱۳۸۹

پاسخ به کامنتی که پست شد



این نویسنده بزرگ فرانسوی - لبنانی نیازی نداشت که با رمبو به محمد اعتباری ببخشد. در کتاب چند صد صفحه‌ای او در باره محمد پیامبر تنها همین چند خط رد پایی ست از رمبو. نه، نیازی به شیادی نبود. او معاصر و همراه بسیاری از نویسندگان و شاعران است. چندین کتاب در باره رمبو نگاشته است که همه از مطالعه و تأملی طولانی و عمیق در زندگی کوتاه و پر بار و پر ماجرای آرتور رمبو نشانه دارد. همانطور که نوشتم از بزرگترین شاعران معاصر فرانسه زبان است. اما آنچه به او جلوه و و جهه می بخشد، غنای اوست که از دو سرزمین و دو فرهنگ و دو دین و دو زبان بر می‌خیزد. وقتی دریچه خویش می‌گشایی و از آن به «آنجا» می نگری. تحقیقات و آثار او در باره شاعرانِ به قولی عصر جاهلیت بسیار ارزشمند هستند. او از ادبیات فارسی هم مطلع است. پس با توجه به همه این ها به من اجازه دهید که به ایشان اعتماد داشته باشم. اما این اقای نویسنده هرگز مدعی نشده‌اند که رمبو به اسلام گرویده است. اسلام آوردن و نیاوردن کسی را نمی‌توان ثابت کرد. چون نه برگه‌ای به دست آدم می‌دهند و نه کار سختی‌ست. می‌توان مسلمان شد و بعد پشیمان گشت. می توان در حالتی از مستی و سستی مسلمان شد، یا در هوشیاری! هیچ چیز آسان‌تر از مسلمان شدن نیست.
منظور از آشنایی با قرآن هم تلاوت آن در مثلا صدا و سیمای جمهوری اسلامی نیست. آشنایی با قران مثل آشنایی با کتاب مقدس، عهد عتیق و جدید است. نه به عنوان کتابی آسمانی و متنی مقدس.
اما در آن نوشته کوتاه صحبت برهوت بود و افسون مطلق. در اینکه شرق و غیر افسون می‌کرد، هیچ شکی نیست. و این وسوسه غیر و شرق در اسلام تجلی می کرد. اسلام و عربی و عرب. اصلا جنبش رمانتیسم از این رویا بافی شکل گرفت. بعد از شکست اندولس مسلمان و انزجار از کاتولیسیسم. بعضی مثل نروال و نزان و هانری دو مون فرید و رمبو ولورانس عربی و ماسینیون و خیلی‌های دیگر راهی غیر شدند.- نمی‌خواهم بگویم که همه این ها به جنبش رمانتیسم مربوط بودند. و تقریبا همه بهای سنگین این افسون را پرداختند. یا مردند، یا خودکشی کردند، یا دیوانه شدند یا زخم برداشتند. خلاصه مطلق را تاب نیاوردند. هیچ تعجبی هم ندارد که هنوز هم، امروز هم، تجربه معنوی و عارفانه افراد در برهوت جان می گیرد. اندیشه تهی و غیبت را بر می‌افروزد و در این تهی و غیبت، افسون مطلق است که آتش می‌گیرد، آتش می‌زند.
هیچ مدرکی دلیل بر مسلمان شدن رمبو نیست. اما ده‌ها دلیل هست از آشنایی او با قران و توجه‌اش به آن و زندگی‌اش در یمن و مدالی که بر گردن داشت و رویش نوشته بودند«عبده‌و رمبو».
یکی مسلمان به دنیا می‌آيد و یکی مسلمان می‌شود. در شدن تحرک هست و جستجو. گاهی هم به قول رومی«به جستجویش نمی‌رفتی اگر پیدایش نکرده بودی» رمبو به جستجوی چیزی می‌رود که پیدایش کرده بوده است. چیزی که در اشعار نوجوانی و نه حتی جوانی او بوده و هست. اسلام آن روز می‌توانسته جلوه‌ای از آن مطلق باشد. اسلام دربرهوت، اسلام در تهی و نه اسلام جمهوری اسلامی در پری و آکندگی، که امام غایبش را هم اگر دستش برسد از غیبت برون می‌آورد، و نه لزوما اسلام. عربیت، عربی، زمینِ قرآن، اما برای تجربه کردنش، باید به سویش رفت. و در شدن هیچ یافتنی نیست. هزار و یک پوسته دارد.
در دل مومنین نه رمبو به محمد اعتباری می بخشد و نه محمد به رمبو. در دل مومنین، هر دو جدای از هم جای دارند و جان و خدا می‌داند که دل مومنین از چه می‌تپد.
«رمبو به دست نمی آید.» همان نویسنده ، یکی از مومنینش می گوید. نه اینکه عطش نباشد، نه، مثل آبی که از میان مشتمان سر می‌خورد.

