قصه فرانسوای قدیس کتابی از کریستیان بوبن
بخش آخر از فصل چهارم
بخشهای گذشته
۸ترجمه اول از نیشابور
پولی را که به دکان میآید در قمار خرج میکند. عشقی را که به دل میآید در جشن خرج میکند. آنچه دارد، آنچه هست را میسوزاند. در او اسب شاخدار است به اضافه اندکی سمندر: «سمندر جز از آتش نمیزید. از پوستش پارچهای می سازیم که هیچ شعلهای نمیسوزاند.» پسر برناردون از این قماش پوشیدهاست. بی بها. دوستان میآیند و میروند. دختران میآیند و میروند. پول میآید و میرود. مادر آه میکشد وپس لبخند میزند. پدر غر میزند وپس لب فرو میبندد.
وقتی از آیندهاش از او میپرسند، فرانسوا پاسخ میدهد: نمیدانید شما که شگفتیها چشم به راه من است؟ که شهسواری خواهم شد؟ که شاهدختی به همسری خواهم گرفت که مرا فرزندانی بسیار خواهد داد؟ میتوان از این پاسخ لبخند مادر را گمان برد، دیوانگی عشقی گذشته از قلب مادر به قلب پسر، بسان شرابی گران - ریخته از جامی به جامی - بی آنکه در گذار از التهابش کم شود. اما در کلام پسر بیشتر از تب مادر هست. لبخند خدا، حاضر در این اقرار سادهدلانه. در این طعم کودکانه زندگی. شیرینی زندگی، عشق به خود: اینجا فراترین گنجیده، گمنام، سخره زن، نادیده اخلاقیونی که در تکفیر آسمان یا در گور ندامتی میجویندش. از عشق به خود تا عشق به خدا سبزه دانه است تا گندم رسیده. از این به آن جدایی نیست - تنها پهنایی بی پایان، طغیان شعف، نشت کرده در قلب، از همه جا سر میرود و یک سر زمین را میپوشاند. عشق به خود در قلبی کودکانه زاده می شود. عشقیست که از چشمه سر میگیرد. از کودکی به خدا میریزد. از کودکی که چشمه است به اقیانوس که خدا. شیرینی زیستن اما، با قرون تغییر ناپذیر است. از قرار یک مصاحبت پیریخته، از فراغت یک تن، از رنگ ماه شهریور. از دلی که گواهی میدهد که همواره خواهیم زیست. همان دم که میزییم. عشق به خود آغازین لرزش خداست در سرور یک قلب. شیرینی زندگی، پیشرفتگی زندگی جاودانهست در زندگی امروز.
میشد همینجا ماند. میشد همینجا بماند، در این لرزش و در این پیشرفتگی. اما به حساب نیاوردن حوادثی بود که دستان خدایند گذاشته بر دستان ما. دگرگون کننده ناعیان نوشتار صفحه، طرح یک زندگی. نسیمی بر میخیزد، به رگبار مینشیند: جنگی میان دو جمهوری پروست و اسیز منفجر میشود. او هست. نمیتواند که نباشد. مدتهاست که خواب شهسواری و شوکت میبیند. تازه چه بختیاری که به سوی جوان بانوان اسیزی باز گردی، تنی زخم بسته، جانی جوان گشته از کارزار. اما این است که او زیبایان دیارش را نخواهد دید، دست کم نه قبل از یکسال. در بند، در دوستاق، نزار گشته از ناخوشی، خلاص میشود. و همواره شادمان، دلداری دهان همرهان در بند، آوازخوانان بر زیباترین شاخهاش. تا به اینجا نشاطش میتوانست از شبابی طلایی آب بخورد، مطمئن به آینده چرا که جهان را صاحب است. اما اینک این خوی در ظلمت زندان، پای بر جا، دور از خویشان فزونی میگیرد. یعنی که این نشاط از جایی دیگر میآمدهاست، از بسی دورتر از سکر ساده جهان. در این زندان چون یونس است در شکم نهنگ: هیچ روشنی بر او نمیتابد. پس میخواند. پس در آوازش بیش از نور و بیشتر از دنیایی را مییابد: سرای حقیقیاش ر ا، سرشت حقیقیاش، مکان حقیقیاش را.
در شهر زندگی میکنیم ما. در پیشهها و در خانواده. آنجا اما که زندگی میکنیم به واقع جایی نیست. آنجا که زندگی میکنیم به راستی جایی نیست که روزهامان را سپری میکنیم، آنجاست که آرزو داریم - بی آنکه آرزوهایمان را بدانیم. آنجا که آواز میخوانیم - بی آنکه آنچه ما را به خواندن میآورد را دریابیم.
محبوس در ۱۲۰۲، رها در ۱۲۰۳، بیمار در ۱۲۰۴. از ۱۲۰۲ تا ۱۲۰۴ استحاله اسب شاخدار و سمندر به جیرجیرک سر می گیرد: «سرشت جیرجیرک عشق آوازش است، به آن خوش است، آنقدر که طعامی نمیجوید و آواز خوانان میمیرد.»
ترجمه دوم
منتشر شده در ایران
فرانچسکو در آمدی را که عاید مغازه میشود، خرج قمار میکند. عشقی را که به قلبش سرازیر میشود، نثار جشنها میکند. آنچه را که دارد و آنچه را که وجودش است، به آتش میکشد. در سرشت او بهرهای از اسب شاخدار است و نیز اندک بهرهای از سمندر: «سمندر تنها به وجود آتش زنده است. با پوست آن تنپوشی میسازند که هیچ شعلهای را توان سوزاندن آن نیست.» پسر برناردونه چنین جامهای بر تن دارد که بهایی برای آن نمیتوان انگاشت. دوستان میروند و میآیند. دختران میروند و میآیند. پول میرود و میآید. مادر مینالد و سپس میخندد. پدر میغرد و از پی آن خاموش میشود.
