۳۰ آذر ۱۳۸۹

ترجمه استعماری چیست


پاسخی به شین که گفته بود منظور از ترجمه استعماری را ندانسته‌ است:
در اینجا در غرب، ترجمه از متون از جای دیگر آمده، مثلا از شرق، از ایران، می‌تواند البته از شرق دور هم باشد، اما مشخصا ترجمه حافظ، یا به طور کلی قدما از چنین خصلتی برخوردار است. یعنی مترجم به خودش اجازه داده‌است، از آن بالاتر حق داده‌است که متن را به جای ترجمه، تفسیر و معنی کند. به نوعی مترجم خود را قیم فرض کرده‌است. گاهی صغیر مؤلف است و گاهی خواننده و گاهی هر دو. گاهی هم معادل سازی کرده است. معادل سازی یعنی غیر را با خود تعریف کردن. یعنی غیر را با خود محک زدن. درست است که انسان مجبور است که بر سر قواعدی توافق کند، تا ارتباط برقرار شود. اما به شرط آنکه این توافق‌ها به سوی یکی بیشتر از دیگری گرایش نداشته باشد. تا مدت‌ها غرب به نام مسیحیت ، به نام ارزش‌ها و تمدن مسیحیت، غیر را به مانند خود مسیحی‌اش می‌خواست. دین او بود. تمدن او بود. ارزش او بود. او بود که تعیین می‌کرد. اصلا غیر را تصور نمی‌توانست بکند.
بعد از آن وقتی به غیر توجه نشان داد و خواست مثلا حافظ را ترجمه کند. با تمام نیت خیرش از آن خیالات واهی که کاملا خلاص نشده‌بود. مسلما استعمار در جلوه‌های ظاهری‌اش پاک شده‌بود. اما جلوه‌های باطنی خود را حفظ کرده‌بود.
این‌جا دوباره مطلبی را که سال گذاشته نوشته بودم، می‌آورم و همینجا دست آقای مترجم حافظ را می‌بوسم که سوءتفاهمی نشود:

«در سال ۲۰۰۶ ترجمه دیوان حافظ با کوشش و همت پانزده ساله شارل هانری دو فوشه‌کور به فرانسه چاپ شد. من تا چندی پیش فرصتی نکرده بودم تا نگاهی به آن بیاندازم. دوسال پیش کسی کتاب را به ژان - ر هدیه کرد. دوستی تونسی.
کتاب با این غزل گشوده شد: گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید
آقای فوشه کور اینگونه ترجمه کرده‌اند: گفتم: غم تو دارم گفت: غمت سر آید. از غم تو دارم که به از دست تو یا به خاطر تو غم دارم، در آمده‌است که بگذریم و درست نیست، آنچه توجه مرا جلب کرد همین استفاده از نقل قول مستقیم است که زمان جاودانه مشرق زمین و زمان روایت را به زمان زمینی مدرن غرب تبدیل کرده‌است.
حافظ با معشوق گفتگو نمی‌کند، حافظ روایت می‌کند. حافظ راوی ست. ژان‌- ر می پرسد سوم شخص کیست؟ می‌گویم کاغذ. البته من کاغذ را در مفهوم مدرن آن به کار می‌برم. یا به عبارتی در مفهوم وسیع و جامع آن. فوشه‌کور با نقل قول مستقیم ابدیت را از قصه حافظ می‌گیرد. قصه‌ای که حافظ تعریف می کند اگر قصه جور یار است یا قصه اشتیاق او و احتیاج ما و این او همان دوست یا معشوق است، قصه‌ای‌ست همیشگی. اگر شکوه است یا سلوک عارفانه.
می گویند رمان با «من» پا به دنیا می گذارد. اما در حافظ از من خبری نیست. حافظ به عنوان عبور دهنده ظاهر می‌شود. عبور دهنده حکمتی شاید، معرفتی شاید.حقایقی شاید. اما او خویش را خالق متصور نمی شود. اگر به تاریخ بپیوندد و به تمام شدنی، خواهد گفت: من گفتم: غم تو دارم. و او گفت: غمت سر آید. او این گفتگو را به زمین نمی‌آورد. اصلا معلوم نیست چنین گفتگویی به وقوع پیوسته باشد. شاید این همه را او خواب دیده‌است. اهمیت ندارد. او تنها بستری برای تجربیات معنویش ساخته است. نمی خواهم بگویم که معشوق او زمینی نیست. مثل شرابش. مسلما از معشوق زمینی به دریافت معشوق آسمانی می‌رسد. می‌خواهم به ذهن غربی یاد‌آورم زمان را در ادب قدیم شرق. می خواهم یاد‌آورم که هیچ‌چیز خودش نیست و همیشه، هر چیز اشاره به دیگریست. قرمز اشاره به شراب است و شراب اشاره به. لعل اشاره به لب است و لب اشاره به. همیشه چیز دیگری‌هست که باید به جستجویش رفت و همیشه تشنه بود و یکی هم یافت می شود که بیاید و بگوید اگر می خواهی راحت شوی، آب کم جو تشنگی‌‌‌ آور به دست.»

اما ترجمه استعمار زده هم داریم که همان است. و از آن می توان نمونه‌هایی از مترجمان ایرانی مثلا نام برد که یا از زبان خود به زبان غیر یا برعکس ترجمه می‌کنند. و همان مسیر را دنبال می کنند. خواننده از دید این‌ها مستعد گوارش نیست. باید به جایش جوید.
در همین ترجمه قصه فرانسوای قدیس اثر کریستیان بوبن، وقتی خنده خدا می‌شود لبخند خدا. وقتی خدا، این کهنگی ِ خدا- چیزی شبیه این، می‌شود خدا، این نور جاودانه. وقتی سبک که به قول مارگریت دوراس همه چیز است، به هیچ گرفته می‌شود. وقتی جمله پنج سانتی متری دو متر می‌شود و وقتی که متن از سخاوت واژه‌دان مترجم باد می‌کند و غیره، می‌توان گفت که ترجمه استعماری است و مترجم استعمارزده.
وقتی خنده خدا می‌شود لبخند خدا، یعنی که ما حتی معرفتی نسبت به متون قدیم خودمان نداریم. آنجا که آزادی هزار برابر امروز بود. ازادیی که قبل از هر چیز خودمان از خودمان سلب می کنیم. ممکن است گفته شود که دوران بسته‌ای‌ست. در آن صورت پاسخ من این است که هیچ چیز انتشار و چاپ چنین متونی را توجیه نمی‌کند. همان متون خودمان را با همان زبان خودمان لای روبی کنیم.

۲۹ آذر ۱۳۸۹

از شباهت‌ها



مدت‌ها بود که جمهوری اسلامی چنین چهره‌ای از خود نشان نداده بود. نه اینکه امروز آغاز شده باشد. یک سال بیشتر است، اما این چهره خطوطش را پر رنگ‌تر می‌کند. مشخص‌تر می‌کند. بعد از انقلاب که سعی بر این بود تا از ایران تصویری بنیاد‌گرایانه دهند، سال‌ها که گذشت، اسلام‌گرایان در مغرب، الجزایر و بعد طالبان پرده را پر کردند. آن ها که دنبال اثبات نظریه فاشیستی بودن نظام جمهوری اسلامی بودند، عقب نشینی کردند. حال از نو، چند سالی‌ست و از یک‌سال گذشته بخصوص، صحنه را اشغال می‌کنند. برنارد هانری لوی، یکی از اینان است. این مدافع سکینه، به قول خودش. ایشان بر اینند که جمهوری اسلامی را با نازی‌ها هم‌نشین و هم‌نفس کنند. هیچ خوب نیست که جنایات نازی‌ها تنها بر گردن غرب و مسیحیت سنگینی کند و اسلام و شرق از آن سهمی نداشته باشد.
امشب، اینجا خبر نتیجه دادگاه جعفر پناهی را دادند. شش سال حبس، بیست سال محرومیت از ساختن فیلم و نوشتن سناریو. ده سال ممنوعیت ِخروج از کشور و غیره. هیچ تفاوتی با اخبار آمده از طالبان ندارد. مثل شلیک بر بودایان بامیان. یکی خالق است و یکی مخلوق.
درست است، ممکن است این محرومیت و ممنوعیت به ده سال و بیست سال نکشد. من از شباهت‌ها حرف می‌زنم . شباهت‌هایی که کار آسان بینان را آسان می کند.

ترجمه با مقایسه



دیشب که مطلب قبل، یعنی ترجمه را منتشر کردم، حوصله مقایسه ترجمه را نداشتم. تکه‌ای را انتخاب کردم، به مناسبت حال و روز خودم. اما امروز که وسوسه ترجمه‌ی دیگر راحتم نگذاشت و کتاب آن مترجم را گشودم، نتوانستم شما را از لذت مقایسه دو ترجمه بی‌نصیب بگذارم. تکرار می‌کنم که ترجمه دیگر در ایران چاپ شده‌است.

گنجشکی سخن می گوید: من خرده‌نانی در محاسن مسیحم، جوانه‌ای از کلام اویم که جهانیان تا پایان جهان بدان پرورده می شوند.

سرخ گلویی سخن می گوید: من لکه شرابی بر پیراهن مسیحم، غوغای لبخند اویم که از نزد بهار می ایم.

چکاوکی سخن می‌گوید: من واپسین فغان مسیحم که به اوج آسمان پر می‌کشم و به سپهر نیلگون نوک می زنم، می‌خواهم که آن را به روی من بگشاید و تمامی زمین را در آواز خویش می‌برم، من می‌خواهم، می‌خواهم، می خواهم.

و بدین سان جمله پرندگان نر و ماده ترنم کنان و نغمه‌خوان به نزد فرانچسکو می‌روند تا حقیقت آواز خویش را دریابند، به نزد انسان درخت‌سان، انسان گل سان، انسان باد‌سان، انسان خاک‌سان.

باز هم ادامه دهم یا بس است؟ باور کنید به این می گویند ترجمه استعماری.

۲۸ آذر ۱۳۸۹

ترجمه‌ای بی مقایسه



تکه‌ای از قصه فرانسوای قدیس
نوشته کریستیان بوبن
ترجمه نیشابور

گنجشکی سخن می‌گوید: من نرمه نانی‌ام در ریش ِ مسیح، پری از کلامش، روزی ِ جهان تا قیامت.

سینه سرخی سخن می‌گوید: لکه‌ای شرابم بر پیراهن مسیح، پرتوی از خنده‌اش در رجوع بهار.

چلچله‌ای سخن می‌گوید: من واپسین دم مسیحم، مستقیم به آسمان می‌روم، با منقارم به آسمان آبی روشن می‌کوبم، می‌خواهم که بگشایندم. تمامی زمین را با آوازم می‌برم، می خواهم، می‌خواهم، می‌خواهم.

و همه جیک جیک می کنند و می‌خوانند و می‌آیند تا حقیقت آوازشان را نزد فرانسوا اسیزی فرا گیرند. نزدیک ِآدم- درخت، آدم- گل، آدم-باد، آدم- خاک.

پرندگان نخستین سرنشینان کتاب مقدس‌اند، بس پیش از پدید آمدن آدم، درست پس از بیداری خدا، کتاب را می گشاییم و از نخستین صفحه، حالی ولوله، هزاران پرنده در حریق خدا. هزاران تپش بال در دلهره عشق. با سِفر پیدایش به کتاب مقدس وارد می‌شویم. در سفر پیدایشیم چون قفس سینه خدا، در عین پرده دل: در هر کشاکش ِ دم، جهان بر می‌خیزد، لابه‌های درسته جهان برون می ریزد، اول آب‌ها، بعد خاک، بعد سنگ‌ها و نباتات، بعد همه جانوران و بالاخره در ته نفس، آدم - و این چیز غریب، این معمای نادانی خدا رو در روی خلقتش. چرا که خدایی که همه چیز را می‌سازد، چیزی از آنچه می‌سازد را نمی‌داند. خدایی که حیوانات را خلق می‌کند، نامشان را نمی‌داند: « یهوه خدا، همه وحوش و مرغان آسمان را به پیمانه زد و آورد تا آدمی بخواندشان: هر کدام می‌بایست نامی را بار بکشد که آدمی خواهدش داد.»
حیون نزد خدا دور از نامشان می‌زیستند. در خود چیزی از این اولین سکوت نگاه می‌دارند. از طرفی چیزی از خدا دارند و از طرفی دیگر از آدمی. حیران و ترسان میان این دو. از این ابتداست که فرانسوا اسیزی به موعضه پرندگان در می‌آید. با نامشان دادن، آدمی آن‌ها را در داستانش حبس می‌کرد، در مصیبت زندگی و مرگش، با خدا گفتن، فرانسوا از این محتومیت رهایشان می‌کند، به مطلق می‌سپاردشان، آنجا که همه چیزی چون قفسی گشوده جسته است.

با چلچله‌ها حرف می‌زند و با گرگان مصاحبت می‌کند. با سنگ گردهمایی و با درختان مناظره تشکیل می‌دهد، با تمام عالم حرف می‌زند، چرا که همه چیز در عشق قدرت کلام دارد، چرا که همه چیز در عشق ِ بی معنا، مستعد معنا‌ست.
مسیحی است، پس یهودی. کتاب مقدس شناسنامه اوست. از آباء یهودی اش می آید که در کتاب مقدس‌اند، همچنانکه به کتابی ظلمانی به جهان می‌رود. با صبر ِ هیچ یک حرف تا هیچ حرف بعدی، و با هم تنها جمله‌ای روشن و واضح می‌سازند. نرم با هر زندگی میرا سخن می‌گوید و همه را در جاودانگی عشق همه‌جا گیر جمع می‌آورد.

قوم یهود، قومی‌ست که خدا خلق کرده در بی بضاعتی عشقش، قومی تنها برای او. قرن‌ها با چراغ صدایش در زمین گشته، نزدیک باطلاق‌ها، اعماق غارها، قرن‌ها جسته که چه کسی عشقش و دیوانگی‌اش را پاسخ خواهد گفت و چون یافت نشده، ابداعشان کرده، و ایشان را از پست‌ ِ مصر ِ منعم بر گزیده: برده ها، سایه‌ها، یک به یک گردشان آورده، زیر بال صدایش. به آن‌ها گفته: قلبم را در سرزمینی دور دست گذاشته‌ام، در دیاری از زیتون‌بن و چشمه، فقط برای شما، به آن‌جا راهنماییتان خواهم کرد، به آنجا خواهمتان برد، ارض موعود. اینک به راه می‌افتند، از مصر خارج می‌گردند، به صف در آمده در بیابان، ستونی از سطور سیاه در کتاب مقدس. درازای جاده می گردند، ضخامت کتاب، و گاه می‌ایستند، اتشی می افروزند، خیمه می‌زنند. بر ده صفحه، ده سال می‌مانند. خدا در این ناحیه کتاب نیست. خدا دیگر نیست تا نگاشتن قصه عشق را ادامه دهد، موحش قصه عشقش را از برای سایه‌ها. در این لحظات خستگی حاکم است. همچون سرب سنگین بر پس گردن می‌کوبد. خستگی رفتن از این فصل به آن فصل نیست. دل بستن است که خسته می‌کند. پس گاه دل می کنند. در خوابی ناامیدانه می‌آرامند. ناامید. نه قدمی دیگر، نه صحبت دیگر قدمی. خدا را لعنت می‌کنند، بعد از لعنتش دست می‌کشند. خدایی دیگر بر می گزینند. به اشتهایشان، در فقدان خدا هر چیزی می تواند جای او را بگیرد. پس خدا، خدای حقیقی، انکه دیوانه‌وار دوستشان دارد، آن که یک به یک می‌شماردشان، خدا می‌آید و دیرک خیمه‌شان را بر می‌اندازد، زلفشان را گرفته از بستر ولرم ناامیدی برونشان می‌کشد و ایشان از نو به راه می‌افتند در تل‌ریگ شن ها، درازای خطوط پُر مرکب. پیرسالان از دنیا می‌روند، کودکان به دنیا می‌آیند. زمان می‌گذرد، صفحه‌ای از کتاب مقدس را ورق می زنیم و قرنی‌ست که می‌افتد، یک یا دو قرن.

