قسمت هایی از متن سخن رانی برنارد استیگلر
در سپتامبر ۲۰۰۸، در جشن حزب کمونیست فرانسه
ترجمه نیشابور
مارکس نمی توانست تصور کند که آنچه « فرصت مغز آماده به خدمت» نامیدیم به کالا تبدیل شود. او نمیتوانست تصور کند که پس پشت خودآگاهی، ناخودآگاهی وجود دارد. مارکس در نهایت فیلسوف آرمانگرای سنتی آلمانی باقی ماند. همچون همه آرمانگراها گمان میبرد که خودآگاه بر خود مسلط است. اشتباه میکرد. این فروید است که ده، بیست سال بعد نشان می دهد که ناخودآگاه کلید دستگاه روحی ست- و اینکه قابل دستکاری ست و دست بردن.
چقدر از مردم از نقد دست کشیدند، چقدر هنرمند، فیلسوف، نویسنده، زن و مرد سیاسی، حتی رهبران حزب کمونیست فرانسه! چرا؟ برای اینکه ما امکان و ظرفیت فوق العاده تبدیل سرمایه داری، مخصوصا اثر فنآوری ارتباطاتی که مارکس از آن غافل بود را دست کم گرفتیم.
مسئله این نیست که بدانیم تلگراف به هدایت رفت و آمد اجناس کمک میکند، این است که چگونه تلگراف، تلفن، رادیو و تلویزیون خودآگاهی را به کالا تبدیل می کند. اثر همه این رسانه ها عظیم است و قدرت کاپیتالیسم بر تسلط ومهار دریافت این تاثیرات استوار. اینجاست که شخصیتی وارد می شود که من چند سال پیش کشف کردم. اوEdward Bernays نام دارد و خواهر زاده فروید است.(
هر چه گشتم نفهمیدم خواهرزاده است یا برادر زاده لغت فرانسوی اجازه تشخیص را نمی دهد و چون نام خانوادگیاش فروید نیست، خواهر زاده درست تر آمد اما مطمئن نیستم.) در ۱۹۱۷، دولت آمریکا میخواهد در اولین جنگ جهانی وارد شود ولی نه قبل از آنکه اذهان عمومی را فتح کند. در نتیجه تبلیغاتی راه میاندازد برای برانگیختن ذهن مردم. اثر نمیگذارد. آنجاست که برنه توضیح میدهد همچون که (داییش) در وین درس میدهد، اگر می خواهیم کسی را متقاعد کنیم نباید خودآگاه او را مورد خطاب قرار دهیم بلکه ناخودآگاهش را. چرا که فرایند عمیق ارادهای که میتواند جلب و دستکاری شود، در آنجاست که اقامت دارد. برنه اولین تئوری پرداز «مارکتینگ» است. نظارت ناخودآگاه افراد در جهت متحول کردن قدرت اعتقاد و نه اجبار، این تئوری شالوده «soft power» است که بعد به دست Joseph Nye به عنوان استراژدی امریکایی به اعلا درجه توسعه داده شد. تا زمانی که در دنیای روان قدرتی به سر میبریم، روان قدرتی قلب زیرساخت تولید و لوژیستیک سرمایه داری صنعتیست، در تمام طول قرن بیستم توسعه یافته، در سالهای بیست به وسیله رادیو و در سال های پنجاه با تلویزیون. در ۱۹۵۲ یک در صد فرانسویان تلویزیون داشتند، در ۱۹۶۰ سیزده در صد و در ۱۹۷۰ هفتاد در صد و انفجار ۱۹۶۸ به توسعه بنیادی تلویزیون منجر شد. پنجمین جمهوری بر قدرت تلویزیون استوار است. امروز مردم بیش از سه ساعت و نیم در روز تلویزیون نگاه می کنند و ۹۸ در صد مردم دارای آنند و در خانواده های فقیر هر بچهای یک تلویزیون دارد. تحقیق انستیتوی جنایت شناسی هامبورگ نشان داده است ارتباط تنگاتنگ میان تعداد تلویزیون در خانواده و اعمال بزه کاری جوانان را. توسعه این رسانه ها نابودی خودآگاه را سبب شدهاست، شیفتگی و افسونی که نتیجه اش وجود نداشتن خودآگاهی یا شعور سیاسی است. در برابر این احزاب چپ، مسئولیتی سنگین دارند. آنها کوچکترین نقدی را نپرداختهاند چرا که زن و مرد سیاسی از رسانه ها می ترسند. آنها تسلیم روان قدرت هستند.