هنگامی که از فانچسکو در باره آینده اش میپرسند، پاسخ میدهد: نمیدانید که شگفتیهایی در انتظار من است و شهسواری بزرگ خواهم شد و با شاهزادهخانمی ازدواج خواهم کرد که فرزندان زیادی برایم خواهد آورد؟ میتوانیم حدس بزنیم که در این پاسخ، لبخند مادر نهفته است و نیز عشق دیوانهواری که از قلب او به قلب فرزند سرازیر شدهاست، عشقی که به مانند شرابی گرانبها از جامی به جامی دیگر ریخته میشود بیآنکه ذرهای از جوشش آن کاسته گردد. اما در سخنان فرزند چیزی بیش از تب و تاب مادر نهان است و آن لبخند خداست که در ابراز وجود بیپیرایه فرزند و در دلبستگی کودکانهاش به زندگی هویدا میشود. جلوهگاه رفبق اعلی در شیرینی زندگی و عشق به خویشتن است و در این جایگاه است که از اخلاقباورانی که در آذرخشهای آسمان یا در گورهای استغفار به دنبال او میگردند، ناشناس و مخفی میماند و آنان را ریشخند میکند. عشق به خویشتن همان نسبتی را با عشق به خدا دارد که گندم نارس با گندم رسیده. میان این دو گسستی وجود ندارد و تنها گسترشی بیپایان بر قرار است. آبهای طغیانگر شادی پس از آن که قلب را فراگرفتند، از هر سو سرازیر میشوند و سراسر هستی را میپوشاند. عشق به خویشتن در قلبی کودکانه زاده می شود. عشقی است که از سرچشمه خود جاری میگردد و از عالم کودکی به خدا میرسد. از دنیای کودکی که سرچشمه آن است روان میشود و به ساحت خدا که اقیانوس است میپیوندد. شیرینی زندگی در طی قرون و اعصار دگرگون نگشته است و از آرامش یک گفت و شنود پدید میاید، از آسودگی تن و از گرمای دلپذیر موسم تابستان، از گواهی که قلبمان همواره پیش از وقوع امور به ما میدهد. عشق به خویشتن، نخستین لرزش خدادر شادمانی قلب است و شیرینی زندگی، پیشروی حیات جاودانه است در زندگی امروز.
میتوان در همین مرحله باقی ماند. فرانچسکو می توانست در همین مرحله باقی بماند، در این لرزش خدا و پیشروی حیات جاودانه. اما رویدادها سرنوشت او را به گونه دیگری رقم میزنند، رویداد هایی که همان دست خدایند که بر دست ما گذاشته میشود و انشای ورق زندگی و طرح حیات را به طرز نامحسوسی دگرگون میسازد. نسیمی بر میخیزد و به طوفانی بدل میشود: جنگی میان دو جمهوری پروجا و آسیزی در می گیرد و فرانچسکو وارد کارزار میشود. نمیتواند خود را از آن بر کنار دارد. مدت های دراز است که رویای شهسواری و شکوه و جلال را در سر میپروراند و چه نیکبختی بالاتر از آن که پس از پیکار، با تنی زخم خورده و روحی که نبرد آن را جوان ساخته، به سوی بانوان جوان آسیزی باز گردد. اما تقدیر اینگونه میخواست که زیبارویان سرزمینش را تا یک سال نبیند. او اسیر و به زندان افکنده میشود و به هنگام آزادی، بیماری توانش را گرفتهاست. اما در تمام مدت اسارت همچنان با نشاط است. همبندان خود را دلداری میدهد و مانند پرندهای زیباترین نغمهها رابرشاخهای که نشسته است سر میدهد. تا پیش از این میشد پنداشت که سبب نشاط وی در ان است که دوران طلایی جوانی خویش را میگذراند و از آینده اطمینان خاطر دارد، چرا که بر دنیا چیره است. اما این حالت او در تاریکی زندان و به دور از نزدیکانش نیز باقی میماند و فزونی مییابد. پس این نشاط از جای دیگری سرچشمه میگیرد و از فاصلهای بسیار دورتر از سرمستی سادهای که دنیا به آدمی می بخشد، نشأت مییابد. او در این زندان به مانند یونس نبی در دل نهنگ است که در تاریکی آواز سر داد و در آواز خویش چیزی بیش از نور و دنیا را یافت و آن سر منزل حقیقی و سرشت راستین و جایگاه واقعیش بود.
ما درون شهر ها و حرفهها و خانوادهها زندگی میکنیم. اما جایی که به راستی در آن زندگی می کنیم، مکانی مادی نیست. جایگاه راستین ما همان مکانی نیست که روزهایمان را در آن سپری می کنیم، بلکه جایی است که در آن امید می بندیم بیآنکه بدانیم چه چیز امیدوارمان ساخته است، جایی است که در آن آواز سر میدهیم بیآنکه بدانیم چه چیز به آواز خواندنمان واداشته است.
در ۱۲۰۲ زندانی میشود، در ۱۲۰۳ از بند میرهد، در ۱۲۰۴ بیمار میگردد. از ۱۲۰۲ تا ۱۲۰۴ اسب شاخ دار و سمندر شروع به دگردیسی میکنند و مبدل به جیرجیرک میشوند:« سرشت جیرجیرک چنین است که دلداده آواز خویش است و چندان از آن به وجد میآید که درپی یافتن غذا نمی رود و آوازخوان جان میسپارد.»