۹ دی ۱۳۸۸

این تجمع



حجت الاسلام علم‌الهدی، امام جمعه مشهد در این تجمع گفت: بر اساس اعلام خدا در آیه 53 سوره سائده حزب‌الله كسی است كه ولایت ولی‌امر را پذیرفته باشد و چون در كره زمین مصداق ولی‌فقیه یك نفر است، مخالفت با شخص ولی‌فقیه، مخالفت با اصل ولایت‌فقیه است.

وی افزود: مخالفت با اصل ولایت‌فقیه مخالفت با امامت است و مخالفت با امامت، مخالفت با آیه قرآن است.

وی ادامه داد: اكنون مظهر رسول‌الله، ولی‌فقیه منحصر به فرد زمان است و هر كس مخالف رهبری باشد، طبق قرآن جزو حزب‌الشیطان است.

وی با بیان ظهور جنگ قطعی حزب‌الله و حزب‌الشیطان گفت: باید برای همیشه تكلیف جبهه حزب‌الله در برابر حزب‌الشیطان مشخص شده است.

وی امام عادل كشور را رهبر انقلاب دانست و مطالبه ناحق ابطال انتخابات را بغی در برابر امام عدل دانست و به سران فتنه گفت: شما از بغی به مرحله محاربه رسیدید.


۸ دی ۱۳۸۸

در مذمت خشونت و در ستایش دفاع سبز



علی عليزاده


در ۲۴ ساعتی که از تظاهرات مردم تهران و چند شهرستان در روز عاشورا گذشته بحثی حیاتی، بخشی از جنبش سبز را به خودش مشغول کرده است: بحث خشونت.

موضوعی که ما باید اندیشیدن به آ ن را سال ها پیش آغازمیکردیم, چرا که سال ها ست بدن های فیزیکی و سیاسی و اجتماعی ما، ابژه های تزریق خشونت سیستماتیک حکومت شده است، تزریقی که در این چند سال اخیر کشور را به آزمایشگاه خشونت در دست رادان و مرتضوی و احمدی مقدم و انصار حزب الله های تحت ویندوز و قاضیانی که اول اعدام میکنند و بعد به پرونده نگاه می اندازند، تبدیل کرده است. مسعود بهنود دلهره دارد و از شکست طرفداران تساهل و تسامح میگوید و عزت الله سحابی که خود بار ها قربانی خشونت حکومت اسلامی و شاهنشاهی بوده است نه فقط دعوت به خویشتن داری فیزیکی مردم میکند که حتا شعار بر ضد رهبری نظام را به مصلحت نمیداند. سحابی به امید بحثی خرد گرایانه با رهبری است تا به او بقبولاند که احمدی نژاد برایش خطر آفرین است . بهنود اما انگار در جهانی فانتزی تر زندگی میکند ، با درکی حیرت آور کودکانه از مفهوم پوپولیسم افسوس میخورد که چرا ما احمدی نژاد را از دوستان نابابش (نقدی و مرتضوی و رامین) جدا نکردیم و تشویقش نکردیم تا با مشایی ها و کلهر ها بیشتر دمخور شود. انگار نه انگار که این دو گروه دو روی یک سکه اند. انگار نه انگار که حکم محدود نکردن آزادی اجتماعی در ابتدای ریاست جمهوری احمدی نژاد و دستور راه دادن زنان به ورزشگاه ها خود محصول فلسفه سیاسی پر از تقیه مصباح یزدی است که در آن هم تجاوز به زندانیان هم آزادی های اندک دادن برای تسخیر کل ماشین دولتی مجاز شرعی است. بهنود فکر میکند چون احمدی نژاد رگه هایی پوپولیستی دارد میتوان او را کاملا در چارچوب پوپولیسم کلاسیک گذاشت و قصه پردازی کرد.

بهنود از درک اینکه پوپولیسم احمدی نژاد در بهترین شکلش، یعنی حتا قبل از کشت و کشتار ها، چیزی جز سرمایه داری فاشیستی با رویۀ الاهیات موعود گرایانه نیست عاجز است. از اینکه هسته مرکزی چنین پوپولیسمی چیزی جز خشونت برهنه نیست. چیزی که رخ داده تنها به رو آمدن این خشونت است نه اینکه احمدی نژاد راه دیگری هم برای کشور داری میدانست. اما سحابی که انگار پیش از ۳۰ خرداد ۸۸ زندگی میکند توصیه به فاصله انداختن بین رهبری و احمدی نژاد میکند. سحابی نمی پرسد که آیا این ما بودیم که سرنوشت سیاسی شخص رهبری را با شخص احمدی نژاد گره زدیم؟ آیا در شش ماه گذشته حتا یک سیگنال ضعیف از رهبری برای نشان دادن قبول وجود خواسته ای متفاوت در میان مردم، و نه حتا تن دادن به این خواسته، دیده شده؟ چه کسی در شش ماه گذشته مرحله به مرحله مسیر فتنه را مشخص کرد؟ برای سحابی انگار که زنان و مردان میان سالی که همپای جوانان در مقابل شلیک مستقیم می ایستند از روی ماجراجویی یا ناشکیبایی شعار های خود را تند کرده اند. با منطق سحابی مردم در روز ۳۰ خرداد نباید بیرون میآمدند تا روزنامه کیهان و رجا نیوز حرف شنوی مردم از ولایت مطلقه را جشن بگیرند. ولی در آن صورت امروز چه چیزی از جنبش سبز باقی میماند؟ اما در عاشورا چه اتفاقی افتاده که همه وحشت زده شده ایم؟ چه چیزی رخ داده که به جای پرداختن به کشتن حد اقل ۱۰ نفر و دستگیری ۱۰۰۰ نفر، به جای پرداختن به از بین رفتن تابوی تقدس روز عاشورای مردمی که دینشان هم توسط دولت مصادره شده است، نقطه عطفی که شکاف ایدولوژیک را در بین گروه های سنتی به شدت عمیق تر خواهد کرد، اعلام به شکست سبزی (صلح طلبی) جنبش سبز میکنیم؟ از تیر اندازی که صدایش در هیچ نقطه تهران قطع نشد که بگذریم خبر های بسیاری از قمه خوردن مردم هم در اطراف نیاوران در شب تاسوعا هم در روز عاشورا مخابره شده است. زیر کردن مردم با ون های انتظامی با موبایل های تظاهر کننده ها مستند شده است. تهران در روز عاشورا به غزه ای کوچک تبدیل شد. همه نشانه ها و خبر ها از دستور خشونت بی حد و مرز فرماندهان نیرو های سرکوب حکایت میکند و اگر نبود تمرد سربازان که به مردم پیوستند صد ها نفر باید کشته میشدند. انچه برای نخستین بار رخ داده "دفاع" مردم از خود در برابر "حیدر حیدر" گویانی است که تمام پیروزیشان در این سال ها با تظاهر به این امر بوده که آن ها هستند که در خیابانی یک طرفه فرمان کنده اند و پدال گاز را تا ته فشار داده اند. نه گروه هایی به زیر زمین رفته اند و حرکات مسلحانه را ترتیب داده اند، نه کسی به جای شعار بر ضد تفکر کهریزکی به تعقیب فیزیکی مسببان مدال گرفته کهریزک رفته است، نه بمب دست سازی ساخته شده، نه حتا در خشم ناگهانی آنانی که جان خود به کف گرفته اند و ساعت ها در بین گاز اشک آور و تیر و باتوم محاصره شده اند حرکتی رخ داده جز چند مشت و لگد به سربازانی که هر چند وظیفه اند و خود قربانی، اما در هیات تا به دندان مسلح خشونت دولتی، تا دقایقی قبل از آن به مردم حمله میکرده اند. اتفاقا همه این ها که نام بردم ممکن بود اگر عاشورای دیروز هم مثل ۱۳ آبان امسال صحنه یک طرفه قلع و قمع مردم میشد.

