۹ اسفند ۱۳۸۸

دم خروس یا قسم ۷



با قسمت هفتم این ماجرا را پایان می‌دهیم.
سرزمینی هست بر روی زمین. البته خیلی پا بر زمین ندارد. سرزمینی هست معلق میان زمین و هوا و عینیت و ذهنیت. در این سرزمین دم خروس دیده می‌شود و قسم حضرت هم خورده می‌شود. ذهنیت به جنگ عینیت می‌آید. دوران می‌گذرد و تکنیک که نه، تکنولوژی وارد آن سرزمین می‌شود. مردم از دم خروس عکس و فیلم می‌گیرند.
حالا مدعی رفته‌است که عکس‌ها و فیلم‌ها را مورد بررسی و آزمایش قرار دهد که آن شاهدانِ عین کلک می‌زنند و حقه به کار می‌برند.
مدعی هم روزگار خوبی ندارد، کارش شده‌است انکار دم خروس و به بد گونه‌ای مرزهای عینیت و ذهنیت را مخدوش کرده‌است. اکثریت ساکنین آن سرزمین هم که به عکس و فیلم و هر چه تصویر سخت آلوده شده اند، دم خروس را رها نمی‌کنند. خلاصه از این طرف انکار و از آن طرف اصرار.
و این میان قبای حضرت است که پاره می‌شود.

۸ اسفند ۱۳۸۸

سوگند ۶



سوگند به دوندگان نفس زنان.
سوگند به انجیر و زیتون و کوه مبارک.
و این شهر بی‌ترس.
سوگند به هنگام چاشت. و به شب چون برآمد.
سوگند به شب چون بپوشد. و روز چون روشن شود.
و آن که آفرید نر را و ماده را.
سوگند به آفتاب و روشنی آن. و ماه چون پی روی کند آن را.
و روز چون روشنی کند آن را. و شب چون پوشد آن را و آسمان و آن را که برآورد آن را.
و زمین و آن که گسترد آن را. و تن و آن که راست کرد آن را.
سوگند به بامداد. و شب‌های ده.
و جفت و طاق. و شب چون رود.
سوگند به آسمان و آینده به شب.
سوگند به آسمان با باران.
و زمین با شکاف.

به نظر می‌رسد که کلام خدا به آنچه عینی‌ست و به عین می‌آید قسم می‌خورد. ساده است. از آن همه است. پنجره‌هایش باز است. نسیم می‌وزد.
براستی که کلام خدای مردمان صاف و ساده صحاری‌ست. جایی که عینیت و ذهنیت نزدیک است. خیلی نزدیک. و خدا هم.

کلام خدا در سوره‌های مکی.
برگردانی کهن از قرآن کریم
به کوشش علی رواقی
فرهنگستان زبان و ادب فارسی

۷ اسفند ۱۳۸۸

دم خروس یا قسم ۵



عین یعنی چشم. دیدگان. عینک هم از عین می‌آید و چشمک چیز دیگری‌ست. عینیت از عین می‌آید. آنچه به دیده آمده. دم خروس که دیده می‌شود، عینیت است. دم خروس عیان است.
مدعی در آمده‌است به شاهد عینی که آنچه دیده شده، عیان بوده، عینیت ندارد. و قسم خورده، قسم حضرت.
حالا شاهد عینی باید چشم هایش راببندد، روی عین را بپوشاند، عیان را بیان نکند و قسم را باور کند. عینیت را با ذهنیت معامله کند.
مدعی می‌خواهد جای عینیت و ذهنیت را با هم عوض کند.

دم خروس یا قسم ۴



روان‌شناسان و روان پژوهان بر این باورند که دیدن دم خروس و باور قسم حضرت، مردم را در بی سامانی روحی مقیم می‌گرداند. روان‌شناسان و روانپژوهان مدت‌هاست در جامعه‌ای بی حضرت به سر می‌برند که احیانا قسمی هم بخورد، قسم عینیت است. نه ذهنیت.
به دم خروس قسم می‌خورند که دیده‌اند.

دم خروس یا قسم ۳



من نه با دم خروس مشکل دارم نه با حضرت.
من با اویی که خودش را وسط دم خروس و حضرت می گنجاند و قسم می‌خورد مشکل دارم.
چرا از جیب حضرت خرج می‌کند؟

دم خروس یا قسم ۲



دم خروس یا قسم حضرت...؟
یعنی معلق بودن میان عینیت و ذهنیت.

۶ اسفند ۱۳۸۸

دم خروس یا قسم



- دم خروس یا قسم حضرت...؟
- هردو.
انتخاب کار هر کسی نیست.
انتخاب یعنی از دست دادن یکی.
وقتی می شود هر دو را داشت،
چرا انتخاب کنیم؟

۴ اسفند ۱۳۸۸

پلیس، پولیتیک



واژه پلیس از ریشه یونانی می‌آید و معنی شهر را دارد. به نظر می‌رسد که واژه از فعل polir می‌آید. پولیر یعنی تراشیدن، صیقل دادن. poli یعنی تراشیده، با فرهنگ. ظریف. policé یعنی متمدن. یعنی کسی که کردار و رفتار و گفتارش بنابر مقررات ادب و تربیت صیقل خورده. یعنی به محک تمدن خورده. و عکس بدوی و و حشی ست. ما وقتی در شهر می‌نشینیم، از آن حالت وحشی بیرون آمده‌ایم، از آن حالتی که وقتی در شهر زندگی نمی‌کردیم داشتیم. وقتی در طبیعت به سر می‌بردیم.
poli یعنی با تربیت و با ادب. اینجا به بچه‌ها می‌گویند پولی باش. politesse یعنی ادب و تربیت. پس آدم با تربیت و ادب، یعنی آدم تراشیده. poli معنی درخشان را هم می‌دهد. سنگی که تراشیده و صیقل داده شده می‌درخشد. درخشندگی هم معنی می‌دهد. مثلا قابلمه مسی که ساییده شده، می‌درخشد.
پلیس یعنی شهر. یعنی دولت، تشکیلات. یعنی تمام مقرراتی که که به شهروندان تحمیل می‌شود تا نظم و امنیت برفرار باشد. قدرت پلیس از آن مقامات اداری و قضایی‌ست.
به نظر می رسد که واژه politique هم از شهر گرفته شده باشد. یعنی مربوط به شهر، مربوط به جامعه منظم. مربوط به تشکیلات و اعمال قدرت در جامعه منظم.

فیلم را یک بار دیگر دیدم، اگر بتوان اسم دیدن بر آن گذاشت. سخن من بر سر خشونت نیست. آنچه در این فیلم می‌گذرد خشونت نیست. فیلمی‌ست نسبتا طولانی که جنون و رئالیسم را به هم در آمیخته. واقعیتی، رویدادی پیش آمده، پیش آورده شده. اگر چیزی از حقیقت «داستان» ندانیم، خوب متوجه روال داستان نخواهیم شد. باری، آن‌ها پلیس نیستند، پلیس شهری نیستند. پلیس صیقل داده شده، متمدن نیستند. آن‌ها جنگجویند. خشونتشان از وحشی بودنشان می‌آید و اینجا واژه وحشی من از هر باری تهی‌ست. آن ها متمدن نیستند. برای همین هم هست که از خشونت عاری ندارند. از آن ناراحت نمی‌شوند. آغاز فیلم شور و شوق نشان داده می‌شود. البته این فیلم برای نشان دادن نبوده‌است. کارگردانی نداشته است. شورو شوقی هست. هرج و مرج است. دارند می‌روند که اسیر و غنیمت بگیرند. دارند می‌روند که به آشوب بکشانند. بزن، نزن. بزن، نزن. این‌ها البته بعدا می‌آید. خوب، می‌زنند و می شکنند و به نظر هم می‌رسد که خیلی با ابزار و اسباب مخصوص نیامده‌اند. خیلی منظم نیستند. از هر چیزی استفاده می‌کنند و بعد اسیر را گرفته اند و غنیمت را. خشونتی نیست. نه اینکه نیست. خشونت را آن‌ها نمی‌فهمند. قبیله‌ای رفته‌است به سراغ قبیله‌ای. مثلا نزد سرخ‌پوستان. مگر مشاور رئیس جمهور نظام نگفته بود که بچه‌های جبهه و جنگ از وسترن‌ها آموخته بودند. خوب قبیله‌ای سرخ‌پوست به قبیله‌ای سرخ‌پوست حمله می‌کند. نه قبیله دیگر هیچ تجهیزاتی ندارد، امکاناتی ندارد، نمی‌تواند از چادر و زن و بچه و زمین هایش دفاع کند. دستش کوتاه است و غافل‌گیر شده‌است. زمینش را سوزانده‌اند و باقی را خودتان در همان فیلم‌هادیده‌اید. نه، اینجا امریکاست که به سرخپوستان حمله می‌کند. تا فقط خودش باشد. و هر چه غیر خود است نباشد. خشونتی نیست. نه اینکه نباشد.
دانشجویانند که تراشیده شده اند و صیقل خورده‌اند و گاه می‌درخشند و درخششان گاهی چشم ها را کور می‌کند.
چشم ندارند که ببینند.
دانشجویانند که خشونت از پا درشان آورده، از درد نیست که به خود می‌پیچند و پریشانند. از حیرت است. از دیدن خشونت است. وحشت و وحشی به هم مربوطند. و پلیس ضد وحشی ست و صیقل می‌دهد و می‌تراشد و متمدن است. پلیس از شهر می‌آید و تمدن یعنی شهر نشینی. و برای در شهر نشستن اول باید آن را ساخت و ساختن بر اساس نظم است و قانون ریاضیات و فیزیک و هندسه و شیمی، بر اساس قانون علوم. و دانشگاه درس فانون علوم می‌دهد. قانون یعنی نظم و اگر درجه حرارت را کمی زیاد یا کم کنی ممکن است که آهن خوب جوش نخورد. برای شکستن قفلی به قانون نیازی نداری. برای در شهر نشستن هم اگر نخواهی که تنها بنشینی باید مقرراتی، همان قانونی وضع کنی. که هر کس جایش مشخص باشد و حدش، همان دیوارش، که همسایه با آن معنا می یابد. دوری و نزدیکی را تعریف کنی و دوست و دشمن را. و بعد دادگاه و قاضی و قضاوت و عدالت، خاصه ترازوی عدالت. و پلیس که مأمور نظم است. نظمیه.
در فیلم از پلیس خبری نیست.
عده‌ای به دور اسیر و غنیمت هلهله می کنند. همهمه.
باید پلیس را خبر کرد.

۳ اسفند ۱۳۸۸

پلیس یعنی شهر



فیلم را دیدم.
من به نهادی به نام پلیس زیاد فکر کرده‌ام.
همیشه زیاد فکر کرده‌ام.
پلیس یعنی شهر.
تمدن یعنی شهرنشینی.
دیگر بس است.
برویم بخوابیم.
شب، شهر هم می‌خوابد.
شاه در پرس‌پلیس گفت که کوروش آسوده بخوابد
که آن‌ها بیدارند.
آن‌ها، پلیس. شب. شهر.
آن شب.
حیدر آسوده خوابیده بود.

۲ اسفند ۱۳۸۸

جاروی جادوی سین



سین با جارو آمده است بالا .
-جارو را چرا آورده‌ای اینجا؟
- جاروی جادوگریم است.
- جای جارو این جا نیست.
- جاروی جادوگری‌ست می‌گویم.
-جایش این جا نیست می‌گویم.
- خودت آن دفعه اجازه داده بودی.
- این جاروی پایین و حیاط را؟
- بله همین جارو را.
- خوب حالا بزرگ شده‌ام و رأیم عوض شده.
- من هم الان یک کاری می‌کنم تو قورباغه بشوی!
هر چه گشتم در لغت‌نامه‌ها و دائره‌المعارف‌ها که بلکه اسم این نوع قورباغه را در زبان فارسی بیابم، نشد که نشد. خودش گفت از آن قورباغه‌های بدترکیبی که از چشمشان و از آب‌دهانشان در جادوگری استفاده می‌شود.

