قصه فرانسوای قدیس
نوشته کریستیان بوبن
فصل چهارم، بخش اول
بخش های گذشته
۷ترجمه اول از نیشابور
اسب شاخ دار، سمندر، جیر جیرک
حالیا به بلندای پدرش است. پشت بساط میرود و به فروش دستی میرساند. پسری ست مستعد کسب و کار. ده دست دارد برای باز کردن توپ و هزار واژه، لاف دیبایی پارچه ای. بهتر از پسر ارشد برناردون در شهر فروشندهای نیست، مشتریها همه می گویندتان- و بیشتر بانوان مشتری. جوانی زیبا، چشمانی روشن، شانه هایی پهن و دستهای سپید دخترانه. میخواهند پارچه هایی را که لازم ندارند ببینند، بر قماشی که هرگز نخواهند خرید تردید میکنند، تنها محض لذت شنیدنش، با نگاه قورت دادنش. آخر سر با پارچهها باز میگردند. با قماش باز میگردند.
بیست سال داریم و مشتی خاک. بیست سال برای تن و مشتی خاک برای جان. جان، به آن نمیپردازیم، میگذاریمش در دل پر بگیرد. پهلوی دوستان جایش میدهیم، زیبا زنان اسیزی. باده و بازی و آواز. جای کوچکی خاک آلوده. اتاقی در دل، خلوت ترین، بی رفت و آمد. ساعتی چند در سال داخلش میشویم. در کریسمس و در عید فصح. و همین جور بس است. باورش داریم، آری، اما همچون که به دیگر نادیدنیها، اسب شاخدار، مثلا. هستی جان نه بیش و نه کمتر از اسب شاخدار افسانهای است. تیمار بیشتری نمی طلبد. جان از تبار پرنده است. بیش از پیوستن به آن فرانسوا از تبار اسب شاخدار است، وصف شده اینچنین در حیوتالحیوان قرون وسطی: « آنقدر ذوق بو کشیدن باکره و باکرگی را داراست که شکارچیان از پی شکارش باکرهای جوان را بر سر ر اهش می گذارند. با دینش اسبشاخدار می آید و بر سینهاش می خوابد و به دام میافتد.» اما شکارچی که فرانسوای زیبا را به دام اندازد، زاده نشده، اگر دلبریشان را میکند، نزد هیچکدام نمیخوابد. بازوان بیست ساله به اندازه کمر دختران جوان ساخته شده، راستی را. اما پاهای بیست ساله برای رفتن به آخر جهان. بر بلندای پاها، آفتابی، توانی. تن ستاره ای است که به دور خورشید میگردد با گردشی پاینده. کشیشان یکشنبهها به یادتان می آورند که جانی دارید، از بلندای منبرشان کلام سخت چون سنگ را بر فرقتان می کوبند. با چشمانی به زیر افتاده، کز کرده بر نیمکت، خجالت زده. میگذاریم که رگبار بگذرد و زود به اصل مطلب باز میگردیم، به دخترانی که در خروج از نماز وراجی میکنند، ترو تازه مثل فرشتگان. تماشایشان حظیاست. حظ و تاب. این است زیبایی، راز واقعی. جذابتر از جان. زیبایی چهره دختر جوان در برابرتان کمال است. اما کمالی که بر خود چنبره نمیزند، که دعوت میکند، و عده می دهد- و وفا نمیکند. دست خدا در کار است. دست خدا یا شیطان، نمیدانیم. در بیست سالگی، دانش را به سخره میگیریم. یک چیز را تنها مطمئنیم. تن است که جاودانه است. بس بیش از جان. لازم نیست که ثابت شود در بیست سالگی خودبه خود آزموده میشود، به سادگی. وانگهی نیمی از حقیقت است، حقیقتی که کشیشان میپراکنند بی آنکه خود متقاعدش باشند: مگر نه اینکه با ما از رستاخیز جسم و جان میگویند، نه؟ پس از رستاخیز جسم نیز - خاصه جسم. نیمی از حق است که داریم و با سهمی از حقیقت میتوان حالیا دنیا را روشن دید، میتوان بعید را دید. باقی را فرصت داریم. بهتر از فرصت: بیست سال داریم بی سخنی از مشتی خاک.