هبوط



دین چیست؟
دین از جایی آغاز می‌شود که آدمی از بهشت رانده می‌شود. از خدا جدا می‌شود. از وحدت خارج می‌شود. ادیان توحیدی می‌گویند که آدم میوه معرفت، شناخت، دانش را خورد. خدا گفته بود که نخورد. خورد و بر او معلوم شد. چیزهایی که معلوم نبود و خدا گفت: برو. باقی، همه ماندند. حافظ می‌گوید:
من ملک بودم و فردوس برین جایم بود
آدم آورد در این دیر خراب‌آبادم
از این منی که حافظ می‌گوید، به نظر می‌رسد که آدم نیست که به دست آدم به خراب‌آباد آمده است، من، ملکی بوده که آدم شده‌است. چون به دیر خراب‌آباد آمده است، آدم شده است. آدمی یعنی جدایی از بهشت برین. حالا البته معلوم نیست که اگر این من، اینقدر جایش خوش بود، چرا دلش هوس میوه درخت معرفت و شناخت و دانش کرد. اگر چیزی کم نبودش، چرا دلش چیزی خواست. دل وقتی چیزی می‌خواهد که آن را ندارد. از کجا بداند که ندارد؟ از کجا دانست؟ چرا خواست؟ چرا تمنا کرد؟ چرا تمنا داشت؟ چرا بقیه نکردند و او کرد؟ بعضی می‌گویند، راویانی، که همه‌اش زیر سر زن است. از دنده چپ ِ آدم برخاسته بود. گفت: من میوه ممنوعه می‌خواهم. شاید می‌خواست عشق آدم را امتحان کند. می‌خواست بداند آدم کدام را بیشتر دوست دارد. خدایش را یا حوا را. آدم هم فریب خورد. ساده بود. خیال کرد دل حوا را اگر بدست نیاورد، دلش را از دست می‌دهد.
خوب، آدم و حوا، لخت و برهنه، شاد و خرسند برای خودشان در بهشت می‌گشتند و راه می‌رفتند و قدم می‌زدند. می‌نوشیدند و می‌خوردند و هیچ حرام نبود. هر چه که بود حلال بود و هر کاری مجاز بود. از هفت دولت آزاد بودند جز خوردن میوه ممنوعه. چرا به آن همه چیز راضی نماندند و رفتند سراغ یک چیز. حتما یک چیزی‌شان می‌شد. یک چیزی کمشان بود. آقای لاکان گفته‌اند: تنها یکی کم است و همه جا خالی‌ست.
مولوی هم گفته‌است از قول سنایی، نمی جستی‌اش، یعنی به جستجویش نمی‌رفتی، اگر پیدایش نکرده‌ بودی.
من نمی‌دانم این میل خواستن و جستن میوه ممنوعه از کجا آمد. فکر می‌کنم که زیر سر خدا بود. باز حافظ می‌گوید:
آسمان بار امانت نتوانست کشید
قرعه کار به نام من دیوانه زدند
یعنی یکی باید بار امانت را می‌کشید و قرعه به نام آدم افتاد. آقای حافظ هم این‌ها را از خود قرآن بیرون کشیده‌اند که: ما امانت را بر آسمانها و زمين و كوهها عرضه داشتيم آنها از حمل آن اباء كردند و از آن هراس داشتند امّا انسان آن را بر دوش كشيد. او بسيار ظالم و جاهل بود.
آدم جاهل بود. قرآن می گوید: جاهل، حافظ می‌گوید دیوانه. جاهل یعنی کسی که نمی‌داند. نمی‌داند چه می‌کند. دیوانه هم نمی‌داند چه می‌کند. هر دو از نیروی ندانستن تغذیه می‌کنند. ندانستن به آنها جهش و ارتفاع می‌دهد. خیز بر می‌دارند. خودشان را به آینده پرت می‌کنند. اصلا زمان که در بهشت برین وجود نداشت. روز آدم به محض خروج از بهشت آغاز شد. ساعت به مچش بست. روز ِ اول آدم، ساعت هفت صبح. روز ِ دوم آدم، ساعت هشت شب. تا آخر.
پس یکی باید بار امانت را بر دوش می‌کشید. هیچ‌کس به اندازه آدم جاهل و دیوانه نبود.
می‌گویند بار امانت این بود که خدا دوست داشت شناخته شود. یعنی خدا که همه این چیزها را در چند روز خواست و چون خواست که بشود، شد. و خدا خوشش آمد، از این شدن‌ها. گفت نور بشود و نور شد و خدا دید که نور خوب است و چون نور خوب است و آنچه نور نیست را تاریکی نامید. این‌ها را عهد عتیق می‌گوید. کتاب مقدس.
خدا خودش می‌دانست که آدم را بعد آفرید و تازه حافظ می‌گوید:
دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند
گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند
ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت
با من خاک نشین باده مستانه زدند
خدا خودش در گل ِ او خواهش و تمنا را گنجاند. در دل ِ او. دیگران از گل نبودند و از روح بودند همه. آدمی را خدا از گِل ساخت و گل از خاک است، زمین است، زمینی‌ست.
دین چیست؟
دین از زمانی آغاز شد که آدم از بهشت رانده شد. دین از جدایی آدم و خدا شروع شد. در وحدت خلل ایجاد شد. این داستان ِ دوباره وصل شدن به خداست. بازگشت به بهشت. وعده‌‌ی آن دنیا در این دنیا. بعد از مرگ. جایی که دوباره همه روح شود. جسم، این گِل، در ذات خود، یعنی در گل‌ بودنش، در «زمینیتش»، از بهشت رانده بود. آدمی در زمین باید آنچه را که در بهشت می‌توانست بکند، نکند. آنجا برهنه بود، اینجا باید خودش را بپوشاند و نه تنها از باد و باران و برف. برهنگی‌اش را بپوشاند. آدمی دانش را برداشت و از بهشت پایین آمد. هیچ نداشت و دانش داشت. تازه برهنه هم بود. تازه متوجه شده بود، با خوردن همان میوه ممنوعه. باید از دانشش استفاده می‌کرد و پوششی، پوشاکی تهیه می‌کرد. پس اولین شغلش خیاطی بود. باید حجابش را رعایت می‌کرد. این راهم خدا نگفته بود. خودش پی برده بود که نمی‌توان لخت و برهنه وسط خیابان راه رفت. که نظم عمومی را به هم می‌زند. خودش شد پلیس خودش. خودش شد قانون‌گذار. اولین پیامبر هم آدم بود. پس می‌توان گفت که سلسله نبوت با او آغاز شد. آدم با همان میوه ممنوعه که خورده بود به حدود و احکام آگاه شد. بر روی زمین آگاه شد. میوه ممنوعه را در جایی‌ که هیچ جز همان، ممنوع نبود به دست آورد. اما همه چیز ممنوعش شد. میوه ممنوعه آگاهی از ممنوعیت را برایش آورد. ممنوعیت را آورد. با خدا چیزی ممنوع نبود و برای بازگشت به او باید از ممنوعیت گذر می‌کرد. جسم خاکیش تمناها داشت و حدود، مرزها را مشخص می‌کرد. برای اینکه زمین جای زیستن باشد، باید قوانینی وضع می‌کرد. باید از جدایی‌ها می‌گفت. از فاصله‌ها، از حدود. زمین جای جدایی‌ها بود. با جدایی بود که وصل را فهمیده‌بود.
حالا که آمده بود روی خاک، این هم‌گِلَش. دلش برای بهشت تنگ شده بود و دلش برای خدا تنگ شده بود. دلش وحدت می‌خواست و آن یکی بودن را. وصل را. چگونه باید بازمی‌گشت؟ راه بازگشت چه بود؟ کدام بود؟ او که جز دانش نداشت. او که نمی دانست، باید می‌دانست. چیزی را که نمی‌دانست، باید می‌دانست. باید از دانش می‌پرسید: چگونه به سوی او باز گردم. نام خدا را هم از یاد برده بود. اصلا این «او» از همان جا آغاز شد. بعدها به او نام‌هایی خاص داد. او بود که خواست.
تا به زمین وصل هستی، نمی‌توانی به بهشت بروی و تا پایین آمده‌ای، باید سبک شوی تا بالا بروی. به روح نزدیک شوی. دانش پاسخ گفت.
وقتی آدمی در بهشت بود که شناخت نداشت، نمی‌دانست خدا و بهشت چیست. چطور بداند کسی چیزی را، وقتی خودش جزئی از آن است. باید از آن جدا می‌شد. باید از آن جدا بشود تا او را بشناسد. باید از او فاصله بگیرد تا شناخت پیدا کند. خدا می‌دانست. خدا می‌خواست که کسی، چیزی او را بشناسد و می‌دانست که در بهشت چنین معرفتی پدید نمی‌آید. از همین رو آدمی را از گل ساخت. از زمین ساخت. نیمی از زمین و نیمی از آسمان. دل در گرو این و آن. نه آنقدر دور شونده که آسمان را از یاد ببرد و نه آنقدر نزدیک که نبیند. فاصله ای که می‌باید. مسافتی به اندازه.
خدا می‌دانست آنچه را که پیش آمد. می‌دانست که پیش خواهد آمد. خدا می‌خواست که آدم از بهشت برود و درست به محض از بهشت رفتنش، دلش او را بخواهد. خدا وصل را نشان داده بود و حالا جدایی شده بود. آدم وصل را چشیده بود و به دنبال آنچه روزی پیدا کرده بود، می‌داشت، می‌رفت. مولوی می‌گفت:
بشنو از نی چون حکایت می‌کند
از جدایی‌ها شکایت می‌کند
کز نیستان تا مرا ببریده‌اند
از نفریرم مرد و زن نالیده‌اند
سینه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگویم شرح درد اشتیاق
هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
باز جوید روزگار وصل خویش

۲۶ آذر ۱۳۸۹

اطاعت از خلیفه



معاویه مسلمانان را چنان تربیت کرده بود که دین اسلام را در اطاعت از خلیفه می دانستند و عمده مشکلات از اینجا بود. نکته دیگر این که تا قبل از معاویه، مرکز حکومت اسلامی مدینه بود و مسلمانان کشورهای اسلامی در آنجا بعضی صحابه و تابعین را می‌دیدند و می‌توانستند چیزهایی را از ایشان در باره عقاید و احکام اسلامی بشنوند. معاویه مرکز را شام قرار داد و اهل شام را چنان بار آورد که به جز انجام نماز و روزه، چندان فرقی بین حکومت او و حکومت قیصری پیش از او نمی‌دیدند.
یکی از نتایج اعتقاد به آن که هرچه خلیفه می‌گوید، در زمان « یزید» آشکار شد، آن گاه که ارتش خود را برای جنگ با عبدالله زبیر به مکه فرستاد، آنجه که سپاهیان او رو به کعبه که قبله‌شان بود می‌ایستادند و نماز می‌خواندند، و سپس همان قبله خود را با منجنیق به توپ می‌بستند!
همچنین هنگاهی که عبد المملک لشکری دیگر به سر کردگی حجاج به جنگ عبدالله زبیر فرستاد، گاهی که لشکریان سستی می کردند، حجاج فریاد می‌‌زد : اطاعت خلیفه، اطاعت خلیفه. و آنان می‌گفتند: اطاعت خلیفه با حرمت خانه جمع شد، اما طاعت خلیفه بر حرمت خانه خدا برتری یافت. خلیفه دستور داده است که ما خانه خدا را به توپ ببندیم و ما هم به توپ می‌بندیم. و باز به سبب فرمانبرداری از خلیفه بود که چون مردم مدینه در سال دوم حکومت یزید شورش کردند، او ارتشی به مدینه فرستاد و تا سه روز جان و مال و ناموس اهل مدینه را بر آن‌ها حلال کرد تا هرچه می‌خواهند بکنند. آنان نیز چنان کردند که خون در مسجد پیامبر جاری شد و هزار زن بعد از آن واقعه فرزندانی به دنیا آوردند که پدرانشان معلوم نبود. و فرمانده لشکر که مسلم نام داشت و در تاریخ او را مشرف می‌گویند، پس از آن جنایت هولناک، وقتی با لشکر خود از مدینه به طرف مکه روان شد تا با عبدالله زبیر بجنگد و در بین راه وفات کرد، در زمان مرگش گفت: خدایا اگر بعد از اطاعت از خلیفه و کشتار اهل مدینه مرا به جهنم ببری معلوم می ‌شود که من خیلی بدبختم. یعنی من کشتار اهل مدینه را در راه اطاعت خلیفه انجام دادم و بدین وسیله به خدا تقرب جستم.
شمربن ذی‌الجوشن نیز، وقتی که بعد از شهادت حضرت سید الشهدا مورد سرزنش قرار گرفت، در جواب گفت: وای بر شما، کار ما اطاعت خلیفه بود. اگر ما اطاعت خلیفه نمی‌کردیم، مثل چارپایان بودیم.

از نقش ائمه در احیاء دین
جلد شانزدهم
نوشته علامه عسگری
مراجع: تاریخ طبری
تاریخ یعقوبی
تاریخ ابن کثیر

هشتم محرم ۸۹، زنجان




این را اینجا گذاشتم اول از همه برای خود. که یادم نرود. و برای دلتنگی. دلم می‌خواست آن جا بودم.
و بعد پاسخی است به پرسش قبل.
neshanesign.blogspot.com
از وبلاگ نشانه


مردم بدون ممیز

مردم بودند. خالص. بدون صفت‌های اضافی. بی‌تمایز، بی‌طبقه. بی‌تعیّن. گویی همه یک مدرک تحصیلی داشتند. حد‌ میانه‌ای از سواد با وضع هماهنگی از آگاهی.

با لباسهای تیره، سیاه، قهوه‌ای و خاکستری. بدون اینکه معلوم باشد از کجای شهر آمده‌اند. آیا زنجان بدون بالا و پایین است؟ یا اینها لباس بدل پوشیده بودند؟ نمی فهمیدی مُد چیست؟ کدام لباس و تیپ و قالب و بدن محبوب است؟ فراوانی کدام بیشتر است؟

معلوم نبود حساب بانکی چه کسی پرو پیمان‌تر است؟ چه کسی کجا و چگونه زندگی می‌کند؟ در ویلا یا آپارتمان یا کلبه‌ای کشاورزی‌؟‌ تنها سن و سال قابل تمیز بود. و پیر و میانسال و جوان قابل تشخیص.

دسته‌ عزاداری بود، اما کتل نداشت، عَلم نبود، پارچه‌های رنگی را باد نمی‌برد.

هیاتی روان بود ولی سِنج و طبل نداشت، شیپور نبود. دسته، ساز نداشت.

تنها بلندگوهایی بود و شعر، مصیبت‌خوانانی و پرچمی سرخ، پیچیده به شاخه‌ای بلند، کج و نتراشیده.

دستها خالی بود. سینه می‌زدند. زنجیر نداشتند. گاه پا می‌کوبیدند. دستهای خالی و بالا رفته و اشاره کننده‌، ترجیع‌بند بود، رجز‌خوان بود.

این حرکت، دستها را می‌گویم، نشانه‌های کاملی از کینه و جنگ را حمل نمی‌کرد. آرام و سفید هم نبود. فقط تهدید هم حساب نمی‌شد. همراهی بود کمی غصه و حرف داشت. اعلام وفاداری بود. کمی بیتابی بود.

توده بود. تشکیل شده از تن ِآدم‌ها. بی آنکه قراری، آنها را به قطعاتی تقسیم کند. این هیئت، آن هیئت. این دسته، آن دسته. این یکی، آن یکی. همه یکی بودند. دهها شاید صدها هزار نفر. عضو هیئت حسینیه اعظم زنجان. بدون آنکه فاصله‌ای میان این و آن را، نامی و پرچم و عَلمی پر کند. همه چیز درهم بود. نه پیری پشت عَلم ، پیشقراول بود و نه میانسالی بعدِ او ونه جوان و کودکانی تا انتها نظمی آهنین به دسته وصف داده بود. کسی جای کسی را تعیین نکرده بود. این بدنهای بی‌تمایز درهم روان بودند.

همه مردم یک مداح و یک بلندگو داشتند. یک زبان بود، ترکی و یک نام بود ابوالفضل.

مردم بودند. تراشیده نشده. قالب نخورده. رنگ به رنگ نشده بودند. دسته دسته نبودند. خام بودند و اولیه. سنگ‌هایی که مجسمه نشده بودند و الوار و چوبی که تبر و اَرّه شکلش نداده بود. تنی و لباسی و فقط صدایی.

این هیچ نبودن. این پیرایه زدودن، ابرها را کناربرده بود. چیزی مزاحم نبود. نه کَفنی به تنی بود و نه ِگلی به سری. نه سرخ و سبز به پرچم‌‌های رنگارنگ. نه فلز بود و نه تیغ های عَلمی که سلام دهد. نه صداهای درهم بود، نه ساز ناکوک. نه لحن‌های خراش‌دار.

نبودِ حرکتها، رنگها، صداها، قاب بی‌کرانه‌ای به جمعیت داده بود. پس‌زمینه‌ای صاف، بی‌خط ، بی‌رنگ، بی نقش. صدای مردم و معنی آن خالص شنیده می‌شد. کلام جریان داشت. گم نمی‌شد. صدا، شخص اول بود. خود ریتم داشت. برای بودن به نت‌ها تکیه نمی‌کرد. همه چیز کنار بود. صحنه بی دکور بود. خالی؛ فقط تن‌هایی در میان بود و کلامی و معنایی.

***
بعد از دیدن زنجان در روز هشتم محرم، انگیزه‌ای برای دیدن هیچ مراسم دیگری در این یکی دو روز ندارم. مثل قندی که باید چند ساعتی در دهان بماند. با اینکه جز دوسه کلمه چیزی از ترکی نمی‌دانم، اما این نمایش خیابانی سوگ و غمی عظیم را بازنمایی می‌کرد.

از ساعتی قبل در حسینیه بودیم. از بالکن طبقه دوم به قسمت مردانه نگاه کردم .حسینیه بالا و شاه‌نشین داشت و مردانی به پشتی‌ها تکیه زده بودند اما نه روحانی‌ای بر صدر نشسته بود و نه استاندار و مقام دولتی و نه تن‌هایی که داد بزنند ما آدم متمایزی هستیم. کسی سخنرانی نکرد. دیکته نگفت. عاقل اعظمی سخن نراند. مداح بودند و نوحه‌ خوان. آنها هم یکی شبیه بقیه.

