جمیله تلفن میزند. جمیله دخترکی نه هنوز هشت ساله دارد. تعطیلی زمستانی دختران است. می گویم دخترکت را بگو چند روزی بیاید خانه ما. قرار را برای اواسط هفته میگذاریم. اواسط هفته تماس میگیریم. پنجشنبه خوب است.
- اگر می خواهی با دوستت بیا. جمیله تازگیها با آقایی آشنا شدهاست. از جمیله در داستانی دیگر گفته بودم. دخترک جمیله با پدرش زندگی نمیکند. جمیله وقتی میم را آبستن بوده از شویش جدا می شود. اجداد جمیله الجزایری هستند و پدر میم فرانسویست. جمیله پرستار دردهای روحی و روانیست. دوست جمیله دبیر تاریخ است.
ساعت پنج صبح ضربان شدید قلب از خواب بیدارم می کند. ضربان شدید قلب چیز وحشتناکیست. فکر میکنی داری به آن سو میروی. فرصت خواستن و نخواستن هم نداری. چراغ را روشن میکنی و بلند می شوی. و نبضت را می گیری و به عقربههای ساعت نگاه می کنی و سعی می کنی ضربانها را بشماری. ممکن نیست یک دقیقه تحمل کنی، نفست سر بازی دارد. نمی توانی نجنبی و سراغ نفست نروی که یک جایی غایم است. تنها می توانی به مدت چند ثانیه ضربه ها را حساب کنی و بعد آنها را ضرب کنی. یاد سپهری میافتی: زندگی ضرب زمین در ضربان دل ماست، زندگی «هندسه» ساده و یکسان نفسهاست. پس این زندگی نیست. میان زندگی و مردگی ست. صدو شصت ضربه. زیاد است، کم است؟ بعد هم بلند میشوی و راه میروی. نیم ساعتی میان این سو و آن سو بودن طول می کشد تا به قراری برسی. باز نیم ساعت دیگر در بستر نشسته، خسته و بعد یک ساعت دیگر. حالا نفست به جای خودش برگشته است و میتوانی ضربانت را با خاطری مطمئن بشماری. هفتاده و پنج. خستهای و خوابت میآید. فکر میکنی که میهمانی را به هم بزنی یا نه. به جمیله تلفن کنی یا نه. به سین فکر میکنی. جهنم، حالم خوش نبود که نبود، وسط میهمانی بلند می شوم و میروم. وسط نهار عذر خودم را میخواهم. ساعت هفت میخوابی و ساعت نه بلند می شوی. عبوس. به در و دیوار اخم میکنی و با جهان دعوا داری. کارها مانده است و جمیله گفته است ساعت یازده میرسد. سوپ را دیشب آماده کردهای و قصد زرشک پلو داری. مرغها ر ا ژان-ر تکه تکه کردهاست. زرشک پلوی تو هیچ ربطی به زرشک پلو ندارد، چرا دارد، یکی از هفتادو دو روایت زرشک پلوست. برای دو مرغ هفت تا هشت پیاز را پوست میکنی و خرد میکنی و در روغن زیتون سرخ میکنی، سرخ که نه، تا شفافیت پیازها . بر آتشی آرام و در اندک زمانی. تکههای مرغ را اضافه میکنی. چند دقیقه بعد آب دو لیموی ترش را به آن اضافه میکنی و دنبال لغت دیگری غیر از اضافه کردن می گردی و مغزت نخوابیده، تنگدست است و به همان که داری قناعت میکنی. آب دو لیموی ترش را با آبی ناچیز و زعفران مخلوط کردهای و به سرو و روی مرغها پاشیدهای و گذاشته ای تا بپزد. مرغ نباید خیلی بپزد، درست به اندازه. زرشک را هم در روغن زیتون داغ فقط یک دقیقه چرخ میدهی. زرشک پلوی تو چاشنی دارد و کمی ترش است.
همیشه فکر می کنی که غذا کم است. بستهای زیتون سبز بی هسته را در ماشین میریزی با یک قاشق ترشی کبر و دو برگ خشک شده بو که ترش زهرآگین است و دانه های بادام و روغن زیتون و چند دور چرخ ماشین تا خمیری که بدست میآید تاپناد نام گیرد. تاپناد سبز مال جنوب پر نعمت است. با زیتون سیاه هم می شود تاپناد درست کرد. اما دستورش فرق میکند منتهی کو زیتون سیاهی که خیلی شور نباشد. باز هم غذا کم است. پنیر کپک دار معروف فرانسوی را با گردو و کره در هاون می کوبی و به آن کشمش اضافه میکنی. بچهها عاشق این خوراکند. هویجها را پوست میکنی و به درازا قارچ میکنی تا مردم خرگوشانه بخورند، شلغمها راهم. سین خام خوار است. ژان - ر آمدهاست تامکان رومیزیهای شسته را پی گیرد و نگاهی انداخته است و گفته است: بس است. ژان - ر میز را میچیند. ساعت ده و نیم است و تو رفتهای دست و صورتی بشویی و سین آمدهاست و دم در ایستادهاست که گیس هایش را ببافی.
