۱۱ بهمن ۱۳۸۸

قصیده نان




عکس را ژان ـ ر گرفته است و دست ها، دست های ژاک است.
زیرش هم شعری از پابلو نرودا گذاشته است.

می رویم ، تاج سنبله‌ها بر سر
فتح کنیم نان و زمین را از برای همه،
آنوقت
زندگی هم شکل نان خواهد گرفت
ساده و ژرف
بی‌شمار و بی غش

ترجمه از نیشابور
باید اضافه کنم که منظور نرودا هر چه باشد،
منظور ما از فتح نان، پختن نان است، با تمام مناسکش.

۱۰ بهمن ۱۳۸۸

ناپلئون



مدت هاست ژان ـ ر عکس نگرفته است. من که اصلا از خانه خارج نمی‌شوم. دو تماس تلفنی هم با ایران سودی نداشت. دلم را باز نکرد. یادم باشد دیگر هرگز به برادرم تلفن نزنم . همیشه تاریخ می‌خواند. و هیچ طبع خوبی در آدمی نمی‌بیند. می گوید : فکر کردی اقتصاد اینجا هم مثل اقتصاد آنجاست، نه اقتصاد اینجا کش می‌آید، قابلیت کش آمدن دارد. مردم حالا حالاها دارند که بخورند. می‌گویم اما در بعضی جاها مثلا در سیستان و بلوچستان صحبت از گرسنگی می کنند، می گوید: زمان شاه هم در بعضی‌جاها علف می‌خوردند. صدای تلویزیون می‌آید و می گوید در دهات هم دو تا آنتن ماهواره دیده‌است. با خودم فکر می کنم شاید ترجیح می‌دهد به جای صحبت با من به تلویزیون نگاه کند. سین به دنبال توله گربه‌ای پلنگی می گردد. اسماعیل از بغداد برگشته است و من بعد از سه ماهی لرزیدن دست و دلم هنوز به دیدنش نرفته‌ام. ممکن نیست من به اسماعیل فکر کنم و یاد موبی دیگ نیافتم. احوالش را می پرسم ودر جواب احوال پرسی‌اش می‌گویم: زمستان است، شعری کردی از زمستان می‌خواند که از حاکم نو سخن می‌گوید. زیباست نه؟ حاکم نو آمده است و درخت ها را لخت کرده است. حاکم نو نظام جدیدی جانشین کرده است. نظام زمستان! لویی یک ماه است که در مالی ست. شاید امشب آمده باشد. شاید فردا بیاید. سین نگران تمام شدن مائده های زمینی خانه ماست. از پدرش می پرسد که کی به خریدخواهد رفت؟ تلفن های من تمام شده است. پول هایم هم. مخابرات ایران از انتخابات به بعد سی در صد هزینه تلفن را گران کرده‌است. ایرانیان اینجا از خدمات مخابرات ایران استفاده می‌کردند.
امشب شنبه شب است و سین دلش می‌خواهد با ما کمی تلویزیون تماشا کند و دیر بخوابد. می‌گویم تنها می‌توانی ناپلئون نگاه کنی، چند تا هنرپیشه خوب دارد و تاریخ خودتان است. هر چه حیوانات و حشرات و هری پاتر نگاه کرده ای بس است. یک روز نشست و کتاب سیصد صفحه‌‌ای هری پاتر را چند ساعته تمام کرد و پدر چشم‌هایش را در آورد. به او می‌گویم بونوآ شانزدهم گفته هری پاتر خوب نیست. می‌گوید: نگفته چه کتابی خوب است؟ می گویم به هر حال می توانی ناپلئون نگاه کنی. اینقدر از واقعیت فرار نکن. اینقدر سگ و گربه نگاه نکن. بر می گردد و می پرسد: پس کی توله گربه پلنگی‌ام را پیدا می‌کنم؟
نشسته‌ایم و ناپلئون نگاه می کنیم. هنوز چند سالی از انقلاب نگذشته است و یعنی ۱۷۹۵ است. ناپلئون ژنرال ارتش است. در زمان انقلاب بیست سال داشته است و از پارتیزان های روبسپیر بوده است. یعنی افراطی ترین گروه های چپ و برقرار کننده دوران وحشت. هم او که می گفت: شاه باید برود. البته ناپلئون توانسته است گذشته خویش را به دست فراموشی بسپارد، نه اینکه خودش فراموش کرده باشد، مردم فراموش کرده اند. فرانسه در وضع بدی‌ست. سلطنت‌طلب‌ها حمله می‌کنند و کشور های همسایه هم. ناپلئون ارتش مردمی اش را راه انداخته و دفاع می‌کند. ضد انقلابیون را در هم می شکند. سلطنت‌طلبان را هم. و جنگشان از تقدس خیلی کم ندارد. مردم می روند و کشته می شوند. دسته، دسته. ناپلئون فرمانده خوبی‌ست. چون در میان آتش است، سربازها خوششان می آید. سین می‌گوید: چه بی‌خود! می گویم: چرا بی خود؟ پاسخ می دهد که: خوب کشته می شوند. می‌گویم بعضی وقت ها طوری‌ست که مردم کشته می‌شوند. بعضی وقت ها می کشند، این جنگ است. می گوید: اما اینجا می دانی مامان، رب گوجه فرنگی ریخته اند روی صورتشان. میگویم اما آنجا خون بود، مامان.
ناپلئون ژوزفین را که از انقلاب بیوه شده‌است و دو فرزند دارد، می بیند و و خوشش می‌آید و با هم ازدواج می‌کنند. سین می پرسد که آیا زن و شوهر هم‌دیگر را دوست دارند یا نه؟ می‌گویم فیلم این‌جور وانمود می‌کند که ناپلئون، ژوزفین را دوست دارد اما خانواده مرد از زن خوششان نمی اید، مثلا مادرش. می پرسد چرا؟ می‌گویم بعضی از مادران اینجوریند. فکر می‌کنند پسرشان برده می‌شود. شاید هم خوشش نمی آید چون ژوزفین دو فرزند دارد و بیوه است. ناپلئون بعد از فتوحات در ایتالیا، به مصر رفته است. دولت با سفرش مخالفت کرده است، اما او گوش نداده و حالا فرمانده قواست و مردم را پشت خود دارد. یک قهرمان است. ژوزفین به میهمانی بازی هایش ادامه می دهد و پول خرج می‌کند و خانواده ناپلئون شایعه می‌کنند که ژوزفین به شویش وفا نمی کند. سین از من می پرسد: مامان آیا او واقعا به شوهرش خیانت می‌کند؟ می گویم: تا ندیدی باور نکن. ناپلئون از پاپ خواسته است که او را تبرک کند. پاپ هم جواب داده است که تا ازدواجتان در کلیسا انجام نگیرد ممکن نیست. حالا همین چند سال پیشش انقلاب آمده بودست که بساط کشیش و کلیسا را به هم بریزد. البته قبل از آن ناپلئون بعد از بازگشتش از مصر به فکر کودتا می‌افتد در همان سفری که حتی صحبت اسلام گرویدنش هم می شود. به هر حال داده است که قرآن را ترجمه کنند، خودش می گوید. حتی از سربازانش خواسته است که همه مسلمان شوند، که البته نشده اند و خود او هم در خاطراتش از این‌ها با عنوان شارلاتانیسم نام برده‌است.
و کسی که اصلا کاری با سیاست نداشت و تنها یک ارتشی بود، نیرویش را وارد مجلس می کند و مجلس را راضی یا مجبور هر جور که بخواهید، به پذیرش می‌کند که رأی بدهند به اضمحلال دولت و او را کنسول معرفی کند و بعد هم که نه خیلی کم کم، می شود امپراطور و تاج گذاری می‌کند و لشگر گشایی که می خواهد صدای انقلاب را به آن سوی مرزها ببرد و پیش می رود و می تازد و یک روز هم نوبت شکست می‌شود و از آن بالا به زیر می آید و تبعیدش می کنند و در تبعید می میرد.
به سین گفتم تا به زنش خیانت نکرده برو بگیر بخواب. گفت: آره بهتر است نبینم. و باز هم به فکر گربه نداشته اش افتاد. و من هم گفتم: نداشتن هم چیزی ست.
همه این ها در عرض مدت کمی اتفاق می‌افتد. به سی سال هم نکشیده است. یک جایی ناپلئون به پاپ می گوید مردم به خدا احتیاج ندارند، به دین چرا. یک جایی به تالران که یک جور وزیر امور خارجه است می‌گوید که او انقلابی نیست و جمهوری‌خواه است و انقلاب هرج و مرج است و او آمده است تا نظم را برقرار کند. یک بار هم به جانش سوء قصد می‌شود و رئیس پلیس می‌گوید که کار سلطنت طلبان است و ناپلئون در می‌آید که نه سلطنت‌طلبان به نام دین می کشند و شب عید میلاد مسیح ترور نمی کنند و کار آنارشیست هاست و رئیس پلیس می‌گوید که نه آن ها کار سیاسی می کنند و ترور نمی‌کنند و دعوایشان می شود. و البته بعد کاشف به عمل می‌آید که رئیس پلیس حق داشته است.
انقلاب فرانسه بساط سلطنت را بر می چیند و او ناپلئون در عرض مدت اندکی تاج‌گذاری می‌کند در حضور پاپ امپراطور می‌گردد و تاج بر سر خود و ژوزفین می‌گذارد و بعد هم به دنبال وارث می‌گردد و جانشین و چون ژوزفین به او فرزندی آن هم پسر نمی‌دهد، به دنبال جوان بانوانی می‌گردد و صاحب پسری می شود و یک روز هم با شاهزاده ای از همسایه وصلت می کند.
خوب شد که سین رفت خوابید.

۹ بهمن ۱۳۸۸

آغوش‌ها و دامن‌ها



اینطوری که من شنیده ام، یعنی خوانده ام، آغوش‌ها را سانسور می‌کنند. در نظم و در بی نظمی، همان نثر.
تنها آغوشی که درش همیشه باز است، آغوش نظام است که نظم و بی‌نظمی سرش نمی‌شود.
البته گاهی این نظام دامن هم دارد و این یعنی که نظام غیر از عاشقانه بودن، گاهی مادرانه هم هست.
وباز البته من همیشه فکر می‌کردم که نظام که از نظم می‌آید و نظم هم نوعی قانون است و قانون پدرانه است و پدر نماینده یا نماد قانون است، دامن ندارد. می‌گویند اما در این غرب که مرد‌ها دارند زنانه می‌شوند و این خود امر نیکویی نیست و باعث بی نظمی می شود، بی‌نظمی نه در نظم خیابان، در نظمی بسیار درونی‌ترو اندرونی تر از خیابان.
و باز چند البته که می‌گویند: به آغوش نظام برگردند. معلوم می شود که عده ای این آغوش را ترک کرده‌اند. چرا عده‌ای این آغوش را ترک کرده اند؟ معمولا بچه‌ها که بزرگ می شوند آغوشی را ترک می کنند، مدتی بی آغوش می مانند و بعد دنبال آغوش دیگری می‌گردند، از جنسی دیگر، معمولا برابر و متقابل، گاهی پیدایش می‌کنند، گاهی هم بی آغوش می مانند. بچه‌ها نمی‌توانند بی آغوش بمانند، بالغان اما می‌توانند.
حتما می‌گویید: آغوش دوم هم نظامی است و نظم خودش را دارد. درست است، اما نظامی ست که دو طرف در آن دخالت دارند. نقش دارند. گاهی حفظ‌ش می کنند، گاهی هم می زنند و خرابش می‌کنند. گاهی هم می‌روند سراغ آغوش دیگری و نظام دیگری. مهم این است که در نظام آغوش دوم سهم دارند، شرکت دارند و مسئولیت پذیرند. خیلی کم پیدا می شود که یکی ترک آغوشش را تقصیر دشمن و بیگانه بگذارد، منظور من بیگانه های خارجی ست، نه بیگانه‌های داخلی.
اصلا یعنی چه که پدر آدم بر گردد و بگوید به آغوش من بازگرد. بچه باید برود و خودش زندگی‌اش را پیدا کند یا گم کند. مسئولیتش با خودش است. پدر باید آغوشش را را باز بگذارد تا زمانی که بچه بالغ نشده‌است و روی پای خودش قرار نگرفته است. پدری که به بچه‌اش می‌گوید به آغوش من برگرد، نمی‌خواهد بچه‌اش بزرگ شود. نمی خواهد بچه اش مردی شود، پدری شود مثل خود او.
اصلا من فکر می‌کنم که منظور نظام از آغوش همان آغوش مادرانه است، گیرم حتی پدرانه. خوب آدم که همیشه در این آغوش نمی‌ماند، بزرگ می شود و می رود پی کارش. این چه کاری‌ست که بخواهیم بچه‌ها در آغوش بمانند. هیچوقت یک مرد به یک زن یا برعکس نمی‌گوید به آغوش من برگرد یا به دامن من برگرد. می گوید به خانه بر گرد. به خاطر بچه ها برگرد و این یعنی پدر بودن شخص را پذیرفته است و این یعنی شخص دیگر بچه نیست. یا بیا با هم کنار بیاییم. بیا با هم حرف بزنیم. بیا بینیم خانه مان از کجا ترک برداشت. خلاصه از این چیز‌ها و حرف ها. اگر هم نتوانستند می‌روند و از هم جدا می شوند و این جدایی در نظام مشخص شده است، قاعدتا.
اصلا نظام باید تکلیف جدایی ها را هم مشخص کند، نه اینکه بر آن تبلیغ کند، تکلیفشان را روشن کند.
بعضی وقت‌ها نه تنها ازدواج، بلکه طلاق هم باید موفق باشد.

