۹ اردیبهشت ۱۳۸۹

صبحانه



دانیل سومین کتابش را فرستاده.
صبح پستچی شعردانیل توزیع می‌کرد. همان صفحه اول را، شعر اول را نخوانده تقریبا آغاز به ترجمه کردم. سخت بود، هنوز هم هست، تمام صبحم را گرفت. صبحانه هم نخوردم. دارد ظهر می شود. دشواری در شعر نبود که آن زلال بود، مثل صبح، روشن بود مثل ظهر، تاریکی شب بود. درست محل عبور از آن. حالا برایتان می‌گویم.
آنجا که من واژه سرپوش گذاشتم، در حقیقت در قابلمه است. واژه فرانسه معنی را بدون توصیف در خود و با خود دارد. اما خوب، فارسی اش را که نمی‌شد گذاشت. و بعدآنجا که اسبش را باز کرده آمده، در زبان فرانسه، یک لغت بیشتر نیست. اما من حالا آن وقت روز، کجا پا شوم از چنین صبح لطیفی بکنم و به سراغ اسب دار و اسب دانی بروم و یا درشکه چی تا از او واژه‌ای را جویا شوم و پرسان که همان را بگوید، نه یک کلمه بیشتر و نه یک کلمه کمتر مثل جمهوری اسلامی؟
ـ آقا وقتی اسبتان را از ارابه یا درشکه یا یک چنین چیزی باز می کنید، چه می‌گویید؟
خوب، نرفتم و همینجا نشستم و اصلا پیش خودم گفتم ، اسب باز کردن زیباست. اگر هم واژه‌ای در جایی گم‌نام و محجور و محجوب و مستور وسربزیر بوده باشد، شاید لسانم لال، چنین تصویری را به زبان نیاورد. به خودم گفتم همین خوش است.
و بعد به جای شکستن، این جیرجیرک کاری دیگری می کند یعنی شکستن و خردکردنش صدا دارد. صدایی شبیه جیرجیر. خیلی گشتم اما فعلی را که در عین شکستن صدای آن را هم برساند، در لغت خانه‌ام نیافتم، از شما چه پنهان.
به جای تک، تنها گذاشته بودم، رسا نبود، معادل نیکویی نیست. تنها به معنی تنهایی نیست، به معنی عزلت گزیده و کناره‌جو و تنهاگر نیست. به معنی تک است. تک و تنها هم بیشتر باز معنی تنها را می‌داد. در فرانسه انگشتر الماس عروس را چون تنها یک الماس دارد چنین نام می دهند.
آن تخفیف داده هم پدرم را در آورد. عجالتا گذاشتمش در فقدان.
حالا هم شاید زدم و همه را طوری دیگر نوشتم. خدا را چه دیدید؟



ظهر
چون سرپوشی
بر قل‌قل روز
می‌تپد.


جهانی
زیر زیزفون خوابیده
اسبش را از هیاهوی دوردست
باز کرده


جیرجیرکی تک
می‌شکند
به دیده نیامده را.
صدایی به سکون پس میدهد.

(تخفیف داده آواز خامُش هم‌آغوشی ).
دانیل فوژراس

۸ اردیبهشت ۱۳۸۹

مقایسه دو ترجمه ۱۱




ادامه مقایسه دو ترجمه ۱۱
قصه فرانسوا اسیزی قدیس
نوشته کریستیان بوبن
فصل پنجم، قسمت سوم
ترجمه اول، نیشابور
هر دو ترجمه از زبان اصلی، فرانسه است


پرسه می زند. وقت می گذراند. دیگر چه؟ جنگ دیگر چنگی به دلش نمی زند. کسب کششی ندارد. اما دو مشغله آدمی بر زمین این‌هاست. دو طریق مطمئن تا نام را فراسوی خویش بگستری. کشتن بی آنکه کشته شوی، بردن بی باخت: این دو مشغولیت حاکم بر زندگی‌اند. پیوند عاشقانه تنها نوعی از آن است. پیوند عاشقانه، پیوند جنگ و کسب است میان دو جنس. یا دقیق‌تر: پیوند عاشقانه در میان نیست، چرا که عشق نیست. عشق نیست چرا که جز تلخی نیست - تلخی همه دنیا نبودن، تلخی برابر تقسیم شده، به دست امپراطور، پاپ و تابعشان. من، می‌گوید امپراطور، من می‌گوید پاپ. من می‌گوید بچه کم سال. و هر سه امپراطور، پاپ، طفل به قصد کشت هم را پاره می‌کنند. بر سر یک پشته خاک.

