۸ آبان ۱۳۸۸

قوچانی



محمد قوچانی فعلا آزاد شد.
قبلا گفته‌ام که از گفتمان اقتدار قوچانی خوشم نمی‌آید. اما در این که این دربندان رها شده و نشده، نام‌ها و چهره‌های امروز ایرانند و همچون بسیاران خویش را کشف کرده‌اند یا کشف شده اند، تردیدی نیست. حالا او از آنچه که بوده، نام آورتر شده است. گفتمانش تحول پیدا خواهد کرد یا نه، نمی‌دانم.
اما آنچه مرا به نوشتن واداشت. آرایشی‌ست که به عکس او قاب داده است. او زیبا روست و بزکی که او را در بر گرفته، آن تذهیب اسباب و اشیاء زشت است. به گفتمانش اگر بیاید، به چهره اش نمی‌آید.
عکس‌های بعد از آزادی او.

میهمان

یک میهمان هفتادو سه ساله و یک میهمان شش ساله دارم.
آدم هایی پیدا می شوند که در مقابل آدم‌هایی دیگر می‌گویند: شما شکل برادر زاده شوهرشان هستید و هر چه شما می‌گویید که چنین شباهتی را تنها ایشان متوجه هستند و غیر ایشان هیچ‌کس آن را کشف نکرده‌است، به خرجشان نمی‌رود و باز دفعه دیگر که شما را می‌بینند، همان می‌گویند. کاری از دست کسی ساخته نیست. در مقابل چنین کسانی خویش را بس ناتوان می یابیم. غیر از آن اشخاصی بسیار متمدن هستند. اما تمدن اوقاتی آدمی را قال می‌گذارد. مثل دله دزدی که قادر به دزدی‌های بزرگ نیست. تربیتش مجال نمی‌دهد.
مهمان دارم و تمام وظایفم را انجام می‌دهم. سین از دست مهمان شش ساله کلافه است. می گویم مهمان حبیب خداست. می‌گوید: مرا دوست نداری.
تلفن به صدا در می‌آید. صدای زنی هشتادو چند ساله، ناله‌گون، شنیده می‌شود. قطع می‌کنم. مادرم است.
به وظیفه‌ام عمل نکرده‌ام؟

۴ آبان ۱۳۸۸

آنارشی نظام‌مند



این مطلب را میان دو لباس پهن کردن در وبلاگ bolts.blogspot.com خواندم.

برای من مطلب مهم است و نه نویسنده. منظورم این است که گاه تنها یک نوشته نظر مرا می‌گیرد و نه همه وبلاگ. منظور من این است که گاهی اصلا نویسنده را نمی شناسم. منظور من جمع‌آوری روایات این‌روزهاست و قسمت کردنش با شما. مطلب را شاید خوانده باشید، تاریخ اوت دوهزار و نه را دارد. حدود دو ماه پیش.

فصل اول
------------------------
تاريخ اين قرن را که بنويسند، فصل اولش را با ما شروع خواهند کرد.
لابد جايي در مقدمه کتاب هم خواهند نوشت که پيش از جنبش ما هم در اين قرن وقايعي رخ داده است، يازدهم سپتامبر ، جنگ افغانستان و جنگ عراق. اما همه شان بازمانده از قرن قبل بودند، با گفتماني مانده از آن قرن و با ابزار قرن بيستمي، هواپيما و موشک و گلوله.
و آنوقت خواهند نوشت که فصل اول را به ما داده اند براي اينکه فرزند راستين زمان خودمان بوديم و گفتمانمان، گفتمان آغاز هزاره سوم.

همان اوايل کتاب خواهند نوشت که جنبش هاي اجتماعي فرزند فن آوري هاي ارتباطي هستند و همانجا خواهند نوشت که ما نخستين جنبشي بوديم که به تمامي، مسيرهاي ارتباطي نويني که از آغاز اين قرن گسترش يافته بود را بکار بستيم.
شايد همانجا مدخلي باز کنند به اينکه اين ابزارها چگونه ساختار جوامع را تغيير دادند و چطور نگرش دنيا را به طبقات اجتماعي، گردش کار ، توليد و توزيع ثروت، رهبري و مديريت اجتماعي و حتي نگرش دنيا به ارزشهاي پايدار انساني را تغيير دادند.

