۸ آذر ۱۳۸۸

Abencérage


از کتاب لغت‌نامه عاشقانه اسپانیا نوشته میشل دل کاستیو
همچنان حرف A
ترجمه نیشابور

رمان کوتاه شاتوبریان، ماجرای آخرین بنی‌سراج‌ها، اولین مانیفست جنبش رمانتیک را شامل می‌شود، فریفته تباین شدید، خصیصه‌هایی تندخو، رنگ‌هایی پر شرار.
قبل از همه تزیین و آرایش، قصر الحمرا(سرخ)، تالارهای جادویی‌اش، صحن و باغ‌هایش، ژنرالیف و شیفتگی و افسون چشمه‌هایش، عالمی از خوش‌ذوقی‌ها با پس زمینه‌ای از قله‌های سیرانوادا، و در این گستردگی شکوه و نازکی دقیق، اشرافیتی تندخو، دیوانه‌ی شعر، زیرِ آسمانی ستاره‌دوخته، مابعدالطبیعه و فقه را مجادله می‌کند.
شهوتی رو به زوال، موسیقی و الکل، مردانی سست، نه دیگر نیرویی و نه میلی به جنگیدن. همه جا دسیسه، تلافی‌جوییِ بی‌رحمانه، جنایاتی به انحراف آمیختهِ، گوارا، زهرخوراندن‌ها و خفه کردن‌ها، باله‌‌های عشق و مرگ.
مسلط بر این مردان به شهوتِ بی‌نظم خویش رها شده، ارتشی از سوگلی‌های  به زیور آراسته و با حنا بزک شده، چاپلوس و ددمنش. توطئه‌ها برمی‌انگیزند، رقابت را در میان دارودسته‌ها تند و تیز می‌کنند.
در اختتام آنچه یکی از شگفت‌انگیز ترین تمدن‌ها بود شرکت داریم.
چگونه رمانتیک‌ها می‌توانستند در برابر سحر و جادوی این معماری شکننده‌ی ایرانی مقاومت کنند، راز حیاط‌هایش، موسیقی ریزش آب زیر شاخ و برگی ضخیم، در مقابل شوکت و حشمتِ آذین و آرایش؟ چگونه می‌توانستند بی‌احساس بر این عطر گران شهوت و جنایت مقاومت کنند؟
اگر قرطبه در این بناها، غرور بی‌پروا و مردانه اسلام اندولس را بیان می‌کند، گرونادا حزن انحطاط را نشان می‌دهد.
عظمت و هبوط را در تپه‌هایی که به دارو مشرف است با انگشتان لمس می‌کنیم، علت ویرانی این تمدن را می‌بینیم، ثقل فئودالیته و حکومت روحانیون را، ناتوانی‌اش را در گردهم آوردن، شرکت‌دادن توده‌ها...
شاتوبریان در رأس‌شان، فرانسوی‌ها اسطوره اندولس شرقی را خلق کردند. تأثیرات انقلاب و ضدیت با روحانیون، رمانتیک‌ها، جانب موریسکی (مسلمانان اسپانیایی‌هایی که به زور مسیحی شده بودند) سرکوب و طردشده را گرفتند. استشراق گله‌مندی که نزد گوتیه و نزد هوگو و دولاکرآ و هاینه پیدا می‌کنیم. پشت این پرده‌ها اما، ایدئولوژی نفرت از کاتولیسیسم را تمیز می‌دهیم. ملامتی تند و شدید بر علیه تفتیش عقاید.
وسترن است: مسلمانان خوب یک طرف، مستعمرنشین‌های بد (مسیحیان) طرف دیگر.
اگر این کاریکاتور، واقعیت را بیان می‌کند، طرح سؤال بی‌هوده است. شرق وهم و خیال ناب است. فریبا برای یکی، وحشت‌ناک برای دیگری. در میان این مه رویایی، انسان‌ها محو می‌شوند. آن ها خواهش و تمنای ما، یا ترس ما هستند، کمتر حقیقت خویش. آخرین بنی سراج زایش این اسطوره است.
ابهام این غیر بومیت شرقی، خود را در زمین سیاسی هم نشان می‌دهد. اگر رمانتیک‌ها به اندولس افسانه‌ای فرار می‌کنند، از متوسط‌الحالی غیر قابل تحمل بورژوازی لویی فیلیپی، ریا و وقاحت این فلستن‌ها ( با فلسطینی‌ها اشتباه نشود، منظور از فلستن‌ها کسانی بی‌فرهنگ و بسته به روی هنر و ادبیات و معنویت است)، از قصیده‌های برای پیشرفت و فن‌آوری که از دیدگان آن‌ها همراه است با بدترشدن فلاکت کارگران، تیره‌بختی صدهاهزار دهقان بی‌ریشه شده به دست صنعت، اگر در این فرانسه سیر و تنگ و سمج احساس خفگی می‌کنند، اگر تمدن اسلامی را گرامی می‌دارند، مزین به تمام جلال شهسواری، اگر تعصب و خشک‌اندیشی مفتشین عقاید را سرزنش و ملامت می‌کنند- چگونه نادیده بگیریم که به این ندای شرقی به رنگ غرب در آمده، رام شده، قدرت می‌رود که با روشی هر چه خشن‌تر پاسخ بگوید؟ بافتح الجزایر، با کشتاری نفرت‌انگیز.
متوجه می‌شویم که مردم مسلمان نسبت به هر سخن غرب راجع به خود محتاط شده باشند، قربانی نه تنها کینه‌ای که ورزیده می‌شود، بلکه قربانی کنجکاوی و حتی هم‌دردی که بر می‌انگیزند. همین فاصله گرفتن نزد اسپانیایی‌هایی که به اروپائیان بد گمانند که از آن‌ها آلت دست می‌سازند، مخصوصا به فرانسوی‌ها، محرم‌ترین دشمن‌شان.
المنصور هاینه نمایشنامه‌ای نه چندان بازی شده، سؤتفاهم را مصور می‌کند، برای گریز از ضدیت با یهودی که در کشورش (آلمان) بیداد می‌کند، هاینه به پروتستانتیسم روی می‌آورد، اسم کوچکش را قبل از اینکه به فرانسه پناهنده شود، عوض می‌کند.
آندولس بهانه‌ای به او عرضه می‌دارد تا بیزاریش را از صلیب بیان کند، با تشبیه شکنجه وارد آمده بر اقلیت یهودی و موریسکی‌ها به تفتیش عقاید، تا سرکوبِ‌شده و ستم‌دیده را بزک کند، مزین به همه فضیلت‌ها.
ساختار روایتی و حکایتی را می‌یابیم که قرون را می‌نوردد، از زمان Perez de Hita مسلمانان خوب و خالص، طرد و قتل عام شده به وسیله جلادان کاتولیک خود.
آمده از دوران روشنایی، کارزار علیه تاریک‌اندیشی و مطلق‌گرایی، در اندولس پس و پیش شده است: اسپانیای مسیحی همچون جلوه‌کننده اسپانیای دیگر عمل می‌کند، اسپانیای اقلیت‌ها. اندولس به چهره‌ای از صنعت بلاغت سیاسی در می‌آید، یک استعاره. بنی‌سراج‌های به قتل رسیده در صحن یکی ازقصرهای الحمرا در عاقبت بزمی که به احترامشان تدارک داده شده، به شه‌سوارانی بی‌نقص و عیب در می‌‌آیند، مرگشان مرگ شاه‌نشینی کوچک را اعلام می‌دارد. قربانی ورشکستگی اخلاقی.
این موضوعِ به حد کمال رمانتیک، سقوط امپراطوری‌ها، انحطاط تمدن‌ها، احتضار شهوت‌انگیزشان، این موضوع به دست شاتوبریان با والایشی به هم‌آوایی در آمده، از هوگو تا گوتیه، فلوبر را تحت تأثیر قرار می‌دهد، سمفونی گسترده با حساسیتی تازه تا بارس و مونترلان.
چگونه در این نقش‌دیوار با خطوط کج‌خُلق نقاشی شده، ترز دویلا، فرلوییس دو لئونو، سروانتس، عرفان و انسان‌دوستی مسیحی را باز شناسیم؟

۶ آذر ۱۳۸۸

ماه بالای سر آبادی‌ست



ساعت پنج و سه دقیقه بود که بر گشتم تا درحیاط را پشت سرم ببندم، دیدمش. بالای پشت بام بود. به خود گفتم بر که گشتم عکسش را می‌گیرم. جایی عید قربان بود. نمی‌دانم ماه شب چندم است؟ از نیمه چاق‌تر بود و ماه شب چهارده نبود. ده دقیقه بعد بر گشتیم، با سین. تا بروم و دوربینم را بردارم، رفته بود، مدتی دنبالش گشتم. چراغ‌های آبادی روشن شد. در آمد. بالا رفته بود و دیگر نمی‌شد هر دو، هم او و هم آبادی را در یک قاب جا داد.