و او فرانسوا دیگر چیزی نمی‌گوید. آواز می‌خواند هنوز. هر چه بیشتر. زندان پروجا، ناخوشی اسیز و رویای سپولتو: سه زخم سرپوشیده که با آن خون دل طمع از میان می‌رود، جز شادی بی‌جهت نمی‌ماند. دوستان، دختران، بازی: هیچ‌کدام را به کفایت طرب‌انگیز نمی‌یابد. حالیا لذتی طلب می‌کند بزرگ‌تر از شباب و دل بری بر زمین. هفته‌ها می‌گذرد. جشن‌ها از پی هم می‌گذرد به هم می‌ماند. هنوز پا نکشیده‌است. اما به قولی، جایی دگر است، می‌توان کاری کرد و نبود. می‌توان حتی از روشنی زندگی عبور کرد، حرف زد، کار کرد، دوست داشت و هرگز نبود. بالاخره یک روز، یک روز لطیف تابستان ۱۲۰۵، بزمی مجلل بر پا می‌کند. سوری پر طمطراق - آخرین در نوع خود. اینچنین از خویشان خود جدا می شود، در انبوهی جشنی، رخسار روشنش را به سویشان گردانیده. تن دیگر نیمی در گرو شب.

ترجمه دوم
منتشر شده در ایران

او پرسه می زند و وقت می‌گذراند. چه کار دیگری می تواند بکند. نه وسوسه جنگ اغوایش می‌کند و نه افسون سوداگری، حال آن‌که دو مشغله اصلی آدمی در جهان همین ها هستند، دو راه مطمئن برای آن که آوازه نام آدمی فراتر از وجودش طنین انداز شود. کشتن بدون کشته شدن و بردن بدون بازنده شدن، دو اندیشه حاکم بر زندگی آدمی است. رابطه عاشقانه نیز جز شکل دیگری از این دو اندیشه نیست. رابطه عاشقانه ارتباطی با جنگ و سوداگری میان دو جنس زن و مرد است. یا به عبارت دقیق‌تر، رابطه عاشقانه وجود ندارد چون عشقی وجود ندارد، و عشقی وجود ندارد، چون به غیر از تلخکامی چیزی وجود ندارد، تلخکامی حاصل از این حقیقت که دنیا به تمامی از آن ما نیست. از این تلخکامی، امپراطور و پاپ و جمله رعایایشان نیز نصیب برده‌اند. امپراطور می گوید من. پاپ می‌گوید من. کودک می‌گوید من. و هر سه آنها، امپراطور و پاپ و کودک شیرخوار، گرداگرد تلی از ماسه تا پای جان با یکدیگر می‌ستیزند.