تماشاچی‌ها – زنان- که البته منتظر می‌شدند تا آخر دسته برسد و آنها هم همراه شوند، چهره‌هایی متمایز نداشتند. برای این روز آمده بودند. اگر چه شاید روزهای دیگر نوع ِ نگاه ، آرایش و لباس و لبخند خود را تغییر می‌‌دادند. اما امروز نقشی جدا داشت. رفتاری منحصر می‌طلبید . مردان هم همینطور بودند. امنیتی فراهم بود.

یک روز، یک مراسم و یک نام و یک شخصیت شده بود مایه‌ انسجام یک شهر، یک قوم. مایه تفاخر، غرور. جدایی شکل مراسم از سایر مراسم‌های معمول در مرکز یا تهران، جاذبه‌ای بود برای چرخش نگاهها و تمرکز روی یک نقطه، یک شهر و یک مردم. با همین درک ِاندک از ترکی چند بار فهمیدم که نوحه‌خوان بر سفر هزاران نفر از سایر شهرها و حتی از خارج کشور برای حاضر شدن در این مراسم تاکید می‌کرد. با غرور هم بود ضمنا.

قربانی رکن اساسی این مراسم بود . می‌گویند دومین قربانگاه بعد از مِنی اینجاست و در این روز. این از همه اَحشام زنده‌ای که از پیش از مراسم دیدیم و از همه خونهای سرخی معلوم بود که جابه جا زیر پای عزادارن را خیس کرده بود و برف باقیمانده از روز گذشته را سرخ.

پذیرایی از عزاداران، فردی نبود. رنگارنگ نبود. دلبخواه نبود. ایستگاههای رسمی ِ حسینیه چای و قهوه توزیع می‌کردند.

نظم سنگینی از مرکز حسینیه جاری بود. لباس های متحدالشکل، راهنماها ، جمع‌آوری‌کنندگان اعانه، قربانی کنندگان. تا این حد از نظم را حتی در آستان قدس رضوی ندیدم.

وسایل ارتباطی خوب کار می کرد. خبرنامه‌ای 8 صفحه‌ای توزیع می‌شد توزیع‌کننده گفت در طول دهه اول محرم هرروز منتشر می‌شود. متاسفانه همه آن به فارسی بود. با اینکه با هرکس صحبت می‌کردی در شنیدن کامل فارسی بخصوص در ابتدا مشکل داشت انتظار می‌رفت، دستکم بخشی از نشریه به زبان ترکی چاپ می شد. به همه هم اطلاع می‌دادند که بلوتوث گوشی خود را روشن نگاه دارید تا پیام‌ها ارسال شود.مجموعه‌ مستندی از تاریخچه و ویژگی‌های این‌ مراسم در یک وی سی دی توزیع می‌شد.

شیوه‌ها و نگاهها در اداره برنامه مخلوطی از سنت و مدرنیسم بود. غذای نذری توزیع می‌شد. اما ظرف‌های یکبار مصرف قابل بازیافت بود. لیوان‌های چای، کاغذی و ممهور به نشانه حسینیه اعظم بود. هرچند ریختن زباله در سطل‌ها چندان مرسوم نبود. در قسمتی از حسینیه تابلویی با عنوان مهد کودک مشاهده می‌شد. حتی در سرویس بهداشتی یکی دو دستشویی را علامت گذاشته بودند ویژه مهد کودک.

گوسفندها و بز و گوساله برای قربانی آماده بودند. مردم از قیافه‌ زیبای بعضی از آنها عکس و فیلم می‌گرفتند. قصابها لباس مخصوص داشتند و ممهور به نشانه و نام حسینیه . چند نفر از آنها هم بلافاصله مشغول شستن خون‌ها می‌شدند.

هرچند طبق معمول میلیاردها تومان هزینه می‌شد و این هزینه حتما می‌تواند شهری مثل زنجان را لابد آبادتر کند و شکم گرسنگانی را سیرتر- از نظر من البته- اما باز به دلیل وحدت و سازماندهی این خیرات و نذورات صرف خرده ریز نمی شد. مثلا برای خرید کبوتری فلزی که روی عَلم نصب شود و ترمه‌ای که از آن آویزان و تیغی که به آن اویزان شود. یا هزاران سیستم صوتی در اندازه‌های کوچک و بزرگ . اینجا یا صرف قربانی می شد که شنیدم تا آخر مراسم به هرکس مقداری نزدیک نیم کیلو می‌رسید. اهدای پول و بخصوص طلا رواج داشت. و در بین طلا ها گوشواره نقش مرکزی داشت.

این نوشته حاصل 4 ساعت حضور من در مراسم هشتم ماه محرم در زنجان بود. به یاد بود حضرت ابوالفضل. جذبه این مراسم برای من جدایی و گریز آن از مرکزیت ِ فرهنگ عزا و اختصاصی بودن آن بود. جدایی از شباهت به شیوه‌ها و نمادها و روح عزاداری در سایر نقاط. از قوت یک حاشیه و البته از گریز آن از ایدئولوژی واحد. از محلی ماندن و به آن افتخار کردن. عنصری که براحتی ترکیب نمی‌شود. همانطور که نوشتم صحنه‌ای بی دکوراسیون، با افقی باز، آماده برای برجسته کردن متن و معنا. گم نشدن مخاطب، تماشاچی و مشارکت‌جو در میان هزار ریزه خرده.

هرچند زن‌ها بشدت از متن اصلی جدا بودند اما بی‌پیرایگی جذبه‌ای داشت که مرا از خط و مرز مشخص شده برای عبور به تخطی می‌کشاند. دلم می‌خواست آن وسط بودم. تماشا کافی نبود. مثل وقتی که دل می‌خواهد که دست، تنه‌ درخت یا بدنه کوه و سنگ بزرگ را لمس کند و شیارها را دنبال. یا دل می‌خواست تن را به توده بسپارد و نفس مردم را فرو ببرد. پا بکوبد و رجز بخواند. عضوی از مردم شود.

۲۳ آذر ۱۳۸۹

دین چیست؟



این نوشته که تکلیفش تا به پایان نرسیده، روشن نخواهد شد و از حالا سرنوشتش معلوم نیست، ادعای پاسخ به این پرسش را ندارد. تنها می‌خواهد از گذشته به امروز بیاید، در واقع امروز است که گذشته را فرا می‌خواند. این نوشته که دنباله دارد و نیتش رابطه دین و سیاست را نشان کرده‌است، حاصل جستجوی‌های من بر وب و در وب است!


می‌گویند اولین بار سیسرون دین را تعریف کرد: پرداختن به گوهری، ذاتی والاتر که آن را الهی بنامند و ستایشش کنند. آمده از واژه لاتینی رولیگرو که اغلب به معنی رابطه انسان با خدا ترجمه شده. در قرآن عبارت دین که معادل رولیژیون در زبان فرانسه باشد، می‌گویند از زبان فارسی وارد زبان عربی شده‌است. در قرآن قبل از هر چیز دین، احکام خداست.
در زبان چینی معادلی برای دین نداریم. واژه‌ای رادر اوائل قرن بیستم ابداع کردند تا ترجمه religion باشد. تا به امروز یک واژه واحد وجود ندارد تا همه ادیان را دین بنامند. رولیژیون می‌تواند همچون روش زندگی معرفی شود و جستجوی پاسخ برای پرسش‌های عمیق بشریت، و در این معنا به فلسفه نزدیک می‌شود. اما می‌تواند آنچه درست ضد خود است وانمود شود و مساوی خرافات قلمداد شود. می‌تواند فردی یا جمعی، خصوصی یا عمومی، با سیاست آمیخته یا خواهان عبور از آن باشد. می‌تواند خود را در معنا و عمل‌کرد آیین به رسمیت بشناسد، آموزش باشد، تمرین های معنوی و روحانی یا رفتارهایی در جامعه.
دین موضوع پژوهش در علوم انسانی است. بخشی مثل تاریخ، جامعه شناسی، مردم شناسی یا روان‌شناسی پدیده‌های دینی را تحقیق و تحصیل می‌کنند. پرسش ِ دین چیست، پرسشی ناتمام است.
دریدا در کتاب ایمان و دانستن ما را به ملاحظه فقدان لغت دین در بی شمار زبان می‌خواند. در زبان سانسکریت، عبری و چینی واژه دین وجود ندارد. دریدا از یک سو به این جهان- لاتینی شدن که برای هر واژه لاتینی معادلی بجوید، اعتراض می‌کند و می‌گوید که واژه‌ها محدودند و از سویی دیگر بر این است که می‌توان از آن‌ها عبور کرد. یعنی علی‌رغم استفاده از این واژه لاتینی، ماندن در این محدوده را رد می‌کند و می‌خواهد که از ویژگی دین به طور عالم‌گیرانه حرف بزند.
اما دانیل دُبیوسون ادعای مغرورانه غرب را به نام علمیت افشا می‌کند که می‌خواهد آدمی را بر اساس اصول خود تعریف کرده، بگوید و بیاندیشد و از کلود لوی استروس کمک می‌گیرد تا به روش تحقیق و تحصیل دین در علوم انسانی خرده بگیرد.
قدیمی‌ترین تعریف از دین را سیسرون هشتادو چهار سال قبل از میلاد مسیح وقتی که بیست سال داشت به دست داد. معنی‌اش پیوند زدن کیش و آیین به جا آورده، بود. سیسرون فعل وصل کردن را در ریشه آن نشان کرده بود. پرداختن به امور الهی لزوما پرداختن به ماوراالطبیعی نبود. معنی‌اش اجرای آیین نبشته بود. یعنی آنچه که کیش و آیین است، آداب و رسوم است به وسیله سنت به آنچه طبیعی و عقلانی است منتقل شود. اندیشه‌ای که سیسرون از دین داشت، دخول اندیشه فلسفی یونانی را در جامعه رومی انعکاس می‌دهد. سیسرون دین را چنین تعریف می کرد : رابطه با کیهان از حکمت و اندازه ساخته شده، آنچه مردمان می‌کنند به وسیله نظم الهی منظم شده، و اینکه کیهان با نظم الهی تنظیم شده، مشروعیتی به دین رومی‌ها و آداب و آیینشان می‌دهد. با این وجود در میان اندیشه‌های یونانی آمده از یونان، سنت تفسیر اسطوره و بی‌شمار نقد فلسفی بر خدایان هست. ورود اندیشه فلسفی آمده از یونان در فرهنگ رومی بلوایی در دین می‌افکند: اجازه می‌داد که فکر شود که دین یعنی نگران ذات الهی بودن، و از جانب دیگر، خدایان وجود ندارند.
جالب است که واژه دین در غرب از لاتین گرفته شده اما دین رومی‌ها بعدها نزد مسیحیان به رسمیت شناخته نمی‌شد. آگوستین در شهر- خدا گواهی می‌دهد که در دوران او عبارات ِ هنوز بر زبان‌ها جاری، اندیشه‌ای را که بر اساس آن، دین یعنی پرداختن به ذات الهی، آنطور که فیلسوفان و مؤلفان مسیحی می‌پنداشتند، اجازه نمی‌داده است.
آگوستین می‌نویسد که واژه رولیژیو لاتینی نه هر آیینی بلکه، مشخصا آیینی که خدا را ستایش می‌کند نشان می‌کند. اما از آنجا که نه تنها عوام بلکه خواص هم می‌گویند: باید «دین» فامیل داشت، باید «دین» خویشان داشت، باید «دین» همسایگان داشت، پس بنابراین از اینجا می‌توان با خیال راحت اعلام کرد که دین آیین الهی است و نه چیز دیگر. به نظر می‌رسد که آگوستین قدیس استفاده از عبارت دین را کنار گذاشته باشد. با این حال نزد او هم مرزهای فلسفه و دین مشخص و واضح نیست.
در قرن سوم میلادی است که لاکتانس به ریشه‌یابی سیسرون از واژه دین اعتراض می‌کند و می‌گوید ما با پیوندهای تقوا و پرهیزکاری است که به خدا وصل می‌شویم. کسی دیگر پیر ژیزل معتقد است که بهانه اعتراض لانتانس موبوط می‌شود به تحول دین‌داری در مسیحیت. لانتانس برای توضیح مخالفتش و با جدا کردن فلسفه از دین، دین را به پسری تشبیه می کند که از پدر فرمان می‌برد و دیگری فلسفه را به برده که از سرور و آقا. رابطه پدر و پسر دین است، آنجا که تقوا و پرهیزکاری نَسَبی خصلت اساسی در دین رومی‌ست و پیوند برده و سرور یا شاگرد و استاد، فلسفه. او دو نظام‌بندی رقیب را بر می‌انگیزاند. و بعد مسئله هماهنگی است میان یک حکمت زندگی که عده‌ی زیادی را و جاهل را و یک حکمت زندگی دیگر که به دیوارهای مدارس فلسفی خلاصه می‌شود و از مردم به قول سیسرون فرار می‌کند.
پس برای خروج از این آلترناتیو هر کدام باید خود را هم پسر و هم شاگرد به حساب بیاورند. اگر استاد و پدر هر دو یک فرد باشند، آنکه می‌خواهد از استاد اطاعت کند، پسر خوبی نخواهد بود و او که می‌خواهد مطیع پدر باشد، برده فرمانبردار است. پس نباید پسران را در جهل نگاه داشت و جدا از دانشی که استادان می آموزند، و نه بردگان را یعنی فیلسوفان را از فرمان برداری، یعنی تقوی و پرهیزکاری که نَسَبیت امر می‌کند.
تز هویت میان فلسفه و دین را در ۳۹۰ میلادی آگوستین در رساله دین راستین دنباله گرفت: ما چنین معتقدیم و می‌آموزیم -این اصل سعادت بشریت است - که فلسفه یعنی عشق ِ حکمت، چیزی نیست جز دین. برای آگوستین، با مسیحیت عده زیادی از حکمت سیراب می‌شوند و این حجتی‌ است که برای او مسیحیت، فلسفه راستین بود. اما برای آگوستین تنها این نیست که مردمی به فلسفه خواص عمل کنند، بلکه فیلسوفان هم به مکتب و مدرسه‌ای راستین روی آورند که به روی هر کس به وسیله ایمان گشوده است. در رساله زندگی سعادت‌مند یا رستگار آگوستین می‌گوید: فیلسوفان راستین، نورشان را از خدا می‌گیرند. این بحث در اسلام هم رواج داشت. بحث میان تفاوت و تشابه فیلسوفان و حکیمان الهی. آگوستین ادامه می‌دهد که فلسفه‌ای راستین است که سعادت را می‌جوید و این سعادت بزرگترین فضیلت است و آن خداست. تنها راهی که ما را به زندگی نیک و خوشبخت می‌برد، دین راستین است. آنکه تنها یک خدا را می‌پرستد و از او و در او تقوا را تشخیص می‌دهد.
در قرن هجدهم بود که با کانت و هگل و شوپنهاور فلسفه دین شکل گرفت. این فلسفه همانقدر مارکس را متأثر کرد که فقه مسیحی. تئوریزه کردن آن و تحقیق و تحصیلش و تعریف مدرن آن در علوم انسانی مدیون مسئولین جامعه شناسی مخصوصا دورکیم و ماکس وبر است. آن‌ها مفاهیمی مدرن را از دین گرفتند و پایه‌گذاری کردند که امروز در علوم انسانی مصرف می شود. با این حال تعاریفی که برای دین پیشنهاد شده مورد سؤال قرار گرفته است، مخصوصا به خاطر یافتن معادلی برای این واژه که ابداع غرب به نظر می رسد و زبان‌ها در پی معادل‌سازی بر مبنای تعریف غرب هستند. یعنی تنها یک تعریف، ادیان مختلف مثل ادیان توحیدی و تائوئیسم و بودیسم رانشان می‌دهد. تحقیقات و پژوهش‌هایی به راه افتاده است تا تاریخ این ادیان را در بستر تاریخی و فرهنگی دیگری به جز در غرب جستجو کند.
در واقع آنچه که ساخته شده و بالارفته را پایین آورده و پیاده کنند و به غربیان بیاموزد که دین برای دیگران چه می‌تواند باشد.
تعریفی که به طور کلی برای دین انتخاب شد تا بتواند موضوع تحقیق و تحصیل در دانشگاه قرار گیرد، این بود: دین یک نظام باوری است، اعتقاد داشتن . این عبارت را از تعریف دورکیم در ۱۹۱۲ وام گرفتند. برای دورکیم این نظام‌بندی وابسته به ایمان، مربوط به چیزهای مقدس است. یعنی جدا شده، ممنوع، حرام. ایمان و رفتاری که جماعتی اخلاقی را به هم وصل می‌کند. در این تعریف ِ اندیشه تقدس، اعتقاد به این نیست که تقدس به خودی خود مقدس است یا اینکه باورها بتوانند مطلقا باور شوند. چون دورکیم می‌خواهد نشان دهد که آنچه برای گروهی مقدس است، برای گروهی دیگر می‌تواند نباشد و همچنین بر این است که امر قدسی همواره خود را باز می‌سازد، چون به نام آنچه جماعت مقدس می‌دارد است که تقدسی دیگر را از خویش می‌راند.
در همان زمان ماکس وبر دین را قواعد زندگی در دنیایی که عناصر ناعقلانی هنوز حضور دارند، بی آنکه لزوما خاص دین باشند، می‌نامید. وبر می‌گفت که دین به نیاز جامعه پاسخ می‌دهد. در ذاتش نیست که عقلانی نیست اما روند عقلانیتی که جامعه می‌شناسد می‌تواند در دراز مدت به ناشیفتگی از دین بیانجامد. بنابر فرضیه‌های آنان، ادیان می‌توانند نقش‌های گوناگون بازی‌کنند، با این همه عقلانیتی که رفته رفته پیش می‌رود می‌تواند به ورود دین به محدوده عقلانیت منجر شود. این هر دو تعریف تحقیق و تحصیل دین را عمیقا متأثر کردند. اما پرسش این است که در هر دو تعریف چگونه با عقل یا دانش علمی می‌توان آنرا بررسی کرد؟ چگونه می‌توان با عقل آنچه را که پدیده‌ای عقلانی شمرده نمی‌شود، بررسی کرد؟ تنها عقلانیت دین نیست که زیر سؤال می‌رود بلکه عقلانیت علم هم هست که ادعا می‌کند که می‌خواهد با یک گفتمان عقلانی به ناعقلی مشروعیت بدهد.
دین رومی‌ها با خدایان کاری نداشت. بلکه آیین و آدابی بود که مردمی را به دو خود جمع می‌کرد. زندگی اجتماعی تئوریزه نشده‌بود. تحقیق زندگی دینی آن‌ها نشان داده است که آن‌ها کمتر به ذات خدایان کار داشتند. دین‌شان همچون دینی مدنی بوده‌است. دین رابطه‌ای تنگاتنگ با سیاست دارد که ساختار عمیق آن را بر ملا می‌کند. پایانش موفقیت رم است. دینی است که با شهروندی می‌آمیزد یعنی شهروند به آن می‌گرود نه اینکه حقانیتی در کار باشد. ریشه یابی واژه لاتینی دین چیز مشخص و درستی نشان ما نمی‌دهد. سیسرون سالها قبل از میلاد مسیح کمکی نمی‌کند، چون آنچه امکان شناسایی‌اش هست، هر چه قدیمی‌تر، تأمل و درنگی است بر ذات دین در ادبیات لاتینی که رابطه تنگاتنگ دارد با انتشار اندیشه‌های فلسفی آمده از یونان. ریشه واژه یا اندیشه دین به این معنی خیلی لاتینی‌تر از یونانی یا بر عکس نیست. سیسرون یا لوسرون مؤلفین لاتینی بودند که به صورت عینی از دین حرف می زدند. اما دوران آن‌ها را تاریخ‌دانان دوران بحرانی دینی در جامعه رومی‌ می‌دانند. تاریخ‌دانی، این بحران را دست‌برد دین در سیاست می‌داند. این بحران دینی همزمان است با ابداع دین در ادبیات لاتینی، می‌توان پنداشت که در نشستن سزار بر جای پاپ و نمودار شدن سیاست دینی، تحول رفتار سیاسی است که پدیدار می‌شود و مربوط است به تولد اندیشه دینی نزد رومی‌ها. وقتی دین چیزی می‌شود که می‌توان از آن نوشت، نقدش کرد، دفاعش کرد، با آن مبارزه کرد یا آن را به کار بست.
ادامه دارد