مخملِِِ دوست





۱۹ تیر ۱۳۸۹

صحرا، مبعث



بر این متن یک سال رفته‌است.


مرد صحاری، حس ابدیت را همچون که غریزه‌ای ثانی، صاحب است. همانگونه که برهوت نقشی اساسی در زایش معنوی تمام مردمان عبری‌ و کنعانی و اعراب، بازی می‌کند. به خاطر بیاوریم موسی و سرگردانی چهل ساله‌اش را در صحرای سینا. یحیی و وجود ژولیده‌اش را در کناره‌های صحرای فلسطین میان ریگ‌زارها. مسیح و چله‌اش را. محمد، او نخستین ندای خداوند را در اقامتش در صحرا، صحرایی که مکه را در بر می‌گیرد، دشوارترینشان، می‌پذیرد. هرگز تولدی پیامبرانه در خرمی واقع نشد: غیبت جهان است- «زندگی حقیقی غایب است» رمبو خواهد گفت، که می‌رود، او هم به سوی عریان- که کلید تخیلات قادر هستی‌شناسانه است، همان، این غیبت که از ما دونیانی می‌سازد که در‌هایی پنهان را می‌کوبیم و می‌جوییم، زیر شن‌های هیچ، تخته سنگی یا نقشه درگاهی را. میان برهوت و حس وجود مطلق - مثل خالی که پری را القا می‌کند - رابطه‌ای قاطع هست. «خداوند صحرایی بر پا‌ست»، به جمال خواهد گفت،  اِکارت استاد.

از کتاب محمد نوشته Salah Stétié نویسنده و شاعر و دیپلمات لبنانی و فرانسوی زبان، یکی از مطرح ترین شاعران معاصر.
ترجمه نیشابور
منظور از رمبویی که به سوی عریان رفت، شاعر بزرگ فرانسه است که در هجده سالگی از شعر گفتن دست کشید و به سوی برهوت یمن رفت. می‌گویند اسلام آورد. در هر حال رمبو با قرآن آشنا بود. نویسنده کتاب محمد کتاب‌های بسیاری در باره رمبو نوشته است. رمبو سخت ناخوش شد، به فرانسه بازگشت و در مارسی در بیمارستان از جهان رفت. و هنوز بسیار جوان بود.

۱۸ تیر ۱۳۸۹

دوست یا دشمن



این جمله احمدی نژاد در مالی است: " احمدی نژاد در سفر به کشور مالی گفته: فرهنگ غنی ایران و مالی پاسخگوی نیاز بشریت است." نمی دانم برای خوشایند کشوری کوچک که درفقرفرهنگی و مالی می سوزد، باید فرهنگ و تمدن بزرگ ایرانی را آنقدر کوچک و خوار کرد و با مالی مقایسه کرد، کدام تمدن، کدام سابقه ، کدام فرهنگ؟
" میان ماه من تا ماه گردون تفاوت از زمین تا آسمان است " تا چه رسد به ماه شمعون!
باید به او آموخت تا جو گیر نشود و برای جلب رضایت پا منبری ها خود را خفه نکند!
نمی دانم، بنا نداشتم ازاو بنویسم، نقد او را دون شان خویش می دانستم، اما این سفر دردمندم کرد!
89/4/17 دکتر مهدی خزعلی


بس است دیگر این نژادپرستی . بس است دیگر این نگاه فخر فروش ایرانی به غیر و به انسان سیاه . بس است دیگر این خود کافی دیدن . بس است دیگر این تنگ‌نظری. بس است دیگر این کم دانشی . اگرنه، نه هشت سال اصلاحات، صد سال اصلاحات بر باد خواهد رفت.
هر انسانی، هر رنگی، هر نژادی، هر فرهنگی، هر تمدنی، هر دینی، تاریخ هر جمعی، قصه هر آدمی، پاسخ به نیاز بشریت است.

