۱۰ خرداد ۱۳۸۹

دهم خرداد


فلامینکو

از لغت‌نامه عاشقانه اسپانیا
نوشته میشل دل کاستیو
ترجمه نیشابور

میان این‌که این بند را در سومین حرف الفبا، jondo یا cante hondo در اندلس، یا دراین حرف سُر دهم تردید کردم. چرا که  هر آواز اندلسی که با فغان درد  آغاز می‌شود، آی، برای بیگانه، و حتی برای شماری از اسپانیایی‌ها فلامینکو است.

تصمیم گرفتم آوازِ ژرف و فلامینکو را در یک عنوان گرد آورم و از تمیز میانشان حذر کنم.

اَی داریم تا اَی، آی ناخالص کولی‌بازی‌ها و آن‌که دل‌وروده را از جا می‌کند، سینه را پاره می‌کند، رعشه هراس بر پشت تماشاگران می‌دواند. شاید تمیز اساسی این است، ملاحظات موسیقیایی هم اما به تفاوت گذاشتن کمک می‌کند.

فلامینکو یک نمایش است، بر tablaos تولید می‌شود، در مقابل توریست‌های دله هر تماشایی، دومی هرجایی می‌تواند بروز کند، در میکده، در آشپزخانه، برابر آتش، در کوچه، سر کار. فلامینکو اسلوب است. منشی در چگونه ایستادن، کمر را قوس دادن، چانه را بالا بردن، منشی در حرف زدن، در راه رفتن،  وچرا که نه، در خوردن و آشامیدن.

حالتی از مبارزه‌طلبی طعنه‌آمیز. رفتاری از سر بی‌تفاوتی و تحقیر. خطر را به هیچ و به بازی گرفتن . پیش می‌آید که canto فلامینکو باشد. اغلب تراژیک، تاریک، در ظلمات ظهور می‌کند، وقتی که duende، اجنه‌ی عرب‌ها با سایه‌اش جماعت گرد آمده به دورآتش را لمس‌ می‌کند.

این فغانِ‌وحشت، اول از میان غربتی‌هایی بر آمد که در اسپانیای ۱۴۸۲ در اندلس جا گرفته بودند، زمان‌شان را بد انتخاب کرده بودند. جنگ، شهرها و خارج از شهرها را ویران کرده بود. شهرها خالی از ساکنین، نمایش اندوه نشان می‌دادند. موریسک‌ها ( مسلمانان به زور مسیحی شده) به احتضار افتاده بودند، یهودیان می‌رفتند که به زودی رانده شوند و پس از آن سوزانده. کولی‌ها، مطربی در خونشان،  واپسین انعکاس سنت موسیقیایی این و آن را جمع‌آوری می‌کردند.

لالایی‌های یهودیان، آوازهای کنیسه‌ای، تحریر شرقی، وزن عربی، مزامیر کلیساهای مستعرب،  با این بازمانده‌ها، مخلوطی به هم ریختند و به این تک‌خوانی‌های غالبا عبوس و مکرر، وزن بی‌قرارو لرزشی عصبی، نقش زدند.

بعد از یهودی‌ها و موریسک‌ها نوبت غربتی‌ها رسید. معدن نمک و مس، اعمال شاقه و شکنجه، به سرنوشت هم‌نوع سرکوب شده، ناپاک مقررشده، دچار شدند.

وقتی که بعد از سال‌ها عذاب، قبیله خویش را یافتند، در هم شکسته، سرگردان، به تعریف آنچه بر آنان رفته قادر نبودند. این بازماندگان تنها شبحی بودند. کناری می‌نشستند، نگاه‌تهی. شب، فامیل به دور آتش جمع می‌شد. هنوز درمانده، اشباح به دایره می‌پیوستند و به شعله خیره می‌شدند با همان حال‌وهوای غایب.

ناگهان نخستین اَی برون خاست، آن فغان ناانسانی، خون آنانی را که برای اولین بار شنیدندش منجمد کرد. ناله از دور می‌آمد، از ژرف‌تر از هر دردی. رنج، اندلس را به هم می‌پیچید و خشم و غضب‌اش را، جهیده از ظلمات، آنچه که این رجعت‌کردگان نمی‌توانستند بگویند، بیان می‌کرد. حضار واهمه داشته که، نکند خوانندگان توان کافی نداشته باشند، تشویق می‌کردند:
 Eso es، muy bien، vaya، olé . بعدها گیتار به یاری آمد، پیش درآمدِ آواز.

هنری زاده شده بود، نه هنری فولکلُریک، هنری والا، ظرافتی عالی. هنری مردمی بود مسلما، و دقیق‌تر، هنر عرب و اندلس، با این حال همراه عصبیت و اختصار لاتین، بدون این تکرار آزارنده که به گوش غربی، موسیقی شرقی را تحمل‌ناپذیر می‌کند.

چگونه این آواز می‌توانست در حالی که خواننده شتاب داشت همه چیز را بیرون بریزد، کش بیاید، تجربه مهیب‌‌اش را غلظت بخشد؟

در قرن نوزدهم،  اشراف اندلس با حیرت این هنر را کشف کردند، از خود پرسیدند، چگونه این کولی‌ها، این دوره‌گردان، توانسته بودند آن را ابداع کنند، از کجا بیرونش کشیده بودند. دعوت از غربتی‌ها در محافل هنری آخرین  فخرفروشی بود. هر senorito می‌خواست جشن کولی خود را داشته باشد. در میان این اربابان ثروت‌مند، دوست‌داران موسیقی‌ای بودند که این موسیقی باورنکردنی با این مقام‌های غریب، با این وسعت مایه، کنجکاوی‌شان را تحریک می‌کرد و افسونشان. از آن پیرامون خود سخن گفتند، غربتی‌ها را به دربار کشاندند: نخستین tablaos در مادرید نمایان شد و، همراه نمایش، علاقه‌مندان مطلع. اما cante تنها فی‌البدیهه نبود، پیش‌بینی‌ناشدنی بود.

چگونه می شد در ساعتی معین duende را احضار  کرد؟ چگونه می‌شد دانست کی فغان بیرون خواهد جهید، در چه شرایطی؟ گاهی می‌بایست تا ساعت سه یا چهار صبح صبر می‌کردند، گاهی دیگر، شب می‌گذشت و معجزه روی نمی‌داد. اگر دوستداران واقعی موسیقی این غرابت را می‌فهمیدند اکثریت عموم اما  بی‌صبری می‌کردند. کولی‌ها یاد گرفتند که از خیر duende بگذرند.

این جادویی را که وقت‌شناسیِ‌نمایش از هم می‌پاشید، با سروصدای زیاد در آوردن تقلید کردند. می‌توان گفت که فلامینکو انحطاط cante grande است. می‌توان تأیید کرد که توریست بخت زیادی برای شنیدن یک cante موثق نخواهد داشت. می‌توان حتی از خویش پرسید، آیا ، آوازِ ژرف توفیقی برای ماندن دارد.

با رویداد دموکراسی،  برای این موسیقی شیفتگی زاده شد. جماعت جوان گرد می‌آید تا cantaores را بشنود، دهقانان  پیر از روستاهای کوهستانی خود پایین می‌آیند، پیرزنان نشسته بر صندلی می‌خوانند، به همان منش که در آشپزخانه خود. صفحه‌هایی تولید می‌شود با بهترین اجراکنندگان زمان. اما cante به کنسرواتوار تبدیل شده است. لزوم حیاتی‌اش، فوریتش ناپدید شده‌. فلامینکو باقی مانده.


لغاتی که به فارسی نوشته نشده است در متن فرانسه هم به اسپانیایی ست. نویسنده ترجیح داده ترجمه نکند. یا ترجمه پذیر نبوده است. از نظر من آسیبی به دریافت متن نمی رساند.

۹ خرداد ۱۳۸۹

عصر نهم خرداد



«لیستی را که جلویش بود ورق زد و گفت: چرا باید روی زیرپیراهنی‌ات بنویسی: «ما زنده‌ایم، پس زندگی می‌کنیم.»
گفتم: این جمله‌ی ساده قرار است کجای دستگاه اطلاعاتی و امنیتی کشور ما را به لرزه اندازد؟
گفت: آدم را یاد سخن دکارت می‌اندازد که: «من اعتراض می کنم، پس هستم!»

«گفت: درست نیست که تو با دست خودت، خودت را به کشتن بدهی.
گفتم: چرا امام حسین این کار را کرد؟ گفت: آنجا یزید در مقابلش بود.
گفتم: هرکجا قانون نباشد، پای یزید در میان است.»

گفتگوهای یکی آزاد و یکی ناآزاد. گفتگوهایی در بند؟

صبح نهم خرداد



این حرف‌نبشته‌های آقای روشن علی‌رضا ست.
این خورنده نور.
آقای علی‌رضا روشن یک صفحه در گوگل دارند.

حالا من شعرهایشان را می‌خوانم، شما را نمی‌دانم .
دانیل در سفر است . آمد برایش تعریف خواهم کرد. یک بار دیگر، که شعر در ایران چیست. چگونه گفته می شود و چگونه خورده می‌شود. به جای شام.
دانیل رئیس کلکسیون شعر در یک انتشاراتی ست. شعر هم می‌گوید.
اینجا شعر خورده نمی‌شود.