آنتونیو پورکیا



آنتونیو پورکیا از ۱۸۸۶ تا ۱۹۶۸ در آرژانتین زندگی کرد. مردی ساده بود که به انواع کارهای یدی دست زد. در زنگیش تنها یک کتاب نوشت.
ژرژ لویی برخس در مقدمه ترجمه فرانسه کتاب می نویسد: کلمات قصار این مجلد، بسیار فراتر از نبشته می‌روند، پایان نیستند، آغازند. نمی‌خواهند اثری بگذارند. می‌توان تصور کرد که مؤلف آنها را برای خود نوشته‌است و نمی‌دانسته است که تصویر آدمی تنها و هوشیار و آگاه به راز ویژه هر لحظه را برای دیگران رسم می کند. و روبرتو خوآرُز در مؤخره کتاب می‌نویسد که تنها در پورکیا یک چنین تلاقی حکمت زندگی و حکمت زبان را یافته‌ام.
روبرتو خوارُز شاعر بزرگ معاصر آرژانتینی است.

یک بار این‌ها را دو سال پیش نوشته بودم. برای ترجمه پورکیا منتظر ترجمه‌های دانیل بودم از اسپانیایی. ترجمه‌ی او را می‌پسندم، بیش از ترجمه‌‌ی دیگر که سال‌ها پیش منتشر شده‌ است. البته لزوما مسیر او را در ترجمه پورکیا به فارسی دنبال نمی‌کنم. که برای این دلایلی دارم. کمی مفصل است بماند برای بعد. ترجمه پورکیای دانیل کنار اشعار علی‌رضا روشن در همان کلکسیون و همان انتشاراتی در بهار چاپ خواهد شد، همراه کتاب شعری دیگر از یک فرانسوی.

همه نزدیکی‌ها



هر نزدیکی
نزدیک شدن به جسم است
آنجا که
همه نزدیکی‌ها
به پایان می‌رسد

آنتونیو پورکیا
ترجمه نیشابور

سن روح



روحم هر سنی دارد
جز یکی
سن ِ جسمم را

آنتونیو پورکیا
ترجمه نیشابور

آدمی به جایی نمی‌رود



آدمی به جایی نمی‌رود
همه چیزی بر آدمی می‌آید
مثل آینده

آنتونیو پورکیا
ترجمه نیشابور

۲۲ آذر ۱۳۸۹

هیچستان



عکس برف و جای پا را برای دانیل فرستادم. نوشت که آیا آن سوی عکس هیچ است؟ اضافه کرد، البته از منظر غربی. و بعد پرسید آیا من از این گذر کرده‌ام. از شرق به غرب گذر کرده‌ام؟
عکسی از نمایی بزرگ‌تر از همان برف و جای پا فرستادمش که تمام حیاط خانه ما و چشم انداز روبرو را نشان می‌داد. گفتم که تمام قصه، قصه چهارچوب است، قاب. که مینیاتور، درست به این دلیل چنین می‌برد. قاب می‌گیرد. مینیاتور همه را نشان نمی‌دهد تا به هیچ برسد. مینیاتور جزئی را از یک کل را نشان می‌دهد.
تازه سپهری گفته بود که پشت هیچستان جایی‌ست. و این برای غرب دشوار بود گفتنش. قبل از او رومی هم گفته بود لامکان و این هم دشوار بود. هنوز بر ما روشن نیست که آیا زبان فرانسه مجال‌ این می‌دهد یا نه.

۲۱ آذر ۱۳۸۹

وهم



آنکه دنیایش را از وهم پر نمی‌کند
تنهاست

آنتونیو پورکیا
ترجمه نیشابور

دیدن



آنکه برای دیدنم
مرا می‌نگرد
چقدر بد
مرا می‌بیند

آنتونیو پورکیا
ترجمه و عکس از نیشابور!

۱۹ آذر ۱۳۸۹

میان برف و زیارت




اینجا دارند خودشان را برای کریسمس، میلاد مسیح آماده می‌کنند و آنجا برای عاشورا. برف برای کودکان نشانه کریسمس است. خوب بچه‌های اینجا که نشانه را دیدند. من میان برف بازی و زیارت عاشورا سیر می‌کنم. زیارت.
دیروز بعد از برف، آفتاب شد و برف‌ها داشتند آب می‌شدند و بعد روز مجال نداد و داشت شب می‌رسید، با عجله، ساعت پنج نشده که برف‌های آب شده قندیل شد. من سرگرم کار خودم بودم، هی به خودم گفتم دوربین را بردار و از دروازه رد شو. دروازه خانه را می‌گویم. نشدم، نکردم. حیاط هم نرفتم. از پنجره بیرون را نگاه می‌کردم که نور را روی قندیل‌های کوچک شاخه‌های گلابی پیر دیدم. درخت پیر گلابی، قبل از اینکه یکی از همین روزها به زمینش بزنند. چه می‌دانند که روزی نزدیک غروب نور را عبور داده بود. چراغانی کرده بود. جشن گرفته بود.

۱۸ آذر ۱۳۸۹

جای پا





برف بودم کاش
تا جای پایت
بر من
هویدا می‌شد

علی‌رضا روشن

کمکت می‌کنم


اگر بیایی
کمکت می‌کنم که بیایی
آگر نیایی
کمکت می‌کنم که نیایی

آنتونیو پورکیا
ترجمه نیشابور

و تو خیال می‌کنی



از خیانت به تو دست کشیده‌اند
نه از دوست داشتنت
و تو خیال می‌کنی
از دوست داشتنت دست کشیده‌اند

آنتونیو پورکیا
ترجمه نیشابور

فاصله




فاصله‌ای را که تو را از آنها جدا می‌کند
با نزدیک شدن به آنها
کشف می‌کنی

آنتونیو پورکیا
ترجمه نیشابور

روز من



روز من آمد و رفت
نمی‌دانم چگونه
چون برای آمدن از صبح گذر نکرد
و برای رفتن از شباهنگام

آنتونیو پورکیا
ترجمه نیشابور

۱۷ آذر ۱۳۸۹

عکس‌های امپریالیسم



می‌گویند از وقتی که از عکاسان خواسته شد که از بحران ۱۹۳۰ ایالات متحده آمریکا عکس بگیرند، سنت شد و ماندگار. حالا عکاسان به سراغ بحران ۲۰۰۸ رفته‌اند. چهارمی لزوما به بحران ۲۰۰۸ بر نمی‌گردد. عکس‌های هنرمندانه‌ای ست از چاقی! بحرانی دیگر.
۱
۲
۳
۴

۱۶ آذر ۱۳۸۹

دست‌بوسی قدرت



اینجا هم از روز افشا‌گری‌های ویکی لیکس از آن حرف می‌زنند. مثل آنجا. از شفافیت حرف می‌زنند و از تیرگی، کدورت. از صداقت و حرف می‌زنند و از سیاست. و خیلی چیزهای دیگر. اما هیچ‌کس - منظور من افراد است، تقریبا هیچ‌کس پس پشت ِ این افشاگری، دست‌هایی پنهان را نمی‌بیند. نه مثل آنجا. آنجا کسی به ناتوان بودن، قدرت شک نمی‌کند. اینجا امری مسلم است. باور است و قطعیت که قدرت گاهی ضعیف می‌شود و افسار از دست می‌دهد. دیوارش ترک بر می‌دارد و درزهایی آشکار می‌شود. اینجا از دیوار و ترک‌هایش صحبت می‌شود. از خیاطی که در کوزه می‌افتد، خود. از خیاط دیگر نه و از کوزه حرف می زنند. آنجا نه از دیوار حرفی هست و نه از ترک دیوار. بحثی نیست. شک است. سوء‌ظن است. توطئه است. فتنه است.
آسان‌تر است. نه؟ راحت‌تر است. بی‌زحمت‌تر است.
بعد از یازده سپتامبر به ایران رفتم. هیچ‌کس واقعه را باور نمی‌کرد. یکی می‌گفت آن‌ها ( طالبان) که شلوارشان را هم بلد نیستند بالا بکشند. یکی می‌گفت : آن ها که دماغ شان را هم بلد نیستند بالا بکشند. نه اینکه اینجا از این حرف‌ها نباشد، هست. خیلی در حاشیه. بی‌انعکاس. اصلا سخن بر سر حقیقت ِ واقعیت نیست. بر سر واقعه است. آنچه واقع می‌شود. و در مسیر خود طریقی می‌گشاید. تاریخ. اینکه این اسناد منتشر می‌شود، اهمیتش در این نیست که دست‌هایی پشت آن است. اهمیت ماجرا در این است که بشر، مهم هم نیست که این بشر در غرب نشسته است یا در شرق، در امریکا یا روسیه یا چین. مهم این است که بشر ابزاری می‌سازد که افسارش از دست خودش در می‌رود. یعنی می‌شود که بشر در دام تله‌ای که ساخته‌است بیافتد.
مثلا فیس‌بوک. ممالک بسته، اروپای شرقی، قبل از فروریختن دیوار، هرچه کردند که وارد زندگی خصوصی مردم بشوند و کسب اطلاعات کنند، با آن همه تلاش و تقلا و تجهیزات موفق نشدند. حالا در کمال آزادی، مردم با رغبت می‌روند و رازهای اندرونی‌شان را به پای پلیس و اداره امنیت و نهادهای جاسوسی و غیره می ریزند. اینجا ، در فرانسه حتی دادگاه نتوانست از زنانی اخراج‌شده که در حرافی‌های فیس بوکیشان به تحریک کارمندان و کارکنان شرکت یا کارخانه‌ای که در آن کار می‌کردند به کارشکنی، به ادعای رؤسا، پرداخته بودند، دفاع کند. زنان می‌گفتند که حریم خصوصی‌شان بوده‌است و درد‌دل‌هاشان و دیگری می‌گفت: نه. جالب این بود که از دوستان فیس‌بوکی آن سه زن را لو داده‌بود وگرنه رئیس شرکت و کارخانه که دعوت به میهمانی فیس بوکیشان نشده بوند. دادگاه دفاع نکرد چون قوانینی هنوز در برابر این پدیده‌های پدید آمده از ابزارهایی نو و سریع‌السیر وضع نشده. آن سه زن کارشان را از دست دادند. یکی می‌گفت: تصور کنید که این وسایل در زمان جنگ جهانی دوم و گشتاپو و سرکوب و نازی‌ها در اختیار مردم می‌بود!
گمان کنم اگر یک روز امپریالیسم که نه، امپریالیسم غربی با جاه و جلاش فروبریزد باز هم باور نکنند. راحت‌تر است. زحمتش‌کمتر. وقتی گمان کنی که قدرت همیشه قوی ست. مو لای درزش نمی رود. شیفته قدرت. ضرب‌المثلی عرب هست که می‌گوید دستی را که نمی‌توانی بشکنی، ببوس. این هم نوعی دست بوسی قدرت است.

خراب کردن



خیال می‌کردی
خراب کردن هر چه جدا می‌کند
وصل‌کردن است
آنچه را که جدا می‌کرد
خراب کردی
و همه را خراب کردی
چرا که هچ‌چیز نیست
بی‌آنچه جدا می‌کند


آنتونیو پورکیا
ترجمه نیشابور

که می‌گوید



آنچه که به خود می‌گویم
که می‌گوید
به که می‌گوید

آنتونیو پورکیا
ترجمه نیشابور

بی‌هوده



اگر همه آنچه که می‌یابی
در همه آنچه که می‌جوبی‌ست
بی‌هوده می‌یابی
بی‌هوده می‌جویی