۷ بهمن ۱۳۸۸

صاحب زمان



اندیشه وجود امام غایب پیاپی در مورد چندین امام در افکار منعکس گردید و عده ای آنان را امام غایب دانستند و انتظار ظهورشان را کشیدند اما این فکر فقط در مورد شخص امام دوازدهم قطعیت یافت و موضوع ملاء اعلای امامت با او پایان یافت. نوشته‌ها و کتب مربوط به این موضوع در فارسی و عربی فراوانست.
معنی صاحب زمان یعنی کسی که بر این زمان حکومت و چیرگی دارد، تعریف ممیز امام غایب است، «ناپیدا از حواس پنجگانه اما حاضر در دل مؤمنان» کسی که قدس و پارسایی شیعه خلص را، همچنان که افکار فیلسوفان را، تحت نفوذ و تأثیر دارد، و او فرزند امام یازدهم حسن عسگری ع و شاهزاده خانم رومیه الصغری نرگس خاتون است. این امام، با عنوان قائم‌القیامه، امام رستاخیز، و به عنوان امام منتظر، و مهدی نیز نامیده می شود. شرح احوال امام دوازدهم که در مورد تولد و غیبت او با سخنان رمز آمیز گفته شده فراوان است. باید بی‌درنگ تذکر دهیم که در این مورد، نقد تاریخی به جایی نخواهد رسید. این مطلب مربوط به امری است که ما آن را به عنوان تاریخ مقدس مشخص کردیم. در این موضوع باید به عنوان نادره شناسی و پدیده شناسی مبادرت به کار و جستار کرد یعنی باید مراد و مطلوب ضمیر شیعه را کشف نمود و به مطالعه آن پرداخت تا در نور رهنمایی آن، امری را که از سرچشمه و مبانی بر ضمیر شیعه مکشوف شده است باز شناخت.
امام یازدهم حسن عسگری ع به وسیله ضابطین عباسی در اردوی سامره تقریبا زندانی بود و در سال ۲۶۰ هجری در سن ۲۸ سالگی در همانجا رحلت کرد. در همان روز، فرزند جوانش که پنجسال یا اندکی بزرگتر بود ناپدید گردید و غیبت صغری آغاز شد. این اقتران فوت پدر و غیبت فرزند، برای عالم عرفانی پر از مفهوم و معنی است. فرزند گرامی او از هنگامی که پدر این جهان را بدرود گفت غایب شد و به وسیله این فرزند بود که بایسی ضمیر و نفس پیروانش، ظهور (یعنی رجعت یا بازگشت به زمان حال) رابه وجود آورد.
غیبت امام دوازدهم دو بار صورت گرفت: غیبت صغری هفتاد سال به طول انجامید و در آن مدت امام غایب، متناوبا چهار نواب یا نماینده داشت که شیعیان وی به وسیله آن نواب می‌توانستند با او مربوط باشند. امام در آخرین نامه خود به علی سمری نایب خویش فرمان داد تا دیگر برای خود جانشینی تعیین نکند زیرا زمان غیبت کبری رسیده‌است. آخرین سخن فرجامین نایب امام چنین بود: زین پس، کار فقط به خداوند مربوط است.

از کتاب تاریخ فلسفه اسلامی نوشته هانری کربن
ترجمه اسدالله مبشری

۶ بهمن ۱۳۸۸

اندکی آسمان، کمی زمین



به نظر می‌رسد این آقای گنجی و نیکفر هر از چندی کمی شلوغ می کنند. من که هر چه خواندم جز وحشتم نیافزود. مثل مرغان از قفس پریده می‌‌مانند و گویی قلمشان را سر نشستن نیست. دلشان بس تنگ است، انگاری.
وقتی امام زمان را اینقدر به زمین می‌کشانند که آقای فیروزآبادی به ایشان نامه بنویسد و پایین نامه اش امضا کند سرلشکر یا اینکه یک غروب جمعه، چندین سال پیش در رادیو از مردم کوچه و محل بپرسند که خوب شما با آقا امام زمان که به حرف هایتان گوش می کنند، چه حرفی پیامی دارید؟ با اطمینان به اینکه آقا امام زمان رادیو ایران و برنامه های عصر آن را گوش می‌دهند، خوب اقای گنجی هم می آیند و وجود تاریخی امام زمان حرف می زنند، در تلویزیون انگلیس غاصب. و البته صدا و سیمای ایران هم حرف های گنجی را تکه پاره پخش می‌کند و سبزها را می‌کوبد و از نامه سرلشکر فیروز آبادی هیچ نمی‌گوید. یکی از دوستان مورد اطمینان ما تعریف می‌کردند که روزی به حجره ای در بازار تهران وارد شده‌اند و حجره نشین که مشغول صحبت بوده به محض ورود ایشان گوشی را گذاشته و گفته :آقا امام حسن بودند. آقایان متوجه نیستند که چقدر مدرن تشریف دارند. چقدر مدرن فکر می‌کنند.چقدر سکولار شده اند و خودشان خبر ندارند. چقدر به امر«زمانیت»یعنی وارد زمان کردن مشغولند. من نمی‌دانم ما از کی وارد زمان شدیم. ما کی از تاریخ مقدس خارج شدیم. ما از کی تعبیری دیگر از عاشورا کردیم. ما از کی فقط بر حسین دیگر نگریستیم. خواستیم حسین باشیم و یا اصلا انتقام او را بگیریم. از یزیدان زمان. آیا از شریعتی شروع شد. من یادم می آید که بعضی از روحانیان بر علیه شریعتی امضا جمع می‌کردند و او را اصلا شیعه نمی‌دانستند. من از هانری کربن یادم می آید که در آغاز صدای انقلاب ایران دست و دلش می لرزید. او از پیوند سیاست و دین می‌ترسید. اما اگر به گفتگوی مولوی رجوع کنم که الان نمی دانم در کجای مثنوی یک روز به آن بر خوردم، آنجا که می گوید بر حسین نباید گریه کرد و او امر خدا را بنده شده است، به نظر می آید که این دعوی کهنه است. و ما همواره بر طنابی در راه رفتن بوده‌ایم. کافی‌ست به این سو یا آن سو بلغزیم. در هر دو صورت افتادن است و سقوط.
همیشه واقعه ای صورت می پذیرد و طریقی می‌گشاید. بعد می‌تواند به بیراهه تبدیل شود. اما آنچه مسلم است جمهوری اسلامی مسیر به زمان وارد کردن آنچه سعی بر وارد نشدنش بود را میسر گردانده‌است. یعنی زمانیت دادن به غیرزمانی یا نازمانی. الگوی آسمانی‌اش را به زمین آورده است. به زمین و زمان. چندین سال است که این شعار «ما اهل کوفه نیستیم علی تنها بماند» را می‌شنویم؟ این مگر غیر از آنست که ما آنچه در تاریخ نمی گنجد را وارد تاریخ کرده‌ایم؟ تاریخ کوفه، تاریخ علی. تاریخی که خواستیم دوباره و بهتر بنویسیم. اگر ما بودیم اینجور نمی شد. عجیب است، نه؟ خدای قادر متعال آنجا بود و آنجور شد. اما اگر ما بودیم نمی گذاشتیم آنجور شود. مگر کیهان جز این می‌گوید؟ تازه آن ها که بهتر از من از آن «تاریخ» خبر دارند. نام ها و شخصیت ها و نقش ها را خوب بلدند. من به اندازه آن‌ها نمی‌دانم. با عاشورا هم همان کردند، اشک‌هایشان را پاک کردند و جای معاویه و حسین را عوض کردند. از مظلوم بودن خسته شده بودند. از تعزیه‌ها هم درس نگرفتند، هیچ. مگر می‌شد در تعزیه هر کسی نقش حسین و سبز ها را بازی کند؟ مگر می‌شد شبیه حسین را کشت؟ ندیده‌بودند که شمر تعزیه هم در کشتن حسین و از کشتنش می‌گرید؟ نه، همه چیز تغییر و تحول پیدا کرده بود. تعزیه ها از رونق افتاده‌بود. فکر کردند نقش‌ها را عوض کنند. تاتر و آموزش های برشتی اش هیچ درسی نداده بود و حالا تمام ایران تاتر شده بود. و می‌توانست در آتش فاصله های برداشته بسوزد. در آتش تنزیل. زمانی «قصه«ای روی داده بود. خارج از تاریخ. در آسمان این خاک پهناور. اینجا و آنجا. کوفه. عاشورا. مصیبت مسیح. قربانی کردن اسماعیل که البته به انجام نیانجامید. بعد مردم با ایجاد فاصله با آن قصه تأتری بر قرار کردند. مردم به خاطر ایجاد فاصله با آن واقعه تأتری برقرار کردند. مردم برای فراموش نکردن آن واقعه تاتری برقرار کردند. تاتر ما را در حد فاصل تاریخی و نا تاریخی قرار می‌دهد. زمان واقعه، زمان واقعه است. «زمانی» که دیگر بعد از وقوع واقعه بر نمی‌گردد. ما با تاتر به واقعه نزدیک و دور می‌شویم. در حدی که باید مقیم می‌شویم. در زمان یک نمایش و بعد به خانه‌های خویش بر می گردیم و سر کار و زندگیمان. اگر تاتر نباشد از واقعه دور می شویم و آن را کاملا فراموش می کنیم و اگر هر روز به تماشا خانه برویم از زندگی دور می‌شویم. ما به اندکی ابدیت نیاز داریم. از اندازه که خارج شد. ما را از کار و زندگی می اندازد. اگر هم اصلا زندگیمان از ابدیت خالی شد. مثل زندگی هایی در غرب، خوب از معنی خالی می‌شود و ممکن است برویم و خودمان را بکشیم. یک جایی آیت الله خمینی در روزهای اتقلاب گفته بودند: اینجا شاید ملکوت است. و بعد جنگ شد و ملکوت را گویا عده ای زندگی کردند و خیلی هم خوش گذشت و بعد که جنگ تمام شد قصد نداشتند دست از سر ملکوت بر دارند. اما در ملکوت نمی‌توان ماند. آن را که خبر شد خبری باز نیامد. مقیم ابدیت نمی‌توان شد. مقیم زلف یار هم نه، حافظ که نه، نیما می گوید: حافظا این چه کید و دروغ است ...
اما بی زلف یار هم نمی توان زنده بود، یا زنده بودن را معنی کرد. اما این ها همه جبر آدمی‌ست. قرآن هم می گوید که آدمی جاهل بود که بار امانتی را که فرشتگان نگرفتند، قبول کرد. البته گویا خود او هم در این نقشی نداشته است و حافظ از یک قرعه کشی حرف می‌زند و نام «من دیوانه» است که برنده می شود. حیوان از این مشکلات رها‌ست. او در دل حیات است و به چیز دیگری جز حیات نیاز ندارد. نه کمی زلف یار و نه اندکی ملکوت. یا ذره‌ای مطلق. تاتر تا مدت‌ها کارش این بود که یک بار در سال هم شده مردم را به میدان بیاورد و آنها را با زمان خویش و ابدیت آشتی دهد. آن‌ها را از میرایی خود دور کرده و کمی به ابدیت نزدیک کند. آن‌ها را از زمین و خاک کمی دور کند و فاصله لازم را تا آسمان ایجاد کند که نکند یک دفعه در آتش آسمان و ابدیت بسوزند و بسوزانند. تاتر گردان ها به این خاصیت دوگانه آدمی ازجنس آسمان و زمین بودن واقف بودند. به این گل به پیمانه زده شده و روح ملکوتی دمیده شده. به نظر می رسد که جمهوری اسلامی تاتر همیشگی‌اش را بر پا کرد و خوش گذشت و نمی‌خواهد بساطش را جمع کند. بساط تاتر را می گویم. بساط ابدیت را می‌گویم. به نظر می‌رسد که مردم به اندازه کافی ابدیت اندوخته اند. حالا باید بروند کمی به وضع آشفته خانه و زندگی شان برسند. البته منظور من مبل و صندلی های آن چنانی نیست که این روزها در خانه اصلاح طلبان آزاد شده هم دیده می شود. منظور من این است که بدون پول نفت از آن ابدیتی که اندوختند، کمی خرج کنند. تمدن ها، خرج ابدیت اندوخته بود.
temporal یعنی زمانی، زمانی منسوب به زمان، یا موجود در زمان است و متضاد با ابدی است. زیرا بیانگر متغیر است و ابدی بر ثابت دلالت می کند. و نسبت زمانی به ابدی مانند نسبت پایان ناپذیر به پایان پذیر است.
بین زمانی و ابدی این تفاوت را نیز قائل شده‌اند که زمانی متعلق به حیات مادی است ودر حالی که ابدی به حیات روحی یا معنوی وابسته است، مانند اقتدار زمانی یا دنیوی و اقتدار معنوی یا روحی.
temporalité زمانی بودن یا زمانیت صفت هر چیز زمانی است. intemporel واژه غیر زمانی، به آنچه ثابت و خارج از زمان است اطلاق می شود یعنی چیزی که دگرگونی‌ها و تحولات روزگار و آمد و رفت شب و روز تغییرش نمی دهند.
از واژه نامه فلسفه و علوم اجتماعی جمیل صلیپا

