۲۹ خرداد ۱۳۸۹

سی خرداد



فکر می‌کنم که جنبش سبز هیچ چاره‌ای جز جنبش سبز شدن نداشت. با انفجارش از انفجار فردی و در تنهایی جلوگیری کرد. از خودکشی. و فکر می‌کنم که میر حسین ناگزیر بود تا آن را به «اتیک» جمعی استقامت تبدیل کند.


از کتاب پایان شجاعت
نوشته سینتیا فلوری
ترجمه نیشابور

هر دورانی، در مقطعی از تاریخش حدی از مالیخولیا (اندوه) را از سر می‌گذراند. به همان صورت، هر فرد این مرحله تحلیل قوا و فرسایش را می شناسد. این آزمون پایان شجاعت است. چگونه یأس را به باز‌فتح آینده تغییر دهیم؟ دوران ما دوران اسباب‌سازی محو شهامت است. اما نه دموکراسی و نه فرد نمی‌توانند دست روی دست بگذارند و در این تصدیق ناتوانی بمانند. هیچ‌کس در مقابل این خواری و تنزل اخلاقی و سیاسی جان سالم به‌در نمی‌برد. می‌بایست از این پریشانی عبور کرد و دوباره محرک شجاعت را باز یافت. از برای خویش، از برای راهبران اغلب نانمونه، از برای جامعه ما که به امان جنگ اقتصادی رها شده‌است. روش مطمئن برای مقابله‌کردن با این آنتروپی (در فیزیک یعنی کارکردی که وضعیت بی‌نظمی و بی سامانی یک نظام را مشخص می‌کند) دموکراتیک، اتیک شجاعت است و دوباره بنیاد کردن آن چون فضیلت دموکراتیک. در این نوشته سینتیا فلوری به یاد ما می‌آورد که شجاعت سیاسی بدون شجاعت اخلاقی نیست و نشان می‌دهد به درخشانی، که چگونه فلسفه به نظریه شجاعت اجازه پی ریختن می‌دهد. که فرد را به جمع متصل می‌کند. چرا که اگر شجاع همیشه تنهاست، تنها اتیک جمعی شجاعت است که پایدار است.
سینتیا فلوری فرانسوی سی و پنج ساله است. فیلسوف و استاد دانشگاه امریکایی پاریس است و بر ابزار دموکراسی تأمل می‌کند. از جمله کتاب‌های او آسیب‌شناسی دموکراسی است.

از گفتگویی با نویسنده
ترجمه سرسری نیشابور

- چرا دوران ما مخصوصا دوران از بین رفتن شجاعت است؟

سینتیا فلوری: در محیط کار و در زندگی روزمره، افراد بیشتر و بیشتر از آنچه می‌کنند رارد می‌کنند. اما به انجام آن ادامه می دهند. چرا عصیان نمی‌کنند؟ چرا چنین تسلیمی در مقابل نانظمی‌ها؟ ترس آنقدر است که باعث می شود که شجاعت یادشان برود؟
گمان می کردیم که فردیت، روند ناالزامیت، آزادی مطلق است. فرد بر منافع خود متمرکز شده و تعهد عمومی را رها کرده است. رها شده به این جستجوی نارسیسی ، در واقع قویا ضعیف شده است. به دست این روند فردیت و تجرید سازی بی‌چاره گشته که دستش را از اشکال جمعی دفاع کوتاه می‌کند. گمان می کنیم که با بزدلی و پستی خود را نجات می‌دهیم، در واقع بهایی باید پرداخت. ظهور این من بی‌عقده شده، بی فاصله با خویش خود، پایان شجاعت اخلاقی را امضاء می‌کند. ما سرنشینان مخفی فقدان اخلاق هستیم. با گریز خود گمان می برد که جانش را نجات می‌دهد، فرسایش خود را می‌سازد و در افسردگی غرق می گردد. فرسایش خود از این استعفاهای روزمره ناشی می‌شود. هرگز ناراحتی و زحمت فرد به این اندازه به تخریب جامعه مربوط نبوده است. آدمی و و سیع‌تر از آن جامعه ، با فقدان شجاعت می‌میرد. و تناقض اینجاست که این فرد گیر افتاده در مالکیت خود ، نادیدنی‌تر می شود.

- و در دنیای کار است که فقدان شجاعت مخصوصا بی‌داد می کند.
سینتیا فلوری: هر صبح شماری از افراد با رفتن به سر کار، به نظامی که اصول هایی را که آن را ساخته است را انکار می‌کند، می‌گروند. آنها به فرهنگ ارزش‌گذاری انتقاد دارند، به اهداف رانت‌گرایی ، به ستوه آمدن از دست management . کارمندان ( اداره کاریابی و تعیین حقوق بیکاران ) نا انسانی شدن خدمات را افشا می‌کنند. پیرامون آن ها، شرکت‌های بزرگ پول به جیب می‌زنند و کارخانه‌ها را تعطیل می کنند. آدمی نمی‌تواند از این منطق بی‌منطق جان سالم به در ببرد. از اسکیزوفرنی خود. دنیای کار خود مکان فرسایش من و ساختار جمعی مقاومت است. با منفجر نکردن نظام، افراد خود را منفجر می کنند. خودکشی های در محیط کار می تواند به کشتار تبدیل شود.