در همان صفحه شايد ، عکسي باشد از مخترع اولين نمونه گوشي هاي تلفن همراه و عکسي باشد از بنيانگذاران ويکي پديا، فيس بوک ، بلاگر ، يوتيوب ، پادکست و يا شايد از مجسمه آنها در ميادين اصلي شهرهاي پيشرو جهان و لابد زيرنويس عکس هم خواهد بود : "چهره هايي که جهان قرن بيست و يکم را ساختند".

همانجا خواهند نوشت که تا پيش از اين، مسيرها يکطرفه بود : کسي مي نوشت و روزنامه ها چاپ مي کردند و الباقي مردمان مي خواندند، يک نفر حرف مي زد و الباقي مردمان مي شنيدند، يک نفر در صفحه تلويزيون بود و الباقي نگاهش مي کردند، کسي فرمان مي داد و رهبري مي کرد و توده هاي بي شکل در پشت سرش به راه مي افتادند. خواهندنوشت که ساختار جامعه و توزيع اطلاعات و ثروت و قدرت هرمي بود، و بعد خواهند نوشت و لابد پررنگ هم خواهند کرد که فن آوري هاي نوين ارتباطي، جامعه را مسطح کرد. آنقدر به پايه هاي هرم توانايي بخشيد که آنها را تا راس بالا کشيد.
اين امکان را فراهم کرد که با هم در ارتباط باشند، خبر بگيرند و خبر بدهند، اطلاعات رد و بدل کنند، بگويند و بشنوند، ببينند و ديده شوند و مسيرهاي تازه اي پيدا کنند که همکاري کنند، توليد فکر کنند، نقد کنند و پيشرفت کنند.

بعد آنوقت بالاي همان صفحه عکس ما را خواهند گذاشت با پرچم هاي سبزمان.
خواهند نوشت که ما اولين جنبش اجتماعي اي بوديم که رهبرش همه مان بوديم، برنامه ريزش هم همه مان و آن کسي هم که نامش را صدا مي زديم، حداکثر سخنگوي بخشي از مطالبات ما بود.
شايد همانجا کادري هم باز کنند و داخلش بيانيه ميرحسين را که نوشته با توجه به اينکه مردم در نماز جمعه شرکت مي کنند، دعوتشان را مي پذيرد و مي آيد را به عنوان نمونه بگذارند و لابد براي خوانندگان آن دوره توضيح هم بدهند که تا پيش از آن مرسوم بوده که رهبر يک جنبش اعلام کند که مي رود و مردم را دعوت به آمدن کند.
بعد لابد زير فصلي باز مي کنند که چطور جنبشي که مرکز فرماندهي نداشت، انقدر هماهنگ عمل مي کرد، انقدر خوب ايده ها، خواسته ها و شعارهايش مطرح مي شد، نقد مي شد، کامل مي شد و بعد يکروز انقدر خوب بيان مي شد که انگار همه اين ميليونها نفر، سالها با هم تمرين کرده اند. شايد همانجا، در نسخه الکترونيکي اين کتاب تاريخ لااقل، لينکي هم باشد به فيلمي از ما که بلندگو فرياد مي زند مرگ بر آمريکا و ما اين همه آدم جواب مي دهيم مرگ بر روسيه. بي آنکه کسي مان از قبل به اين پاسخ فکر کرده باشد، بي آنکه هماهنگ کرده باشيم چنان فرياد مي زنيم که انگار يک دهانيم و يک حنجره.

همانجا خواهند نوشت که ما اولين حزبي بوديم که شوراي مرکزي نداشت، دبيرکل نداشت، شاخه سياسي نداشت. خواهند نوشت حزبي بود با آنارشي کامل که رفتاري کاملا نظام مند داشت. لابد طعنه اي هم خواهند زد به احزاب آنارشيست دهه هاي قبل از ما که وجودشان نظام مند بود و رفتارشان آنارشيستي. خواهند نوشت که حزب ما ارگان حزبي نداشت ، اما با اين همه مواضعش روشن بود، برنامه هايش هم درست تنظيم مي شد. خواسته هايمان هم جمع بندي مي شد، نقد مي شد ، کامل مي شد و به واضح ترين شکلي بيان مي شد.