۱ اسفند ۱۳۸۸

فارنهایت ۴۵۱ فرانسوا تروفو



فیلم فارنهایت ۴۵۱ را فرانسوا تروفوی زیبا، حساس و عاشق، عاشق زنان، در سال ۱۹۶۶ بر اساس کتابی با همین نام، از نویسنده‌ای امریکایی به نام Ray Bradbury منتشر شده در ۱۹۵۳ ساخت. تروفو از بنیانگذاران جنبش موج نو بود. و فارانهایت ۴۵۱ هم جزو فیلم‌های موج نو.
داستان فیلم در آینده می‌گذرد. ۴۵۱ درجه حرارت لازم است برای اینکه کاغذ بسوزد. داستان در مکانی می‌گذرد که کتاب ممنوع است و کتابخانه غیر قانونی. مأموران آتش نشانی، وظیفه شان جستن و یافتن کتاب در خانه‌هاست و سوزاندن آن‌ها. صندوق‌های پست در کوچه و محله نصب شده و از مردم خواسته شده‌است که مظنونین را لو دهند. مظنونین یعنی کسانی که در خانه خود کتاب مخفی می‌کنند. مأموان آتش نشانی مخفی‌گاه‌ها را می‌دانند، درون لوستر، داخل تلویزیون قدیمی خالی مثلا . یک روز هم کتابخانه پیرزنی را می‌یابند و کتابخانه‌ای بزرگ را کشف می‌کنند. کاییتن می‌‌گوید که در عمر یک مأمور یا حتی کاپیتن تنها یک بار پیش می‌آید که بخت این را داشته باشد که چنین کتاب‌خانه ای بیابد و آتشش بزند. اما پیرزن حاضرنمی‌شود کتاب‌خانه‌اش را ترک کند و می‌گوید کتاب‌ها زنده‌اند و با من حرف زده اند و کبریت را روشن می‌کند و خودش هم میان کتاب هایش می‌سوزد. گی مونتاگ مأموری است که پیشرفت می‌کند و قرار است که رتبه‌اش ارتقاء پیدا کند و تلویزیون دیواری دیگری به زنش تقدیم کند. آدم ها و به خصوص زنان در خانه، زندگیشان روبه روی تلویزیون می‌گذرد. تلویزیون به فامیل آن‌ها تبدیل شده است و مجریان هم مردم را پسر خاله و دختر عمو خطاب می‌کنند. مرتب هم همه را از زندگی ضد اجتماعی بر حذر می‌دارند و هشدار می‌دهند. کسی که کتاب می‌خواند ضد اجتماع است و در هر صورت اخلال‌گر. کاپیتن به گی مونتاگ می‌گوید که آدم‌ها وقتی کتاب می‌خوانند از زندگی خودشان متنفر می شوند و اندیشه زندگی دیگری را می‌پرورانند در سر. می‌گوید فلسفه از همه بدتر است. یکی از این فیلسوف‌ها را پیدا نمی‌کنی که با آن یکی موافق باشد. زندگی‌نامه‌ها، حراف‌ها، زندگی من، عشق‌های من، فکر های من. می‌گوید تنها برابری سعادت همه را تأمین می‌کند.
آدم‌ها خودکشی می‌کنند، کم کم . دچار بی خوابی اند. همسر مونتاگ هم یک شب خودکشی کرده‌است. کسانی که برای نجات می‌آیند خون تازه‌ای به او می‌بخشند. فردایش آدم دیگری از بستر برمی‌خیزد. آدمی پر ولع. ولع خوردن، ولع آمیزش جنسی.
در مدارس ریاضیات درس می‌دهند و علوم غیر انسانی.
یک روز زنی که نقشش را ژولی کریستی بازی می کند- نقش زن مونتاگ را هم او بازی می‌کند، تفاوت تنها در موهای بلند و کوتاه است، خودش را سر ر اه مونتاگ قرار می‌دهد و سر سخن را می‌گشاید. از کار او می‌پرسد. و اینکه مأموران معمولا آتش را خاموش می‌کنند، آن را نمی‌افروزند. بعد هم می‌پرسد آیا هرگز فکر خواندن کتابی به سرش نزده‌است؟
فکر خواندن کتابی به سر مونتاگ می‌زند و یک روز کتابی را در ساکش پنهان می کند و شب وقتی زنش در خواب است به آشپزخانه می‌رود و کتاب را باز می‌کند و شروع می‌کند به خواندن. داوید کوپرفیلد شارل دیکنز است: آیا قهرمان زندگی خود خواهم شد؟
یک روز باز زن در سر راهش قرار می گیرد و از او می‌پرسد که چطور چنین شغلی را انتخاب کرده است؟
یک روز مونتاگ از زنش می‌پرسد که کی با هم آشنا شده‌اند و زنش چیزی به یاد ندارد. همه عشق را فراموش کرده‌اند. همه عقل را به معنی ذکاوت و بصیرت فراموش کرده‌اند. تماس و رابطه جایش را به فردیت داده‌است. بزرگان تبدیل به بچه شده اند. جامعه بدوی شده‌است و خشن و همه این ها به نام سعادت و خوشبختی صورت گرفته است. آدم‌ها خیال می‌کنند که سعادت‌مندند، اما به محض خواندن اولین اوراق کتاب غمگین می‌شوند و آشفته. پشت پیشنهاد خوشبختی، جامعه ماکیاولی می‌خواهد تولیداتش را به فروش برساند. تا در ناخودآگاهشان به فروش رئیس جمهور و جنگ هم برسد. مردم از فرهنگ دست کشیده‌اند و به ورزش و تلویزیون روی آورده‌اند. روشنفکران هم تعهدشان را از یاد برده‌اند.
مونتاگ به زنش می گوید که شما زندگی نمی‌کنید، شما زمان را می‌کشید، می‌روم به جستجوی زمان از دست رفته.
زن مونتاگ از او می‌خواهد که میان او و کتاب انتخاب کند و بعد هم می‌رود و او را لو می‌دهد.
مأموران خانه زن را که با عمویش زندگی می کند پیدا کرده‌اند و ریخته اند و عمو را با خود برده‌اند، اما زن فرار کرده است و مونتاگ نگران زن است و نزدیک خانه زن، با هم روبرو می‌شوند. زن آمده است که فهرستی از نام های دوستانشان را از بین ببرد. مونتاگ در پیدا کردن مخفی‌گاه به او کمک می‌کند و فهرست را می‌سوزاند. زن به او نشانی جایی را می‌دهد که عده‌ای در آن به سر می برند. جایی که آدم‌ها هریک به نام کتابی شناخته می شوند، هر کدام کتابی را از بر کرده‌اند.
کاپیتن به خیانت مونتاگ پی برده است و با او به خانه اش می روند و او هم موفق می شود که فرار کند و جای آدم -کتاب‌ها را پیدا کند. مردی از او استقبال می کند، خودش را معرفی می‌کند: من هانری بولار استاندال هستم. مونتاگ را جلوی تلویزیون می برد که دارد جریان دستگیری و نابودیش را نشان می‌دهد. هیچ‌کس نباید پی ببرد که او زنده است. کسی نقش او را بازی می کند که به دام می‌افتد و از پای در می آید.
هانری بولار استاندال دیگران را معرفی می‌کند. آن خانم جمهوری افلاطون است. آن یکی بر باد رفته امیلی برونته. آلیس در سرزمین عجایب. اولیس جویس. در انتظار گودوی بکت.
زنی نزدیک می‌شود: من مسئله یهودی ژان پل سارترم.
جایی مرد هیکلمند و ژولیده و ژنده پوشی ایستاده است و کاغذهای بعد از مرگ دیکنز دارد موهایش را کوتاه می‌کند: من شهریار ماکیاولم، ملاحظه می‌کنید که نباید کتابی را از روی جلدش قضاوت کرد!
دو برادر توآمان غرور و سوءظن‌ جین اوستن هستند: ما آن‌ها را یکی غرور و دیگری سوءظن می‌نامیم و آن ها خوششان نمی‌آید.
ما اینجا تنها پنجاه نفریم اما در کل هزاران هستیم و پراکنده ایم و اکثرا به صورت گدا زندگی می‌کنیم. یک روز خواهد آمد که ما را بخواهند و یک به یک صدا بزنند. و کتاب‌ها را چاپ کنند. تا دوباره یک روز دیگر بخواهند آن ها را آتش بزنند.
جایی کتابی دارد می‌میرد. برف می‌آید و کودکی کنار پیرمردی در حال مردن نشسته است و کتاب را از بر می‌کند.
مونتاگ می‌گوید که با خود کتابی آورده است. کتاب را از جیبش بیرون می‌آورد. قصه‌های فوق‌العاده الن ادگار پو است.

ممکن است نام‌های این کتاب‌ها در فارسی همین‌ها نباشد.
بلندی‌های باد گیر از امیلی برونته است و بر باد رفته را مارگارت میشل نوشته است.

۲۸ بهمن ۱۳۸۸

ژان لوک گدار



سال ها پیش که به دیدن ژان لوک گداربه سینما می رفتم. مست به خانه بر می گشتم.
هر چقدر کمتر می‌فهمیدم، بیشتر مست می‌شدم.
انتزاع کلمات حظی بیشتر داشت. واژه سکوت، نور، تاریکی، موسیقی. لبخند امیرزاده میشکین. ابله.
همه می دانند، شاید هم نمی دانند که او کتاب و متن را به عنوان ماده و عنصر وارد فیلم کرد. اولین بارهایی که متنی زیر دوربین قرار گرفت. اولین باری که کتابی دیده شد. اولین باری که کسی با صدای بلند کتاب خواند یا متنی را قرائت کرد. در فیلم های گدار تصویر هست و متن و موسیقی. داستانی نیست، جز داستان های روایت شده پیش از آن . او در سینما هم نقشی را که متون و کتوب در هستی ما دارند، باز آفرید.
رجوع به مطلب موج نو.
متن زیر کلام آخر فیلم جایی بر روی زمین است که گدار در ۱۹۸۹ ساخت. در واقع آینه‌ای ست که گدار در مقابل ابله داستایوفسکی -ابله و دیوانه ضامن حقیقت‌ند، گذاشته است. اگر ابله داستایوفسکی با سفری در قطار آغاز می‌شود، تمام کتاب استعاره سفر به درون است، فیلم گدار از خلال سفری در هواپیما شروع می‌شود. کسی می‌گوید:هواپیما میکروکسم بشریت در ولایت ملائک است.
می‌دانیم که یکی از مسائل داستایوفسکی، این روح اسلاو، معمای شر است. در زبان فرانسه واژه معادل شر معنی درد را هم می‌دهد.

«شر هست؟
صدای آدمی تنیده در بافت کهکشان جوابی نمی‌داد. به نظر می‌رسید که جوابی قبل از روز نمی‌بایست. گویی همه چیزی دوباره یک انتظار بود. انتظار اختر روز، گویی همه چیزی در کنار این باطل بود.
این بار معرفت خطایشان بدون کلام می‌گذاشتشان، غیبت کلامشان این بار، معروف خطاشان بود.
با دیدن این سکوت، آدمی خواست او هم دهانی برای فریادی لال و سرد باز کند. اما یک‌سر از دیدن هنوز این سکوت، تقریبا قبل از دیدنش، دیگر نمی‌دیدش .
چرا که برای آخرین باری، شب، همه نیروهایش را گرد می‌آورد تا نور را از پای در آورد. اما در کمرگاهش است که نور بر شب خواهد کوبید. اما در کمر‌گاهش است که نور بر شب خواهد کوبید. و اول، آرام، گویی که نمی‌خواهد به هولش آورد. پچ‌پچی که آدمی دریافت بس پیش از این‌ها، آه، چقدر وقت پیش، بس پیش از آن‌که آدمی باشد، پچ‌پچ باز آغاز می‌کند.»
مدعی خواست که آید به تماشا گه راز
دست غیب آمد و بر سینه نامحرم زد.