- با این حال کارمندان مقاومت می کنند. در آموزش و پرورش و جاهی دیگر صدای «نافرمانی» به گوش می‌رسد.
سینتیا فلوری: به خیابان آمدن ها، امضاء جمع کردن‌ها، اعتصاب ها اعمالی توانا هستند. شجاع. ما همه هر روز چند امر شجاعانه مرتکب می‌شویم. اما جنگ اقتصادی بیشتر از متناظرین شجاعت لازم دارد. تمرکز این چنین اعمالی همیشه به یک اتیک جمعی شجاعت منجر نمی شود. تناقض این است: اتیک شجاعت در تنهایی است، اگر ما حاضریم ببازیم بی آنکه بدانیم چه را خواهیم برد. در عین حال تنها اتیک جمعی شجاعت پایدار است که می‌تواند به ما امکان استقامت دهد.

- چرا این ارزش به نظر از کار افتاده می‌رسد؟
سینتیا فلوری: شجاعت چه چیزی می آموزد؟ پدر و مادر و صورت‌هایی که قانون را می سازند، مرتبط با اقتدار و عبرت سازان. شجاعت بنابراین برعکس برابری طلبیِ احاطه‌گر است، چون حرکتی توتالیتر دریافت می‌شود. امروز پدر و مادران بر موفقیت فرزندان تمرکز می‌کنند و کمتر و کمتر ارزش های اخلاقی انتقال می‌دهند. اما با این حال شجاعت از بین نرفته است، فقط دنیای واقعی را ترک کرده. ما در تخیل خود دلیر هستیم. بازی‌های ویدئویی فصل‌هایی از دلاوری را تعریف می‌کنند و یا به عبارتی پرفورمانس‌هایی از شجاعت را. و اینجاست خیانت به وظیفه. برای واقعا شجاع بودن، باید ترس را تجربه کرد و در خود قدرت مقابله کردنش را سراغ گرفت. در دنیای واقعی، هر کس از یک خواب و خیال شجاعت قلابی تغذیه می کند که اصلا به این شکوه و جلال نیازی ندارد. در واقع افراد بنیادا ترسو نشده اند، آن ها تنها و به سادگی تمرین شجاعت را از دست داده اند. این ارزش آموخته می شود. به وسیله صورت‌هایی از شجاعت منتقل می‌شود، خانواده، دوستان، مدرسه و غیره. بیشتر از غیبت، فقدان تمرین و آموزش و تعالیم شجاعت است که جامعه را مشخص می‌کند.

- چرا شجاعت بهترین روش برای مبارزه با افسردگی است؟
سینتیا فلوری: اولا، علی‌رغم آنچه گمان می‌بریم، مالیخولیا دشمن است. مالیخولیا این چیز دهشتناک است که شما را به زمین می‌زند. وضعیت مقاومت و مبارزه اجازه می‌دهد که از این منطق یأس‌آور خارج شویم. دشمن نشان شده در خارج است و خود نیست. رفتار ایثارگرانه، شجاعت می‌تواند بدون پیروزی باشد - و اغلب اینطور است - اما من را مرمت می کند، وحدت من را و مشروعیت من را. تنظیم کننده‌ای است ضد افسردگی که باعث می شود از بی‌نام و نشانی بیرون بیاییم و از قابلیت تعویض. آنچه شجاعت می‌گوید: که شما قابل تعویض با دیگران نیستید. این کار را به عهده شما می گذارد. درست در جایی که نظام کاپیتالیستی به ما دقیقا خلافش را ثابت می‌کند، که ما همه ما را می‌توان جانشین کرد، یکی را با دیگری. شجاعت لزوما در زمان جنگ اعمال نمی‌شود. یا در شرایط استثنایی. جزو جدا ناپذیر زمان روزمره و عملی دموکراسی است. مسلما به معنی مدام نقش قهرمان را بازی کردن نیست، اگر نه تحمل ناپذیر خواهد بود. اما باید آموخت که از شجاعت یک بازتاب، یک éthos ساخت.

- چگونه؟
سینتیا فلوری: همه فراخوانده شده‌اند، پدر و مادران در تربیت فرزندانشان، معلمان در مدرسه، رسانه‌ها در انتخاب روشی و راهی که پیش می‌گیرند، مردان سیاست در ارزشی که در عمل به آن روی می کنند و از آن دفاع می‌کنند. آنها که نمونه‌اند و توقع ایمان به نمونه بودن دیگران را دارند. ترسوها آنهایند که دیگران را ناامید می کنند.

- چرا شجاع بودن دشوار است؟
سینتیا فلوری: آزمون شجاعت، قرار و مداری با ارزش ها و اصول و خود است. برای همین است که اکثریت مردم از آن فرار می کنند. مشکل دیگر از آنجاست که این آزمون به تنهایی زندگی می شود. دانستن نه گفتن است. خطرش را به جان خریدن است و ایثار. سلوکی است در تنهایی. کمتر کسی از میان ما چنین خطری می‌کند. می دانیم چه چیزی را خواهیم باخت، نه آنچه را که به دست خواهیم آورد. اما شجاع ان کسی نیست که ترس را نمی‌داند. شجاعت یک آدم را از ترس‌هایش می‌سنجند. ترس‌هایی که می‌داند دور بزند یا نزند.