آنتونیو پورکیا
ترجمه نیشابور

تنها ماده



ماده
تنها ماده
ملموس نیست


آنتونیو پورکیا
ترجمه نیشابور

۱۵ آذر ۱۳۸۹

روز ِ دامن



سین هرگز در مدرسه دامن نمی‌پوشد. مدرسه سین از آرامترین مدارس فرانسه است. در صد خارجی- مهاجر خیلی کم است، در حد هیچ. البته نبود خارجی از آن‌چه به آن راسیسم می‌گویند، نکاسته. رأی دهندگان این‌جا بیشتر به راست افراطی تمایل دارند. خارجی، تنها مهاجر نیست، عرب ، مسلمان یا سیاه، از جایی دیگر آمده‌است. از دهی آن طرف‌تر. از شهر، از پاریس. خارجی در خیالشان بیشتر حضور دارد، تا در واقعیت زندگی‌شان. بالاخره یکی باید مسئولیت فلاکت و بحرانشان را به عهده بگیرد. مالکیت و تصاحبشان از دست می‌رود. کشاورزان سوار بر تراکتورهایشان، پاسخ سلام ِ دو دختری که با هم زندگی‌می‌کردند، همسایه‌‌ی ما را نمی‌دادند. اما صحبتم از این‌ها نبود. چند روز پیش روز دامن بود. چندی پیش هم فیلمی به اکران در آمد با بازی خانم ایزابل آدجانی با همین موضوع. سین دامن نمی‌پوشد. سین چون دخترانی که دامن نمی‌پوشند، دامن نمی‌پوشد. دخترها از دست پسرها دامن نمی پوشند. مقامات، جامعه فکر می‌کنند، این مسائل مربوط به حاشیه‌هاست و مناطق مهاجر نشین. جامعه فکر می‌کند که مهاجرهای مسلمان، در واقع مردان مسلمان پوشیدن دامن را بر دختران و خواهران خود حرام کرده‌اند. و این حرام کردن به خشونت مردان بر دختران دامن پوشیده منجر شده‌است. اما موضوع خشونت پسران تنها به مناطقی خاص بر نمی‌گردد. تنها در حواشی شهرها نیست. موضوعی حاشیه‌ای نیست. چندی پیش خانمی قاضی از تجاوز در حاشیه‌ی شمالی پاریس صحبت می‌کرد. پسری که به دختری تجاوز کرده بود. تا اینجا می‌توانست در عین عظمت داستان، معمولی جلوه کند. اما عظیم تر وقتی بود که پسر که نوجوان بود، شاید سیزده ساله، از رفتار خود هیچ بینش و برداشتی نداشت. نمی‌دانست که کار بدی کرده‌است. نمی‌فهمید که جنایت کرده‌است. وقتی علی‌رغم تلاش خانم قاضی برای نجات روحش، محکوم شد، حیرت بود که آن هم به شکلی غریب نشان می‌داد. هاج و واج به وکیلش نگاه می‌کرد که این چه شوخی ست. خانم قاضی خواست، اصرار کرد، از او پرسید که آیا در رفتار او، در عمل او، کمترین مهربانی، نوازشی هم بوده‌است و ان جوان خام پاسخ داد که نه. او به میلش جواب داده بود، همین و نمی‌فهمید چه اشکالی از نظر قانون می‌تواند داشته باشد. اصلا قانون چه بود. او که نمی‌دانست جدایی ِ خوب و بد بود! خوب و بدی که جامعه تعیین کرده بود؟ برای اینکه جای زیستن باشد. بعد معلوم شد که فرزند خانواده‌ای فرانسوی ِ ناب و پر بچه است و حتی مادر نام فرزندانش را گاه با هم می‌آمیزد. فراموش می‌کند که کدام، کدام است. معلوم شد که فیلم‌های پورنوگرافی بزرگ‌ترها در دست‌های کوچک‌ترها می‌گشته است. اما همه، این‌ها نبود. همه این‌ها نیست. میشل وُلبک، برنده جایزه ادبی گونکور امسال، سال‌هاست که از فلاکت جنسی غرب می‌نویسد. از توریسم جنسی غربیان. از مردانی که به آسیای دور می‌روند تا با دخترانی هر چه جوان‌تر آنچه را که در غرب دیگر به دست نمی آورند، بیابند و زنانی که به افریقا می‌روند تا ناز و نوازشی را که نیست درآغوش مردانه افریقایی، در بازارش به قیمت‌های مناسب و نامناسب بخرند. از این هم فیلمی ساخته‌اند که به سوی جنوب نام دارد و شارلوت رامپلینگ نقش یکی از همین زن‌ها را بازی کرده‌است. مدت‌هاست که غرب با بحران جنسی روبه‌روست. پورنوگرافی جایش را به اروتیسم داده‌است و پورنوگرافی به قول رومن گاری، گوشت است، فقط همین. کوچک یا نوجوانی که سکسوالیته را با فیلم‌های پورنو دریافت می‌کند، جز خشونت از آن چیزی نمی‌آموزد، اگر آموزشی در کار باشد. آن خانم قاضی بی‌هوده به دنبال ناز و نوازش بود. اندک هستند نوجوانانی که با جسم خود پاسخی به خواب و خیال‌های جوانشان داده‌باشند. معمولا هم سرخوردگی و افسردگی با خود به همراه دارد. از زمان رهایی، یعنی از سال‌های شصت، و قبل از آن جامعه با نوعی فاشیسم جنسی روبه‌روست. فاشیسم یعنی دخالت در امور ذهنی و خیالی، در اموری که به فرد و فردیت ویژه‌اش مربوط می‌شود. دخالت آنکه و آنچه که قدرت دارد. هر چه. وقتی یک نمونه، یک «فرمول» از روابط جنسی را تبلیغ می‌کند. وقتی حتی در مجله‌های خانواده و زنان تعداد روابط در هفته و ماه را هم تصمیم می‌گیرند و تخطی از آن را نشانه می‌دانند. نشانه هر چیزی که شما را از نرم، هنجار اخراج می‌کند. فاشیسم مبلغ عشق با سکسوآلیته است، همانطور که روزی مسیحیت جسم را از روح و جان جدا دانسته بود. عشق بی سکسوآلیته نداریم. حالا اگر زوجی بعد از چند سال آتششان سرد شد، چه خاکی بر سرشان بریزند؟ از نرم خارج شده‌اند. در آغاز باید بروند سراغ آنچه دوباره بر آتششان بدمد. راه‌هایی که دم دستشان گذاشته می‌شود. و اگر نشد. اگر نشد، از هم می‌پاشند. ازدواج را با سعادت و عشق اشتباه گرفته، و عشق را با سکسوآلیته. رهایی از بند‌ها حالا به این‌جا رسیده‌است. به کسالت. و کسالت همیشه به خشونت می‌انجامد. خشونتی که یا روی به دیگری دارد یا روی به خویش.
این‌ها را بعد از خواندن این مطلب و این مطلب می‌اندیشیدم.

سپید و سیاه




هر کسی به دنبال هر کسی



خود را یه همه می‌داد
بی‌آنکه به دنبال کسی برود
و در این جهان
که هر کسی به دنبال هر کسی‌ست
بی‌آنکه خود را به کسی بدهد

آنتونیو پورکیا
ترجمه نیشابور

۱۴ آذر ۱۳۸۹

به شاعر ۵



می‌خواهی بروی
آنجا که نیستی
اما کجا
تو نیستی

آنتونیو پورکیا
ترجمه نیشابور

فریب



می‌فهمم که دروغ فریب است و
راستی نه
اما
هر دو مرا فریب داده‌اند

آنتونیو پورکیا
ترجمه نیشابور

وقتی می‌روم



وقتی می‌روم
پرم از آن چه نمی‌رود
وقتی نمی‌روم
پرم از آن چه می‌رود
وقتی می‌روم
چیست که می‌رود
وقتی نمی‌روم
چیست که نمی‌رود

آنتونیو پورکیا
ترجمه نیشابور

۱۳ آذر ۱۳۸۹

از تو می‌روم



من از تو می‌روم
اما تو
تو از من نرو
از تو می‌روم
چون از همه چیز
بی‌آنکه چیزی از من برود

آنتونیو پورکیا
ترجمه نیشابور

۱۲ آذر ۱۳۸۹

قصص



نمی‌دانم چگونه قصاص و قصه از یک چشمه سر می‌گیرند. چشمه‌ی زبان ِ غیر.
در قصه‌ی نرگس و زرین دهن، نویسنده ، هرمان هسه می‌گوید که درد و لذت با خطوطی یکسان به رخسار می نشینند. مرد که خطوط لذت را دیده‌است، به تماشای خطوط درد می‌رود.

هر دو نامی مقدس دارند. هر دو به نام‌هایی نامقدس خوانده‌می‌شوند. یکیشان گلی ست، خونین. یکی‌شان نرگس است، چشمانش. یک فرهنگ، با دو روی، در هر رویی، باز رویی. گفته‌اند نشانه ثروت است. نشانه‌ی نشانه‌هایی دیگر هم هست. دو رویی.
کتاب مقدسشان به زبانی دیگر است. زبان غیر. غیری که دوستش نمی‌دارند. نمازشان را اما به زبان همان غیر می‌خوانند. نمی‌توانند به زبان خویش بخوانند. مترجم خوب از کجا بیاورند؟ از کجا بدانند که مراد کتاب غیر، از الله و از رحمان و از رحیم چه بوده‌است. بگذار خود خدای غیر مسئولیت ِ حرف‌هایشان را به عهده بگیرد. کتاب مقدسشان را ترجمه کرده‌اند بارها. نمازشان را اما به زبان خدای غیر می‌خوانند. عده‌ای واسطه میان مردم و کتاب، میان مردم و مرجع، نگهبانان مرجع، رجوع دهندگان به ارباب رجوع، به اربابان رجوع با دوزبان غیر و خودشان با آنها حرف می‌زنند. کتاب را معنی می‌کنند.
قاضی در دادگاه می‌گوید، جمله‌ای به عربی به زبان غیر می‌گوید. زن نمی‌فهمد. معنی را از قاضی می‌پرسد. قاضی معنی می‌کند: تو اقرار کرده‌ای.
زن اقرار کرده‌است. یک روز مرد آمده‌است، در حیاط همانجا که زن بوده‌است در زیر بارانی که تر نمی‌کرده است، زن را دیده‌است و زن اقرار کرده است.
زن معشوق ِ مرد است؟ زن، زن موقت ِمرد است، زن، همسر مرد است؟ بر کسی معلوم نیست. مجهول است. زن، زن است. می‌گوید که عاشق است.
مرد می‌گوید که هوس است. مرد دارد از خودش حرف می زند. مرد از خودش با زیان غیر حرف می‌زند. از زبان زن. می‌گوید عشق زنِ معلوم ، زن ممکن، عشق یود، عشق زن مجهول هوس بود، مرد می‌گوید. عشق زن ِ معلوم عشق یود. جایی که زبان خویش و زبان غیر می‌آمیزند، حرف خویش و حرف غیر می‌آمیزند، معلوم و مجهول می‌آمیزند. عشق و ناعشق می‌آمیزند. مرد لابد می‌خواسته ناعشق را هم بزید تا چیستی عشق بر او معلوم شود.
عشق چیست؟ چیست ندارد. زبان عشق کدام است؟ بی زبانی.
کتاب مرجع که حدود را نشان می‌کند و نشان می دهد، به زبان غیر نگاشته شده. برای نشان دادن حدود باید به زبان خویش درآوردش. اما کتابتی مقدس را که نمی‌توان به نامقدس گرداند. نمی‌شود گرداند و به تقدسش دست نبرد. نمی‌شود به زبان خویش خدای را نیایش و ستایش کرد. اما قاضی باید حکم متن مقدس را برای محکوم ترجمه کند. حاکم، در میان خود ِ حکم در میان دو زبان در گردش است. چیستی و چگونگی‌اش را خدا می‌داند. آن هم مجهول است. زبان‌ها محدودند. حدود دارند. برای به زبانی دیگر گفتن باید حدود شکست. از حد تجاوز کرد. به حد تجاوز کرد.
جایی که لغات نمی‌توانند ترجمه شوند. از ترجمه عاجزند، جایی که واژه مجهول می‌ماند، میان دو جا، پا در هوا. بر زن معلوم نیست که معشوق است با همسر، موقت است یا تمام وقت.
عاشق است. اما جایگاه عشق نامعلوم است. عشق جا ندارد. عشق بی جاست. لامکان. نه در آپارتمانی در شمیران ، نه در میدان کتابی. حق ندارد، نمی تواند داشته باشد. تکلیفش ناروشن است. بلاتکلیف است. نه قلمرو دارد، نه حقوق.
عشق نه سوخته است و نه نسوخته. عشق سوخت است. مثل نفت. مثل اورانیوم که گاهی غنی می‌شود. می شود بمب. ترسناک است. رقیب را می‌ترساند، همجواران را. عشق همجوار جنون است. مجنون عاشق است. عاقل نیست. خصلت بمب انفجار است. عقل می‌بایدش.
زن عاشق است. عشقش را سوار خیالش کرده‌است. خیالش را عشق نپرداخته است. زن، بودن ِ با مرد را می‌خواهد. خیال می‌کند که عشق است. بودن همیشه کفایت نمی‌کند، پاسخ نمی‌دهد نیاز بودن را. شاعر زبان ِ خویش، از عشق دیوان ساخته است، با بی زبانی، به زبان آمده‌است. متن مقدس از حدود به زبان غیر گفته است و شاعر زبان خوبش از عشق بی حد.
حدود مرز من را با غیر معلوم می کند. عشق مرز نمی‌شناسد. می‌خواهد از آن عبور کند. حدود برای زندگی‌ست. مجال و امکان زندگی. زندگی من کنار غیر. مجال زندگی من و غیر. حدود می‌خواهد که زمین جایی برای ساکن شدن باشد، خانه کردن. من، همسر اختیار می‌کند، خانه می‌گیرد. کفایت نمی‌کند، عشق ندارد. عشق را به خانه می آورد، عشق در خانه نمی‌ماند. با عشق از خانه بیرون می‌رود. طاقتش را ندارد. عشق خانه ندارد. عاشق زمانی کوتاه خانه عشق می‌شود. عشق خیلی زود خانه عاشق را ترک می‌کند. طاقت خانه ندارد.

۱۰ آذر ۱۳۸۹

ستایش مرز



این روزها که همه‌جا، اینجا سخن بر سر بحران است و ورشکستکی، صحبت جدایی هم هست. از یورو خارج شدن، از اروپا بیرون آمدن. خویش را نجات دادن. کسی می‌گفت باید به آلمان گفت که یا باید هوای اروپا را داشته باشی، اینقدر به دور خودت چنبره نزن، یا باید اقتصاد و سرمایه را اخلاقی کنی، یا فاتحه اروپا را بخوانی. البته اضافه می‌کرد که دولت‌مردی را نمی‌بیند که در فرانسه در مقابل آلمان بایستد. می‌گویند برای کشورها هیچ باقی نمی‌ماند که یا باید اعلام ورشکستگی کنند یا از نظام یورو خارج شوند. می‌گویند اروپای بیست و هفت هیچ معنایی ندارد و اروپای چهل و چند از ان هم بی معناتر خواهد شد و یعنی هیچ. کجاست مرز اروپا؟
من نمی‌دانم اگر مردم احساس کنند که در دورانی مشابه دوران جنگ دوم قرار دارند، یعنی خود را اشغال شده بپندارند و دستشان را خالی، اگر خویش را در سرنوشت خویش سهیم ندانند و ژنرال دوگلی هم نباشد، چه می‌کنند؟ تصورش، اندکی وحشت آور است. عجالتا، افراطی‌ها بزرگ و بزرگ‌تر می‌شوند.
کونیست‌ها معمولا مخالف اروپا هستند. چپ‌ها و راست‌های افراطی هم. پوپولیست‌ها هم. راست‌ها به چند دسته تقسیم می‌شوند و سوسیالیست‌ها هم.
خوب، در این میان است که رژیس دوبره همراه و همرزم چه گوارا که به خیانت‌ به او هم معروف شد، در ستایش مرزها را نوشته است. رژیس دوبره در ابتدای دوره ریاست جمهوری فرانسوا میتران از مشاوران او شد.
آخرین کتابش در ستایش مرزها نام دارد. نتیجه کنفرانسی در توکیو. می گوید که مرز مقدس است. حریم است و حرام است. در زبان لاتینی هم جدایی و تقدس از یک ریشه می‌آیند. نظام دادن بی نظمی با جدا کردن درون از برون.
رژیس دوبره می‌گوید که فراموش می‌کنیم که مرز، دیوار نیست. که از وقتی خواسته‌ایم مرزها را از میان برداریم، دیوار بر پا کرده‌ایم. پل ویریلیو هم همین را می‌گوید که هیچ وقت به اندازه الان، دیوار نساخته‌بودیم. پل ویریلیو از قلمرو می‌گوید که همان محدوده مرزهاست و رژیس دوبره از مرز . خوب، از آنجا که پل ویریلیو چند دهه است که حرف‌هایش را تکرار می‌کند و بر آنها تاکید و همان طریق را طی، پس رژیس دوبره باید کتاب‌های پل ویریلیو را خوانده باشد. البته رژیس دوبره بیشتر در جلد اخلاق‌گر ظاهر می‌شود تا ویریلیو. در هر صورت، حرف‌هایشان جاهایی، اینجا به هم نزدیک می‌شود. هر دو از هویت حرف می زنند. من، غیر. مرز من، مرز غیر. قلمرو من، قلمرو غیر. مرز من و تو.
در فقدان مرز است که دیوار ساخته می‌شود و از دیوار نمی‌شود رد شد. دیوار یعنی که دیگری وجود ندارد. نفی دیگری. در نزاع اسرائیل و فلسطین، مشکل فقدان مرز است و دیوار است که بالا می‌رود. اولمر گفته بود تا مرز نداشته باشیم دولت نخواهیم داشت، منظورش دولت غیر نظامی بود.
رژیس دوبره می‌گوید: وقتی نمی‌دانیم که هستیم، با همه بد هستیم و اول از همه با خود. می‌گوید گمان می‌کردیم که انسانیتی که حالش خوب نیست، بدون مرز حالش بهتر می‌شود. در فکر سیاره‌ای هموار بودیم، صاف.
جایی دیگر می‌بایست تا این‌جا بایستد و بر پا باشد. هر گروه تعلق خاطری دارد، می‌خواهد به میخ نوری، امامی، قهرمانی، افسانه‌ای، نقشه‌ای، خودش را آویزان کند. ترجیح می‌دهد، می‌گوید که مرزها خاکی باشند تا خونی، در زمین باشند تا در اذهان.
مرزها رفت و آمدها را اجازه می‌دهند. مرز علامت فروتنی ست و حرمت دیگری. نه، من همه جا خانه خویش نیستم. امریکایی‌ها و استعمارگران مرز نمی‌شناختند و هر جایی را خانه خودشان به حساب می‌آوردند. جهان، جهان من است، تمدن، تمدن من است. امروز هم روند جهانی‌شدن از همان خصلت استعمار بهره می‌جوید. رژیس دوبره می گوید که بعد از چندین سال جنگ در افغانستان و عراق امریکایی‌ها تازه متوجه شده‌اند که خانه خودشان نیستند. بی‌مرزان امروز هم، مدافعان بی مرزی امروز هم، طایفه‌های تسلط‌جو هستند که نه با کسی تقسیم‌می‌کنند و نه ترمزی دارند. آنها که ابزار تولید و ثروت را از مرزها عبور می‌دهند و زیر بنیا‌دهای اقتصادی را در هم می ریزند. بی مرزی، بی قانونی‌ست و حکومت قوی بر ضعیف.
رژیس دوبره از در می‌گوید. از دری گشوده و دری ناگشوده. دری که می بندیم، با چفت. سیستم‌های پیشرفته آژیر. درهایی که به روی آمدگان، بازدیدکنندگان، میهمان می‌گشاییم، لطفا کفش‌هایت را پاک کن و برون‌آ. برای پذیرایی از دیگری باید خانه خود داشت. خود، خانه داشت. خانه داشت. خود داشت.