مقایسه دو ترجمه ۱۲



قصه فرانسوای قدیس ۱۲
نوشته کریستیان بوبن
فصل پنجم، قسمت چهارم
هر دو ترجمه از زبان اصلی، فرانسه است
ترجمه اول از نیشابور


از سور دل نمی کَنَد تا خاکستر بر سر کند. شبنم تن دختران جوان را به شرشر ناودان‌های کلیساهای جامع نمی‌دهد. از دنیا نیست که می‌رود، از خویش است.

به آنجا می رود که آوازها از نفس نمی افتند، آنجا که جهان نت ساده ای ست تا بی‌کران پابرجا، تنها یک تار نور طنین انداخته در همه چیز، در همه جا.

از شهر ناپدید می شود. کسی را می‌ماند که معشوقه ای دارد و جرأت نمی‌کند نشانش دهد. معشوقه‌اش، او را حالی نمی یابد. در کلیسای متروکی که با دستانش مرمت می‌کند، می‌جویدش. کلامِ در او، فرمان باری داده شده: «برو و خانه مرا که ویران می‌گردد مرمت کن.»
باور می‌کند ساده دل، که خانه خدا کلیساست. چون کودکی مطیع است: حرف به حرف، با وسواس. سنگ‌های کهنه را جابه جا می‌کند. نمازخانه‌ها را می‌روبد که دیگر کسی رفت و آمدشان نمی‌کند، جز پری‌زاد و موش صحرایی. گردوغبار به زیر ناخنش می‌رود، خستگی به عضلاتش. بنای کوچک دلاور، زنده به خنک‌‌آب و ترانه.


ترجمه دوم، منتشر شده در ایران، انتشاراتی طرح نو

او از بزم‌ها کناره نمی‌جوید تا خاکستر نشین شود. از شبنم پیکر دوشیزگان دوری نمی‌گزیند تا تن به باران سرازیر شده از ناودان کلیساهای جامع بسپارد. او نه از دنیا، بلکه از خویش برون می رود.

او به جایی می‌رود که در آن آواز همیشه طنین انداز است، جایی که در آن دنیا نتی است ابتدایی که آوای آن تا بی‌نهایت می‌پاید، تاری است نورانی که در همه کس و همه جا جاودانه مرتعش می‌گردد.

او در شهر ناپیدا می شود. به کسی می ماند که معشوقه ای دارد و جرأت نمی‌کند او را به دیگران نشان دهد. معشوقه‌اش را زود پیدا نمی‌کند. در کلیساهای متروک که به دست خویش مرمتشان می‌کند، به دنبال او می‌گردد. ندایی به او می رسد و چنین فرمان می دهد: برو و خانه مرا که ویران شده است مرمت کن.» ساده د لانه گمان می‌کند که خانه خدا همان کلیساست. مانند کودکی از این فرمان اطاعت می‌کند. به دقت و با وسواس سنگ های قدیمی را جابجا می سازد. نمازخانه‌هایی را که جز فرشتگان و موش های صحرایی دیگر هیچ موجودی بدان‌ها پا نمی‌گذارد، می روبد. گردوغبار به زیر ناخن هایش نفوذ می‌کند و خستگی بر عضلاتش می‌نشیند. بنای سختکوشی که به آواز زنده است و بس.

۱۷ تیر ۱۳۸۹

چند شاخه نور



از گردشی غروبانه

نظام و نظامی



«ماهیت نظام به گونه‌ای ست که با تهدید نظامی منسجم‌تر می‌شود.» این را فرمانده سپاه گفته است.
چه می‌شود کرد، وقتی ماهیت نظام به این گونه است؟ تهدید کنندگان هم انسجام نظام را می خواهند.
تهدید منسجم‌ش می‌کند، تهدید ترساندن است. ترسیدن منسجم می‌کند، نظم می‌دهد به نظام.
از ترساندن که گذشت چه بر سر نظام می‌آید؟ تهدید کنندگان اگر انسجام نظام را نخواهند چه می شود؟ بی نظم می شود؟


سخن فرمانده سپاه از قرار معلوم دقیقا این است: ماهیت نظام به گونه‌ای ست که با تهدید نظامی، ملت ایران منسجم‌تر می‌شود.

خوب، من در این جمله بر عکس جمله پیشین انسجامی نمی‌بینم.