با همسرم یک ماه و نیم دنبال خانه می‌گشتیم. برای اجاره. بچه‌ام پیش مادرم بود و ما هر جایی را که بگویید برای اجاره‌ی یک نیم‌باب خانه زیر پا می‌گذاشتیم و پیدا نمی‌شد. شبی – ساعت حوالی نه بود – خسته و امیدباخته از میدان انقلاب – که باری نامش میدان مجسمه بوده است و باری میدان بیست و چهار اسفند و حالا میدان انقلاب - سوار اتوبوس شدیم برویم سه‌راه تهران‌پارس که دپو هم نامیده می‌شود و ایستگاه دماوند و دروازه مازندران هم. اتوبوس بی آر تی نبود آن وقت. ماجرا مال سه سال پیش است. همسرم ته اتوبوس نشسته بود در قسمت زنان – و هیچ کس جز او نبود. اینقدر بی حوصله بود که چشم‌هایش هیچ چیز را نمی‌دید. صورتش را چسبانده بود به شیشه چرکتاب اتوبوس و به هیچ جا نگاه می‌کرد. در قسمت مردان جز من و یک پیرمرد کسی نبود. پیرمردی که گلوی گونی را بی رمق چنگ گرفته بود و خواب رفته بود. من ننشسته بودم. وسط اتوبوس به میله تکیه داده بودم و به عیسای مسیح فکر می‌کردم. در انجیل قسمتی هست که عیسا از سوی مردم تارانده شده است – همان عیسا که فرموده است: "هیچ پیامبری در قوم خویش به پیامبری شناخته نمی‌شود." او در بیابان به پرنده‌ها می‌نگریست که سرخوش بر لانه‌هاشان فرود می‌آمدند و روباه‌ها را که تو حفره‌هاشان پنهان می‌شدند. پس گفت: "روباه صحرا را آشیانه است و پرنده‌ی آسمان را کاشانه، اما من که عیسا هستم، فرزند انسان – جایی برای زیستن ندارم". بعد از این فکر بود که توی دفترچه‌ی کوچکم – همان‌طور ایستاده – نوشتم:
قفس حق پرنده نیست
و مزد پرواز
این بذر حقیرانه نه
با این همه
پرنده را قفسی هست
فرزند انسان را
آشیانه‌ای نه

فکر کرده بودم عیسا اگر اینجا بود – در زمان ما – چون قوم او، او را به پیامبری قبول نمی‌کردند - حتا به زندان هم راهش نمی‌دادند. فکر کردم آدم‌های بی‌ سر پناه، به زندانیان حسرت می‌برند و می‌گویند: لااقل بر شما باران نمی‌بارد. فکر کردم به افغانی‌هایی که از کشورشان فرار می‌کنند و به ایران می‌آیند. فکر کردم گرسنگی میل به آزادی را هم از بین می‌برد. نوشتم:
برادر افغانی من
که به ایران آمده‌ای
تو به خاطر نان
به زندان پناهنده شدی

دفترچه‌ام را بستم و به همسرم نگاه کردم. زیر نور چرک و مات سقف اتوبوس، سرش روی شانه‌اش افتاده بود و با لبخندی وارفته نگاهم می‌کرد. پشتاپتش مجسمه فردوسی دور می‌شد. فکر کردم به اینکه ما باید به خانه مادر برویم. برویم و شب اگر شد، من دست بر سینه‌های او بکشم و او بر آلت من، ‌و از این زندگی متعفن لذت ببریم.
نوشتم:
ما شعر می‌گوییم
ما
که نمی‌توانیم زندگی کنیم
ما شعر می‌گوییم

فرداش دیدم از وزیر اطلاعات – از محسنی اژه‌ای که شانه‌ی سحرخیز را گاز گرفته بود - نقل کرده‌اند که: رد پای دشمن را در گرانی مسکن پیدا کرده‌ایم.

باز نوشتم:
رد ِ پای ِ دشمنی
که تو دنبال می‌کنی
به پای خودت ختم خواهد شد


و خب! اینها شعر نیست. ما می‌خواهیم زندگی کنیم – ولی نمی‌شود. دیگران به خاطر این مزخرفات برای آدم کف می‌زنند و ما می‌گوییم آخر اینها شعر نیست، مرض و بدبختی و اندوه است و ما مرض و بدبختی و اندوه را دوست نداریم. ما می‌خواهیم زندگی کنیم و چون نداشته‌هایمان هزاران برابر داشته‌هایمان است،‌ مدام ناله می‌کنیم و دیگران اسمش را می‌گذارند شعر. شعر من زیاد نیست، بدبختی من زیاد است.





۸ خرداد ۱۳۸۹

شب نهم خرداد



غیررا عزیز می‌دارم، من.

خود ر ا با غیر، در غیر می‌یابم . آنجا را با اینجا. غیر مرا به من می‌نمایاند. اینجا، آنجا را.
من آنجا را در اینجا یافتم. زبانم را با هم‌دل و نه هم‌زبان.
مولوی را لبنانی فرانسه زبان به من آموخت. جامی را آراگون. لیلی و مجنون را دیوانه الزا.
کشیش مسیحی از محمد پیامبر گفت. میشل دل کاستیو از آندولس و عبدالرحمان.
نمی‌دانم چرا لغت هم‌زبانم در من نمی‌گیرد.
آنان که به سوی غیر و آنجا می شتابند مرا افسون می‌کنند. می خواهد لورانس عربی باشد یا ماسینیون.
یا آرتور رمبو: « من، دیگری است.» آن ها که هیچ‌وقت بر نمی‌گردند.
آنان که به سوی غیر همچون تکه ای پاره شده از خود می‌گردند، مرا افسون می کنند.
آن ها که هیچ تکه‌ای در جایی ندارند و کاملند با خود، غمگینم می‌کنند. آن هایی که فکر می‌کنند خالصند. قومی، نژادی، دینی.
آنها هم که دنیا را به شرق و غرب تقسیم می کنند. به بد و خوب. آن‌ها که خوب ها را به خیالی، یک جا جمع می کنند و در میان خوبان به دنبال بدان می گرداند و باز در میان خوبان به دنبال بدان، که به دریا بریزند، که در آخر هیچ نماند.
اعصاری را که مردم سفر می‌کردند و با هر سفر گویی دوباره زاده می‌شدند، دوست دارم. سفرهای سیمرغانه.
می‌گویند که «ادبیات تطبیقی نخست در فرانسه پددید آمد. در سال ۱۸۲۸ ویلمن یکی از استادان سربن، در درس تاریخ ادبیات گاه از تأثیر متقابل ادبیات انگلیسی و ایتالیایی و فرانسوی در یکدیگر نیز سخن می گفت و دانشجویان را به سنجش ادبیات ملت‌های اروپایی بر می‌انگیخت. پس از ویلمن، یکی دیگر از استادان سربن، درس او را ادامه داد و به سنجش ادبیات گوناگون، از جمله ادبیات شرق و غرب پرداخت.»
خوب می شد آدم ها هم به تطبیق خود و غیر روی می‌آوردند و از تأثیر متقابل پرسش می کردند و اگر در این هم‌دوشی نه سفری می‌دیدند و نه زاده شدنی دوباره، نه گم شدنی در جنگل غیر، تنها خود را می دیدند و باز همان خود را، زود یکدیگر را ترک می کردند!


از کتاب از سعدی تا آراگون
جواد حدیدی

آن‌گاه داستانی ساخت سراسر وهم و خیال شاعرانه و هذیان عاشقانه، دلکش و شیرین، اما در بسیاری از جاها گنگ و نامفهوم. او خود نحوه تکوین آن را چنین آورده است:
همه چیز از یک غلط دستوری زبان فرانسه آغاز شد، و آن غلط این بود که من در جایی خواندم: « دیروزی که غرناطه تسخیر شد...» این عبارت در گوش من طنینی مطبوع داشت. علت آن را نمی‌دانستم. پس از تأمل دریافتم که راز این جاذبه در غلط دستوری آن نهفته است. عبارت می بایست چنین می‌بود: « از روزی که فردای آن غرناطه تسخیر شد...». و من سال‌ها بود که به غرناطه می‌اندیشیدم، بسان کسانی که در رؤیا‌های خود حوادث و اشخاص و چیزهایی را می‌بینند که هرگز ندیده اند. پس از مدتی رؤیای آنان تعبیر می‌شود. چندان که می‌توانند با خود بگویند: « عجب! این آقا کمی پیر شده و این خانه نیز رو به ویرانی گذاشته است». من هم همیشه در خیال‌پردازی‌های خود می‌دیدم که شاهان مسیحی غرناطه را محاصره کرده‌اند. زن و مردی را هم می‌دیدم غرق در طلا که زیر ناقوسی از شیشه بر فراز آونگ ساعت ایستاده اند. در آغاز نمی دانستم چرا این بوعبدالله نگون بخت، پادشاه شکست خورده غرناطه که افسانه سازان اسپانیایی و فاتحان مسیحی چهره اش را دگرگون کرده‌اند، در رؤیاهای من راه یافته و چرا همیشه من خود را به جای او می‌پندارم. تأمل در همان مصرع مغلوط به یاد من آورد که داستان از روزی آغاز می‌شد که در نوجوانی، به هنگام شرکت در نخستین مراسم عشاءربانی، بخشی از کتاب موریس بارس را برای من خواندند که در آن چنین آمده است:

«...چهره بوعبدالله، این شاه کوتوله و بی‌لیاقت و خائن و جانی، که به جای دفاع از سرزمین خود، پشت درختان خرزهره پنهان شد، تا اندازه‌ای برای ما ناشناخته است....»

بعدها من در درستی سخنان بارس، که داستانش برنده جایزه ادبی نیز شده‌بود، شک کردم و به ذهنم رسید که پادشاه شکست خورده‌ای که تاریخ زندگیش را دشمنانش نوشته باشند، البته باید جانی و خائن و خبیث هم باشد. روزی این مطلب را با بارس در میان گذاشتم. از روی تعجب نگاهی به من کرد و گفت: « این نخستین بار است که می‌بینم کسی به دفاع از بو عبدالله بر می‌خیزد». این جواب قانع کننده نبود. پس من خود در «جنگل اسلام» به جست و جو پرداختم و در بغداد و اسکندریه و اقصی نقاط کشورهای اسلامی «گم شدم» و دریافتم که تنها چهره بوعبدالله نبوده است که مسیحیان دگرگون کرده اند. اما من در سرزمینی مسیحی بزرگ شده‌ام و با پیشداوری‌ها و سنت‌های مسیحیان خو گرفته ام. از این رو نمی‌توانستم مستقیما به دنیای اسلام راه یابم و به تحقیق در منابع اصلی و یا مسافرت به کشورهای اسلامی بپردازم. پس مانند دانته و اورفه به رؤیا پناه بردم.
سال‌ها گذشت و من دیگر به غرناطه نمی‌اندیشیدم. می‌بایست موهای سرم سفید شود و روزهای پیری فرا رسد تا دوباره بدان باز گردم.

ولی همه خواب‌ها را با چشمان بسته نمی‌بینند. در مورد من نیز چنین شد: یک روز، تنها زنی را که دوست دارم، تصنیفی از سرزمین دوردست خود زیرلب زمزمه می‌کرد. این تصنیف در وصف غرناطه بود. من از آن چیزی نمی‌فهمیدم. اما کلمه غرناطه که پیوسته در آن تکرار می‌شد، در گوش من طنینی خاص داشت. و طنین همین کلمه بر زبان دلدار بود که همه رؤیاهای خفته را در من بیدار کرد. پس به نوشتن این داستان پرداختم و همه موسیقی و عشق و احساس و شعر و زندگیم را در آن ریختم و آن را دیوانه الزا نامیدم.
کسانی که سخنان مرا لفاظی می‌پندارند و بر من خرده می‌گیرند که چرا چنین نامی بر آن نهاده‌ام، باید لیلی ر مجنون جامی را بخوانند، و آنان که سخن گفتن از جنون عشق رابرای مردی سالخورده عجیب می‌دانند، باید به یاد آورند که جامی، به هنگام نوشتن لیلی و مجنون، اندکی پیش از سقوط غرناطه، هفتاد ساله بود. اگر جامی آن همه شور و شوق در سر نداشت، چگونه می‌توانست داستانی بدین زیبایی بپردازد. او خود مجنون بود و لیلایش عشق....