یک دریچه





دیروز که سین را به میدان ده بردم تا به کالج برود، مه دره را پوشانده بود. امروز هم سهمی از جهان را مه پوشانده است. خدایان کار خودشان را می‌کنند و انسان‌ها هم کار خودشان را. بعضی از انسان‌ها بدند و بعضی خوب. خدایان اما کار خودشان را می‌کنند.
عکس‌های برف را برای دانیل فرستاده‌بودم.
صبح برایم عکس‌های اَلَن را فرستاده‌بود. نوشته بود: برف پر از ارمغان است. الن ساعت هشت صبح گرگی را جلوی خانه‌اش دیده‌بود و از همانجا عکس گرفته‌بود و عکسها را برای دانیل فرستاده‌بود و دانیل هم برای من. من که به خانه بر‌می‌گشتم، جز کلاغ ندیدم. امروز صبح هم یک سینه‌سرخ آمده‌بود پشت پنجره آشپزخانه. برف که می‌آید مرغان هم می‌آیند، خیلی نزدیک.
داشتم فکر می‌کردم که همه ما برون از شهر زندگی می‌کنیم. این عکس‌های برف را هم که می‌بینید من از دریچه اتاق گرفته‌ام. من برون از خانه هم زندگی نمی‌کنم. برون از خانه‌ام.

۸ آذر ۱۳۸۹

دو خط موازی




دو خط موازی
به هم نرسند
شاید
به یک جا می‌روند
اما

علی‌رضا روشن

هیس، برف





۷ آذر ۱۳۸۹

ما همه با هم سعادتمند خواهیم شد

سراب محدوده‌ها و قطعیت‌ها

چنانکه پیش‌تر هم گفته بودم دوری و نزدیکی به وطن در درکِ درستِ رخدادهایِ آن پیش‌شرطِ ضروری و انحصاری نیست. اما دست‌ِکم یک حقیقت را در این مورد نمی‌توان انکار کرد:
ما اینجا در ایران با بسیجی‌ها زندگی می‌کنیم. در موقعیتِ درونِ میهن، «سیالیت» و «تبدیل‌پذیری» برای ما تجربه‌ای زیسته و شهودی است. ما خیلی ساده می‌توانیم درک کنیم و ببینیم که چگونه یک بسیجیِ سرکوبگر به یک سبزِ آزادی‌خواه بدل می‌شود و در حالی که روایت‌هایی حقیقی یا دیده‌هایی عینی از این مساله داریم، پس تصورِ ذهنیِ این «عدم تعین» و «بی‌مرزی» برای ما بسیار نزدیک و آشناست و به‌همان میزان اثرگزاری‌اش در ضمیر و بینشِ ما نسبت به رخدادهای ایران چشمگیر است. اینجا ما دگرگونی را در هر آنِ زندگی درک می‌کنیم و «تغییرِ تدریجی» یا «تحولِ گام به گام» نه سیاستی برساخته‌ی حکومت یا جنبش بلکه واقعیتی ست که همچون ذره‌های هوا در فضایِ تهران برای ما درک‌پذیر و ملموس است. آینده‌ی سیاسیِ ایران پیش‌بینی‌ناپذیر است اما زیستِ ایرانیان در این سه دهه با روندی خاموش اما جاندار غایت‌گراییِ خود را حفظ کرده است و پس از تولدِ جنبش با شتابی فزون‌تر رو به سوی یک فرجامِ روشن دارد؛ «آشتیِ ملی» و زدودنِ مرزهای دوست/دشمن؛ غایتی که همه می‌دانیم در دستگاهِ کنونی یا دست‌ِکم با صورت و ترکیبِ کنونی‌اش هرگز به‌نحوِ شایسته تحقق‌پذیر نخواهد بود.
آن بسیجیِ خشمگین و سرزنشگر در روزِ عاشورا که با من جدال می‌کرد، جوانی دوست‌داشتنی و از همین ملت بود. اما این جمله را چه کسی می‌تواند بگوید؟ یا بهتر است اینگونه صورت‌بندی کنم که در چه شرایطی این جمله‌ی گفته‌شده می‌تواند پیش‌زمینه‌ای زیسته و تحقق‌یافته داشته باشد؟ تنها کسی که در آن زمان و مکان حضور داشته است این جمله را به‌ژرفایِ آن درک خواهد کرد و پشتوانه‌های واقعیِ آنرا در هنگامِ بر زبان‌آوردن‌اش با خود همراه خواهد داشت. این جمله برای من دریافتی درونی بود برآمده از دیداری کوتاه و نفس‌گیر با او. فاصله‌ی آن جوان از ستیز با جنبش تا همدلی با آن به‌اندازه‌ی یک باریکه‌ی مو بود. این سخن نه بدان معنی است که تیزبینانِ بیرون از مرزها از درک و فهمِ چنین پیوند و گسست‌هایی ناتوان‌اند اما اگر به گستره و چندگونگیِ ایرانیان در درون و بیرون بنگریم، خواهیم دید که سرنوشتِ این کشور درست به‌دلیلِ همین تنوع و تکثر همراه با بینش‌های زیسته در دستِ ساکنانِ ایران است نه ایرانیانِ مهاجر. و باز درست به‌همین دلیل است که هر نسخه و دستورِ عمل از سویِ بیرونیان برای ایرانیانِ ایران‌نشین بی‌معنا و نپذیرفتنی است. من نمی‌خواهم در اینجا حقوق و کوشش‌های ایرانیانِ خارج از کشور را نسبت به آنچه در میهن می‌گذرد نادیده بگیرم. سنجشگری و نقادی شرطِ بایسته‌ی بالیدنِ هر رستاخیری است و در این زمینه ایرانیان در هر کجای دنیا می‌توانند و می‌باید کژروی‌ها و کاستی‌ها را گوشزد کنند. پشتیبانیِ آنان از جنبش در بیرون از مرزها نیز ارزشمند و اثرگزار بود. اما جایگاهِ بیرونیان فی‌نفسه گنجایش و توانمندیِ راه‌بریِ جنبشِ درونِ میهن را ندارد. ژرف‌نگرانِ مهاجر این حقیقت را به‌درستی فهمیده‌اند که از هرگونه باید/نبایدِ هنجارگذار دوری می‌جویند و درست وارونه‌ی اینان، دون‌کیشوت‌هایی هستند که از هزاران فرسنگ دورتر به مردم می‌گویند چه کنند یا چه نکنند و از آن بدتر ملت را به ساده‌نگری وصف می‌کنند؛ ساده‌بینان با انگاره‌های منجمدشده‌ی «مرزگذاری» و «تعین» می‌خواهند چیزهایی را به ایران‌نشینان بفهمانند که از اساس از جنسِ رخدادهای وطن نیست و جایگاهی در واقعیتِ سیاسی ندارد.
زندگیِ جمعیِ ما در این کشور کم‌ترین زمینه را برای «مطلق‌بینی» در اختیار می‌گذارد. من اینجا تنها و تنها از مردم و بدنه‌ی جنبش سخن می‌گویم نه از نخبگان. همین «زیستِ ایرانیِ» جان‌به‌در‌برده از پُتک‌های کوبنده‌ی دستگاه در این سه دهه بوده است که رهبرانِ جنبش را به‌سویِ الگوهایِ رواداری و آزادمنشیِ زندگیِ روزمره‌ی ایران‌نشینان راه‌برده است. ما به‌خودی‌خود در کنارِ یکدیگر شاد و هم‌باشنده هستیم؛ بودنِ هر یک از ما در قالبِ فرد، گروه، مذهب، مرام یا دیگر دسته‌بندی‌های اجتماعی به بودنِ دیگری وابسته است. هر یک از ما بخشی از داستانِ زندگیِ دیگری هستیم. دستگاه ِحاکم در داستانِ زندگیِ هر کدام از ما دشمنانِ هولناکی را شخصیت‌پردازی کرد. اکنون این اشباحِ اقتدارساز رفته رفته از زیستِ جمعیِ ما ناپدید می‌شوند چنانکه از آغاز هم وجود نداشتند. رژیم در این سه دهه هر کاری کرد تا نفرتِ یک طبقه از جامعه‌ی ایران را نسبت به دیگر طبقات برانگیزد و آن تبعیض‌ها را اهرمی برای پیش‌بُردِ سیاست‌های تمامیت‌خواهانه‌اش قرار دهد. اما پس از برساختنِ «فتنه» و زایشِ سرگردان‌کننده‌ی «جنبش» از بطنِ آن، این طبقات بر خلافِ ظاهرِ ماجرا روز به روز بیش‌تر به یکدیگر نزدیک و با همدیگر هم‌درد شدند. ما به چشمِ خود دیدیم که زنانِ مذهبی‌پوش گاه بیش‌ترین ستیزها را با سرکوبگران داشتند و طبقاتِ فرودست رختِ سبز پوشیدند و ریزش‌های رژیم چنان شتابی داشت که پیشِ چشمانِ ملت بی تن‌پوش و برهنه ماند. در هنگامه‌ای که ریشه‌های نفرتِ برنامه‌ریزی‌شده از سویِ دستگاه میانِ مردم و جایگاه‌های متفاوتِ اجتماعی در حالِ پوسیدن است و بیزاری جای خود را به همدلی داده است، «نفرت‌پراکنی» از سوی جریان‌های مشخصی از اپوزوسیون چیزی جز خیانت به ملتِ ایران نیست. در این سی سال چنان انبوهی از ذوق‌ها، اندیشه‌ها، سبک‌های زندگی و صداهای گوناگون در جامعه‌ی ما سانسور، سرکوب و خاموش شده است که اگر ملتِ ایران بخواهد در این زمینه‌ها از یکدیگر حساب‌کشی کند تا ابد به همدیگر بدهکار خواهیم ماند. البته دستگاه بدهیِ سنگین و جبران‌ناپذیری به ملت دارد. اما مردمِ ما با همه‌ی تفاوت‌هایی که با یکدیگر دارند و با همه‌ی سرکوب‌هایی که بر بخشِ بزرگی از آنان در این سی سال روا داشته شد، تازه دارند با یکدیگر به‌راستی آشتی می‌کنند. ما همگی هم‌سرنوشت هستیم و من این روزها که خاطراتِ خیابان‌های هشتاد و هشت را در ذهن مرور می‌کنم هر چه بیش‌تر به درستیِ سخنِ آن همراهِ جنبش پی می‌برم که گفت:
«ما همه با هم سعادتمند خواهیم شد».

سیگار



دیروز سیگار هم پاسخ نبود. من که سیگاری نبودم، دیگر نبودم اما این آقای عضو فرهنگستان ادب - خوش دارم چنین بناممش، نوروز که آمد، یک کارتوش به قول فرانسوی‌ها سیگار آورد. ژان - ر که با تحقیر به این سیگارها نگاه می‌کند. او گلوآز خویش را می‌پیچد، معمولا دو سیگار در روز، بعد هم می‌رود بیرون از خانه دودش می‌کند. من هم می پیچیدم. زمانی هم سیگار برگ می‌کشیدم.
حالا هم نمی‌کشم، یعنی گمشده‌ام باید چیز دیگری باشد. سیگار از ایران آمده را روشن نکرده خاموش می‌کنم. گاهی هم از ژان - ر می‌خواهم سیگارش را روشن کنم. شب که همه خوابند، جز من و گربه، می‌روم پایین و سیگاری به دست می‌گیرم و روشنش نمی‌کنم. می‌گذارم این زمان وصل به درازا بکشد. یعنی این فریب. مهم هم همین خواهش است. دلم خوش باشد که سیگار است که می‌خواهم. گربه که خودش را برای خوابیدن آماده کرده، رفته روی نیمکت که من رویش جاجیم هفتاد سال پیش بافته شده از موی بز را انداخته‌ام، لمیده، نصف چشمش را باز کرده و از من می‌پرسد: این چه وقت پایین آمدن و چراغ های خاموش را دوباره روشن کردن‌ست، من تازه داشتم خود را برای خوابیدن آماده می‌کردم؟ من هم نگاهش می‌کنم و می‌پرسمش: چرا مثل یتیم‌ها خوابیده است؟ می‌خواهد من دلم بسوزد و هی قربان صدقه‌اش بروم؟ خودش را به دور خودش جمع کرده و سرش را میان پنجه هایش پنهان.
دیروز سیگار هم پاسخ نبود. چند شب پیش کسی قلیان چاق کرده‌بود با تنباکوی شیراز. شاید شیرازی هم نبود. اصلا واقعیت چه لزومی‌ دارد؟ چه فرقی می‌کند؟ یکی نیست بیاید مرا فریب دهد.
دیروز برف آمد. سین قبل از رفتن به مدرسه گفت که حتما بلند شوم و برف را تماشا کنم. تا من برخیزم برف آب شده بود و سپیدی رفته بود. به کجا؟
یک هفته است که اتومبیل نداریم. یک هفته است که با برون کاری نداریم. سین می رود مدرسه و من به او می‌گویم مدرسه را در مدرسه جا بگذارد و به خانه بیاید. مثل کفش‌هایی که آنجا دم در از پا در می‌آورید.
نشسته‌ام که زمستان تمام شود. هی هیزم به خورد اجاق می دهم. شب زود از راه می‌رسد. زود. گاهی هم نمی رود.
دلم می‌خواست که دست از سر زبان بر می‌داشتم و فقط با آن سخن می‌گفتم. من که در تبعید و بعید زبانم . کی بود که می‌گفت شاعران در تبعیدند. خوب، این توجه به زبان، از دوری زبان است. باید از چیزی دور باشی تا به آن توجه کنی. دیروز یکی در برنامه‌ای رادیویی می‌گفت حداقل دو زبان لازم است تا یک زبان را بدانی. چیز دیگری هم می‌گفت، می‌گفت: سلام با سلام فرق می‌کند و هر جایی صبحش را با چیزی آغاز می‌کند و نباید همه را به سلام ترجمه کرد. من هم همین را می‌گویم. نباید دنبال معادل گشت. هیچ‌کجا نباید دنبال معادل گشت. هر کس باید خودش باشد.
دلم شنیدن زبان فارسی می‌خواهد. نه از رادیو یا تلویزیون. من تنها صدای خود را می‌شنوم. نمی‌دانم با چه زبانی با گربه حرف بزنم .
گاهی من و گربه پای صحبت‌های الن بادیو می نشینیم. از کتاب عشقش خوشم نیامد. تازگی ها هم کتابی از سینما نوشته است. پریشب امانوئل تود آمده بود. از سینما؟
ژان -ر دیروز پرسید باید نوشت به کمک یا با کمک؟
نمی‌دانستم.
گربه سرش را روی پشتی گذاشته است و مثل آدم حسابی خوابیده‌است. لابد خودش را یتیم نمی‌داند. وقتی من اینجایم.
یادم آمد، هولدرلین بود که می‌گفت:
و ما در خاک بیگانه
زبانمان را از دست داده‌ایم
این از دست دادن، از دانستنش می‌آید. مثل هر دانستنی دور می‌کند. از واقف بودن.
در تبعید به زبان چنگ می‌زنی. در خانه زبان به تو چنگ می‌زند. در تبعید به سراغ زبان می‌روی، در خانه زبان به سراغ تو می‌آید. گاهی هم تبعید خانه‌ات می‌شود.
گمان کنم که تلویزیون را برای گربه روشن گذاشته‌ام و خودم آمده‌ام بالا، اینجا.