و فرانچسکو دیگر سخنی بر زبان نمی‌آورد. همچنان آواز می‌خواند و بیش از پیش نغمه سر می‌دهد. زندان پروجا و بیماری اسیزی و خواب اسپولتو، سه جراحت نهانی‌اند که خون آلوده جاه‌طلبی وی از آنها به در می‌شود. دیگر چیزی جز این نشاط برای او باقی نمی ماند که این زمان بی سبب است. دوستان و دختران و قمار دیگر برایش لذت بخش نیستند. این زمان در آرزوی لذتی است که از شادکامی جوانی و ستودگی در جهان برتر است. هفته‌ها می‌گذرند. جشن‌ها از پی هم می‌آیند و می‌روند و همه به هم می‌مانند. او باز هم خود را با اینها در می‌آمیزد، اما دل در جایی دگر دارد. خیلی راحت می‌توانیم کاری را انجام دهیم و دل در جای دیگری داشته باشیم. حتی می توانیم سهم عمده عمر خویش را سپری کنیم و در طول آن سخن بگوییم و کار کنیم و دوست بداریم، اما دلمان در جایی دیگر باشد. سرانجام در یکی از روزهای لطیف تابستان ۱۲۰۵، ضیافتی مجلل تر از میهمانیهای عادی ترتیب می‌دهد و سفره‌ای رنگین و خوشگوار مهیا می‌کند. این آخرین بار است که میهمانی از این دست ترتیب می‌دهد. بدین سان، در میان انبوح مدعوین جشن، از خویشاوندانش جدا می‌شود و در حالی که نیمی از بدنش در تاریکی شب فرو رفته است، تمامی چهره اش را به سوی آنان بر می‌گرداند.

۷ اردیبهشت ۱۳۸۹

نان و گرسنگی



آن کس که از نانش بهشت درست می کند
از گرسنگی اش جهنم می سازد.

آنتونی پُرشیا

۶ اردیبهشت ۱۳۸۹

و اگر آسمان خالی بود؟



عنوان از ترانه‌ای فرانسوی با صدای الن سوشون گرفته شده است
و عکس از نقش‌دیوارهای کلیسایی در ایتالیا.

۴ اردیبهشت ۱۳۸۹

آه، پلی بر ونیز



آه، که کشتیم ِشکَنَد!
آه، که به دریا بریزم!
آرتور رمبو

۲ اردیبهشت ۱۳۸۹

مخلوق من



بهار دیر کرده بود که ره افتادیم. زمستان هنوز کاملا بساطش را جمع نکرده بود.
مثل دست فروش های خیابان منوچهری، از جلویشان که رد می‌شدی، صدایت می‌کردند و تو را به چانه زدن فرا می‌خواندند، مرا که چانه زدن نمی دانستم. بها که گزاف بود، راهم را می‌کشیدم و می‌رفتم. بازی را بلد نبودم و آن‌ها درمی‌ماندند از این آخرین مسافر قبل از بهار. آن ته مانده های زمستان.

تمام طول راه رژه نامنقطع کامیون‌ها بود و ما که از کنارهای درازشان می‌گذشتیم. کامیون‌‌دارها هیچ بر پشت خود ننوشته بودند. برای این است که صاحب کامیون‌هاشان نیستند یا کسی صاحب آن ها. مددی نمی جویند یعنی؟
چقدر می‌خواستم نام همه درختان سر راهی را که سرعت اتومبیل خدشه‌دارشان می‌کرد، بدانم!
مناظر عوض می‌شد و رنگ خاک هم. چه وصلتی‌ست میان تاک و خاک رس؟
پرسش‌هایم را در ساک دستی جلوی پایم گذاشتم و درش را بستم. داشتیم می‌رسیدیم.

من درخت های بلند را دوست دارم و علف‌های کوتاه را. درخت های کهنی را که یک تنه نمی‌توان بغل کرد. درخت‌های دیرینه را همانقدر دوست دارم که بوداهای بامیان را.
آفتاب است. نخستین افتاب امسال. نوبرانه. گام هایم را با نفس‌هایم تنظیم کردم. از پارکی گذشتم. مسیرهایی را که رهروان می کشند، هرگز با راه هایی که معماران می پردازند، یکی نیست. رهروان میان بر می زنند. عیاران راه، شبانه و روزانه، مسیر معماران را به سخره می گیرند.