۴ آذر ۱۳۸۸

عبدالرحمان سوم ۴



از کتاب لغت‌نامه عاشقانه اسپانیا، نوشته میشل دل کاستیو
ترجمه نیشابور
قسمت‌های پیشین ۱، ۲، ۳

نباید این دل‌نگرانی را که با زمان به فکروخیالات تبدیل شد، از یاد برد، از کشتی پیاده‌شدن کسانی که دوزی افریقایی‌ها می‌نامد، به نام قدیمی تونس، هجوم بِربِرها که خطر ویران کردن عمارت را دارد وخلیفه به آن آگاه است، تشویشی که گواهی دل است: مراکش مملکت را نابود خواهد کرد.
هر کس را که بخواهد تصوری از اطراف اندولس به دست بیاورد، کافی‌ست به نقشه‌ای نگاه کند: در شمال، مرزهای فوقانی که از آراگون، ساراگوس، هوئسکا و از کاتالونیا، به جز قلمرو بارسلون که در آنوقت فرانسوی بود، به دریوو می‌پیوندد، در جنوب، مرزهای پایینی با تولیدو پایتخت، خاصه با این «بزرگ راه نظامی» ( باز هم دوزی)، مدیناسلی، چهارراهی برای لشگرکشی‌ها بر علیه مملکت مسیحی. تنگه ای که تنگی‌اش آن را در برابر تاخت و تاز بِربِرها آسیب‌پذیر می‌کند.
بعد از آنکه موجی از کشتی‌های کرایه شده به وسیله بِربِرها به بندر بزرگ آلمریا حمله کرد، ناو لنگر گرفته در راد را به آتش کشید، دسته‌هایی را پیاده کرد که ییلاق های اطراف را ویران کنند، خلیفه چیزی را که پرقدرت‌ترین ارتش دریایی مدیترانه غربی شد را ساخت، با اطمینان به امنیت کناره‌ها.
با ملاحظه این مجموعه، از آسیب‌پذیری‌اش تکان می‌خوریم، گرفتار میان سندان مسیحی و پتک بِربِرها، ال اندولس در تعادلی متزلزل به سر می‌برد.
با کاهش دادن نفوذ سلسله اعراب، با ارتقا دادن به نوعی اشراف قَبا، فقیهان، خلیفه، جامعه اندولسی را دوباره می‌سازد، به سوی دموکراسی؟ به کار گرفتن این عبارت مرتکب به خلط تاریخ شدن است.
این متخصصین حقوق مسلمانی، این فقها، دارو دسته‌ای تشکیل می‌دهند، محافظه‌گرایانی بی انعطاف. خادمان سلسله امویه، آن‌ها نگهبانان اصول هستند، مردان نظام، بدون هیچ نگرانی اجتماعی.
بی تعلق به اشرافیت برجسته عرب، خود را مخلوقات خلیفه‌ای می‌دانند که آینده شغلی‌شان وابسته به اوست. در اعمال وظیفه‌ خویش، بسیاری از خود چنان تمامیت‌خواهی نشان می‌دهند که در این جامعه تباه شده از فساد تعجب‌آور است. بعضی از حاکمان شرع از تقدیر و احترام هم ولایتی‌هاشان، مخصوصا نزد یهودیان و مسیحیان برخوردارند، چرا که رأی‌شان به نفع اقلیت تمایل آشکار دارد. اراده خلیفه است که حسودانه، احترام حقوق تحت‌الحمایه‌های خود را مراقبت کند.
این دارو دسته جدید در لِترادوس در سلطنت فیلیپ دوم و در دوران تفتیش عقاید خود را جاودانه کرد. کارگزاران برجسته که به عنوان نگهبانان جزم، ترفیع مرتبه پیدا کردند. تداومی تاریخی وجود دارد.
قرطبه‌ای‌ها لاف حرف زدن و نوشتن به عربی هر چه متجسس‌تر را می‌زنند و از آن خالصی زبان، غروری را استخراج می‌کنند که حقیر کردن بِربِرها را تغذیه می‌کند.
چندین و چند قرن قبل از آن، اجدادشان، آن‌ها هم، در زبان لاتینی کهن خود را بیان می‌کردند. نزد اندولسی‌ها، استعداد تطبیقی هست که باعث وصلت با دین می‌شود، وصلت با زبان فاتح، با آسانی حیرت آوری. از راه این همرنگی با جماعت، اشغالگر را هضم می کنند، جذب می‌کنند.
این‌چنین قرطبه عبدالرحمان سوم یکی از عرب‌ترین شهرها بود، با ادب‌ترین و با فرهنگ‌ترین در عالم اسلامی، همراه با بغداد و قاهره.
این اشراف نمایی با وسوسه شجره‌شناسیی قریب به نژاد پرستی همراه بود، جنون اصل و نسب که ما در قرن شانزده و هفده دوباره با آن روبرو می‌شویم. در ۸۵۰ میلادی، خاندان قرطبه‌ای، برای خود اجداد عرب اختراع می‌کنند، همه آن‌ها طومارهایی ساخته شده به دست نسخه‌بردار های بازار کتاب را علم می‌کنند. در سال ۱۲۰۰ همان‌ها، مسیحی شده، یا از نو مسیحی شده، از برای خویش اصل و نسبی باخترگت کشف می‌کنند: در ۱۵۲۰ همه‌شان مسیحیتی قدیمی را مدعی می شوند، بی قطره ای خون ناخالص، یهودی یا مورو.
برای مشروعیت بخشیدن به تسلط خود، قدرت از توهم لباس می‌پوشد.
این جامعه چنین ظریف، با محافظه‌کاری نامنعطف، اصلا تمایلی به ابداع نداشت، حتی ادبی. علی‌رغم افتخارآمیز بودنش، میلی به حرفه‌های نظامی هم نداشت. سست شده از تجمل، اسپانیایی- اندولسی‌ها با فضیلت جنگجویانه‌شان مشخص نمی‌شوند با این حال از ارتش‌شان توقع دارند که مسیحیان را در کوه‌هایشان نگاه دارند و از آمدن و آسایش‌شان را بر هم زدن جلوگیری کنند. هر بهار عزیمت خلیفه را به مرزهای فوقانی جشن می‌گرفتند و رجوعشان را به نوبت خود، با هلهله ها استقبال می‌کردند اگر پیروز بر می‌گشتند، یا برایشان پذیرایی سرد و بی صدایی اختصاص می‌دادند اگر شکست خورده بودند.
بعد از شکستی خفت‌آور، عبدالرحمان سوم از اینکه خود فرماندهی ارتشش را به عهده بگیرد صرف‌نظر کرد، به سرلشگرهایش واگذاشت.
یکی از تصمیماتش به ظاهر فرعی، با این حال با نتایجی سنگین.
مأمور دفاع از خلافت و پیش بردن جهاد، نظامیان بالاخره تا قدرت را به دست بگیرند، همراه منصور، از قیمومت آن آزاد شدند.
این درجه از تمدن در دنیایی که جنگ یک پیش‌آمد نبود بلکه محتومیتی تقریبا طبیعی بود، می بایست به نتایجی قابل پیش‌بینی بیانجامد. بهترین سربازان خلیفه، مفتخرترین، شجاع‌ترین‌شان، بِربِرهای خوار شده‌ قرطبه ای‌ها بودند. اسلاوُن ها هم بودند. برده‌هایی که یهودیان از ژرمن ها می‌خریدند، تا اسپانیا می‌بردند، به مهم‌ترین خاندان از جمله خلیفه می‌فروختند.(جراح‌های یهودی ماهرترین‌شان، خواجه‌هایی «می‌ساختند»، به ویژه در وردَن: گزاف‌ترین و نایاب‌ترین برده ها بودند، مخصوصا به خاطر شمار مرگ و میر زیر تیغ جراحی.)
وانگهی سرنوشتشان سرنوشتی نبود که این واژه، اجازه تصورش را می‌دهد. اکثرشان در کودکی به اندولس می‌رسیدند، در زبان عرب بزرگ می شدند، به اسلام روی می‌آوردند، از اسارت آزاد می‌شدند. بسیارها ثروتی قابل ملاحظه می‌اندوختند، مالک زمین هایی با شکوه می‌شدند. در نهایت در ارتش خلافت نام نویسی می‌کردند، مأمور بالاترین وظایف می‌شدند، با دلیری و وفاداری‌شان تمیز داده می‌شدند.
ارتشی مزدور؟ نه شاید. اما ارتشی تشکیل شده از اکثریتی خارجی. فرماندهی شده به دست امیرانی خارجی، حداقل در نظر قرطبه‌ای هایی که هر چه اندولسی نبود، بیگانه بود.
ادامه دارد

۲ آذر ۱۳۸۸

آلبر کامو


این چند روزه صحبت از آلبر کامواست. آقای سارکوزی خواسته‌اند، آنچه از او باقی مانده‌است را به پانتئون ببرند. فرزندان کامو راضی به نظر نمی‌آیند.می‌ترسند که هدف تصاحب کامو باشد به وسیله راست‌ها و سارکوزی. از طرف دیگر خفتن در پانتئون را برای او مناسب نمی‌دانند. بعضی هم می‌گویند در همان روستایی که آسوده‌است، جایش بهتر است. آفتاب بیشتری هست. هر چه نباشد جنوب است. کامو در روستایی بسیار زیبا در پروانسِ فرانسه خاک است.
دیدم بد نیست دوباره این مقدمه رومن گاری را بر کتاب طاعون او که ترجمه کرده و همینجا منتشر کرده بودم، از آن زیرها بیرون بکشم:

مقدمه‌ای بر انتشارکتاب طاعون آلبر کامو در آمریکا در سال ۱۹۶۲، نوشته رومن گاری
ترجمه از نیشابور چهل وشش سال بعد، همین امروز