جامی! جامی! من پیکانی بودم و تو بازویی که کمان را کشیدی، و نیرویی که مرا بر فراز توفان به سوی دلدار به پرواز در آوردی. اینک، کمان کشیده شده‌است، آسمان تیره و تار است و برگ‌های جنگل فرو بسته. جامی! جامی!
طنین دل‌نشین تو بودم
زیبایی نهان تو مرا چنان که هستم کرد
و این زیبایی جوهر کلام تو بود
موسیقی عمیق تو سرچشمه آوای من است
و عشق چیست اگر از مکتب تو بر نخیزد
آیینه تو دلی بود
که نور را گرفت و از او لیلی ساخت
در پس آن شب انسا‌ن‌ها نهفته است
شعرتو سخنی خدای‌گونه است
از واژه‌های تو بود که من رنگ فیروزه را دریافتم
رنگی که از پوست تن دلبران دگرگون می‌گردد
هرگاه مشعلی که در من برافروخته‌ای خاموش شود دیگر قافیه‌ای نخواهم پرداخت
گام‌های دردم همچون دست‌هایم صلیب خواهند شد
آه ای چشمه‌سارها خاموش شوید و شما ای سهره‌ها
اگر جامی نباشد من چه هستم که بمانم
لبانم به رنگ سکوت خواهند شد و چشمانم فرو خواهند خفت
اگر جامی نباشد جنگل‌ها مرا به چه کار می‌آیند.

آنچه جامی در باره دو تن از پیشروان خود، نظامی گنجوی و امیر خسرو دهلوی، که قبل از او به داستان لیلی و مجنون پرداخته بودند، گفته است:
هر جا که رسید رخش ایشان
از خاطر فیض بخش ایشان،
من نیز به فاقه، ناقه راندم،
خود را به غبارشان رساندم.
گر مانده ام از شمارشان پس،
بر چهره من غبارشان بس.
اکسیر وجودم آن غبار است.
بر فرق نیازم آن نثار است....
مثنوی هفت اورنگ، اورنگ ششم، لیلی و مجنون

ادامه دارد

عصر هشتم خرداد



از کتاب از سعدی تا آراگون
جواد حدیدی

لوئی آراگون یکی از بنیان‌گذاران مکتب سوررآلیسم، و شاید بزرگ‌ترین شاعر فرانسه در قرن بیستم بود. پیروان مکتب سوررآلیسم بر این عقیده بودند که آنچه در شعر و ادب، واقعیت نامیده شده است، در حقیقت ظاهر فریبنده‌ای بیش نیست که در پس پرده‌ای از نیرنگ و ریا تزویر و تکلف و قرار‌داد‌های اجتماعی نهفته است. انسان‌ها چنان که می‌نمایند نیستند و رفتار و کردارشان همه در جهت تأمین منافع و مصالح شخصی شان است. واقعیت «حقیقی»، یعنی واقعیت برتر (سوررئل) را، باید ورای ظاهر فریبنده و در ژرفای وجدان ناآگاه آنان جست، و کار هنرمند و نویسنده باید از این پس آن باشد که به این واقعیت برتر دست یابد و بی توجه به محدودیت‌های اجتماعی آن را باز گوید. برای آن که بدانیم که این واقعیت «حقیقی» چگونه است، باید مثلا در رفتار دیوانگان دقیق شویم، زیرا آنان در پی منافع شخصی و یا تابع ضوابط اجتماعی نیستند. در نتیجه به نیرنگ و ریا توسل نمی‌جویند و رفتارشان به درستی نشان دهنده آن چیزی است که در درونشان می‌گذرد.

بدین گونه میان آنچه سوررآلیسم‌ها می‌گفتند، و آنچه قرن‌ها پیش شاعری مانند مولوی بدان عمل کرده بود، همانندی بسیار هست: بدیهه‌گویی، بی‌توجهی به قافیه پردازی و ساخت عبارات، از لحاظ صوری، و در هم آمیختن جد و هزل و فلسفه و تاریخ و افسانه، توسل به نیروی و وهم و خیال و رویا، و عدم احتراز از بازگفتن مطالب زننده و گاه دور از عفاف، از لحاظ محتوا. این یکی از وجوه اشتراک آراگون با مولوی بود.
اما آراگون کمونیست و پیرو مارکس بود و همین امر موجب جدایی او از سوررآلیسم شد که هرگونه تعهد را مغایر آزادی شاعر می‌دانست. جمع میان این دو، یعنی داشتن روحیه‌ای عرفانی و در عین حال پیروی از فلسفه‌ای که اساس آن بر عدم اعتقاد به وجود خدا نهاده شده چگونه ممکن است؟ آراگون، خود مشکل را حل کرده است:

«نیروی عشق بود که گرایش های مابعد طبیعی را درمن بیدار کرد. عشق سرچشمه آن بود، و من دیگر نمی‌توانستم از این جنگل سحرآمیز بیرون روم».

عشق به که و به چه؟ به زنی از روسیه به نام الا، که آراگون او ر ا الزا نامید و از آن پس این نام بر او باقی ماند. الا خود اهل قلم بود، داستان‌هایی منتشر کرده بود و موفقیت‌هایی به دست آورده بود. در وصف او آورده‌اند که نه زیبا بود و نه زشت، ولی چشمانی افسون‌گر داشت. یک بار نیز ازدواج کرده و نام تری یوله بر خود نهاده و سپس طلاق گرفته بود. در سال ۱۹۲۸ با آراگون آشنا شد. این آشنایی با جدایی‌ها و گریزهایی همراه بود. هربار که چنین می‌شد، آتش عشق آراگون بیشتر زبانه می‌کشید، چندان که رفته رفته عشق الزا انقلابی عظیم در او پدید آورد و او را که تا آن تاریخ شاعری خوشگذران و آشوبگر و نسبت به ضوابط اجتماعی بی اعتنا بود، از دوستان سوررآلیست خود جدا کرد، و با وجود عقاید کمونیستی به آغوش میهن بازگردانید و چنان شوری در او دمید که تا پایان عمر بر وجودش چیره بود و شاهکارهای هنری بسیاری به او الهام بخشید. آراگون دیگر به هیچ زنی دل نبست و دیگر به هیچ چیز، به جز حضور معشوق نیندیشید. در همین دوره بود که به سرودن مجموعه‌هایی آکنده از روحیه‌ای عرفانی پرداخت و همه آن‌ها را به نام الزا نامید. پس چشمان الزا را در ۱۹۴۲،الزا را در ۱۹۵۹. دیوانه الزا را در ۱۹۶۳ و مجموعه دیگر را، به نام مرا پاریسی به جز از سوی الزا نیست، در ۱۹۶۴ منتشر کرد و در آن‌ها به زبانی هذیان‌آمیز، گاه نامفهوم، ولی اغلب بسیار زیبا، از عشق سخن گفت. الزا برای او مظهر زن شد و زن مظهر عشق، و وسیله‌ای برای راه یافتن به «جنگل سحرآمیزی» که آن سوی جهان خاکی نهفته است.
اگر عرفان را از خود برون شدن و از بند رستن و به آرمانی متعالی پیوستن بدانیم، آن‌گاه باید راه و روش آراگون را نیز گونه‌ای سیر و سلوک عرفانی بپنداریم. او زن را برکشید، به او الوهیت بخشید و در این راه چندان پیش رفت که گفت:
«زن آینده بشریت است.»
اما برای باز گفتن این همه احساس و برای «شرح درد اشتیاق» به نمونه ها و منابعی نیاز داشت. آنچه برای او روی داده بود، همان بود که در ابعادی دیگر و در شرایطی دیگر برای مولوی روی داده بود: خود را در دیگری دیدن. ولی آثار مولوی در این تاریخ هنوز به زبان فرانسه در نیامده بود. تنها سرگذشتش در کتاب افلاکی وصف شده بود. آراگون به چیزی بیش از این نیاز داشت و آن را در لیلی و مجنون جامی یافت. پس خود را مجنون نامید و لیلی را الزا و دیوانه الزا را با مصرعی از شاعر ایرانی آغاز کرد:

عشق بازی می‌کنم با نام او


دید مجنون را یکی صحرانورد
در میان بادیه بنشسته فرد
ساخته بر ریگ ز انگشتان خود رقم
گفت ای مفتون شیدا چیست این
می‌نویسی نامه سوی کیست این
هرچه خواهی در سوادش رنج بُرد
تیغ صرصر خواهدش حالی سترد
کی به لوح ریگ باقی ماندش
تا کسی دیگر پس از تو خواندش
گفت شرح حسن لیلی می‌دهم
خاطر خود را تسلی می‌دهم
می‌نویسم نامش اول وز قفا
می‌نگارم نامه عشق و وفا
نیست جز نامی از او در دست من
زان بلندی یافت قدر پست من
ناچشیده جرعه‌ای از جام او
عشق بازی می‌کنم با نام او
هفت اورنگ

ادامه دارد

هشتم خرداد



از کتاب از سعدی تا آراگون
تأثیر ادبیات فارسی بر ادبیات فرانسه
جواد حدیدی

نامه‌ای که اوزبک به ملا محمد علی، متولی آستانه حضرت معصومه (ع) در قم می نویسد:

«....جای تو در ملکوت اعلا و فردوس برین است.... علم تو از دریاها و اقیانوس‌ها عمیق‌تر و کلام تو از ذوالفقار علی (ع) برنده‌تر است. تو بر آنچه در ملکوت اعلا می‌گذرد آگاهی و قرآن را همان گونه که بر پیامبر اکرم (ص) فرود آمد، می‌دانی و هرگاه به متشابهات آن برخورد کنی به فرمان او فرشته ای بال می‌گسترد و بر تو نازل می شود و تو را از اسرار آن آگاه می‌گرداند....»