۲ بهمن ۱۳۸۸

سفر نامه



تا مقصد راهی بود، تامقصود هم.
به سین گفتم حواست باشد که داریم می رویم خانه وزیر شاه. برگشت و گفت: مامان تو که انقلاب کرده بودی!
ایمیلی از مجید رهنما دریافت کرده بودم، یک صبح سحر. شبش گذارش افتاده بود به وبلاگ من و صبح ایمیلی فرستاده بود. نامه‌ای گرم و نورانی که استقبال از آشنایی می‌کرد و درویشانه دعوتمان می‌کرد. نامه را پاسخ گفتم و به هنگام تعطیلات عید میلاد مسیح و سال نو در مسیرمان شبی را در خانه‌اش اتراق کردیم.
به لویی گفتم: خودش بود ما اشتباه نکرده‌بودیم.
تا قبل از اینکه یک روز یا یک شب رادیو فرهنگی فرانسه در سال ۲۰۰۴ کتاب مجید رهنما را معرفی کند، او را نمی شناختم. فردایش دوستان فرانسوی ما از او حرف می‌زدند و کتابش را خریده بودند.
او دیگر ما را ترک نکرد. دوستان فعالیت‌های اجتماعی و فرهنگی و حتی زندگی‌شان را دور او بر پا کرده‌بودند. او یعنی کتابش، وقتی فلاکت زیر فقر را می‌روبد. می دانستم که او را در ایران نمی‌شناسند. می‌دانستم که او، حکمت او در ایران امروز جای ندارد. چند بار از او در نیشابور حرف زدم. ترجمه معرفی کتابش را که سخنرانی خود اوست در کانادا آغاز کردم که ماجرای انتخابات نگذاشت تمام کنم، خواهم کرد البته. و بعد انتخابات که شد با او و به او فکر کردم. زیر سایه حکمت او نگاه کردم، روزی هم که به جشن روستای لویی در هفته اول ژوئیه گذشته رفتم و قرار بود از جشن پارسال حرف بزنم، از ایران گفتم و از مجید رهنما. فردای روزی بود که ژان ـ ر همان معرفی را برای عموم خوانده بود و ساعت‌ها پیرامونش صحبت کرده بودند.
مجید رهنما برای من بازنگری به بعضی مفاهیم جا افتاده بود. مثل فقر، مثل فقیر، مثل توسعه، مثل خودکفایی، مثل نیاز، مثل....
مجید رهنما به من یاد داده بود که فقر و فلاکت یکی نیست. او نوشته بود که لشگری که می‌خواهد فقر را ریشه کن کند، خود در آفرینش آن شرکت دارد. او نوشته است که واژه فقر به مدت هزاران سال از واژه نامه جهان غایب بوده است، یعنی همیشه صفتی آن را همراهی می‌کرده است. اینکه هر کس فقیر یا ثروتمند چیزی بوده بی آنکه تماما فقیر باشد. اودر زبان فارسی هشتاد واژه را برای فقیر و بی‌نوا نشان کرده بود. او معتقد است که این نابود شدن تکثر واژه و استفاده از عبارتی واحد، برای نامیدن تمام فقرای جهان ، تنها راه دخالت مستبدانه را می‌گشاید. او می‌گوید که فقیر امروز موجودی‌ست مجرد، و فقیر دیروز در دهکده هایی واقعی زندگی‌می کرد، نه مجازی. نام هایی که به او داده بودند از دقتی برخوردار بود که امکان کمک رسانیدن به او را میسر می‌کرد. و بعد فقیر به شخصیتی گم‌نام و مالک کارت‌شناسایی تبدیل شد. کارتی که گواهی می کرد در آمد روزانه او پایین تر از خط فقر است، خطی که بانک جهانی یک دلار در روز تعیین کرده است.
مجید رهنما قبل از موسوی از کرامت انسانی گفته بود و حالا انتخابات شده بود و بعد از انتخابات و من بیانیه های موسوی را لا به لای سطور او می‌خواندم. گویی دو نقطه از جایی دور آغاز کرده بودند و در یک جا به هم می‌رسیدند. یکی زمانی وزیر شاه بود و یکی زمانی نخست وزیر آیت الله خمینی. یکی تاریخ را شکسته بود و یکی قبل از گسست تاریخ از وطن رفته بود به نقطه تلاقی تاریخ، سازمان ملل. و از آنجا به افریقا وجهان سوم و اندوخته بود. هر یک به شکل و شیوه ای عافیت سوزانده بودند. عافیت خویش. مجید رهنما درست در اوج فعالیت و کارش، سازمان ملل را ترک می‌کند تا تأمل کند. بر اهداف توسعه. و موسوی درست در جایی وارد میدان نبرد می شود که می‌داند کرامت انسانی در خطر است، با وقار خلوتش را می‌شکند. من اگر مجید رهنما را قبلا نخوانده بودم، موسوی را چنین درک نمی کردم. بیانیه های موسوی با من آشنا بود. پشتوانه موسوی قرآن بود و انقلاب، ارزش‌های انقلاب و پشتوانه مجید رهنما تمام حکمت جهان. هیچ‌کس هیچ شکی به این پشتوانه ها ندارد، سخن بر سر انقراض آدمی ست در انقراض مرجع. پیر لوژاندر متفکر عظیم فرانسوی می گوید: مرجع درختی ست که به آن تکیه می‌دهیم. می گوید: ما آموختیم ـ مخصوصا با تجربه نازی‌ها ـ که یک دولت می تواند دیوانه باشد. در لحظات پایانی بی نظمی در ۱۹۴۵ آلمان به نظر خودکشی کرده می آمد. آنوقت نمادها مردند و جهان مرجع آلمان بی آبرو شد.
به دور میز شام کنار مجید رهنما نشسته بودم و از سبزها می‌گفتیم. هنوز قبل از عاشورا بود. او در کتاب دومش با عنوان توانایی فقرا، از اسپینوزا می گوید و گاندی و گویی در سایه آن دو به این جنبش می‌نگرد. او از شدن می گوید، نه رسیدن. چیزی همواره در حال شدن، شونده. اینکه گاندی می‌گوید دروجود هر آدمی ثروتی نهفته هست. هر روز چیزی را ابداع کردن و این درست همان چیزی ست که در کتاب قبلی‌اش هم می گوید. چگونه آدمی، مردمان ابزار های دفاع از کرامت خویش را ابداع می کنند. چگونه با فلاکت مبارزه می‌کنند. استقلال و آزادی جز با اختیار داشتن ابزارهای دفاع میسر نیست. منظور تنهااستقلال یک سرزمین نیست، منظور آزادی آدمی‌ست. رأی ابزار دفاع بود، قبلا هم نوشته ام. موسوی از این ابزار دفاع می کرد. اما مردم خود باید نگهبان ابزارشان باشند، ابزار دفاع از کرامتشان. من حاضرم این واژه احیا شده به دست مجید رهنما و میر حسین موسوی را با واژه استقلال و آزادی عوض کنم.
درست یک هفته قبل از دیدارمان، در صفحه جستجوی گوگل فارسی از مجید رهنما خبری نبود و تنها اثر وبلاگ من بود و او هم چنین مرا یافته بود، اما درست یک هفته قبل، دو یا سه صفحه ای که باز شدنش کار حضرت فیل بود از ترجمه‌ کتاب او به دست آقایی در ایران خبر می‌داد. اگر اشتباه نکنم سازمان برنامه و توسعه کتاب راجند سال پیش چاپ کرده بود. وقتی از او پرسیدم پاسخ داد که او هم همین چندی پیش با خبر شده است و هرگز با او تماسی گرفته نشده و حتی نسخه ای هم برای او نفرستاده اند. و از انتخاب و کشف واژه هایی مناسب سخن گفتیم. مثلا عنوان کتاب دومش که توانایی فقرا نام دارد، آیا توانایی منظور او را می رساند یا نه. آیا ثروت فقرا مناسب تر و گویا تر است؟ کتاب های او در اغلب زبان های دنیا ترجمه شده است، حتی در ترکیه.
فردایش از تجربیاتش در لرستان تعریف می‌کرد. از اینکه رفته بود تا همراه با خود مردم محل کاری انجام دهند و برنامه ای را پیش ببرند. می‌گفت: گویی در ایران مسئله همیشگی همان رعایت نکردن قانون است. تعریف می کرد که با وجود اینکه از سوی نخست وزیر زمان که دوست دوران کودکیش بوده، هر دو در بیروت چند سالی از کودکی را گذرانده بودند، پشتیبانی می‌شده، سروکارش با ساواک می‌افتاده و همواره موانعی پیش پایش می‌گذاشته اند. یک روز نخست وزیر وقت به او می‌گوید که تو می خواهی انقلاب بکنی و او پاسخ می‌دهد که من تنها می‌خواهم قانون را اجرا کنم. او تعریف می‌کرد که چگونه روستائیان زمین های داده شده به آن ها را که حق فروشش را نداشتند به مالکین و اربابان زمین می فروختند. او از تجربیاتش می‌گفت و اینکه چگونه هر روز چیزی تازه از مردم یاد می‌گرفت. معتقد بود که باید با خود آنها کار و برنامه را پیش برد و این امر نباید از خارج تحمیل شود. او از نقش شوراهای شهر و روستا می‌گفت و اینکه چگونه در انتخابات تقلب می شد و جالب اینکه در کنار او، در کنار برنامه های او چندین جوان چپ و مارکسیست و مبارز هم بودند که بویی از دمکراسی نبرده بودند. اتفاقا فیلمی مستند و زیبا را که در اولین انتخابات پر شور شهر روستا در زمان خاتمی به نام زینت در تلویزیون فرانسه پخش شده بود دیده بود. و با خبر شده بود که در زمان خاتمی به برنامه او در لرستان توجه شده بود و منتهی فکر کرده بودند که برنامه را در چند نسخه تولید کنند و برای همه استان‌ها بفرستند!
هزار حرف داشتم با این مرد هشتادو پنج ساله که چقدر جوان بود و ترو تازه و هیچ ربطی به ایرانیانی که اینجا می شناختم نداشت. مردی که در تمام مسیر طریق خویش کرامتش را حفظ کرده بود. مردی که ایرانیان نمی شناختند.
ما را با قامت راستش تا کنار اتومبیلمان بدرقه کرد و درست جلوی خانه شان در جوار کانال راهی را به من نشان داد که برای قدم زدن می گشاید و تأمل.
این هم صفحه ویکی پدیای مجید رهنما.

۱ بهمن ۱۳۸۸

رولان برت


فاشیسم نمی‌گوید: حرف نزن. فاشیسم می گوید: سکوت نکن.
رولان برت

۲۹ دی ۱۳۸۸

هاییتی



هاییتی فقیرترین کشور قاره امریکا.
به مجید رهنما فکر می کنم که حتما خواهد پرسید فقیر چه چیز و چه پرسش برحقی. و فکر می کنم اگر او نباشد که پاسخ چنین پرسشی را از ما بخواهد، ذهن تنبل ما نه پرسشی طرح می کند و نه به جستجوی پاسخی می گردد. زلزله که حق است مثل مرگ و هاییتی هم که کشور فقیری‌ست و دولت‌مردانش هم همه کموبیش فاسد. خوب لیاقت مردم همین است و محکومند که از آسمان و زمین برآن ها ببارد، بلا . مایی که در غرب زندگی می کنیم هرگز هیچ چیز جز بدبختی و بینوایی و فلاکت افریقا و جنگ و انفجار عراق ر اغتشاش پاکستان و طالبان افغانستان نمی شنویم. گویی که مثلا افریقایی هاغیر از بدبختی و فلاکت کار دیگری ندارند و عراقی‌ها فقط منفجر می‌شوند. فرانسوی ها از تاریخ و تمدن خویش بی خبرند و بسیاری نمی‌دانند که هایتی اولین جمهوری سیاه بر روی زمین بود و نمی دانند چگونه قوای ناپلئون را عقب راندند. نمی دانند که سیاهان همان برده ها چقدر و چطور در مبارزات و اندیشه های آزادی‌خواهی و تجدد سهم داشتند. در خیلی از کشورهای اروپایی موزه برده‌داری و مهاجرین بر پا شده جز در فرانسه. این روزها که بر طبل هویت ملی فرانسوی می کوبند و وزارت خانه مهاجرین و هویت ملی فرانسوی که مورد اعتراض بعضی از فرانسویان واقع شده، بر قرار کرده اند، وقتی به کمک هایتی می شتابند، حکم اخراج افریقایی، خارجی را وضع می کنند. دیروز هواپیمایی با کودکان هاییتی در فرودگاه هلند نشسته است. صدای روزنامه ای انگلیسی در آمده که این دیگر چه افتضاحی ست و ممکن است از این کودکان صاحب پدر و مادر باشند و یتیم نباشند و چرا صبر نمی کنید. فکر نکنید که غرب بچه دزدی می کند، نه این ها، اختلالات غرب است. تناقضات غرب امروز است. دیشب به همه این ها فکر می کردم و به سراغ گوگل رفتم تا ببینم در وب چه از تاریخ هاییتی به دست می آید. و باز چقدر فارسی فقیر بود. فقیر چه؟
این نتیجه جستجوی من در گوگل عزیز است.

