20.2.10

فارنهایت ۴۵۱ فرانسوا تروفو



فیلم فارنهایت ۴۵۱ را فرانسوا تروفوی زیبا، حساس و عاشق، عاشق زنان، در سال ۱۹۶۶ بر اساس کتابی با همین نام، از نویسنده‌ای امریکایی به نام Ray Bradbury منتشر شده در ۱۹۵۳ ساخت. تروفو از بنیانگذاران جنبش موج نو بود. و فارانهایت ۴۵۱ هم جزو فیلم‌های موج نو.
داستان فیلم در آینده می‌گذرد. ۴۵۱ درجه حرارت لازم است برای اینکه کاغذ بسوزد. داستان در مکانی می‌گذرد که کتاب ممنوع است و کتابخانه غیر قانونی. مأموران آتش نشانی، وظیفه شان جستن و یافتن کتاب در خانه‌هاست و سوزاندن آن‌ها. صندوق‌های پست در کوچه و محله نصب شده و از مردم خواسته شده‌است که مظنونین را لو دهند. مظنونین یعنی کسانی که در خانه خود کتاب مخفی می‌کنند. مأموان آتش نشانی مخفی‌گاه‌ها را می‌دانند، درون لوستر، داخل تلویزیون قدیمی خالی مثلا . یک روز هم کتابخانه پیرزنی را می‌یابند و کتابخانه‌ای بزرگ را کشف می‌کنند. کاییتن می‌‌گوید که در عمر یک مأمور یا حتی کاپیتن تنها یک بار پیش می‌آید که بخت این را داشته باشد که چنین کتاب‌خانه ای بیابد و آتشش بزند. اما پیرزن حاضرنمی‌شود کتاب‌خانه‌اش را ترک کند و می‌گوید کتاب‌ها زنده‌اند و با من حرف زده اند و کبریت را روشن می‌کند و خودش هم میان کتاب هایش می‌سوزد. گی مونتاگ مأموری است که پیشرفت می‌کند و قرار است که رتبه‌اش ارتقاء پیدا کند و تلویزیون دیواری دیگری به زنش تقدیم کند. آدم ها و به خصوص زنان در خانه، زندگیشان روبه روی تلویزیون می‌گذرد. تلویزیون به فامیل آن‌ها تبدیل شده است و مجریان هم مردم را پسر خاله و دختر عمو خطاب می‌کنند. مرتب هم همه را از زندگی ضد اجتماعی بر حذر می‌دارند و هشدار می‌دهند. کسی که کتاب می‌خواند ضد اجتماع است و در هر صورت اخلال‌گر. کاپیتن به گی مونتاگ می‌گوید که آدم‌ها وقتی کتاب می‌خوانند از زندگی خودشان متنفر می شوند و اندیشه زندگی دیگری را می‌پرورانند در سر. می‌گوید فلسفه از همه بدتر است. یکی از این فیلسوف‌ها را پیدا نمی‌کنی که با آن یکی موافق باشد. زندگی‌نامه‌ها، حراف‌ها، زندگی من، عشق‌های من، فکر های من. می‌گوید تنها برابری سعادت همه را تأمین می‌کند.
آدم‌ها خودکشی می‌کنند، کم کم . دچار بی خوابی اند. همسر مونتاگ هم یک شب خودکشی کرده‌است. کسانی که برای نجات می‌آیند خون تازه‌ای به او می‌بخشند. فردایش آدم دیگری از بستر برمی‌خیزد. آدمی پر ولع. ولع خوردن، ولع آمیزش جنسی.
در مدارس ریاضیات درس می‌دهند و علوم غیر انسانی.
یک روز زنی که نقشش را ژولی کریستی بازی می کند- نقش زن مونتاگ را هم او بازی می‌کند، تفاوت تنها در موهای بلند و کوتاه است، خودش را سر ر اه مونتاگ قرار می‌دهد و سر سخن را می‌گشاید. از کار او می‌پرسد. و اینکه مأموران معمولا آتش را خاموش می‌کنند، آن را نمی‌افروزند. بعد هم می‌پرسد آیا هرگز فکر خواندن کتابی به سرش نزده‌است؟
فکر خواندن کتابی به سر مونتاگ می‌زند و یک روز کتابی را در ساکش پنهان می کند و شب وقتی زنش در خواب است به آشپزخانه می‌رود و کتاب را باز می‌کند و شروع می‌کند به خواندن. داوید کوپرفیلد شارل دیکنز است: آیا قهرمان زندگی خود خواهم شد؟
یک روز باز زن در سر راهش قرار می گیرد و از او می‌پرسد که چطور چنین شغلی را انتخاب کرده است؟