نامه‌هایی این چنین برای آزاد اندیشان اوایل قرن هیجدهم که شیفته تمدن‌های شرقی شده بودند، بسیار جالب بود، زیرا هم اطلاعاتی جدید در باره ادیان مختلف به آنان می داد و هم نیروی خیالشان را به عوالم دور دست می‌کشانید. مونتسکیو بر این امر وقوف کامل داشت و به همین دلیل نیز بیشتر نامه‌ها را با استعارات و کنایات و تشبیهات شرقی آرایش داد.
کتاب‌های متعددی که در این باره نوشته شده بود بسیاری از مشکلات او را می‌گشود، زیرا، چنان که پیش از این دیدیم، ادبیات فرانسه در آغاز قرن هجدهم از لحاظ منابع شرقی نسبتا غنی بود. گزارش های جهانگردان و داستان‌های هند و ایرانی و کتاب‌هایی تحقیقی مانند تاریخ آیین پارسیان و فرهنگ خاوری و ترجمه‌های گلستان و انوار سهیلی نویسندگان را از کاوش‌های دوباره بی نیاز می‌کرد. قرآن نیز در ۱۶۴۱ به وسیله دوریه به فرانسه در آمده و فرانسویان را از جزئیات دین اسلام آگاه کرده بود. پس مونتسکیو می‌توانست برای نوشتن نامه‌های ایرانی همه اطلاعات حاصله از منابع فوق را یک‌جا به کار بندد و اشخاص داستان خود را به جامه‌ای شرقی بپوشاند. و چنین کرد. اما از تدفیق در نامه هایش استنباط می‌شود که مأخذ اصلی او بیشتر همان سفرنامه‌های شاردن و تاورنیه بوده است.
این نیز آشکار است که برای انتقاد از آداب و رسوم ملتی تنها استناد به ویژگی‌های ملتی کافی نیست و نو یسنده باید از اوضاع داخلی هر دو جامعه خوب آگاه باشد. در این مورد هم مونتسکیو امکانات وسیعی داشت، زیرا خود از اشراف و نجبای فرانسه بود و به اعتبار حسب و نسبش مشاغل مهمی را بر عهده گرفته بود که در ایفای آنها نیز می‌کوشید. بنابراین، بسیار آسان‌تر از نویسندگان دیگر که سمت رسمی و اداری، آن هم در مدارج بالا نداشتند، می‌توانست بر اسرار مملکت و قوف یابد و آن ها را مورد تجزیه و تحلیل دقیق قرار دهد. از این رو نامه‌هایش تصویری است روشن از اجتماع فرانسه در اوایل قرن هجدهم و نمودار گویایی است که از مشاهدات پیوسته او به مدت ده سال فراهم آمده است.نخستین نامه‌ها در سال ۱۷۱۱ و آخرین آن‌ها در سال ۱۷۲۰، یک سال پیش از چاپ کتاب، نوشته شده است. این طول مدت خود از روشی حکایت می‌کند که مونتسکیو در تهیه و تألیف نامه‌ها پیش گرفته بوده‌است: سالیانی دراز اوضاع اجتماعی فرانسه را با بصیرت تمام بررسی نموده حاصل نظرات انتقادی خود را در نامه‌هایی خیالی درج می‌کند. آن‌گاه برای این‌که موقعیت اجتماعی خود را به خطر نیندازد و در ضمن بر تأثیر نامه‌ها هم بیافزاید، آن‌ها را به ایرانیان که در آن روزگار نمونه درستی و کمال به شمار می‌رفتند، نسبت می دهد و کتاب را با نامی مستعار به چاپ می رساند.
پس در حقیقت اوزبک خود مونتسکیو بود که نقاب ایرانی بر رخ کشیده هموطنانش را به انتقاد می‌گرفت. البته فرانسویان فریب نخوردند و از خلال سرزنش‌ها و نیشخند‌ها نویسنده واقعی را باز شناختند. ولی آنچه از این رهگذر بر جای ماند آواز شهرت ایرانیان بود که در سراسر قرن هجدهم رهبری فرانسویان را، دستکم در داستان‌های خیالی، بر عهده گرفتند و در باره اوضاع اجتماعی و سیاسی و مذهبی آنان به داوری پرداختند.

۷ خرداد ۱۳۸۹

هفتم خرداد




فکر می‌کرد که بازی‌چه هست و بازی دیگر نیست.
فکر می‌کرد که کودک رفته است.

۶ خرداد ۱۳۸۹

ششم خرداد





aquileia
کلیسایی بیزانسی بنا شده در اوائل قرون مسیحی.
در ایتالیا کنار ادریاتیک.

۵ خرداد ۱۳۸۹

پنجم خرداد



خواندم که نمک همانقدر می کشد که سیگار ، که الکل. لابد قند هم همانقدر.
می خواهید نمیرید، زندگی نکنید.
روی پاکت زندگی نوشته بود: زندگی می‌کشد.

۴ خرداد ۱۳۸۹

چهارم خرداد



زیر زهره نشسته بودیم. غیر گفت: ستاره شبان.
اول او بود که آمد. اما اول، قبل از غروب بود. خورشید گِرد و هنوز. چیزی به سقوطش نمانده بود. آسمان آبی بود. آبیی نامعمول، لذیذ. شاد. و ابرهایی با نقش هایی در خیال . تک تک، با هم. هواپیماها خطوط هندسی میان ابر و آبی رسم می کردند.
شام می‌خوردیم. میهمان زیر تبریزی نشسته بود و من زیر پیچ‌امین‌الدوله و عنکبوت تاری ازآن به این تنیده بود و از این به آن به بندبازی.
رفیقِ من، صدایش کردم.
خفاشی دیوانه خود به در و دیوار منظر می زد. خوش بود و تنها.
شب از راه رسید. ساعت ده. و بر چراگاه نشست. بعد از هزار بازی که در آورد.
پاها ز یر میز. رطوبت پله پله بالا آمد و به آرنج ها رسید. پروانه های شب به دور چراغ می گشتند. کبوتر نر جفتش را بر درخت گلابی تنها گذاشت.
برویم ای دوست، می‌گفت.
چه ابهامی دارد!
چه چیز؟
این دوست.

۲ خرداد ۱۳۸۹

یا



آزادی خوب است یا آبادی؟
آزادی مفهوم مجردی ست. آبادی، نه.
کم‌تر کسی می داند آزادی چیست.
هر کس می داند آبادی چیست.
آبادی در درون آزادی ست؟
یا آزادی در درون آبادی؟
یا چیزی دیگر؟
دیگر.

۳۱ اردیبهشت ۱۳۸۹

پاریس



پاریس جای وسوسه هاست. لذت‌های کوچک. کوتاه. خانه‌های تنگ. حوصله‌های باریک.
پاریس شهری ست که همه در برون زندگی می‌کنند. در حال راه رفتن نهار می‌خورند. در خیابان گاهی نشسته کتاب می‌خوانند. بعضی خود را در بخار متروها گرم می‌کنند. در کافه ها خانه می‌کنند. پیرزن‌ها به دنبال اتوبوس می‌دوند. مردم از پله های مترو بالا می‌روند و پایین می آیند. زیر پر دریغ‌ترین آفتاب برهنه می شوند. سبک‌ جامه می‌پوشند و سبک قید. شبهایش سپید است و خواب‌ها بیدار. پاریس جایی ست که زنان بی آینه ماتیک بر لب می‌مالند.
رفته بودم پاریس.

۲۸ اردیبهشت ۱۳۸۹

امروز، اینجا



گدار، ژان لوک گدار جشنواره کن را قال گذاشت. دیروز به مناسبت پخش فیلمش «سوسیالیسم» همه منتظر او بودند. نیامد. خدایان
می توانند. پیام، پیغامی فرستاده بود: به خاطر فستیوال تا مرگ می روم، نه قدمی بیشتر.
امروز عنوان های اخبار فرانسه، ایران بود و ایران. آزادی کلوتید رایس و همزمانی اش با فرستادن، یا اخراج ایرانی در زندان، متهم به قتل شاپور بختیار. و مذاکرات و توافق ایران و برزیل و ترکیه.
سارکوزی از لولا و ترکیه و سنگال تشکر کرد. حالا پرسش ها راه افتاده اند که آیا معامله ای در کار بوده است؟
به نظر می رسد که از نظر قضایی معامله ای در کار نبوده است. هیجده سال محکومیت وکیلی راد یه پایان می‌رسیده است. همین روزها. هیجده سالی که او می بایست در زندان فرانسه بماند. بعد از آن اخراج او امکان دارد. کوشنر از کلمه گروگان برای کلوتید رایس استفاده کرده است. شاید ایران می توانسته کلوتید رایس را زودتر آزاد کند اما نخواسته و خواسته است که نمایش و سرو صدای بیشتری داشته باشد و اندیشه احتمال معامله ر ا در اذهان ایجاد کند. چه برای مصرف داخلی و چه مصرف خارجی. ایران خواسته بگوید که مذاکره و معامله پذیر است.
برزیل و ترکیه هم نشان دادند به غرب، یک بار دیگر، که سرزمین های دیگری بیدار شده اند که در محدوده جغرافیایی و فرهنگی و تمدنی آنها نمی گنجند لزوما.
از در و دیوار کیارستمی و ژولیت بینوش می ریزد. هر رادیو و ایستگاه تلویزیونی ر ا روشن می کنید. همه از داستان عشقی حرف می‌زنند، از یک مرد و یک زن، زنی که نام ندارد، اوست، زن. در کوچه هایی روستایی در توسکان در ایتالیا.
می گویند که کیارستمی در این فیلم خیلی دست و دل بازی نشان داده است، به زن. می گویند چقدر خوب زن را می شناسد.

۲۵ اردیبهشت ۱۳۸۹

نامه سرگشاده



جماعتی از ایرانیان فرانسه - پاریس نامه ای سرگشاده به ژولیت بینوش نوشته اند که در روزنامه لیبراسیون چاپ شده است.
به او گفته اند: می دانید که با پشتیبانی از کیارستمی از رژیم ملایان هواداری می‌کنید؟ گفته اند: می دانید پایتان را در چه گودالی
گذاشته اید؟