آلبر کامو رمان- پیشگویی‌اش را هشت سال پیش از آنکه کفن سیاه «طاعون» خود را بر الجزایر بیافکند، منتشر کرده است. تا به امروز، ۳۰۰۰۰۰ عرب و فرانسوی قربانیانش بوده‌اند. در آفریقا و هرجا، وقتی صحبت ازترویج شر است، از خطر جستگان فاتح اند. چرا که بعد از آن، همه مبتلایند، هر چقدر هم که بخواهیم به نامی دیگر بخوانیم‌شان - استعمار، ناسیونالیسم، نژادپرستی، کمونیسم، فاشیسم - شر در میان بهترین‌هامان چرت می‌زند. نظریه‌های متعفن درپیچ و خم و در تاریکترین گوشه‌های مغز ما می‌لولند و خود را تکثیر می‌کنند. می ماند جماعتی و شعارسیاسیی مناسب ، تا اپیدمی، در انفجارسلاح‌های اتوماتیک یا در قارچ اتمی عود کند.
خطاخواهد‌ بود که طاعون  راتنها یک رمان نمادین ببینیم. چیزی چنین واقعی از defoe به بعد، در باره طاعون نوشته نشده است. در شهر اوران، زیر آفتاب درخشانِ آفریقا، موش‌ها از فاضلاب‌ها بیرون می آیند و اپیدمی را رواج می‌دهند. هر کدام از ما موش نمادین را که از سوراخ فاضلاب نمادین نیمه ناخودآگاهش بیرون می‌آید، باز خواهد شناخت. برای یک ناسیونالیست عرب، فاضلاب، استعمار است و بیماری با مستعمرین فرانسوی آورده‌ شده است. فاضلاب برای فرانسوی کمونیسم است و موش‌ها مأمورین کمونیسم . با این حال هر ورق این رمان ازغلیان زنده واقعیت می‌لرزد. وقتی تمامی نماد را به موش‌ها و فاضلاب سپردیم، باید از خود بپرسیم آیاهوش، بیماری مغز ما نیست و ایدئولوژی‌ها درست یا غلط، خوب یا بد، مطمئن ترین انتقال دهندگان مرگ نیستند؟
برای کامو طاعون نماد نفرت نبود، طاعون نفرت بود. می توان در کوچه‌های اوران ماند و ساعت ها از منشأ اپیدمی گفت و جدل کرد و مسئول را جست. نمایشی‌ست که در برلن، در لیتل روک، در بوداپست، در آنگولا، در آفریقای جنوبی هم بازی می‌شود. زمین خود را انتخاب کنید، مهم نیست کجا، جوانه ها در ماست، آماده شکفتن، تحت عنوان مبارزه حق طلبانه. چرا که وقتی که توضیح می‌دهیم: « تقصیر روس هاست»، «آلمانی‌ها»، «فرانسوی‌ها»، «آمریکایی‌ها»، «یهودی ها»، «عرب‌ها»، «۰۰۰هاست»، از آدمیست که می‌گوییم، از حقیقتی غمبار و دهشتناک.
کامو نه درمان و نه واکسن فلسفی‌ای پیشنهاد نمی‌کند، او می‌داند که هیچ‌کس مصونیت ندارد. اما فکر می‌کند آدمی که باور کند «مطلقا حق با اوست» از درجه بحرانی گذشته‌است. می گوید:« باور اینکه مطلقا حق با ماست آغاز پایان است.»
آلبر کامو قبل از همه عاشق زندگی بود، مردی که با تمام عطش کمال‌جویی یک  هنرمند با آن روبرو شد. اعتراف به محال بودن رنج و مرگ، اعتراف به محال بودن زندگی نیست، تنها اعتراف به سهم محال آن است. درست است که « می‌پنداشت»- و چه سوء‌ظنی که به این واژه نداشت- که زندگی در مرگ به انجام می‌رسد، اما خوش داشت همراه لبخندی بگوید: « آماده تمام شگفتی‌هایم.»
نه کتاب‌هایش و نه گفتگوهای‌ما هرگز به من اجازه ندادند، بدانم آیا او طاعون را، بواقع پدیده‌ای زیست‌شناسانه ارزیابی می‌کند یا کاملا تاریخی. فکر نمی کنم که خودمی‌توانست پاسخ دهد. مارکسیست نبود، با هر عقیده گناه اولیه بیگانه بود، و نه با علم و نه با ضد علم ارتباط عارفانه بر قرار نمی‌کرد. بر عکس، پر از امید بود، اگر نه برای دیگران، از برای خود. شاید آنقدر که باید بدبینی داشت تا معاف نبودن ما را ببیند، اما همانقدرخوش بین بود تا پیش بینی کند که تربیت و پیشرفت اخلاق و چندین عامل ناشناخته دیگر که در نبود واژه مناسب سرنوشت آدمی می خوانم به این دشمن ابدی که در خونمان داریم پیروز خواهد شد.
بر ماست به خاطر بیاوریم که آلبر کامو در موندووی الجزایر به دنیا آمد و عشق پر عمقش به نور مدیترانه او را مخصوصا به سایه و ظلمات حساس گردانده بود. نیمه اسپانیاییش اغلب به مرثیه‌هایش، زیبایی لحن فلامینکو را می‌داد. عاشق زندگی، چنان که او بود نمی‌توانست خلاف اخلاقی را بزرگتر از نابود کردند زندگان تصور کند. در نهایت یک اخلاق‌گرا بود، بدین معنی که رنج را نه به عنوان درد جسمانی ، بلکه چون ناسزایی به وقار انسانی بر می‌شمرد. از پایان جنگ تا دو سال پیش، سال مرگش «وجدان فرانسه» بود. هزاران روشنفکر مقاله‌هایش را خواندند، کمتر به امید پاسخی یافتن که برای جستن تسکینی. صدایش را دوست داشتند. قصه عشق غریبی بود- غریب از آن رو که به آخر نمی رسید و وفادارانه، دوستدارانش می آمدند از آهنگ صدایش سیراب شوند، نه از آنچه حقیقتا برای گفتن داشت.
دشمنانش خرده می‌گرفتند که از برای دردهاشان درمانی نیاورده‌است، مگر حسن آوازهای درد و سخاوت احساس. تنها یک شاعر، یک رمان‌نویس، یک فیلسوف را نام ببرند که «مسائل‌مان» را حل کرده باشد. انها که «مطلقا مطمئنند» که تمامی پاسخ‌ها را دارند، اغلب خود آدمی را در اتاق های گاز و کوچه‌های اوران حل می کنند. کامو می‌دانست ما چه هستیم، هیچ علمی، هیچ تعصبی، هیچ حقیقت مطلقی نمی‌تواند نه ضبط و نه محاصر‌‌ه‌اش کند. ما جز خود را پرس و جو کردن هیچ معنویتی را نمی‌توانیم به انجام برسانیم. می‌دانست که هر تمدن شایسته بشر خود را همواره در مقابل او مقصر احساس خواهد کرد.
بسیار دشوار است ، که سخنان دوستی رفته را به یاد آوریم: از آنجا که وقتی بوده‌اند آنقدر توجه نشان نمی‌داده‌ایم. بیشتر از گفتگو‌هامان، لبخندهای کامورا به یاد می‌آورم و ثقل چهره‌اش را- این دو بیان حالت در چند لحظه جانشین هم می‌شدند. حالا اما که صدایش خاموش گشته ، کلمات جای خالی‌اش را به من بیشتر نشان می‌دهند. گویی یادم می‌آید که می‌گفت... نه بواقع، چیزی نه. فقط این که حقیقت‌هایی‌ست که می‌ارزند برایشان جان دهیم، اما هیچ کدام ارزش این را ندارند که به اسمشان بکشیم. اینجا بود که طاعون را نوشت.

باز هم کرامت انسانی



خوشحالم که ابطحی عمامه و قبایش را دوباره صاحب شد.
امروز به عکس او نگاه کردم.
تکرار می‌کنم که هیچ گونه رابطه‌ای حتی عاطفی ما را مربوط نمی‌کند.
سخن از کرامت انسانی‌ست باز.

۱ آذر ۱۳۸۸

آخرین برگ



آخرین برگِ تبریزیِ جلو پنجره افتاد.
حالا دیگر شمس‌م نخواهد رقصید.

۳۰ آبان ۱۳۸۸

پاسخ یک پرسش



مسئله این نیست که چه کسی شاه شود. نوشتم باید رعیتی باشد تا شاهی«شود». یعنی قبل از شاه، رعیت هست. اگر آن شیرینی پز را نظام‌مندی و نه نظام در نظر بگیریم، برای رعیت به دنبال شاه می‌گردد. صحبت بر سر تقدم سوژه بر شاه بود.
اما بگذارید قصه این شیر یا خط انداختن را تعریف کنم. قبل از آنکه سوژه‌ای باشد از جنس چینی در سال ۱۸۷۰-۱۸۸۰، به جای آن از دانه باقالی استفاده می‌کردند. اما قضیه باقالی این است که گویا در روزگاران قدیم، حدود دو هزار سال قبل از میلاد مسیح در مصر، به خاطر شکل شبیه جنینش باقالی نزد آنان مورد لطف و توجه قرار می‌گیرد. می‌گویند که آن‌ها مرده‌هاشان را در کشتزارهای باقالی دفن می‌کردند، به امید احیاآن ها. بعد ها این باقالی مورد لطف به نزد رومی ها آمد و در دوران شاه ساتورن، به وقت زمستان چند روزی جشن و سروری بر پا می‌شد و تقدیری از آزادی. روزهایی که برده و صاحب برابر می شدند و برای آنکه صاحب یا شاهِ بزم را انتخاب کنند تا شیرینی و شراب را به مساوات تقسیم کند، دانه باقالی را در شیرینی می‌گذاشتند تا آنکه سهم با یاقالی را صاحب می شود انتخاب شود. باقالی در سال های ۱۸۷۰-۱۸۸۰ به سوژه چینی و بعد هم پلاستیکی تبدیل شد. در واقع باقالی به ابژه‌ای برای رأی گیری تبدیل شده بود. تا اینکه به سوژه مبدل گردد. چرا به آن نام سوژه را دادند؟ نمی‌دانم. آیا برای این است که شخصیت‌های متفاوتی معرفی می‌کرده است، مثلا انسان‌های متفاوتی را تجسم می‌کرده است که در آن صورت نمی تواند به معنای رعیت باشد. چون رعیت باید نه شخصیت داشته باشد نه موضوعیت، نه فردیت، نه صورت. از طرفی لغت سوژه به معنای رعیت است در زبان فرانسه و همیشه می گویند شاه با سوژه‌هایش.
جالب است که در لغت نامه، تاریخ ورود لغتِ ابژه حدود دو قرن بعد از لغت سوژه است. Objet در ۱۳۷۰-۷۲ وارد زبان شده است و Sujet در ۱۱۱۵. یکی از تعریف‌هایی که در سال ۱۴۸۲ از سوژه وارد زبان شده است، این است: طبیعتش اقتضاء می کند که نیازمند باشد.
وقتی درفرهنگ فلسفی صلیبا به دنبال ابژه و سوژه می‌رویم، هر دو موضوع‌ند. البته در واژه نامه فلسفه و علوم اجتماعی جمیل صلیبا موضوع به ذهنی و عینی تمیز داده شده‌است:
- «عین» که همان ابژه است، بر شئ موجود در جهان خارج از ذهن اطلاق می‌شود، و آن چیزی است که ما آن‌ را با حواس خود درک می کنیم و ثابت و مستقل از عقاید و تمایلات خود، تصورش می کنیم. عین در این مفهوم، مقابل ذهن «سوژه» قرار دارد. همچنین عین بر موجودات بالذات و چیزی که مستقل از شناخت وجود دارد نیز اطلاق می شود.
- تقابل بین ذهن و عین، مانند تقابل بین من و جز من است.
جالب است که گفته می شود objet را ثابت و مستقل از علایق و تمایلات تصور می‌کنیم. اگر ابژه را شاه بگیریم که در زبان فرانسه چنین نیست. شاه ثابت از علایق و تمایلات ما تصور کردنی است. شاه موجودی است بالذات و چیری مستقل از شناخت.
برای همین شاه باید برود. چون کاری با آن نمی‌توان کرد. برای همین فرانسه انقلاب کرد. می گویند انسان حیوان ناطق است. لسان عرب نطق و منطق را هم ریشه می‌داند. می‌گویند ما را زبان ها می‌سازند. ما زبان را می سازیم و زبان ما را می سازد. ما با منطق زبان را می‌سازیم و زبان با منطقش ما را می سازد. شاه هست. ما هر کار که بکنیم او هست. تنها می توانیم چپه‌اش بکنیم. شاه خوب هم یک روز هست و یک روز نیست. خوش‌بختی و بدبختی‌ست. بخت است. نمی‌شود، باید شاه را بر داریم.
ما نمی‌خواهیم چیزی مستقل از شناخت ما باشد. این خوش‌بختی ما یا بدبختی ماست؟ آن بحث دیگری است. آیا همه ابژه‌ها روزی به سوژه تبدیل خواهند شد؟ هر چه که جز من است را نابود خواهیم کرد؟