۱۴ تیر ۱۳۸۹

گناه و کهنه‌ترین شغل دنیا


این چه سرو صدایی ست در مجاز؟
خانم پروانه معصومی رفته است به دیدار آقای خامنه‌ای. خوب رفته است که رفته است. با تب و تاب رفته است یا بی تب و تاب. مگر می‌خواهید خدای نکرده سم پاشی کنید و باغچه را از هر چه موجود زنده است پاک کنید. خوب، یک چیزهایی هم هست و هستند که راز بودنشان را تنها خدا می‌داند. از اسرار است. مگر ما به راز خلقت پی برده ایم که حالا چنین از وجود موجوداتی غریب تعجب سر داده‌ایم؟ مثلا همین مگس که شما اصلا خوشتان نمی‌آید و من وز وزش را دوست دارم. از این که بگذریم، مسئله، مسئله تعادل است. مثلا تعداد مگس‌ها نباید خیلی زیاد شود و از آن طرف هم نباید نیست و نابود شوند و گرنه... به نظرم یک بار دیگر هم از فضیلت مگس سخن رانده‌ام.
دیروز دیدم که عکس قبل از انقلاب خانم پروانه معصومی را کنار عکس بعد از انقلابش انداخته بودند. خوب ، همیشه واقعه‌ای روی
می دهد و بعد از واقعه با قبل از واقعه از زمین تا آسمان فرق می‌کند. مثلا عده‌ای مسلمان نیستند و بعد از اسلام مسلمان می شوند. یا خود مسیح که یهودی بود و مسیحیت آورد.
مطلبی هم خواندم که از روسپی‌گری می‌گفت. باز با عکسی از پروانه معصومی و فیلمی مربوط به قبل از انقلاب. و نویسنده گفته بود که روسپی تنش را می‌فروشد. نمی دانم از کجا معلوم است که روسپی، منظور روسپی واقعی ست، یعنی آنکه شغلش روسپی گریست، تنش را می فروشد. و لابد خانم معصومی روحش را فروخته بود. چقدر آدم در ایران و در هر کجای دنیا هر روز در محیط کار و شغلی و اجتماعی و خانه خود، روحشان را می فروشند؟ اگر واگذاری تن در مقابل مبلغی به مدت محدودی تن فروشی ست، واگذاری تن زن به مدت نامحدود به شویش چه نام دارد؟ کدام روحشان را فروخته‌اند؟ می فروشند؟ روسپی گری بد است؟ ممنوع است؟ حرام است؟ کدام است؟
هنرپیشه نقش بازی می کند. چه در قبل از انقلاب و چه بعد از انقلاب. وقتی نقش روسپی را بازی می‌کند و چه وقتی نقش شریفه‌ای را که نه تن و نه روح می‌فروشد. وقتی نقش روسپی بازی می‌کند، روسپی نیست. درست است که ما در سینمای هالیوودی فاصله را رعایت نمی‌کنیم یعنی رعایت نمی شود و پشت و روی پرده ر ا تشخیص نمی‌دهیم و واقعیت را مجاز و مجاز را واقعیت می پنداریم. و به جایی می‌رسیم که از نقشی بازی شده بر روی پرده کمک می گیریم تا به واقعه ای اجتماعی، سیاسی بر پرده‌ای دیگر، جان دهیم.
چرا، چون او زن است؟ چون بر پرده نقش روسپی را بازی کرده است؟ خوب شد جمهوری اسلامی در این سی سال این هنرپیشه را به جرم روسپی بودن نابود نکرد. خوب شد که جمهوری اسلامی فرق این روی پرده و آن روی پرده را می‌فهمید.

مسیح به مردمی که می خواستند مریم مجدلیه را سنگسار کنند، گفت آنکه هرگز گناه نکرده سنگ اول را بیاندازد. فکر نمی‌کنم که منظور مسیح از گناه روسپی گری بود، او از «گناه» می‌گفت و می‌دانست که از آن گریزی نیست. فکر می‌کرد که هیچ‌کس پیدا نمی‌شود که سنگ بیاندازد. تا دلتان بخواهد سنگ بود.

۱۳ تیر ۱۳۸۹

جام جهان کوچک ما





امروز عصر
در روستایی

ما و شما



ژان - ر نشسته بود به انتظار من که برویم، فروغ می‌خواند.
- شما می‌گویید ویران ساختن؟
- بله ما می گوییم ویران ساختن .
- چطور می‌شود ویرانی را ساخت؟
- ویرانی را می شود ساخت و بعد زدو ویرانش ساخت. و با ویرانی ساخت.

۱۲ تیر ۱۳۸۹

۱۱ تیر ۱۳۸۹

نوشتن



کلاغ‌ها،
به روی خودشان هم نمی‌آورند. در چند قدمی اتومبیل ناگهان، حرکتی به خود می دهند، عقب می‌روند، اوج می‌گیرند و اتومبیل نرسیده پر می‌کشند، طعمه به منقار برده.