به نظرمی رسد آن ها دلشان می‌خواست که کیارستمی هم در زندان می‌بود و کنار صندلی داوری خالی جعفر پناهی، فستیوال از کیارستمی هم خالی می‌بود و از فیلمش، فیلم کارگردان ایرانی.
به نظر می‌رسد که آنها دلشان می‌خواهد که جهان از ایران خالی باشد. و از ایرانی. و چرا که نه، همه در زندان باشند. اصلا ایرانی خوب یعنی آن که در زندان است و آن که تا به حال مرده است. یا دق کرده است و یا کشته شده است. شهید. اصلا تنها بدینگونه است که می‌توان شاهد بود و شهادت داد. بودن در فستیوال، کنار دیگران، نفس کشیدن با دیگران، شهادت نیست. باید مرده باشی، بی دیگر نفسی.
آنوقت مرگت را گرامی می‌دارند و نبودنت و دیگر جم نخوردنت را و تمام شدنت را و دیگر فیلم نساختنت را. آنوقت ترا گرامی می‌دارند که مرده‌ای و به مرگ شهادت داده‌ای. به نیستی.
بودن، بودن نیست. بودن هستی نیست. فیلم ساختن بودن نیست. شرکت در فستیوالی بودن نیست. نبودن است. چرا که تو در کنار ملایان قرار گرفته‌ای و ملایان ... تو شهادت به آن ها می دهی. تو شاهد آنانی. نبودن، بودن است.
آری شهیدان زنده اند. اما بسته‌است به این که شهادت به چه می‌دهند. شهادت به زندگی یا به مردگی. شاهد مرگند یا شاهد زندگی. شهیدان زنده‌اند و شاهدان، مرده.
کیارستمی آدم کامل نیست. اصلا با او چه کار داریم. هنر او اثر اوست که با ما کار دارد. او حرفش را با اثرش می زند. حالا اگر او در این سی سال تفاوتی کرده بود، باز یک چیزی. او که مولوی وار همان یک چیز ر ا گفته است. از روز اول همان حرف را زده است. هر جا رفته خودش را با خودش برده است. خودش یعنی آنچه که هست، هویتش را. چگونه دیدنش را و چگونه دیدن را. او بدینگونه هست. اصلا گفته‌است که نمی تواند کار دیگری بکند، جز همین. فیلم ساختن .
می‌گویند چرا کیارستمی، کیارستمی ست. چرا کس دیگری نیست. چرا مثل ما نیست. چرا مثل خودش است. چرا خودش است. چرا همه مثل هم نیستند. چرا همه یک حرف را نمی‌زنند. چرا همه یک فیلم را نمی‌سازند. گفته‌اند او تنها در یک فیلم از مردم گفته‌است و آن‌هم روسپیی را نشان داده‌است در فیلم ده که می‌گفته: خودم خواسته‌ام روسپی باشم. می‌گویند که او تقصیر را بر گردن مردم می‌اندازد. او مثل مایی که همه تقصیر را بر گردان ملایان می‌اندازیم نمی‌بیند. اصلا اگر روسپی در جهان هست تقصیر ملایان است. اگر ملایان نبودند روسپیی در جهان نمی‌بود. مسائل آنقدر روشن و زلال و پاک است که اصلا حرفی نمی‌ماند و نگرشی. همه می‌دانند، مثل ما که می‌دانیم که در یک جامعه عدالت‌مندانه بی ملا اصلا بی‌عدالتی نخواهد بود. اتفاقا مسئله درست در همین زمان فعل صرف شده است. «نخواهد بود». آنچه هست، بوده اهمیتی ندارد. از روی هست نمی شود دید، با بوده نمی توان. با خواهد بود همه در ها باز است، ما که بخیل نیستیم. ما جامعه ای بی روسپی می‌سازیم که در آن هیچ زنی حق روسپی شدن نداشته باشد. حالا اگر هم دلش خواست، نتواند. ممنوع. این حرف ها چیست؟ مگر زنی می‌تواند دلش بخواهد که روسپی شود. نه هر کاری در جهان از روسپی شدن بهتر است. هر کاری. حالا بیایید و بگویید که روسپی‌گری دیرین ترین کار و شغل آدمی بر روی زمین است. خوب آنها همین جماعتی از ایرانیان در فرانسه - پاریس، اگر می‌توانستند، تاریخ را عوض می‌کردند. اگر قدیمی‌ترین شغل بر روی زمین است، از آن روست که همیشه ملایی بوده‌است. پس باید ریشه ملا را خشک کرد. سوزانید. که دیگر در هیچ و بر هیچ خاکی در نیاید. آنها تصمیم گرفته‌اند که باید این گونه باشد. که وجودی، موجودی، پدیده ای اگر بر روی زمین است، بی خودی ست. همین طوریست و هیچ علتی ندارد. می شود اصلا جهان را از همه ناپاکی ها پاک کرد. همچون که باغچه را از علف های هرز پاک می کنیم و از آن نیکوتر وقتی باغچه را سم پاشی می‌کنیم. اصلا همه چیز در این جهان مجرد از دیگریست. مثل زنبورها که وجودشان غیر از عسل درست کردن، به درد دیگری نمی خورد. حالا انیشتین یک چیزی گفته که اگر زنبوری نباشد، باید شمرد، فرصت زنده ماندن زندگی را. چرا از زنبورها می‌گوییم. همین مگس ها به چه درد می‌خورند؟ به این درد نمی‌خورند که اگر نبودند جهان بی طبقه توحیدی به زیر تپاله ها فرو می‌رفت و باید از سیاره دیگری مگس وارد می‌کردند.
از زور پاکی هم می شود خفه شد. پاکی هم می تواند آوار شود.
چرا فیلم هایش اینقدر بی شباهت است. ما چقدر از بی شباهتی ناراحتیم. چقدر ما بلدیم غیر را که به ما شبیه نیست، تحمل کنیم. چرا ژولیت بینوش آنقدر آزاد است که بتواند با کیارستمی همکاری کند. چرا کیارستمی می ایستد و افتادن سیب را نظاره می کند تنها. چرا قوانین عالم را تغییر نمی‌دهد. چرا یک کاری نمی‌کند که سیب از درخت نیافتد، او که اقتداری نزد جهانیان دارد.
چرا این کیارستمی یک کاری نمی‌کند که نتواند از ایران بیاید بیرون. که دیگر فیلمی نسازد، که دیگر مگسی نباشد. که دیگر هیچ زنی روسپی نباشد. که ما از خوشی ملول شویم؟ چرا اصلا سینمای فردین را قسمت نمی‌کند؟ چرا هست. چرا یک کاری نمی کند که نباشد که ما به بودنش ایمان بیاوریم.

درهای جهان





هوای آن دارد باز
که
درهای جهان را پشت سرش ببندد
«سپاس ترا از برای خواهرمان مرگ- اویی که این سطر را می نگارد، اویی که دل به زبان راندنش را دارد، حالیا در بعید خویش است قریب همه چیزی، چیزی دیگر او را از عشقش جدا نمی کند، زانکه عشقش همه جا هست. در مرگی حتی که می آید که در هم بریزدش.»

۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۹

همان هیچ، باز


دارم کتابی از نویسنده و شاعر محبوب لبنانی- فرانسویم می خوانم . کتاب از ماسینیون می‌گو‌ید. کتاب داغ است، انگشتانم را
می‌سوزاند. باید بر زمینش گذاشت. نویسنده نوشته است: چطور می توان از کسی که تنها روی به مطلق دارد، گفت؟
خوب، مطلق را در بیابان می توان جستجو کرد. در هیچ. آنجا که دیدن را منعی نیست.
کتاب را می بندم تا بیش از این بر آتش ندمد. به سراغ فیلم لورانس عربی دوید لین می روم، یک بار دیگر. این مطلب پارسال را بیرون می کشم:

جمعه پیش بود، یکی از بستگانم تلفن کرد و گفت ما رفته ایم به استقبال ماه رمضان. به ژان - ر می‌گویم شما هم به استقبال ماهی می‌روید؟ یا بدرقه اش می کنید؟ دیشب باز لورانس عربی را دیدم. فیلم طولانی‌ست. بیشتر از سه ساعت. یک ساعت اولش شاید هم در ساعت دوم، آنجا که لورانس و علی با پنجاه عرب فیصل سوار بر شترند و از صحرا می‌گذرند. خوب باز هم دوید لین است و تصویر و تعریف سرزمینی. نمی‌دانم این سفر بر گرده شتر چقدر از فیلم را در بر می‌گیرد اما به جمال است. یک جایش هم که قاسم جا مانده است و عرب‌ها می گویند مکتوب است و نمی‌توان به دنبالش رفت و «وقتش» رسیده بوده‌است و لورانس انگلیسی می‌گوید مکتوبی در کار نیست و مائیم که می نویسیم و شترش را بر می‌دارد و به همه پشت می‌کند و می‌رود که قاسم را که در بیابان مانده است بیاورد با خود. عرب‌ها خیمه زده‌اند کنار چاه آبی و پسرک خادم لورانس در بلندی منتظر و چشم به راه است و لورانس قاسم را پیدا کرده و سوار شترش کرده و دارد می‌آید و تا به منظر در می‌آید، پسرک جست می‌زند بر گرده شترش و به تاخت می‌رود به استقبال لورانس و شترش. خوب فیلم از دور این‌ها را نشان می‌دهد و از دور طرح شتری را می‌بینیم که بر هیچ می راند و به سوی شتر دیگری (لورانس) می‌رسد و از او می‌گذرد، همچون که از خوش حالی و مسروری، و نگذشته دور می زند و بر می‌گردد. فیلم از دور، از خیلی دور رقص شتر ها را نشان می‌دهد بر زمینه‌ای از هیچ. صحرا. برهوت مرا یاد عرب و محمد پیامبر می‌اندازد و آن کشیش اهل رومانی که الان اسمش به یادم نیست و یکی از شیرین‌ترین قصه‌های زندگی محمد پیامبر را نوشته است. از وصلت عرب وافق، بیابان و خدا می گوید. به تماشای فیلم با خود می گفتم پنداری عربستان هیچ تا آن زمان تفاوتی نکرده بوده‌است - فیلم را شاید اصلا در عربستان نساخته اند، شاید در اردن یا مراکش بوده باشد، شاید هم جایی دیگر مهم نیست. مهم تصور صحرا بود. مهم تصویر تهی بود. در شروع فیلم گفتگویی در می گیرد بر سر خرمی انگلیس و بیابانیت عربستان. و اینکه انگلیس یا غرب از عربستان چه می خواهد. به دنبال چیست؟ هنوز که نفت را کشف نکرده اند. عرب ها و صحرا لورانس را افسون کرده اند. اگر پیش می‌رفت ممکن بود که به جای شبه پیامبری بگیرندش. خدا خواسته مثل همه مجنونان خاور، لیلی از پا در می‌آوردش. به سرش می‌زند. و مثل همه دیوانگان آن سو، مطلق را پیدا کرده تو گویی، تابش نمی‌آورد. علی آمده است تا از اوی انگلیسی سیاست یاد بگیرد، در جواب‌ش لورانس، پوست سپیدش را نشان می‌دهد و می گوید: نمی‌شود علی. باز عمر شریف به جمال است و لورانس را آیا کسی دیگر جز پیتر اتول می توانست نقش کند. می‌خواهد دیگری باشد و نمی‌شود. حتی حاضر است منطقش را منطق غربی، انگلیسی اش را فدا کند. نمی شود. آمده‌است به عرب ها کمک کند تا با ترک ها بجنگند، به جای با خودشان جنگیدن بر سر چاه آبی. در نهایت آنان را صادق‌تر می‌یابد و صاف‌تر. قاسم را خود اعدام می‌کند. آنجا می‌فهمد که به واقع مکتوب بوده است. سرنوشت قاسم، همچون سرنوشت او. مردی را که نجات می‌دهد خود جانش را می‌ستاند. می‌فهمد آیا؟
شب بود و من به تهی می‌اندیشیدم و نبود و غیبت. نبودی که عرب ها خوب اشباع کرده بودند. برهوتی را که با غرور از عمودیت بر می‌افرازند، روز به روز و شب از پی شب. هر چه داشتند افق بود و حالا افق را می پوشانند. شب بود و من سوار بر مرکبی به پیشواز ماه می‌رفتم. بر همان هیچ. همان ماه .