۲۷ بهمن ۱۳۸۸

تفتیش عقاید ۲



قسمت دوم
از کتاب لغت نامه عاشقانه اسپانیا
نوشته میشل دل کاستیو
ترجمه نیشابور
قسمت اول همین پایین


محکمه تفتیش عقاید اسپانیا، اولین پلیس تمامیت‌خواه بود. الگوی تمام آن‌ها که در قرن بیستم می‌رفتند تا بشکفند. همه آن‌ها تعقیب را، درآن سوی مخالفت عیان و آشکار، در امتناع و رد پنهانی ، به جرم اندیشیدن، به اشتراک داشتند. همه آن‌ها از شخصی خواهان تغییر، شخصی خطرناک در ذاتش می‌سازند، در ژرفنای وجودش، در خونش، و در وراثت اجتماعی‌اش، محتومیت ملحدانه را می‌سازند. همه می‌خواهند توبه دهند، به اعتراف عمومی بکشانند. دادگاه‌های استالینی همچون تفتیش عقاید تنظیم شده، روش آموزشی انقلابی، یک تأتر. برای قاضیانش، نه تنها کشتِن رقیب، بلکه افشا و نشان دادن فساد ذاتی او هدف است. به کشف خیانت راضی نمی‌شوند، تلاش می‌کنند تا ثابت کنند که خیانت از کودکی، قبل از آن حتی، در نسل های بورژوای فاسد که طبعش را آلوده‌اند در او مخفی بوده، مقدر به بدنامی. تفتیش عقاید، می‌بینیم که چهارچوب اسپانیایی را عبور می‌کند، که امتیاز غمگنانه‌ی به صحنه آوردنش را دارد و تدوین موشکافانه نهادی که چرخ دنده‌ها و عملکردش، به راستی جنون حکومت را نشان می‌دهد و شاید اما گرایشی مرموز از طبع آدمی را. این نیزممکن است که اندیشه‌ای هر چه خود را خالص‌تر بخواهد، نوع‌دوستِ سخاوتمند، مستعدتر است به اینکه عیب‌جویانش را که نمی توانند عجیب‌الخلقه هایی نباشند، حذف کند.

شخصیت آدم‌هایی که قبای قاضی را پوشیدند تضاد را نشان می‌دهد. بعضی، مخصوصا در آغاز، دیوانگانی بیمار بودند که هزاران Conversos را به آتش سوزاندند، تخم وحشت پاشیدند. اما زود افراط‌ها و زیادی‌‌خواهی‌ها متوقف شد، روزمرگی دیوان سالارانه مستقر گشت، تفتیش عقاید با دادگاه‌های منطقه‌ای با دادگاه‌ عالی‌اش که کرسی‌اش در یکی ازهیئت‌های شاهنشاهی واقع بود به چرخ‌دنده اصلی سلطنت کاستیان تبدیل شد. ارتقا یافتن به مفتش بزرگ، به نظر تاج‌گذاری درمسیر و طریقی می‌آمد که با تحصیل طولانی فقه و خاصه حقوق در پر وجهه‌ترین دانشگاه‌ های کشور سالامانک یا الکالاِ هنارس، آغاز گشته بود. این حقوق‌دانان خرده بین یکی پس از دیگری مراتب را در می‌گذشتند، با تمام جنگ شهرت طلبی، تمام تله‌ها، همه دسیسه و توطئه‌ای را که می‌توان تصور کرد، شغل خویش را اغلب با احتیاط انجام می‌دادند، با نوعی وارستگی. مواظب بودند که قوانین آیین دادرسی را زیرپا نگذارند، هر چقدر که به نظر ما جنون آمیز جلوه کند. کمتر کسی به مأموریتش شک می‌کرد، زندانیِ منطق سلطنت‌طلبانه که حفظ وحدت را دستور می‌داد، کوچکترین برگشت و جدایی را کیفر می‌داد.
برای آن ها ایمان امری اجتماعی بود و الحاد بی‌نظمی، جدایی را مسدود می کرد. از نیروی استدلالشان، بدگمانی‌شان را به عارف و Alumbrados می‌شود وارسی کرد، همه این هیجان‌زده هایی که اگر به تنگ در اطاعت نگاه‌ داشته نشوند، خطر این هست که در دیوانه‌ترین لغزش‌ها بغلتند. آنچه این آدم‌ها بیش از همه از آن متنفر بودند، ناعقلایی بود.

موعضه‌های خود را باور داشتند؟ پرسش بی معنایی‌ست. ایمانی روزمره داشتند و راحت طلب و آن‌هایی را که گاه با تندی خرده می‌گرفتند که انجیل را به سخره گرفته‌اید، در نظرشان بی معنی جلوه می‌کرد. جانی نبودند، اما مدیرانی با مهارت، متخصصین حقوق ، کار آزموده حقه‌های قضایی. در زندگی خصوصی خود، این آدمیان می‌توانستند نرم به نظر برسند، منعطف، شکاک، شعر را دوست داشتند و موسیقی را. کارو باروجا چهره‌نامه بعضی‌شان را که انسانگراهایی بودند بی کوچکترین اثر تعصبی رسم کرده است. او می‌داند به ما نزدیکشان کند، خواستنی گاهی.
فراموش می‌کنیم جوهر فعالیت نا مبارکشان را. به آنچه هانا آرنت ابتذال شر نامیده است، تفکر می‌کنیم، مفهومی هر چه پر ابهام.اگر قرار بر این باشد که نشان دهیم که مفتشین عجیب‌الخلقه‌هایی تشنه خون نبوده‌اند، بلکه آدم هایی اغلب خیلی معمولی، با پیش و پا افتادگی بهت آور، چگونه با او هم عقیده نباشیم؟ اما از این که ابزار خنثی‌ست، باید نتیجه گرفت که جنایت هم؟ یک چکش شبیه باقی چکش‌ها‌ست، وقتی کله‌ای را می‌شکافد، به بیش از یک ابزار تبدیل می‌شود، به قصد قتل . با تمرکز بر دستگاه تمامیت‌خواهی، آرنت حواس را از نگاه به واقعیتی که رازش را مخفی می‌دارد، پرت می‌کند. به همان ترتیب، تشریح تاریخی-زندگی‌نامه‌ایٍِ کارو باروجا کراهتِ کردار را پس پشت سر فردیتی که می تواند خواستنی باشد، رقیق می‌کند. هر اندازه نگران کننده و بی‌محل، تنها کلمه راز، به وحشت و خشونت جزم‌اندیش، کدورتِ آغازینش را بر خواهد گرداند. چرا که دور از وحشتِ عصیان و ناامیدی، وحشتی با تکیه بر تمام دستگاه حکومت به اجرا در آمده است.در اوضاعی مفرط ، مردم گرفتار یأس، به ترور کشنده متوسل می‌شوند. چه تصدیق کنیم و چه تقبیح، این کنش‌ها وارد میدان عقل‌گرای سیاست می‌شوند. هر چقدر نابخشودنی که باشند، ترور جماعت، از عقل‌گرایی راه گم کرده بر می‌خیزد.تفتیش عقاید به نام ایدئولوژی انعطاف و مهر تعقیب می‌کرد، سرکوب می کرد و به قتل می‌رساند. به محض آفرینشش، همین طلاق بود که ارواح رفیع را منزجر کرد. به نظرشان آمد که کلیسا زبانی مضاعف دارد، زبان را فاسد می‌کند، واژه ها را کج می‌کند، عدالتش، Auto de fé اش با موعضه هایش و مسئله‌های ملال آورش، مضحکه‌ای شده است شوم که به ایمان ناسزا می‌گوید، آن را به ریشخند می‌گیرد. تنها داستایوفسکی در جن زدگان و برادران کاراموزوف، توانست به رویارویی این کراهت مطمئن ، این دستگاه مهلک که ظاهر عدالت را حفظ می‌کند، با زبان رحمت حرف می‌زند، به نام آرمان می‌کشد، بر انسانیت زاری می‌کند تا بهتر انسان ها را خرد کند، برود. تعجب نمی‌کنیم که اسپانیا، این کشور بسیار کاتولیک، با هر بحران خشن هجومی ضد روحانیت تولید می‌کند.

حس این خشونت را در۱۹۳۶ در دوران جنگ داخلی ملاحظه کردیم. کلیسای اسپانیا نظم خویش را به شیوه‌ای هر چه ناهنجارتر تحمیل کرده‌، روح و روان را به توبه وادار نکرده است. تصادفی نیست اگر که کاتولیکی، ژرژ برنانوس، کذب را افشا کرد و با تنفر اسقفانی را که جانیان را تبرک می‌کردند، نشان داد. مسیحیت شخصیت‌های گرانقدر تولید کرده است، وجدان‌هایی ساخته سخت گیر. در آغازReconquete، آزادی فردی را بنیان گذاشته، در طول قرون به برادری عالم گیر دعوت کرده، ازسرخ پوستان دفاع کرده، بر جنایت استعمار تکفیر انداخته. به دین حکومت که در آمده، چرخ دنده اصلی سلطنت کاتولیک، افسوس، وحشتِ پلیسی را زاییده است. با تناقضی که نیرو و حیله زندگی را شهادت می‌دهد، این تطاول اخلاقی روان‌ها را تیز و نازک کرد، به شکفتن Baroquisme مساعدت کرد. هنرمندان را مجبور کرد تا تله‌ها را دور بزنند با خلق زبانی از اشاره‌های مستور، ایماهایی مبهم، تصانع و یورشی تودار. با محکوم کردن شمار زیادی از اسپانیایی‌ها به ریا، تفتیش عقاید کاستیان را از سیقل خوش‌گذران‌ها نجات داد، از میانه بودن، از معقولیت خرده بورژوا. مجنون، دیوانگیِ جمعی را تشویق کرد. هذیان‌گو، بی آنکه بخواهد، شکفتن جمیل‌ترین هذیان‌ها را رخصت داد، هذیان روجاس در سلستین و Picaresque های سروانتس......
در تمام طول قرون، در اسپانیا، مقاومتی سمج و پشت پرده در زبانی مرموز، تنها فهمیده‌ی برگزیدگان، خویش بیان می‌کرد. اگر آنارشیسم نزد اسپانیایی ها یک چنین انعکاسی داشت، از این رو نبود که حکومت، به نظر در طی تاریخشان سنگدلانه‌ترین سرکوب و ستم می‌آمد؟

۲۶ بهمن ۱۳۸۸

تفتیش عقاید ۱


از کتاب واژه نامه عاشقانه اسپانیا
نوشته میشل دل کاستیو به فرانسه
ترجمه نیشابور
هشدار
این نویسنده معمولا خیلی سخت می نویسد. انباری از واژگان دارد و سکته های متونش را نفس هایش هدایت می کنند. جمله‌هایی گاه بس طولانی با فراوان ویرگول. گاهی من ویرگول را به واو تبدیل می‌کنم. در واقع واو در زبان فارسی خیلی وقت‌ها همان ویرگول است. و واو در زبان فرانسه معمولا زشت است. واو درون جمله را می‌گویم. من به وفاداری به سبک معتقدم، حتی اگر نتیجه کمی نا متعارف یا سنگین باشد به فارسی، بر این‌ام که باید تا آنجا که ممکن است به انتخاب واژگان و سبک و پیچ در پیچی جملات احترام گذاشت. فکر می کنم که یک متن ترجمه باید نشان از ترجمه یعنی نشان از مؤلف داشته باشد. باید چیزی تازه وارد زبان کند. ما را از تنبلی و رخوتمان در آورد و غبار عادت کلمات آشنا و خودی را بزداید. این ترجمه های من هم ادعایی ندارند ، بار وزن لغت نامه‌ها را کشیدن است بر دوش بازوان. مسلما باید به آن‌ها دوباره بازگشت و در وسعت وچشم‌انداز یک کتاب آن‌ها را دوباره گشود. بعدا.