ترجمه دوم منتشر شده در ایران
این زمان فرانچسکو همقامت پدرش شدهاست. پشت پیشخان میایستد و در کار فروش پارچه به وی یاری میرساند. او پسری است که برای تجارت از استعداد سرشاری برخوردار است. برای باز کردن طاقهها سی و شش دست دارد و برای تعریف کردن از لطافت پارچههای حریر، دههزار واژه بر لبانش است. جمله خریداران، و به ویژه خریداران زن، معترفند که سراسر میهنشان فروشندهای شایستهتر از پسر ارشد برناردونه نیست. پسرکی زیبا که چشمانی روشن و شانههایی پهن و دستانی سفید به مانند دستان دختران دارد. خریداران تقاضای دیدن ملافههایی را می کنند که نیازی بدانها ندارند. در انتخاب پارچههایی دو دلی نشان میدهند که هرگز قصد خریدنشان را ندارند. تنها میخواهند از لذت شنیدن صدای او بهرهمند گردند و با نگاهشان او را ببلعند. و سرانجام با ملافهها و پارچههایی که خریدهاند، روانه میشوند.
او بیست سال دارد و نیزچند ذره غبار. بیست سال از آن جسم اوست و ذرات غبار نشسته بر روحش. به روح خویش چندان نمی پردازد و آن را آزاد میگذارد تا در قلبش به این سو و آن سو پر کشد. برای آن در کنار دوستان و زیبا رویان آسیزی و شراب و قمار و آواز، جایی باز میکند. جایی بسیار کوچک و غبارآلود. دنجترین و خلوتترین حجره قلب خویش را بدان میبخشد و در طول سال چند ساعتی در هنگام عید نوئل و عید فصح به درون آن پا میگذارد و همین اندازه برای او کافی است. او به روح اعتقاد دارد، آری، اما همانگونه که به هر موجود ناپیدایی - مثل اسبشاخدار - معتقد است. وجود روح بیکم و کاست به اندازه وجود اسب شاخدار و شگفتآور و به مانندآن تأمل برانگیز است. فرانچسکو پیش از آنکه به این تبار بپیوندد، از تبار اسبان شاخدار بود که در یکی از افسانههای قرون وسطی اینچنین وصفشدهاست: « اسب شاخ دار چنان علاقهای به بوییدن رایحه دوشیزگان و باکرگان دارد که صیادان برای به دام انداختن آن، باکره جوانی را بر سر راه آن مینشانند. اسب شاخدار به محض دیدن باکره، سر بر سینه او می گذارد و به خواب فرو می رود، و این زمان صیادان او را می گیرند.» اما صیادی که فرانچسکوی زیبا رو را به دام خویش افکند از مادر زاده نشده است. هر چند که مهر او بر دل زنان بسیاری نشست، اما در کنار هیچکدام از آنان نیارمید. اگر چه راست است که بازوان مردان بیست ساله برای در آغوش کشیدن قامت دختران آفریده شدهاند، اما پاهایشان برای راه پیمودن تا انتهای جهان خلق گشتهاند. بر فراز پاها، خورشید و قدرتی پرتوافشانی میکند و تن به سان سیارهایاست که با حرکتی پیوسته گرد این خورشید می گردد. کشیشان در روزهای یکشنبه به ما یادآوری میکنند که در وجودمان روح هست. از فراز منبرشان، سخنانی به سختی سنگ بر سرمان میبارند و ما در حالی که نگاهمان به زیر افکنده شده و به طرز ترحمانگیزی بر روی نیمکت خود کز کردهایم، به حرفهایشان گوش فرا میدهیم. طوفان را از سر می گذرانیم و بیدرنگ به سراغ آنچه خوشایندمان است میرویم، به نزد دخترانی که آئین عشای ربانی را به جای آورده اند و در حال خروج از کلیسا مشغول پر حرفی اند و به سان فرشتگان با طراوتند. تماشای آنان لذت بخش است. هم لذت بخش و هم عذاب آور. زیبایی رازیاست حقیقی که از سر روح شگفتانگیز تر است. زیبایی چهره دختری جوان برای شما مظهری از کمال است، اما کمالی است که خاموش نمی ماند و آدمی را به خود میخواند و وعده میدهد و وفا نمی کند. دست خدا آفریننده آن است. دست خدا یا شیطان، نمیدانیم کدامیک. در بیست سالگی به دانستن این موضوع اهمیت چندانی نمی دهیم. تنها نکته ای که از آن مطمئن هستیم این است که جسم جاودانه است و جاودانگی آن بسی بیشتر از روح است. در بیست سالگی این نکته نیاز چندانی به ثابت شدن ندارد و به خودیخود ثابت شدهاست. وانگهی، این خود نیمی از حقیقت است. همان حقیقتی که کشیشان، بی آنکه از بابت آن متقاعد شده باشند، به تبلیغ آن می پردازند: مگر جسم و به خصوص از جسم نیز صحبت نمی کنند. این نیمی از حقیقتیاست که در وجود ماست و با همین سهم از حقیقت میتوانیم در دنیا به روشنی نظر افکنیم و در زندگی خویش دور دستها را ببینیم. برای بقیه کارها فرصت کافی داریم و چیزی بر تر از فرصت داریم که همانا بیستسالگی است- و به فراموشی سپردن ذرات غبار.