هاییتی در کنار جمهوری دومینیکن و دریای کارائیب و آتلانتیک واقع شده. هر دو این سرزمین تجربه مشترک استعمار اروپائیان و اشغال متعدد امریکائیان را شریک هستند و رژیم های فاسد پی‌درپی، مذهب کاتولیک آمیخته با وودو، اجدادی افریقایی و اروپایی، بیشتر افریقایی تا اروپایی.
جمعیتش حدود ۸ میلیون نفر تخمین زده شده است. ۷۴ در صد در روستا زندگی می کنند. ۹۵ در صدشان برده زاده اند. باقی را مولاترها، دو رگه های فرانسوی افریقایی تشکیل می‌دهند. در حال حاضر ۴۰۰ هزار نفر فرانسه حرف می زنند یعنی ۵ در صد از مردم و باقی به زبان کرئول. نهاد‌های رسمی، دولت، مجلس، دادگستری اززبان فرانسوی استفاده می کنند. قانون به فرانسوی نوشته شده است. در مدارس شهر‌های بزرگ به فرانسه آموزش داده می شود و دروس به زبان فرانسویست و در شهرهای کوچک و روستاها به زبان دیگر، کرئول. این امر خود به تبعیضی بزرگ دامن می زند. تنها در رادیو‌ست که زبان کرئول رواج یافته است. کرئول هاییتی شامل کرئول‌های فرانسوی می‌شود، یعنی پایه واژگانش بر کلمات فرانسوی بنیان شده اما گرامرش به اصل افریقایی‌اش وفادار مانده. همه زبان‌های کرئول (مارتینیک، رئونیون، جزیره موریس، گوآدولوپ) چنان وجوه مشترکی به هم دارند که به اصل مشترکشان یعنی استعمار نمی‌توان شک کرد.
اهالی جزیره یعنی کارائیب ها و آراراک‌ها به آن هاییتی نام داده بودند که به معنی زمین با کوه های بلند بوده است. وقتی کریستوف کلمب برای اولین بار جزیره را مشاهده کرد، جزیره به احتمال زیاد چند صد هزار نفر ساکن داشت. آن را در ۱۴۹۲ کشف کرد و اسپانولا نامش داد یعنی اسپانیایی که نقشه‌دانان و نقشه‌خوانان با اسپانیولا به معنای اسپانیای کوچک اشتباه گرفتند. جزیره به دست بارتلومئو برادر کریستوف چون مستعمرات اداره شد و به نام ملکه کاستیا، ایزابل نو نام‌گذاری شد که بعد ها سنت دومینگو نام گرفت.
اسپانیایی‌ها آراراک و کارائیب ها را به کارهای اجباری برای استخراج طلا و معدن مجبور کردند. وقتی در کمتر از بیست و پنج سال بومیان سنت دومینگو کاملا از بین رفتند، آنوقت سیاهان افریقا را وارد کردند. با تباری از قومیت های متفاوت، برده ها به زبان‌های متفاوت افریقایی حرف می‌زدند. تمام مدت قرن شانزده سنت دومینگو به متروپول مستعمره اسپانیا و جهان نو تبدیل شد. وقتی که جزیره دیگر طلایی برای استخراج نداشت، کمتر چنگی به دل اسپانیایی‌ها می زد. در ۱۵۴۵ تلاششان را در قسمت شرقی جزیره که طلای بیشتری داشت متمرکز کردند. آنوقت بود که فرانسویان به قسمت غربی جزیره اشتیاق نشان دادند. اسپانیایی ها سعی در عقب راندن آن ها کردند اما فرانسویان در آن زمان ثروتمندتر بودند و از لحلظ سیاسی هم قوی‌تر. در واردات برده سرمایه گذاری وسیعی کردند. اولین مستعمره فرانسوی در ۱۶۷۰ تأسیس شد. در ۱۶۹۷ اسپانیایی ها تصاحب غربی جزیره را به دست فرانسوی‌ها به رسمیت شناختند که دوباره همان هاییتی نام گرفت. در حالی که اسپانیایی‌ها طرف شرقی را که هنوز اسپانیولا نام داشت در اختیار داشتند، فرانسوی‌ها در قسمت خود به واردات برده ادامه دادند تا در کشت نی شکر مشغول شوند. بردگان زبانی خاص را پرورش دادند که به کرئول تبدیل شد. در این دوران بود که آن قانون کذایی سیاه به وجود آمد. حکمی از طرف لویی چهاردهم که مقرراتی برای رژیم برده داری خواستار شده بود، با در نظر داشتن وظایف ارباب و برده. این قانون تا ۱۸۴۸ تاریخ لغو برده داری در گویان و آنتی فرانسه به ندرت محترم شمرده شد.
علی‌رغم اینکه قانون به مسئله زبان اشاره نمی کرد، برده را از هر چه هویتش بود برهنه می‌کرد. در حقیقت بعد از غسل تعمید اجباری، برده به یک «نِگر» تبدیل می شد و با کنار گذاشتن عادت ها و رسوم لباس پوشیدن نامش هم تغییر می کرد. داغش می کردند و به کار مجبور.
مستعمره سنت دومینگو فرانسه، ثروتمندترین مستعمره اروپایی در تمام جهان نو شد. در پایان قرن هیجده، ارزش صادرات هاییتی از صادرات امریکا بیشتر بود. کشت نی شکر و قهوه با ۵۰۰ هزار برده سیاه و مدیریت ۳۰ هزار سفید پوست بود. در سال ۱۷۸۹ در زمان انقلاب فرانسه، مستعمره سنت دومینگو هفتصد هزار برده داشت در مقابل پنجاه هزار سفید پوست. در قسمت اسپانیایی جزیره، تنها سی هزار برده بود. اندیشه های انقلاب فرانسه به جزیره رسید. اول «بزرگان سفید» به فکر استقلال افتادند و بعد«سیاهان کوچک» خواهان تساوی حقوق با سفیدان بزرگ شدند در حالی که مولاتر‌ها و سیاهان آزاد خواهان برابری با سفیدان کوچک بودند.
شورش سیاهان در ۱۷۹۱ شروع شد، بیش از هزار سفید کشته شد، صنعت نیشکر و قهوه غارت شد. با رهبری چهار نفر سیاهان جنگ آزادی بخش را به پیش بردند. در ۱۷۹۳ آزادی بردگان اعلام شد و در ۱۷۹۴ لغو برده‌داری در تمام مستعمرات فرانسه. توسن لوورتور یکی از رهبران شورش، یکی از نادرترین سیاهان که خواندن و نوشتن می‌دانست به دولت فرانسه ملحق شد و ژنرال جمهوری و حاکم جزیره گشت. اما تهدید به دوباره اجرا گذاشتن برده داری به دست ناپلئون، توسن لوورتور را واداشت که در برابر فرانسه اسلحه به دست بگیرد. در ۱۸۰۲ بوناپارت شوهر خواهرش را، ژنرال شارل ویکتور امانوئل لوکلر را با ۳۵۰ هزار نفر و ۹۶ کشتی جنگی، بزرگترین نیروی اعزامی تاریخ فرانسه، به هاییتی فرستاد.. بعد از سه ماه جنگی طاقت فرسا و خشن، توسن به ازای آزادی‌اش و ادغام لشکرش در ارتش فرانسه، پیشنهاد تسلیم داد. او را با نیرنگ اسیر کردند و به زندانی در فرانسه انداختند تا در ۱۸۱۳ از بیماری و در سرما در گذشت. و همچون زندانی گمنامی در روستایی خاکش کردند. معنای نام او لووتور به معنای بازگشایی ست، نشانه جنگ هایی بود که کرده بود و در دل لشکر دشمن فرانسوی و انگلیسی و اسپانیایی راه باز کرده بود. آگاه به ارزش جنگی خود از نوشتن به ناپلئون پرهیز نکرد. نامه‌ای که اینگونه آغاز می‌شد: از اولین سیاه به اولین سفید. ناپلئون در تبعیدش در جزیره سنت هلن پشیمان بود از اینکه او را مجبور به تسلیم کرده بود، به جای حاکمیت سنت دومینگو را به او سپردن و تقصیر آن را به گردن سلطنت‌طلبانی که برای انگلیسی‌ها کار می کردند می‌انداخت.
به کمک اسپانیایی ها و انگلیسی‌ها، جنگ طولانی آزاد‌سازی سنت دومینگو به قرارداد تسلیم فرانسه در ۱۸۱۳ انجامید.
در جنگی بی‌هوده ناپلئون، ۵۵ هزار سرباز از دست داد و به این دلیل بود که لوزیان بزرگ را به امریکایی‌ها فروخت. استقلال سنت دومینگو در ۱۸۰۴ به رسمیت شناخته شد و نام هاییتی دوباره بازگشت، اولین جمهوری سیاه آزاد. به هنگام استقلالش هاییتی هنوز ثروتمندترین، قوی‌ترین بود اما هیچ کشوری به این تازه کشور سیاه کمک نکرد و همه رهایش کردند و فرانسه در خواست ۱۵۰ میلیون فرانک خسارت کرد و در ویران کردن جزیره شرکت جست. وقتی یکی از رهبران استقلال به قتل رسید، کشور به دو قسمت شد و باتصمیم پاریس دوباره سنت دومینگو جز اسپانیا شد. دو باره شورش هاییتی. و دورانی آشفته آغاز گشت. از ۱۸۰۴ تا ۱۹۵۷ بیست و چهار از سی و شش رئیس مملکت یا سرنگون شدند یا کشته. رفته رفته فرانسویان و بعد واتیکان و بعد ایالت متحده امریکا کشور را به رسمیت شناختند. در ۱۹۰۶ کمپانی‌های امریکایی که می خواستند راه اهن بسازند، کشاورزان بدون سند را از زمینشان بیرون کردند، بلاخره ارتش را در هایتی مستقر کردند و در ۱۹۱۸ همه کشور به پا خواست. ۱۵ هزار نفر کشتند و واشنگتون دولتی تسلیم اراده آن‌ها واگذار کرد و متعهد به کمک اقتصادی شد.
مثل همه جاهای دیگر رشد و توسعه، جاده سازی، رشد کشاورزی و خطوط تلفن به قیمت آسیب و آزار ضعفا تما شد. در ۱۹۴۳ ایالات متحده هاییتی را ترک کرد. پایان اشغال آن ها همراه با بحران مالی و اقتصادی، بازگشت نابسامانی واستقرار دیکتاتوری رهبران محلی بود.

۲۸ دی ۱۳۸۸

نمی‌دانم چگونه می شود



نمی‌دانم چگونه می شود.
نمی‌دانم چگونه می‌شود شب با برنامه‌ای تلویزیونی از اخبار و تصاویر و داده ها و یافته ها هایتیی به بستر بروی و صبح با جنگ اعلام شده در کابل، در دل کابل بیدار شوی و ظهر وقتی داری نهارت را می خوری و رادیو فرهنگی فرانسه روشن است، بشنوی که در شیلی، همان شیلی سال‌های هفتاد و هشتاد، برلوسکونی‌اش را تولید کرده است و دارد چپ، سوسیال دمکراسی را عقب می‌راند. و این برلوسکونی شیلی میلیاردر است و صاحب ایستگاه های تلویزیون و روزنامه و باشگاه های فوتبال و زمین و ساختمان و معدن و خلاصه یک نسخه برابر اصل. چند روز پیش در کالابر ایتالیا همان جا که لانه مافیاست اتفاقی افتاد مهیب. مردم ایتالیا با اسلحه سرد و گرم افتادند به جان افریقایی‌هایی که چندین سال است برای چیدن مرکبات به آنجا دعوت می شوند. البته از قرار معلوم به دست مافیا و با مزدی بسیار کم. مردم آن منطقه هم که زورشان به خارجی می‌رسد به جای مبارزه با مافیا، به قتل و آزار آنان دست می‌زنند و پلیس وارد ماجرا می‌شود که از افریقاییان محافظت کند یا آن ها را از آنجا دور کند.
این ها را گفتم که تفسیر یکی را از این واقعه بیان کنم. این مفسر می گفت ایتالیا شده‌است آزمایشگاه دنیا. اصلش در آنجا تولید می‌شود و بعد همه نسخه ای از آن می گیرند. ژیژک در مطلبی مربوط به انتخابات ایران نوشته بود که برلوسکونی نسخه ایتالیایی احمدی‌نژاد است و در اروپا ما به انتظار نسخه‌های دیگر هستیم. حالا از من نپرسید که میان احمدی نژاد و برلوسکونی کدام اصلند!
من معمولا اخبار را نگاه نمی کنم. رادیو گوش می دهم. درست نمی‌دانم که در جایی که حضور ندارم، چه سونامی آسیا باشد چه زلزله هاییتی، بنشینم پای تلویزیون وبه تصاویر نگاه کنم. این را بسیارناسالم می‌‌پندارم. درد‌کشیدن هم حد دارد. درد از پشت شیشه تلویزیون گاهی بدتر است. آدمی هم محدود است و نمی‌تواند در همه عالم باشد. البته کار آنانی که می توانند به حادثه بشتابند و امدادی رسانند، جداست. گمان می کنم آنان با درد هم بهتر و راحت تر کنار می‌آیند.اما خوب خبر است که بر سرمان آوار می‌شود و خودمان هم نمی دانیم که چقدر از ما در زیر آوار می ماند و چقدر زخمی‌می شویم و چقدر جان سالم به در می‌بریم.
دیشب ساعت یازده بود که تنها جلوی تلویزیون نشسته بودم و عده ای از مقامات و رئیس سابق پزشکان بدون مرز و زلزله شناس و هنر مند اهل هاییتی نشسته بودند و به شهادت آنها که آنجا بودند و یابه آنجا رفته بودند گوش می دادند و تصاویر گرفته شده را نگاه می‌کردند و حرف می زدند و تفسیر می‌کردند و می گفتند که چه باید بکنند. خوب این یک مصیبت است. یک افتضاح هم هست. از آن روی که هاییتی یکی از فقیر ترین کشورهای دنیا بود، قبل از زلزله. آن وقت وجود نداشت، یعنی تا قبل از زلزله وجود نداشت و حالا بعد از زلزله به وجود آمد. وقتی که کاخ و کوخ همه در هم ریخته است و این بار خدای مهربان تفاوتی میان فقیر و غنی نگذاشته است. وزیر دولت فرانسه هم مفتخرانه گفت در هواپیمایی که برای نجات فرانسویان هایتی فرستاده شده بود، چند تا اهل هاییتی محتاج به بیمارستان و عمل را با خود آورده‌اند یا آن ها را به بیمارستان های نزدیک در رئونیون یا گوآدولوپ که خاک فرانسه هستند ـ علی رغم هزاران کیلومتر مسافت و بر ٍقاره ای دیگر واقع بودن، منتقل کرده‌اند. زبان مردم هاییتی فرانسوی ست و علتش هم که روشن است. داشتم فکر می کردم به مفهوم کلمات. داشتم فکر می کردم به واقعه و فعل، وقتی فرسنگ‌ها‌ دور از ما روی می‌دهد. داشتم فکر می کردم که اویی که درون واقعه است، چگونه کلمات را که با واقعه ساخته می‌شوند، می‌سازد و منی که اینجا دور و خارج از واقعه نشسته ام. هر دو می‌گوییم زلزله. داشتم فکر می کردم که کلمات در ما یا برون از ما ساخته و پرداخته می‌شوند. داشتم فکر می کردم که چرا تنها یک لغت برای زلزله داریم. برای بعضی چیزها چندین کلمه داریم و گویی عجالتا بر سر یک لغت با هم توافق کرده ایم. برای اینکه چه می توان از زلزله گفت.
هاییتی تنها زلزله زمین نیست. زلزله کشور و ملت و دولت و تمام نهاد‌هایش است. بیمارستان، مدارس، پلیس، آتش نشانی، پرستار و پزشک و استادو شاگرد و عضو سازمان ملل و وزیران و مادر و فرزند و شوهر و جنگلبانی و اداره آب و برق و محیط زیست و زندان هم آوار شده است. حالا همه وسط خیابان یا بیابان می‌چرخند زندانی و زندانبان و وزیر و وکیل و گدا و گرسنه. خوب این هم سرنوشت پایتخت بر مسیر خط زلزله ساختن است. ساختمان‌های فرانسوی تحملشان بیشتر بوده و ساختمان های چوبی، اما آن بی‌چاره بینواها خواسته بودند خانه هایی محکم در مقابل طوفان و سیل بسازند. جایی که من خیلی غصه‌ام گرفت، وقتی بود که یک کشیش فرانسوی منظورم کشیش سفید پوست فرانسوی آمد و از زندگی چهل‌ساله اش در هاییتی تعریف کرد و گفت که چگونه حاصل تمام زحماتش و کوششش در یک آن ، یا در چند آن به فنا رفت. مدرسه ای ساخته بود برای بچه ها، بچه ها زیرش مانده بودند. می‌گفت که از ترس بلاهای دیگر طبیعی خواسته بود که بناهایی محکم بسازد با بتون.
داشتم نهار می خوردم و رادیو فرهنگی فرانسه روشن بود و و جایی شوهری صدای زنده زنش را شنیده بود و مردم آمده بودند و زن را از زیر خاک و بتون کشیده بودند بیرون و شوهر می گفت: می بینید که خدا هنوز مهربان است. و این مردم به شدت مذهبی، مسیح را صدا می‌زدند و آوازش می خواندند.
جز با نوشتن، چگونه می‌توانم خاک و خون و بتون را از خویش بتکانم . چگونه می‌توانم از زیر آوار برون آیم.