من به تفصیل آیینِ ظلمانی Autodafé را شرح دادم، می‌ماند که چگونگی روند آن را خاطر نشان کنم، مخصوصا آنچه که به محض تأسیس محکمه تقتیش عقاید، جدلی آتشین بر پا ساخت. منظورم اسرارِ محرمانه است، اول از همه از مظنون خواسته می‌شد به هنگام اولین بازجویی‌اش سوگند یاد کند که هیچ از مسیر محاکمه و چیزی که به چگونگی عمل‌کرد نهاد مربوط می‌شود، بروز ندهد، محرمانه بودن، ناشناس ماندن خبرچینان و شاهدان را تضمین می‌کرد.
این مقررات، تجاوزی افتضاح‌آمیز به اساسی‌ترین ضمانت حقوقی به نظر آمد، داد و فریاد از همه جا برخاست. در درون خود روحانیت صداهایی بلند شد که نقض قانون را محکوم می‌کردند. چندین بار از مقام پاپ خواسته شد که مداخله کرده و این ماشین خرد‌کننده را محکوم کند، مفام پاپ تلاشی کرد( با سستی) تا این افراطی‌گری و زیاده‌خواهی را که خود اجازه داده بود تصحیح کند.
محرمانه بودن، لو دادن‌ها را تشویق می‌کرد، تکلیف شرعی محسوب می‌شد. صندوق‌های پست در تمام روستاها و قصبه نصب شد، در تمام محله‌های شهرهای مهم. چون در صدی از مبلغ مصادره نصیبش می‌شد، جاسوس با غیرت،  بیشتر ترغیب می‌شد تا قاب دستمالش را در آن‌ها بیاندازد.
قربانیان هیچ راه نجات دیگری نداشتند که نام کسانی را که با کینه یا دشمنی شخصی می‌خواسته‌اند آسیبی به او برسانند ببرد. اگر راست در می‌آمد بخت این را داشتند که با ضرر کمتری رها شوند. اما خبرچین ناشناس را که می‌توانست همسایه یا آشنایی ساده باشد، چگونه می‌شد هویتش را شناخت؟ نا امید و حیران، بی‌نواها با فرضیات از دست می‌رفتند. چرا که اسرار تا فرای متهم کننده پیش رفته و خود ذات جرم را در بر می‌گرفت.. مظنون در سیاهچال می‌گندید بی آنکه نه لو دهنده را بشناسد و نه جرم را.
هنگام استنطاق با موشکافی دیوان سالارانه‌ای هر سؤال و جوابی به وسیله دفتردار محکمه و محضر ثبت و ضبط می‌شد و هیچ اتهامی به آن‌ها ابلاغ نمی‌شد. چرا که الحاد در اعماق شخص خانه می‌کرد، در قلب و جانش. تنها متهم حقیقت را می‌دانست. می‌مانست که به تقصیرش اعتراف کند، قاضیان به این رضایت می‌دادند که ترغیبشان کنند که چیزی را کتمان نکنند، به رحمان کلیسا توکل کنند، به خطا‌ها اعتراف کنند، با ملامتی که با لحنی هرچه دلپذیرتر تکرار می‌شد.
از ترس مجازاتی سنگین‌تر، خیلی ها به خود جرم می‌دادند. کار کشته نیرنگ و حقه، کاملا آماده انجام وظیفه، مفتشِ عقاید کمتر سرش کلاه می‌رفت. با صدایی آرام و مطمئن تکرار می‌کردند: « فرزندم اقرار کن، جنایاتت را بپذیر، مادرمان کلیسای مقدس صدق پشیمانی ترا به حساب خواهد آورد.»
وقتی متقاعد کردن‌ها نتایج مورد نظر را نمی‌داد، مظنون متحمل شکنجه می‌شد، مسئله ای که مؤلفین کاتولیک آن را کمرنگ می‌کنند، مدافع که، از شکنجه‌های وارده به وسیله دادگاه‌های عادی بی‌رحمانه‌تر نبوده است، شاید، آیا مهم این است؟
زنی، مردی به ناگهان دستگیر می‌شد، به زندان انداخته می‌شد تا چندین ماه بپوسد، بی کوچکترین تماسی با دنیای بیرون، بی‌آنکه بداند چه کسی او را لو داده، گرفتار و اسیرٍ چرخ‌های ماشینی چنان سنگ‌دل که پر وسواس. زندانیان هیچ‌گونه امکان دفاع نداشتند، همه چیز در مهی تنگ و تاریک پیش می‌رفت. تنها راه حل: اعتراف به کار بد، یعنی از دست دادن اموالشان، ننگ و رسوایی برای خود، برای خانواده و فرزندان، بیرون رانده شدنشان از جامعه، لعنت و نفرین بر نامشان، تحقیر استغفار عمومی. دادگاه‌های عادی شاید خود را بی‌رحم‌تر نشان می‌دادند، هیچ‌یک، این ظرافت عذاب اخلاقی را عبور نکردند. و اینکه این دادگاه فوق‌العاده بتواند بیش از پنج قرن خود را حفظ کند، ما را از سخن گفتن می‌اندازد. با چه شبهه‌ای میلیون‌ها انسان، در چندین نسل توانستند نه تنها تسلیم شوند، بلکه تشویق کنند، به تقلید مضحکانه‌ای به آن کمک کنند..
استفاده از اسرار، موضوعِ با بیزاری طرد شده  از سوی بخشی از نجبا و بالای روحانیت، اعمالی افشا شده توسط تازه مسیحی‌شده‌هایی که خود را اولین نشان کرده‌ها می‌دیدند، با حدت، تا آنجا که تفتیش عقاید عمر کرد، انجام شد. از ۱۴۸۵ تا ۱۸۲۰ تقریبا. بی شک نهاد تحول پیدا کرد. با گذشت زمان، در تحقیق و تفحصش دقت بیشتری نشان داد، وسواس بیشتری در بررسی لودادن‌ها و شهادت‌های بر علیه نشان داد، با این حال از آنچه که اساس و بنیان کنشش می‌دانست، دست بر نداشت.
بر عیب جویانش، قاضیان محکمه مقدس دو برهان علم می‌کردند: تنها محرمانه بودن، ضمانت خبرچین‌ها، اجازه می داد به قول آن ها، تا اطلاعاتی از تحرکات مخفی ملحدین گردآوری شود. بدون ضمانت سری بودن، لودهنده‌ها و خبرچین‌ها در معرض فشار Conversos
و نزدیکانشان و دوستانشان و مشتری‌هاشان، شخصیت‌هایی اغلب ثروتمند و با قدرت قرار می گرفتند.
مکارانه‌تر باز- الحاد و ارتداد، گناهانی بر عیله روح‌القدس که  در خلوت وجدان مرتکب شده، تنها سری بودن، اجازه بازگشت به خویش و رجعت به جان را می‌داد، مدعیان محکمه دفاعیه می کردند. نباید فراموش کرد که آیین دادرسیِ تفتیش عقاید روش آموزش ایمان بود، Auto sacramental نمایشی هدایت کننده.
یاری رساندن، شرکت جستن در کنش محکمه مقدس برای یک کاتولیک تکلیف بود، تجلی چشم گیر اصول‌گرایی بود. اربابان، حتی در میان بزرگان، اعیانان، آدم‌هایی از هر شرایطی، خودی می‌شدند، نقشی افتخار‌آمیز که در تمام مملکت اسپانیا، تا دور افتاده‌ترین روستا، زنجیره‌ای تنگ و فشرده از جاسوس و پلیس می‌بافت، عهده‌دار پاسداری از هموطنان خویش.
ادامه دارد

۲۳ بهمن ۱۳۸۸

دیگر چه انتظاری



آنچه که به این سو رسید، در دنیایی که دیوارهایش سست شده است، حکومتی به شدت پلیسی بود و خشونتی که باز هم نشان داده شد. حکومتی که چندین ماه است جز طریقی دیگر را به تمایش نگذاشته است.. تحقیر و خشونت. تصویری باز به جهانیان نشان داده شد، که یاد آور خشونتی دیگر است که حکومت و ارتشی بر مردمی دیگر روا می دارد.
تونس کشور به شدت پلیسی ست. اما کسی از آن خبر ندارد و نه ادعایی دارد و نه در حال مذاکره با دنیاست. و نه اصلا دعوایی با کسی دارد.
با نمادها هم کاری ندارد. نه پرچمی آتش می‌زند و نه تابوتی می‌سازد و نه می خواهد کسی را خاک کند و نه موشکی به هوا می کند و نه در روز جشن ملی اش در کنار نمادی که زمانی یاد شاه بود، موشکی به همان عظمت، شکل مناره های مساجد، که اروپائیان را اگر نه سوئیسی ها را می ترساند، تعبیه می کند.
مردم کره شمالی تنها به مردم خود بد می‌کنند، وگرنه دعوایی با کسی ندارند، خودشان را از دنیا کشیده اند کنار و درهایشان را بسته اند. مردمشان از گرسنگی می میرند و گاهی موشکی به هوا می کنند تا جوی را هم که مسدود کرده‌اند سوراخی کند و کمی نفس بکشند هوای اجنبی را. اما مملکت امام زمان چیز دیگری‌ست. می روند در سازمان ملل و دعای هر چه زودتر آمدنش را می خوانند و نمادی در نمادی می‌آمیزند و بعد چنین تصاویری به دنیا مخابره می کنند! نمادی دیگر.
من فکر می‌کنم آدم یا باید امام زمان را نمایش بدهد، یا هزاران هزار پلیس مجهز را در خیابان. آنها که خودشان پلیس دارند و از این هم بهترش را دارند. آن ها نمی فهمند لزوم و ظهور آقا امام زمان را. نمی‌فهمند که مردمی هم به این همه پلیس نیاز داشته باشد - تازه آن هم وقتی به کشور حمله نشده است و هم به امام زمان. من فکر می کنم که آن ها امام زمان را حتما، بی تردید بدون پلیس و تجهیزاتش خواهند فهمید، امام زمانی که نیاز به این وسایل سنگین نخواهد داشت. من راستش خودم هم خیلی خوب این‌چیزها را نمی فهمم. یعنی فکر می‌کنم که امام زمانی که دعا خواندن ظهورش را عجله می‌بخشد، و می‌گویند زمانی مردمی شب های جمعه به استقبالش اسبی رها میکردند و لباس‌های میهمانی‌شان را می پوشیدند و منتظر می نشستند، نه خوب شاید اشتباه می‌کنم، چون یکی از خیلی نزدیکان رئیس دولت نظام گفتند که :«فکر نکنید امام زمان با اسب می آید نه، زمانه عوض شده است».
فکر می کنم پس باید کتاب ها را دوباره بنویسند، روایت ها را دوباره روایت کنند، دعا ها را متحول شوند، دیگر کسی در شب جمعه یا عصر جمعه به انتظار، اسبی رها نخواهد کرد و لباسی نو نخواهد پوشید. قرار نیست دیگر که او با اسب بیاید. مرا بگویید که این همه سال به انتظار می اندیشیدم و به غیبت. هندسه و معماری مفهوم غیبت را اندکی به من اموخته بود. معماری اسلامی که خلاء را قاب می‌گرفت، تمام مساجد، و قتی تهی را با دیواری بلند قاب می‌گرفتند و حجره هایی رو به این تهی می‌گشودند. بعد در میان آن تهی، گاهی آبی و گاهی هیچ. حرم از چند صحن پرداخته می‌شد؟ فکر می کردم که بدون خلاء عمارت نمی‌توان ساخت. برای یک اتاق هم باید تولید تهی کنیم. صحن و صحنه و به تاتر می‌اندیشیدم و فضای خالی که نام کتابی از پیتر بروک است. هرگز، هرگز گمان نمی کردم که ما یک روز بخواهیم غیبت و انتظار را پر کنیم. گمان نمی کردم که ما غیبت و انتظار را پر کنیم. بی‌خود نیست که یک مسجد هم دیگر نمی‌توانیم بسازیم. ما حجره هامان را حالا پشت به تهی و رو به دیوار ساخته ایم. ما تمام خالی را پر کرده ایم و و دیگر هیچ چیز را معنی نمی‌کنیم، نه پر و نه خالی را. دیگر چه انتظاری، دیگر چه غیبتی. ما صاحب زمان شدیم.
چه انتخابی کردیم سی و یک سال پیش!