در همين فصل خواهند نوشت که ما آخرين روزهاي تفنگ و گلوله را زندگي کرديم و نشان داديم که هر کجا که آگاهي و اطلاعات و مسيرهاي کافي براي ارتباط انساني وجود داشته باشد، گلوله بي معني است. لابد عکسي هم خواهند گذاشت از تک گلوله اي در جايي از موزه آزادي ما و زيرنويسش خواهند نوشت "آخرين گلوله اي که از خشاب در آمد".
ظريفي هم لابد پيدا خواهد شد که حساب کند وزن کل الکترونهاي سازنده وبلاگ ها و وبسايت هاي ما، چقدر است و حساب خواهد کرد که همه شان باهم يک هزارم وزن يک گلوله هم نمي شدند. شايد وزن همه مولکولهاي هواي شعارهاي ما را هم حساب کند، تمام مرگ بر ديکتاتورهايمان، تمام زنداني سياسي آزاد بايد گردد هايمان و آخرش نشان دهد که وزن همه شان با هم ، وزن يکي از ديوارهاي زندان اوين هم نمي شده است.

بعد خواهند نوشت که ما تعريف دوباره اي کرديم از جامعه انساني، از روابط انساني، از جهاني بودن و از زندگي در دهکده جهاني. بعد هرکدام اين تاريخ نويس ها هم لابد نامي به ما خواهد داد، ساده ترينشان لابد خواهد نوشت انقلاب سبز، ديگري شان خواهد نوشت انقلاب سکوت ، آن يکي خواهد گفت انقلاب لبخند و لابد کسي اين وسط پيدا خواهد شد که بنويسد انقلاب آگاهي.

۲ آبان ۱۳۸۸

خانه دوست کجاست؟



دانیل و پاسکال که اینجا بودند، بعد از شام اول، صفحه کنسرت بم شجریان را گذاشتم. همان صفحه‌ای که با تصویر است. تجربه با سین نشان داده که تصویر در کنسرت مهم است. سازها دیده می‌شوند. خواننده و نوازنده دیده و برای کسی که کاملا با آن موسیقی غریبه است، موجب آشنایی می‌شود. سین نه تنها پدر بلکه پسر را هم می‌شناسد و با سازها آشنایی به هم رسانده‌است. غریبه‌ها هم همینطورند. تصویر باعث قربتشان می‌شود. یک بار چند سال پیش، به دور شامی ایرانی با چندین فرانسوی جوان و پیر به شجریان گوش و چشم دادیم. من از دو چیز تعجب کردم. طاقت هر دو. تماشاچیان و خوانندگان و نوازندگان. کنسرت بم طولانی‌ست. تماشاچیان ایرانی که در فیلم تماشاگران خوبی‌ند و خاصه عزادارند و چشمی تر دارند که هیچ، تماشاگران فرانسوی هم تا آخر نشستند و همه از استقامت خواننده و نوازنده گفتند. اما این بار با دانیل و پاسکال چیز دیگری توجه ما را جلب کرده بود. به آنان می‌گفتم من از شجریان در عجبم که این همه مدت نشسته است و تکان نمی‌خورد. جز گاهی انگشتان که به رقصی بی حواس صاحب، وا می‌دهند، تنشان یک پارچه تمرکز و تسلط است. گویی هزار سال بر این تمرین کرده‌اند. دهان بسته او هم با صدایی که از آن بیرون می‌آید هیچ تناسبی ندارد. درست برعکس خواننده اینجا، غرب. خواننده اپرا آنچنان دهانش را باز می کند که گویی جهان را می‌خواهد به تمامی ببلعد. شجریان دهان نمی‌گشاید مبادا که تمام جهان از آن برون آید. دانیل می‌گوید که آنان روی به درون دارند. در صورت شجریان هیچ دیده نمی شود. او چیزی نشان نمی‌دهد. بروز نمی‌دهد. خواننده اپرا تمام راز‌هایش بر ملاست. صورتش جایگاه تمام اسرار جهان است. درد، رنج، لذت، سرور. خواننده اینجا روی به برون دارد.
فردا چند فیلم کوتاه از کیارستمی می بینیم. نان و کوچه. از اولین فیلم های کیارستمی و متعلق به قبل از انقلاب. پسری در کوچه های تهران کهن- من فکر می‌کنم تهران است - به خریدن نان سنگکی فرستاده شده‌است، در کوچه‌های پیچ در پیچ. در راه برگشت سگی در برابر او پدیدار می‌شود و پسرک از سگ می‌ترسد. می‌ایستد. زمان می‌گذرد. جهانی بر پسرک می گذرد. درشکه سواری با عجله و سرعت رد می‌شود. پیر مردی آرام آرام می‌گذرد. پسرک پی پیر مرد روان می شود .سایه او. پیر اما رفیق نیمه راه است و چاره راه نیست. می‌ماند ترس و باقی راه. و داستان ادامه دارد. تمام مدت از خود می پرسیدم چرا پسرک روی به کس نمی کند. با کسی حرف نمی‌زند. دردش را با کسی در میان نمی گذارد. به کس نمی گوید که در ر اه خانه است و سگی از رفتنش باز می‌دارد. می‌ترسد. احتیاج به کمک دارد. چرا این همه را در خویش می‌ریزد؟ چرا بار خود کمی سبک نمی‌کند؟ چرا حرف نمی‌زند؟ چرا چنین بر خود سخت می‌گیرد؟ پسرک چه چیز را می‌خواهد نجات دهد؟ به دانیل می‌گویم: حالا دانستید که ما چرا انقلاب کردیم؟ پسرک بار تمام جهان را با خود همچون نان سنگکش محکم در دست نگاه داشته.
به دانیل می‌گویم: شده‌است که در شهری گم شده‌ام. نیمی‌از یک روز را چرخیده ام. نشانی نپرسیده‌ام.