با اینکه مارکوزه در ۱۹۵۴ نوشت که تکنولوژی ارتباطات فرایند ناوالایشی ( désublimation) را منجر خواهد شد، که با تلویزیون ابرمن اتوماتیک رشد خواهد کرد. این ابرمن اتوماتیک رادار نیکلا سارکوزیست (
منظور رادارهاییست که در کوچه و خیابان برای امنیت مردم و امنیت در رانندگی نصب شدهاست)، پرونده ادویگ است (
منظور از ان پیشنهاد ادویگ است که دولت سارکوزی میخواست به مرحله عمل در آورد و آن جمع کردن اطلاعات از مردم بود از مشخصههای ژنتیکی تا شرکت داشتن در حزب یا عضو بودن در آن بود که با مخالفت روشنفکران و مردم روبرو شد و فعلا معلق مانده است)، آنچه Gilles Deleuze در ۱۹۹۰ جامعه و تکنولوژی کنترل نامید و گفت که مارکتینگ دستگاه اصلی آن است. همه اینها تحقیق و تحصیل شده، اندیشیده شده، و به بحث گذاشته شده - اما نه در احزاب چپ سیاسی. امروز زمان آن رسیدهاست که این دربحث ها را بگشاییم.
من خود را وارث مارکسیسم به حساب میآورم، اما خود را مارکسیست به شمار نمیآورم. آنچه مارکسیسم مینامیم، مارکس را ناخوانا کردهاست و به هیچعنوان اندیشه او نبود. برای مثال در مانیفست حزب کمونیست، مارکس و انگلس توضیح میدهند که پرولتاریا، این طبقه نوین اجتماعی، طبقه کارگر نیست: آنها توضیح میدهند که کارگران که دانش کار دارند، دارای کاردانی و مهارتند، از بین خواهند رفت تا جایشان را پرولتری که تنها نیروی کار را داراست، بگیرد. چرا؟ برای اینکه مهارت وکفایت و کاردانی به ماشین منتقل شده و چون همه مردم نیروی کار دارند، رقابت، قیمت ها و اجرت کاررا پایین میآورد واین به فقر عمومی خواهد انجامید. مارکس اضافه میکند که تمام کارکنان جامعه صنعتی به پرولتاریا مبدل خواهند شد. این همان است که بر سر مهندس کارخانههای «مقاطعه کار» اتومبیل آمده است که هوش و درک فرایند را از دست داده اند.