آه



مادرم آه
شخصیتی بود
در خور نمایش‌نامه‌های شکسپیر

بی تأتر

۲۱ اردیبهشت ۱۳۸۹

و عشق؟



به دنبالش نمی‌رفتی اگر پیدایش نکرده بودی
رومی

از کتاب شب آرام خواهد بود
گفتگو با رومن گاری
انتشارات گالیمار ۱۹۷۴
ترجمه نیشابور

- و عشق؟
- روزهای سختی را می‌گذراند. بحران تخیل است، و بی تخیل، عشق هیچ توفیقی ندارد. افسون‌زدایی، از اینجا هم گذشته است. از شدت رمان‌تیسم، حرافی، آرمان‌گرایی و تغزل، یا اگر ترجیح می دهی،«پر کردن کله ها»، به نام واقعیت گرایی، شستشوی مغزها جایش را گرفته است. وفراموش می شود که خود واقعیت‌گرایی، سهمی از قرارداد است، سهمی از قرارداد فرهنگی ست. از آدمی سهم تخیلش را دزدیدند، سهم اسطوره‌ای را و این آدم راستین به دست نخواهد داد، این آدم ناقص و معلول خواهد داد، چرا که آدمی بدون سهم شعر نخواهد بود، اروپایی بدون « سهم رمبو» نخواهد بود، سلطنتِ واقعیت نیست، سلطنتِ صفر است. در حالی که اگر سهمی از انسان هست که نمی تواند از تخیل دست بردارد، همان سهم عشق ماست. نمی‌توانی زنی، مردی را دوست بداری، بدون آنکه بتوانی خلقش کنی، نمی‌توانی «دیگری» را دوست بداری بی آنکه ابداعش کرده باشی، خیالش کرده باشی، چرا که قصه عشقی زیبا، قبل از هر چیز دو وجودند که یکدیگر را خلق می کنند، همان که سهم واقعیت را چون ماده اولیه، پذیرنده می کند و اجتناب‌ناپذیر حتی. آنچه که آن زمان ها «عشق بزرگ» می نامیدیم، دلدادگی تمام یک عمر دو وجود بود تا نهایت پیری، به این اثر خیال، که با هم و متقابلا خلق می‌کردند، دو وجود که قبل از همه خویش را ابداع می‌کردند....... اما رویا به نام واقعیت گرایی شکسته است و هر واقعیت گراییِ صد در صد فاشیست و نازی ست. ما اینجا وارد تمدن مرگ می‌شویم....آدم بدون اسطورهِ آدمی، گوشت است. نمی توانی انسان ر ا اسطوره زدایی کنی بی آنکه به نیستی نرسی و نیستی همیشه فاشیست است. تمدن ها همیشه وسوسه‌ای شاعرانه بوده است - می خواهد دینی باشد یا برادرانه، از برای خلق اسطوره آدمی، معرفت اساطیری ارزش‌ها و از برای تلاش در زیستن آن اسطوره و حداقل نزدیک شدن به آن ، تقلیدش در زندگی حتی، تجسم آن در چهارچوب یک جامعه. این برای ‌«آ‌دم رنسانس» (روشنایی) صدق می کند، برای «آدم اومانیسم» (انسان گرا) هم، برای «آدم کمونیست»، برای «آدم مائو» هم. فرانسه هم چونان اسطوره، جز از این سهم شعر نزیسته است و به لطف او. و رابطه مائو با لنین، همان شور و حراتِ سهم تخیل است که رابطع دوگل با فرانسه. به محض آنکه این سهم ناعقلایی شعر تبعید شد، دیگر جز افزایش جمعیت نداری و نقدینگی، خشکی جسد و خود جسد را. تنها آدم اقتصادی خواهد ماند که خود مائو محکوم کرده است، چیزی که جالب است.... نه آرمان‌گرایی ست ، نه رمان‌تیسم: حقیقتی ست بلافاصله آشکار در تاریخ تمدن‌ها. وقتی زنی، مردی را با عشق خلق می کند، همانقدر که یک زوج را، یک تمدن را می سازد. اما جامعه بورژوا و کاذب - کمونیست آبروی تخیل را بردند. در ار تباط ما با ارزش‌ها، جامعه خرده بورژوا و جوامع خرده مارکسیست سهم رمبو را کشتند، سهم جمال و خیال را با استفاده بی وقفه از دروغ . و هنگامی که خواستند دروغ را از جامعه بورژوا بروبند، تا نهایتش رفتند و سهم تخیل را روبیدند، سهم شعر را ، که بی آن نه تمدن هست نه آدم و نه عشق. در جانب واقعیتش به تنهایی، انسان تشخیص دادنی نیست، چرا که تصور هر برادری، دموکراسی، آزادی، ارزش های قراردادای‌ست، آنها را از طبیعت دریافت نمی کنیم، تصمیم هستند، انتخاب، اعلامیه‌هایی تخیلی که برایش اغلب جان می‌دهیم. و اگر تو به سلطنت شاعرانه پایان بدهی، به این «سهم رمبو» در انسان، در تمدن، در واژه فرانسه، در واژه اروپا پایان داده‌ای، دیگر چیزی تو را از آدم خوار بودن یا به نژادکشی دست زدن برحذرنمی دارد، چرا که به محض آنکه سهم اسطوره‌ای را لغو کردی، به روی چهاردست و پایی. از زمانی که انسان دیگر اندیشه‌ای مقدس نباشد، در فیلم پورنوگرافی هستی و مجال عشق نیست.

۲۰ اردیبهشت ۱۳۸۹

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد



اینروزها حوصله مگس ها را هم ندارم. مرده‌شورشان ببرد با آن وزوزشان. حشرات خانه را هم دعوا می کنم. امروز بعد از ظهر بر سر مورچه ای داد زدم و دومتر آن طرف تر پرتش کردم. جای شکرش باقی‌ست که عنکبوت ها حساب کار دستشان است. خیلی متشخص است عنکبوت.
این چه ماه مه‌ی ست که این همه سرد است؟ اردی بهشت است!
فقط وقتی خیلی گرمم است، سردم نیست.

کاپیتالیسم را فکر کنید



۲۷ها جمع شده بودند از دیشب، یک شنبه شب تا امروز دوشنبه در بروکسل تا کمک ۷۵۰ میلیاردی را به قصد اطمینان دادن به بازار و نجات یورو به اجرا در آورند. کمک ۶۰ میلیاردی کمیسیون اروپا، ۴۴۰ میلیاردی دولت‌ها و ۲۵۰ میلیاردی صندوف بین‌المللی پول. برای اولین بارهم بانک مرکزی اروپا به دولت ها وام خواهد داد.
می گویند که در یونان قانون حکومت نمی کند. می گویند چنان که به کوسووو رفتیم باید به یونان برویم و قانون و حکومت را بر پا کنیم. می گویند که از ۱۹۴۶ و از بعد از سرهنگ ها فساد است که حاکم است. فساد دو طایفه ، طایفه سیاسی. فساد همه جا هست.
می گویند که مردم یونان قبل از این بحران چیزی نمی گفتند. البته اروپا هم چندین سال بود که از فساد خبر داشت و چیزی نگفت و نکرد. می گویند حالا زبان ها باز شده است و کلام آزاد. مردم حرف می زنند. همه از همه چیز حرف می زنند. می گویند یونان کوچک چیزی نبود، می توانستند زودتر بجنبند، نجاتش دهند. وقتی قرار شد بانک ها را در سال ۲۰۰۸ نجات دهند کسی وسواس به خرج نداد. اما برای یونان عجله‌ای نبود. اروپا بعد شصت و چند سال هنوز نشده است. حالا مثل قانقرایا به جاهای دیگر هم سرایت کرده است، چکار کنند، قطعش کنند و بیاندازندش دوراز یورو؟ دیروز اروپا نقسش تنگ شده بود. از طرفی بریتانیا و آلمان و سیاستی که غایب است. مرکل آنقدر دست دست کرد و تصمیم نگرفت آخرش هم اکثریتش را باخت. سیاست سیاست انتخابات است و کوتاه مدت. انگلیس مادر دموکراسی که با این انتخابات نامشروعیت را به نمایش گذاشت. به رأی گذاشت. نامشروعیت سیاسی نامزدان و احزاب را. نامشروعیت شیوه برگذاری رأی دادن و تعداد رأی دهندگان. نامشروعیت، وقتی دو بازنده انتخابات، دو برنده آن به حساب می آیند. بحران مالی به بحران اقتصادی و بحران اقتصادی به بحران سیاسی و به بحران مشروعیت تبدیل شده است. وقتی صدای پوپولیسم از هر گوشه و ناگوشه‌ای به گوش می‌آید.
می گویند سارکوزی خوب جنبید و باز این امریکا بود، همان اوباما که به داد اروپا رسید. اوباما دوبار و دیروز بعد از ظهر به شانسولیه مرکل تلفن کرد و گغت در خود فرو نروید، اصلا وقت آن نیست. هنگام ملی گرایی و استقلال و این حرف ها نیست. و از آن سو هم انگلیس را به طرف اروپا سُر داده، وقتی که محافظه‌کارانش بیش از پیش به دوری از اروپا فکر می کنند. می گویند یورو آخرین سنگر دلار است.

«زمانی بود که فیلسوف‌ها اقتصاد دان و تاریخ دان و اخلاق دان بودند. آدام سمیس، جون منار کینز که گفته بود در کتاب نتایج اقتصادی صلح: فرانسوی‌ها دولت مردانی هستند که حقیقت را به مردم نمی گویند. هم او که از گسل های نظام اقتصادی گفته بود و از گفتن حقیقت که با آن به «اتیک» می رسیم. وزیر اقتصاد فرانسه در سال ۲۰۰۷ گفته بود: فرانسه جایی ست که تا دلتان بخواهد مواد برای فکر کردن در کتابخانه هایش تا آخر عمر دارد، تفکر کافی ست.
نه، وقت آن است که که کاپیتالیسم فکر شود. بروید و دست‌آوردهای فیلسوفانه تمدن غربی را به کار ببندید و از آن اخلاق کاپیتالیسم را بیرون بکشید. همان اتیک بنیانگذاران لیبرالیسم را. اخلاق هیچ خجالتی ندارد. به کتابخانه ها بروید.»

این صحبت های امروز وقایع نگاری - چنان که لغت نامه برای من ترجمه می کند- خانم جوانی ست، دبیر دبیرستانی در حومه و حاشیه پاریس در منطقه ای محروم، چنان که می‌گویند، و نویسنده و فیلسوفی کوچک که در رادیو فرهنگی فرانسه بعضی از صبح‌ها سه دقیقه‌ای وقایع می نگارد.

