روزی از این روزها در چهارچوب فعالیت های فرهنگیمان در روستاهای این منطقه، هفتصد آفیش را در هفتصد صندوق پست خانه مردم انداختیم که دعوتی بود به شنیدن قطعهای نادر از باخ که نوازنده ویولونی، یکی از دوستان آمده از راهی دور قرار بود اجرا کند. آن شب که آن قطعه نادر در یکی از سالن های محلی روستا که معمولا شهرداری در اختیار میگذارد، نواخته شد، غیر از خود ما هیچکس نبود. هیچ کس نیامده بود. دوستان تعجب و شکایت خود را هر یک به نحوی ابراز می کردند. من معتقد بودم که مردم تلویزیونهای خود را و سریالهای آن را برای شنیدن قطعهای هر چقدر هم نادر از باخ ترک نخواهند کرد. آنروز گویندگان و مجریان برنامهها و هنرپیشگان سریالهای طولانی را پسرخاله و دخترعمههای آنان خواندم و گفتم که این مردم اعضای فامیل خود را به یک شب با باخ عوض نمیکنند. سالهاست که آنها به حال خود رها شده اند. آن ها دعوت شما را باور نخواهند کرد، آنها دعوت شما را پاسخ نخواند گفت. اصلا کاغذ دعوت شما در میان بستههای رنگین تبلیغات برای خوردن و خوابیدن و آشامیدن گم شده است.
چه می خواهم بگویم؟ می خواهم از بروز و ظهور احمدی نژاد بگویم. چگونه شد. چگونه می شود؟
در آخرین سفرم به ایران، حدود دو سال پیش سیمای جمهوری اسلامی را بسیار خشن یافتم. کسی میگفت: می بینی چطور «دزد» ها و «بد»ها برنده می شوند و همیشه پلیس و قانون است که می بازد؟ به نظرم رسید که فحاشی بیاندازه است و بیجا و خشونت رایگان. چند بار از دخترم که مرا در سفرم همراهی می کرد خواستم که از دیدن تلویزیون و مشاهده تصاویر خودداری کند، چرا که روشن و خاموش کردن آن دست من نبود.
در همان و آخرین سفرم داستانی در شمال کشور اتفاق افتاد که دست بر قضا مستقیما به یکی از آشنایان من مربوط میشد. خبر آمد که جوانی دانشجو را دوستان و اطرافیان و نامزدش تکه تکه کردهاند. هر کس روایتی کرد. از امام زمان گفتند. از شیطان گفتند. از مراسم قربانی و ذبح گفتند. خبر به روزنامه ها هم رسید. از اعتیاد گفتند. آیا مجرمان و مسئولان تحت سلطه اعتیاد بوده اند؟ کسی از حقیقت کوچک با خبر نشد. حقیقت بزرگ غیر از آنکه موی بر اندام راست میکرد، از روزگار و دورانی پرده بر میداشت. یکی از بستگانم از حجم عظیم چاپ سهمی از فقه و شریعت و مذهب که سهم والای آن را پاک شکست داده بود، در انتشاراتیها و کتابفروشی های قم خبر می داد.
یکی از دوستانم که از همراهان سالهای کودکی و مدرسه من بود و از بهترین شاگردان و بعدها به گروهای چپ و مارکسیست تعلق پیدا کرده بود و چند سالی به زندان افتاده بود و در تهران زندگی تازه اش را پیش می برد، از ارتباط با مردگان و ارواح سخن می گفت و از روابطی بسیار خصوصی با خدایی بسیار شخصی و بیگانه با من. چهار سال پیش وقتی از او پرسیدم به چه کسی رأی خواهد داد؟ گفت: حاضر است هرکاری بکند تا هاشمی رفسنجانی رأی نیاورد. گاهی که به من تلفن می کرد و از من می پرسید به چه کار مشغول بوده ام، اگر از من می شنید: به خواندن کتاب. میپرسید که مگر وقت کتاب خواندن هم دارم.