بر شاخه بودم، درخت گیلاس. همراهان باور نمی‌کنند که گیلاس‌های نوک خورده گنجشکان و مرغانِ دیگر نیک‌مزه‌تر است. بار درخت خشک می‌شود و شیرین‌تر.

کف زمین،
آتش‌ها هنوز ننشانده،
نشسته‌ام ساعتی، رو به آسمان. فکر می‌کنم که چیزی برای گفتن ندارم. جز وزوز مگ‌سان. که حال مرا خوب می کند. سپهری می‌گفت به احمد رضا احمدی که مادرش می‌گفته: غار غار برای دردکمر خوب است و نیویورک بی کلاغ است. کلاغ‌ها که از خانه ما می‌روند مگس‌ها می‌آیند. باید به شین شیراز بگویم که دوباره قورباغه‌ای در چاه آب پیدا شده‌است. سبز. منتهی آب چاه دارد ته می‌کشد. نمی‌دانم چه باید کرد. از چاه آب درش بیاریم و در تنگی بیاندازیمش؟ یا چاه را آب دهیم؟ فکر می‌کنم همیشه آن سوی چیزها به سر می‌بریم. آن سوی آب. خشکی.
زمین خانه نشست کرده است. می گویند خشک‌سالی ست. آب نه، خشکی ست که نشت کرده است.
هوا گرم است. می‌گویند در صورتی می توان از canicule سخن گفت که به مدت سه روز شب‌ها از بیست و یک درجه و روزها از سی یک درجه کمتر نشود. می گویند در غیر این صورت حق استفاده از این واژه را ندارید. لغت نامه ها برای این واژه معادلی ندارند. یکی‌شان نوشته چله تابستان. اما اگر اجازه استفاده از این واژه را بدهند، آنوقت باید در بیمارستان‌ها وخانه های سال‌مندان قوانینی را رعایت کنند که همچون تابستان ۲۰۰۳ پانزده‌هزارنفر از گرما نمیرند. پانزده‌هزار نفر از گرما نمردند، از تنهایی مردند. اما دولت مسئول از تنهایی مردن مردم نیست. درجه‌ای هم میزان آن را نشان نمی‌دهد.
امروز صبح پشت یک فنجان قهوه و مربای توت وحشی (آقای نجفی گفته اند بگویید خودرو، نگویید وحشی. «چون سه فرسنگ برفتیم، دیهی از مضافات طارم بود، برزالخیر می‌گفتند، گرمسیر بود و درختان بسیار از انار و انجیر بود و بیشتر خورروی بود» سفرنامه ناصرخسرو )، دانیل گفت که تنهایی آن است که روی گشاده به غیر دارد. یعنی کسی که درش را می بندد، تنها نیست.
دانیل با یک چمدان کتاب آمده بود. هی کتاب‌هایمان را به هم نشان دادیم. در رخصتی که بود او از کتاب‌های ما خواند و من از کتاب‌های او. اما هیچ کدام کتاب‌ها را تمام نکردیم. دیروز سر میز نهار غذاهای سرد، از استعمار گفتیم. من اصلا از این واژه خوشم نمی‌آید. بعضی کلمات، یک دنیا را در یک بقچه می‌پیچند و خیال‌شان را راحت می‌کنند. و خیال مرا ناراحت. نه، استعمار پراز ابهام است و هرگز از یک یک آدم هایی نمی‌گوید که از جایی به جای دوری می روند به سوی غیر، و همانجا می‌مانند و برای همیشه گرفتار. استعمار از آن راه دور و از آن شوق دیدار نمی گوید. استعمار از عشق نمی‌گوید از نفرت می‌گوید. من با آدم‌ها کار دارم، با تک تک‌شان. گور پدر ایدئولوژی. گور پدر بقچه.

کوچکترین برادرم هفت سال را در زندان به سر برد و با انقلاب آزاد شد. و به اینجا آمد.
پیدایش که کردم ، بعد از دوازده سال، سین هنوز سه ساله نشده بود. همان روز اول گفت که ترجیح می‌داده در زندان بماند. آزادی دهشتناک‌است.
می‌گویند نوزادان را که به این دنیا می‌آیند در تخت هایی تنگ بخوابانید تا حدود را هنوز تجربه کنند. تا گم نشوند.
من گاهی گم می‌شوم.