۲۰ بهمن ۱۳۸۸

جنون



من به مردمی فکر می کنم که باید با قدرتی کنار بیاید که هیچ‌گاه به فکر سلامت روح و روانش نبوده‌است. من به روح و روان مردم فکر می‌کنم که این روزها به بازی گرفته شده است. من نه فقط به روح و روان‌شان فکر می کنم و دلم می‌لرزد، بلکه نمی‌دانم چنین مردمی می‌خواهند با قدرتی که جنون را شب ها در جعبه ها به نمایش گذاشته، چه کنند. چه کنند مردم اگر فکر کنند که قدرت دیوانه شده‌است؟ چه می‌کنند مردم؟
من بیشتر از مردمی که به خیابان می روند، به مردمی که در خانه های خود نشسته‌اند فکر می‌کنم.

میکائیل هانکه



میکائیل هانکه اتریشی جایزه نخل طلایی آخرین فستیوال کن را برد و نقادان، اثر کارگردانی را که متوقع و سخت گیر است و از خشونت نمایش نمی‌سازد تبریک گفتند.
هانکه ظاهرا خشک و عبوس، همچون فیلم هایش، فرزند مادری آلمانی و کاتولیک و هنرپیشه و پدری پروتستان و کارگردان است.
نقد‌ها می‌گویند که او یک ضد کامل ترانتینو‌ست. زمانی که ترانتینو با مسخره کردن هالیوود دوباره تفاله ها را دم می‌کند بی آنکه موادی برای تأمل و تجسس فراهم کند، هانکه خشونت را «روشنفکرانه» می سازد و برشت وار فیلم می‌کند. او از این که خشونت تفریحی شود پرهیز می‌کند. او خارج از میدان دید را در فیلم نشان می دهد و کمتر خشونت به نمایش می‌گذارد تا تأثر و نتیجه ای که حاصل می‌کند. و این تکاندهنده است و نارحتی را بیرون می‌ریزد.
funny games که دوازده سال پیش ساخته شد مثالی به کمال است و روبان سفید که برنده نخل طلایی کن شد، مثالی دیگر. میان دو فیلم تحولی هست. ارتباط با خشونت و هنر سینمایی که تراشیده شده. نگاهی باز هم سخت‌گیرانه به جامعه. با همان اراده و هدف هنرمندانه: قرار دادن تماشاچی در جای‌گاهی نامرفه تا برانگیخته شود و به عمل در آید.
دوستدار برسون و شاگرد برشت و منقلب از سالو و صدو بیست روز سُدوم پازولینی که به او خشونت را آموخت و اینکه اثر چیست، اثری که حقیقت را بی تقلب و دروغ روایت می‌کند. هانکه که فلسفه و روانشناسی مطالعه کرده، یک وسوسه را دنبال می کند: بیدار کردن وجدان تماشاچی و اگر خشونت در فیلم هایش موجود است، از آن روست که نمی‌تواند از آن چشم بپوشد اگر که بخواهد از جامعه ای که در آن به سر می‌برد سخن بگوید. خشونتی در جزئیات زندگی روزمره ما جاری ست.
برای تنهایی ما را به عیان گذاشتن و احساس تقصیر و گناه و نابودی است که پلان‌هایی نزدیک و فراخ از حرکات مرسومی ما می‌گیرد. او از خانواده شروع می کند و شعاعش را تا جامعه می گستراند. بی‌رحمی درونی، تماسی که برقرار نمی‌شود، خشونت جامعه. در روبان سفید با به صحنه در آوردن ساکنین روستایی آلمانی در شب جنگ جهانی اول، نشان می دهد که تعلیم و تربیت اگر بر اساس روش آموزشی سیاه باشد یکی از معادن افراطی گری‌ست.
فیلم های هانکه پاسخ نمی دهد، این هم مسئله اخلاقی هنرمندانه است. در زمان funny games ایزابل هوپر که در فیلم معلم پیانو هانکه نقش داشت و به خاطر آن بازی نخل طلایی گرفت و در آخرین فستیوال کن رئیس هیئت داوران جشنواره بود، بازی در فیلم را رد کرده بود، چرا که « هیچ روزنه‌ای خیال‌پردازانه‌ای در این داستان نبود»، بازی در معلم پیانو را قبول می کند. می‌گوید: صحنه های خام و پوست نکنده را در فیلم هانکه پذیرفتم چرا که او بی‌وقفه می پرسد که چه می‌توان بر صحنه‌ای انجام داد و چه نمی‌توان. این هم بد نیست که صحنه ای خلق شده به وسیله هنرمندانی راستین، حال تحوع ایجاد کند. از شر استفراغ‌های وجدان خلاص شدن، سبک می‌کند.
این نوشته حاصل قرائت هایی اینجا و آن جاست.

غفلت



در آخرین انتخابات قبل از ریاست جمهوری نیکولا سرکوزی، که به ریاست جمهوری ژاک شیراک در دور دوم انجامید، مردم از تعطیلات و هوای خوب بهره برده وبه سفر و ماهیگیری رفتند و ژان مری لوپن کاندیدای افراطی‌ترین راست به دور دوم راه یافت.
آن شب هیچ کس خوابش نبرد و همه دچار عذابی عظیم شدند، عذاب وجدان و گناه غفلت.

۱۹ بهمن ۱۳۸۸

عکس‌های روتوش شده



لعنت به آن که شلوار پای زنان پوشاند.
هم دامن پوشیدن را از یاد برده ام هم کفش زنانه را.
به لویی می‌گویم: شاید از آشفتگی خویش می‌آید اما خانه من باید مرتب باشد. آشفتگی خاطره‌ ها، آشفتگی آدمها و صندلیشان در خانه حافظه من. من که نتوانستم مرتبشان کنم و سروسامانشان دهم. چاره خواب های آشفته ام نشد. خانه ام را جارو می‌کنم حالا .
خانه را جارو کردم. غبار را دانه دانه از در و دیوار برداشتم. ضریح را که غبار می روبیدند، در پارچه ای نگاه می‌داشتند.
خانه باید مهمان دوست باشد. من به هر خانه‌ای نمی روم. گاهی هم مهمان صاحب‌خانه می شود. مثل مهمانان خانه خاطره های من.
دامن می پوشم و کفش‌های زنانه. پس از چندین روز در آینه نظر می کنم.
شیرینی را آماده می‌کنم، قبل از غذا. شاید شام نماندند. شیرینی را بعد از ظهر خواهیم خورد، آنوقت.
لویی و دانیل آمده‌اند. با نانی و تارت سیبی. هر دو خسته اند و این یک ماه در مالی نخوابیده اند. جایی که بوده اند نه آب زلالی بوده است و نه خلوتی برای خوابیدن. تاب انحطاطی را که تعریف می‌کنند ندارم. من هر گز به افریقا نخواهم رفت لویی. آخرین سفر ما بود، ما هم طاقت نداریم دیدن «فواره‌ای را که می نشیند از پای». ژان - ر می‌گوید که او خاطرات کودکیش را نگهبانی خواهد کرد.
می‌گویند و گوش می‌کنم.
- می دانید چیست لویی، افریقایی خودش را گم کرده‌است. راهش را نمی‌شناسد. چگونه بتواند خویش را به آینده بیافکند؟ در دنیایی که غرب به جهانیان عرضه می کند، افریقایی چه نقشی دارد. گیرم بیاید و تلاشی هم بکند ، که چه بشود؟ کجای کار این جهان را گرفته است؟ چند سال راه برود، در مسیری که از اول تا آخرش را غرب روشن کرده است، تا برسد به دیروز تازه؟ یک روز او شاه بود و امیر زاده. هنوز هم می‌توان به راه رفتنش نگاه کرد. هنوز هم آن را از یاد نبرده است، خودت دیده‌ای، مگر نه، آن قامت عالی‌ و آن کبریایش را؟ یک روز هم‌خوی شیران بود در بیشه‌ها. یک روز آزادترین بود در مرغزار. تو از آن چوپان می‌گویی که کفش ندارد و صاحب دامش نیست و آسمان لحاف و زمین جٌلش ، صاحب خودش است و هنوز هیبتش شب را می ترساند. نمی خواهد لباس بپوشد، رام شود. او می‌داند که هیچ نقشی در آینده جهان ندارد. نقشش را هر کس دیگری می‌تواند بازی کند.
می گویی که چینیان آنجایند، می‌گویی که دارند پل می سازند و بزرگ‌راه. می‌گویی که شب ها هم کار می‌کنند وافریقاییان هیچ از این موجودات سر در نمی‌آورند. چینیان آنجایند بدون اومانیسم غربیان. بدون «روشنایی و روشن‌گری» غربیان. درست است برای چینی هیچ فرقی نمی‌کند که سجاده بدوزد یا لباسی بر تن سیاهان. چینی ارزان است. می خواهی چه کند کودکی که جهانش را این ارزانیت ربوده است؟ وقتی در خواب هایشان هم شیری نمی‌غرد؟
لویی با خود دانه های گیاهی برده است. باز این روستا به آن روستا رفته است و به جالیزها سر زده است. گیاهان می سوزند. بعضی سایه بانی بر جالیز می‌سازند. بعضی کُمپوست می سازند، چون به چشم خود دیده اند که کود گیاهان را تشنه‌تر کرده است.
دانیل از اتومبیل عثمان می گوید که وقتی شب‌ها از میان تمساح‌ها می‌گذشته، وحشت قالشان گذاشتان، آرامشش را سلب می کرده. فقط تمساح های افریقا شاید بتوانند طمأنینه را از دانیل بستانند.
به آشپزخانه آمده‌است و نشسته است. پیاز پوست می کنم.
- می خواهی خوردشان کنم؟
- نه الان در ماشین می ریزم.
- آهان پس تو تقلب هم می‌کنی؟
- بی تقلب نمی‌توانم هم بنویسم، هم ترجمه کنم، هم گاهی روزی دو بار آشپزی. تازه حالا زمستان است و کارهای باغچه تعطیل است.
ببین من با فئودالیته بیشتر اختم. یا سوسیالیسم. البته فکر کنم که سوسیالیسم را تاب نیارم با خلق من نمی خواند، همان فئودالیته بهتر است. می دانی اگر بخواهیم همه خوب بخورند و خوب بیاشامند و باغچه و جالیزی هم داشته باشند و نانشان را هم خودشان بپزند و همه این ها را هم با رعایت قوانین هنریش و خیلی چیزهای دیگر و اضافه بر این ها کتاب هم بخوانند و فیلم هم ببینند و ترجمه هم بکنند و نقاشی هم بکشند و موسیقی هم بدانند، تنها چاره اش این است که یک نفر آشپز باشد، یک نفر باغبان و یک نفر نانوا و یک نفر خدمت‌کار و البته برای اینکه خدمت کار از فرهنگ عقب نماند، می تواند مقدار کارش کم باشد و کمی هم نقاشی کند یا موسیقی بنوازد، یا چیز دیگری. مجبور هم نیست. خانه ای خیلی بزرگ هم لازم است و با صدها اتاق و حجره و کارگاه و در هر کدام خلوتی و درسی. مثلا حتما باید کارگاه قالی بافی داشته باشد. یک کارگاه سفال گری. یک کارگاه تراش سنگ های زینتی. نمی دانی چقدر این تراشکاران یهودی الماس مرا افسون می‌کنند. یک بار هم فیلمی دیدم که در محله تراش‌کاران یهودی الماس نیویورک می‌گذشت. قتلی اتفاق افتاده بود و بعد یک زن پلیس امریکایی مأمورتحقیق شده بود. و بعد مسئله این شده بود که چطور یک زن از یهودیان پرس و جو کند . چطور با یک مرد یهودی که قرار بود خاخام شود در یک اتاق تنها بماند. یک روز هم که از خاخام بزرگ وقت گرفتند و او با جامه‌ای بی آستین رفته بود، بازوهای لختش را پوشاندند. او سوار بر اتوبوس هایی شد که وسط محله‌ یهودیان در نیویورک در رفت و آمد هستند و از وسط مرد و زن را با پرده ای جدا کرده اند. پلیس زن امریکایی مجبور بود که برای تحقیق بیشتر به درون جماعت یهودی برود و این می بایست با اجازه خاخام بزرگ باشد و خاخام بزرگ موافقت کرد و زن یک طوری به جلد یهودی درآمد و وارد زندگیشان شد. از یخچال‌های جدایشان که گوشت و مواد شیری را از دور می‌کند. یک یهودی هرگز گوشت را با مواد شیری مثلا کره نمی پزد. در تمام طباخی یهودی این دو از هم متمایزند. و بعد مراسم سوگواریشان و سینه چاک دادن و جامه پاره کردن ها و خاکساریشان، نه منظورم گل بر سر و شانه خود ریختن است. اما تمام این ها برای این بود که زن امریکایی به ابتذال خود پی ببرد که بی نوا پی برد و یک روز بعد از چند روز بحرانی به آپارتمان پدرش که پلیس بازنشسته بود رفت. پدرش با چند بطری آبجو روبروی تلویزیون لم داده بود و ورود دخترش هم او را از دنبال کردن سریال تلویزیونی بر حذر نداشت. نگاهی سرسری به دختر انداخت و رفت و نشست سر جایش. دخترآمد و ایستاد و بعد از چندی گفت، یعنی از پدرش پرسید: اگر من بمیرم تو چه می کنی؟ پدرش هم جواب داد که همه رفقای پلیسش را دعوت می‌کند و شامی و اضافه کرد که نشان افتخاری را که از پلیس گرفته به تابوت او هدیه خواهد کرد. فیلم البته ادامه پیدا کرد و وارد داستانی عاشقانه شد و از بحران دختر کاسته نشد و ریشه فتنه هم نخشکید.
پیازهای من داغ شدند و زعفران و مرغ و آب لیمو و نمک. گردو ها را شکستم و سیب را قارج کردم و کاهو ها را شستم. چاشنی سالاد را از روغن کنجد و روغن کلزا و آفتاب گردان و زیتون و سرکه سیب آمیخته پرداختم، میز را چیدم.
کفش‌های زنانه ام را از پا کندم و پله ها را بالا رفتم تا به جمعی بپیوندم که عکس‌های روتوش شده سین را تماشا می‌کردند و به نام هایی که سین به آن ها داده بود لبخند می زدند. برج آسمان، شب مه اندود. قصر میمون ها. جنایت سایه. تکیه بر خویش. قمقمه‌ی جادویی. هر یک محرک داستانی.