۶ آذر ۱۳۸۹

مرابطان و موحدون



از لغت‌نامه عاشقانه اسپانیا
نوشته میشل دل کاستیو
ترجمه نیشابور

دلم نمی‌خواهد که خوانندگانم را در پیچ‌وخم سیاست مراکش که اصلا از حرف‌های من فراتر می‌رود، بکشانم . کافی‌ست بدانیم که دو موج اشغالگر، اندلس را غرق کردند و همه جا تخم ویرانی و اندوه کاشتند، هر دو در منطقه اطلس تشکیل شده‌بودند، بالا آمده‌بودند، دو جنبش مذهبی الهام گرفته از رئیسانی مجنون و متوهم.
قبل از آن، نظام امویه، تمدن عالی‌اش فروریخته بود. انقلابی اجتماعی، بر علیه پسر دوم المنصور، سانچوئلو- چون فرزند شاهزاده‌ خانم مسیحی بود، چنین نامیده- به‌وقوع پیوسته‌ بود. این خلیفه بی‌عرضه و عیاش به قتل رسیده‌، بر صلیب به میخ کشیده‌ شده‌ بود. خلق‌الله تاراج کرده‌ بودند، غارت‌کرده‌ بودند قصرها را، سنگ روی سنگ نگذاشته‌ بودند.
یکی پس دیگری، ولایت‌ها جدا شد، شاه‌نشین‌ها یکی بر علیه دیگری علم شد. جنگ‌های پی‌درپی ییلاق‌ها را ویران کرد، اقتصاد را در هم شکست و چون دوزی تذکر می‌دهد، فلاکت ِ فلاکت‌زده‌هایی را که حسرت نظم و رونق دوران عبدالرحمان سوم را می‌خوردند، همه جا تشدید کرد.
در این آشفتگی، ارتش ِبرِبر به همه جا منتشر می‌شد، مرگ می‌کاشت. هرج‌ومرجی که مسیحیان هرچه زودتر به نفع خوداز آن استفاده بردند، فتوحات خود را گستردند با تسلیم کوچک‌شاهان و امیرزادگان، که به خاطر حفظ قلمرو خود رعایای‌شان شدند.
در این درهم‌ برهمی، تنها قرطبه و سویل توانستند محدوده‌ای وسیع و قدرت‌مند بنا نمایند تا استقلال متزلزل خود را حراست کنند.
سالی از پس سالی، سیل مسیحیان، قلمروها را پوشاند و شهرها را فروبرد. بالاخره محاصره طولانی قرطبه به دست ارتش ِبرِبرها به یاری مسیحیان سر آمد. ساکنین شهر قهرمانانه مقاومت کردند، انگیخته و به شور آمده از نفرت این افریقاییان.  و بعد وقتی پایتخت به نفس افتاده تسلیم شد، بی‌رحمانه‌ترین و خونین‌ترین انتقام‌ها به اجرا در آمد. ماه‌ها، سربازهای ِبرِبر به خروش آمدند، تجاوز کردند، سربریدند، غارت کردند، آتش زدند. مجلس عیشی خونین.
از پایتخت امویه، از جلال و جبروت عتیقش ویرانه‌ای باقی‌ماند. دیگر هیچ هنگام قرطبه برپا نشد.
تناقضی که اغلب در تاریخ مشاهده می‌کنیم، تزلزل به همراه جوشش هنری و روشنفکرانه همراه است. شاهان از تبار ِبرِبر یا اسلاوُن با فروغ قرطبه به رقابت برخاستند. سویل و قرطبه را مدیون چشم‌ وهم‌چشمی تازه به دوران رسیده‌ها هستیم. می‌شود که جمیل‌ترین گل‌ها بر کود و تپاله بروید.
در خفت ِ خویش، از ترس اینکه قدرت مسیحیان تمام اندلس را در اختیار گیرد، شاهزاده‌ها به ِبرِبرهای متعصب رجوع کردند، به مرابطان‌ها و آنان به ندایشان پاسخ دادند. موفق شدند بر پیشرفت مسیحیان سد ببندند، بی آنکه بتوانند خیز لئون‌ها و کاستیان‌ها را مهار کنند. آنچه اندلس را نجات داد، آنچه برای سرزمین عقب‌نشینی صد ساله آورد، کشمکش‌ها و جنگ‌های شاهان مسیحی بود میان خود. به دو مرتبه، ارتش مرابطان‌ها به سد بستن در مقابل خروش سیل مسیحیان آمدند، و بعد چنان‌چون می‌توانیم تصور کنیم، موفق شدند. اندلس به دست مراکشی‌ها بلعیده و هضم شد.
آنوقت سرورانی که خواسته شده‌ بودند، توانستند توبه کنند: درمان بدتر از درد شد. برِبرها با سنگ دلی چپاول کردند، آتش زدند، به تاراج بردند. مگر غیر از این کابوس است که فریاد وحشت کودکیم را می‌شنوم: مورها! آری، جنگجویانی وحشی با رخسار پوشیده‌ی حجابی آبی.
با آن‌ها انعطاف امویه جایش را به تعصب خشن داد. ده‌ها هزار یهودی به قلمرو مسیحیان فرار کردند. از پسشان مستعرب‌ها. همه می‌خواستند از سرکوب و کشتار بگریزند.
وقتی طوفان دوم، طوفان مرابطان در گرفت، آن هم از کوهستان اطلس بر ولایت تاخت، سرکوب خاتمه نیافت. این اسلام ِ تازه به اسلام گرویده‌ها از تصوفی متعصب، هیچ جایی برای اقلیت نمی‌گذاشت. این در بند کردن روح، به سخت شدن نزاع می‌انجامد؟
بعید نیست. می‌بایست گواهی دهیم که مدارا اردوگاهش را تغییر داده، مسیحیان پذیرا شدند، جماعت تبعیدی را حفاظت کردند. در توِلد ِ بازفتح شده‌ بود که کتاب‌های عرب ترجمه شد، از پایتخت سابق ِ ویزیگوت‌ها به همه غرب انتشار یافت، به صومعه‌ها و دیر‌ها داخل شد تا بعد در دانشگاه‌ها بدرخشد. این انتقال ارثِ یونان و لاتین از خلال تفسیر اعراب، اصلش به دست یهودیان، کارگران حقیقی روشنایی اروپا انجام شد.
مرابطان و موحدون بالاخره به لطافت خاک تسلیم شدند، شاه‌کارهای سویل و قرطبه شهادت به انسانی شدن‌شان می‌دهند، ادامه دهنده برق و درخشش تمدنی که بناهای تحسین‌آمیز، شاعر و متفکر، جغرافی‌دان و ریاضی‌دان، طبیب و منجم تولید کرد.
هنگامی که کشور را در می‌نوردیم و به سرنوشتش درنگ می‌کنیم، چگونه خون ریخته شده را از خاطر ببریم، ویرانه‌های انبار شده، همه جا در اندلس؟ متمول و شهوت‌پرست، شاد و حریص، کام می‌جویند اما تاریک و تراژیک هم. بر اجساد راه می‌رویم، از قرن دوازدهم تا ۱۹۳۶، تا کشتار وحشیانه ژنرال کیپو دو لیانا.
می‌توان تایید کرد که اسلام در ذات خود منعطف است؟ وقتی که این جنایات را به یاد می‌آوریم؟ آیا درست است که ادعا کنیم که تنها کاتولیسیسم تعصب و عذاب می‌زاید در حالی که مسلمانان ِبرِبر با سنگ‌دلیی موحش تاختند، آتش زدند، شکنجه کردند و کشتند؟ کافی هم نیست که مقرر گردد که این تعصب میوه لکه‌دار دین است. آشوویتس و گولاگ، زهر ترشحات ِ فلسفه‌های مادی‌گرا و بت‌پرستانه از دین زاده نشد.
اگر چشم‌انداز اسپانیا، آدم‌ست، این اسپانیایی ِ شرحه شرحه، عیاش و بی‌رحم، قادر به عالی‌ترین ارتقا و وحشی‌ترین بربریت، این اسپانیایی معمای جبر ما را درخویش به بند دارد.

۵ آذر ۱۳۸۹

دنیای شب



شب دنیایی‌ست
که خود ِ شب
روشن می‌کند

آنتونیو پورکیا
ترجمه نیشابور

تو و حقیقت



وقتی
تو و حقیقت با من حرف می‌زنید
به حقیقت گوش نمی‌دهم
ترا گوش می‌دهم

آنتونیو پورکیا
ترجمه نیشابور

خودمان بودن



تقریبا
همیشه
ترس از خودمان بودن است
که ما را رو به آینه می‌برد

آنتونیو پورکیا
ترجمه نیشابور

نیاز



چراکه همه آنچه آدمی نیاز دارد
نیاز دارد
که دیگر نیاز نداشته باشد

آنتونیو پورکیا
نرجمه نیشابور

انتظار



نمی‌توان دیگر منتظرت بود
چون آمده‌ای

آنتونیو پورکیا
ترجمه نیشابور

۴ آذر ۱۳۸۹

عیدانه







دو سه روزی‌ست که انتشارات ِاِرس در سایتش چاپ کتاب علی‌رضا روشن را اعلام کرده‌است. بهار ۲۰۱۱. درست یک سال بعد از چاپ کتاب شعر کیارستمی. آشنایی ما با کلکسیون شعر انتشارات ِاِرس به نام پو ِاپسی از کیارستمی شروع شد. دانیل رئیس کلکسیون با کیارستمی قرارداد بسته بود و با ما تماس گرفت که کار ترجمه را به عهده بگیریم. کار پیش رفت و ما از آشنایی‌مان خرسند بودیم. آشنایی به دوستی انجامید و دانیل دست ما را باز گذاشت و تمایل به ادامه همکاری نشان داد. گفت انتخاب کنید هر که را می‌خواهید، من به شما اعتماد دارم. حالا دیگر از علاقه و ذوق ما خبر داشت و با کار ما آشنا. من اول به سوی شناخته شده‌ها رفتم. به سوی قدما. و یک روز در وب به علی‌رضا روشن برخوردم. ما هنوز با دانیل بر سر چیستی شعر و جایگاهش در ایران و در شرق و در غرب حرف داشتیم که او از جای شعر در ایران می‌گفت. حرف‌های او محکم بود و ساده، و آسان به دست نیامده بود. جوان بود و ریشه دوانیده بود. می‌لرزید از بادها و ایستاده بود. یک روز در آغاز تابستان که دانیل به خانه ما آمده‌بود از او گفتم و از شعرهای او. یک ماه بعد به خانه‌اش در جنوب داغ رفتیم و شعرهای برگشته به زبان فرانسه را برایش خواندیم و گفت: این هم عاشقانه‌هایی که می‌خواستیم. قرارداد بستیم و شعر گشودیم و کارمان را پیش بردیم. کار ما هنوز تمام نشده‌است. هی ویرایش و باز ویرایش. هی تراش.
از شعرش یک روز دیگر باید نوشت.
در هر حال او شاعر دوران مدرن است. شاعری که هنوز کتاب ندارد. اما خواننده دارد. درست مثل روزگار «شفاهیت». آقای خودش است. لازم نیست خیلی هم دور برویم. همین چندی پیش بود که شاعر در میدان بر چهار پایه‌ای، سکویی بلند می‌شد و شعرش را قرائت می‌کرد و مردم به دورش حلقه می‌زدند. اصالتش از همه این‌ها می‌آید. درست مثل قدما.
برای من این مجموعه مهم بود، در آغاز. یعنی زندگی شعر و شاعر بر یک خاک و در یک زبان. منظورم از زندگی، زنده بودن است، جان داشتن .


دوست

شما درست می‌گویید، این روزها به دنبال شعر رفتن، شجاعت، شهامت، جسارت می‌خواهد و عشق و اشتیاق. اینجا شعر تجمل است، مگر برای‌ آنان که ضرورتش را دانسته‌اند. در این روزهای بحران در اینجا بعضی، به لزوم شعر پی برده‌اند و خویش با آن درمان می‌کنند. اما عده‌ی کوچکی هستند، هنوز. باید قدردان دانیل بود که با همت او کلکسیون شعر این انتشارات معتبر بر پا شده‌است و با تلاش او شعرای ناشناخته معرفی می‌شوند. وگرنه ابیات خود آرتور رمبو هم در بزرگترین انتشاراتی‌ها غریب می‌ماند.

به سمت بهشت



آیت‌الله ناصر مکارم شیرازی از مراجع تقلید قم با انتقاد از گسترش فساد در جمهوری اسلامی گفت: «آیا کشوری که به نام حضرت علی است سزاوار این همه مفاسد اخلاقی است؟»

به سمت جهنم



رهبر انقلاب فرمودند: كار بزرگ ملت ایران این بود كه به دنیایی كه چهار اسبه و با سرعت به سمت جهنم حركت می‌كرد، نهیب زد و توانست بخشی از آن را جدا كند.

۳ آذر ۱۳۸۹

خبر



خود متن آقای کاوه ماندگار را من در ندای سبز آزادی خواندم. اخبار این نشست فلسفه را دنیال می‌کردم. خبر آمد که اقای کاشی و سارا شریعتی و دیگرانی شرکت خواهند کرد. من هم شنبه شب در یک مهمانی به کسی که می‌پرسید آیا بالاخره این نشست برپا می‌شود، این خبر را دادم. فردایش خواندم که شرکت نمی‌کنند. دنبال یافتن مهمان میزبانم بودم تا خبر غلطم را تصحیح کنم که صبح این متن را خواندم. و حالا عصر شیما کاشی این چند سطر را نوشته و او هم خبر داده‌است!
من که یک بار از آقای کاشی خواستم - دو سال پیش، که دوباره بنویسند و این گردو غبار اخبار را از روی ما بتکانند، گوشم ندادند، چه کنم.
راستی، این آقای کاوه ماندگار چقدر «دکتر» در جیب داشتند، چقدر این متن را بهداشتی کردند.

شیما کاشی:
«اين نوشته ي پرشور و پر سوز و گداز حرفش متين، فقط يك تعداد از اينهايي كه انقدر بهشون فحش داده نرفتن كه! جاي دكتر شريعتي رو خالي كرده كه از روشنفكر متعهد و مسئول مي گفت و حالا بايد بياد و دخترش رو ببينه و واويلا و اينها! سارا شريعتي نرفت كه. يا مثلا از كاشي انتقاد كرده كه وقتي زيدابادي زندانه چرا ميري سخنراني! خب اونم نرفته كه! يا مثلا به اباذري نقد كرده كه چرا ندا و سهراب رو يادت رفت! اين هم ايضا نرفت . اونطور كه شنيده بودم قرار بوده فكوهي و آزاد هم نرن كه خبر دقيق ندارم.»


نمایش فلسفه و روشنفکران ما!؟
کاوه ماندگار:
همایش روز جهانی فلسفه، با وجود کناره‌گیری معنادار یونسکو از آن، از سی‌ام آبان تا دوم آذر 89 برگزار شد. آنچه در متن و حاشیه‌ی این همایش قابل توجه به نظر می‌رسد، مشارکت جمعی از چهره‌های معنون و شخصیت‌های مستقل دانشگاهی در این همایش است. صاحب‌نظرانی که در سال‌های اخیر، به همراهی به اصلاحات و اصلاح‌طلبان شهره بوده‌اند؛ و اینک، به شکل قابل تأملی در همایش مزبور شرکت کرده‌اند.
درحالی‌که دکتر ابراهیم یزدی، یکی از برجسته‌ترین چهره‌های روشنفکری دینی و فعالان سیاسی ملی ایران، هفته‌هاست با وجود بیماری و در آستانه‌ی 80 سالگی، در زندان اوین محبوس است استاد محمد مجتهد شبستری با موضوع «درآمدي بر هرمنوتيك قرآن» در این همایش سخنرانی کرده است!
عیسی سحرخیز و احمد زیدآبادی بیش از یک‌سال و نیم است که در حبس و بند بسر می‌برند و حتی یک روز هم مرخصی نداشته‌اند و همزمان، دکتر محمدجواد غلامرضا کاشی بحثی با عنوان «دین و حوزه عمومی در ایران» را مورد تبیین قرار می‌دهد!
سر عبدالله مومنی و حمزه کرمی بارها در توالت زندان اوین فرو می‌شود تا به گناهان و جرم مرتکب نشده اعتراف کنند، و آنگاه سروش دباغ بحثی اندر باب «دو نوع مواجهه با امر متعالی در هشت کتاب سهراب سپهری» ارائه می‌کند. ایشان البته سخنرانی دیگری با عنوان «بررسی تطبیقی آموزه‌های اخلاقی فضیلت‌گرا» در این همایش داشته است!
دکتر محسن میردامادی و دکتر مصطفی تاج‌زاده و دکتر محسن امین‌زاده و بسیاری دیگر در بند 350 اوین روزگار می‌گذرانند، و دکتر بیژن عبدالکریمی در همایشی که یونسکو از شرکت در آن کنار کشیده، در مورد «مرگ تفکر، مرگ اصالت» توضیح می‌دهد و بحث می‌کند!
جای زنده‌یاد دکتر شریعتی خالی؛ آن‌که آن همه درباره‌ی روشنفکر متعهد و مسئول می‌گفت باید می‌دید که چگونه دخترش، سارا، با عنوان «حوزه عمومی: ضرورت بازشناسی» در همایش روز جهانی فلسفه شرکت نموده است!
دکتر یوسف اباذری مدیریت جلسه‌ای را عهده‌دار می‌شود با عنوان و مضمون : «فلسفه و حوزه عمومی»؛ استاد جامعه‌شناسی دانشگاه تهران قصه‌ی ندا و سهراب و اشکان و محسن و ... را چه خوب از یاد برده است!
هنوز دو ساعتی از فیلتر شدن سایت شخصی دکتر حبیب‌الله پیمان سپری نشده که دکتر مقصود فراستخواه در همایش مزبور و ذیل عنوان «تأملی در امکان فلسفی برای حاشیه‌زدایی از وحی الهی در دنیای مدرن» شرکت می‌کند!
درحالی‌که محمد نوری‌زاد در نامه به رهبری از شکنجه‌ی خود و دیگر زندانیان، سخن می‌گوید، دکتر تقی آزاد ارمکی در همایش مزبور، اندر باب «حوزه عمومی و روشنفکری در ایران» طرح بحث می‌نماید!
صدها دانشجو از سال گذشته به زندان افتاده یا از دانشگاه اخراج شده یا حکم تعلیق گرفته یا احضار و تهدید شده یا بازجویی و محاکمه گردیده‌اند و دکتر ناصر فکوهی، استاد جامعه شناسی دانشگاه تهران با عنوان «فلسفه و تعارض و همسازی فرهنگ‌ها در حوزه‌ی اسلام و مسیحیت معاصر» در همایشی که احمدی‌نژاد افتتاحش کرده، حضور می‌یابد!
با چنین وضعی، نیازی نخواهد بود که به استادان محترم، آقایان مصطفی محقق داماد، رضا داوری اردکانی، غلامحسین ابراهیمی دوانی، غلامرضا اعوانی، عباس منوچهری و... یادآوری شود که دکتر عبدالکریم سروش یا دکتر محسن کدیور و دکتر سعید حجاریان و بسیاری دیگر، کجا هستند و چه می‌کنند. یقین اساتید یاد شده، از عدم حضور سروش و کدیور و ملکیان و حجاریان و دیگران، ناخرسند نیستند!
اتو رنه کاستیلو، شاعر گواتمالایی در سروده‌ای زیبا، زمانی گفت:
«روزی خواهد آمد که ساده ترین مردم میهن ما
روشنفکران ابتر این کشور را
به استنطاق خواهند کشید
از آنها خواهند پرسید که
وقتی ملت به مانند آتش یک اجاق
کوچک و تنها
فرو می مرد
به چه کار مشغول بودند؟...»