۱۹ اردیبهشت ۱۳۸۹

قرار



طالب بی قرار شو تا که قرار آیدت

از کتاب شب آرام خواهد بود
گفتگو با رومن گاری
ترجمه نیشابور

فرانسوا بوندی: خوشبختی را به مثال آرامش درونی شناخته‌ای؟ صلح روح را؟
رومن گاری: امنیت روح برایم اصلا جالب نیست. قرار و استغناء، وحدت عالم. نمی‌توانم تصور کنم که چه چیزی به آدمی که همیشه دوست داشته در «اینجا» زندگی کند، می‌بخشد؟ اما برای درمان نزاع اتومبیل‌ران ها و سرقت با اسلحه و خشونت پلیس بد نیست، ذن و کاراته بهتر است. قرار، می دانی...... خلبانی داشتم، در تیم من بود، بوردیه. وقتی دستکشش را به دست می‌کرد، قبل از سوار شدن به هواپیما، آسمان را نگاه می‌کرد و ستاره ها را و بعد با رضایت می‌گفت: شب آرام خواهد بود. پس از گروه را از دست دادن، هر بار تکه پاره بر می‌گشتیم اما او همیشه خیلی خوشحال تکرار می‌کرد، زیر سبیل کوچکش: شب آرام خواهد بود. و بعد نیامد، او هم....... در آسمان حبابی نارنجی شکل گرفت..... گمان می‌کنم که کسی بود که خواب قرار می دید..... بله برایم پیش می‌آید..... مسلما پیش می‌آید.

رومن گاری به ژنرال دوگل و نهضت مقاومت پیوسته بود. خلبان بود، خلبان هواپیماهای جنگی.

ایدآل



دو روز است که رومن گاری می خوانم . او هیچ وقت مرا ترک نکرد. من هیچ وقت او را ترک نکردم. این نویسنده پیشگو را.
- چرا با وجود همه این فاصله هایی که او با ایدآل می گذارد، چرا با خلق شخصیتی چون بارون در رمان هایش که تجلی این فاصله است با آرمان، از بس که آدمی را به یادش می آورد آدمی و جبر او را. علی رغم آن همه شوخ طبعی و بذله‌گویی. چرا باز ، هر وقت او رامی‌خوانی این بغض دست از گلویت بر نمی دارد؟
- زیاد می دانست. به خاطر همان پیشگویی. زیاد می دانست و اهل تقلب نبود.
حق داشت خودش را کشت. نمی‌خواهم از جسارت یا شجاعت بگویم. چه هوشیاریی!
پیر شدن در این دنیا به او نمی آمد.

۱۶ اردیبهشت ۱۳۸۹

تلار دو شاردن و آندره مالرو در خانه رومن گاری



از کتاب شب آرام خواهد بود
گفتگو با رومن گاری
ترجمه نیشابور

تلار در امریکا به تبعید بود. ژزوئیت ها ( یسوعی) و خاصه واتیکان به چشم خوبی نگاهش نمی کردند و آثارش را ممنوع کرده بودند. اغلب او را می‌دیدم و از اینکه بعد از مرگش پی بردم که در مکاتباتش از من به مهربانی یاد کرده است، متأثر شدم. این کاپیتن بزرگ را دوست داشتم و پیش می‌آید که خوابش را ببینم، ایستاده بر سکان، با نیم‌رخ دریانوردان، درنورد به سوی افق، بر کشتیِ متافیزیک که بدنه‌اش را خود ساخته بود، قطب نمایش را و .... مرا ببخشد! مقصدش را هم. جانبی شیفته داشت، تابشی، لبخندی، آرامشی.....دلم برایش تنگ می‌شود. از او وام گرفتم - گفته بودمش و خیلی سرگرمش کرده بود - ظاهر ناخدامردی‌ش را، و چند اندیشه‌ای را که شدیدا به رمان در آوردم، تا از او ژِزوئیت تاسان را بسازم، در «ریشه های آسمان »که آن زمان می‌نوشتم......
تلار همیشه در مصاحبت از ژرفنا حذر می‌کرد، به خاطر مهربانی و توجه، هول این را داشت تا شما را ناراحت نکند. درست خلاف مالرو بود که شما را دعوت می کرد بلافاصله با او در اعماق چیزها غوطه بخورید و او هم با نزاکت، با گرامی‌داشت شما، که مطمئنا قادر خواهید بود دنبالش بروید. مصاحبت با مالرو، شما را کنارش برسکوی پرش قرار دادن بود و بلافاصله بیست بار به بلندی خود خیز برداشتن، و برای تحقق بخشیدن به سه جهش مضاعف و پروازی معلق بر فراز داربست دیالکتیکِ گفتمان، و منتظر شما بودن در آن سوی کنایه با نتیجه گیری افسون کننده، با تکیه بر نگاهی همدست که منع‌تان می کند نفهمیدن و پرسیدنش، که ازکجا گذشته است برای رسیدن به اینجا.
با تلار، دریانوردی خوش بود، آب های آرام و روئیتی بی‌کران، با مالرو جهش بود، پرواز آویزان، شیرجه هایی مستقیم و زیردریایی هایی که گم می شد. خطرناک تر از همه، وقت درنوردین آب‌ها با او، سکوت است. قانون بازی این است که یکدیگر را به خروجی، در نقطه عزیمت بیابیم، در کمال تفاهمی متقابل، مثل دلفین‌هایی که در زیر آب فرو می روند و به بالا می‌جهند.
یک بار ما از تاریخ و ادبیات حرف می زدیم و از جین سبرگ (جین سبرگ هنرپیشه امریکایی چند سال همسر رومن گاری بود) و بعد مالرو دلفین شد و ناپدید در سکوت ژرفناها. تأملی طولانی کنار هم. در پایان غواصی، به سوی من خم شد، رازدارانه، انگشت اشاره بلند کرد، با نوازش لبخندی زد و رو به من که: اماخوب، خیلی زیباست! توپش را در هوا گرفتم و اینکه: من هم، نابغه‌ام برای خود، برهان حریف به او برگردانده که: بله، اما شکننده، شکننده... و آخرین فیلمی که در هالیوود بازی کرده با لی ماروین و کلینت استوود بر مشکلات افزوده.... فورا رخسار مالرو فانوس دریایی شد: رعشه‌ها شروع کرد به سوی من علامت‌های وحشت را فرستادن.... شیوه‌اش بود، تا مصاحب را با ملاحظه‌ آگاه کند که تماسش قطع شده است و دیگر نیست اصلا ..... می بینی، وقتی با لبخندی مسرور به سوی من گفت: اما خوب، خیلی زیباست! من در جین سبرگ مانده بودم و او از ادبیات حرف می زد.....
تلار هم گریز می زد، اما برای شما را زحمت ندادن، چون مرد عمق‌های بزرگ، که از ذخیره اکسیژن خویش تجارت نمی‌کند. هرگز با من از خدا حرف نزد، ضد فیلسوف ژولین اوکسله بود که در حضور من حرف کسی را که خدا اینطور، خدا آن طور می‌کرد، قطع کرد که: گوش کنید، من خدا را بهتر از شما می شناسم، کتابی در این باره نوشته‌ام. ما با تلار گفتگوهای کوچکی داشتیم، دوستی بود، نامیرایی نبود. می رفتیم در بیسترو فرانسوی نهار می خوردیم گاهی، به خانه من می‌آمد، در آپارتمان اِست ریور. یکی از خاطرات شگفت‌آور من در نیویورک، نهاری بود با تلار دو شاردن، مالرو و سِر گلادوین جیب، لُرد گلاودین گلادوین آتی، که آنوقت نماینده بریتانیا در سازمان ملل بود، و کابوس شوروی، مالک، که سفیر در پاریس نامیده شده بود. تلار لبخند بود و اطمینان و امتناعی مؤدبانه از لطایف پر شرار مالرو، مالرو پیروتکنیک بود و (پیرو یعنی آتش، مواد منفجره، یعنی آنکه مواد منفجره می سازد و به کار می‌گیرد) تفاخر و لرد گلادوین گلادوین ....خوب، می دانی که در انگلستان هنرمندان، نویسندگان و متفکرین به مجلس خواص راه ندارند. استثنایی هست: شاو رمان نویس که حزب کارگر روحی کافر نامیده بودش. اما تلار و مالرو.....آه! چیزی بود، مطلقا چیزی نداشتند که بگویند. دقیق‌تر، اینکه مالرو تلار را دعوت کرد تا با او از تخته پرش پرتاب شود و تلار شانه خالی می‌کرد، با نزاکتی هر چه گواراتر. گمان می کنم که از مالرو می‌ترسید به خاطر خطر همه آنچه می توانستند به اشتراک داشته باشند: چرا که در نهایت، می توان از خود پرسید که اگر آن حکمت اللهی، متافیزیکِ تلار تنها شعر نباشد، زیباآوازی عارفانه، هنری بزرگ، از برای او کمی حساس می‌نمود که با آدمی که به صراحت- و مصیبت بارانه- از هنر متافیزیک می‌ساخت وارد بحث شود، یعنی او هم آخر به هنر می‌رسید... مالرو همواره با سماجت کوشیده است تا به برون از ادبیات بجهد تا به معنی دست یابد، به تعالی، اما همیشه در هنر به زمین می‌آمد، در بلوغ ادبی، مثل اندیشه تلار که همواره در خطر دهشتناک شکست قرار دارد، خطر شاعرانه بودن برای یک علم.... نقد تلار دو شاردن همیشه تلاش کرده است که تفکر عالمانه را در شعر زندانی کند..... اما، هنر همچون که آسمان، شامانیسم است.... تلار و مالرو رو به روی هم، دو موزه خیالی بودند حاضر، یکی با خدا دیگری با فِتیش.....مالرو دو ساعت تلار را به گفتگو و و بند بازیی هوایی مجبور می‌کرد که از آن ژزوئیت با آسایشی هر چه خوش‌روتر سر باز زد، آندره به مبارزه‌اش می‌طلبید با پرش‌هایی عمودی با ارتفاعی بی‌مانند ولی همواره همانجا دقیقا جلو پای خود می‌افتاد بی آنکه سقف را در گذرد، این چیزی ست که استیضاح عالم می نامیم..... میان آن دو، سفیر بریتانیا، بیش از پیش حالتِ ... بله، حالت گلادوین گلادوین داشت. دور از روزی بودم آنوقت که داشتم ساحرین را می‌نوشتم، اما احساس می کردم که جای پیکاسو و کاگلیوسترو خالی‌ست و مسلما فراموش کرده بودم فاوست را دعوت کنم. بالاخره بعد از چند سالتو ( پرش و چرخشی در ژیمناستیک) معجزه‌آسِا بلند، زیبا و آسوده، اما همچنان بر جای خود، مالرو نام خدا را بر زبان آورد و برای اولین بار ژزوئیت به نظر ناراحت آمد، گویی که آندره نشان داده بود که بلد نیست درست سر میز بنشیند. پس سکوتی طولانی برقرار شد، من تارت شوکولا را چرخاندم، و گلادیون گلادوین به سوی من گردید و غرغر کرد که : کلمه‌ای نمی فهمم. جوابش دادم که آلیس در سرزمین عجایب را برایم قرائت می کرده. گلادوین پر افاده‌ترین انگلیسی بود - هست که من شناختم، و در پاریس همه بر این وحدت نظر داشتند. اینجا مالرو روی از دیوار چین که توپش را بر نمی‌گرداند بر گرفت و با تنگ خلقی به گلادیون گلادیون در باره هند حمله ور شد. هنگام رفتن واژه‌ای سنگ‌دلانه به کار برد وقتی خواست از ژزوئیت حرف بزند. خیره چون او بلد است، در چشمانم نگاه کرد تا این تصور را برانگیزد که برادرانه مقبول افتاده اید تا معرفتی سری را با هم تقسیم کنید، انگشت اشاره‌اش را بلند کرد و با حالتی که می خواست دیگری را به خاک یک‌سان کند، به من سپرد که: یک دومینیکن است.