از انبوهی زن و کودک مغربی گذشتم. چشمان براق کودکان و نجوای زنان.
از میان مردان مغربی عبور کردم که دورتر رو به گذشت اتومبیل‌ها و کنار بزرگ‌راه‌ به عصاهایشان تکیه داده بودند و سیگار دود
می کردند و دل تنگشان باز نمی‌شد. صدای اتومبیل‌ها آزارشان نمی داد، کار از این‌ها گذشته بود، در گذر شان گذر خویش را
می نگریستند، گذشت از مکانی، گذشت از زمانی و دل آتش گرفته شان خنک می شد، شاید. به خود می گفتم.
به صدای اتومبیل‌هایی که به سرعت دور می شدند و و نزدیک، گوش دادم، به چه می ماند این صدا؟
دوربین به دستم، مردی مغربی گفت که از او عکسی بگیرم. با لبخندی گذشتم.
لا لا لا، یعنی. لا لا لا، یعنی. صدایشان از دور می‌آمد. من هم اگر چنین بیگانه مانده بودم، با لسانم، تنها، نه ادا می‌کردم.
اگر به بادش داد بودم، زبانم را،. شاید زبانی می‌ساختم، مثل همه مهاجرین. زبان هجرت، تبعید. پر آه، پر پَر، پر ابر، پر دود. بی خاک. به سمت و سوی آسمان.

دانیل اتومبیل می‌راند. نیم رخش را می بینم و دست های بزرگش را. فرانسه و ایتالیا زیر تونلی مرزهای شان را تعیین می کنند و حساب‌هایشان را تسویه. آن سو قهوه، چند قطره در ته فنجانی بیشتر نیست. آن سو، هر چه که بگویی، بی صداترین و بی نغمه ترین حرف‌ها را هم که بزنی، باز رقاصی ست. به وجد آمده. آن سو برلوسکنی ست. این سو سارکوزی و آنجا احمدی نژاد. مرزهای اینجا و آنجا را زیر تونل های بسیاری تعیین می‌کنند. مرزهای زبان را ما داریم می رویم که توضیح دهیم. چگونه از فارسی به فرانسوی برویم و از فرانسوی به ایتالیایی. از اینجا به آنجا. از من به غیر. تارکوفسکی می گفت در نوستالژیا که ترجمه نباید کرد، مرزها را باید ویران کرد. ترجمه از مرز عبور کردن است. فنجانی پر قهوه را به چند قطره تنها تبدیل کردن است. ترجمه از مرز رد نکردن است. شاید تارکوفسکی می‌گفت که باید دولت ها یا رژیم ها را در هم ریخت. حالا درست یادم نیست. اما او از وطنش رفته بود واز شوروی که هنوز دوباره روسیه نشده بود و در ایتالیا فیلمش را ساخته بود. زبان من، زبان غیر. من و شما. اگر مرزها را در هم بریزیم ترجمه ای نخواهد بود. ترجمه ای هم اگر نباشد زبانی نخواهد بود و زبانی اگر نباشد منی نخواهد بود و شمایی. زبان هم که نباشد، یعنی صدایی، ادایی ، ندایی ، فهم است، فهم من از من، فهم من از شما. مرز اگر نباشد، نه من، نه شما. مرز اگر نباشد زبان، زبان هجرت است ، نه از جنس خاک. نوستالژی‌ش. زبان پریدن است، رفتن . نه نشستن . نشستن و آتشی نشاندن. زبان آتش. سوختن . رمبو می گفت شاعر دزد آتش است. همو که خاموش شد، یک بار که به صدا در آمد. او که فرانسه را به سوی عریان ترین مشرق پشت سر گذاشت. نه عربی خوشبخت، یمن لخت و عور و بی نوا. رفت که بسوزد، سوخت.

دانیل گفت که او را شما خطاب نکنم. گمان می کند که با شما خطاب کردنش، مرز می گذارم. می‌خواهد که مرز را عبور کنم. می خواهد از آب بگذرم. نمی توانم شما را برایش ترجمه کنم. به نظر می رسد که شمای ما، شمای من، ترجمه ناپذیر است. نه، این تنها دوم شخص جمع نیست. وانگهی از گرامر زبان ها هیچ نمی دانم . من اصلا چیز ها را نمی دانم . آن ها را حس می کنم. دانشی دگر است. اشتیاق است. مثل اشتیاق خدا، به آفرینش آدم. مثل آفرینش شما به دست من. میگویند، من که نمی دانم، خدا آدم را آفرید تا خود را بشناسد. من شما را می آفریند. و این خلقت تا وقتی که شناختن به پایان نرسد باقی ست. مخلوق من، تا شما را نشناخته‌ام، خلقتان می‌کنم. خدا را شکر که وصل ممکن نیست، سپهری می گوید، همیشه فاصله ای ست. و عشق سفر به اهتزار خلوت اشیاست. و عشق صدای فاصله ها ست. همیشه عاشق تنها ست. خدا تنها بود؟ حالا نیست؟