۲۹ آبان ۱۳۸۸

Épiphanie




از اعصار خاموش می‌آیند، اعصار خشکسالی و سنگ.
اوقاتی، شبی بی‌مقدار، روزی بی‌نام، کلامی می‌افتد
و سبکانه بر این زمین بی دیروز می‌نشیند.
اوکتاویو پاز
ترجمه نیشابور

شعر را ژان - ربرای عکس انتخاب کرده‌است. عکس را پریروز که سین را به کلاس تأترش می‌برد، درست در چند متری خانه گرفت. من و سین هر روز که او از مدرسه بر می گشت، درست جایی که جاده جلو خانه ما که تراکتور را بیش از اتومبیل معمولی گذر می‌دهد، پیچ می‌خورد، درست جلوی خانه ای که سگ سیاهش همیشه بعد از این همه روزها و هفته ها که ما را دیده‌است، بازهم پارس می‌کند، این «سوژه» را تعبیه بر آسفالت دیده بودیم. سین نشانم داده‌بود. او چیز های افتاده بر زمین را زودتر می بیند و نشان می دهد و من چیزهای در آسمان را. روزی که سین سوژه را نشانم داد هنوز زیر بار تراکتوری نشکسته بود. سوژه معنای رعیت هم می‌دهد. در فرانسه ایام عید نوئل که همان کریسمس است، اوائل ژانویه به مناسبت «اپیفانی» که همان رؤیت ستاره ای در آسمان است به وسیله سه مغ در بیابان و مژده تولد مسیح است، شیرینیی می‌پزند و در آن سوژه‌ای می‌گذارند. به هنگام خوردن شیرینی، وقتی آنرا تقسیم می‌کنند، کسی که سهم شیرینی با رعیت به او رسیده، شاه می‌شود و تاجی بر سر می‌گذارد. و عهده دار تهیه شیرینی دیگری می‌شود با رعیتی دیگر. تا قسمت شود که شاه شود. من از همه این ها نتیجه می گیرم که برای شاه بودن باید رعیت بود. شاه بدون رعیت نتوان. پس اول رعیت باید. نتیجه دیگری هم که می‌گیرم این است که رعیت ها دنبال شاه می‌روند.
اپیفانی به معنی تجلی و ظهور است.

عنوان‌ی تابناک



داشتم انترنت را خاموش می کردم که در سایت تابناک به این عنوان بر خوردم. تا آخرش بخوانید، نظرات مردم را هم.

۲۸ آبان ۱۳۸۸

طعم تلخ پیروزی



فرانسوی‌ها خیلی خوشحال نیستند امروز. فرانسه به جام جهانی راه یافت اما با تقلب. می‌گویند بیست و سه سال است که از «دست» مارادونا حرف می‌زنند و حالا تا بیست و سه سال دیگر هم از دست تیری هانری. داور بیچاره هم که کارش تمام شد. بازی هم که بد بود. می گویند فرانسوی‌ها بخت یارشان بود که با ایرلندی ها طرف بودند و گرنه چه که نمی‌شد. بزن، بزن. تیم فرانسوی مدتی‌ست که حالش خوب نیست و خیلی‌ها تقصیر را پای مربی می نویسند. مربی را راستی راستی نمی‌توان با نیم من عسل خورد. میشل پلاتینی مدت هاست که خواستار داور پنجم شده‌است و هنوز مورد قبول واقع نشده. می‌گویند تیری هانری باید می‌رفت و می‌گفت که تقلب کرده است. می‌گویند که امروز اصلا مناسب نبود که فرانسویان در ایرلند پیداشان شود. در ایرلند تا توطئه هم سخن رانده‌اند. خوب، خیلی ها از مفسران ورزشی و فوتبالیست‌های سابق و خبرنگاران ناراحت و شرمگین بودند و این نشانه خوبی بود اما دریغ از یک دولت مرد و سیاست مدارکه از «اتیک» یا همان اخلاق خودمان دفاع کند. دریغ.
می‌گویند که وقتی میلیون‌ها بیننده تلویزیون خطا‌ها را می بینند و داور نمی‌بیند، شأن و اعتبار داوراست که صدمه می‌بیند. پس باید با نصب دوربین موافقت کرد.

۲۷ آبان ۱۳۸۸

عبدالرحمان سوم ۳



امروز دوباره به سراغ عبدالرحمان سومم آمدم.
از کتاب لغت‌نامه عاشقانه اسپانیا، نوشته میشل دل کاستیو
ترجمه نیشابور
قسمت‌های پیشین ۱ و ۲

گسترش ناگهانی اسلام، تحریک کنجکاوی تاریخ نویسان را بی‌نصیب نگذاشت. بیش از سرعت فتح، آنچه متعجب می‌سازد، انتشار زبان عربی‌ست، منتقل کننده تمدن اسلامی. زبانی والا، ظریف، با بلاغتی شکوه‌مند. نزد قبایل شبه جزیره عربی همچون بنیان هویتشان، در نظر گرفته شده، به کار گیریش به وسیله ایرانیان و مصریان، امپراطوری معنوی را خلق کرده است. زبان است که توده‌ها را به دور خود گرد می‌آورد، جوش می‌دهد. نافهمی غربیان را هم اما توضیح می‌دهد، آبدیده به وسیله زبان لاتینی، ناتوان از جذب این تحریر و این دستور زبان پیچ‌در پیچ.

علی‌رغم افسانه‌ها، اعراب اندولسی در مرحله اول سوداگری مابعدالطبیعه نداشتند. کنجکاویشان در درجه اول مصلحت‌گرا بود: طب، جغرافیا، تاریخ، علوم طبیعی، گیاه‌شناسی، حقوق، بی‌آنکه از شعر سخنی بگوییم که با خود هنر اعراب ادغام می‌شود.
شیفته گیاه‌شناسی، عبدالرحمان دوم، باغ‌هایی مجلل ترتیب داد. از مصر، لبنان، سوریه، ایران تخم نمونه‌های نادر که با آب و هوا سازش‌شان داد، هزاران درخت غیر بومی وارد کرد. خاندان شاه‌زادگان، طبیعی‌ست که به رقابت برخاستند، هر کدام خواست باغ گیاه‌شناسی خویش را داشته باشد. این باغ‌های بی‌شمار، گشوده به روی مردم قرطبه که از شامگاه می‌آیند و می‌لمند و جمال پایتخت خلافت را می‌سازند. سفیران خارجی در مقابل فراوانی‌شان از خود بی‌خود می‌شوند، در مقابل خلوت دلنشین‌شان، مهارت نظام آبیاری‌شان.

در این بهشت است که عبدالرحمان سوم زاده و بزرگ می‌شود. زریاب، مطرب ایرانی، از بغداد با خود نه تنها، وزن و سازهای شرقی ، بلکه تنظیم ضیافت، ترتیب البسه، اسلوب مو و محاسن آورده‌است.
عبدالرحمان سوم شاهزاده‌ای ظریف است، شیدای شعر و موسیقی. قادر به خندیدن به بذله‌های خود، ساده با خودی‌ها، میهمانان با نشاط، با دست و دل بازیی طبیعی، با نزاکتی متجسس.

با خویشان نه به عربی، بلکه با زبانی عامیانه، مخلوطی از عربی و رمانس گالیسیا حرف می‌زند. زنان را دوست دارد و عطر را، قماش فاخر را، با این ذوق خود نمایاندن شرقی‌ها.
مسلما با مسیحیان می‌جنگد، اما با بِربِرهای (أمازیغیه) شورشی هم. همواره میان دو بلوا. یکی از دو بلوا: ابن حفصون، که او را به مدت دوازده سال بر سر کار گذاشت. پناه گرفته در آشیانه عقابش، ببشتر پشت ولایت مالاگا، به مسیحیت گرویده، تا پای مرگ مقاومت می‌کند.

عبدالرحمان سوم جسدش را از قبر بیرون می‌آورد، به صلیب کشیده، در دروازه قصرش در قرطبه به نمایش می‌گذارد. هتک حرمتی که به جلالش لطمه می‌زند، همچون کشتار راهب‌های صومعه سان پدرو در کاردنا.
این عالیجناب می‌توانست از خود بی‌رحمی سنگ‌دلانه نشان دهد، اما در شمال رامیرو دوم شاه لئون چشمان برادرش را از حدقه در آورده بود و برادر زاده‌هایش را به سیاه‌چال انداخته بود. دوران، دوران عواطف نازک نیست.
میان اسپانیایی- اندولسی ها و بِربِرها کینه‌ای سیری‌ناپذیر هست، آمیخته نزد قرطبه‌ای‌ها با بیزاریِِ نزدیک به نژادپرستی. برای اهالی پایتخت خلافت، این خشن‌ها بَربَر هستند. هرگز بِربِرها ننگ و عار را فراموش نکردند. از قرطبه ای ها انتقامی موحش گرفتند.

تمامی سلطنت عبدالرحمان سوم جنگ مضاعف است  علیه مسیحیان البته، اما  علیه بِربِرها هم. همواره به عقب رانده شده، به سوی آراگون، به سوی کوه‌های علیامرزی. خلیفه موفق می‌شود وحدت روبنایی را تحمیل کند، واقعیت زمانه فئودالیته است، دو تناقض را توضیح می‌دهد: اقتدار خلیفه به رسمیت شناخته شده است اما در قلمرو خود هر آقایی دستور می‌دهد، حکم می‌راند. تابعیت به معنی دادن عوارض و مالیات است)، اختلاف‌ها به همراه کشتار و خیانت متوقف نمی‌شود.

این عبدالرحمان سوم است که مرزهای ال اندولس را تعیین می‌کند، در شمال بر لئونی‌ها پیروز می‌شود، بر کاستیاها، ناوارها- بلبلونه را تصرف می‌کند، شهر را قتل و غارت می‌کند، کلیساها را به آتش می‌کشد، صدها روستا را با خاک یکسان می‌کند، ییلاق‌ها را ویران می‌‌کند، در فراسوی تنگه، با متوقف کردن پیشرفت فاطمیه، با تصرف سبته، کلید این بازوی تنگ دریا.

ادامه دارد

Fessée



من در بیابان زندگی می کنم و خیلی در اجتماع نیستم ولی می‌شنوم که مردم عصبانیند. همه می‌گویند: هیچ‌وقت اینقدر عصبانیت را ندیده یا حس نکرده بودند. بعضی‌از این ها که این حرف ها را می‌زنند، جوانند و بعضی نه. چند روز پیش یک شرکت انترنتی که خدمات می‌فروشد اعلام کرده بود که در وسط پاریس می خواهد ۴۰ هزار یورو پخش کند، از بالای برج ایفل. هفت هزار نفر جمع شدند و پولی ریخته نشد و مردم هم عصبانی شدند و کار به خشونت کشیده شد. به اتوبوس حمله کردند، ماشین پلیس را چپه کردند. به مغازه‌ها آسیب رساندند. چند روز بعد یک نماینده زن و روان شناس از حزب آقای سارکوزی، از مجلس خواستند که Fessé را ممنوع کند. منظور ضربه‌ای‌ست که بر پشت کودک وارد می‌آورند- با سیلی مثلا اشتباه نشود. گاهی به نیت تنبیه و مجازات، گاهی ادب، گاهی از عصبانیت. این را همینجا اضافه کنم که در نوزده کشور اروپایی این عمل ممنوع است. چه در مدارس چه در خانه. در فرانسه والدین هنوز از این آزادی برخوردارند!
در ضمن این کلمه مؤنث است.

۲۵ آبان ۱۳۸۸

سوته دلان



آمروز زود آمده بود. فنجانی چای جلویش گذاشته بودم وروبرویش نشسته بودم. ژان- ر را می‌گویم. به او می‌گفتم مقاله‌ای خوانده‌ام در مجله‌ای که موضوع مطالب این شماره اش سهم حیوان در آدمی‌ست. سهم حیوانی ما. مقاله نتیجه تحقیقات دانشمندی بود که ما و حیوانات را با رابطه‌تر دیده بود تا ما و معلولین ذهنی را. گفتم البته عده‌ای خاص از معلولین را مورد نظر داشته‌است. آنها که کاملا به آن سو عبور کرده‌اند. آن سوی آینه. سویی که دست ما هیچ‌کدام به آن نمی‌رسد. از آن بی‌خبریم. اضافه کردم که مقاله دیگری از انقراض حیوانات می‌گفت. می گفت: کدام انسانیتی‌ست که در حال ساختنیم؟ آیا انسانیت تنها به رابطه انسان ها با هم خلاصه می‌شود؟ رابطه فرد با فرد؟ می‌گفت که هر وقت حیوان را در خود کشتیم، ماشین خواهیم شد. تحقیق‌ها و پژوهش‌ها نشان داده بود که حیوانات قادر به اخلاق، سیاست، هوش، خصلت جواب دهندگی هستند. در مجله همچنین گفته بودند که میشله در ۱۵۰ سال پیش از دریای روزی دهنده گفته بود و از ماهیگیری مدرن«فشرده و متمرکز». نوشته بود که هایدگر گفته است که میان کشاورزی مدرن و راه «حل نهایی نازی‌ها» رابطه‌ای هست. مقاله می‌گفت که کشتن و نابودی حیوانات از باور به اینکه حیوانات تا فایده‌ای داشته باشند، وجودشان اعتبار دارد ونابودیشان از آنجا خطرناک می‌شود که خطرش مستقیما انسان را متوجه باشد. پرسیده شده بود از کجا مطمئنیم که همان خطر ما را تهدید نمی کند. خطری که حیوانات را تهدید می‌کند.
ژان- ر با معلولین کار می کند. کارش بر پا کردن کارگاه‌های متفاوتی‌ست از جمله کارگاه تأتر. هفته‌ای یک بار به جایی می رود که معلولین سنگین را نگاه می‌دارند. از میان معلولین چند نفر را ما می‌شناسیم. او گاهی از آن ها حرف می‌زند. نام یکی از آن ها نیکلاست. باید بیست و چند سال داشته باشد. او به ژان- ر دلبسته است. حرکاتش این‌طور نشان می‌دهد. با او آرام است.
چایش را که خورد و به حرف‌های من که گوش داد گفت: نیکلا را که یادت می‌آید؟ گفتم که آری. گفت: می آید و سرش را به سر من می‌چسباند. هفته‌پیش یکی از «تربیت کنندگان» آمده است و روی به من کرده و گفته است: آقای فلانی، اینکه نیکلا سرش را به سر شما می مالد، از غلیانات جنسی اوست، و تازه شما هم مرد هستید.
ژان- ر هم پریشان شده است. از بس که حرف خانم بزرگ بوده‌است و کارگاه را نفهمیده چگونه به آخر رسانده.
راست می‌گفت حرف بس بزرگی بود. گاهی در مقابل حماقت غرب نمی‌دانی که چه بگویی. اگر می گویم غرب به این دلیل است که آن خانم «تربیت» کننده تنها نیست. او را تربیت می کنند. اما داستان چیست. داستان مشکل نیاز های جنسی معلولین است که در فرانسه - اگر می گویم در فرانسه، به این خاطر است که پاسخ به این مشکل در همه جا یک سان نیست- به کلاف درهمی تبدیل شده است. تا سال ها بی رودربایستی آن را نفی می‌کردند. نه سالمندان و نه معلولین نیاز ی نداشتند. حالا، یک مرحله پیش رفته اند، آن را نفی نمی کنند اما نمی دانند با آن چه کنند. چگونه پاسخی بدهند. و درست اینجا تمام تناقض، عمق تناقض غرب بر ملا می شود. تربیت کننده تفسیرش را کرده‌است: رفتار نیکلا مسلما از نیازعاطفی نمی گوید از غلیان جنسی می‌گوید. غرب به اینجا رسیده است. باید آینه‌ها را بردارد و به جایش شیشه بگذارد. و درست در روزهایی که فرانسه در مجلسش دارد حق داشتن بچه را برای زوج یک‌جنس ، از نوع مذکرش هم، بررسی می کند. تربیت کننده، فورا نزدیکی دو سررا همجنس‌گرایی تعبیر کرده است. بی‌چاره تربیت کننده!
مانده‌اند چه کنند. چگونه نیاز جنسی معلولین را بر طرف کنند. روسپی بهترین پاسخ است. اما چگونه در کشوری که با روسپی و روسپی گری مبارزه می‌شود، مخصوصا از وقتی سارکوزی آمده‌است، به سراغ روسپی بروند؟ این است تزویر غرب.
قصه سوته دلان را برای ژان- ر تعریف می‌کنم. یکی مثل نیکلا بود که خویش را صیغه‌ای می‌نامید و در گوشه حیات خانه داشت. برادر بزرگ‌تر آدم معتبری بود. آدم معتبری بود اما نیازهای برادر صیغه‌ای اش را نمی فهمید، البته از بعضی مردمان امروز بهتر می فهمید. یک روز برای پاسخ دادن به یکی از نیازهای برادر کوچک‌تر از نگاه برادر بزرگ تر، به سراغ روسپیی رفت. یرادر کوچکتر نمی‌دانست که او روسپی‌ست. روسپی هم او را به مشتری‌های دیگرش ترجیح می‌داد. اتفاقا به دنبال عاطفه بود. آن دو روسپی و دیوانه با هم کنار آمدند، دور از چشم اجتماع معتبر. اما اجتماع معتبر آن‌ها را از هم جدا کرد.
به ژان- ر می گویم خوب اگر مسلمان شیعه بودند، می‌شد دوساعت یکی را برایشان صیغه کرد. این هم از تزویر شرق.

fresque



این از همان ردیف عکس‌هایی‌ست که من اولیش را دادگاه نامیدم. روزهایی بود که از نفت ملی دم‌پایی های ملی پلاستیکی ساخته‌بودند و به پای پدران و پسران انقلاب کرده بودند. و ایران جلوه می‌فروخت.