خواهرش را به یاد دارم وقتی که ما در غروب های شهرستان از مدرسه به خانه بر می گشتیم و او تنهایی و غربتش را با خود به کوچه، بر پله دوم جلو خانه میآورد و سیگار میکشید وآن یار دبستانی از من میپرسید آیا وحشت را در چشمان سبز خواهرش دیده ام تا به حال؟ خواهرک معتاد شد. به زندان افتاد. وقتی معتاد بود دخترش را به همان دنیا آورد. چند بار سکته کرد تا با آخرینش از این دنیا رفت. چهل و چند سال بیشتر نداشت.
در زمان اقامتم اخراجی ها به سینما آمد و من هم مثل همه ایرانیها آن را در خانه دیدم. زنگ خطر را شنیدم و درست چند ماه قبل از انتخابات اخراجیهای دوم به صحنه آمد.
این ها را زیر نور متون مجید رهنما
مینویسم. و به آخرین قسمت صحبتهای اسلاوی ژیژک میاندیشم. به جوامع پست- دمکراتیک اینجا و به قیاس برلوسکونی با احمدینژاد و به انتظار چون آنانی اینجا و آنجا.
و به مطالب برخی وبلاگ ها که با احساس تقصیری همراه است: ما آنها را ندیدیم، آن نیروهای پشت سر احمدینژاد را، آن جماعت خاموشان را.
اما داستان تاریخ مدرن جز این نیست.
دیروز لویی تلفن زد که احوالم را بپرسد. کمی گپ زدیم. از وقایع ایران گفتم. از خود گفتم. سراغ فرزندانش را گرفتم. گفت:باید به آنها دو چیز را آموزش دهم. چگونه نان پختن و چگونه زمین را شخم زدن. گفت که در زادگاه مادر همسرش دانیل، که بیش از نود سال دارد، خواهران همسرش را دیدهاست که راه تروخشک کردن زمین را نمیدانند. گفت که بعضی از یاد بردهاند و بعضی اصلا یاد نگرفتهاند. میدانم که مجید رهنما به ایران امروز راهی ندارد. میدانم که کسی او را نمی شناسد. میدانم که صدای او را نمیشنوند. من اما همه اینها را در روشنایی حکمت او مینویسم. آنجا که فلاکت زیر فقر را میروبد، احمدی نژاد و برلوسکونی ظاهر می شوند. با وعدههایشان یکی اتمی، دیگری «بلینگ بلینگ». بلینگ بلینگ عبارتی بود که بعد از آمدن ساکوزی به سر زبان هاافتاد. بلینگ بلینگ اشاره به آنچه برق میزند و میدرخشد، از ساعت رولکس چهل هزار یورویی سارکوزی تا گذراندن تعطیلات در کشتیهای مجلل و ضیافتها دارد. یعنی تجمل.
اگر آقای احمدینژاد به ظهور میرسد. تقصیر کسی نیست. تقصیر نظم جهانی ست. که در هر نقطهای از جهان فقیر را به فلاکت زده تبدیل میکند و تواناییشان را از آنها می گیرد. توانایی حفاظت و نگهبانی از کرامتشان را. استقلالشان را. از آنها ارتششان را میگیرد و آنها شکستخورده و ورشکسته از آدمیت، به بندگی آنکه گفتمان اقتدار دارد، در میآیند. به ارتش گفتمان اقتدار تبدیل میشوند.
ما در یک ساعتی پاریس زندگی میکنیم. در مکانی زیبا که جز تلویزیون و آموزش و پرورش و فروشگاههای بزرگ از نهاد دیگری برخوردار نیست. هیچ چیز دیگری برای فرزندانش ندارد. برهوت است. به جستجوی کتاب باید به شهرهای بزرگ رفت. به دیدن فیلمی باید راهی شهرهای بزرگ شد. برای مشاهده و تماشای نمایشنامهای باید پول داد. فرزند من همکلاسیهایی دارد که پاریس را تا به حال ندیدهاند. برج ایفل را نمیدانند چیست و از موزه لوورخبر ندارند. البته ، البته آنها به زمینهای درندشت میان شهرها و کنار اتوبانهای بزرگ به تماشای پارکهای عظیم و وسیع افسانهای پا گذاشته اند. پارکهایی با نامهایی امریکایی. در اندازههای امریکایی. با رویایی امریکایی.