می گوید حالا که با هم سفر کرده‌ایم و با هم خورده‌ایم، قهوه های تلخ را و مقابل هم نشستیم، قدم زدیم. برایم شام ایرانی پختی، برایت شام هایی اینجایی پختم.
- و ونیز،« ونیز را یادت هست؟ و روی ترعه آرام؟ در آن مجادله زنگدار آب و زمین که وقت از پس منشور دیده می شد. تکان قایق، ذهن ترا تکانی داد: غبار عادت همیشه در مسیر تماشاست.»

داستان سفر ما از عشق به زبان اغاز شد، از عشق زبان غیر، و سعی در نزدیک شدن، سعی در گذشتن و از آب عبور کردن. سفر ما داستان ناتوانی این عبور بود. و توان آن. داستان سفر ما، سفر بزرگ را می گویم، داستان به سوی غیر رفتن است. و از غیر به خود . همچون که وقتی ناآشنایان به زبان من، آن اغیار زبان من، شبیخون می زنند، تازه آن راکشف می کنم. و با کشف آن، خویش را. تازه وقتی او، شبیخون می زند، من را کشف می کنم. خدا خواست که کشف شود، آدم را آفرید. آدم زبان خدا را نمی داند. داستان سفر ما داستان این ناتوانی ست، و این توان.
منی اگر نباشد، خدایی نیست. خدا این را خوب می دانست، او که همه چیز را می داند، می‌گویند.

۱ اردیبهشت ۱۳۸۹

علم‌های تریسته



تریسته شهری است در کنار آدریاتیک در ایتالیا.

۳۱ فروردین ۱۳۸۹

جای پای راینر ماریا ریلکه




در خویش بجویید، دلیلی را که به شما حکم می کند بنویسید، استخراجش کنید، ببینید آیا ریشه‌هایش را در ژرفنای قلب شما دوانده است. از خاموش‌ترین اوقات شب خود بپرسید: می باید نوشت! به این اعتراف کنید: می‌مردید اگر شما را از نوشتن منع می کردند؟ به جستجوی پاسخی ژرف، در خود به کاوید. و اگر پاسخ می‌باید است. پس زندگی‌ را بر مبنای این ضرورت بنا کنید. زندگی شما، آیت و شهادت این غلیان باشد. بعد به طبیعت نزدیک خواهید شد، بعد چون نخستین انسان، سعی کنید بگویید آنچه را که می بینید و زندگی می کنید، عزیز می دارید و می‌بازید. شعرهای عاشقانه ننویسید...........
از نامه ای به شاعر جوان

اینجا دوئینو ست. و مسیر گردش‌های ریلکه. او را کنتسی به قصرش دعوت کرده بود و او سال‌ها به دعوت کنتس در قصر مقیم شد و مرثیه‌های دوئینو را در آنجا سرود در کران آدریاتیک، می گویند شاه‌کار اوست. او از همان رزهایی که آن همه عزیز می‌داشت مرد. هنگامی که می‌خواست بچیندشان. واین روایت من است از مرگ او.
دوئینو امروز در ایتالیا قرار دارد، قبلا متعلق به اتریش بوده است.












۲۹ فروردین ۱۳۸۹

۱۸ فروردین ۱۳۸۹

étude 2





چند روزی نخواهم بود، مواظب خودتان باشید.