۲۳ آبان ۱۳۸۸

هیپوتز کمونیستی



من جهان را با او می‌سازد. حکومت‌ها خواهان یک هستند و یک، خواهان دو شدن. از آنجا جهانی ساخته می‌شود. الن بادیو این «دو» را کمونیسم می‌نامد. الن بادیو هیپوتز کمونیستی را سال گذشته منتشر کرد و امسال ستایش از عشق را. اما در سال ۲۰۰۷ کتابی از او به بازار آمد که از سارکوزی می‌گفت که کتاب پر فروشی شد و او را دوباره مطرح کرد، یعنی از حلقه خاصان فراتر برد.
الن بادیو می‌گوید که جای خالی کمونیسم را سارکوزی و برلوسکونی پر کردند. در واقع احزاب چپ ایده کمونیسم را رها کردند، زمانی که کمونیسم اقتدارش را از دست داد. او می‌گوید که «ایده» کمونیسم چرا از دست برود؟ ایده که برنامه نیست. می‌گوید که زندگی حقیقی، زندگیی است که زیر سایه ایده واقع شده. مردم با خواندن کتاب بادیو می‌خواستند بدانند که چه باید بکنند. دنبال برنامه می‌گشتند. دنبال برنامه عمل فوری و آنچه را یافتند که جستجو نمی‌کردند: فلسفه خوش بینانه‌ای برای این دوران تاریکمان. همچون بیانیه های میرحسین.
بادیو از سیاست بدون حزب حرف می‌زند. مثلا علاقه مندی به رسیدگی به کار « بی کاغذ‌ها»، منظور خارجیان بی اجازه اقامت و کارت شناسایی‌ست که حتی سال ها اینجا بوده اند و کار می‌کنند، اما هنوز در وضعیت نامشخص به سر می برند و هر لحظه درمعرض خطر اخراج به کشور خود هستند. او این مبارزه را یک اصل می‌داند. او می‌گوید که مسیر آن از انترناسیونالیسم معاصر عبور می کند، یعنی از میان غرب ثروتمند و متکبر و توده‌ای از مردم که در ناوجودی نگاه داشته شده اند. می‌گوید که این مبارزه مبهم است . اما در زیر سایه «ایده» مسجل شده‌است. چرا که رابطه و انتظارش را با حکومت و پارلمان قطع کرده‌است. و خطر کردن برای ارزش‌ها را دوباره باورپذیر می‌سازد به جای اینکه همواره به واسطه‌گری حکومت محول گرداند. حکومتی که به باور او امروز نا مردمی‌ست. او به مناظره مارکس و کمونیست‌های آرمان گرا که ادعا می‌کردند می خواهند به جزئیات جامعه فردا رسیدگی‌کنند، در حالی که هنوز تشکیلات کارگری ناتوان بود، اشاره می‌کند.
بادیو می‌گوید که امروز به شدت «ایده» ناتوان است. ما باید مارکس و هگل با هم باشیم. تفکر دیالکتیکی و مانیفست تازه سیاسی. می‌گوید سیاست کنش است و خرج و مصرف خویش. او به شرکت مستقیم در سیاست اعتقاد دارد. سیاست رها از قیمومت. آن را شرط اعتلاء فلسفه می‌داند. اعتلاء ایده.
تمام بعد از ظهر که دراز کشیده بودم ودر خواب و بیداری کتاب می خواندم. چیزی اسودگی را از من می‌گرفت. به نظرم می آمد که جایی اشکالی هست. عنوان مطلب آخر یک جایی اشکال داشت. در واقع ترجمه‌اش اشکال داشت. من خیلی چیزها را در خواب و بیداری متوجه می‌شوم. کمونیست صفت هیپوتز بود!

ستایش از عشقِ الن بادیو



الن بادیو بعد از هیپوتز کمونیستی، ستایش از عشق را نوشته است.
می‌گوید که عشق در خطر است. می‌گوید که عشق ساختن جهانی ست. می‌گوید دو خطر عشق را تهدید می‌کند. یکی عافیت طلبی و دیگری عافیت طلبی. نه، می‌گوید اولین خطر این است که از عشق قرار دادی طلب کنیم که عافیتمان را تضمین کند. قرار دادی با «ریسک» صفر در صدی. دومین خطر این است که به آن همچون هوسی بنگریم.
می گوید که بی وفایی یا خیانت در عشق، دادن تن نیست. خیانت در عشق، خیانت به خود عشق است، وقتی به عشق باور نداری. وقتی که خویش را به آن متعهد نمی‌دانی. وقتی خود را به تمامی در آن رها نمی کنی.
می گوید که نباید جا خالی کرد. باید ماند.
الن بادیو می گوید: عشق اولین کمونیسم است. پس ستایش از عشق باز هم هیپوتز کمونیستی است!
لغت‌نامه هیپوتز را، فرض، پندار، فرضیه ترجمه کرده‌است. نمی‌دانم چرا اینجا هیچ‌کدام مرا خوش نمی‌آید.

۲۰ آبان ۱۳۸۸

اگر کیارستمی، قبادی شود



اگر قرار بود که کیارستمی، قبادی باشد، که کیارستمی نمی شد و نبود و قبادی بود. اگر قرار بود که همه سینما‌گران خودشان نباشند که همه یکی بودند و همه یک صدا داشتند و یک سیما و دیگر از چند صدایی و چند سیمایی سخنی نبود، چه برسد که نشانی باشد. جنبش سبز اگر خواهش چند صدایی نباشد پس چه باشد؟ واژه دگر اندیش را مدتی‌ست شنیده‌ایم. اینجا و آنجا دیده‌ایم. به نظر می‌رسد که از فقدان آن نه، از سرکوب دگر اندیشی رنج برده‌ایم. بی صدا و بی سیما شده ایم.
حکومت می‌خواهد که همه مانند او ببینند، بیاندیشند، شیوه زندگی انتخاب کنند. حکومت از ملت می‌خواهد که او را تأیید کنند. آقای قبادی از آقای کیارستمی می‌خواهد که چون او ببیند، چون او بیاندیشد، چون او فیلم بسازد. او را تأیید کند. حکومت خویش را بر حق می‌داند، در این مقطع و آن مقطع خود را بر حق می‌داند، یا ادعای آن را دارد. آقای قبادی خود را در این مقطع بر حق می‌داند. او گمان می کند که حق با مردم است، در کنار مردم است و او در کنار مردم است، پس در کنار حق است.
کیارستمی به او گفته است فیلمت را دوست ندارم. آن را هم در گوشه‌ای و خصوصی به او گفته است. ما عموم مردم از حرف‌هایی که در گوشه‌ای گفته شده‌است، خبر نداریم. ما از آن صحبت هایی باخبریم که در ملاء عام، در میدان و سر بازار جار زده می شود. کیارستمی در مصاحبه ای منتشر شده در روزنامه‌ای گفته است: تجربه مثبتی از کار در خارج از وطن ندارد، ندیده‌است. او از تجربه ایرانیان گفته است. ما حداقل با نمونه‌هایی روبروییم که تجربه او را تجربه ما می کند. او گفته است قصد ترک کشور را ندارد. هنوز معتقد است یعنی تا آن روزی که مصاحبه ایشان انجام شده که ایران جای خوبی برای فیلم‌سازی ست و او می خواهد در ایران و به زبان مادری فیلم بسازد. اضافه کرده‌است البته شرایط سخت‌تر می شود و نیروهای او پایان پذیر است.
من منظور از زبان مادری را بسیار وسیع‌تر از آنچه به گوش‌های اقای قبادی رسیده است، می شنوم: زبان مادری، زبان یک ملت است، چیزی که علی رغم زبان های گوناگون، یک ملت را به دور خود جمع می کند. یعنی فراتر از زبان کردی و ترکی و غیره. همه مردم ایران حافظ را به فارسی می خوانند. مولوی را به فارسی می خوانند، شاهنامه را هم به فارسی می خوانند. ملت به معنای مدرن آن، به یک زبان سخن می‌گوید و این مسلما زبان‌های دیگر را قربانی می کند. اما ملت و حکومت را و حکومت را هم به معنای مدرن آن نیرومند می‌سازد. در فرانسه هم با قدرت گرفتن Nation و Etat، زبان های بسیاری ضعیف شدند. هنوز هم کسانی هستند که در شمال و جنوب و شرق و غرب و مرکز فرانسه، خواهان زنده‌تر کردن زبانشان هستند و موجب بر پایی گفتگوهای زیادی می شوند که بحث به دور مفهوم و مضمون هویت را تحریک می‌کند. آن‌هم در زمانی که مفهوم و مضمون هویت بسیار حساس‌است و سؤ تفاهم هایی گاه عظیم را بر می‌انگیزد.
به نظر من می‌رسد که مطرح کردن مسائل و مشکلات بغرنجی چون کرد بودن و سنی بودن، مکان و زمان دیگری را می‌طلبد. فضایی آرام، آزاد، حتی نه مطلق. خیلی نسبی. که حرف ها و نظرها گفته شود، بحث شود. در طول زمان جا بیافتد.
پنداری آقای قبادی از کیارستمی خواسته‌اند که یک باره اگر نه مسائل را حل کرده، بلکه برای حل کردن آن به میدان بیایند. البته باید دید در میدان چقدر می‌توان مسائل را حل کرد.
آیا آقای قبادی می پندارند که تمام مسائل را همین الان، همینجا در شرایط واقعی و نه آرمانی می‌توان حل کرد. آیا به جاست که همه مشکلات و مسائل را از صندوق‌ها و طاقچه‌ها و گوشه و کنار به حیاط خانه بیاوریم و همین الان خانه تکانی کنیم؟
به نظر می‌رسد که هنوز فضای گفتگو باز نشده‌است و تا فضای گفتگو باز نشده‌است، از چیزی نمی توان سخن گفت. سخن گفت و شنید. وقتی آقای قبادی نتوانسته‌اند حرف خویش را با خود آقای کیارستمی در میان بگذارند. تا گفتگویشان ادامه پیدا کند. به درازا بکشد. جا بیافتد. دو فیلم‌ساز نتوانسته‌اند با هم حرف بزند. آقای قبادی حرفش را به میان بازار آورده‌است و نامه اش به گفتگو نمی‌ماند. اعلامیه را شبیه است.
می‌گوید کیارستمی دامنش از سکوت آلوده است. می‌گوید کیارستمی به تأثیر گذاری عاطفی بر مخاطب اعتقاد ندارد. می‌گوید که از کیارستمی اسطوره ساخته است و عجب که این اسطوره یک باره شکسته است. می گوید که آثار کیارستمی از سیاست و جامعه تأثیر پذیر نیست. می گوید کیارستمی رژیم را خشنود کرده‌است. می گوید تنها معیار شرف، عزت، احترام همراهی کردن مردم است.
من که در «اینجا» زندگی می‌کنم، جایگاه آثار کیارستمی را در جهان می‌دانم. اگر کیارستمی، کیارستمی‌ست، به خاطر نگاه دگر اوست. نگاهی متفاوت، نادر، و فرای زمان. مسلما اینجا و آنجا در جهان اتفاق‌هایی می افتد. چیزی زیرورو می‌شود، تکان می‌خورد. و بعد سال‌ها بعد، دوباره در جای خود یا جای دیگری می‌نشیند تا باز زیرو رو شود، تکان بخورد و جانشین شود. جهان هر روز واقعه‌ای را در دل خویش دارد. مسلما سینما‌گرانی هستند که این وقایع را فیلم می‌کنند. موفق و ناموفق. عمر بعضی طولانی‌ست و بعضی کوتاه. اینان دیدن خویش را به شما نشان می‌دهند و به گونه‌ای نشان می‌دهند که شما هم همان ببینید. فیلم سازان دیگری هستند که ما را به نگاه کردن دعوت می کنند. نگاه کردن را در ما می پرورانند. نگاه کردن را به ما یاد می‌دهند. می گویند گدار انچه دیده نمی شود را نشان می‌دهد، یا روی به آنچه به دیده نمی‌آید می‌کند. می گوید: از این دو، یکی، یعنی هیچ‌کدام.
کیارستمی وعده نمیدهد که وفا نکند. کیارستمی فیلم ساز فاصله است. همان فاصله ای که دیدن را میسر می‌کند. که تشخیص را ممکن می‌گرداند. او نمی‌خواهد به هیجان بیاورد. چون به حقانیت خود باور ندارد یا اطمینان ندارد. سردی او، حجت فاصله اوست. او از واقعه دور می‌شود تا بهترببیند. او هرگز دست کودک را نمی گیرد تا او از سگ نترسد و زودتر به خانه‌اش برسد. چون دستش به کودک نمی‌رسد. او کوچه را کوتاه تر نمی کند، او زمان را سرعت نمی‌بخشد تا ما آنقدر در آن کوچه معطل نشویم و آنقدر از سگ نترسیم و آنقدر دیرمان نشود. فکر می‌کند که قدرت این‌ها را ندارد. کودک کدام است؟ حسین را یادتان می آید؟ همان که بعد از زلزله شمال عروسی کرده بود و به سر کوه ها می‌رفت تا علفی، چیزی برای خوردن گیر بیاورد. و دوربین کیارستمی فقط او را نشان می‌داد و دلش برای او نمی‌سوخت. با همان سردی همیشگی. بر عکس من حسین سبزیان را خوب یادم است، همو که وعده‌های فیلم ساز دیگری آنقدر دلش را برده بود، آنقدر که خواسته بود خویش نباشد، او باشد. و سر از کلانتری در آورده بود و شاکیانش هم مردمانی دیگر بودند که همان فیلم ساز دلشان را برده بود.
کیارستمی بی‌رحم است . اینطور به نظرمان می‌آید. او عین نگاه خود و عین فیلم های خود است. او فقط نور می پاشد. نه به واقعه، به دیدگان ما. از او نخواهیم که خود نباشد. غیر را نه اینکه دوست بداریم، ببینیم. او هست.