۱۵ اردیبهشت ۱۳۸۹

۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۹

ماسینیون در خانه رومن گاری



در خانه‌ام دیداری با ماسینیون شد، که شاید بزرگترین اسلام شناس فرانسوی قرن بود.....ظاهر و معنویتش خلاف تِلار بود. جانی تافته با هزار سال نوری مسافت با قرار..... بند فولادی داغ شده، در لرزش، همواره آماده گسست، بریدن. ایمان مسیحی بلعنده، متأثر از عرفان اسلامی و این کوچک آتش‌های جهنم که سکسوالیته‌ی از راه راست خارج شده‌ای تروخشکش می‌کند.... این همه، موسیقی عرب - یهودی - مسیحی شگفت‌انگیز و بی‌نظیری به دست می‌داد، سهم هنرمندانه‌ای زیبا..... ظاهرِ شکننده‌ی پیر نوجوانی را داشت، کلاغی خاکستری و شفاف، با یکی از آن نگاه‌های سیاه، سوزان، که کت‌تان را سوراخ می کند.... جانبی رقاص بر جای‌ش، از نداشتن بال. با ما از امامان مغرب گفت با صدایی نازک، از پادر آمده اما، مرتعشِِ محتضری جاودانه.... همیشه دستی در جیب داشت و من تصور می‌کردم که در جیبش خرده نان دارد برای پرندگان. اما بعد از ناهار رفتیم سانترال پارک و دیدم که فندق‌هایی بود که برای سنجاب‌ها می‌انداخت..... تلار به من با لبخند گفت: «به موریاک شبیه است.» گمان می‌کنم که تلار به جهنم بهایی نمی‌داد......

از کتاب شب آرام خواهد بود
گفتگو با رومن گاری
ترجمه نیشابور

۱۲ اردیبهشت ۱۳۸۹

Burlador



از لغت‌نامه عاشقانه اسپانیا
نوشته میشل دل کاستیو
ترجمه نیشابور


در سویل ( سبیا)، در موسسه خیریه، عمارت باشکوه رنسانس، پرده‌ی نقاشی‌ای  از Valdès Leal هست، «پیروزی مرگ»، که دیگو ولاسکز Velazquez می‌گفت باید بینی را گرفت و نگاهش کرد. حتی یک کرم بر جسد ضایع شده کم نیامده است، فوق‌رئالیسم سرگیجه‌آور.
حامی‌اش، Miguel de Manara نجیب‌زاده ای بود با خوی عیاشی که الگوی دون ژوان را در دسترس Tirso de Molina گذاشته بود، Burlador سویل، یعنی اغواگر، فریبا، دروغ‌گو.

توفیق اسطوره را می شناسیم، از مولیر تا موزارت. حتی روانکاوها وارد قضیه شدند، گرگوری مارانون، اولین «کشاف» که : این شکارچیِ جماعت زن، در حقیقت همجنس‌بازی است وازده، که با از زنی به زنی دویدن، مرد را می‌گریزد. تصور می‌کنم که نظربازان هم‌جنس‌ هم، از زنی که وسوسه‌شان می‌کند می‌گریزند! روانشناسی از شعر سوررئالیست بر می‌خیزد.

افسانه شکل کامل شده‌اش را در صومعه‌ای می‌یابد. سه روحانی تاتر اسپانیا را خلق کردند، ( تیرزو، لوپ دو وگا و کالدرون، اولی خود‌جوش‌تر و زنده‌تر.)

دون ژوآن بینشی است که یک دیرنشین از خواهش جنسی افسار گسیخته دارد. برای تیرزو دو مولینا، تجمل با زوال اخلاقی همراه است. همان زمان که وفاداری را نادیده می گیرد، تنها می‌تواند دروغ و فریب باشد.
دون ژوان از تمام زن ها دل می‌برد اما با مکر، با سواستفاده از صراحت‌شان . آنچه این دیرنشین پس می‌زند، چیزی نیست جز لذت! همراه المنصور دیدیم که یک مرد تنها با سخنرانیی‌های زیبا خوشایند نیست، که زنان کبوترهای بی گناه نبودند، که می‌دانستند حیله به کار ببرند، تمنایشان را بروز دهند. در بینش تیرزو دو مولینا و اکثریت روحانیت همراه او، ماچیسم  ساده‌لوحانه بود، زن ظرف است، گلدانی قیمتی، بی اراده‌ای جز اراده نر. زن تن می‌دهد، در اختیار می‌گذارد، اما اوست، که گول خورده.
همه کارخانه دون ژوان، بر این طرح کلی مکانیک سوار است، یک اصل فعال خود را بر اصل نافعالی می‌اندازد که بالاخره تسلیم می‌شود. خوب،، اگر این طرح مخصوصا در اسپانیا چنین موفقیتی می‌یابد، از ان روست که در روان کشور انعکاسی عمیق را بیدارمی‌کند، متاثر از اسلام که پدر نسبیت را اعمال می‌دارد، انجا که نر شجره نامه را بنیان می‌کند، آنجا که تنها مرد در سکسوالیته‌ای بی‌شکل تصمیم می‌گیرد.

اگر معنویت ابعاد عمیق‌تری به داستان عطا نکرده بود، نزد تیرزو دو مولینا، فقط می‌توانست روان‌شناسی باشد. وانگهی همان مصیبت معنوی است که مولیر و موزارت حفظ کرده اند.

کافی نیست فریاد بزنیم که کلیسا جسم را تنزل می‌دهد. بر خلاف همه تایید می‌کند که سکسوالیته انسانی بدون منع وجود ندارد، بدون حدود. نمی‌خواهد تن را تباه کند، می‌خواهد تنها آن را مهار کند. به چشم او، لعنت دون ژوان از آنجا نمی‌آید که اشتهایش را سیراب می‌کند، بلکه آزادی آنارشیستی را مطالبه می‌کند. سرکشی اوست که تیرزو دو مولینا سرزنش می‌کند. رد هر قانونی را نزد او. شورشی که مولیر تا نتایج نهایی، بی‌خدایی، پیش می‌راند.

قوت اسطوره از برهان می‌آید: یا لذت، مشروعیتی جز ارضاع ندارد- پس هر چیز مجاز است. یا برای اینکه بشریت اتفاق بیافتد،
می‌باید به قانونی تن دهد. مسلما قابل معامله، تکمیل‌شدنی، اما روشن. در این چهار راه است که تیرزو دو مولینا مجسمه دون ژوان را بر پا می‌دارد.

هر سال، در ابتدای ماه نوامبر، به مناسبت عید مرده‌ها، تاترهای اسپانیا دون ژوان Tenorio de Zorilla، به  ملودرامی  که صحنه اصلی‌اش در گورستانی می‌گذرد، دوباره می‌پردازند. می‌توان به این سلیقه مرده‌پرست لبخند زد. ارائه آیین مذهبی این را به خاطر می‌آورد که در مقابل مرگ است که سرنوشت آدمی رقم می‌خورد.
کوریدا، دون ژوان، حتی کارمن، سیگار‌ساز شوم، همه جا این واژه مرگ! جاذبه‌ای بیمارگون؟ تجربه‌ای صمیمانه بیشتر. طی قرون، اسپانیایی‌ها روبه روی مرگ زندگی کردند، و از این رویارویی عیار جبرشان را ساختند.

توضیح نیشابور
تیرزو دو مولینا یک دیر نشین مسیحی اسپانیایی بوده است که بر اساس شخصیت نجیب زاده ای عیاش، طرح دون ژوان را می ریزد. آن نجیب زاده عیاش میگل دو ماراناست که در ضمن حامی یا پشتیبان نقاشی ست که نامش والدس لئال است و آن نقاشی فوق‌رئالیسم را به نام پیروزی مرگ کشیده است که در آن موسسه خیریه بر دیوار است در شهر سویل. نام روایت تیرزو دو مولینا بورلادورِ سویل است که در سال ۱۶۳۰ نوشته و به صحنه می آید و بعد ها مولیر و موزارت و کورنی و بودلر و خیلی های دیگر دون ژوان خود را از روی او می سازند.

۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۹

آب



« بسازم
یا
بسوزم
یا
بتابم »

شما نیستید، نیستید و هستید.
چون هستید، این نبودن ، تاب ناوردنی ست.
و چون نیستید، این بودن، تشنه می‌کند.
هی از آب حرف می زند.

درخت شاه بلوط



رفته بودم پایتخت شامپاین.
درخت شاه بلوطی دیدم. خرم. عظیم. مجلل. مفتخر.
رفته بودم پایتخت شامپاین برای خرید.
چه مکان بی اروتیسمی، اروتیسم با مصرف هیچ پیوندی ندارد. واقعیت بی حجاب غرب در همین فروشگاه های بزرگ زنجیره‌ای پیداست. واقعیت بی اروتیسم غرب. من اصلا از هر چه زنجیره ای ست بدم می‌آید. هتل های زنجیره‌ای. رستوان های زنجیره ای. قتل‌های زنجیره‌ای.
دلم تنگ شد. همانجا نشستم. چشمانم را به روی مردم بستم. به درخت شاه بلوط فکر کردم. به خرمی‌اش. به عظمتش. به جلالش. به فخرش. به جاذبه اش.
به آسمان پر ابری که دو هواپیمای دنباله‌دار یکدیگر را قطع کرده بودند. به کلیسای نیمه ویران که منتظر مرمت بود. به زرد کُلزاها که تپه‌ای را تا آسمان بالا رفته بودند. به آبادی که غبارش شسته بود. به شیشه کثیف اتومبیل . به شعر مشیری. خوش به حالِ........