۲۷ دی ۱۳۸۸

پوپولیسم



ما ساندیس نظاممان را میخوریم
حسین قدیانی
از سایت مرکز اسناد انقلاب اسلامی

چهارشنبه اتوبوسی كه ما را آورد راهپیمایی، همان اتوبوسی بود كه پدرم را برد جبهه. پلاك اتوبوس ایران 11 نبود. از آن قدیمی‌ها بود، نه از این لیزری‌ها. پلاك اتوبوس «BB-C068028H» بود و پلاك پدرم در جبهه AK-S022-91H»». من با همین اتوبوس رفتم راهی سرزمین نور شدم و بوسه زدم بر خاك كرخه نور. امسال عید باز هم با همین اتوبوس می‌خواهم بروم جنوب. من هنوز هم سوار هوندا 125 پدرم می‌شوم. پدرم روی همین موتور، موتور ضدانقلاب را در همین خیابان‌های تهران پایین آورد. 200 كلاهك هسته‌ای اسرائیل، حریف هوندا 125 پدر من نشده‌اند!. پدر من روی همین موتور به شهادت رسید ولی اجازه نداد كه آبادان «عبادان» شود و خرمشهر «المحمره»؛ زیر لاستیك هوندا 125 پدر من هنوز هم دارد استخوان‌های آمریكا خرد می‌شود. امروز هم فتنه‌گران، از صدای هوندا 125 «بابااكبر» بیشتر از هیبت ماشین‌های ضدشورش نیروی انتظامی می‌ترسند.


چهارشنبه اتوبوسی كه ما را آورد راهپیمایی ضدگلوله نبود. لاستیكش عاج نداشت. تاج و تخت نداشت. شیشه‌هایش دودی نبود. دنده‌اش خوب جا نمی‌رفت. فرمانش هیدرولیك نبود. سقفش یكی- دو تا سوراخ داشت. مثل BMW نبود كه سقف متحرك داشته باشد. راننده‌اش كت و شلواری نبود. پیراهن مشكی‌اش وصله داشت. كاپشنش را از «تاناكورا» خریده بود كه قبلا «ادواردو آنیلی» آن را پوشیده بود. برلوسكنی كت شلوار می‌پوشد. آنجلا ماركل كت دامن، ساركوزی یك وقت‌هایی لخت می‌گردد و من به كوری چشم France24 اعتراف می‌كنم و افتخار می‌كنم كه حكومت به ما ساندیس داد و من چون روزه بودم، «نی» اش را نگه داشتم تا در روضه علی‌اصغر در آن بدمم: "بشنو از نی". من نی‌ام را درون ساندیس فرو نكردم. فرو كردم در چشم رئیس‌جمهور آمریكا و انتقام حرمله را گرفتم. ساندیس من آب سیب بود، دادم به رباب تا طفل 6‌ ماهه‌اش را سیراب كند. به كوری چشم ضدانقلاب رئیس‌جمهور آمریكا با ما نیست. او با ما نیست. با سران فتنه است. با آن بی‌سواد كه مردم گفتند "عامل دست موساد".

خانم كلینتون!

ساندیس‌های جمهوری اسلامی الكل ندارد كه 100 دلار آب بخورد. از شیر مادر حلال‌تر است. 150 تومان است كه مش رجب 10 تایش را می‌فروشد هزار تومان. سران فتنه، كوكاكولا می‌خورند كه گازش، اشك‌آور است و اشك كودكان فلسطینی را درمی‌آورد. نتانیاهو با سران فتنه است، فتحی شقاقی شهید با ما. علی عبدالله صالح با سران فتنه است، سید حسن نصرالله با ماست. چشم اسرائیل كور، حكومت به ما تی‌تاپ هم داد. من روزه‌ام را با همین تی‌تاپ باز كردم. خاك بر سر شما كه به جای گوشت «بزغاله گوساله»، گوشت خوك را می‌خورید. دانشمندان می‌گویند گوشت خوك، آدم را خرف می‌كند. بنازم انقلاب اسلامی را كه با ساندیس و تی‌تاپ و هوندا 125 و اتوبوس دهن‌كجی كرده به تمام دنیای غرب. آمریكا حریف ساندیس ما نمی‌شود. برادر كوچك من ساندیس خود را كه خورد، آن را باد كرد و تركاند جلوی چشم عكس نتانیاهو و مردك 2 متری عقب رفت. من یك ساندیس جمهوری اسلامی را با كل دنیای آمریكا و اسرائیل عوض نمی‌كنم و

من حتی اگر به عشق خوردن فلافل، بروم «حاج منصور» شرف دارد كه به عشق بی.بی.سی سر از لندن درآورم.

ساندیس جمهوری اسلامی شراباً طهوراست. آب زمزم است. آب زمزم ما، ساندیس‌های جمهوری اسلامی‌اند نه چشمه‌ای كه اختیارش دست سعودی‌های شیعه‌كش است.

چهارشنبه اتوبوسی كه ما را آورد راهپیمایی، تلویزیون نداشت. نوار آهنگران گذاشته بود و من در خیابان انقلاب دیدم دختران وطنم وقتی پرچم انگلیس را آتش زدند دودش رفت در چشم آقازاده معروف. من دختر بن‌لادن را در سفارت عربستان ندیدم، ولی در چهارراه استانبول، دیدم آقازاده‌ای را كه فقیر نبود اما كاسه گدایی دراز كرده بود جلوی در سفارت روباه پیر. من ادعا نمی‌كنم رهبرم «سید خراسانی» است، اما در دجال بودن شما شك ندارم. و البته كه ظهور نزدیك است. و امروز صبح یكی به من پیامك داد كه سران فتنه در رفته‌اند، رفته‌اند شمال. ویلای «احسان‌الله خان»! با ماشین ضدگلوله كه ترمزش ABS دارد و همه چراغ قرمز‌ها را رد می‌كند! به میرزاكوچك‌خان زنگ زدم كه حواست به وطن‌فروش‌ها باشد. میرزا گفت: «دكتر حشمت، نبض شیخ را گرفته؛ چهارشنبه‌ای، مردم را كه دیده تبش بالا رفته آن یكی هم ساندیس بدنش كم شده!» به میرزا گفتم: «این بار مواظب سرت باش. اینها در سر سودای وطن‌فروشی دارند» وطن‌فروش، خواننده‌ای است كه حنجره‌اش را پنجره‌ای كرده به سوی غرب.
عالیجناب چهچه! «دود عود»‌ات بوی زغال سوخته می‌دهد. برای این ملتِ قوم طالوت، حضرت داوود باید نغمه بخواند. هان ای ابراهیم! تبر بردار! دیكتاتورهای مخملین، از دموكراسی بت ساخته‌اند. علامت كوچك‌تر، بزرگ‌تر سرشان نمی‌شود. معلم كلاس اول من، یاد داده بود كه 24 از 13 بزرگ‌تر است و آرای باطله از رای شیخ! معلم دینی من می‌گفت 13عدد نحسی نیست. نحس، كسانی هستند كه به اسم خط امام، رای مردم را دزدیدند. نحس كسی است كه آشوبگر عاشورا را هوادار خود می‌داند. سال بعد اول ژانویه، دهم محرم است. محرم كه بیاید، حتی عید ارمنی‌ها هم عزا می‌شود. آن وقت هواداران آقای نخست‌وزیر، سوت می‌زنند در عاشورا و به افتخار شمر كه سر امام را برید، كف مرتب می‌زنند. ای عیسی! بابانوئل سرش را در برف كرده و "مروه شربینی" را نمی‌بیند. امسال مجله تایم، بابانوئل را كرد مرد سال و نوبل را دادند به بابانوئل. حیف كه عمر سعد هزار و چهارصد سال زود به دنیا آمد والا «یونیسف» یك تقدیری هم از او كرده بود. اینجا هم،‌ كسانی بودند كه عكسش را شش ستونی كار كنند. ستون دین من نماز یزید نیست. آقازاده معاویه مست بود و «انا‌لله و اناالیه راجعون» را نوشت: «انا الله و اناعلیه الراجعون»(!). ستون دین من، آن نمازی است كه سیدالشهدا خواند، در ظهر عاشورا و به‌ازای هر كلمه نماز یك تیر خورد.. والا ابن‌ملجم هم زیاد نماز می‌خواند، اما قبله‌اش ولایت نبود، قطام بود. در نماز ابی‌عبدالله، خم ابروی یار در یاد آمد و در نماز ابن‌ملجم، رژ لب دختر اغیار!

چهارشنبه، اتوبوسی كه ما را آورد راهپیمایی، راننده‌اش كمربند نبسته بود. جریمه شد 20 هزار تومان. 13 هزار تومانش البته به خاطر سیگار بود. "وینستون" می‌كشید. ریه‌اش آسیب می‌بیند، ولی در عوض محصول آمریكایی را آتش می‌زند. چرا كسی آنهایی را كه «بهمن» می‌كشند، جریمه نمی‌كند؟! مگر «22 بهمن» را كه محصول امام بود پاره نكردند؟ من كاری با قوه قضائیه ندارم. دلم برای محافظان سران فتنه می‌سوزد كه به جای حفاظت از انقلاب مجبورند مراقب جان شیخ بی‌سواد باشند. سربسته بگویم این سخت‌ترین كار دنیاست. شیعه علی بودن و محافظت از عثمان تا كه این پیرهن دوباره شر نشود.
چهارشنبه، اتوبوسی كه ما را آورد راهپیمایی، به راننده‌اش مرخصی داده بودند. به من هم مرخصی دادند. امتحان برادر كوچكم هم در مدرسه لغو شد. هان ای دشمن! از این پس قصه همین است. ساندیس نظام‌مان را می‌خوریم. از مرخصی‌اش استفاده می‌كنیم. سوار اتوبوس می‌شویم و در خیابان علیه شما شعار می‌دهیم و در برابرتان تمام قد می‌ایستیم. ما همه‌مان حكومتی هستیم. من مستأجر نیستم. خانه‌ام «بیت ‌رهبری» است. بیت رهبری خانه فقط "سید‌علی" نیست. كاشانه ما هم هست. ناشیانه حرف نزنید. ما به این آشیانه ساده و صمیمی افتخار می‌كنیم. تا وقتی حاكم، «علی» است، راهپیمایی‌های ما، همه حكومتی است.

چهارشنبه، اتوبوسی كه ما را آورد راهپیمایی، راننده‌اش می‌گفت 22 بهمن نوشابه و ساندویچ هم می‌دهند. ما 22 بهمن هم می‌آییم. برای چنین ملتی كه جانش بر كف است، جان باید داد. جمهوری اسلامی به مردمش می‌رسد؛ حرفی هست؟! ما با رهبرمان آنقدر «نداریم» كه هر وقت اراده كنیم، چفیه‌اش را می‌گیریم؛ حرفی هست؟! آنقدر دوستش داریم كه با یك اشاره‌اش نشانی خیابان انقلاب را می‌گیریم و می‌آییم. ساندیس هم می‌خوریم؛ حرفی هست؟! سران غرب، به فكر مردمان خود باشند كه اول سال نو از سرما یخ نزنند. ما اینجا رابطه‌مان با رهبرمان گرم گرم است. خاك بر سرت ساركوزی! به ما چه كه مردم فرانسه می‌خواهند سر به تن تو نباشد؟! نظام ما با ساندیس و نی و تی‌تاب و هوندا 125 همه حیثیت «همه ابرقدرت‌های دیگر+1+5» را به بازی گرفته. ما تا ساندیس داریم بمب هسته‌ای می‌خواهیم چه كار؟ حالا دیدی كه ما چرا انرژی هسته‌ای را برای مصارف صلح‌آمیز می‌خواهیم؟! شما هر وقت نی ساندیس نظام ما را حریف شدید، آن زمان حرفی نیست، ما هم می‌رویم سراغ نیزه.
راستی! یادم رفت بگویم، برای این دل‌نوشته كه تقدیمش می‌كنم به مولایم خامنه‌ای، 2 تا ساندیس گرفتم، یك تی‌تاب، حرفی هست؟!