۱۸ بهمن ۱۳۸۸

خلق خلق



پنجاه سال پیش از حلاج، جاحظ می گفت: بغداد بزرگ‌منشی است، کوفه خوش سخنی، بصره صنعتگری، قاهره سوداگری، ری نادرستی، نیشابور ناهنجاری روستایی، مرو پلیدی، بلخ نخوت و غرور، و سمرقند چالاکی.
پنجاه سال بعد از حلاج مقدسی جغرافیدان با موشکافی غرض‌آلود و خیال انگیز به صراحت می‌گوید که مردم اهواز، لاابالی و منحط شمرده می‌شوند، اهل فارس، تیزهوش و مرد عمل در تجارت، و خلق مغرب کودن و دهاتی صفت.
اما امصار: در مدینه فقر و فلاکت حکمرواست، در مکه نوعی گرسنه چشمی نخوت آمیز، در بیت‌المقدس، آبرو و شرف و دوستی و آداب نیکو، ولی دانش اندک، در قاهره مردم مهربان، صلح جوی و زودباور و ملایم هستند، و کوتاه سخن، تجمل پرست اهل تلاوت قرآن، و دوستدار گردش و نان سفید و شراب. در اصفهان، حرص و آز یهودایی، بی وفایی در زناشویی، تجمل پرستی در پوشاک و ظروف سفالین. در ری، هوش سرشار و تیز. در نیشابور، خاندان‌های بزرگ و پیشه‌وران چیره دست، مبلغان و داعیان جاهل و بلند عمر، همه جا راپر کرده اند. در دمشق زهد و خدا پرستی با فتنه جوئی بهم آمیخته است. در بلخ، فقهای خوب. در کوفه، ترازوداری خوب و درست برقرار است. و مردم حمص کند ذهن اند، اهل واسط پریشان حواس و گیج، و خلق بصره زود خشم. در بغداد، خلاصه، آنجا که عمر کوتاه است، تمایز اطوار( ظرافت و مروت) مردم زیبنده پایتخت است، و با هوش ثاقب ولی حیله‌گرانه آمیخته است. آنان مردمی هستند بیمروت و بی اعتنا به اخلاق.
عرفان حلاج تألیف لویی ماسینیون
ترجمه سید ضیاء الدین دهشیری

۱۷ بهمن ۱۳۸۸

فردگرایی بیچاره ما


نوشته‌ای از بورخس
ترجمه از نیشابور نه خیلی سرسری

توهمات وطن پرستانه حد نمی‌شناسد. در سده نخست عصر ما، پلوتارک، آنانی را که ادعا می کردند  ماه در آتن از ماه کورنت بزرگ‌تر است مسخره می کرد، در قرن هفده میلتون متذکر شد که خدا رسم داشت اول از همه خود را بر انگلیسی‌هایش بنمایاند. فیشت اعلام کرد در اوائل قرن نوزدهم، که واضح است شخصیت داشتن و آلمانی بودن یکی‌ست. نزد ما در آرژانتین، ناسیونالیست‌ها به سرعت تکثیر می‌شوند، باوشان اگر کنیم، به نیتی ستودنی و معصوم زنده‌اند که فضیلت آرژانتینی را تسهیل می‌کند. و با این حال آرژانتینی را نمی‌شناسند، در بحث و جدل ترجیح می‌دهند آن‌ها را به روی‌دادی خارجی نسبت دهند: ماجراجو فاتحان اسپانیایی مثلا، یا به سنت کاتولیکی خیالی یا به « امپریالیسم ساکسون ».
تفاوت آرژانتینی با آمریکایی‌های شمالی و تقریبا با تمام اروپایی‌ها این است که خود را با حکومت یکی نمی‌پندارد. این خصوصیت را می‌توان به این نسبت داد که در کشور ما، دولت‌ها معمولا خیلی بد هستند، یا به‌طور کلی، حکومت یک انتزاع غیر قابل درک است. هر چه که هست آرژانتینی یک فرد است و نه یک شهروند. کلمات قصاری چون کلمات قصار هگل که می‌گوید: «حکومت واقعیت اندیشه اخلاق است» به نظرش شوخی ماتم‌زایی می‌آید. فیلم‌های ساخته شده در هالیوود بیش از یک بار، به تحسین تماشاچی، مورد مردی را عرضه می‌کند (معمولا روزنامه نگار) که به دنبال رفاقت جنایت‌کاری‌ست تا در ادامه او را به پلیس تحویل دهد. آرژانتینی که برایش دوستی سوداء است و پلیس مافیا، حس این را دارد که این «قهرمان» رذل غیرقابل‌فهمی‌ست. به همراه دون کیشوت حس می‌کند که «هر کس باید هر جور که می تواند با گناهانش کنار بیاید» واینکه «شایسته نیست که مردمانی صاف و صادق جلاد دیگرانی شوند که امورشان به آن‌ها ربطی ندارد». بارها فکر کرده ام که تفاوت ما با اسپانیایی‌ها اجنناب‌ناپذیر است، این دو سطر دون کیشوت کافی بود تا به اشتباهم متقاعدم کند.  نوعی نماد آرام و پنهان تشابه ماست با اسپانیا. یک شب ادبیات آرژانتینی، برهان عمیقش را با خود همراه آورده‌، آن شب پر یاس که در طی آن گروهبان پلیسِ روستا فریاد بر می‌آورد که هرگز دست به چنین جنایتی نخواهد زد که بگذارد تا جوان دلیری کشته شود، و با سربازان خودش در کنار شخص فراری از ارتش، مارتن فیرو می‌جنگد.

جهان برای اروپایی، کیهانی‌ست که در درون آن هر کس با کاری که انجام می دهد در توافقی صمیمی‌ست. برای آرژانتینی جهان هرج و مرج ( هیولا ) است. اروپایی و امریکای شمالی عقیده دارد که کتابی به محض اینکه لایق جایزه‌ای بوده باید  خوب  باشد، آرژانتینی می ‌پذیرد که می‌تواند بد نباشد، علی‌رغم جایزه. به طور کلی آرژانتینی به وضعیت و موارد خارجی باور ندارد. می‌تواند به این افسانه که بشریت همواره سی و شش حکیم را شمرده‌است (lamed wufniks) جاهل باشد، و اینکه آن‌ها یکدیگر را نشناسند، اما مخفیانه عالم را پشتیبانی کنند. اما اگر جایی بشنوند که از آن‌ها حرف می‌زنند، تعجب نخواهند کرد که این مردان لایق در تاریکی و گم‌نامی به سر می‌برند. قهرمان مردمی‌اش، مردی تنهاست که با دسته‌ای می‌جنگد، گاهی در عمل ( فیرو، موریرو، هورمیگا نگرا)، گاهی در قدرت (سگوندو، سومبرا).

ادبیات دیگر ازبخش‌هایی مشابه خالی‌ست. برای مثال دو نویسنده بزرگ اروپایی را ملاحظه کنیم، کیپلینگ و کافکا را. در نظر اول چیزی مشترک میانشان نیست، با این حال اولی به عنوان موضوع، توجیه نظم را برگزیده است ( یک راه در kim، پلی در
the Bribge Builders، دیواری رمی در puck of Pook's Hill)، دومی تنهایی غیر قابل تحمل و تراژیک کسی را که جایی، شده محقرحتی، در این عالم ندارد.

می توان معترض بود که این تمایلاتی که من در آرژانتینی نشان دادم منحصرا منفی یا آنارشیستی‌ست، و اضافه کرد که جلوی دخالت در سیاست را می‌گیرد. من جسارت القا عکسش را دارم. مسئله خیلی ضروری دوران ما ( مسئله‌ای که تا به حال با روشن بینی پیامبرانه نشان داده شده ، به وسیله اسپنسر، این مؤلف تقریبا به نسیان افتاده)، مداخله تدریجی حکومت در فعالیت فرد است. در جنگ بر علیه این شر، که نام های کمونیسم، نازیسم را با خود حمل می‌کند، فردگرایی آرژانتینی تا به حال بی‌هوده و مخرب، شاید توجیه و تکلیفی پیدا کند.
ناامیدانه و با نوستالژی ، خواب احتمال انتزاعی حزبی را می‌بینم که با آرژانتینی‌ها تشابهی داشته باشد، حزبی که وعده دولت قاطع حداقلی دهد.
ناسیونالیسم دنبال این می‌گردد که ما را با نگرش حکومتی بی نهایت مزاحم به وجد آورد، چنین آرمانی، اگر عملی شود بر روی زمین، فضیلت الهیی را خواهد داشت که همه طالب آنند، و در نهایت خلاف و عکس خود را بنیان خواهد نهاد.
بوینوس ایرس ۱۹۴۶