- این اعمال فردی، خاصیت درمانی بر چگونگی کارکرد دموکراسی دارند؟
سینتیا فلوری: من در باره دموکراسی کار می‌کنم، گسست هایش میان اصول و واقعیت. چگونه زیاده روی های دموکراسی را تنظیم و تصحیح کنیم؟ صلح که مشخصه جامعه ماست، باعث شده که مردم فکر کنند که دیگر جنگی برای پیش بردن نیست، به جز دموکراسی. اما دموکراسی نظم خودبخودی برابری نیست. تحرکی است میان چندین نیرو، نیروهایی که ارزش‌های برابری و آزادی را حمل می‌کنند و آن ها که با آن مقابله می‌کنند. با واگذار کردن منافع خویش به خود‌به‌خودی ( بی ارادگی ) دموکراسی ، وارد نظامی منحط شدیم. با رفتن و ر أی دادن تنها نمی‌توان به ماشین دموکراسی خوراک رساند، باید روح و روانش را جان بخشید. شجاعت می‌تواند ستون این نظم و سامان دهی باشد.

بیست‌و‌نه خرداد و نوزده ژوئن



امروز و فردا «بازار شعر» است. جشن شعر هرسال به مدت دو روز برگذار می‌شود. همین الان هواپیما بگیرید و بیایید، فردا یک‌شنبه ما در میدان سنت سولپیس پاریس در یکی از غرفه ها حاضر خواهیم بود. اگر آمدید نهار را با هم می خوریم.
بگویید نیشابور همه می‌شناسند!

۲۸ خرداد ۱۳۸۹

هیجده ژوئن


آندره مالرو می‌نویسد: «گمان می‌کنم که پس از تصمیم ۱۸ ژوئن، امید به او لحن غم‌آلودی داده بود.»

در هیجده ژوئن ۱۹۴۰ در استودیو بی بی سی در لندن، ژنرال دوگل از نظامیان و کارگران و تکنیسین‌های تسلیحات دعوت می‌کند تا به او بپیوندد و در کنار انگلستان به جنگ ادامه دهند، دو روز قبلش مارشال پتن، دولت ویشی، شکست فرانسه را پذیرفته و شرایط آلمان را برای متارکه جنگ قبول کرده بود. دو گل می‌خواهد بعد از جنگ بر سر میز پیروزان نشسته باشد. پروژه او در درجه اول سیاسی نیست. او فقط از آنها که با جنگ رابطه‌ای دارند دعوت کرده است. ژنرال دوگل می گوید که «ویشی» هیچ است و من فرانسه هستم.
او «فرانسه آزاد» را چون حکومتی پی می‌ریزد تا ملتش را به وجود آورد. در فرانسه بر عکس آلمان ملت بعد از حکومت شکل گرفته است. حکومت باید خود را تبعید کند تا «مردم» زبان و بیانش را دوباره بازیابد. بعد‌هاست در ۱۹۴۲ که پروژه سیاسی شکل می‌گیرد. مقاومت داخلی بعد‌ها به وجود می‌آید. بعد از اینکه حتی سرچشمه نزاع می‌شود و پس از بحران‌هایی ست که مقاومت داخلی و خارجی با هم کنار می‌آیند.
در ۱۹۴۱ است که در ارتباط با آنچه در داخل می گذرد، گفتمانی سیاسی پیدا می‌کند. نبوغ سیاسی دوگل، مقاومت داخلی، با نزاع بسیارش، از چپ افراطی تا راست را متحد و از وقوع جنگی داخلی جلوگیری می‌کند.
در اکتبر ۱۹۴۱ ژان مولن، قهرمان نهضت مقاومت فرانسه به لندن می‌رود و دوگل را ملاقات می‌کند و میان آن دو وصلتی در می‌گیرد. ژان مولن به دوگل می‌پیوندد و از جانب او مأمور می‌شود تا نیروهای مقاومت را متحد کند. در ۱۹۴۳ به ریاست شورای ملی مقاومت انتخاب می‌شود. بر اثر خیانت به چنگ آلمان‌ها می‌افتد و پس از تحمل شکنجه‌های شدید در حین انتقال به آلمان می میرد. فرانسه آزاد اول در مرزهای خارجی پیروزی به دست نمی‌آورد، می بایست فرانسویان را با فرانسه آزاد مربوط کرد. ژنرال رو به مقاومت داخلی آنها را خطاب می کند. به آنها می‌گوید که او تصمیم می گیرد. که او بر علیه جنبش داخلی نیست اما از آنجا که « فرانسه آزاد» حکومت است و دو گل فرانسه، پس حاکمیت آن را نباید به خطر انداخت. او با تروریسم مخالف است چون با تروریسم حکومتی مخالف است. او ترورهای داخلی و کشتن آلمان‌ها را محکوم می‌کند.