۱۹ آبان ۱۳۸۸

راه بازگشت



گاهی آنقدر حالم خوب است که از نردبان بالا می‌روم. بالا می روم. قلم مو را بر می دارم. یا اتاق سین را رنگ می‌کنم. یا نقشی بر صفحه‌ای. گاهی آنقدر بد که از نردبان پایین می‌آیم، آنقدر پایین که دستم به هسته زمین می‌رسد. بی قلم‌ مو.
عمری‌ست که بالا و پایین می‌روم. چون بر تابی که میان دو درخت تنومند بسته ای. می‌گویند اگر سقوط‌ها نباشند، صعودها هم نیستند. می‌گویند، نمی‌دانم. گاهی فکر می‌کنم که به هر دو دل بسته‌ام. مهم راه بازگشت است. می‌گویند اهالی غار علی صدر، در زمان‌های کهن وقتی به وسوسه پایان، نشسته بر تخته هایی، سوار بر آب ها می‌شدند، برای اینکه راه بازگشت را گم نکنند، پشت سر خویش کاه می ریختند. فکر می‌کردند که به روشنایی بر خواهند گشت. فکر نمی کردند. می‌دانستند.

تکلیف حافظه



بیست سال از ریزش دیوار برلین گذشته بود و همه رفته بودند آنجا، همه که می‌گویم منظورم خبرنگاران است و با خودشان یک عده ای را هم برده بودند و نشسته بودند بر دیواری که دیگر نیست و هی به یاد می‌آوردند و حرف می‌زدند و می‌آکندند. مگر چقدر می توان رادیو گوش کرد؟ از صبح سحر اغاز شده بود و هنوز ادامه دارد. ملت هایی هستند که تمایل به فراموشی دارند و هیچ چیز و هیچ‌کس هم چیزی به یادشان نمی‌آورد و ملت هایی هم هستند که کارشان شده است به یاد آوردن. اسمش را هم گذاشته‌اند تکلیف حافظه.
من گاهی فکر می‌کنم این‌همه که بیمار آلزایمر زیاد شده‌است، نتیجه این همه دیدن‌هاست و به یاد سپردن‌هاست. جسم یا جان واکنش نشان می‌دهد.

۱۷ آبان ۱۳۸۸

طالبانیزاسیون



رئیس پلیس آگاهی کشور: « پلیس آماده اجرای قطع دست برای کنترل سرقت است.»

۱۴ آبان ۱۳۸۸

روایتی از ۱۳ آبان ۸۸



این مطلب را در وبلاگ دغدغه‌هایم یافتم.
din.persianblog.ir


سی سال از ١٣ آبان ۵٨ گذشته است.

*

روز قبلش، حاج آقای عبایی بزرگ آمده بود دفتر ما.
دفتر خودش هم نزدیک است.
گفت که فردا از خانه بیرون نخواهد آمد.

در دل خندیدم و با خود گفتم
«دیگر این‌قدر احتیاط هم خوب نیست. می‌نشینی در دفتر کارت.
کسی کاری باهات ندارد که!»

-زرشک!

***

من روز ١٣ آبان ٨٨ چیزهای زیادی یاد گرفتم.
یعنی چیزهای زیادی دیدم و از دیده‌هایم سعی کردم عبرت بگیرم.

*

چنان‌چه پیش‌تر گفته‌ام،
ما، در تجمعات -چه قانونی و چه غیر قانونی- شرکت نمی‌کنیم.


اگر آسیب هم نداشته باشد، دوست نداریم سیاهی لشکر برای این و آن باشیم.
تنها لشکری که می‌ارزد سیاهی لشکرش باشی، لشکر عزاداران حسینی است.
تنها بیرقی که پایش سیاهی لشکر شدن خجالت ندارد، بیرق اهل بیت است.

١٣ آبان هم استثناء نبود.
اما این بار، تجمع، با پای خودش آمده بود درب دفتر کار ما!
ما هم از خدا خواسته، -از دور- ‌تماشا می‌کردیم و شرایط را رصد می‌کردیم.


وقتی شلوغ شد و مامورها آغاز به ضرب و شتم مردم بی‌دفاع کردند،
پدر جان فرمودند که دیگر ماست‌ها را کیسه کنید و
دیگر کنار پنجره هم نایستید که خطر دارد.
خلاصه به ما نیز امر کردند که برویم بنشینیم سر جایمان و کاری به این حرف‌ها نداشته باشیم
چیزی نگذشت که گاز اشک آور زدند و ناچارا پنجره‌ها را بستیم و چند ورق کاغذ آتش زدیم.

ظاهرا مردم بی‌خیال نمی‌شدند.
این‌ها هم مرحله به مرحله، شدت عمل را افزایش می‌دادند.

چیزی نگذشت که صدایی شبیه به تیر اندازی به گوشمان رسید.
نه به بلندی صدای گلوله‌ی واقعی یا مشقی، و نه آن‌قدر کم که بشود ندیده‌اش گرفت.
دیگر هیچ جوره نمی‌شد بر کنجکاوی غلبه کرد.
و البته نوعی ترس.

آمدیم کنار پنجره.
دیدیم دارند با تفنگ پینت بال به مردم شلیک می‌کنند.

**

*

کاربرد اصلی این تفنگ‌ها برای بازی است.
در تهران هم یکی-دو جایی هست برای این بازی. می‌روند و دو تیم می‌شوند
و با تجهیزات ایمنی مناسب،‌ بازی می‌کنند.


گلوله‌های این تفنگ‌ها، حاوی رنگ است و پوست آن، شبیه به باد کنک.
اندازه‌اش هم به قدر یک فندق است.
هنگام برخورد به بدن، درد و سوزش دارد. اما آسیب جدی ندارد.
مگر این که مستقیما به چشم برخورد کند که غالبا برای چشم و سر، محافظ قرار می‌دهند.
صدای شلیک گلوله ها نیز، صدایی بلند تر از معمول و کمتر از گلوله واقعی است.

**

دور نشوم.

پنجره‌های اتاق من و سایرین(و احتمالا بابا) بسته بود.
ایشان حسب احتیاط، پرده‌ها را هم کشیده بود.

اما سر و صدای نامتعارف، باعث شد که ایشان بخواهد از لای پنجره،‌ نگاهی به بیرون بیندازد.

در همان حین، چند نفر از این سربازهای بی‌وجدان،
شروع کردند به شلیک کردن به طبقات بالای ساختمان.


من مانده‌ام که ما چه کار به آن‌ها داشتیم؟
یک نفر که در طبقه سوم ساختمان ایستاده، را چه‌کار داشتند؟‌
یک کسی در خیابان بیاید، خونش گردن خودش!
ما که کاری به آن‌ها نداشتیم.

چند گلوله هم به پنجره‌ی بابا شلیک کردند.
از بخت بد، اولین گلوله، به تخم چشم پدر برخورد کرد.

بدترین جای ممکن.

برای ساعات متمادی -تا پاسی از شب، حداقل ١٢ ساعت پس از برخورد-
چشم ایشان نمی‌توانست چیزی ببیند.

اول، اورژانس چشم در بیمارستان لبافی نژاد؛
بعد هم به یکی از متخصصان که از دوستان بود مراجعه کردیم در بیمارستان فارابی.

اولی -بیمارستان لبافی‌نژاد- گفت چیزی نیست.
دومی -متخصصی که از آشنایان بود- گفت، چیزی هست.


عنبیه و قرنیه آسیب دیده.
خون‌ریزی -داخلی- هنوز بند نیامده و نمی‌شود قضاوت دقیق کرد.