۱۶ بهمن ۱۳۸۸

حواس‌های پرت



یک روز پرچم را رنگ می‌کنند. یک روز حرف هایی غریب و بعید می‌گویند از این دست‌ مثلا مسیح از این‌جا به آن‌جا فراری بود و نوح مدیریت خوبی نداشت. حرف هایی ازجنس طی طریق ومسیر امامی که غایب است و «آن‌ها» برای آمدنش عجله دارند.
عده‌ای می‌گویند برای این است که سرو صدایی بشود و حواس‌ها را پرت کنند و به مسائل اساسی نرسند. می پرسیم مسائل اساسی چیست؟ در انتظار پاسخ، کتابی از طاقچه برمی داریم و شعری می‌خوانیم. نه اینکه پاسخ پرسش مان را از کتاب بخواهیم و در کتاب بجوییم. خودمان را زبان می‌گیریم و توجه‌مان را به چیزی دیگر جلب می‌کنیم. اصلا قصه می‌گوییم. تا شب‌ها بگذرند و بگذرد و تا شاید در این گذر زمان ما به پاسخی رسیده باشیم یا آن‌ها پرسش اساسی را طرح کرده باشند.
بلاخره خواب به سراغ‌مان می‌آید، و مشاور رسانه‌ای آقای رئیس دولت از خواب ما بهره جسته و رفته‌است در شهرک اکباتان که دست بر قضا معماریش در یادمان مانده است با آن راه‌روهای طولانی‌اش و آن رنگ‌های آن همه تاریکش وبه یادمان مانده است آقای ت با خانم نقاشش را که هنوز آنجا زندگی می‌کنند و آخرین بار در یکی از این سال‌ها در روزهای سال نو به دیدارشان رفته‌ایم و فرش اتاق پذیرایی‌شان را هم در خاطر هنوز داریم که نقش‌های هندسی داشته با رنگ‌های پریده و پنجره‌هایی که به سقف می‌چسبیده. حتی سعی کرده‌ایم تصور کنیم اولین ساکنان این برج و بارو را که وقتی به سکونت مشغول شدند و این مجتمع کوربوزیه را در شهر مارسی تداعی‌مان کرده که اهالی مارسی آن را عمارت فدا با کسر ف می‌خوانند و فدا یعنی مجنون و از جمله واژگانی‌ست که عرب‌ها و مسلمانان در چمدان‌شان گذاشته‌اند و سوار کشتی شده و آورده اند با خود. سین را یادمان می آید که کوچک بوده و هیچ وقت آن همه آجیل و شیرینی را با هم و یک جا ندیده و از این مهمان‌بازی چقدر خوشش آمده و گمان کرده که ایرانیان همیشه در حال بازیند و لباس‌های نوشان را می پوشند و دست همدیگر را می‌گیرند و از این خانه به آن خانه می‌روند و میز می‌چینند و بر روی میز ظروفی کوچک و بسیار و ظروف‌های کوچک را از آجیل‌هایی که او مثلش را جایی ندیده و از شیرینی‌های کوچک پر و خالی می‌کنند و این تا شب ادامه می یابد و باز از صبح دوباره از سر گرفته می‌شود و کسی از خوردن سیر نمی‌گردد و دیده‌است که ایرانیان مثل طوطی تخمه می‌شکنند و حتی یک روز هم که با مادرش به آن شهر رویایی وارد شده و قطار با همه تأخیرش باز هم صبح زود رسیده و در آن صبح آبی آسمانی، در انتظار تاکسی‌هایی که همه از انتظار مسافرین قطار تهران که نرسیده، خسته شده و راه‌شان را کشیده و رفته‌ بوده‌اند، مردی تخمه می‌شکسته و سین با خود فکر کرده بوده‌ که حتی طوطیان ساعت تخمه شکستن را رعایت می‌کنند و به پوست‌های تخمه که از دهان و لای دندان‌های مرد پرتاب می‌شده و در هوا چرخی می‌خورده و بر زمین آن شهرنجیبِ در قفس می‌نشسته، نگاه می‌کرده است و با خود گفته است که پدرش چنین تردستی را نمی‌داند. و باز با خویش ‌می‌گفته حتما سازندگان آن شهر از تباردیگری بوده‌اند تا این مردان طوطی‌تبار، اگر چه شکستن تخمه را به مهارت می‌دانند.
حالا آقای مشاور رئیس دولتی که او دیگر شمارش‌شان را از دست داده‌است، در آن راه‌روهای طولانی دویده ، زمانی فیلم‌ساز بوده‌. می‌گویند دخترش فیلمی از شکنجه ساخته. می‌گویند مادر دخترش دریکی از خانه‌های چهار‌گوش با پنجره‌های به سقف چسبیده و فرش‌های با نقش‌های هندسی و رنگ پریده زندگی می‌کرده.
مثل این که مردم آن‌جا هنوز فیلم را باور نکرده‌اند. سرزمینی که قصه‌هایش از فیلم هایش داغ‌تر است.
فکر می‌کنیم که این‌همه قصه برای تنها یک سرزمین زیاد است. فکر می‌کنیم که این همه برای تنها یک ذهن زیاد است. سین فکر می‌کند که در آن‌جا سرزمین‌های بسیاری هست که آن همه آدم با آن‌همه قصه در یک جا نمی‌گنجند.
می‌گویند که این‌ها همه در جهت آن است که حواس‌تان را پرت کنند.

عصای سلیمان



گاهی فکر می‌کنم که از میان تهی خواهم شد. مانده‌است که عصای سلیمان را موریانه ها بخورند و سلیمان با تمام جاه و جلالش فرو بریزد. تنها عصاست برجا.

۱۴ بهمن ۱۳۸۸

هزار و یک شب



این مطلب ارتباط تنگاتنگی دارد با هزارویکمین مطلب هادی در مجازی بودن. می‌دانم که او از قصه خوشش می‌آید و من از قصه های او که البته در روایتشان خیلی دست و دل بازی به خرج نمی‌دهد در این شب‌هایی که خواب از چشم‌هامان ربوده‌اند.

بورخس می گوید:
رویداد مهم در تاریخ ملت‌های غربی کشف شرق بوده‌است. درست‌تر خواهد بود اگر از وجدان شرق سخن بگوییم. قابل مقایسه با حضور ایرانی‌ها در تاریخ یونان.
اسکندری که ایران را فتح می‌کند، که هند را فتح می‌کند و در بابل می‌میرد، نخستین آشنایی با شرق است، این آشنایی  آنقدر اسکندر را متأثر می‌کند که از یونانی بودن باز می‌ماند و به تمامی ایرانی می‌شود. امروز ایرانی‌ها اسکندری که زیر سرش یک جلد از ایلیاد و شمشیرش را می‌گذاشت جذب تاریخ خویش کرده اند. بورخس می گوید که الکساندر در بابل نمرد. او لشکرش را ترک کرد و در جنگل و بیابان سرگردان شد. او به جمع سربازان و جنگجویانی زرد پوست و چشم بادامی در آمد و یادش رفت که روزی اسکندر مقدونی بوده است.
بورخس این را از قول شاعر انگلیسی روبرت گراوس نقل می کند.
در سرزمین‌های اسلامی او را تحت عنوان ذوالقرنین گرامی می‌دارند صاحب دوشاخ شرق و غرب.
در قرن پانزدهم، در اسکندریه، شهر اسکندر دسته‌ای متل و قصه گرد می‌آورند. گمان بر این است که افسانه‌ها از جایی دیگر آمده‌است. اول از همه در هندوستان حکایت شده، بعد در ایران و بعد در آسیای میانه و بالاخره به عربی نوشته شده و در مصر گرد آمده. کتاب، هزار و یک شب است. می‌خواهم که بر این عنوان کمی توقف کنیم. یکی از زیباترین‌ها در جهان. زیبایی‌اش از آنجا می‌آید که برای ما معادل تقریبا بی‌نهایت است. گفتن از هزار و یک شب، گفتن از بی‌نهایت شب است. شب هایی بسیار، بی‌شمار. گفتن از هزار و یک شب، اضافه کردن یک شب به بی‌نهایتی شب‌هاست.
در ۱۷۰۴ بود که اولین نسخه اروپایی‌اش چاپ شد. اولین شش جلد مستشرق فرانسوی آنتوان گالاند. با جنبش رمانتیک، شرق به تمامی وارد شعور اروپایی شد. دو اسم کافی‌ست، دو نام بزرگ، بایرون و ویکتور هوگو و بعد ترجمه‌های دیگر. رودیارد کیپلینگ می‌گوید: اگر ندای شرق را شنیده باشی دیگر چیزی نخواهی شنید. تر جمه هزار و یک شب برای اولین بار، رویداد بزرگی برای ادبیات است. فرانسه است و صده بزرگ‌اش. بر ادبیات، بوآلو سلطنت می‌کند که در ۱۷۱۱ می‌میرد و گمان هم نمی‌برد که تمام صنع بیانش با این تاخت و تاز باشکوه مشرق تهدید بشود. بوآلو به آیین عقل و خرد می‌اندیشد. می‌خواهد شعر را هم عقلایی کند.
با اشتیاق رسیدن به هندوستان است که امریکا کشف می‌شود. اسپانیایی‌ها گمان کرده‌‌اند که به هند رسیده‌اند. مردمان ‌آنجا را هندیان سرخ نام نهادند. مشرق جایی‌ست که خورشید از آن طلوع می کند. آلمانی‌ها واژه‌ای برای آن دارند: خاک صبح و برای واژه غرب: خاک عصر. در تلفظ واژه فرانسوی شرق، اوریان، اور به معنای زر است. چرا که آسمان به وقت طلوع زرین است.
شرق چیست؟ اگر به جغرافیا نظر داشته باشید، به چیزی عجیب بر می‌خورید. قسمتی از مشرق در مغرب است. چرا که آنچه برای یونانی‌ها و رومی‌ها غرب بود ـ شمال افریقا در غرب واقع بود. مسلما شرق مصر است و سرزمین‌های اسرائیل و باختران، ایران و هندوستان و بعد تمام سرزمین‌هایی که آن سوتر گسترده شده‌آست. سرزمین‌هایی که چیز کمی در اشتراک دارند، مثل تاتاری، چین و ژاپن. همه این‌ها برای ما شرق است. با گفتن مشرق، فکر می‌کنم که همه به شرق اسلامی می‌اندیشند. این است اولین معنای این واژه و این است تأثیر هزارو یک شب. چیزی به نام شرق احساس می‌شود که در اسرائیل نیست و در گروناد و کوردو هست. اما چیزی را که در خلوتگه خویش احساس کردیم نمی‌توانیم توضیح دهیم، دلیلی هم نمی‌بینیم. ما به این کتاب است که قبل از همه می‌اندیشیم و بعد از آن است که به مارکوپولو و و به افسانه های پرتر - ژان می‌اندیشیم و به جویبارهایش که ماهی‌های طلایی را با خود می‌برد . و قبل از این به اسلام می اندیشیم.
نظری به داستان این کتاب بیاندازیم و به ترجمه‌هایش. اصل و تبار کتاب دانسته نیست. می توان به این کلیساهای جامعی نظر داشت که به غلط گوتیک می خوانیم که کار نسل‌ها انسان است. با یک تفاوت اساسی که کارگران و بناهای کلیساهای جامع می‌دانستند که چه می‌کنند، بر عکس هزارو یک شب به شیوه‌ای رازآمیز به ظهور می‌رسد. آن ها هزار مؤلف هستند که هیچ کدامشان فکرش به این نمی‌رسید که در حال خلق کتابی معروف است. مشهورترین کتاب در ادبیات. کتابی که در غرب بیش از در شرق مورد توجه است.
حالا بیاییم این اطلاعات عجیبی که بارون هامر پورگستال، مستشرقی که با شیدایی لان و برتون از او نام می‌برند، دو مترجم نام‌دار هزارو یک شب را ملاحظه کنیم. او از آدم‌هایی که از آنان با این عبارت یاد می‌کند حرف می‌زند: راویان شبانه، آدم‌هایی که شغل‌شان حکایت‌کردن و قصه‌گویی‌ در طول شب است. او از متنی قدیمی به فارسی نقل می‌کند که ما را از این با خبر می‌سازد که اولین کسی که به این متل‌ها گوش فرار داده، کسی که این مردم را گرد می‌آورده تا قصه بگویند و به قصه هایشان در طول شب گوش فرا داده تا بی‌خوابی اش را دوایی باشد، اسکندر مقدونی بوده و قصه‌ها می بایست افسانه بوده باشند و حسن افسانه در نتیجه گیری‌های اخلاقی آن نیست. آنچه اسوپ افسانه ساز هندی را افسون کرده، تصور حیواناتی بوده معادل و مشابه آدمیانی کوچک با کمدی و تراژدی‌هاشان. اندیشه نتایج اخلاقی بعدا به آن اضافه شده: مهم این بوده که که گرگ با گوسفند حرف می‌زند و گاو با الاغ و شیر با قناری. لاگان در کتاب آداب و رسوم مصریان امروز تعریف می‌کند که در ۱۸۵۰ گویندگان متل‌ها و قصه‌ها بی شمار بودند. در قاهره پنجاه‌تایی می‌شدند و قصه های هزارو یک شب را تعریف می‌کردند. یک دسته هندی هسته مرکزی حکایت‌ها را می‌سازد و به قول مترجم اسپانیایی در ایران است که به آن غنا می‌بخشند ، عربی‌اش می‌کنند و بالاخره به مصر می‌رسد. و این‌ها در اواخر قرن پانزدهم روی می‌دهد و از قرار اول هزار تایی بوده و بعد هزارو یکی. چرا؟ خرافات می‌تواند جوابش باشد. اعداد جفت شگون ندارند. و یکی به آن اضافه می‌‌کنند. اگر به نه‌صدونودونه بسنده می‌کردند ما احساس‌مان این بود که چیزی کم است. اما بدین‌گونه ما حس این را داریم که چیزی بی‌نهایت به ما داده شده است.
تاریخ ادبیات فارسی یا ایرانی وجود ندارد. یا تاریخ فلسفه هند و تاریخ ادبیات چینی و این آدم ها توالی برایشان جالب نیست. آن‌ها فکر می کنند که ادبیات و شعر روندی جاودانه دارند. من فکر می‌کنم که آن‌ها حق دارند و فکر می‌کنم که این عنوان هزارو یک شب را اگر ما امروز صبح پیدا کرده بودیم می‌گفتیم چه عنوان قشنگی، قشنگ نه تنها به این دلیل که زیباست، همچون که شامگاه باغ زیباست، زیباست  برای اینکه اشتیاق خواندن را بر می‌انگیزد.
عرب ها می‌گویند که هیچ‌کس نمی تواند هزارویک شب را به پایان ببرد. نه از آن‌جا که حوصله سر بر است، نه، چون بی‌پایان است ، من می‌دانم که هفده جلد هزارو یک شب ترجمه بروتون را دارم و می دانم که هرگز آن‌ها را نخواهم خواند. اما می‌دانم که شب هایی به انتظار من است.
اما شرق را چگونه توصیف کنیم؟ شرق واقعی را که وجود ندارد. مفهوم شرق و غرب کلی‌گویی‌ست و هیچ فردی خودش را شرقی حس نمی‌کند. من فکر می‌کنم که شخصی می‌تواند خودش را ایرانی، هندی بپندارد و نه شرقی. هیچ‌کس هم خودش را امریکایی لاتینی نمی‌پندارد. یکی آرژانتینی‌ست ویکی شیلییایی. اما مهم نیست، این تصور وجود دارد. بر چه بنا شده است؟ شرق بر اندیشه جهانی از نهایت‌ها و غایت ها بر پا شده است. دنیایی که در آن یا خیلی‌ها بدبخت یا خیلی‌ها خوشبخت‌‌اند. خیلی‌ها دارا یا خیلی ها ندارند. دنیای شاهان، شاهانی که قرار نیست توضیحی برای کارهایی که می‌کنند داشته باشند. شاهانی که می‌توان گفت مسئولیت پذیر نیستند، همچون خدایان.
همچنین اندیشه گنج پنهان هست. و هر کسی می‌تواند پیدایش کند. اندیشه خیلی مهم جادو هست. جادو چیست؟ علیتی متفاوت. یعنی فرض کنیم که در کنار علیت‌هایی که می‌شناسیم علیت دیگری هم هست.
قصه‌های هزارو یک شب پشت سر هم می‌آیند و در هم ادغام می‌شوند و جای همدیگر را می گیرند و بعد به دور روایتی مرکزی که همه ما می‌شناسیم می‌نشینند: قصه سلطانی که همسرش به او خیانت کرده‌است و برای اینکه از خیانت دیگری پرهیز کند، تصمیم می‌گیرد که هر شب زنی به همسری اختیار کند و هر صبح او را به قتل برساند تا روزی که شهرزاد قصد می‌کند که همراهانش را نجات دهد و او را با قصه های پایان نایافته‌اش زبان گیرد، هزارو یک شب می‌گذرد و شهرزاد پسری به او می‌دهد.
این قصه‌های در هم تنیده شده اثری عجیب می گذارد، اثری همچون بی‌نهایت. نوعی سرگیجه می‌آفریند. این روند را نویسندگانی ادامه داده‌اند. در کتاب آلیس لویس کارول یا در رمان سیلوی و برونو داستان رویاهایی‌ست که در هم می‌تنند و به هم می‌پیچند و خود را تکثیر می‌کنند.
خواب‌ها موضوع برتر هزارویک شب‌اند. کسانی که خواب یکدیگر را می‌بینند.
در هزارویک شب انعکاس غرب هست. ما ماجراهای اولیس را می بینیم، اولیس سندباد نام دارد.
گالاند اولین جلدش را در ۱۷۰۴ چاپ می‌کند. هم افتضاحی می شود و هم شعف و شیفتگی، در فرانسه عقلانی لویی چهارده. وقتی به جنبش رمانتیک‌ها فکر می‌شود به تاریخی متأخرتر می‌اندیشیم. می‌توانیم بگوییم که جنبش رمانتیک در همان آنی که کسی در نرماندی یا پاریس خواندن هزارویک شب را شروع کرد، آغاز شد. خواننده از دنیای بوآلو خارج و به جهان آزاد رمانتیک‌ها وارد شد.
پدیده دیگری اتفاق می‌افتد: کشف رمان پیکارسک . و بعد در ۱۷۹۸ جنبش رمانتیک با کولریدژ که خواب khoubilai khan حامی مارکوپولو را می بیند، در انگلیس آغاز می‌شود. و بعد باقی مترجمان می‌آیند و ترجمه لان همراه با دائره‌المعارف مراسم مسلمانان.
قصه‌ای هست، معروفترین‌اش - که آنرا در نسخه اصلی‌اش نمی‌یابیم. داستان علیء الدین و چراغ جادو، در نسخه فارسی و عربی وجود ندارد. این قصه در نسخه گالاند و برتون موجود است. بعضی تا بدان‌جا رفته اند که به گالاند مظنون شده‌اند که در نسخه دست برده‌ است. من فکر می‌کنم که گالاند همانقدر حق داشته که آن راویان شبانه. چرا فرض نکنیم که بعد از ترجمه این همه قصه نخواسته باشد که خود هم یکی بیافریند؟ با ترجمه‌ها روایت‌ها فرق می‌کنند و شب ها تکثیر می‌شود و دوباره خلق می‌گردد.
هزارو یک شب از بودن نایستاده‌، کتابی که لازم نیست بخوانیم چرا که به سهمی جدایی ناپذیر از حافظه ما تبدیل شده‌است.
این قرائتی‌ست از کتاب کنفرانس‌های بورخس با ترجمه سرسری من.