مالرو می نویسد: «دوگل ظرافت روح را دوست دارد. با او نوعی «فاصله» درونی در میان بود که من بعدها فقط در مائو تسه تونگ دیدم. هنوز لباس نظامی به تن داشت. اما «فاصله» های ژنرال‌هایی چون دلاتر و لکلر از خودشان نبود، از ستاره هایشان بود. من غالبا در برابر نظامیان از خود پرسیده ام که اگر نظامی نمی بودند چه کاره می‌شدند. دلاتر در نظرم گاهی سفیر می‌شد و گاهی اسقف. ژنرال دوگل، خارج از حرفه نظامی فقط می‌توانست ژنرال دوگل باشد.

مردی که در برابر او همه کس خود را مسئول می‌دید، زیرا او مسئول سرنوشت فرانسه بود، خلاصه مردی مجذوب که روحش از این سرنوشت - که می‌بایست کشف کند و به کرسی بنشاند - آکنده بود. دوگل با اسطوره خود همانند بود.

ژنرال می دانست که فرانسویان شکست را پذیرفته بودند. می دانست که پتن ر ا پذیرفته بودند و گمان می‌کنم که این را نیز می‌دانست که، پس از دوران شور و هیجان حاصل از رهایی فرانسه، میلیون‌ها نفر او را دستاویز برائت خود کرده‌اند. فرانسه در دوره مقاومت می‌دانست که چه می‌خواهد باشد، اما درست نمی‌دانست که چه بوده است. و با این همه، گفتگوی واقعی ژنرال با فرانسه بود، خواه آن
را جمهوری با مردم و یا ملت بنامند. ناپلئون می‌گفت: مرد سیاسی از یک سو همیشه تنهاست و از سوی دیگر با مردم. چه بسا ژنرال دوگل در این مورد می‌گفت: تنها با فرانسه.»


بقایای جسد ژان مولن را در سال ۱۹۶۵ با مراسمی به پانتئون منتقل کردند. مالرو می‌نویسد:
«ژنرال دوگل با پالتو بلندی که من فقط در عکس‌های موبوط به پیاده‌شدن نیروهای متفقین در ساحل فرانسه بر تن او دیده‌ام هنوز سرپا ایستاده‌است. هیچ کس ننشسته است.
من از مردگان آن‌ها سخن می‌گویم و از مردگان خودم:
و آن روز که در قلعه مون لوک در لیون شکنجه‌اش کردند، چون او نمی‌توانست سخن بگوید مأمور گشتاپو کاغذ و قلمی بدستش داد تا اعترافاتش را بنویسد و ژان مولن کاریکاتور جلاد خود را کشید. برای آگاهی از دنباله دهشتناک این ماجرا، کافی است که به سخنان بسیار ساده خواهرش گوش دهیم: رسالتش به پایان رسیده بود و شهادتش آغاز می‌شد. زجر کشیده و وحشیانه کتک خورده، با سر خون آلود و اندام‌های از هم شکافته، به سر حد طاقت بشری رسید بی آنکه حتی یک راز را فاش کند و او همه رازها را می دانست.

و اینک پیروزی آن خاموشی که به چنین بهای سنگینی تمام شد، سرنوشت چهره دیگری می‌نماید. ای رهبر مقاومت که در سردابه‌های نفرت‌بار زیر شکنجه جان دادی، با چشمان خاک شده‌ات این زنان سیاه‌پوش را بنگر که بر نعش یاران ما عزاداری می‌کنند: اینان سوگوار فرانسه و سوگوار تواند! ای سلطان بینوای شکنجه دیده در سایه‌های ظلمت، اشباح سایه‌وار پیروانت را بنگر که در شب شکنجه آجین ماه ژوئن بپا می‌خیزند....»


سخنان مالرو از کتاب ضد خاطرات اوست با ترجمه
ابوالحسن نجفی و رضا سید حسینی

۲۷ خرداد ۱۳۸۹

عصر بیست‌و هفت خرداد



سین با موهای نبافته و پای پیاده امروز خود به خانه آمده است. من به دنبالش نرفتم.
آمده است و نشسته است رو‌به‌روی من و از درس و مشق و کالج می‌گوید. تعریف می‌کند که امروز در کلاس درس حقوق مدنی یاد گرفته‌اند که فرزند هر دو نام پدر و مادر را می‌تواند با هم داشته باشد. یا از میان این دو نام می تواند انتخاب و اختیار کند. من هم به او پاسخ می‌دهم که چه بخت‌یاریی! چه آزادیی!
نگاهم می کند، از رو نمی‌رود. می گوید مامان متوجه نیستی. می گویم متوجه چه چیزی نیستم؟
می‌گوید فکرش را بکن، فرزندی که دو نام پدر و مادر، هر دو را اختیار می کند و بعد با شخصی که او هم هر دو نام را اختیار کرده ازدواج می‌کند، فرزند آن ها می‌تواند چهار نام داشته باشد و اگر با شخصی که چهار نام دارد ازدواج کند، فرزند آن ها می‌تواند هشت نام داشته باشد و همین‌طور نسل به نسل بر تعداد نام های آدم افزوده می‌شود، آن‌وقت فکرش را بکن مامان، چه بار سنگینی!
می‌گویم: زنده باد نام و آزادی و اختیار! و بار!