اسلاوی ژیژک


چند شب پیش اسلاوی ژیژک آمده بود در تلویزیون. ژیژک آدم شلوغی به نظر می‌رسد. کت و شلوار نمی‌پوشد و کراوات نمی‌زند. درست بر خلاف کسان دیگری که در مقابلش قرار گرفته بودند و قرار بود با هم گفتگو کنند و کمونیسم را بکوبند و از سرمایه‌داری دفاع کنند. با لهجه شدیدی فرانسوی سخن می‌گوید و چون در آن واحد از چند چیز حرف می زند و همیشه هم از حرف هایش جلو می افتد و دست هایش را هم هی تکان می‌دهد، گوش سپردن به او را سخت اما شیرین می‌کند. کسانی که کتاب‌هایش را خوانده اند او را دنبال می کنند و دیگران از نفس می افتند.
اسلاوی ژیژک فیلسوف و روان‌کاو است و اهل اسلوونی. او مرتب به دانشگاه‌های امریکا دعوت می‌شود. او در مورد لاکان کار کرده‌است و هگل و بر سینمای داوید لینچ و تارکوفسکی و کریستوف کیسلوفسکی و آلفرد هیچکاک. او همچون یکی از اصلی‌ترین روشنفکران منتقد به عنوان «خطرناک‌ترین فیلسوف غرب» معرفی می شود. کتاب‌های چندی نوشته است و از آخری‌هایش، بعد از تراژدی و چگونه تاریخ تکرار می شود است و همراه با الن بادیو کتاب ایده کمونیسم را منتشر کرده است که مجموعه سخنرانی‌های او در لندن است. و به زودی هم ژاک لاکان در هالیوود را منتشر خواهد کرد.
مدافع سرسخت سرمایه‌داری او را متهم به حرف های عارفانه زدن و از واقعیات دور بودن می کرد و می‌گفت انچه در چین می‌گذرد سرمایه‌داری نیست و کاپیتالیسم همراه با آزادی ست. ژیژک هم می‌گفت که در چین همان کاپیتالیسم در حال اجراست و از آزادی هم خبری نیست و کاپیتالیسم از نوع چینی آن است.
او معتقد بود که اصلا در همه دنیا کاپیتالیسم رواج دارد. بحثی در گرفت که چندی پیش امانوئل تود هم مطرح می‌کرد و آن این بود که آیا ممکن است که کاپیتالیسم بدون لیبرالیسم موفق شود. آیا چین موفق خواهد شد و در آن صورت سر مشق خوبی برای روسیه و خیلی جاهای دیگر خواهد بود. یکی هم در آمد و گفت که نه نمی شود و همین الان در چین کارگران مقاومت می کنند و دو بار که شکست می‌خورند یک بار پیروز می شوند. بعد هم صحبت خشونت شد و طرفدار سرمایه داری خشونت را دربست نفی می کرد و ژیژاک از خشونت در انقلاب فرانسه می‌گفت و دیگری به مراحل و مراتب انقلاب فرانسه اشاره می کرد و سهمی را نفی و سهمی را تأیید می‌کرد. خانم فیلسوفی هم بود که گفت نمی توان با جهانی‌شدن مبارزه کرد یا با کاپیتالیسم. تنها می‌توان در وسعتی کوچکتر قانون و اجرای آن را ترویج کرد و قوانین جدیدی برای حفظ منافع آدم‌ها، ضعفا و آسیب پذیر‌ها وضع کرد و جلوی بهره پروری کاپیتالیسم را گرفت.
این هم مطلبی‌ست که ژیژک درست بعد از انتخابات ایران نوشت.

۲۶ دی ۱۳۸۸

از تاریخ قم



«همان‌طور که اخویش (هادی) برای ما تعریف می‌کرد: بچه که بود، سعی می‌کرد که مثلا یک صندلی بگذارد و برود روی صندلی بنشیند و زن‌ها را جمع کند که بیایید برای شما می‌خواهم روضه بخوانم، می‌خواهم برای شما صحبت بکنم. از بچگی علاقه زیادی به روحانیت و این مسائل داشت. یک آدم نحیف و لاغر بود؛ خیلی لاغر، 40 یا 45 کیلو وزن داشت. خیلی ساده‌زیست بود. اکثر شب‌ها سعی‌ می‌کرد که نماز شب بخواند و در نماز به‌خصوص در رکوع و سجودش خیلی دقت داشت که هر کسی که ناظر ایشان می‌شد، اصلا بی‌اختیار شیفته این حالت معنوی می‌شد. کلمات خاصی هم از خودش ابداع می‌کرد؛ در قنوت، رکوع، سجود و در موقع بیان که با خدا صحبت می‌کرد. ترس هم نداشت. از هیچ‌چیز نمی‌ترسید. یکی از ویژگی‌هایش، اینکه وی اعتقاد زیادی هم به استخاره داشت؛ یعنی اکثر کارهای مهمی که می‌خواست انجام دهد یا کسی امروز عقب ماموریتی برود و بزند، استخاره می‌کرد. تحصیلات کلاسیکش، دیپلم مدرسه صنعتی بود. علوم قدیمی هم یک مقداری در موقعی که درس کلاسیک می‌خواند، خوانده بود. یک مقدار از درسش را در مسجد قندی (خانی‌آباد) گذراند. آنجا یک مدرسی بود که درس عربی و درس قدیمی را پهلوی ایشان خوانده بود. تقریبا دو سال هم نجف آمد و آنجا درس خواند.»(1)

باقی را اینجا می توانید بخوانید.

۲۴ دی ۱۳۸۸

و استاد را به رهبر تقدیم کردند



داشتم فکر می‌کردم که کدام‌یک بیشتر غیر قابل تحمل است، زلزله هاییتی که یک مملکت با جاه و جلالی که نداشته فرو ریخته ـ امروز رئیس کشور را دیدم که کاخش خراب شده بود و نمی‌دانست شب کجا می‌خوابد. بیمارستان ها ویران شده‌اند و تمام نهادها و پلیس هم. برق ندارند، آب ندارند، با هزارها و صدهزارها زخمی و کشته. وقتی زلزله پایتخت را ویران کند حکومت هم می‌ریزد. و یا تشییع جنازه امروز؟ بغض تشییع جنازه امروز بیشتر است. اصلا زلزله بغض ندارد. از آن چیزهایی ست که در مقابلش سر خم می‌کنی.
دو روایت خواندم از بغض و ظلم امروز، محرم است دیگر. ۱ و ۲

عنوان از یکی از این دو روایت گرفته شده.
این هم امروز اضافه شد.

مرگ از پشت شیشه تلویزیون



قرار بود گریپ a هزاران نفر را به کشتن دهد.به این دلیل خانم وزیر بهداشت فرانسه بیشتر از نود میلیون واکسن سفارش دادند که حالا روی دستشان مانده‌است و نمی دانند چگونه آبش کنند. با یک در صد جمعیت جهان، ده در صد واکسن دنیا را خریده بودند. از قرار تنها پنج میلیون حاضر شدند خود را در مقابل این ویروس واکسینه کنند. در کلاس بیست و شش نفری سین تنها چهار نفر داوطلب شدند و تازه همان‌ها را هم باقی شاگردان ترسانده بودند که واکسن بزنید می میرید! و بحثی در گرفته بود که این بی اعتمادی به مقامات و به دولت و به بهداشت از کجا آب می‌خورد.
می‌گویند واکسن‌ها را دارند به مصر و ایران و جاهای دیگر می فروشند.
امروز اعلام کردند که اپیدمی همان گریپ از فرانسه رخت بر بسته است.

خواستند پیش بگیرند که پس نیافتند، پس نیافتادند مردم اما چند میلیاردی از جیبشان رفت وقتی همان مردم پول معالجه چشم و دندانش را ندارد. می خواهند پیش گیری کنند. می خواهند جلوی مرگ را بگیرند. آنوقت زلزله ای که هیچ کس پیش بینی اش را نمی‌کند، می‌آید و هزار ها را می کشد. پرسش من این است: چگونه چنین مردمی با این مرگ، با مرگ هزارها نفر از پشت شیشه تلویزیونشان روبرو می شوند.

۲۲ دی ۱۳۸۸

شاهد


حالا کارمان شده است آشنایی به هم رساندن با آدم‌هایی که لزوما نمی شناختیم.
اشک ریختن برای ایشان.
دلسوزاندن برای باقی‌ماندگانشان.
لرزیدن برای باقی ماندگانمان.
چقدر چیز یاد گرفتیم این مدت.
چقدر کشف کردیم در این معادن نور.
حالا می‌فهمیم که اگر این سرزمین سر جایش بود، اگر خدا هنوز به آن می نگریست، با چشمان اینان بود.
بعد از این اما؟

شده‌ایم یک جور کاشف. یک جور شاهد ما هم.

۲۰ دی ۱۳۸۸

تقدس



دلم خواست امشب این مطلب را اینجا بگذارم
که یادمان باشد. یادمان نرود.
از وبلاگ عنکبوت

آیت‌الله منتظری هیمنه و شوکت نداشت. از آن دست روحانیان نبود که متمایز از ما مردم جسمانی باشد. نگران تقدس و حرمت‌اش نبود و ساکت نمی‌ماند از بیمِ آن که بر دامانِ کبریائیِ مرجعیت‌اش گردِ اهانت بنشیند. مریدانِ رهبرِ فرزانه‌ی انقلاب او را شیخِ ساده‌لوح می‌خواندند ولی سخن گفتنِ ساده‌اش به تمامِ بیاناتِ حکیمانه‌ی معظم له می‌ارزید. نه ریشِ بلندِ پهنِ سفید و درخشان بر چهره داشت و نه نشانِ سیاهِ سیادت بر سر؛ و نه حتی چندان خوش‌چهره و خوش تیپ بود که دل دخترانِ جوان از دیدن صورتِ خندانش ضعف برود. حتی اول انقلاب به چهره‌ای کارتونی تشبیه‌اش می‌کردند. نه موج‌سواری بلد بود و نه می‌فهمید نظام چه اندازه مقدس است که برایش حتی توحید و عدالت و انسانیت را می‌توان تعطیل کرد؛ نه پیش‌نهادِ گفت‌و‌گوی تمدن‌ها می‌داد و نه در مقابل در شورای امنیتِ ملی به مصلحت بر حصرِ خانگی زیاده‌گویان صحه می‌نهاد.
نمی‌فهمید سنتِ ملیِ ما را، که برای حفظِ تقدس و معنویت و نظام و کشور، و همه چیز، بیشتر از بودن به فکر نمودن‌ایم. نمی فهمید منطقِ نمایش را، منطقِ خوراک به رسانه های بیگانه ندادن و آشغال‌ها را زیرِ فرش نهان کردن، فقر و بی‌چیزی و کم‌فرهنگی را با میراثِ تخیلیِ نیاکان، ننگ را با رنگ، کشتار و ستم را با سانسور خبر و خفه کردن خبررسان، و بی‌سوادی را با مدرکِ تقلبی پوشاندن.

در پاسخ‌گویی‌اش تنها پاسخ‌گوی استفتای مقلدان نبود؛ به کسانی پاسخ می داد که هیچ اعتقادی به دین و خدا و پیغمبر او هم نداشتند؛ و به زبان فهمیدنی و محترمانه، نه با زبانِ تکفیر و ارتداد و قتل و نه عربیِ احوط و اقوای معمولِ فقیهان. در سخنرانیِ سیزده رجب سال 76 از امیرالمومنین سخن می گفت اما نه از مقام دست نیافتنی و معجزات‌اش و شکافی که در دیوارِ کعبه و سقفِ فلک انداخته، بلکه از کسی که در بازارهای کوفه راه می‌رود و وقتی می‌گویند «باز این شکم‌گنده آمد» با شوخی جواب می‌دهد. در خاطرات‌اش از هم‌درس و هم‌حجره‌ای‌اش، مرتضی مطهری، می‌گفت که بر خلافِ او و به رغم سرزنش‌اش سخت‌اش می‌آمده که برای نماز شب برخیزد و کثیف بودنِ آبِ وضو را بهانه می‌کرده. در پایانِ دورانِ حبسِ خانگی‌اش، که از ترسِ در حبس مردن آزادش کردند، وقتی از او پرسیدند بیماری‌اش چه بوده، گفت از بی‌کاری روزی هجده ساعت می‌خوابیده و افسرده شده بوده‌است. هیچ باکی نداشت که نقلِ چنین چیزها مقام ملکوتیِ خودش یا پیشوایان‌اش را ملکوک کند.

شاید می‌دید که مضحک است در مذهبی که سجده بر خاک می‌کنند فخر بر افلاک فروختن، در مذهبی که پیشوایان‌اش دائم در استغفارند تقدس و عصمت فروختن، در مذهبی که بندگی را منحصر به حق تعالی می‌داند بنده‌پروری و مریدخواهی، در مذهبی که علم غیب را منحصر به خدا می‌داند ادعای رازدانی و اسرارگشایی؛ گرچه بسیار کرده‌اند و می‌کنند و می‌شود و شده‌است.

هر چه بود خودش بود و با همه‌ی این‌ها، به قولِ عبدالکریم سروش، فخر روحانیتِ شیعه بود. برجسته‌ترین شاگرد آیت الله بروجردی بود با ذکاوت و حافظه‌ای شگفت‌انگیز. با همان قامتِ کوتاه، لهجه‌ی نجف‌آبادی و سخن گفتن‌اش با جملاتِ گاه نیم‌خورده و بدونِ فنِ بیان. در سخنرانیِ آخرش در عید قربان، دستانِ لرزان‌اش از بیماری پارکینسون واضح بود اما از نفس مطمئنه‌ای سخن می‌گفت که مقام حسین بن علی است: کسی که همه چیزش را در راه حق قربانی می‌کند و هم‌چنان استوار است؛ و در این‌جا علاوه بر دست‌ها صدایش هم می‌لرزید. پیرمردی بود که خود جوانی و فرزند و سال‌ها آزادی و نام و جاه و آسودگیِ خانواده‌اش را برای حقیقت و آرمان‌اش قربانی کرده بود اما هنوز برای خودش و آن چه از دست داده عزادار نبود و بر آن نهایتِ آرمانیِ ایثار و قربانیِ بزرگ‌اش می‌گریست.

ساده بودن‌اش در این روزگارِِ مردمانِ هفت‌خط نهایتِ زیرکی بود، بسیار کسان به او خندیدند و مضحکه‌اش کردند اما به قولِ انگلیسی «خنده‌ی آخر» برای او ماند که به ریشِ این مردمان که در تاریخ بدنام خواهند ماند بخندد.

بومی کردن علوم غیر انسانی



چند صد هزار نفر، ده میلیون نفر، چهل میلیون نفر. این است بومی کردن علوم غیر انسانی ریاضیات.