در حالی که پرولتاریزاسیون در قرن بیستم به نابودی آداب دانی و مردم دانی منجر میشود که مصرف کننده را متآثر می کند. ما دیگر نمیدانیم غذا بپزیم، تعطیلاتمان را تدارک ببینیم، کمتر بلدیم به بچههایمان برسیم و به پدر ومادرمان. سرویس هایی اجتماعی اینکار ها را برای ما انجام میدهند. به زودی اتومبیل هایمان را نخواهیم راند. خودشان بر اتوبان هایی الکترونیکی رانده خواهند شد. مارکس نمی توانست کنسومریسم (
معنی اول: مصرفکنندگان و انجمنهایشان که از حقوق خود دفاع می کنند معنی دوم که اینجا مد نظر است یعنی ایدئولوژی مصرف گرایی ) قرن بیستم را پیش بینی کند. این جامعه مصرفی که با مارکتینگ هماهنگ شده است تا به جنگ کشف بزرگ مارکس برود: کاهش تمایلی نرخ بهره. در ۱۸۶۷، مارکس شرح میدهد که سرمایه داری به زودی به حد و مرز خود میرسد، به گفته او نرخ بهره اجبارا کاهش خواهد یافت که با خود نابودی و ویرانی بهره وری سرمایه گذاری را همراه می آورد. فرایند تولید اضافه و بیکاری. و او گمان می برد که به خاطر این بحران، پرولتاریا کاپیتالیسم را واژگون میکند. بحران اقتصادی در پایان قرن نوزدهم به وجود آمد، اما کاپیتالیسم با دو راه آن را از سر گذراند. اولینش دهشتناکترین، جنگ ۱۹۱۴-۱۶۱۸ بود: وقتی کاپیتالیسم به حدود خود واقف شود، جنگ آغاز میگردد. بنابرین باید این حدود را اندیشید تا همچون که Jaurès میخواست از جنگ حذر کنیم. دومین راه مارکتینگ و فوردیسم است. هانری فورد تنها از تئوری Taylor در جهت کاربردش در کار زنجیرهای در کارخانه هایش استفاده نبرد، او تکنیک مصرف کردن را هم کشف کرد. او پی به این برد که مارکس حق داشت که باید راه حلی برای کاهش تمایلی نرخ بهره جست. برای گستردن بازار، او روش های تولید ر ا ابداع کرد، توزیع و عرضه به بازار بدانگونه که کارگران خودشان بتوانند اتومبیلی را که ساخته اند بخرند. هرگز در قرن نوزدهم بورژوازی تصور نمی کرد که پرولتاریا بتواند آنچه را که تولید می کند بخرد. برای این میبایست ایدئولوژی مصرف گرایی را توسعه داد و مصرف را در دل هستی قرار داد. و این « the american way of life » نامیده شد. آن زمان که فورد کارخانههایش را می ساخت در لوسآنجلس اولین استودیوهای چیزی بنا شد که کارخانه رویاسازی هالیوود نامیدیم. در همین زمان است که ادوارد برنه به دولت امریکا توضیح میدهد چگونه ناخودآگاه را دستکاری کند. و این می رود که در سال های بیست تولد آنچه فیلسوف آلمانی Adorno، صنعت فرهنگی نامید را باعث شود که میگوید با صنعت تولید مادیات همسیستم می شود. این صنایع به چه دردی میخورد؟: سینما، رادیو، تلویزیون؟ به درد جلب توجه ما تا رفتارمان را در خدمت مصرف قرار دهند. و ما عاشق مصرف بیشتر و بیشتر میشویم و بیشترین اوقاتمان را جلو تلویزیون میگذرانیم، در راهبندان و در فروشگاههای بزرگ.
سرمایه داری قرن بیستم لیبیدو (انرژی و نیرو و رغبت جنسی و حیاتی) ما را جذب کردهاست و حواس آن را از مداخلات و سرمایهگذاری اجتماعی پرت کرده. با اینکه با والایش است که لیبیدوی ما به جای وجودی بربر از ما وجودی اجتماعی میسازد. این انرژی و نیروی جنسی و حیاتی (لیبیدانال) سرآغاز آنچه ارسطو فیلیا نامید، است، دوستی میان افراد ( فیلیا، در یونانی یعنی عشق). ارسطو میگوید که برای زیستن در جامعه میبایست که ما یکدیگر را دوست داشته باشیم، که برای یکدیگر احترام قائل شویم و در درجه اول برای خود. امروز ما دیگر وجود نداریم: میگذرانیم. وجود داشتن یعنی به رسمیت شناخته شدن از طرف دیگران از خلال روابط اجتماعی. نه روابط اجتماعی دیگر وجود دارد و نه دادوستد نمادین، نه لیبیدو. مارکتینگ لیبیدو والدین و بعد فرزندان را استثمار کرده و از بین برده است. اما ما وقتی لیبیدو را از بین ببریم، غلیانی باقی می ماند که القاعده را بوجود میآورد یا ریشارد دورن را، کسی که نصف شورای شهر نانتر را به قتل رساند. همه ما غلیانی هستیم اما معمولا تعلیم و تربیت غلیان را به لیبیدو تبدیل میکند. مثلا وقتی عاشق زن یا مردی می شویم، به او حمله ور نمی شویم. این ها وجود دارد، و تجاوز نام دارد و مجازات دارد. وقتی عاشق میشویم، غلیان جنسی را اجتماعی می کنیم و در طی زمان رابطهای پرورش میدهیم که در آن موضوع تمنای ما بی بهاست. این احساس است که سرمایهداری اندک اندک از بین میبرد. او در کار از بین بردن پدریت و مادریت هم هست. من همراه دیگران با ایستگاه تلویزیونی Baby First مبارزه کردم. متأسفانه ممنوع نشد، اما CSA ( سازمان کنترل و بررسی رادیو و تلویزیون در فرانسه که رئیسش را الان رئیس جمهور انتخاب میکند) به والدین سفارش کرد که نگذارند بچههایشان آن کانال را تماشا کنند. فروید شرح میدهد که زمانی که ما زیر پنج سال داریم، به شکلی محو نشدنی با آنانی که ما را تربیت میکنند هم هویتی میکنیم. همه آنچه در ناخودآگاه ضبط و ثبت میشود در رفتار و کردار نقش حیاتی دارد. مارکتینگ امریکایی به این نتیجه رسید که تلویزیون باید هر چه زودتر کودکان را مورد خطاب قرار دهد، همچنان که تحقیقی جدید نشان میدهد ۶۱ در صد عمل خریدن به وسیله فرزندان تجویز شدهاست. کاپیتالیسم دو حد و مرز را تجربه کرد. اولین: کاهش تمایلی نرخ بهره. دومین: کاهش انرژی جنسی و حیاتی(لیبیدینال). سومین: به وسیله René Passet به محض ۱۹۷۹ در« اکونومیک و زنده» اعلام شد. او نشان میدهد که سرمایهداری با شیره معادن خود را کشیدن خود را نابود میکند: نفت، آب، انگیزه و غیره. در ۲۰۰۸ ما این بحران عظیم را تجربه می کنیم. امروز خطر، بورژوازی نیست، اما آینده مافیایی که در تمام کشورها خود را تعمیم میدهد. حتی در کشورهای دمکراتیک. مافیا چیست؟ تشکیلاتی غلیانیست که هر کاری در آن مباح است. سرمایهداری مالی سعی دارد مافیایی شود. کاپیتالیسم دارد خود ر ا از بین می برد و این خبر خوبی نیست: می تواند خیلی بدتر از جنگ جهانی اول باشد. امروز جانشینی معتبر برای آن وجود ندارد. پس چه باید کرد؟ باید به نحوی جدی مسئله بازسازی اقتصادی لیبیدینال قادر به تولید والایش و تعویض الگوی صنعتی را مطرح کنیم. چگونه جامعهای صنعتی میتواند رشد کند و به هندیان، به چینیان، به برزیلیها و غیره اجازه دهد وارد الگوی زندگی نوینی شوند جایی که معاش همه تضمین باشد بی آنکه کره خاکی از بین برود؟ این است موضوع حقیقی. قرن نوزدهم با تولیدگرایی اداره شد و قرن بیستم با ایدئولوژی مصرف گرایی. امروز ما میدانیم که این الگوها ویرانگرند. پس وقتی می گوییم باید از قدرت خرید کارکنندگان دفاع کنیم، خوب که فکر کنیم: نیکلا سارکوزی هم همین را میگوید. آیا باید از قدرت خرید دفاع کنیم یا باید از دانش خرید دفاع کنیم؟ به چه دردی می خورد قدرت خریدی داشته باشیم و زهر ماری را بخریم و سم وارد بدنمان بکنیم؟ به چه دردی می خورد که رفتار مصرف کنندگان رامتحول کنیم که کره خاکی را ویران کنند؟ باید الگوی زندگی دیگری ابداع کرد. مردم نمی خواهند از حماقتها پروار شوند اما در دام افتادهاند. مسموم شدهاند. وابسته اتومبیل شدهاند، وابسته تلویزیون. کاپیتالیسم کنسومریسم ( ایدئولوژی مصرف گرایی) قرن بیستم، این اعتیاد را توسعه داده و بر این مبنا عمل میکند. او ظرفیت کنترل ناخودآگاه ما را رشد داده و آنرا دستکاری می کند. همه اینها می تواند تغییر کند: این است شانتیه سیاسی قرن بیست و یکم.