نتیجه گیری بهنود که نهادینه شدن خشونت پس از انقلاب اسلامی را محصول جنگ خیابانی "مردم" در روزهای منتهی به بهمن میداند، نه در له له زدن قریب به اتفاق رهبران سیاسی، از اسلامی و غیر اسلامی، در رقابت برای به دست آوردن قدرت دولتی نیز به همان مقدار بی پایه است. چنین خوانشی در ۱۲ سال گذشته هر روز از هر منبر اصلاح طلبی تکرار شده، تا سروش و بهنود ودیگران از انقلاب ۵۷ تبری جویند وبه ما بیاموزند که انقلاب با خشونت یکی است. تازگی ها هم که دباشی پیدا شده که واقعیت جنبش را تا آنجا قبول کند که با جنبش مدنی سیاهان امریکا قابل سنجش باشد. آن هم خوانش تقلیل گرایانه ای که نه از "پلنگ های سیاه" سخن میگوید، نه از گرایش بخشی از همین جنبش از جمله مالکوم ایکس به اسلام انقلابی و نه از تکامل و تغییر خود مارتین لوتر کینگ در پیش از مرگ. انقلاب اسم منفور مشترک تمامی لیبرال های ایرانیست.

اما هیچ کدام نمیگویند که اگر جنبش سبزی در ایران هست که در حال حاضر قوی ترین جنبش دموکراسی خواهی خاورمیانه یا حتا جهان سوم امروز هست، این چیزی جز ماحصل همان انقلاب ۵۷ نیست. همان انقلابی که برای اولین بار در آن مردم ایران باور کردند که میتوانند مقدر بر سرنوشت سیاسی خود باشند.

(اولین بار، چون این مردم به معنای عام بودند که بازیگران ۵۷ بودند نه روشنفکران و گروه قلیل پیشرو مانند مشروطه). همان انقلابی که در آن مردم برای این امام خمینی را به رهبری برگزیدند که بر خلاف موج غالب در فعالان سیاسی واقعیت اندیش آنروز مانند سحابی و بازرگان که حداکثر به دنبال انتخابات آزاد مجلس بودند، نقطه تمرکز خواست عمومی مردم را پیدا کرد و در یک جمله بی پیرایه بر آن اصرار ورزید: شاه باید برود. آنچه خشونت را با سرنوشت ۵۷ گره زد خشم انقلابی مردمی که با هم یکی شده بودند و از همه چیز برای هم میگذشتند نبود بلکه آن تفکری بود که چیزی جز پیروزی در نبرد هژمونیک در سر نداشت. چیزی جز وکیل و وزیر شدن نمی فهمید. همان تفکری که امام خمینی جمهوری خواه پاریس را هم به ولی فقیه تهران بدل کرد.

بخش حکومتی آن تفکر امروز نماینده ای در ایران ندارد جز احمدی نژاد که تازه کارش را آغاز کرده و در وهله بعدی باید دنبال اسناد جاسوسی ساختن برای علی لاریجانی و توکلی و قالیباف هم برود. شرمسار انقلاب ۵۷ نبودن نقطه تفاوت موسوی از طرفداران خاتمی و مشارکتی ها بود. نکته ای که به رغم مد روز نبودن توسط موسوی به صراحت در انتخابات بر آن تاکید شده بود.

سبز بودن به معنای مساوات حقوقی تک تک افراد جامعه است فارغ از رنگ و مرام، نه چسبیدن دگماتیک به تاکتیک هایی که در برهه های خاص انتخاب میشود. میتوان انقلاب سبز هم داشت. چیزی که امثال بهنود انگار نمیخواهند درک کنند اینست که جنبش سبز تایید رفتار ۱۲ ساله آن دسته اصلاح طلبان حکومتی که حداکثر مردم را وسیله فشار از پایین برای چانه زنی از بالای خود میدانستند نیست، بلکه اعلام پایان "تاکتیک" های آنهاست و اعلام آغاز مرحله ای جدید در روش های تحقق دموکراسی. شکست اصلاح طلبی و صلح طلبی نیست،بلکه شکست اصلاح طلبی حکومتی است و روش آنانی که اگرچه صداقت داشتند خلاقیت نداشتند و اگرچه حقوق مردم را قبول داشتند به نیروی آنها ایمان کافی نداشتند. کسانی که ۱۲ سال از تمامی ابزار دموکراسی فقط به صندوق رای چسبیدند و دانشجویان را در کوی و روزنامه نگاران را در زندان و کارگران خواهان سندیکا و حقوق معوق را در جاده شهرک های صنعتی در برابر پلیس تنها گذاشتند و فقط و فقط با تظاهرات ۳ میلیونی مردم در ۲۵ خرداد از خواب بلند شدند تا یاد بگیرند که دموکراسی، یعنی بروز و تجسد قدرت مردم، شکل های دیگری هم میتواند و باید داشته باشد. (بپرسید از آقایانی که باید به خاتمی التماس میکردند در ۲۵ خرداد تا به تظاهرات خیابان آزادی بیاید). این حتا شکست تسامح و تساهل هم نیست چرا که کسی نمیخواهد عقیده حتا طرفداران ولایت را عوض کند، نمیخواهد آن ها را از جایی اخراج کند و انتقام گذشته بگیرد بلکه میخواهد جایی اندک برای خودش هم باز کند. اما شرط چنین عملی اینست که به رایگان کتک نخورد و ارزان کشته نشود.

دفاع جمعی مردم خارج از حکومت از خود چه در انتفاضه فلسطین، چه در برابر پلیس ضد شورش انگلستان در تظاهرات ضد جنگ عراق و چه در برابر پلیس دولت دانمارک که همین تظاهرات طرفداران محیط زیستی را سرکوب کرد که اعتراض شان به سرمایه داری بی مرزی بود که زمین مان را به توبره کشیده است و هوایمان را دزدیده است، را نمیتوان خشونت نامید. اگر چنین امکانی برای اعراب مسلمان هم در برابر حکومت های دست نشانده شان بود آنها هم به دام القاعده و بنیاد گرایی و تروریسم نمی افتادند. آنانی که در نابرابرانه ترین نبرد تاریخ معاصر، یعنی۶۰ سال نابودی سیستماتیک ملتی به نام فلسطین، ژست صلح طلبی و نفرت از خشونت میگیرند و فقط به صورت کلی خشونت را برای هر دو طرف به یکسان محکوم میکنند نه فقط مفهوم خشونت را نفهمیده اند بلکه در چنین خشونتی شریکند. آنها احتمالا در صحرای کربلا هم در بین خشونت ماشین نظامی امپراطوری عظیم "اسلامی" و دفاع گروهی اندک تفاوتی نمی بینند. عاشورای ۸۸ نقطه ای شد بی بازگشت به یمن شجاعت درخشان مردمی که نشان دادند تنها هراسشان باری همه از مردن در سرزمینی است که مزد رادان ها و مرتضوی ها از آزادی آدمی افزون باشد. صدای هل من ناصر ینصرنی این مردم را اکنون نه عفو بین الملل و سازمان های حقوق بشر غربی که دیگر مردمان همین سرزمین باید بشنوند. آنها که تا به حال یا مردد بوده اند یا ترجیح داده اند که برای سکوت خود دروغ های حاکمان را باور کنند.