۱۷ فروردین ۱۳۸۹

عشق من هیروشیما



سینوپسی فیلم عشق من هیروشیما
نوشته مارگریت دوراس
ساخته الن رِنه
ترجمه نیشابور


در تابستان ۱۹۵۷ هستیم، در ماه اوت، در هیروشیما.
زنی فرانسوی، سی ساله، در این شهر است. آمده تا در فیلمی برای صلح بازی کند.
داستان، شبِ قبل از بازگشت فرانسوی، زن، به فرانسه آغاز می‌شود. فیلمی که در آن بازی می‌کند، به واقع پایان گرفته . تنها یک سکانس باقی مانده است.
شب قبل از بازگشت فرانسوی‌ست، که هرگز در فیلم نامیده نخواهد شد- این زن ناشناس - مردی ژاپنی (مهندس، یا آرشیتکت) را ملاقات می‌کند و با هم قصه عشقی خواهند داشت خیلی کوتاه.
شرایط ملاقات‌شان در فیلم روشن نخواهد شد. مهم این نیست. در همه جای دنیا همدیگر را ملاقات می‌کنیم. آنچه مهم است، این است که این ملاقات‌های روزمره چه به بار می‌آورد؟
این زوج تصادفی را در شروع فیلم نمی‌بینیم. به جای آن‌ها، تن‌هایی می‌بینیم بریده - به بلندای سر و باسن- می‌جنبند - خواه طعمه عشق، خواه مرگ - و پی‌درپی از خاکستر، از شبنم، از مرگی اتمی - و ازعرق عشقِ به انجام رسیده پوشیده می‌شوند. -
اندک اندک است که از این اجسام بی‌شکل، ناشناس، جسم آنها خارج می شود. در اتاق هتلی خوابیده‌اند، برهنه‌اند. تن‌هایی صاف، دست نخورده.
از چه حرف می زنند؟ دقیقا از هیروشیما.
او- زن می گوید که همه چیز را در هیروشیما دیده است. آنچه او دیده است را می‌بینیم. دهشت‌ناک است. هنگامی که صدای او، مرد، منکر، تصاویر را دروغین می‌خواند و تکرار می‌کند، بی‌روح، غیرقابل‌تحمل، که او-زن هیچ ندیده است در هیروشیما.
پس نخستین صحبت‌شان ، استعاره ای‌ست. در مجموع صحبتی‌ست از اپرا. غیر ممکن است که بشود از هیروشیما حرف زد. تنها کاری که می‌شود کرد این است که از ناشدنی بودن حرف زدن از هیروشیما بگویی. معرفت هیروشیما، نمونه توهم روح است.
این شروع، این رژه رسمی پلشتی قبلا اجراشده در هیروشیما، مطرح شده در تخت‌خواب هتل، این به یادآوری کفر، عمدی‌ست. از هیروشیما می‌شود همه جا حرف زد، حتی در تختخواب هتلی، در جریان عشقی گذرا، عشق نامشروع. دو جسمِ دو قهرمان را، به راستی شیدا، ما به یاد خواهیم آورد، آنچه کفر است، اگر کفری هست، خود هیروشیماست. لازم نیست تزویر کرده وجای مسئله راعوض کنیم.
هر چقدر کم هم که به او، تماشاچی، بنای هیروشیما، این بینوا باقی‌مانده یک بنای خالی را نشان داده باشند، تماشاچی باید که از این تذکر شسته از بسی قضاوت‌ها خارج شود و آماده باشد که هر چه از دو قهرمان‌مان می‌گوییم را بپذیرد.
این‌هایند ، دقیقا، به داستان خود باز‌گشته.
داستانی پیش پا افتاده، که هر روز اتفاق می‌افتد، هزاران بار. مرد ژاپنی ازدواج کرده است، دو بچه دارد. زن فرانسوی هم و او هم دو بچه دارد. ماجرایی یک شبه را زندگی می‌کنند. کجا؟ در هیروشیما.