فقط او می‌داند که دارم به ریشش می‌خندم. از رو نمی‌رود.

بیست‌وهفت خرداد



شب قبلش سین گفته بود که می‌خواهد موهایش را باز بگذارد.
امروز بیدارم نکرد که موهایش را ببافم.
هیچ دلیلی برای بیداری نبود.
روزتاریکی هم بود. به خواب ماندم.
اگر یک روز موهایش را کوتاه کند دیگر از خواب بر نخواهم خاست.

۲۶ خرداد ۱۳۸۹

غروب بیست و شش خرداد





اندیشه جز زیبا مکن، کو تار و پود صورت است
ز اندیشه احسن تَنَد، هر صورتی احسن شده

۲۵ خرداد ۱۳۸۹

بیست‌و‌پنج و بیست‌وشش خرداد



آنگاه قانون‌گری گفت در باره قانون‌های ما چه می‌گویی، ای استاد؟
و او پاسخ داد:
شما به قانون گذاری دل خوشید،
اما از شکستنِ قانون دل خوش‌ترید.
مانند کودکانی که در کنار دریا با جد و جهد از ریگ تر برج می سازند و با خنده آن را ویران می‌کنند.
اما هنگامی که شما آن برج‌های ریگی خود را می‌سازید، دریا باز هم ریگ به ساحل می‌آورد، و هنگامی که شما آن برج‌ها را ویران می‌کنید، دریا به شما می خندد.
به راستی دریا همیشه با بی‌گناهان می‌خندد.

اما چه باید گفت در باره کسانی که از برای آن‌ها نه زندگی دریاست و نه قانون انسانی برج‌ ریگ.
کسانی که زندگی از برای شان خَرسَنگی ست و قانون تیشه‌ای تا با آن سنگ را به هیئت خود در می‌آورند؟
و در باره لنگانی که از رقاصان بیزارند؟
و درباره ورزاوی که یوغ خود را دوست می‌دارد و آهوان دشت و گوزنان جنگل را جانورانی سرگشته و سرگردان می‌بیند؟
و درباره مار پیری که نمی‌تواند پوست بیندازد و ماران دیگر را برهنه و بی‌شرم می‌نامد؟
و درباره آن کس که زود به بزم عروسی می‌آید و چون پر خورد و خسته شد به راه خود می‌رود و می‌گوید هر بزمی بزهی‌ست و هر بزم‌نشینی بزهکاری؟

چه بگویم در باره این کسان، جز این که آن ها هم در آفتاب ایستاده‌اند، اما پشت به خورشید دارند؟
این کسان فقط سایه‌های خود را می بینند و سایه آن‌ها قانون آن‌هاست.
و از برای آن‌ها خورشید چیست، مگر چیزی که سایه می اندازد؟
و به جا آوردن قانون چیست، مگر خم شدن و کشیدن خط سایه بر روی خاک؟
اما ای شما که رو به خورشید گام بر می‌دارید، با خطی که روی خاک کشیده شود از ر فتن باز می‌مانید؟
و ای شما که همراه باد می‌روید، کدام بادنما راهبرتان خواهد شد؟
کدام قانون انسانی راه‌تان ر ا خواهد بست، اگر یوغ‌تان را بر در زندان کسی نکوبید؟
از کدام قانون خواهید ترسید، اگر برقصید ولی بر غل و زنجیر کسی پا مگذارید؟
و کیست که شما را به داوری بکشاند، اگر جامه خود را پاره کنید اما بر سر راه کسی نیفکنید؟


ای مردمان اُرفالس، شما می‌توانید دهل را در پلاس بپیچید و سیم‌های ساز را باز کنید، اما کیست که بتواند چکاوک را از خواندن باز دارد؟

پیامبر و دیوانه
جبران خلیل جبران
نجف دیابندری

۲۴ خرداد ۱۳۸۹

بیست‌وچهار خرداد




پشت جهان دیده‌ای، روی جهان را ببین
پشت به خود کن که تا روی نماید جهان.

به ژان - ر گفتم: می‌خواهم رازت را بر ملا کنم. گفت: بکن.
راستش، ژان - ر که چهارشنبه‌ها بعد از نهار سین را به کلاس سیرک و تاترش می برد، دوربین من را هم بر می‌دارد و با خودش می‌برد و به انتظار سین دور و بر خانه معلم سین عکس می‌گیرد. خیلی از عکس‌های او عکس‌هایی از شانتیه است. معلم سین مدام در هر حال ساختن و تعمیر چیزی‌ست. حالا ژان - ر کلکسیونی از عکس‌های شانتیه دارد که البته هیچ‌کس پی به سرچشمه آن نمی‌برد. این عکس بالا را که می بینید، عکس انعکاس آسمان است در آب ته یک سطل پلاستیکی بزرگ که از آن برای ساختن سیمان آب بر می دارند و هر بار اندکی شن و ماسه ته سطل می‌ریزند.