۷ دی ۱۳۸۸

أَلسَّلامُ عَلَى الْقَتيلِ الْمَظْلُومِ

ازاین وبلاگ
norouzi3.blogfa.com

أَلسَّلامُ عَلَى الْقَتيلِ الْمَظْلُومِ
اَلسَّلامُ عَـلَى الاْبْدانِ السَّليبَةِ
أَلسَّلامُ عَلَى النّازِحينَ عَنِ الاَوْطانِ
أَلسَّلامُ عَلَى الْمَدْفُونينَ بِلا أَكْفان
أَلسَّلامُ عَلَى الرُّؤُوسِ الْمُفَرَّقَةِ عَنِ الاْبْدانِ
أَلسَّلامُ عَلَى الْمَظْلُومِ بِلا ناصِر
أَلسَّلامُ عَلى مَنْ نُكِثَتْ ذِمَّـتُهُ
أَلسَّلامُ عَلى مَنْ هُتِكَتْ حُرْمَتُهُ
أَلسَّلامُ عَلَى الْمُغَسَّلِ بِدَمِ الْجِراحِ
أَلسَّلامُ عَلَى الْمُحامي بِلا مُعين
أَلسَّلامُ عَلَى الْخَدِّ التَّريبِ
أَلسَّلامُ عَلَى الْبَدَنِ السَّليبِ
أَلسَّلامُ عَلَى الرَّأْسِ الْمَرْفُوعِ
أَلسَّلامُ عَلى مَنْ اُريقَ بِالظُّـلْمِ دَمُهُ
أَلسَّلامُ عَلى مَنْ اُريقَ بِالظُّـلْمِ دَمُهُ
أَلسَّلامُ عَلى مَنْ اُريقَ بِالظُّـلْمِ دَمُهُ
أَلسَّلامُ عَلى مَنْ اُريقَ بِالظُّـلْمِ دَمُهُ
أَلسَّلامُ عَلى مَنْ اُريقَ بِالظُّـلْمِ دَمُهُ
أَلسَّلامُ عَلى مَنْ اُريقَ بِالظُّـلْمِ دَمُهُ
أَلسَّلامُ عَلى مَنْ اُريقَ بِالظُّـلْمِ دَمُهُ
....
(سلام بر آن كشتهء مظلوم، سلام بر آن بدن‌هاى عریان، سلام بر آن دورافتادگان از وطن‌ها، سلام بر آن دفن‌شدگـانِ بی‌كفن، سلام بر آن سرهاى جداافتاده از بدن، سلام بر آن مظلومِ بى‌ياور، سلام بر آن‌كسى‌كه عهد و پيمانش شكسته شد، سلام بر آن‌كسى‌كه پرده حُرمتش دريده شد، سلام بر آن‌کسی‌كه با خونِ زخم‌هاش شست‌وشو داده شد، سلام بر آن مدافعِ بى‌حامی، سلام بر آن گونهء خاك‌آلوده، سلام بر آن بدنِ عریان، سلام بر آن سرِ بالاى نيزه... سلام بر آن‌كسى‌كه خونش به ظلم ريخته شد.)

۴ دی ۱۳۸۸

حروف

جای مرا درعاشورا خالی کنید.
دستم ازحروف فارسی کوتاه است.

۲۹ آذر ۱۳۸۸

حوزه



بیست و نه آذر هزار و سیصد و هشتادو هشت.
«ولایت مطلقه فقیه شرک است.»
«در اواخر دوران حیات مبارك امام راحل امتحانی دشوار و خطیر، پیش آمد كه از خداوند متعال میخواهم آن را با پوشش مغفرت و رحمت خویش بپوشاند و ابتلائات دنیوی را كفاره‌ی آن قرار دهد.»

۲۸ آذر ۱۳۸۸

چه کسی عکس همه را پاره کرد؟



به نظر می‌رسد که کسی یا کسانی عکس اکثریت مردم ایران را در راه پیمایی دیروز پاره کردند. آیا کثرت در لغت اکثریت می‌گنجد؟
اکثریت از ریشه عربی کثر می آید، کثَرَ با تشدید بر ث به معنی تکثیر کردن است. خویش را تکثیر کردن تَکثَرَ باز هم با تشدید بر ث. مِکثار به معنی پر حرف است و کَثرَه به معنی زیاد و وفوری و تکَاثُر به معنی رشد.
به نظر می‌رسد که لسان عرب تکلیف همه و همه‌چیز را روشن کرده است.

۲۷ آذر ۱۳۸۸

نور علی نور



تکه‌ای از کتاب کلام و برهان از Salah Stétié
وی نویسنده، شاعر و ديپلمات لبنانی‌ست. یکی از مهم‌ترین شاعران فرانسه زبان معاصر.
ترجمه از نیشابور

من پسر مشرق‌ام، پسری از روشنایی. روشنایی جای معناست، جای برگزیدن، نامیدن. اتون، در مصر فراعنه، خدای آفتاب است که از وی شعاع عشق به دستانی نوازش‌گر ختم می‌شوند. با این حال نام «مصر» به روایت هرودوت یعنی «ظلمات»- چون نان سوخته. «خدا روشنایی آسمان‌ها و زمین است» از طرفی، قرآن می گوید. اما این خدا گمنام می‌ماند، نامستعدِ هر غصبی که ما اراده‌اش کرده‌باشیم.، تاریک، « قریب‌تر به تو، قرآن می‌گوید، که سرخ‌رگ» و با این حال به غایت بعید! میان این روشنایی بیان شده، اعلام شده، و ظلمات فروافتاده بر واجب‌الوجود یک بار برای همیشه، میان این فاصله بی‌اندازه و این قرابت نجواکن خون، چراغ، و روغنی که سوخت اوست، همواره بر من همچون حضور متواضع میانجی، حاضر شده‌اند. کدام از ما، برای بقا، برای رخصت دادن به اندکی «سکونت»، به معنایی که هولدرلین می گوید، « به شاعرانگی‌ست که آدمی این خاک را ساکن می‌شود»، به این میانجی‌گری اطمینان بخش نیاز ندارد؟ میان تمام آیه‌های قرآن، تمام این سوره هایی که می‌خواهند، بیش از حجتی اثبات کننده، از خدا تجلیات زبانانه فراهم کنند، تجسمات کلامی، که همانقدر نشانه‌های نامتعارف هستند، یکی هست میان همه که تحسین می‌کنم، همان‌که دقیقا نه متعارفانه، اندیشه الوهیت را در تخیل یک چراغ «نگاه می‌دارد»:
خدا نور آسمان‌هاست و زمین،
مثال نورش، چون محفظه‌ای‌ست که در آن چراغی ست« و چراغ در شیشه‌ای‌ست و شیشه گویی ستاره‌ای‌ست درخشان»
که از درخت پر برکت زیتون افروخته شود
که نه خاوری باشد و نه باختری،
و نزدیک باشد که روغن آن روشن شود و گر چه آتش بدان نرسد
که نوری است بالای نور،
خدا هر که را بخواهد بنور خویش هدایت کند
و این مثل را خدا برای کسانی می زند که خدا بهمه چیز داناست.

خدای رهنمای آسمان‌هاست و زمین
داستان نور او چون چراغ بره‌ای‌ست چراغی آن چراغ در آبگینه‌ای‌ست،
آن آبگینه همانا که ستاره‌ای‌ست درخشنده و تابنده که بر افروزد از درختی خجسته و با برکت زیتون،
نه آفتابی و نه نسری نزدیک است که روغن آن روشنایی دهد.
و اگر بساید او را آتشی،
روشنایی بر روشنایی،
راه نماید خدای مر روشنایی خویش را آن را که خواهد و پدید کند خدای داستان‌ها را برای مردمان
و خدای به هر چیزی داناست.

اینجا من از دو ترجمه به فارسی کمک گرفتم: اولی از آن ابوالقاسم پاینده است و دومی برگردانی کهن از قرآن به کوشش علی رواقی. مترجم نامعلوم است و ترجمه گویا متعلق به قرن دهم.

۲۶ آذر ۱۳۸۸

قاضی



می گویند پدرم نگذاشت، من که یادم نمی‌آید، برادرم قاضی شود.
پدرم زیادی جدی بود!