در روستای ما زنانی هستند که رانندگی نیاموختهاند- در دوران اینان خدمات راه و ترابری و وجود زندگی در هر روستایی نیاز آموزش رانندگی را بر طرف می کرد- و در خانههاشان مانده اند و نه تنها پاریس، شهرهای بزرگ را هم ندیدهاند. همانها که از جنگهای اول و دوم خاطرهها دارند. و آن ها که خاطره ای هیچ ندارند. همینها هستند که در خانههاشان چند جعبه تلویزیون دارند- در یکی از آخرین تحقیقات به این نتیجه رسیدند که هر چه مردم بینوا ترند تعداد تلویزیون در خانههاشان بیشتر است، در هر اتاقی یکی. همانها هستند که درختها را قطع میکنند تا چند متری به مساحت زمینهای کشاورزیشان اضافه کنند و باد و آب باران های سیلآسا را به خانههای ما سرازیر میکنند. همانها هستند که از سم نمیترسند و گمان میبرند که هر چه باکتری هست را باید از میان برداشت. من ندیدهام که خاک را لمس کردهباشند. آنها همیشه سوار تراکتورها و ماشینهای عجیب و غریب و غول مانند شان به رادیوهایی گوش فرامیدهند که هیچ حرف حسابی نمیزنند و تنها پر میکنند، اشباع میکنند. راست افراطی از آنان یار می گیرد. با تحریک آنان. با وعدههای اقتدار از دست رفتهشان رابه آنها بر گرداندن. و وقتی شب فرا میرسد و اگر پیش بیاید که کسی از راه دوری آمده باشد تا قطعه ای نادر از باخ را با ویولون اجرا کند. نمیآیند. ترجیح میدهند روی کاناپههاشان، جلو تلویزیون بنشینند و ماجراهای اعضای فامیلشان را دنبال کنند. میدانند که تلویزیون هرگز ترکشان نمی کند. برای همین است که همسر من برنامه سواد آموزی در خیال میپروراند، اما همیشه به مشکل بیپولی دولت روبرو میشود. برای همین است که لویی در بدر میرود و نان پختن میآموزد و «آواز قناری» با خود میبرد و ر اه خودکفا بودن را همچون راه ابریشم، میگشاید. (خوانندگان این وبلاگ لویی را میشناسند.) تا توانایی و نه قدرت را به أآنان یاد آور شود. آخرین کتاب مجید رهنما، توانایی فقیران نام دارد.
نه تقصیر کسی نیست که احمدینژاد ارتشی دارد. تقصیر نظم سیاسی، نظم اجتماعی، اقتصادی- مالی، صنعتی، کشاورزی جهانی است، همان که کوچک کشاورزان هند ر ا مجبور به خودکشی میکند، دودمان کشاورزان کوچک برزیل و مکزیک و امریکای لاتین را میسوزاند. و به بندگان کمپانیهای عظیم مولتی ناسیونال تبدیل می کند. من مبارزه قاضیان و روزنامهنگاران و بخشی از جامعه ایتالیا را بامافیا، مبارزه کشاورزان خرد دنیا را برای دفاع از آخرین بازماندههای دانهها و تخمهای نباتی و مبارزه دوستان طبیعت با انقراض انواع حیوانات و موجودات ، رااز مبارزه با تحجر در ایران جدا نمیدانم. جهانی شدن اشتراک درد هاست و اشتراک علاجآن. باید به مردم ابزار نگهبانی و دفاع از کرامت خود را باز گرداند. صحبت از انقراض آدمی ست.
نیرو داشتن هرگز به معنای رأی آوردن نیست.قسمتهایی از معرفی کتاب مجید رهنما را «وقتی فلاکت زیر فقر را میروبد» می توانید
اینجا ببینید.