«دقیق (précis) در اصطلاح به چیزی اطلاق می‌شود که از دقت (precision) برخوردار است یعنی معنایی که شمول و مفهوم آن به روشنی تعریف شده است، بنابرین ضد غامض و مبهم، و مترادف با محکم و صحیح یا مصبوط (exact) است.
بین دقیق و صحیح این تفاوت را قائل شده‌اند که: صحیح هم مطابق با معقول است و هم مطابق با محسوس بنابراین کامل و تام است، در حالی که دقیق ممکن است محکم باشد اما صحیح نباشد. دقت یک خبر برای اثبات صحت آن کافی نیست، همچنانکه خبر مبهم و غامض ممکن است صحیح باشد اما دقیق نباشد. بسیاری وقت ها مردم فریب دقت یک خبر را می خورند و آن را صحیح می پندارند، اما دقت چنین خبری فقط بیانگر وسعت تخیل روایتگر است.
گوبلر نشان داده است که بین دقیق و صحیح فرق دیگری نیز وجود دارد. او می گوید اگر دو واژه را در مورد کمیت ها به کار ببریم، صحیح بیانگر کمیتی خواهد بود که کاهش یا افزایش نمی پذیرد و دقیق بر خلاف آن است، به عنوان مثال «صحیح» در علم هندسه: تساوی زوایای داخلی یک مثلث با دو قائمه است. و «دقیق» در تخمین مسافت‌ها به معنای رسیدن به حداکثر تقریب در رابطه با اندازه درست است. و به همین دلیل است که علوم ریاضی را علوم صحیح نامیده اند، و ابزارهایی را که در علم فیزیک مورد استفاده قرار می‌گیرند، ابزارهای دقیق نام نهاده اند. با این‌همه دقیق و صحیح می توانند معنای یک‌سانی داشته باشند. مثلا در علم تاریخ می‌گویند: تاریخ این حادثه دقیق است، یعنی صحیح و کاملا درست است.
فلاسفه بین تدقیق و تحقیق نیز فرق گذارده‌اند و گفته‌اند: تدقیق اثبات دلیل با دلیل است، در حالی که تحقیق، اثبات یک مسأله با دلیل است.
دقیق در زبان عربی به معنای بارک و ریز و ظریف، و معادل واژه فرانسوی (abstrus) یعنی بغرنج و دور از تخیل، یا نکته ای که فهم آن دشوار است به‌کار می‌رود.»

از واژه نامه فلسفه و علوم اجتماعی
تألیف جمیل صلیبا

۱۹ دی ۱۳۸۸

انعکاس



وقتی تیراندازی به سوی مهدی کروبی در صدا و سیمای آنجا منعکس نمی‌شود، آنوقت رادیو و تلویزیون اینجا انعکاسش می‌دهد، آن هم نه یک بار، نه دو بار، نه سه بار.....

۱۷ دی ۱۳۸۸

خاک



دیروز رفته بودم چشم‌پزشکی.
اینجا فقط قحطی کشیش نیست، قحطی چشم‌پزشک هم هست. گاهی سه ماه و گاهی شش ماه باید در صف انتظار بمانی.
اتاق انتطار بی اندازه گرم بود و ما روستائیان اینجا به این همه گرما عادت نداریم. مردم هم خوابشان گرفته بود. سرپا ایستاده بودم تا خانم منشی صدایم کند. از او می پرسم که آیا خیلی طولانی ست؟ حواسم به برف است و شب که ممکن است نتوانیم به خانه برگردیم. در این یک ماه سین دو روز به مدرسه نرفته است. اتوبوس‌ها کار نمی‌کردند، رفت و آمد خطرناک بود. ما هم که بر سر تپه‌ای هستیم، سر خواهیم خورد. برف همه هم که آب شود باز سپیدی برف ما سر جایش می ماند.
گفت: نه.
یک ساعت طول کشید. خانم باید اشک چشمتان را آنالیز کنم. نمی‌خواهد خانم هفت ماه است که با یک چشم اشک می‌ریزیم.
چشم‌هایی به دیواراست. چشم مرلین مونرو. چشم‌های سبز میشل مورگان. چشم‌های ژان گابن. از همه گیراتر چشم‌های چاپلین است با ان خطوط سیاه دورش.
روی میز منشی کنار دفتر و دستک و کاغذ و کامپیوتر، جعبه‌ای کهنه هست با رنگ‌هایی گرم. پاپیه ماشه. جعبه‌ای ایرانی. در اتاق پزشک باز است و بر روی قفسه‌ها عکس دو فرزند، یکی دختر و یکی پسر، هر دو خیلی ایرانی و جلوی عکس دختر جعبه کوچک خاتم کاری اصفهان.
چشم‌پزشک ما ایرانی‌ست. آقا چند وقت است به ایران نرفته‌اید: از وقتی که آمده‌ام، چهل و چند سال. نمی‌دانم با مراجعه کنندگانم چه کنم.
نمی‌دانم آیا خاطره‌ها هم همچون آن جعبه‌های کهنه رنگ می‌بازند. مشغولیت‌ها و کاری که فرصت و رخصت نمی‌دهد، آدم را از محبوب دور نگاه می‌دارد، آدمی را نگاه می‌دارد. نگاه می دارد؟

یک هفته است از صبح تا شب از کامو حرف می‌زنند. شب‌ها را هم می‌دانم چرا که من با رادیو می‌خوابم. با رادیو برای اینکه مرا از خویش دور می‌کند و شب‌ها که اشباح و غول ها و دیو هایم به سراغم می آیند، شب ها که در شبم فرو می‌روم، رادیو مرا با خودش می‌برد، به او گوش می کنم نه به خویش.
از آن همه که شنیدم چیزی در خاطرم نمانده، جز اینکه اخلاق از سیاست مهم‌تر است.وسیله نباید فدای هدف شود. در جنگ استقلال خواهی الجزایر کامو که در آنجا به دنیا آمده بود و فرزند آنجا بود بر خلاف سارتر موضعی در دفاع از اف ال ان به قول فرانسوی‌ها نگرفت. او برادری را ترویج می‌کرد، یکی از سه نماد انقلاب فرانسه که هنوزدست نخورده مانده‌است! اعتقاد داشت که این دو مردم باید در کنار هم زندگی کنند، او محبت را تبلیغ می‌کرد وقتی نفرت تشویق می‌شد. او هر دو خشونت را نفی می‌کرد. خشونت فرانسویان را و خشونت تروریست را. الجزایری ها به او می‌گفتند ما عدالت را طلب می کنیم. او هم می‌گفت که میان عدالت و مادرش، مادرش را ترجیح می‌دهد. منظور او جان مادرش بود که در الجزایر ماند و حاضر نشد به فرانسه بیاید. به پسرش می‌گفت که حوصله‌اش در پاریس سر می‌رود و می‌خواهد میان عرب‌ها بماند. کامو می‌ترسید که تروریسم جان مادرش را بگیرد. هیچ‌کدام از افراطگرایان صدای کامو را نمی شنیدند و نمی‌خواستند شنیده شود، آتش جنگشان را سرد می‌کرد.
فرانسوی‌ها با مغرب رابطه‌ای عجیب دارند. رابطه‌ای عاشقانه. عشقی پر تناقض و درد. خیلی از فرانسوی‌ها در مغرب به دنیا آمده‌اند. خیلی از دولت‌مردان و سیاست مداران کودکیشان را در مغرب گذرانده اند. یکیشان شهردار کنونی پاریس است و دیگری فیلیپ سگن بود که همین دیشب در گذشت و آخرین گولیست واقعی بود و بی او راست چیزی کم داشت، چپ هم. هیچ‌کدام آنان که در مغرب به دنیا آمدند، آن خاک را از یاد نبردند.

۱۵ دی ۱۳۸۸

آبی‌ها


از مطلبی نوشته سهراب سینایی

اشکال در حروف‌چینی از من نیست.

چند ماهِ پیش سایتِ الفِ احمد توکلی، عضوِ اصولگرا و تندروِ مجلس، در گفتاری مفصل اعلام کرد کارِ جنبشِ سبز تمام شد. او بلافاصله هشدار داده بود که باید نگرانِ جنبشِ آبی باشیم که در راه است. مقصودِ الف از جنبشِ آبی، جنبشِ یقهآبیها، یعنی کارگران بود. الف در گفتارِ خود اشاره کرده بود به حقوقِ عقبماندهی کارگران و گرفتاریِ معیشتیِ مردم. اولین و آخرین گفتهی درستِ توکلی را نه دوستاناش جدی گرفتند، نه سبزها. دوستاناش جدی نگرفتند چون فکرکردن به خیزشِ آبیها برایشان کابوسی هولناک است. آن دسته از همکارانِ اولترا اصولگرای آقای همیشه منتقد هم که با او از درِ مجادله درآمدند، بحث را به سیاسیکاریهای مرسومِ جناحی کشاندند و او را متهم کردند که فضا را با این حرفها مغشوشتر میکند و آب به آسیابِ دشمن میریزد. سبزها هم جدی نگرفتند چون سرشان به تحلیلهای صرفاً سیاسیِ رخداد گرم بود. البته کروبی بعد از نوشکردنِ ضربتی از طرفِ توکلی، ضربتی حوالهاش کرد و گفت که توکلی با لودادنِ افتضاحات اقتصادی بیشتر از هرکسِ دیگری به نظام ضربه میزند. جنبشِ سبز اما بهرغمِ خوشخیالیِ توکلی ادامه یافت. حالا میرحسین موسوی در بیانیهی آخرش به آسیبپذیرترین نقطهی نظام حمله کرده است و هنوز میبینیم تحلیلگرانِ سبز دست از تحلیلهای سیاسی برنمیدارند. گردشِ نگاهِ میرحسین (گواینکه او در همهی بیانیههاش کمابیش به مشکلاتِ معیشتیِ مردم توجه نشان داده بود)، باید نگاهِ تحلیلگران را به سمتِ رسانهییترکردنِ فسادِ اقتصادیِ نظام و مشکلاتِ معیشتیِ مردم متوجه کند. تحلیلگران میتوانند برای این منظور به مقالهیی با عنوانِ «موجِ یقهآبیها در راه است؟» مندرج در سایتِ الف، رجوع کنند و آگاهیهایی دستِ اول به چنگ آورند؛ آگاهیهایی از این دست: « در 500 کارخانه 200 هزار کارگر از 3 تا 50 ماه حقوق در یافت نکرده اند»؛ « با واردات بیش از یک میلیون تن شکر در سال گذشته ، 50 درصد واحدهای تولیدی شکر در مدار زیان قرار گرفتند و در باقی کارخانه ها نیز تولید عملا متوقف شده است» (حتماً به یاد دارید چشمهای موسوی را وقتی در مناظرهاش با احمدینژاد از شکر گفت و بستهشدنِ کارخانههای تولیدِ شکر؛ پاسخِ احمدینژاد را هم که به یاد دارید: شکرِ وارداتی ارزانتر از شکرِ تولیدِ داخل تمام میشود!)؛ «60 درصد ظرفیت تولید کنندگان لوازم خانگی نیز غیر فعال شده است»؛ « ساخت وساز در تهران حداقل 60 درصد کاهش یافته است»؛ « در حال حاظر 56 هزار میلیارد تومان بدهی بانکی وجود دارد». این قبیل آگاهیها البته فقط در این مقاله یافت نمیشود. اوضاعِ اقتصادی بهشدت خراب است. هرچند تفرجی در اخبارِ اقتصادی و فسادهای ریز و درشت، به تلخشدنِ ذائقهها خواهد انجامید، اما گرسنهگی هم بخشی از زندهگیست. نگاه کنید به صفحهی حوادثِ روزنامهها؛ جنایتهای گرسنهگی از جنایتهای رژیم کمشمارتر که نیست، هیچ، بسیار پرشمارتر و هولناکتر هم هست. برنامههای غلطِ اقتصادیِ دولت در واگذاریِ پروژههای بزرگِ ملی به سپاه یا خودیهای سپاهیِ بازنشسته کمرِ اقتصادِ ایران را خم کرده است. این جمله را یک مغرضِ ضدِ انقلاب نمیگوید؛ نقلیست از همان مقاله: « طی چند ماه گذشته تمامی اخبار دال برشکل گیری گسترده اعتراضات یقه آبی ها دارد. ادامه روند کنونی و بی توجهی به رکود بنگاههای اقتصادی موج اعتراضات آبی را به راه خواهد انداخت.» شاید اگر سبزها بهپا نمیخواستند، یقهآبیها بهپا میخاستند. بهپاخاستنِ سبزها، حرکتهای اعتراضیِ کمابیش گستردهی کارگران را در مهِ غلیظِ خبرپراکنی دربارهی حرکتهای اعتراضیِ مردم و کی چی گفتهای سیاسی پنهان کرده است. باید این حرکتهای اعتراضی به جنبشِ سبزِ مردمِ ایران پیوند بخورد. تا اینجای کار موازنه برقرار است؛ موجِ سبزها به مراتب پرشمارتر است از نیروهای هوادارِ نظام؛ اما سبزها جز تنِ خود ابزاری برای رودررویی ندارند و هوادرانِ نظام همهچیز دارند: چماق و منبری به نامِ صدا و سیما. نیروی یقهآبیها میتواند موازنه را به نفعِ سبزها به هم بزند. نسبتِ فسادِ اقتصادی و دموکراسی؛ نسبتِ دموکراسی با سفرهی مردم؛ اینهاست بحثهایی که برای جلبِ اکثریتی هنوز خاموش باید مطرح شود. مردمی که دغدغهی معیشت کمرشان را خم کرده است، از خود میپرسند سبزها چه کاری میتوانند برای سیرکردنِ شکمشان بکنند؟ این اکثریت هنوز بهقدرِ کفایت با ابعادِ فجایع و مفاسدِ اقتصادیِ دامنگیرِ نظامی که نان را از سفرهی خلق قاپیده و میقاپد و در سفرهی چماقکشها، آقازادهها، دولتمردانِ فاسد، و نظامیهای تکنوکرات گذاشته و میگذارد، بهروشنی آگاه نیستند. سبزها باید خطاب به این مردم سخن بگویند. با کارگرانِ نیشکرِ هفتتپه سخن بگویید! با کارگرانی که حقوقشان ماههاست پرداخت نشده است، سخن بگویید! با بیکاران سخن بگویید! با روستاییانِ زحمتکش سخن بگویید! به زبانِ ساده و بیلقلقه بگویید پول ملت تو جیبِ چه کسانی میرود و خرجِ اَتِیناهای هارونالرشیدی و اباطیلِ وهمیِ چه کسانی میشود؟