۲۲ خرداد ۱۳۸۹

بیست‌ و دو خرداد




امروز می خواهم تجدید عهد کنم. با صاحب رأیم.
دموکراسی تنها صندوق های رأی نیست. دموکراسی تعهد به رأی است. حفاظت از رأی است. هم‌راهی صاحب رأی است.
من هم مثل خیلی‌ها به مرور سال گذشته رفتم. به سراغ آنچه در خرداد سال گذشته نوشته بودم:
«قدرت نمی‌میرد، اگر سدی بر آن نبندند، به وحشتی تبدیل می شود و همه را از دم تیغش می گذراند.
ما آموختیم، مخصوصا با تجربه نازی‌ها، که یک دولت می‌تواند دیوانه باشد. در لحظات پایانی بی‌نظمی در ۱۹۴۵ آلمان به نظر خودکشی کرده می‌آمد. آنوقت نمادها مردند و جهان مرجع آلمان بی‌آبرو شد.
مرجع درختی‌ست که به آن تکیه می‌کنیم.
پدر کشی، خشونتی معمولی نیست. سنت‌ها به آن «جنایت باور نکردنی» نام می‌دهند. چرا که از خلال قتل، نظم جهان از میان برداشته می‌شود.
پیش نمونه حرکت استبدادی ست.»
این را در همان خرداد سال پیش که سخنان متفکر بزرگی ست انتخاب و ترجمه کرده بودم. انتخابم بعد از دیدن فیلم های تبلیغاتی انتخابات بود و مناظره ها:
فیلم تبلیغاتی میرحسین با نشان دادن چهره جوان و پیر او از گسست نمی‌گوید. از ادامه و دوام می‌گوید. از بی‌هوده نبودن انقلاب و از بی‌هوده نبودن رنجها می‌گوید. از بی‌هوده نبودن سال‌های سپری شده. چیزها خود را پیدا می کنند و به جای خود می‌نشینند. فیلم همه را بغل می‌کند و در بازوانش جای می‌دهد. صدایش نرم و شیرین است. خود او راحت است. به کشف مردم می‌رود. مردم خود از خویش می‌گویند. فیلم او با تکیه بر گذشته روی به آینده دارد. جویباری‌ست که از چشمه می‌آید و چون جاری ست به دریا می‌ریزد. باید بریزد. قصه‌ای دارد.
فیلم اقای احمدی نژاد با موشکی آغاز می‌شود که به آسمان می‌رود. او روی به برون دارد. او جایی دیگر را نشانه گرفته است. چون ماهواره‌ای که پرتاب می‌شود. نشانی به‌واقع از مقصد نیست، ماهواره مهم است. در فیلم او خبری از ایران نیست.

آقای احمدی‌نژاد انقلاب را از مردان آن جدا می کند. تاریخ را جزء آن نمی‌داند. گویا فرزندی نامشروع به دنیا آمده است که باید به دورش انداخت. غافل از اینکه خود او و دولتش هم جزء آن فرزندند، با دور ر یختن آن خود نیز دور ریخته خواهند شد. پوزیسیون و اپوزیسیون نمی‌تواند همزمان در هر دو جا باشد. کسی که قدرت را به دست دارد، نمی‌تواند پایه‌های قدرت خود ر ا بشکند. چرا که خود را در هم خواهد شکست.
شاید آقای میرحسین موسوی برای همین به میدان آمده است تا پایه‌های قدرت در هم نشکند. او فرزند و تاریخ و پدر و مادر را به هم مربوط می‌داند. او قصه ای دارد. سرچشمه و گذشته ای و نگاهی با تکیه به گذشته به آینده دارد. این قصه تلخ یا شیرین، دشوار یا آسان، کوتاه یا دراز، خوب یا بد، آباد یا ویران، تاریخ سی سال است. از دل همین ویرانه است که باید ساختمانی سر بر آورد. دست هیچ نهادی را نباید کوتاه کرد. تنها باید آن را در جای خود نشاند. اگر نه به قول فروید آنچه را به عقب می‌رانی، آنچه در جامعه و با جامعه تنیده شده، چهار نعل باز خواهد گشت. سی سال با رنج بسیار گذشته است. دور ریختن آن دور ر یختن رنجها خواهد بود و بی‌هوده بودن سال‌های سپری شده.
آقای احمدی‌نژاد بی قصه است.
قصه یعنی مرجع.

۲۱ خرداد ۱۳۸۹

بیست یکم خرداد




خیابان از روزی که اتومبیل پلیس از روی مردم عبور کرد، عریان شد.
قتل عریان، قاتل عریان، مقتول عریان. عیان.
همه چیز زیر نوری کور کننده.
دیگر نمی‌توان در روز روشن به خیابان رفت.
بیست دو خرداد ۸۸ تاتر رأی گیری اجرا شد.
بیست دو خرداد ۸۹ تاتری در کار نیست.
بساطی‌نیست. بازی تعطیل است.
سایه‌روشن نیست.
آنقدر نور هست که چشم چشم را نمی بیند.
باید منتظر سایه ماند.
موسم نابساطی ست.
« در بساطی که بساطی نیست»

۲۰ خرداد ۱۳۸۹

بیست خرداد، شب



عاقل باش، آه درد من
آرام بگیر
بهانه شب را می‌گرفتی
می‌آید، ایناها
اتمسفری تاریک شهر را در بر می‌گیرد
یکی امن می‌برد، یکی خاطری مشغول
....