۲۳ آذر ۱۳۸۸

مصیبت ، Passion



موهای سین را که بافتم و راهش انداختم، و هیزمی به خورد بخاری چوبی دادم، با تذکره الالیاء دوباره به رختخواب رفتم. کتاب سنگین بود وپلک‌های من هم. ساعت چهار از خواب بیدار شده بودم ساعت شش خوابیده‌بودم و سین هشت صبح بیدارم کرده‌بود. تنها برای اینکه موهایش را ببافم، بقیه کارهایش را خودش میکند. برای یک متر مو بیدارم کرده‌بود. گاهی هم باید تا میدان روستا همراهیش کنم. آنوقت باید به سرعت لباس بپوشم و ساک سنگینش را به شانه آویزان کنم و هر دو مه‌های انبوه را بشکافیم و پیش رویم. چند دقیقه بعد میدان روستا و مینی‌بوسی که دارد می‌آید بچه‌های ده را که حالا هر روز به تعدادشان اضافه می‌شود به دست آموزش و پرورش بسپارد.یکی از سه نهادی که در اینجا حضور و وجود دارد. دو دیگری تلویزیون و فروشگاه‌های بزرگ است و دیگر برهوت و همه برهنه.
سه روز است که جسمم حرف می‌زند، نه، سه روز است که فغانش به هواست. جسم من زودتر از روحم با من حرف می‌زند. در واقع حرف‌های روحم را دیگر نمی فهمم .سه روز درد.
سین رفته است و جعبه میلاد مسیحش را از پستو بیرون کشیده‌است و درو دیوار را از چیزهایی که در این سال‌ها درست کرده است، آراسته. یک دنیا فرشته هایی با لباس سپید و یک عالمه برف. چند تایی حباب رنگین. ملائک و برف‌ها و حباب ها را به شاخه‌های درخت فتدقی که هر سال در خانه ما جای کاج را می‌گیرد، آویخته. سال اول کاج خریدیم و بعد هم در حیاط کاشتیم. حالا دیگر شاخه بزرگی از این همه درخت فندقی که اینجا همینطور سبز می شود را با خود به خانه می‌آوریم و درست در کنج همیشگی‌اش در کنار پنجره استوار می سازیم و سین هر چه دلش می خواهد به آن اویزان می‌کند. یک سال هم نارنگی از آن آویزان کردیم و خود را در قصه‌های مارکز بسیار سورآلیستی یافتیم. به شیشه های پنجره پذیرائی هم ستاره های نقره‌ای و طلایی چسبانده‌است. چرا فندق؟ اگر شاخه های فندق را در زمستان ببینید خودتان می‌فهمید چرا.
دیروز آمد و گفت که بروم و با او در چنین امر مهمی شریک شوم. من هم گفتم: عید من که نیست. وانگهی محرم است. گمان کنم از زور درد این را گفتم. گفت که محرم چیست؟ گفتم مهم‌تر از محرم عاشوراست. گفتم عاشورا یعنی وقتی که خیلی تشنه‌ای. یا وقتی خیلی عاشقی. عاشورا یعنی محک تشنگی و عاشقی. عاشورا یعنی که خودت هم می‌دانی که آنقدر عاشق نیستی و مجال یک روز را آنقدر عاشق می شوی. درتمنای چنین عشقی به سر می‌بری. البته من داشتم با خود سخن می‌گفتم و سین رفته بود و درخت باردار شده بود.
چرا مردم به سرو روی خویش می‌زنند؟ کاتولیک‌های جنوب هم مثلا در اسپانیا و آمریکای لاتین با تفاوت های خود مراسمی مشابه دارند. در ایران اسمش را گذاشته‌اند مصیبت حسین یا مصیبت عاشورا و در نزد کاتولیک‌ها به پَسیون مسیح معروف است. پَسیون یعنی شوق، یعنی میل شدید، یعنی عشق. اما هر دو داستان مراتب درد است که روایت می‌شود. در زبان فرانسه این لغت در نیمه دوم قرن دهم میلادی به زبان وارد شده است. و معنای عذاب متحمل شده به وسیله کشته در راه مسیحیت را دارد. و رنج عیسی مسیح برای بازخرید گناهان بشریت. روایت این رنج در عهد جدید هست. به یاد دارم که ایام این روزها که مسیحیان این روایت را می‌خوانند، روزی مادر بزرگ پدری ژان- ر که مسیحی مارونی بود و گاهی، نه همه یک شنبه‌ها، کشیش خانوادگیشان به دیدنش می‌آمد و غیر از احیانا اعتراف و اقرار به گناه، قسمتی از عهد جدید را می‌خواندند، برای ما که بعد از ظهرش به دیدنش رفته بودیم، اعتراف کرد که امروز مصیبت مسیح را خوانده است و اصلا گریه‌اش نگرفته‌است.
در قرن دوازدهم واژه معنای رنج فیزیکی هم به خود می گیرد و در قرن سیزدهم رنِج از عشق معنا می گیرد. به عذابی که بی آن عشق را شاهدی نیست. در ۱۶۲۱ معنی میل شدید به چیزی و در ۱۶۴۹ دکارت پَسیون جان و روان را می‌نویسد.
برای من عاشورا روز میل شدید به چیزی ست. روزی عاشقانه است. من در آن نه خون می بینم، نه سرهای بریده، هر گز هم نفهمیدم چرا شیعیان جنین درکی را از آن بیرون کشیدند. من حتی ظالم و مظلوم هم نمی بینم. تا جهان باقی‌ست ظلم هست و ظالم هم خواهد بود. زمین را از ظلم پاک کردن هم دروغ و فریبی بیش نیست. مثل ریشه کن کردن بیماری می‌ماند. صحبت من البته این نیست که با ظالم نباید نبرد کرد. این بحث دیگری‌ست. نبرد با ظالم هم حس یا درکی در وجود ماست تنها می شود رهبریش کرد. به آن جهت داد، منحرفش کرد یا نکرد. مظلومین هم به ظالمین تبدیل می‌شوند. یعنی خاصیت تبدیل شدن را دارند.
البته این جالب است که در واقعه عاشورا مسئله کفر نیست، مسئله ظلم است، حتی به روایت شیعیان. بیشتر از هر چیز مسئله خلوص و عشق است و وفاداری. به قیمت از دست رفتن نظام. من نمی‌دانم امام حسین که می‌گویند هنگام وضو دست و دلش می لرزید و می‌گریست و این یعنی همین پَسیون، همین شوق، چطور می توانست بگوید حفظ نظام از حفظ نماز واجب‌تر است. حتی در مصیبت مسیح بیشتر خیلی بیشتر از حسین گلایه هست از خدا. مسیح جایی در «مسیر صلیب» چنان‌که مسیحیان می گویند به خدا می‌گوید که تنهایش گذاشته است. اما من کم‌دان هیچ‌جا نخوانده ام و نشنیده ام که حسین گلایه‌ای کرده باشد. مادر بزرگ مادری ژان- ر که مسیحی کاتولیک بود، در روزهای آخر زندگیش چه شوق رفتنی داشت. سه فرزندش در جوانی مرده بودند، یکی در تصادف موتور و دو دیگر از بیماری. شوهرش هم سال‌ها بود که رفته بود. دلش تنگ شده بود و می‌دانست که لحظه دیدار نزدیک است.
چرا برای کسی که به سوی خدا می‌رود گریه می کنیم؟ گریه شوق را می‌فهمم، چرا بر سرو روی خود می‌زنیم؟ از آخرین باری که در خیابان تعزیه دیدیم، من و ژان - ر ، زنی را به یاد داریم که سالهای رفته از عمرش کشف نا پذیر بود اما سخت بیمار بود، آمده بود و از تشت آبی که نماد شط بود و چندین پا با بسکت‌های رنگ و با رنگ تعزیه‌گردان‌ها، از ازدحام و شلوغی به آن داخل شده بود، کاسه ای برداشته بود و به تمنای شفا سر می‌کشید. و ما بغض کرده بودیم. با اینکه به نزول و سقوط تعزیه واقف بودیم. چقدر دلمان تنگ بود.
روزی هم عاشورا بود و تابستان بود و من به زیارت مریم مجدلیه رفته بودم و با خود آب نبرده بودم. مریم مجدلیه بعد از واقعه با کشتی به مارسی می‌رسد و در غاری در دل کوه چله می نشیند. غار را پیاده باید رفت. طلبه‌ها و روحانیانی که در کنار آن زندگی می‌کنند یا پیاده یا با الاغ بارشان را حمل می‌کنند. یک ساعت و نیم زیر درختان و در جوار گیاهانی که ندرتشان از آنها محافظت می‌کند و انبوهی آواز پرندگان به روایت شوق و رنج مسیح می‌رسی که مرتبه به مرتبه بر دیوار نوشته شده‌است. همچنان‌که بالا می‌روی، روایت می‌شود. به قله که رسیدی به غار رسیده‌ای، تاریک و سرد و خیس. غار در دل رشته کوه‌هایی بس عتیق نشسته است.
همچنانکه تاریخ نشان می‌دهد، ثابت کردن اینکه چه کسی کافر است، آسان نیست. ثابت کردن ظلم آسان تراست. شاید روزی در آسمان‌ها تکلیف کفر مشخص شود اما تکلیف ظلم همین جا بر روی زمین می‌تواند . سال‌های طولانی مسیحیان یهودیان را به جرم مسیح کشی متهم کردند و سال‌هایی دیگر عذاب دادند. تشخیص کافر چندان روشن نبود. تشخیص ظالم چرا. امروز هم در اسرائیل تکلیف کفر اگر مشخص نباشد تکلیف ظلم روشن است. آنها از نظام دفاع می‌کنند. و شنیده‌ام صدای یهودیانی که می‌گویند اگر دین نداریم، آزاده باشیم.
عاشورای امسال هم تکلیف کفر روشن نخواهد شد. تکلیف ظلم چرا. من غیر از اینکه می‌دانم هیچ مردمی بدون نماد نمی‌توانند زندگی کنند، مردگی چرا، این را هم می‌دانم که نماد‌ها را نمی‌توان عوض کرد، حسین اگر نماد عشق و شوق و میل شدید چیزی نباشد، نماد مظلومیت است. نمی‌توان نماد را سرنگون کرد. همچون که تمثال شاهی را پایین می‌کشیم. یا مردم خویش را در واقعه می یابند و آشنای مظلوم یا آسمان را به زمین تنزیل می‌دهیم و مردم از واقعه دور می شوند.
می‌روم و نوزاد گِلی مسیح را که در گهواره بیدار است از جعبه‌دیگری بیرون می کشم و کنار آن سه مغ و مریم و الاغ و گوسفند در آغل دو هزار ده سال پیش ، درست زیر نفس گرم الاغ، زیر درخت عید سین قرار می‌دهم. که باز در نیمه شب بیست و چهار دسامبر به دنیا بیاید. حالا تکمیل شد.