در این برهه از مبارزاتِ بهحقِ معترضانِ سبز، که بهدرستی جنبشِ طبقهی متوسط خوانده شده است، به میانکشیدنِ بحثِ معیشتِ همهی طبقات و بهویژه طبقاتِ محروم، فقط یک استراتژی برای پیشبردنِ جنبش نیست؛ احترام به دغدغههای اساسی و انسانیِ مردمانیست که الاهم و فیالاهم میکنند و بهحق گرسنهگی نکشیدن و سیرکردنِ شکمِ خود و خانوادهشان را حتا از آزادی و حرمتِ انسانی ارجحتر میدانند. مردم باید بدانند که جنبشِ سبز، خیزشِ شکمسیرها نیست. نفسِ جنبشِ سبز در اساس اقتصادیست. به یاد آوریم تیزرهای تبلیغاتیِ موسوی را که صراحتاً میگفت برای ساماندادن به اقتصادِ فلجِ مملکت راهکارهایی دارد و دقیقاً به همین قصد واردِ گود شده است. موسوی حتا بداخلاقیها و ساختارشکنیها و لجنپراکنیهای مرسوم را به این گرفتاریهای اقتصادی مربوط میداند. یقهآبیها باید این پیام را بشنوند. نه فقط یقهآبیها، بلکه کارفرمایانِ بخشِ خصوصی باید بشنوند و ترغیب شوند به ملحقشدنِ عملی به جنبش. چرتکهانداختنِ نظامیها در تالارهای بورس آن هم بهضربِ چماق است که کارگران و کارفرمایان را به سوی افلاس و ورشکستهگی سوق داده است. چه میکنند نامردمان با پولِ این ملت که: « بنابر بررسی های بانک جهانی و شرکت نوسازی صنایع ایران، وضعیت کسب وکار در ایران بسیار بد است و برای همین مرکز پژوهشهای مجلس ضمن بررسی دلایل و نتایج تحقیقات این دو نهاد، راههایی را برای بهتر شدن وضعیت کسب و کار ارائه داده است»؟ (گزارشِ BBC به نقل از گزارشهای مرکزِ پژوهشهای مجلسِ شورای اسلامی). در نظر داشته باشید که به نظر کارشناسان «مرکز پژوهشهای مجلس، شاخص های کسب وکار تنها برخی شاخص های موثر بر مقررات و بر کسب و کار را بررسی می کند و جنبه های موثر بر سرمایه گذاریها و بنگاهها نظیر "امنیت، ثبات اقتصاد کلان، فساد، مهارت نیروی کار، قدرت نهادها و کیفیت زیر ساخت ها" را در بر نمی گیرد.» (گزارشِ BBC). چه منافعی در کار است که سردار یدالله جوانی، رئیس اداره سیاسی ـ عقیدتی سپاه پاسداران، در آخرین بیاینهاش در 29 تیرماه با صدای بلند میگوید: «انتخابات ۲۲ خرداد به ما اجازه داد تا قدرت را در دست بگیریم. این یک تغییر سیاسی بزرگ میباشد»؟ (سایت خبرگزاری سپاه پاسداران، دوشنبه ۲۹ تیرماه). چه تغییری؟ و به چه قصدی؟ ظاهراً دورانِ ولایتِ فقیه به سر آمده است. حتا اگر به نظریهپردازیِ صِرف علاقهمندیم و میخواهیم تغییرِ هویتِ نظام را تحلیل کنیم، چارهیی نداریم جز برملاکردنِ فسادها و سوءمدیریتهای دستگاهی که روزی جوانانِ جنگاورش برای یک وجب خاکِ مملکت جانفشانی میکردند و امروز شکمگُندههای سالی چندبار حاجیاش برای بالاکشیدنِ هست و نیستِ ملت از قدارهکشیدن بر روی خواهران و برادرانِ خود هم اِبایی ندارند. عقیده مُرده است خواهران و برادران؛ یزیدی و حسینیکردنِ اعاظمِ قوم بر بالای منبرها جز با هدفِ پنهانکردنِ دلهدزدیهای بیپایان و تهییجِ عواطفِ دینیِ مردم بهقصدِ قرب به دلار و تومان سازمان داده نمیشود. این چیزیست که همهی ایرانیان را با هم متحد میکند. این نکتهییست که باید بدانیم. این جنگ دیگر جنگِ عقاید نیست. این جنگ، جنگِ شکمهای گرسنه با شکمهای سیر است. دعوا بر سرِ میلیاردهاست.

۱۳ دی ۱۳۸۸

نسوزیم و نسوزانیم



عصر یک شنبه تعطیل و خاکستری است و من بعد از اینکه از امر شیرینی گردویی پختن و ماجراجویی در روایت‌های گوناگونش نه چندان سر بلند برون آمده‌ام، از پله‌ها بالا آمده، وبا انگشت خویش به دکمه‌ای، مهم نیست کدام دکمه کلاویه فشار وارد نمودم، چشمم به جمال سخنان آقای علم‌الهدی روشن شد. در اینجا توقفی کرده و بر درستی صرف افعال تردید می‌کنم، بگذریم.
ایشان گفته‌اند، میر حسین به خدا انتقاد کرده است یا خرده گرفته‌اند. ایشان مستقیم به سراغ خدا رفته‌اند. تو گویی که هیچ واسطه و فاصله میان ایشان و خدا نیست. مرا بگویید که تا به حال فکر می‌کردم آنچه مثلا شیعه را از سنی جدا می‌کند، همین واسطه و فاصله است که نخست امامانند، میان کلام خدا و ما و بعد هم مراجع، که حجت خدا و آیت اویند. مرا بگویید که فکر می‌کردم که امامان ما را از سوختن در کلام خدا محافظت می‌کنند. فکر می‌کردم که طالبان ملا عمر دارند و نه امام و مرجع و حجت و آیت و از این روست که به بودایان بامیان شلیک می‌کنند، شلیک می‌کنند چون بی‌اندازه به کلام خدا نزدیک می شوند، از آن مواد منفجره می سازند و به خویش می‌بندند و خویش به میان خلق خدا پرت می‌کنند، چنان چون دیوانگان، یا کودکان، یا عاشقی که فاصله نمی‌شناسند، چنانچون که سپهری راوی عشق: وصل ممکن نیست، همیشه فاصله ای ست. وقتی که قرآن هشداری ست که «واژه نباید خود باران باشد». میان آتش و واژه آتش فاصله‌ایست که امام پر می‌کند با تفسیرش. میان آتش و واژه آتش همیشه فاصله‌ایست.
از چه روست که مردمانی در قطب شمال برای برف چندین و چند کلمه دارند؟ واژه درست، دقیق، مناسب وجود ندارد، چون اگر داشت دیگر رازی باقی نمی‌ماند، شاعری می‌گوید.
ما تنها بر سر واژگانی با هم قرار داد می بندیم چون می خواهیم با هم حرف بزنیم، چون مردمانی اجتماعی هستیم. ما بر سر رنگ قرمز با هم کنار می‌آییم و گرنه خدا می‌داند که چند رنگ قرمز داریم، وقتی هم که توافق می‌کنیم بر سر واژه‌ای، رنگ هامان فقیر می شوند. زبان توافقی ست بر سر «چیزها»، توافقی که به فقر چیزها صحه می‌گذارد، اجتناب‌ناپذیر. موجب فقر چیزها می‌شود. یعنی همان زبانی که نام می دهد و با نام دادن زنده می کند، قرمز را محدود می کند، فقیر می‌کند، نزول می‌دهد. قرمز من قرمز تو نیست، اما هر دو یک واژه داریم. گاهی می‌توانیم قرمزی نشان دهیم و بگوییم این قرمز من است، اما همیشه نمی توانیم واژه درست و دقیق آن را بیاییم و به ما اجازه ساختن واژه داده نمی شود و توانش را هم نداریم. از اینجا تا آنجا، از اینجا تا قطب شمال تنوع قرمز هست و چشمانی که به قرمز ها دوخته شده اند، چشم هایی که قرمزها را می‌بینند، اگر ببینند، وناتوان از نامشان دادن و هنر گاهی همین است. در عجز زبان خلق می‌شود. حتی شعر.
پس تکلیفمان را با واژه از همین حالا روشن کنیم. و این یعنی تکلیفمان را با کلام روشن کنیم آن هم با کلام خدا. و تقدس کلام خدا، تقدس کتوب آسمانی از همین جا می‌آید. همان ارتباط تقدس و حرام است. یعنی نباید به آن دست زد. نه اینکه اگر دست بزنی آتش می‌گیرد. یعنی می‌توانی آتش بزنی. یعنی خطرناک است. تکبیر است و تکفیر.
علم‌الهدی، در جواب میر حسین، که نوشته‌اند دعوت به جنگ داخلی می‌کنید وقتی از حزب شیطان و حزب الله حرف می‌زنید، به قرآن همان کلام خدا رجوع داده است. مقصود آقای میر حسین این بود است که باباجان ما در یک کشور زندگی می‌کنیم و با یک ملت طرف هستیم که در یک سرزمین به سر می برند، نباید آن ها را از هم دور کرد و میانشان جدایی انداخت و یکی را به الله و یکی را به شیطان مربوط دانست. آقای علم‌الهدی که از اهالی امروز است و حتما از ابزار دنیای متجدد هم استفاده می کند و با هواپیما به زیارت خانه خدا رفته است که باید این مفاهیم و مضامین روزگار خویش را بداند. اما مثل اینکه ملت را نمی‌داند. چون ٍپایین نشسته، قرآن را به زیر می‌کشد. تنزیل می کند و خبر ندارد که کلام خدا یک بار پایین آمد تا برای همیشه، هر بار بالا رود. نمی‌داند که تنها پیامبر کلام خدا را نزول می‌دهد.
اینان به گونه‌ای رفتار و کردار می‌کنند که گویی براین زمین نه چندان پهناور و دیگر نه چندان غنی، تک و تنها به سر می‌برند. گویی که غیری نیست و هر چه هست «من» است و به قول رمبو بزرگ شاعر فرانسوی، جهنم، غیر است. مگر نه اینکه باید با غیر بر سر واژه توافق کنیم. واژه‌ای که نباید «چیز» باشد. توافق کردن یعنی با فاصله‌ای نزدیک شدن. به گونه‌ای که بتوانیم صدای همدیگر را بشنویم. واژه‌ها ما را تا جایی به هم نزدیک می‌کند، فقط تا جایی، جایی که بتوانیم با هم زندگی کنیم. اگر دور شویم که از تنهایی می میریم و اگر خیلی نزدیک شویم، ممکن است از آتش او یا در آتش او بسوزیم.
«و غم اشاره محوی به رد وحدت اشیاست.»

ادامه دارد

۱۲ دی ۱۳۸۸

copier و coller



چند روزی نبودم. تعطیلات سین بود و به سراغ سهم مسیحی خانواده رفته بویدم. البته از مسیحیت چیز زیادی نمانده‌است. از عید در حال حاضر پاپا نوئل مانده است که عده‌ای آن را محصول تبلیغات کوکاکولا می‌دانند. شب عید هم بحثی راه افتاده بود در تلویریون با کسانی از کشیش و متدین ، لائیک و تاریخ‌دان و متخصص اعیاد و قصه‌ها و متل‌ها و باور و اعتقادات و از سر چشمه داستان پاپا نوئل حرف می‌زدند.بعضی می‌گفتند که این جناب جای مسیح نوزاد را که هدیه با خود می‌آورده‌است، اشغال کرده. مادر بزرگ سین در میان تعداد سرگیجه آور هدایا می‌گوید که او فقط یک عدد پرتقال به عنوان عیدی دریافت می‌کرده است. من که از همه این‌ها حالم بهم می‌خورد. ترجیح می‌دادم در روستایی زیر برف به کلیسای بروم و در مراسم نماز نیمه شب شرکت کنم. یک بار این کار را کردم و بهترین خاطره من شد. اینجا هم که در کلیساها بسته است و کشیش از افریقا وارد می کنند. عید امروز یعنی تجارت و خوردن و نوشیدن. و بعد آن هم رژیم‌های لاغری گرفتن.
من هم که انترنت را رها نکردم و دلم خون بود. دستم هم از حروف فارسی کوتاه. یک بار برای نوشتن یک جمله از صنعت copier و coller استفاده کردم و هر حرف را از جایی کش رفتم و چسباندم و یاد فیلم‌های جنایی و پلیسی افتادم که طرف نامه‌ای دریافت می‌کند از جمله هایی ساخته شده از حروف بریده از روزنامه‌ها. این هم البته با فضای تهدید آنجا دم خور بود. شب‌ها هم خواب‌های آشفته دیدم. کارم شد نشستن جلو انترنت و حتی برسر گور کامو که قرار گذاشته بودم حاضر نشدم.
دیروز هم از خواب بیدار شدم و بیانیه شماره هفده میرحسین را خواندم و به سوی شمال راه افتادم. در اتومبیل باباطاهر گوش دادم و چشمانم خیس شد:
دو چشمانت پیاله پر ز می بی
که من وقتی کوچک بودم می‌شنیدم پر زلیلی و هنور هم دومین روایت مرا افسون می‌کند.
باباطاهر لطیف‌ترین شاعر ماست. نگاه کنید که چگونه خیالش را می‌خواهد در آغوش بگیرد تا در سحر بسترش بوی گل بگیرد. طاقت خودش را ندارد. همان خیالش بس.
شب به خانه رسیدیم. دمای خانه پنج درجه بود و آسمان سرخ.

شب میلاد مسیح




۱۱ دی ۱۳۸۸

مسئله



رفتن یا ماندن، مسئله این نیست.
میان رفتن و ماندن
شاه باید بر سر جای خود بنشیند.
می تواند آیا؟