دستت را بده، درد من، از اینجا بیا
....

چون کفنی دراز، کشان کشان به سوی شرق
بشنو عزیزمن
شب شیرین را که راه‌ می‌پیماید

بودلر
ترجمه سرسری نیشابور

دهم ژوئن



«شما غلط کردید که شهید داده‌اید. شهید جایش در بهشت است. کشته‌های شما بوی جهنم می‌دهند.»

وطن امروز
حسین قدیانی

بیستم خرداد



«ما افتخار می‌کنیم که بعد از خمینی خدا عبای رهبری را فقط و فقط برای خامنه‌ای دوخت. عبای نور برتن ماه خواهد ماند تا ظهور خورشید.»


وطن امروز
حسین قدیانی

۱۸ خرداد ۱۳۸۹

هشتم ژوئن



«این کتاب، نوردی ست در اقیانوسِ قرآن، این اثر عالم‌گیر اما نه خیلی شناخته شده، حتی مورد شک در غرب. خیلی ها از خود پرسیده‌اند که آیا متون قرآن به پیام توحیدی موسی و عیسی چیزی اضافه می‌کند. اما قرآن گفتمانی بر پیامبران است، از آدم تا محمد که با گفتمان کتاب مقدس متفاوت است و آدامه دهنده آن. با عزیمتی چون عزیمت اسماعیل در موبی دیگ، به جستجوی معنای یک اثر که در آن نبوت و شعر در مجاورت هم قرار می‌گیرند و در رقابت هم، خواننده به سفری معنوی خوانده شده است. به ابداع راهی به منظور نزدیکی به مقصود اسلام، همچون یادآوری شهود پیشین و باز از سرگرفتن بی نهایتشان. از زمانی که ادیان اسباب جنگ شده اند و سیمرغ، این نماد الهی نام موشکی در ایران و ابراهیم نام تانکی در اسرائیل، کشف برد و باخت نبوی اعلام شده به وسیله قرآن، امر تفکر است بر علیه جهل و نفرت.»

معرفی کتابی که می خوانم: مسافر شبانه. نوشته ژان میشل هیرت که روانکاو است و استاد دانشگاه و متخصص روانشناسی کلینیک میان ادیان و نویسنده چند اثر پیرامون دین و روان.

۱۶ خرداد ۱۳۸۹

هنوز ششم ژوئن



اینجا هنوز ششم ژوئن است و هنوز در آن نقطه‌ای از چرخش زمین به دور خورشید قرار داریم که روزها قرار است تا حدود دو هفته دیگر هم باز بلندتر شوند و بعد از بلندی شان کم کم، کم شود و روزی برسد که دیگر روز نباشد و به شب مانند. هنوز شب ساعت حدود ده می‌رسد. تا شب چه باشد. من گاهی از خواب بیدار می شوم و گاهی بلند. گاهی به دنیای مجازی نظری می‌اندازم و به کلمات، که چه می‌گویند. راستش اشباعی که مرا در خود گرفته است، نمی‌گذارد همه چیز را بخوانم . بعضی کلمات را نمی‌بینم. از روی بعضی سر می‌خورم. از بعضی خنده‌ام می‌گیرد و در تنهایی و به تنهایی با صدای بلند می‌خندم. بعضی حوصله‌ام را سر می‌برد. تاب بعضی را ندارم. به خودم می‌گویم تقصیر کلمات نیست، هیچ. بعضی کلمات هم سکوت می‌کنند. و من اعتقاد دارم که سکوت تحقیر است و به گفتمان قدرت نزدیک.
نمی دانم باید شکرگذار واقعه باشم، واقعه‌ای که همه سالگردش را جشن و عزا گرفته‌اند و جشن و عزا در فرهنگ من که نه، فرهنگ شما در هم آمیخته است. در هر حال هر دو، دو روی یک سکه هستند. من البته سعی کردم خودم را کنار بکشم و تقویمم را هم از تقویم شما سوا کنم و روزهایم را، از بس آنجا بی‌چاره‌ام می‌کند. اما خوب، نمی‌دانم باید شکر گذار واقعه باشم یا نه، اگر نه چگونه می‌توانستم آقای نوری زاد را بشناسم. این اوین هم چیزی‌ ست. البته من در کودکی و کوچکی با آن مراوده داشتم. زندان. و خیلی زود تازه نوشتن دانسته بودم که فهمیدم آزادی در آن جاست. یعنی همان موقع که خواندن یاد گرفتم، پی بردم به این راز بر ملا که کلمات به تنهایی به دنیا نمی‌آیند. هر کدام خلاف و خلف خود را همزاد دارد. که آزادی مفهوم مجردی‌ست که باید با هزار جور حصار ازدواج کند تا عینیت پیدا کند. با دیوارهای بلند، دیوارهای کوتاه، دیوار های به دیده آمده، به دیده نیامده.
حالا آزاده‌هایی را گذاشته‌اند در دیوار، در زندان، تا ما آزادگی‌شان را که به دیده ما نمی‌آمد، ببینیم. یعنی زندان شده‌است، نشان دهنده آزاده. کاشف آزاده. فکر نکنید که دیوارها مثلا خیلی سست هستند که ما آنان را از خلال غیب می بینیم، نه، شفافیت آنان است. شفافیت آنهاست که دیوار را عبور می کند. شفافیت آن هاست که غیب را در می‌نوردد.
حالاهم یک کلام، دو کلمه آقای نوری‌زاد، مرا به نوشتن کشاند. «گل نفهم، گل‌گریز». فکر کردم چه خوب که من با چنین مخترع کلماتی آشنایی به هم رساندم. چه بوی خوشی می‌دهد!
از آخرین یادداشت ایشان.