۲۲ آذر ۱۳۸۸

صورت



تکه‌ای از سخنان Salah Stétié از کتاب کلام و برهان.
او از آن‌هایی‌ست که هرگز مرا ترک نمی‌کند.
رابطه‌هایی عمیق ما را به هم وصل می‌کند.
ترجمه از نیشابور

من از مدیترانه هستم، اما از مدیترانه‌ای تاریک، از آن مدیترانه‌ای که برای بسیاری، نه مکان به هم رسیدن‌های خوش‌وقت، بلکه تبعید بود. درسنت مدیترانه‌ای، الیاد هست که شعر فتح است و ادیسه که شعر تبعید و هلاک: گمان کنم که من خویش را بیشترکنار تبعید و هلاکی بگذارم.
با این حال، ذوق انضباط و اعداد و بلور دارم. من محتاج آنم که در چند واژه چیزی را که مدت‌ها گام‌های تاریکی زده، رفت و آمد‌های نامطمئن، خیال‌بافی‌های زیکزاکی در حدود مدیترانه واقعی و خیالی بوده جمع و جور کنم. شما به خوبی به این نکته که شعر من شعری جمع کرده است، اشاره کردید. یک جور تداوم در جغرافیای معنوی می‌خواهد که در پایان هر جاده ای، در پایان هر تردیدی، نقطه الحاقی باشد، چهارراهی، ملاقاتی میان تمام خطوط ممکن. درست آن زمانی که شعر هست، از بودن می‌ایستد، چرا که شما هم چون من می‌دانید- در درک اسلامی از زمان، زمان در مکان لغو می‌شود و مکان در زمان و هر دو در نقطه‌ای که وجود ندارد تبدیل می‌شوند. شعر گفته‌ای‌ست که با سوختن عناصر تشکیل دهنده‌اش، نا- گفته می‌شود: صورتی از ناصورت. به معنایی دیگر، صورتی به صورت نیامده: من آدمی هستم به جستجوی چنین صورتی، با هدف یافتن آنچه رمانتیک‌های آلمان، همچنانکه شرق جلال‌الدین رومی و چندی دیگر، صورت نامیده‌اند.

بیست و سی دیشب



از وبلاگ دغدغه‌هایم.
din. persianblog.ir

امروز بعد از ظهر که به سراغ وبلاگ دغدغه‌هایم رفتم، نه تنها این مطلب بلکه مطلب دیگری هم حذف شده بود. حالا من مانده‌ام که آیا باید مطلب را از اینجا هم پاک کنم یا نه. نظر شما چیست؟ نگویید از خودش بپرس!

یکی از ویژگی های بیست و سی دیشب+ (٢١ آذر) این بود که
شاید همه‌ی گویندگان این بخش خبری، حداقل یک جمله در آن گفته بودند!

مثل آن ماجرایی که هیچ قبیله‌ای نمی‌خواست خون به گردنش باشد.
قرار گذاشتند که همه با هم در سحرگاه حمله کنند.
که همه در خون سهیم باشند.

گویی هیچ مجری حاضر نشده بود که متن مزبور را کامل بخواند.
و خودکشی رسانه‌ای بکند.

*

رهبری بعد از ١٨ تیر صریحا گفتند که
اگر عکس مرا هم آتش زدند، شما سکوت کنید و ....

*

من و بسیاری از کسانی که مختصر عقل و شعور در خود می‌یابند،
در حیرتیم و واقعا برایمان سوال است که این بازی‌های مسخره دیگر چیست؟

اعتراف+ محمد نوری‌زاد در این فقره، خواندنی است.
هم‌چنین سوال اساسی و بسیار ساده‌ی مهدی ابراهیمیان عزیز در این یادداشت+.

*

قبول. خیلی زشت. خیلی ناراحت کننده.
ولی دیگر تحجر و قشری‌گری مگر بیش‌تر از این هم می‌شود؟
برای ما که معلوم است ماجرا چیست.

همین روزهاست که کسی از پرده بیاید بیرون و بگوید:

«این مساله، فقط مساله یک عکس نیست.
عکس یک بروز سطحی از ماجرا است.
ماجرا مخملی تر از این حرف هاست!»

و بعدش ...

*

بعضی کارها را وقتی یک بار مرتکب شدیم، بار دومش تابلو است.
ممکن است بار اول، با بهره‌گیری از عنصر غافل‌گیری، یخ ماجرا بگیرد،
ولی بار دوم، به سادگی بار اول نیست.


سر ِکنفرانس برلین،
که یک باره نمایش رقص و سماع بانوان حلال شد و
نشان دادن عریان شدن یک مرد در جمع نیز
-با مختصر شطرنجی کردن عورت-
وظیفه‌ی اخلاقی و شرعی رسانه‌ی ملی تلقی شد؛


به هر حال، خونی از ملت به جوش آمد و بلافاصله پشت بندش،
رهبری سخنرانی در مصلا و در روز جوانان و در جمع جوانان کردند
-که ما هم شرکت داشتیم-
و فردایش کلیه مطبوعات دوم خردادی را بستند و عده را گرفتند و خلع لباس و زندان و ...

**

آقایان چو انداختند که حوزه علمیه، تعطیل است!
به خیال شان حوزه مهد کودک یا دبستان است که به اشارتی تعطیل شود.

این بار،
آقای مکارم هم
-که یکی از نزدیک‌ترین مراجع به جمهوری اسلامی است-
درس خارج‌اش را تعطیل نکرد،
و به اشاره و اظهار تاسفی در ابتدای جلسه درس بسنده نمود.

طبیعی هم هست.
آدمی که عقل در سر دارد، برای چنین چیزی، چنان بلوایی به پا نمی‌کند.

*

حالا وظیفه آیت الله سید احمد خاتمی یک چیز دیگر است.

ایشان نه مرجع تقلید است نه مثل مراجع استقلال دارد
و نه اصلا سطح و جایگاهی بدان والایی داشته.
ایشان پست امامت موقت جمعه تهران را که به‌ش دادند،
فکر می‌کنم بزرگترین فخر دوران زندگی‌اش در رزومه‌اش باشد.
فخری که به این زودی نصیب ایشان نبود.

یک چیزی تو مایه‌های مهرداد بذرپاش که رئیس سایپا کردند‌ش.

خیلی طبیعی است که ایشان بیاید در قم و در جمع چند طلبه نوپا بنشیند
و رگ گردنش برای یک عکس ِپاره شده، بزند بیرون.
و برای این و آن خط و نشان بکشد.

کار ایشان -درست هم نباشد-‌ قابل درک است.

**

به فرض صحت،
یکی از طرفداران افراطی موسوی، عکس امام را آتش زده یا پاره کرده.
و گیریم که چنین کاری جرم باشد.