این هم‌آغوشی، چنان پیش پاافتاده، چنان روزمره، در شهری در جهان روی نموده که از هر جای دیگری تصور هیروشیما دشوارتر است. هیچ چیز در هیروشیما «داده» نشده. هاله مخصوصی هر حرکت، هر کلامی را، از معنایی بیش از معنای لفضی آن در
برگرفته است. و این جاست غرض اصلی فیلم، پایان دادن به تشریح پلشتی با پلشتی، چرا که این به وسیله خود ژاپنی‌ها انجام شده است، اما دوباره زادن پلشتی از خاکسترش، با ثبت کردنش در عشقی که مسلما خاص خواهد بود و« شگفتی‌آورنده». و به آن بیشتر باور خواهیم کرد اگر در جایی دیگر، هر جای دیگر در جهان اتفاق افتاده بود، در مکانی که مرگ حفاظت نکرده است.
میان دو وجودی که، از لحاظ جغرافیایی، فلسفی، تاریخی، اقتصادی، نژادی، و غیره، دورند آنقدر که دورتر از آن نمی‌شود، هیروشیما زمینی خواهد بود (یگانه شاید در جهان؟ ) آنجا که داده‌های عالم‌گیر چون اروتیسم، عشق، بدبختی زیر نوری تسکین‌ناپذیر ظاهر‌ می‌شوند. هر جای دیگر جز هیروشیما، تصنع در کار است. در هیروشیما نمی تواند باشد، از ترس باز هم انکار.
دراز کشیده، باز از هیروشیما حرف می‌زنند. متفاوت. در خواهش و تمنا و شاید علی‌رغم خود ، در عشقِ زاده‌شونده.
هم از خود می‌گویند و هم از هیروشیما. و صحبت‌هاشان می‌آمیزد، چنان که، از آن پس، بعد از اپرای هیروشیما - به هم واجب
می‌آیند.
همواره داستان شخصی‌شان چنان کوتاه که نیاید، از هیروشیما فراتر می‌رود.
اگربه این شرط وفا نشده بود، این فیلم یک بار دیگر باز، فیلم سفارشی بیشتری بود، بی هیچ حسنی جز حسن مستندی رمان‌وار. اگربه این شرط وفا شود، به یک جور مستند کاذب خواهیم رسید که مسلم‌تر از درس‌های هیروشیما خواهد بود، تا یک مستند سفارشی.
بیدار می‌شوند. و باز حرف خواهند زد، در حالی که او- زن لباس می‌پوشد. از این چیز و آن چیز و هم از هیروشیما. چرا که نه؟ طبیعی‌ست . در هیروشیماایم.
و او، زن، ناگهان پوشیده در لباس پرستار صلیب سرخ ظاهر می‌شود.
در این لباس که در کل اونیفورم فضیلت رسمی‌ست، او، مرد- زن را می‌خواهد باز. می خواهد دوباره او را ببیند. او مثل همه است، مثل همه مردها، دقیقا، و در این تغییر لباس، عامل اروتیکی هست همچون که برای همه مردها. (جاودانه پرستار یک جنگ جاودانه).
چرا او هم- زن، که مرد را می‌خواهد، نمی‌خواهد که دوباره ببیندش؟ دلیل درستی به دست نمی‌دهد.
به بیداری، از گذشته او- زن، حرف می‌زنند. در شهر نُوِر چه رفته است، در زادگاهش، در شهری که زن در آن بزرگ شده است؟ در زندگیش چه رفته است که او- زن، چنین آزاد و آماده‌باش درعین حال، چنین درست‌کار و نادرست درعین حال، وچنین مبهم و چنین صاف است؟ چنین طالب عشق گذرا؟ چنین بزدل روبه‌روی عشق؟
ادامه دارد