ششم ژوئن



پنج روزی به خواب رفت.
روز و شب و تب هی جا عوض کردند.
نور و تاریکی هم. هیچ وقت نور بر تاریکی چیره نشد و بر عکس.
هر دو بودند. تنها یکی می‌آمد و یکی می‌رفت.
نور که بود، رؤیتی بود و در تاریکی، به دیده نیامده. غیب.
هیچ‌کس هیچ کس را ابداع نکرد.
همه بودند، چون که از ازل. تغییر ناپذیر، یاس‌آور. پُر.
هیچ‌کس به جستجوی هیچ‌کس نرفت.
زمان قبل از آفرینش بود.

۱۱ خرداد ۱۳۸۹

یازدهم خرداد



قرار بود که «پناهی» برای یهودیان به دست آید و امروز اسرائیل نتوانسته است، به گفته خودشان امنیت اسرائیلیان را تضمین کند و درست به این بهانه هر کاری می‌کند وچون هر کاری می‌کند، امنیت خود را به خطر می اندازد. امشب مردم کوچه و بازار اسرائیل از ارتش خود طرفداری می‌کردند. برای من همیشه واکاوی روان اسرائیلی جالب بوده‌است. البته از این روان‌کاوی ره به جایی نبرده ام. روانی که از منطق بویی نبرده‌است. آیا روان منطقی دارد؟ کلید صلح دست خودشان است، الیاس انبر می‌گفت. چرا قفل را باز نمی‌کنند، چرا در را نمی‌گشایند؟
این سومین شکست ارتش شکست ناپذیر اسرائیل است. می گویند چطور ارتش از مقاومت کشتی ناآگاه بوده است. چطور ارتش آمادگی مقاومت کشتی را نداشته‌است؟
می گویند که در امریکا، این نه «لوبی» یهودی که منافع امریکاست که اعمال می‌شود. می‌گویند که منافع امریکا بیست سال بعد از اتمام جنگ سرد، تغییر کرده‌است. می‌گویند اگر اسرائیل برای امریکا گران تمام شود، آن را پس خواهد زد. می‌گویند اسرائیل باید حواسش به کشورهایی که دارند سر در می‌آورند، مثل ایران، ترکیه، برزیل و هند و ... باشد. می‌گویند که امریکا آنها را فدای اسرائیل نخواهد کرد. می‌گویند که دنیا دارد تغییر می‌کند و روان اسرائیل قرن را هنوز پس پشت نگذاشته است. در جایی مانده‌است.
دیوارها هیچ وقت هیچ فایده ای نداشته است. در غزه امروز بیشتر از دیروز سلاح وارد شده است.
سفیر اسرائیل در فرانسه به نخست وزیر سابق آقای دو ویلپن گفت که لازم نیست به آن ها درس صلح بدهد که صلح تنها به اسرائیل و فلسطین مربوط می‌شود. آقای نخست وزیر سابق پاسخش دادند که نه، به همه مربوط می‌شود، ما همه از این ناصلحی آسیب می بینیم.
نمی‌دانم بدون اسرائیل یعنی بدون مسئله اسرائیل، چیدمان منطقه، یا اصلا روان منطقه به این شکل و محتوا می‌بود، وقتی می‌شنوم که دولت مصر در حصر غزه شریک است اما سهمی از ارتش مصر دل به اخوان‌المسلمین داده است و دیوار را در می‌نوردد و سلاح به آن سو عبور می‌دهد؟ وقتی بیشترین سرنشینان کشتی‌ها از اهالی ترکیه بودند و از ترکیه راهی شده بودند، از کشور غیر عرب منطقه به جز ایران و سکولار؟
بد نیست آن پرچم آتش‌زنان را به ایران بفرستند و ایرانی‌ها هم که نمی‌خواهند دیگر پرچم آتش بزنند به ترکیه بروند. یعنی بد نیست روان این دو مردم را با هم آشنا کنند. نمی‌دانم می‌شود غول ها را در شیشه کرد؟ شاید بشود اما شیشه را باید به دست چه کسی داد؟ که نیاندازد و بشکندش؟