یک روز مونتاگ از زنش می‌پرسد که کی با هم آشنا شده‌اند و زنش چیزی به یاد ندارد. همه عشق را فراموش کرده‌اند. همه عقل را به معنی ذکاوت و بصیرت فراموش کرده‌اند. تماس و رابطه جایش را به فردیت داده‌است. بزرگان تبدیل به بچه شده اند. جامعه بدوی شده‌است و خشن و همه این ها به نام سعادت و خوشبختی صورت گرفته است. آدم‌ها خیال می‌کنند که سعادت‌مندند، اما به محض خواندن اولین اوراق کتاب غمگین می‌شوند و آشفته. پشت پیشنهاد خوشبختی، جامعه ماکیاولی می‌خواهد تولیداتش را به فروش برساند. تا در ناخودآگاهشان به فروش رئیس جمهور و جنگ هم برسد. مردم از فرهنگ دست کشیده‌اند و به ورزش و تلویزیون روی آورده‌اند. روشنفکران هم تعهدشان را از یاد برده‌اند.
مونتاگ به زنش می گوید که شما زندگی نمی‌کنید، شما زمان را می‌کشید، می‌روم به جستجوی زمان از دست رفته.
زن مونتاگ از او می‌خواهد که میان او و کتاب انتخاب کند و بعد هم می‌رود و او را لو می‌دهد.
مأموران خانه زن را که با عمویش زندگی می کند پیدا کرده‌اند و ریخته اند و عمو را با خود برده‌اند، اما زن فرار کرده است و مونتاگ نگران زن است و نزدیک خانه زن، با هم روبرو می‌شوند. زن آمده است که فهرستی از نام های دوستانشان را از بین ببرد. مونتاگ در پیدا کردن مخفی‌گاه به او کمک می‌کند و فهرست را می‌سوزاند. زن به او نشانی جایی را می‌دهد که عده‌ای در آن به سر می برند. جایی که آدم‌ها هریک به نام کتابی شناخته می شوند، هر کدام کتابی را از بر کرده‌اند.
کاپیتن به خیانت مونتاگ پی برده است و با او به خانه اش می روند و او هم موفق می شود که فرار کند و جای آدم -کتاب‌ها را پیدا کند. مردی از او استقبال می کند، خودش را معرفی می‌کند: من هانری بولار استاندال هستم. مونتاگ را جلوی تلویزیون می برد که دارد جریان دستگیری و نابودیش را نشان می‌دهد. هیچ‌کس نباید پی ببرد که او زنده است. کسی نقش او را بازی می کند که به دام می‌افتد و از پای در می آید.
هانری بولار استاندال دیگران را معرفی می‌کند. آن خانم جمهوری افلاطون است. آن یکی بر باد رفته امیلی برونته. آلیس در سرزمین عجایب. اولیس جویس. در انتظار گودوی بکت.
زنی نزدیک می‌شود: من مسئله یهودی ژان پل سارترم.
جایی مرد هیکلمند و ژولیده و ژنده پوشی ایستاده است و کاغذهای بعد از مرگ دیکنز دارد موهایش را کوتاه می‌کند: من شهریار ماکیاولم، ملاحظه می‌کنید که نباید کتابی را از روی جلدش قضاوت کرد!
دو برادر توآمان غرور و سوءظن‌ جین اوستن هستند: ما آن‌ها را یکی غرور و دیگری سوءظن می‌نامیم و آن ها خوششان نمی‌آید.
ما اینجا تنها پنجاه نفریم اما در کل هزاران هستیم و پراکنده ایم و اکثرا به صورت گدا زندگی می‌کنیم. یک روز خواهد آمد که ما را بخواهند و یک به یک صدا بزنند. و کتاب‌ها را چاپ کنند. تا دوباره یک روز دیگر بخواهند آن ها را آتش بزنند.
جایی کتابی دارد می‌میرد. برف می‌آید و کودکی کنار پیرمردی در حال مردن نشسته است و کتاب را از بر می‌کند.
مونتاگ می‌گوید که با خود کتابی آورده است. کتاب را از جیبش بیرون می‌آورد. قصه‌های فوق‌العاده الن ادگار پو است.

ممکن است نام‌های این کتاب‌ها در فارسی همین‌ها نباشد.
بلندی‌های باد گیر از امیلی برونته است و بر باد رفته را مارگارت میشل نوشته است.

3 نظرات:

ناشناس گفت...

bolandi haye badgir asar e emili bronte, barvad rafte asare miagaret michel

نیشابور گفت...

ممنون.

ناشناس گفت...

زيباست سرشار از احساس