۱۲ بهمن ۱۳۸۸

نوفل لو شاتو



مکان ها گاه باری گران دارند. در نوفل لوشاتو دو نام زندگی کرده اند. روح‌الله خمینی و مارگریت دوراس. تقریبا همسایه بوده‌اند. خیایانی در ایران به نام نوفل لوشاتو نام گذاری شده‌است و از دوراس خبری نیست در کوچه های شهر. یادم می آید که روزی دوراس از درخت سیب گفته بود، همان درخت سیبی که آیت‌الله خمینی زیرش نماز خوانده بودند. شاید او را زیر درخت سیب دیده بود. نوقل لوشاتو نزدیک پاریس است و تمام استان سرزمین سیب است. تا دلتان بخواهد درخت سیب و سیب. همان ابوالهول گناه، به قول لورکا و با ترجمه شاملو. گرچه که دوراس از گناه مبرا بود. او در ماقبل هبوط زندگی می کرد.
با هر دو قبل از بیست سالگی آشنا شدم، البته در خانه ما عکسی از یکی از آن‌ها بود، جا مانده از یکی از برادران، اما من کوچک و کودک بودم آنوقت. اینجا ، تمام سال های هشتاد دوراس می خواندم و آیت الله آنجا بود و دل من هم. ما گروه کوچکی بودیم. به دیدن دوراس می‌رفتیم، فیلم‌های دوراس در سینماهای کوچک پاریس. و از آیت‌الله حرف می زدیم. اینجا بودیم و آنجا.
نوفل لوشاتو دکور یکی از فیلم‌های دوراس است. داخل و خارج خانه. فیلمی که سال ۱۹۷۴ ساخته شده. از اولین‌فیلم های ژرار دپاردیو. و ژان مورو. هر دو بارها با دوراس کار کردند. نوفل لوشاتو تا مدت ها محل رفت و آمد ستاره های فرانسه بود. همه چیز در خانه دوراس انجام می‌گرفت. گروه فیلم آنجا می‌ماندند، می‌پختند و می‌خوردند و می خوابیدند. و می‌خواندند و تمرین می کردند و دوربین دوراس می‌چرخید. خیلی از مصاحبه‌ها با دوراس در همان خانه انجام شد. فکر می‌کنم اگر سینمای اسلامی وجود داشته باشد، به سینمای دوراسی نزدیک خواهد بود.
برای درک دوراس باید به کودکی او رجوع کرد، وقتی ویتنام مستعمره فرانسه است و خانواده او در آنجا به سر می برند. آدم هایی نه مرفه، بچه‌ها به حال خود در طبیعتی تقریبا وحشی و آزاد رها شده. پدر و مادر‌ها زیادی مشغولند، از بختیاری کودکان، به امان خدا رها شده اند و چه امن تر از امان خدا.
بعضی‌هاخیلی دوراس دوست دارند، بعضی‌هااصلا دوست ندارند، بعضی ها به اسمش قسم می‌خورند. نویسندگانی هستند که راویند، که نقالند. کتاب‌هایی قصه بار می‌کشند. مطالبی فضایی می‌سازند. دوراس یک جور بودن است، یک مقام است، یک مرحله است، سلوک است، بی بار عارفانه یاصوفیانه آن. دوراس مقام قبل از هبوط است. گناهی نیست، بار تقصیری نیست، شرم و حیایی نیست. مجازاتی نیست. او همه چیز را به کلمه تبدیل می‌کند. در هم‌آغوشی ها شهوتی نیست. آنجاست که به عریانی آگاه نیستیم. اصلا آگاه نیستیم. نه به خوب نه به بد. سیب، سیب است.
دوراس اما عریان است. یک جور استغناء. او در فیلم ناتالی گرانجر که در نوفل لوشاتو می‌گذرد تمام شاخ و برگ ژان مورو را قیچی می‌کند، تمام بزک ستاره بودن او را پاک می‌کند. می‌ماند صدایش و واژه های دوراس. درودیوار هم در و دیوار ساده و معمولی خانه دوراس است. اگر خانه او را به هم بریزی و همه جا را بگردی هیچ جز واژه پیدا نمی کنی. او ذات نوشتن است.
من این زن را دوست داشتم. پیر هم که شده بود و تکیده و کوچک و لاغر، دختری چهارده ساله را می مانست. در زبان هم نو آورده بود. جمله هایی کوتاه گاه، بی بضاعت. نه از لغات زیادی استفاده می کرد، نه جمله‌های پروستی می ساخت. او به سبک قدما پر از تکرار بود. تکرار می کرد. اصلا یک چیز می گفت. همان که با خود از آن بهشت آورده بود. آن آزادی و آن بی گناهی را. آن را هم چون از بهشت آورده بود برای ما کمی غریب بود. عشق‌هایش جسم نداشت. به واژه در آمده بود. فکر می کنم اگر یکی از جهنم هیچ نمی‌دانست او بود.

این مطلب شاید خیلی شخصی باشد. خیلی چیزها در خیال و خاطره جمعی ما مشترک است وخیلی نه. آن سهم نوفل لوشاتو که به درک و برداشت و خیال و خاطره آنجا مربوط می شود را من خیلی نمی شناسم.
سنت ویکتوار که نام قله کوهی ست در شهر اکس آن پروانس در جنوب فرانسه، به دست سزان هزار بار و از زاویه‌های متفاوت و در نورهای متفاوت نقش شده. یک روز هم پیکاسو در دامنه شمالی این کوهستان که از آتش سوزی در امان مانده کاخی می‌خرد، و به سزان می‌گوید سنت ویکتوار را خریدم. این قله کوه یکی از زیارت‌گاه های من است. اصلا زیارت تنها سفر من است. خوب، این کوه زیباتر از دماوند نیست. می خواهم بگویم زیبایی بدون نگاه ما هیچ است. ما هیچ، ما نگاه، سپهری می‌گوید.