این عمل را چسباندن به موسوی، مگر راحت است؟

چه طور دامان شما و طرفداران شما از جنایات بعد از انتخابات و کهریزک و .. پاک باشد.
ولی دامان موسوی از این کار -که قطعا جنایت نیست- پاک شدنی نیست؟

شما در قبال آن جنایات، چه کار کردید؟
جز یک محکومیت خشک و خالی؟


موسوی هم -در قبال این حرکت نادرست- یک محکومیت چرب و چیل کرد.
-تا این‌جا یکی به نفع میر-

نه زور داشت نه قوای نظامی نه ضابط قضایی و نه صدا و سیما نه ...

شما که همه چیز داشتید،
در قبال جنایاتی که نزد هر وجدانی و هر مکتبی محکوم است،
و در شرع مقدس ما، بزرگترین جرم ها تلقی شده که نظیری برایش نیست،
(و کشتن یک انسان بی گناه به مثابه کشتن تمام بشریت تلقی شده)
شما چه کردید؟

دامن موسوی از طرفدارانی که معلوم نیست از طرفدارانش باشند،
-و معلوم نیست که بازی، کلا دسیسه صدا و سیما و آقایان است یا واقعی است-
پاک نیست؛

آن وقت دامن شما
-که در هر خطبه‌ای که بعد از انتخابات خوانده‌اید، مشوق و مروج اعمال خشونت بوده‌اید-
از آن جنایات پاک است؟

*

حضرت آیت الله سید احمد خاتمی!

گمان نکنم شما هم به چنین روشی راضی باشید.


ما هم دامن شما را مستقیما آلوده به آن جنایات نمی‌دانیم.
شما هم خیلی با این چیزهای مسخره، فشار نیاورید.
این گوری که بر سرش فاتحه تلاوت می‌کنید، جنازه‌ای تو‌ش نیست.

شما را به همان امام قسم،
با این روش‌های ناصواب،
هزینه های گزاف برای نظام درست نکنید.
به اندازه کافی از این روش ها کشیده‌ایم و ضربه خورده‌ایم.

**

دریغ. دریغ. دریغ.


۱۹ آذر ۱۳۸۸

داشتن و نداشتن



بزنید این نهاد ضعیف شده خانواده را هم خراب کنید، چه اشکالی دارد؟ وقتی مردانی هستند که بضاعت مالی و میلی دارند؟
خدا را شکر که مردان فقیر نمی‌توانند از امتیاز مردان غنی برخوردار شوند، آن دو بضاعت راکه ندارند و کسی هم قسم عدالتشان را باور نمی‌کند. اصلا همان زن اول را هم از مردان فقیر باید گرفت و به مردان غنی داد. بعضی‌ها برای داشتن به دنیا آمده‌اند و بعضی برای نداشتن .
چقدر خوب تقسیم می کند جامعه. چقدر خوب.

۱۷ آذر ۱۳۸۸

تاریخ‌خوانی سین



داریم شام می‌خوریم. من و سین. تلویزیون را روشن کرده ام. مهم‌ترین ساعت اخباراست. اخباری که معمولا نگاه نمی‌کنیم. بعد از کپنهاک نوبت ایران است. تظاهرات در دانشگاه و در خیابان. از کیفیت فیلم‌ها در صفحه بزرگ تلویزیون باز کاسته شده‌است. اما هیچ اهمیتی ندارد، از داستان بزرگ حکایت می‌کند، نه داستان کوچک. صدای حضور را می‌رساند. می‌بینی، سر قرار حاضر شدم! سین فریاد می‌زند: موسوی و می‌گوید چندین ماه است مامان که شما تظاهرات می‌کنید؟ می‌گویم: دویست سال وسه فصل، صد سال و سه فصل. بعد از ایران اخبار تلویزیون یونان را نشان می دهد و تظاهرات خیابانی را. سین می‌گوید: آه یونان و ادامه می‌دهد خدا را شکر که ما راجع به یونان باستان مطالعه می‌کنیم!
پاسکال تلفن می‌زند. کتاب تقریبا برای چاپ حاضر است. می خواهد بداند آیا با مؤلف تماس گرفته‌ام. پاسکال استاد زبان فرانسه در نزدیکی‌های ونیز است. می‌گوید که ایتالیایی‌ها اخبار ایران را دنبال می کنند و از من می‌پرسد آیا درست است که انترنت را در ایران قطع کرده اند.
امروز همه ایستگاه های رایو و تلویزیونی اخبار ایران را بازتاب دادند. در آغاز ماجرا باور نمی‌کردند. گمان می‌کردند که نفسش خواهد برید. می‌خواستند بگویند که آقای احمدی‌نژاد بسیار طرفدار دارد. حتی ایران‌شناسان فرانسوی دعوت شده به برنامه‌ها هم خیلی جدی نمی‌گرفتند. به نظرشان می‌آمد که ماجرا به خیابان‌های بالای تهران تعلق دارد و باقی تمنای دیگری دارند. از ۱۳ آبان همه‌چیز عوض شد. و امروز گویی دوباره چیزی ثبت شد.

۱۶ آذر ۱۳۸۸

حمید دباشی



پاره هایی از صحبت های حمید دباشی.

اولین دستاورد جنبش سبز آن است که ماهیت خشونت بار این حکومت - که نقطه تیز "قدر قدرتی" آن فقط متوجه شهروندان خود است – برای همه جهانیان آشکار شده است.

دومین دستاورد، روشن شدن عدم مشروعیت حکومت است.

سومین دستارود آن است که جنبش سبز، هاله کاذب و مقدسی که جمهوری اسلامی برای خود در منطقه ایجاد کرده بود را یکباره فرو ریخت و در عین حالی که معصومیت ، نجابت و شرافت ملت ایران را از دل این تاریکی ها به مردم دنیا نشان داد، ماهیت دروغ و دغل جمهوری اسلامی را نیزبه وضوح به نمایش گذاشت .

چهارمین دستاورد آنست که جنبش سبز توانست با فروپاشی دوگانگی های دیرینه و مرزبندی های مزمن و کاذبی همچون روشنفکر دینی – روشنفکر لائیک، روشنفکر درون مرزی- روشنفکر برون مرزی، مذهبی و غیر مذهبی، "حوزه عمومی" را به اشغال خود درآورد و اکنون در شرف خلق "خرد جمعی" است.به اعتقاد من این مهمترین دستاورد جنبش سبز است.

در اینجا لازم است که این توضیح را نیز اضافه کنم که در حال حاضر دو گروه به جان هم افتاده اند؛ عده ای که می خواهند رژیم جمهوری اسلامی را براندازند و عده ای که در تلاشند تا آن را حفظ کنند .جنگ این دو جناح ربطی به ما ملت ایران ندارد.

اگر ملت ایران با سلاحهای کشتار جمعی مخالف است به این معناست که این یک امر جهانی است. نه تنها کشور ایران بلکه هیچ کشوری در دنیا و در منطقه نباید سلاح کشتار جمعی داشته باشد.

می خواهیم که این جنبش را با دیگر جنبشهای آزادیبخش منطقه و جهان وصل و مرتبط کنیم. زمان آن رسیده است که حرفها و خواسته های به حق مان را به درون و بطن نهضتهای دموکراتیک، آزادیخواهانه و مدنی مان ببریم .با این کار مانع از این خواهیم شد که آدمی مثل آقای احمدی نژاد به ژنو برود و باز با وقاحت منکر هولوکاست شود و بخواهد ژست طرفداری از ملت فلسطین را بگیرد.این نکته را هم باید اضافه کنم که دراجلاس ژنو مساله قتل عام اسرائیل در غزه در دسامبر 2008 و ژانویه 2009 تحت الشعاع حرف های بی اساس آقای احمدی نژاد در نفی هولوکاست واقع شد. تا قبل از سخنان آقای احمدی نژاد در ژنو، افکار عمومی دنیا منتظر اجلاس ژنو و محکومیت اسرائیل بود.اما آقای احمدی نژاد با سخنان خود ، محکومیت ها را متوجه ایران کرد.

من معتقد هستم که اگر جنبش سبز به پیروزی برسد، ما الفبای تفکر سیاسی منطقه را تغییر خواهیم داد . در صورت پبروزی جنبش سبز دیگر کسانی چون معمر قدافی ، بن لادن و یا احمدی نژاد نخواهند توانست با بیان دردهای منطقه، ژست طرفداری از حقوق مظلومان در منطقه را به خود بگیرند.

