چند روزی نخواهم بود. به نظر میرسد که امانم بریده باشد و دارم از پا در میآیم. سین کمیته بحران تشکیل داده است و میخواهد مرا از اینجا دور کند. در واقع از آنجا. چند روز دیگر هم روز تولد اوست. حالا هم دیگر کفشهای مرا نمی تواند بپوشد. دارد جای مادر مرا میگیرد. همین حالا هم گاهی او را مادرم صدا میزنم. گاهی هم از او معذرت میخواهم که مادری «خارجی» دارد و اندکی تکه پاره با سرزمینی بی قرار که او را به خود میخواند، به خود میخواند. بعد هم باید برویم در یکی از شهرهای جنوب، خانه خانم انتشاراتی که ترجمه اشعاری از یک ایرانی بسیار مشهور را-بعدا از آن صحبت خواهم کرد- به ما سپرده، شاید همراه با تعدادی عکس برگشتم. اگر توانستم خودم را کمی از آنجا بکنم. خواهیم دید.
مواظب خودتان باشید.



