ساعت یازده و نیم است و نیامدهاند. ساعت دوازده است و هنوز نیامدهاند. تو نهارت را مختصر میخوری. جمیله گفتهاست که دسر میآورد. جمیله سر به هواست، نکند یادش برود بی دسر بیاید. قبل از ساعت یک میرسند. مه تا پشت حیاط آمده است و تو اصلا بیرون را نگاه نمیکنی و به سین می گویی که اینجا نیستی و او گفته است میداند کجایی. - مامان تو در یزدی. صبح به او گفتهای که خسته ای. او گفتهاست که برو کنار دریا کمی استراحت کن. غافل از زمستان. گفتهای که اهل دریا نیستی و تو با کوهستان خویشاوندی داری و او گفتهاست: سری برو ایران.
میهمانان از در آمده اند، آفای نا آشنا به درون آمده است و تو دستت را دراز کردهای و او صورتش را نزدیک آورده است. هر چقدر سین بی قرار است، میم مطمئن سر جایش ایستاده است و چشمهایش را دوخته است به تو و اسباب سفرش را که از خودش بزرگتر است به سوی تو میسراند. تیر چوبی غذاخوری که کلفت ترین و قد بلند ترین تیر چوبیاست که تو تا به حال دیدهای و اوائل در زیرش حاضر نبودی بنشینی- مادرت هرگز زیر چلچراغها نمیخوابید- نخستین خوشآمدگویی را نثار میهمانان میکند. تیر چوبی سقف نهار خوری و کف اتاقی را به دوش خویش دارد که انبار غله بودهاست.
به دور میز جای می گیریم. دختران پوستهای پستههای از ایران آمده را میمکند . هویجها را میجوند و شلغمها را در نمک آسیاب شده فرو میبرند.
از درس و مشق و مدرسه آغاز میشود سخنان ما. ساعت شش و نیم عصر ختم نشده قطع می شود. غذا ها را جمع کردهایم و بساط شیرینی و قهوه روی میز است و بساط سخن چیده شده. از خواندن و نوشتن می گوییم و میشنویم. از بی سوادی دانش آموزان و نادانی معلمان. از کوری و کری آموزش و پرورش. از انکار تمرین و تکرار و کار. بچه ها مشق نمی نویسند. بچهها تکرار نمیکنند. بچهها کار نمی کنند. بچهها خواندن و نوشتن را یاد نمی گیرند. بچهها وقتی از مدرسه میآیند خستهاند. روزهای مدرسه سنگین است و تعطیلات فراوان و آهنگشان شکسته میشود. به وقت تعطیلات حوصلهشان سر میرود و یاد هاشان از درسهای خوانده شسته.
آقای دبیر تاریخ، از شغلتان بگویید. ژان - ر میپرسد: لذتی هست آیا، آقا؟
- مرا تو خطاب کنید. نه هیچ لذتی نیست. چون تاریخ خوانده بودم، شدم دبیر تاریخ. شاگردانم از شانزده تا بیست و سه سال دارند. تا ده سال پیش اوضاع بهتر بود. ما را به حال خودمان میگذاشتند. میگذاشتند خود را با شاگردان و شاگردان را با خود تطبیق دهیم. حالا هر روز تکنیسینهای آموزش و پرورش از آن بالا بخشنامههای به این پایین می فرستند. و شاگردان، شاگردان ناامید کننده اند. آدم را افسرده میکنند. آنها با زمان مشکل دارند. زمان را نمیدانند چگونه استفاده کنند. مصرف همه چیز ر ا می دانند جز زمان را. آنها تنها حال را میشناسند. من ادامه می دهم: حال و اینجا را.
- نمیدانند چه کسانی فرانسه را اشغال کرده بودند. چرا اشغال کردهبودند. اصلا اشغال کرده بودند؟ با اینهمه فیلم و مستند که از جنگ و اشغال آلمان ها ساخته و پرداخته و پخش شده است.
من از اهمیت واژه می گویم و از آموزش بیاهمیتی واژه در مدارس. وقتی که کلام به «کد» تبدیل می شود. وقتی که همه چیز اکنون و اینجاست. کلام باید به درد بخور باشد. کلام به درد نخور را دور میریزیم. همچون زندگی واقعیمان به کلام زیادی محتاج نیستیم. میخواهیم چه کنیم؟ آنوقت خدای تکنیک میشویم. خدای کامپیوتر وخدای .... اگر بگذارند اختراع هم میکنیم. اما قرمز را از سرخ و سرخ را از گلی تمیز نمیدهیم. وبلبلهامان فقط یک اسم دارند.
دور میز جای گرفتهایم و بساط بعد از غذا روی میز پهن است و من چای میریزم. دوباره نظر به دخترکان میاندازیم و از عشق اسبشان می گوییم. همه بچهها عاشق اسبند. همه بچه ها میخواهند اسب داشته باشند. جمیله میگوید که به میم گفته است که اسب، خیال است. جمیله نمیداند که در لسان عرب اسب یعنی خیال. میگویم اسب آن چیزیست که هر کودکی خیالش را با آن جولان میدهد. اسب را نباید داشت. باید نداشتن را یاد کودکان داد.