۱۶ فروردین ۱۳۸۹

در ابتدا کلمه بود



دو روایت از انجیل یوحنا

در ابتدا کلمه بود و کلمه نزد خدا بود و کلمه خدا بود.
در ابتدا با خدا بود.
از او همه بوده و بی او هیچ نبوده از آنچه که هست.
در او زندگی بود و زندگی روشنایی آدمیان بود.
روشنایی در تاریکی می درخشد و تاریکی خاموشش نکرده است، هرگز.


در ابتدا کلمه بود
و کلمه با خدا بود
و کلمه خدا بود
با خدا شد در ابتدا
همه از او شد
و بی او هیچ نیست
و هر چیزی زندگی بود
و زندگی روشنایی آدمیان بود
و روشنایی در تاریکی می درخشد
و تاریکی نتوانست خاموشش کند

ترجمه نیشابور

۱۳ فروردین ۱۳۸۹

۱۲ فروردین ۱۳۸۹

الحمرا



از لغت‌نامه عاشقانه اسپانیا
نوشته میشل دل کاستیو
ترجمه نیشابور

باز باغ‌ها، اما اینجا، قصر، تنها شهادت بر معماری نظامی عرب در دنیاست که سالم به ما رسیده، با تالارهای سُفَرایش، تالار دو - خواهران، تالار Myrtes، حیاطش، خاصه صحن شیران، کوچک‌ستون های باریک، کلاه‌فرنگی‌اش، چشمه ها، شیرها، مینیاتوری ایرانی.

یک لغت‌نامه، حتی عاشقانه، راهنما نیست. من از توصیف می‌گریزم. این مکان‌ها را وقتی شناختم که می‌شد، با صدای یک گیتار، تنها در سالنی پرسه بزنی، بنشینی مدت‌ها و به میلت به خواب و خیال بروی... امروز، گروه‌ها با پای شتابان رژه می روند.
ذهنی هرچند کُند، در این مکان ها حس می‌کند چرا غرناطه محکوم بود. نوعی کمال غیر انسانی. منقلب‌کن در سادگی‌ش.... معماری اکولوژیکی گفته اند، این قصرهایی را که با زمین می‌آمیزند، با سراشیبی‌ها، رنگ‌شان را از آن قرض می‌گیرند. می‌‌خواهیم آنچه بینش پادشاهیِ مسلمان را از رویای امپراطوری کاتولیک جدا می‌کند، بسنجیم؟ چند گام کافی‌ست.
جمیل، بدون شکی هیچ، در اندازه‌ها و نقش‌ش. کاخ شارل پنجم به نظر می‌آید که تپه را لگد می‌کند. سلطه اش را تصدیق می‌کند، در حالی که الحمرا، با ظرافتی فروتن، به نظرمی‌آید به اراده‌ای عالی سر تسلیم دارد.
دلایل قاطع دیگری در سقوط سلطنت نصر، دلایل نظامی سنگین، دخالت داشته. اما این علت هم بوده، ممکن نیست که نادیده‌اش انگاشت. این، همان لطافت تقریبا نگران کننده است، این اندازه‌های دقیق، چشم انداز، نور، نوازش هوا، مهربانی درمانده....
چند بار فدریکو گارسیا لورکای جوان، هنوز دانشجو، آمد و اینجا نشست؟ مانوئل دو فالا ( ده فایا ) در دو قدمی می نشست، در یکی از این خانه های کوچک که در غرناطه کارمن (داربست ، دیواری از مو) نامیده می‌شود، پنهان پشت یک دیوار سپید. با هم موسیقی
‌می نواختند، وزن و مقام را در cante jondo کار می کردند، نشسته در پاسیوِ آهنگ ساز، فدریکو می خندید، او همیشه می‌خندید، نشسته پشت پیانو، ترانه‌های قدیمی مردمی می‌نواخت، قصه‌های خنده‌دار می‌گفت.
اندکی دورتر، کارمنِ پدر بزرگ مادریم، یافت می شد، مسلط بر شهر و سلسله جبال سیرا نوادا. پشیمان نیستم، پشیمان چه چیز باید باشم؟ از نشناختن اوقات رهیدن در پاسیویی پر از گل ؟ در رویا هایم می بینم آنچه زندگی از من گرفته.

ساعت آبی





Clepsydre نامی ست که ژان - ر به این عکس داده است. یعنی آنکه آب می دزدد.
کلپسیدر وسیله‌ای بوده برای اندازه گیری زمان.