نکته دیگر انکار هولوکاست است. این انکار وقیحانه و ابلهانه، یعنی انکار مرگ میلیونها انسان معصوم و اهانت به خاطرات دردناک بازماندگان آن حادثه. طرح این مساله هیچ نفعی به جز ننگ و آبروریزی برای مردم ایران نداشته است. همدردی ، همفکری و همکاری با نهضت آزادیبخش فلسطین به معنای انکار درد و ستمی که بر مردم یهود رفته نیست. اتفاقا همانطور که بسیاری از متفکرین معاصر گفته اند خاطره ظلم به ملت یهود در زمان جنگ دوم جهانی، الان به ملت فلسطین تعلق دارد نه به حکومت غاصب اسرائیل.

"ریشه های الفت با نهضت آزادیبخش فلسطین و مردم ستم کشیده لبنان در قلب ملت ایران است نه در جیب گشاد آقای احمدی نژاد". به نظر من ملت ایران یک سابقه و الفت طولانی با نهضت آزادیبخش فلسطین دارد. در نتیجه اسرائیل از نهضت سبز آزادیبخش ایران بیشتر از همه می ترسد.

مسئله فلسطین از وقیحانه ترین ظلمهایی است که در تاریخ معاصر اتفاق افتاده و رابطه با آن، محک اعتبار جنبش سبزاست. طوری که اگر روزی جنبش سبز ما به مسئله فلسطین بی اعتنا شود، آن موقع باید بیاندیشیم که چه نقصی جنبش سبز ما را به این نقطه رسانده است.

همه آن تلاش ها یی که از جنبش تنباکو تا انقلاب مشروطه و انقلاب سال 57 داشتیم، به ظهور "جمهوری ناقص الخلقه ی اسلامی" منجر شد. ما همیشه دچار نوعی بی صبری، عجله و "میان برزدن" در عرصه ی سیاسی بوده ایم. همواره به وسیله یک " میان بر سیاسی"( انقلاب یا کودتا)، جهت حرکتمان تغییر کرده است . انقلاب و کودتا در واقع دو نوع مختلف از "میان بر زدن" است. این کوتاه کردن راه، همواره فرصت و مجال رشد اجتماعی قرین به رشد سیاسی را از ملت ایران سلب کرده است.

خوشبختانه در جنبش سبز، مردم ما نه از توان نظامی چنین میان بر زدنی برخوردارند و نه به دنبال اندیشه وایدئولوژی ای هستند که مستلزم دست زدن به حرکات نظامی اینچنینی است. به اعتقاد من ملت ما به یک رشد اجتماعی بلیغ و شریفی رسیده که در حال حاضر از حوصله تنگ و شعور محدودکسانی که بر جان و مالش حاکم شده اند،خارج است. ملت ما یک حرکت اجتماعی بدیع و موزونی پدید آورده که قرین سرود و رقص و زیبایی است.

جنبش سبز، حاصل سی سال تجربه ملت از اموری چون انقلابهای فرهنگی و تصفیه دانشگاهها، سی سال بازنویسی تاریخ مدرن ایران به شیوه دلخواه حاکمان و تک ساحتی کردن فرهنگ چند صدایی و چند ضلعی ایران به ضرب چوب و چماق است.

فکر می کنند که بحران فعلی نتیجه آموزه های غلط علوم انسانی و اجتماعی است که در دانشگاهها تدریس می شود.جالب اینجاست که دو تن از برجسته ترین متفکرین معاصر ما هر دو فارغ التحصیل رشته هایی غیر از علوم اجتماعی هستند؛ آقای عبدالکریم سروش داروسازی خوانده اند و آقای محسن کدیور مهندسی برق خوانده و بعد هم تحصیلات حوزوی داشته است. یعنی برجسته ترین متفکران جنبش سبز ،محصول علوم انسانی نیستند. مترقی ترین دانشمندان و سیاستمداران ایرانی، معمولا فارغ التحصیل دانشکده های فنی بوده اند و هنوز هم دانشجویان رشته های فنی ،مترقی تر و سیاسی ترند و در مسائل اجتماعی و سیاسی پیشگام هستند.

خود فرهنگ اسلامی ما نیز یک فرهنگ چند صدایی است و منحصر به فرهنگ فقهی ما نیست. اسلام و تفکرات متفاوت اسلامی بخشی از فرهنگ ما هستند. فرهنگ ما یک فرهنگ تاریخی است که از ماقبل از اسلام هم نشانه هایی در آن وجود دارد. مثال بارز این مساله را می توان در جدال مرحوم مطهری و زرین کوب دید. هر دوی آنها درست می گفتند که اسلام هم بخشهایی از فرهنگ دیرینه ما را زنده کرد و هم بخشهایی را به آن اضافه کرد. به عنوان مثال اسلام به ما "اذان" را داده است اما ما به اذان،"موذن زاده اردبیلی" را می دهیم. اسلام به ما قرآن را داده ما به اسلام ،جلال الدین رومی را می دهیم.

ملت ما 200 سال طول کشیده تا به این سوال برسد که " رای من کجاست؟".در دوران گذشته ما شعرها و آهنگها ساختیم مبنی بر اینکه "تفنگ من کو؟" اما اکنون خوشبختانه و برای اولین بار در فرهنگ سیاسی مان دیگر نمی گوییم تفنگ من کو؟ می گوییم رای من کو؟ حرف رای من کو، حرف اول و آخر ماست و این نکته و ایده جدید است که ما از جوانانمان آموختیم. ما نسل گذشته باید اعتراف کنیم که این را از بچه هایمان یاد گرفته ایم.

مصاحبه را در اینجا می توانید مطالعه کنید.

سگی



سگی بگذار ما هم مردمانیم.

۱۵ آذر ۱۳۸۸

انشاء



غدیر، کپنهاک، ۱۶ آذر.
هر کس می‌تواند انشاء خود بنویسد.

۱۳ آذر ۱۳۸۸

شعبده‌بازی



من نمی‌دانم چند مدرسه در ایران هست، اما اگر قرار بشود که در هر مدرسه‌ای یک روحانی گذاشته شود، هم دل روحانیت و نه البته مرجعیت به دست آمده است- دلشان خوش می‌شود که بروند و به ظاهر اسلام و شریعت بپردازند و باقی را رها کنند و هم از دست مرجعیت خلاص می شوند. می شوند حقوق بگیر آموزش و پرورش. حوزه هم می شود از آن آن‌ها. حوزه که نهادی بود در مقابل قدرت و قدرت‌ها، می شود جزو حکومت.
در فقدان مرجعیت، امام زمان هم یکی از همین روزها از دل یکی از همین‌ها در می‌آید. نوبت شعبده‌بازی‌ست یک‌ چندی.

۱۲ آذر ۱۳۸۸

پرستار یا خادم



پرستار یا خادم؟
نویسنده نوشته است، کلمه به کلمه: مادر که اشارات دیرینه خادم را باز می یابد- دستی نرم در زلف پریشان کودک، دستی از نور بر قلب رنگ باخته‌اش.
مترجم دوم ترجمه کرده است پرستار.
من بر اینم که مادر پرستار نیست خادم است.
پرستار خادم نیست.