در کالسکه





می‌خواستم، می‌خواهم به آقای احمدی‌نژاد بگویم یکی هم در کالسکه است!
تابستان، روستایی که کامو برای ابد خفته است، در آن.
میزان زادوولد در فرانسه و ایران یکی است.

۲ آذر ۱۳۸۹

سهم



ما اینجا بیتی شعر را یک یورو و نیم ترجمه می‌کنیم. نوکری و کلفتی که هر دو شغل شریفی ست از ترجمه درآمد بیشتری دارد. آنوقت وارثین مادرم عجله دارند اموالش را هر چه زودتر بفروشند. تو عزایت زیادی طول کشیده. ما به روزنامه آگهی می دهیم، نیامدی، غایبی و بی تو می‌فروشیم. من همیشه غایب بوده‌ام. بفروشید و سهمم را بدهید به امام زمان، در سرزمین ِ خود غایبش. ما می‌گوییم خدا بزرگ است. لابد بزرگ است واینجا بزرگ‌تر. آنجا کوچک‌تر است خدا که شما همه چیز را معامله می‌کنید. خواهری را می‌فروشید.
ما عوضش صد بار راز و ماه و آفتاب را به فرانسه برگرداندیم. شب و روز را. علف را. بادبادک را. گاهی همه این‌ها یک بیت هم نمی‌شود. می شود فقط یک یورو.
شما بروید اورانیوم غنی کنید. نفت بفروشید. ما را بفروشید.

اعتقادات سین



سین بر این است که وقتی چیزهایی را در سطل آشغال کامپیوترش می‌اندازد در عدم انداخته‌است.
من هنوز هم نفهمیده‌ام عدم چیست. اما می دانم که اعدام از عدم می‌آید.
و به عدم باز می‌گردد.

تاکسی



گفت: چه تاریک است! گفت که هیچ‌کس نیست. گفتم: چرا گراز هست. آنوقت آرام راند و ما خیلی دیر به خانه رسیدیم.
صد کیلومتری از خانه دور شده‌بودیم. اتومبیل از کار افتاده‌بود. با تاکسی بر می‌گشتیم. کنتور بالای صد و پنجاه یورو را نشان می‌داد. بیمه خوبی داریم. خواهد پرداخت.
راننده خارجی بود. تبارش بیگانه بود. خودش لابد شهروند. پایتخت‌نشین. که راه‌های باریک و تاریک را نمی‌شناخت و جاده‌های روستا را. وقتی که شب‌های زمستان، نه گربه‌ای، که گرازی راهت را می‌بندد. یا اتومبیلت طعمه‌اش می‌شود یا گراز طعمه اتومبیلت.
می‌گفت که کار پیدا نمی‌شود و گرنه او هم می‌خواهد از شهر خارج شود. بی چراغ نمی‌توانست.
ما به بیابانمان وارد شدیم. پایمان را بر گل‌های جلو خانه گذاشتیم. کفش‌هایمان کثیف شد. ستاره‌ها پایین آمده بودند. بالای بام.
دور زد و از همان راهی که آمده بود به شهر بازگشت.

۱ آذر ۱۳۸۹

شب است



نمی‌توانم بنویسم. نه اینکه قلم ندارم. شب است. جوهر سپید ندارم.

غایب





داشتم نه برای روی جلد کتابی که درون جلد طرحی می‌ریختم. داشتم خط‌خطی می‌کردم. شعر عنوان کتاب بود.
البته در نهایت هیچ‌کدام از ده ها طرح انتخاب نشد. طرحی می‌خواستند در آینه. لیلی انتخاب شد. تنها لیلی. غایب. لیلی کشیدم.
شاعر شعرش را خواهد شناخت. شما هم شاعر را. دارید فکر می‌کتید که با رمزو راز حرف می‌زنم؟ کتاب که چاپ شد نشانتان می‌دهم.

۲۷ آبان ۱۳۸۹

عبدالرحمان سوم، قسمت آخر



دلم برای عبدال‌رحمانم تنگ شده‌بود. مدتی بود ناتمام مانده‌بود. دیروز به سراغش رفتم و به انجام‌اش رساندم. گاهی مترجم هم به شخصیت‌ها دل می‌بندد. مولف تنها نیست. دل بستن به تاریخ، یه یک تاریخ از همه بدتر است.

از کتاب لغت‌نامه عاشقانه اسپانیا
نوشته میشل دل کاستیو
ترجمه نیشابور
قسمت‌های پیشین ۱ و۲ و ۳ و ۴


علی‌رغم اتحاد جامعه و تقویت مرزها، هرگز حکومت ِ (اتا) مسلمان به معنای مدرن عبارت نبود. هیچ مگر وصلت‌هایی برقرار و انکار شده. خرده وفاداری‌های قبیله‌ای. اندلس خاک اسلام بود و نه یک ملت. در جایی که مسیحیان بر خلاف میلشان حتی به سوی حکومت مرکزی نیرومند پیش می‌رفتند، مسلمانان به نظر می‌رسید که تصور نمی‌کنند که چنین دولتی می‌بایست، چرا که از برای آنان حکومت، خود از دین جدا نمی‌کند. زمان ِ یک لشگر کشی به دور خلیفه گرد می‌آمدند و بعد به محض رسیدن پاییز پراکنده می‌شدند و هر کدام به خانه خود می‌رفتند و منازعه از سر می‌گرفتند.
در شمال باسک‌ها و گالیس‌ها و ناواراها (نافارا) و آرغون‌ها و کاستیان ها در میان خود به زدوخورد مشغول بودند، از اردوگاه‌های خود می‌گریختند با شاهزادگان بیعت می‌کردند، قرارداد به امضا می‌رساندند........ اما از چشم تماشاگر تیزبین پنهان نمی‌ماند که معنای چنین جنبش، کش‌واکش به سوی خودکامگی یک تن بود. کلیسا شاه را تاج می‌گذاشت اما این مراسم ِ تدهین یعنی به رسمیت شناختن خودمختاری قدرت. در جنوب اصلا چنین نبود: خلیفه، نایبِ محمد، مشروعیت اولاد پیامبر را نمادینه می‌کند و تجسم می‌بخشد. این پیوند معنوی، اقتدارش را بنیان می‌نهد.  عالم مسلمانی در تمامیتش، به شیوه پارسیان، جامعه اندلسی، قرائتی دودمانی از دولت دارد. جامعه مدنی خود را به آرامی به قلمرو مسیحی می‌کشاند. در اندلس به ظهور نمی‌نشیند.
ازدواج، وصلت، جنگ میان اردوها، وقفه هم می‌شناسد، آرامش‌های طولانی. همدستی از سر گرفته می‌شود، شباهت‌ها آشکارو نفرت‌ها و عشق‌ها اعلام. در برج بزرگ غمگین خود، شاهان ناوار و لئون آداب و رسوم از آن خود می‌کنند. طباخی، موسیقی اندلسی. در شهوات پرزادوولد خود، اربابان عرب پسران هرچه پوست‌روشن‌تر می‌زایند، هر چه بورتر.
خلیفه قرطبه دارای حرمی است با چندین صد زن. با بیوه‌های خلفای سابق با سوگلی‌هاشان، با ملکه‌های مادر و خواهرزاده‌ها و برادرزاده‌ها، هزارانند(شش هزار به نقل از دوزی)، به حفاظت خواجه‌ها سپرده‌شده. شهری در میان شهری، عالمی از پرچانگی و دسیسه.
بیکار اما نه بی‌نفوذ، بعضی زنان به لحاظ فرهنگی خویش متمایز می‌کنند، با استعداد خواندن و رقصیدن. بعضی نقاشی می‌کنند و ابیات می‌نویسند و برای اربابان کتاب می‌خوانند. میانشان بی‌شمار مسیحی. همه بور و با چشمانی آبی. بعد از شکستی مسیحی، اربابانِ شمالی ده‌ها باکره منتخب از فامیل نزدیکشان، شاهزادگان هم‌خون به گروگان می‌گذارند که حرم را وسعت می‌بخشد.
تا هنگامی که خلیفه در قصرش،  متصل به مسجد بزرگ زندگی می‌کرد، در کناره‌های گُآدِلکیویر، زن‌ها با بیرون ارتباط داشتند. بعد از ساختن مدینه‌الزهرا با اغوای زهرای سوگلی، بعد از اسباب‌کشی دربار، انزوا بزرگ‌تر شد. وانگهی خود خلیفه بعد از آن از هر نزدیکی حذر می‌کند، به مسافت، انزوا را هم اضافه کرده با برچسبی هرچه سخت‌گیرانه‌تر. نه تنها دست نیافتنی، بلکه نادیدنی، الوهیتی بعید که رعایایش به ندرت در مناسباتی مشاهده می‌کنند، در رژه‌های گروه‌ها در رفت و بازگشت از جنگ، در نماز جمعه.
این تشریفات با برچسب دقیق بورگونی که از فیلیپ دوم و جانشینانش شخصیت‌هایی ممنوع ساخت، باقی ماند. فرانکو خود، در کاخ پرادواش، خود را کنار می‌کشید، مجاور شده در عزلت و اسرار و احترام.

با خواندن روایت‌های سفیرانِ به حضور رسیده در مدینه‌الزهرا، حیرت‌شان را در برابر چنین تشریفاتی پی می‌بریم. نگرانی در مقابل شمشیرهای کشیده‌ی سودانی‌ها، گارد خلافت، پر جلال در جامه سپیدشان. می‌بایست زیر این طاقِ آهنین قدم برداشت، از تالارهای افسانه‌ای عبور کرد، سجده کرده، می‌بایست شگفتی خود را در مقابل چنین آرایشی از تجمل و ثروت باورنکردنی مهار کرد.
 قرن‌ها بعد در اسکوریال خارجی‌ها همان حیرانی را در برابر سادگی راهبانه شاه تجربه می‌کنند که برای اطمینان دادن به آنان این واژگان را شاه، همان‌ راهمیشه، خواهد گفت: «آرام بگیرید».
این حس تقدسی که قدرت به دور خویش می‌پیچد، در جلال یا استغنا، از قرطبه‌ی خلافت می‌آید. ارث مسلمان است.
جنگ، شهوت، ظرافت، فرهنگ و عرفان هم. در وسط اردوکشی جنگ، خلیفه به خیمه چله می‌نشیند تا نماز بگذارد و تأمل کند. دیگر از پذیرفتن کسی پرهیز می‌کند. عبدالرحمان سوم مسلما تنها پادشاه نیست که نزدش دین چنین رنگ خلوت‌نشینی عرفانی دارد، اما از آنانی است که این چله نشینی‌های ناگهانی را از حد می‌گذرانند. با این حال دوزی، لوی پروانسال حق دارند پراگماتیسم امویه را خاطر نشان کنند که هر چه هستند جز متعصب. دوزی تا آنجا پیش می رود که این بی‌تفاوتی دینی را تا همه اعراب بگستراند، ملاحظه‌ای که با اندلس سنجیده می‌شود. « از میان تمام شاهزادگان سلسله‌اش، لوی پروانسال، در باره خلیفه می‌نویسد، روادارتر است. رعایای یهودی و مسیحی شکرگذارش هستند......توانسته‌اند تحت سلطنت او رونق بگیرند و با لطف و وفاداری علاقه‌شان را به او نشان می‌دهند.»
می‌بایست این بیزاری یک باره را که از عمل می‌جهد ملاحظه کرد، نه چون خصلت دین، اما چون نشان ِ اثری ژرف‌تر، چنان‌که نزد رواقی‌های قرطبه تشخیص‌اش می‌دهیم، آمیخته‌ای دقیق از غرور و خاک‌ساری. نزد شاهان لئون هم یافت می‌شود، تا فیلیپ دوم که Escurial خیمه‌ای از گرانیت خواهد شد.

یک پیروزی یا شکست انزوای عبدالرحمان را بر می‌انگیزد. نوعی رمز و راز، شخصیت‌اش را وسوسه می‌کند. بی‌آنکه از سختی‌اش دست بردارد، بی آنکه کمترین احساساتی نشان دهد، تمام جهان ناگهان سنگین می‌آیداش. از واقعیت می‌برد، از آن غایب می‌شود. از چادرش فقط این واژگان بیرون می‌آید: «خلیفه دعا می‌خواند»، و دعا چندین روز طول می‌کشد، زمانی که زنان هم مطرودند.
تهی، هیچ، نادا. همه جا در همه دوران‌ها، لغت در اسپانیایی طنین می‌اندازد. از دورتر از عبدالرحمان می‌آید، شاید از رم، شاید از سابقه‌ای ماقبل ِ هر چه گذشته. بالاتر از یک اندیشه، یک منش است.

وقتی خلیفه از خلوتش خارج می‌شود، هیچ اثری از تجربه شده نیست. رفتارش متأثر از جزرومدهای غمگنانه‌اش به نظر نمی‌آید. پیش می‌آید که خود را بخشنده نشان دهد، سخاوتی کبریایی، اما بلد است نشان دادن بی رحمی سرسخت را هم. تناوب خلقی که در اردوی دیگر می‌یابیم، که تاریخ را عبور می‌کند، که در ۱۹۳۶ دو باره پیدایش می‌کنیم، به مدت جنگ داخلی. میان بخشش و شکنجه، نخی نازک، دوستت‌ دارم/ می‌کشمت. تصمیم‌گیرنده، این بیزاری نیست که نزد خلیفه ملاحظه کردیم؟ با وارد شدن در چادرش برای دعا، عبدال‌رحمان مرگ را در مقابلش نگاه می‌کند. به جای آنکه نرمش کند، این رودررویی سخت‌اش می‌کند.
اینجا که من چند تصویر از عبدالرحمان به ثبوت می‌رسانم، خویشم را نیز نقش می‌کنم. من قدرت‌مندی این سرگیجه‌ها را می‌شناسم. تجربه این چله نشینی‌ها و خلوت‌ها را. تلخی زندگیم را می‌آزمایم. می‌گویم: یا بستا، خاموش. چه چیز بس است؟ تلاش زندگی، برای کنش، حسابگری.

گفته‌ام که ژوزف پِرز را من یکی از بهترین تاریخ‌دانان اسپانیا می‌دانم، کتابش را ورق می‌زنم: قریب به نهصد صفحه کیپ هم. چقدر اسلام اندلس اشغالش می‌کند؟ شصت صفحه‌ای. از ۷۱۱ تا ۱۴۹۲، بیش از هفت‌صد سال و جمع وجور که کنیم، حدود یک صد صفحه به طور خلاصه، در مقابل هشتصد صفحه برای نگاشتن اسپانیای مسیحی. با این حال ژوزف پرز روحی گشاده دارد، کمتر متعصب است. منتهی، اسپانیایی‌ها مسلمان نیستند: چگونه تاریخشان می‌تواند تاریخ اسلام باشد؟ کتاب‌شناسی‌اش را بررسی می‌کنم: آثار مربوط به عبدالرحمان سوم، قدرت‌مند‌ترو روشن‌تر ، با سوادتر از شارلمانی، آثارش به تعداد انگشتان یک دست هم نمی‌رسد. غرب تجاهل می‌کند چنان‌که به دوام نفوذ مسلمانان تجاهل می‌کند.

اگر واژه نبوغ معنایی دارد، باید در مورد عبدالرحمان به کارش بریم. نه تنها توانست ولایت‌اش را وحدت بخشد، بر رقابت‌ها غلبه کند و بر نفرت قبیله‌ای، اقتدارش را تحمیل کند، رونق اقتصادی را بهبود بخشد که شیفتگی دنیا را بر انگیخته بود تا آلمان دور را، نه تنها توانست خود را منعطف نشان دهد، خواهان حضور نمایندگانی از دو دین دیگر نزد خود، یهودی و مسیحی، با وظایفی هر چه والاتر به آنان واگذار کردن، بلکه با در هم شکستن توانایی فامیل‌های بزرگ عرب، ویران کردن فئودالیته، ساختار اجتماعی را متحول کرد. سلطنت طولانی‌اش، بیش از چهل سال، با اوج تمدن اندلس مصادف شد. خاتمه را دوزی با صحتی مهیج تحریر کرده است:« این مرد ظریف و با فراست، بیشتر شاه دوران مدرن است تا خلیفه قرون وسطی.»

۲۶ آبان ۱۳۸۹

۲۴ آبان ۱۳۸۹

دادن ِ گل



گاوها را بردند. آخرین مگس با گاوها رفت. گرما با مگس می‌آید و مگس با گاو، گاو و گرما و مگس با هم می‌روند. همسایه ما هم، به قشلاقشان. کلاغ‌ها آمده‌اند. ندانستم، نمی‌دانم کلاغ ها به کجا می‌روند، وقتی می‌روند. باید یک روز دنبالشان بروم. رفتنشان را خبر نمی‌‌کنند. یک روز نیستند. رفته‌اند. اینجا سرزمین ژان دو لا فونتن نویسنده فرانسوی کلیله و دمنه است. و روباه‌ها بی‌مکرند. سه برگ بر تبریزی باقی مانده. پیچ امین‌الدوله هنوز گل می‌دهد . به کی؟