جمیله از پدر دخترش میگوید و اینکه قانون باید پدران را وادار به عمل به وظایفشان کند. می گویم در این زنان هم داستانند. او از ترکیب جدید خانوادهها می گوید و از مردانی که بعد از جدایی از بار خود شانه خالی می کنند و کار مادران سختتر شدهاست. میگویم زنان چنین خواستند. میگویم نمی توان تنها به وصله پینه کردن بسنده کرد. سیاست باید جامعه را دوباره بیاندیشد و همه میگویند که کو سیاستی و کو سیاست مداری که اندیشه کند. من از زوال نقش پدران این جوامع میگویم و تخریب پسران. جمیله می گوید که درست به این دلیل باید قانون آنان را مجبور به انجام وظایفشان کند. به جمیله میگویم از یاد نبر که زنان بسیاری هستند که بچه را بی پدر میخواهند. نگاه کن وزیر دادگستر یتان را، رئیس قوه قضائیه را، هیچ کسنمیداند پدر نوزاد چند روزهاش کیست. جمیله میگوید او با اینکه بی شوی زاییده است، خواستار سایه پدر بر سر دخترش بوده است و خواسته است که فرزند نام پدر را بر خود گیرد. میگویم پدران هیچگاه به این وظایف عمل نمیکردند. من اصلا نمیدانم این وظایف آنان است یا نه. من میدانم که وظایف فرق می کند. این را هم میدانم که دیروز همه اینها پوشیده بود، در چهارچوب و دیواری که پدر و مادر و باقی اعضای قصه تعبیه کرده بودند، نهفته میماند. حالا ما برهنهایم، خود خواستیم. ما تقاضای بسیار شفافیت داریم و شفافیت را با صداقت عوضی گرفتهایم. وقتی به سارکوزی خرده گرفته میشود که این چه جور رسم و رسوم زن گرفتن و زن طلاق دادن و عشق و عاشقیست؟ میگوید: همیشه همینطور بودهاست، قدما، میتران عوامفریبی میکرد و ریا، من همه چیزم از پشت شیشه پیداست. کسی از وجود معشوق میتران تا روز تشییع جنازهاش خبر نشد و وجود دخترش تا چند سالی قبل از مرگش آشکار نشد. او بیست و چند سال اجازه نداد احدی این راز را بر ملا کند. او اهرام لوور را به خاطر معشوقش که موزه دار لوور بود ساخت. اما هیچکس با چهره آن زن آشنا نشد. باید دید از عشق کارلا و نیکلا چه باقی خواهد ماند!
ما جامعهای بی تراژدی میخواهیم. جامعهای بی ممنوعیت. اما بشر بی ممنوعیت دیوانه خواهد شد. کارش به بیابان و تیمارستان خواهد کشید و از آن بد تر به قتلگاه. از اسطورهها تا به امروز پدر قانون را نشان دادهاست. ممنوعیت را. حد و مرز را. بی پدر ذوب خواهیم شد. خواهیم سوخت. امروز بچه بی پدر را تصور می کنیم و بچهای بی جنس را. هم جنس گرایان هم بچه میخواهند. ما در غلیان زندگی میکنیم در جامعه ای غلیانی. عین نوزادان هر چه را که میل داریم همانوقت می خواهیم و ما را هیچ حد فاصلی با موضوع تمنایمان نیست. میخواهیم تجربه کنیم. برای تجربه آمده ایم. بهایی هم نمیخواهیم بپردازیم. دیروز همجنسگرایان نویسنده و شاعر و فیلمساز بودند و ادعایی هم نداشتند و غم و ناممکن بودن هستیشان را به هنر تبدیل میکردند و امروز میخواهند در نور آفتاب ازدواج کنند. شفافیتها و در معرض دید همگان قرار دادن، دشمنی و خصومت و عداوت را با خود همراه داردو واکنشهایی خشونت بار و وحشیانه. و اجتناب ناپذیر در مسیر آن، رسمیت دادن به رابطه آنان است. امروز زن بودن و همجنس گرا بودن «مد» است و جرأت دارید با آن در بیافتید. یکی از نامزدهای انتخابات پارلمان اروپا که راست فرانسوی ست، مردی حدود پنجاه، شصت ساله، کتابی نوشته و منتشر کرده و در آن به همجنسگرایی اش صحه گذاشته ، واضح است که جز در مسیر طلب رأی بیشتری نبودهاست. «مد»ها و رسانهها اجتماع را به پیش می برند و اجتناب ناپذیری، فرایند اجتماعی را. اندیشهای هیچ نیست. رخصتی نیست تنها پاسخی اینجا، اکنون.
شب سخنان ما را قطع می کند. زمان رفتن است. میم می ماند. مادر تنی و پدر ناتنی میروند. این خانه امشب و فردا و پس فردا دو دختر دارد.






