سایه یا یأس



به نظر شما چرا مترجم دوم «چند واژه یأس‌آور» را انتخاب کرده است؟
نویسنده کلمه به کلمه نوشته است: چند واژه پر از سایه.
چه ارتباطی هست میان سایه و یأس؟ اصلا شما تا اینجا که این فصل را خوانده‌اید به یأسی بر خورده‌اید؟
نویسنده از تردید حرف می‌زند. از تب حرف می‌زند. تردیدی که تب می‌آورد. بیمار می‌کند. عافیت را می‌گیرد. چون به عافیت شک کرده‌ایم. چون مفهوم عافیت تغییر کرده‌است.
به وقت تردید در سایه ایم. نور روشنمان نمی‌کند.
صحبت از یأس نیست.
نویسنده از برق چشمان می گوید. آیا کسی که چشمانش می‌درخشد مأیوس است؟

مقایسه دو ترجمه ۹



مقایسه دو ترجمه ۹
کتابی از کریستیان بوبن نویسنده فرانسوی
قصه فرانسوای قدیس
فصل پنجم قسمت اول
ترجمه اول از نیشابور
هردو ترجمه از زبان فرانسه است

واژگانی چند پر سایه

در ضخامت پر و تب چرت می‌زنیم. نمنمک از ناخوشی باز می‌آییم. به آن شاخ و برگ می‌دهیم، هر کس به ظن خویش: مادر و پسر. مادر که اشارات دیرباز دست به سینه‌‌‌اش را باز می‌یابد - دستی نرم در زلف آشفته کودک، دستی از نوربر قلب رنگ باخته‌اش. پسر که با جلال نوزادان باز جوش می‌خورد: آهی بسنده تا اهل خانه را به هم بریزد، ملائک را خبر کند. دوستان به بالینش می‌آیند. جوان بانوان نگران عافیتش هستند. نمی‌دانیم او را چه می‌شود. رنگی پریده، شیری، و این برق ژرفای چشم‌ها. آری خاصه این است که متحیر می‌کند، نگران می‌کند: این آذرخش در نی‌نی چشم. گویی آتشی خوابیده، از آتش سوزی باک دارند.
می‌غلتد و می‌غلتد در بسترش. می‌چرخد و می‌چرخد در زندگانیش. ملحفه‌ها چروکیده، به لمس ناخوشایند است. به پوست می‌ساید، شکنش گوشت را سرخ می‌کند. زندگی ساییده، چشیدنش نه چندان شیرین، به جان می‌ساید، خواب و خیال را ضایع می‌کند- نمی‌توان با کسش گفت، نمی‌توان به کس گفت که می‌خواهیم این زندگانی را بحر دگر زندگانی ترک کنیم و نمی دانیم که چه کنیم. به خویشان چگونه بگوییم: عشقتان زندگیم داد، حالیا می‌کشتم. چگونه می‌توان به آنان که دوستتان دارند گفت که دوستتان ندارند.
سه واژه تب می‌آورند، سه واژه به بستر میخکوبتان می‌کنند، دگوگون کردن زندگی. منظور است. واضح و روشن. راهی را که به منزل می‌رساند، نمی بینیم. بیماری غیبت راه است، تردید راه. رو به پرسشی نداریم، درون آنیم. خود پرسشیم. زندگی نو، آنچه طالبیم، اما اراده، بخشی از زندگی کهنه، قوتی ندارد. کودکی را می مانیم که در دست چپ تیله‌ای دراز می‌کند و مشت نمی‌گشاید مگر با اطمینان به ازاء آن در دست راست: دلمان زندگی نوینی را می خواهد بی از دست دادن زندگی سابق. ندانستن لحظه عبور، ساعت دست خالی.
آنچه بیمارتان می کند پیش‌آمدن عافیتی عالی‌تر از عافیت معمول است، ناسازگار با آن. خوب، اما مقاومت می‌ورزیم. همه چیز بازتان می‌دارد، مادر، دوستان، جوان بانوان. این زندگی را دیگر خوش نداریم، اما دست‌کم می دانیم از چه ساخته شده، ترکش اگر کنیم، زمانی خواهد رسید که هیچ خواهیم بود. و این هیچ است که رم می دهد، و از این هیچ است که دو دلید، کور‌مال می روید، زبانتان می‌گیرد و آخر سر سراغ طرق کهنه می‌روید.

ترجمه دوم از مترجمی در ایران، منتشر شده

چند واژه یأس آور

فرانچسکو در زیر لایه‌هایی از پر و تب به خواب فرورفته‌است. به آرامی از بستر بیماری بر می خیزد. مادر و فرزند هر دو در باره بیماری اندگی گزافه می‌گویند و هر کزام از این کار مرادی می جویند: مادر حرکات دیرینه پرستاران را از سر می‌گیرد و در حالی که یک دست لطیفش در گیسوان ژولیده فرزند است، دست دیگرش را که پرتوافشانی می‌کند بر قلب بی‌فروغ او نهاده‌است، و فرزند شکوه نوزادان را باز می‌یابد، چرا که یک ناله او کافی است تا تمامی اهل خانه به جنبش در آیند و جمله فرشتگان خبر شوند. دوستان بر سر بالین او می‌روند و بانوان جوان دلنگران سلامتیش هستند. درست نمی‌دانند که چه بر سرش آمده ‌است. چهره‌اش اندکی زیاده رنگ پریده‌است و مانند شیر، سپید‌گون شده است. اما در اعماق چشمان او برقی می‌درخشد. بله، آنچه به خصوص حیرت آور و نگران کننده است، همین شعله سرکش در مردمک چشمان اوست که به آتشی نهفته می‌ماند. بیم حریق می رود.

او در بستر خود می غلتد. ملافه‌ها چروکیده و چندش‌آور شده اند، پوست را می سایند و چروک هایشان تن را ملتهب می سازند. زندگی فسرده شده است و دیگر چندان رغبت‌انگیز نیست، روح را می‌ساید و رويا را زخمی می‌کند. در این باره با هیچ‌کس نمی توان سخن گفت. با چه کسی می توان این راز را در میان گذاشت که می‌خواهیم این زندگی را رها کنیم تا به حیات دیگری بپیوندیم، و نمی دانیم چگونه می‌توانید به نزدیکان خویش بگویید که عشق شما، همان عشقی که به من زندگی می‌بخشید، این زمان برایم مرگ‌آور است. چگونه می‌توانید به کسانی که دلبسته شما‌یند بگویید که از شما دل بکنند.

سه کلمه تب‌آلودتان می‌سازد. سه کلمه به بستر میخکوبتان می‌کند و آن «تغییر دادن زندگی» است. هدف این است. روشن است و ساده. راهی که به هدف ختم می‌شود پیدا نیست و سبب بیماری نیز در همین نبودن راه و ناطمئن بودن مسیرهاست. در برابر مسئله نیستیم، درون آنیم. مسئله خود ماییم. آنچه می‌خواهیم حیاتی تازه است، اما اراده ما که وابسته به حیات پیشین ماست، به کلی ناتوان است. به کودکانی می‌مانیم که تیله‌ای در دست چپ خویش دارند و تنها هنگامی حاضرند آن را رها سازند که اطمینان یابند به ازای آن سکه‌ای در دست راستشان گذاشته شده است: می‌خواهیم به حیات تازه‌ای بپیوندیم، اما حیات پیشین را نیز نمی‌خواهیم از کف بدهیم. نمی‌خواهیم لحظه گذار و زمانی را که دستمان خالی می شود، حس کنیم. آنچه شما را بیمار می‌سازد، احساس نزدیک شدن گونه‌ای سلامتی است که بر تر از سلامتی عادی و ناسازگار با آن است. اما در برابر آن پایداری می‌ورزید. مادر و دوستان و بانوان جوان، همگان شما را بر حذر می‌دارند. گرچه این زندگی را دیگر چندان دوست نمی‌دارید، اما دست کم نهاد آن را می شناسید. اگر آن را رها کنید، زمانی فراخواهد رسید که دیگر قدرت انجام هیچ کاری را نخواهید داشت، و همین هیچ است که دلتان را خالی می‌کند، و همین هیچ است که شما را به دودلی و کورمالی و لکنت و عاقبت به بازگشتن به راه های پیشین وا می‌دارد.

۱۱ آذر ۱۳۸۸

منطق‌الطیر




بیخ گل‌های نسترن را نچیدم که آجیل زمستان مرغان باشد. بعد از ظهری نطقی راه انداخته بودند که نگویید. نه، نگویید.

۱۰ آذر ۱۳۸۸

نوبت عاشقی



من هم مثل شما بهزاد نبوی را دیدم. فیلم عجیبی‌ست. فضایی تاریک، رخسار اوست که گاهی روشن می‌شود و او مثل اکتوری، نخواستم بگویم هنرپیشه نقشش را بازی می کند، به کمال.
زمانه کشف است.
ما او را کشف می‌کنیم. خود، خویش را کشف می‌کند. بهزاد خانمش را کشف می‌کند. خانمش آیا خویش کشف می‌کند؟ یا همه چیز را همیشه می دانسته و زیر چادر پنهان کرده بوده، برای روز مبادا. بهزاد نبوی می گوید: او را از همان چادرش شناختم.
در روزگار ازدواج‌هایی‌ که موقت است، زندان، همسران را همدلان کرده‌است.
نوبت عاشقی‌ست.