هنوز که هنوز است،‌بعد از یک شبانه روز، دیدن ایشان هنوز حداقلی و شبحی از اشیاء است.

انشاءاله چیز مهمی نباشد و مشکل حادی پیش نیاید.
و ما نیز از دوستان،‌ طلب دعای خیر داریم.

**

تفنگ و باتوم و ... می‌دهند دست یک سری آدم تهی از مردانگی.
این‌طور به مردم آسیب می‌زنند.
چرا؟‌

اصلا به من بگویید در بدترین حالت و تند ترین شعارها،
مگر مردم چه کرده بودند؟
بگذار اصلا فحش خواهر و مادر بدهند و بعدش بروند پی کارشان.
این‌ها که به کسی کاری نداشتند.
‌این چه روش برخورد است؟
این چه جفا و نامردی و نامردمی و بی‌دینی است؟

مردم ِدر خیابان هیچ.
چه کار به کسی که در دفتر کارش نشسته داشتید؟

****

ما در ١٣ آبان ٨٨ یاد گرفتیم که
کسی حق ندارد تماشا کند که ما داریم تجاوز می‌کنیم و وحشی‌گری می‌کنیم.
و هر کس دید، باید چشمش در بیاید.

ما در ١٣ آبان ٨٨، یاد گرفتیم که
می‌شود سه نفر جوان -با باتوم-،
یک پیرزن ۶٠ ساله که توان فرار ندارد را به قصد کشت بزنند.

ما متوجه شدیم که
روزگار لات و لوت‌ها و جاهلانی که با همه‌ی بی‌شرفی‌شان یک جو مردانگی داشتند
و دست روی زن جماعت -پیرزن که جای خود- بلند نمی‌کردند،
گذشته است.
نوبت اراذلی است که آن حداقل از شرافت را هم ندارند.

روضه‌های فاطمیه را که می‌شنیدیم،‌
با خود می‌گفتیم مگر می‌شود کسی که اسم خوش را مرد گذاشته،
بیاید زنی را آن طور مورد ضرب و شتم قرار بدهد؟
آن‌هم به جرم یک بیعت نکردن و مخالفت ساده؟
ما متوجه شدیم که در اشتباه بودیم.

حتی در کربلا هم دیگر به زنان و کودکان کار نداشتند.
ولی در اشتباه بودیم.

لااقل فکر می‌کردیم که دوران آن آدم‌های ملعون تمام شده است.
کور بودیم.

ما،‌ در ١٣ آبان ٨٨،
یاد گرفتیم که می‌شود با وجدانی آسوده
-که واقعا نمی‌دانم چه‌طور ممکن است وجدان یک نفر را این طور تخدیر کرد!-
با باتوم به شقیقه‌ی یک نوجوان ١٣-١۴ ساله کوبید،
بر زمین افتادنش و دست و پا زدن و تشنجش را به تماشا نشست
و حتی نگذاشت که بیایند و جمعش کنند، یا کمک اولیه به‌ش برسانند و ...

آخر به چه جرمی؟‌


ما،‌ در ١٣ آبان ٨٨،
حتی یک لحظه فکر کردیم روز قدس نزدیک است
و داریم صدا و سیمای (ضد) ملی مان را -از پشت پنجره- تماشا می‌کنیم.

که دارد تصاویر اسرائیلی‌ها را نشان می‌دهد که چه‌طور فلسطینی‌ها را ضرب و شتم کرده،
مورد اذیت و آزار قرار می‌دهند.
در همان تخیلات که بودیم، از خودمان می‌پرسیدیم که
«عجب! چه شده که این دفعه، اسرائیلی‌ها عصبی‌تر و وحشی‌تر از همیشه‌اند!؟»

یک‌باره، فریاد «آخ چشمم» پدرجان،‌ چرتمان را پاره کرد.
و دویدیم و از این بیمارستان به آن بیمارستان.
متوجه شدیم که این‌جا نه اراضی اشغالی که جمهوری اسلامی است.
و این‌ها نه دژخیمان صهیونیست که فداییان ولایت اند!

جای پاشیده‌شدن محتوای رنگِ داخل گلوله، هنوز روی سقف اتاق پدر هست.
همچنین پوکه‌ی پلاستیکی نارنجی‌اش.

***

فکر کنم،‌ وقتش رسیده که ما هم برویم شکایت کنیم.
البته از آقای «میرحسین موسوی»
!!!

****

پ.ن: خوشبختانه در آخرین معاینه،‌ اظهار امیدواری شده است که مشکل حادی نیست. و برای ١٠-١۵ روز آینده، یک سری آزمایشات و عکسبرداری جدید انجام خواهند داد. دکتر گفته بود که شانس بزرگ این بوده که گلوله از روی پلک و به گوشه‌ی چشم اصابت کرده. اگر مستقیم به چشم خورده بود یا به مرکز چشم خورده بود، مجبور می‌شدند که چشم را تخلیه کنند. پناه بر خدا می‌بریم و او را شاکریم. خدای بزرگ،‌ همواره جای شکرش را باقی می‌گذارد.

چماق



تمام ایستگاه‌های تلویزیون فرانسه پلیس ایران را نشان دادند که مردم را می‌زد. کیفیت فیلم ها بد بود. اما همه چیز معلوم بود. به هیچ مفسری احتیاج نبود. چند تا تصویر هم بیشتر نبود. دری خوش‌رنگ، زمینه چماق پلیسی بود که به پاهای دختری نازک می کوبید. و بعد کروبی. چهره مخالف. صورتش مشخص نیست. چه اهمیت دارد. چهره با صورت کاری ندارد.

۱۳ آبان ۱۳۸۸

اطلس نو بافت دلم



گفت که «تو شمع شدی، قبله این جمع شدی.»
جمع نیم، شمع نیم، دود پراکنده شدم
گفت که «شیخی و سری، پیشرو و راهبری.»
شیخ نیم، پیش نیم، امر ترا بنده شدم


تابش جان یافت دلم، واشد و بشکافت دلم
اطلس نو بافت دلم، دشمن این ژنده شدم
صورت جان، وقت سحر، لاف همی زد ز بطر
بنده و خربنده بدم، شاه و خداونده شدم

یک روز دیگر






۱۲ آبان ۱۳۸۸

کلود لوی استروس مرد



کلود لوی استروس بعد از صد سال مرد. زود بود.

گنکور



جایزه گنکور پارسال را نخواندم. سنگ صبور عتیق رحیمی بود. من کتاب خوان حرفه‌ای نیستم. خیلی وقت ها یک کتاب را به دفعات می‌خوانم. خیلی وقت ها هم دستم کوتاه است و به نخل نمی رسد. در کشوری که بیش از پنجاه در صد از مردمش بین هزار و تا هزاروپانصد یورو در آمد دارند و قیمت متوسط کتاب بیست یورو است، کجا می توان کتاب خرید؟ می‌ماند که به مناسبت عید کریسمس وقتی از من می‌پرسند چه می‌خواهی، می‌گویم: کتاب. کتاب سنگ صبور را پارسال هدیه گرفتم و ژان - ر خواندش. و به وقت خواندن ایراد گرفت. گفتم ژان- ر سخت گیر است. با آن که خاک و خاکستر را خوانده بود و خوشش آمده بود. دانیل که آمد گفت که از کتابفروشی در محله مونمارت پاریس کتاب را خریده است و در این چند روزه تمامش کرده است و از خود پرسیده‌است که چرا جایزه گنکور؟ می‌گفت به نظرم می‌آمد که زن افغان نمی تواند چنین از زندگی جنسی‌اش بگوید. می‌خواست بگوید که نویسنده نگاه از بیرون دارد.درست می گوید. عتیق رحیمی گفته‌است که اصلا کتاب را نمی‌توانسته در زبان فارسی تصور کند. چیز هایی را نمی‌توانسته به زبان خویش بگوید. و به نظر من اشکال همین‌جاست. به زبان فرانسه گفتن و اندیشه کردن، یا زندگی و احساس و دریافت کردن و آنرا در دهان زن افغانی گذاشتن.
این ها رانوشتم که بگویم که جایزه امسال را دختری جوان و افریقایی تبار برد که من نمی شناسمش. آن‌قدر کتاب نوشته و چاپ می‌شود. ان‌قدر فیلم به بازار می‌آید. آنقدر خواننده می‌خواند که باید شغل دنبال کردنشان را داشته باشی و گرنه غافل می مانی. می‌گویند عصر غول‌ها سپری شده‌است.

۱۰ آبان ۱۳۸۸

این و آن



چهاردهمین بیانیه میرحسین موسوی را بگذارید کنار این.
از یکی طراوت باید گرفت و ازیکی غبار.
یکی چقدر سنگین است و یکی چقدر سبک.
یکی از گور برون می‌آورد، یکی به گور می‌کند.
یکی تأویل می کند و یکی تنزیل.
تازه من فقط زبانشان را می‌گویم.

انرژی



محمود احمدی نژاد: تقابل تمام شده، دوره تعامل است.
چرا کسی نمی‌گوید که دوران اورانیوم تمام شده؟
می گویند که تا چند سال دیگر اورانیومی باقی نخواهد ماند.
می‌گویند که غرب دامی بر راه ایران پهن کرد و ایران در دام افتاد. هر چه «انرژی» داشت در این راه خرج کرد. وقتی غرب خود به دنبال انرژی دیگر بود.
می‌گویند برنامه درازمدت غرب خودکفایی انرژی‌ست و خصوصی سازی‌اش. دیگر صحبت سرمایه‌گذاری‌هایی کلان و متمرکز نیست. قرار است تا هر خانه و خانواری خود انرژی‌اش را تولید کند.

آخرین مگس‌ها



دو مگس از تابستان جا مانده‌اند. آخرین مگس‌ها با آدم کار دارند. می‌پرسم عمر یک مگس چقدر است؟ جواب می آید که آه خیلی کم. چند روز است که گاوها را برده‌اند. مگس‌ها با گاوها می‌آیند وبا گاوها می‌روند. این دو تا با آن‌ها نرفته‌اند و در خانه ما جا خوش کرده‌اند. عمرشان هم از خیلی کم بیشتر است. اما حالا برای کشتنشان دیر است.