- والایش را واژه نامه فلسفه و علوم اجتماعی تألیف جمیل صلیبا در مقابل sublimation قرار داده است. sublime را والا و زیبا معنی کردهاند. کانت میگوید: زیبا و والا در جنس واحدی می گنجند، اما زیبا از صفت کرانمندی و پایان پذیری برخوردار است در حالی که والا موصوف به پایان پذیری دارد. اگر طبیعت و خصلت زیبا انسجام باشد، در این صورت سرشت والا عبارت خواهد بود از مبارزه میان نیروی تعقل و نیروی تخیل. بگذریم از اینکه تصور ما از والا، شامل دو عنصر متضاد است، یکی لذت است که ما را به سوی آن میکشاند، و دیگری درد که ما را از آن میراند. والا دو گونه است: یکی والای ریاضی، که از عظمت و بلندپایگی برخورداراست مانند آسمان با برجهای بلندش، و دیگری والای پویا (دینامیک) که از قدرت و حرکت بهرهمند است مانند باد توفانی.فروید والایش را به معنای بالا بردن غرایز و گرایشهای عالی میداند، مانند تبدیل کششهای جنسی به کششهای هنری، یا جایگزین ساختن هدف های اجتماعی و اخلاقی به جای هدف های غریزی که فرد را به سوی عمل می کشاند. اصطلاح libido از واژه لاتینی libet به معنای رغبت و اشتهای به چیزی مشتق شدهاست و بر رغبت، به ویژه رغبت حسی و جنسی اطلاق میگردد. فروید این واژه را به وام گرفت تا آنرا در مورد غریزه جنسی به کار برد، از آنروی که نیروی حیاتی و شامل مجموع زندگی وجدانی و درونیاست. فروید بین غریزه مرگ و غریزه زندگی تفاوت قائل است و غریزه زندگی را لیبیدو می داند. libidinal انرژی جنسی یا حیاتی و منسوب به آن است و libidineux جنسی گرا، فرد آزمند در امور جنسی و بسیار شهوتران را گویند که مطیع و منقاد لذایذ جنسی است.
- اصطلاح « فرصت مغز آماده به خدمت » را چندی پیش ، دو یا سه سال پیش رئیس یکی از کانالهای خصوصی فرانسوی که در آن زمان پر بینندهترین و مزخرفترین کانال تلویزیونی بود، اعلام کرد. گفت: «چرا خودمان را فریب دهیم ما با برنامه هایمان مغز مردم را برای میل به کوکاکولا آماده می کنیم.»
-این فیلسوف، نویسنده چندین کتاب است و دارنده چندین مقام در فرانسه است. او در ۱۹۵۲ به دنیا آمده. در حال حاضر رئیس بخش توسعه فرهنگی در مرکز ژرژ پوپیدو پاریس است. او در کالج بینالمللی فلسفه استاد بوده است. او رئیس مراکز دیگری هم هست و در مدارس و دانشگاه های دیگری هم درس میدهد. از آواخر سالهای هفتاد تا اوائل هشتاد به خاطر انجام سرقت مسلحانه چندین سال در زندان به سر برده است. او در زندان تحصیل کرده، میگوید که در زندان های امروز دیگر چنین امکانی وجود ندارد، نه به خاطر در اختیار نداشتن کتاب و دفتر بلکه به خاطر وضعیت زندان، شلوغی، تراکم جمعیت و نبودن آسایش.