۳۰ مهر ۱۳۸۸

معما



چگونه با کسی یا چیزی که موجودیتش را به رسمیت نمی‌شناسیم، حرف می زنیم، دیدار می کنیم؟ حرف زدن، دیدن به رسمیت شناختن است.

پنجره آشپزخانه، تاریک و روشن



وقتی که فقط حلزون و ژان- ر بیدارند.

۲۸ مهر ۱۳۸۸

پرسپکتیو



مهمان ها رفتند، سه ماشین لباس شستم، حوله‌ها، ملافه ها.
تمام روز از خلاء فرار کردم. هر چه دستم آمد خوردم. خلاء تمام شدن کار. کار ترجمه. بستن کتاب. بدرود با مؤلف.
خسته بودم. سه روز تمام، کامل. ظرف شستم، غذا پختم، مهمان‌داری کردم و پشت میز نشستم، شرح دادم، تفصیل کردم، مخالفت کردم، بر مخالفتم پا فشردم، به جستجوی لغت باید، ترجمه های حافظ و خیام را ورق زدم. یاران موافق را چگونه به فرانسه راه دهیم. دوستان ناسازگار را چگونه معادل بتراشیم. یک ساعت از دوستان ناموافق و آشنایان ناسازگار حرف زدم. نه، واژه ای که تو انتخاب کرده‌ای، این نیست. ناسازگاری چیز دیگری ست. ناسازگاری یعنی نساختن. غذایی که نمی سازد. هوایی که نمی‌سازد. فرزندی که نمی سازد. زنی که نمی سازد. ای داد، اگر همه این ها نسازد، چه کنیم؟ نه، واژه‌ تو بوی بی هودگی را می دهد، ناسازگاری بی هودگی نیست. زن و مردی که بر سر هم می زنند، بی هوده نیست راه‌شان. یار ناموافق، یاری ست که مارا جایی قال می گذارد. آقای لازار یاران موافق خیام را، آنانکه قلبشان را تقسیم می کنند، ترجمه کرده است.
یکی می‌آید، یکی می‌رود را چه کنیم؟ در زبان فرانسه یکی دوم حتما به دیگری تبدیل می شود و ناگهان فرانسه خودش را افشا می‌کند. فرانسه یا غرب. نگاه سیاه و سفیدش را. جز من، غیر است. گویی تمام غرب بر این ساخته شده‌است. مرزهای مشخص. بی ابهام. سپهری در اتاق آبی از پرسپکتیو در نقاشی غربی می‌گوید:« دیگر چیز هایی که برای هنرور ما مفهومی ندارند پرسپکتیو است، و سایه- روشن و مدله (modelé). راه و رسم این چیز‌ها را در مدرسه فراگرفتیم.اما نگارنده ما را بدان ها نیاز نیست. در نقاشی ما هرگز سایه- روشن نبود. از ان زمان که این ره آورد خطرناک غرب به هنر نگارگری ما پا نهاد خرابی آغاز شد. پرسپکتیو و سایه- روشن شیفتگی به عالم برون را می‌رسانند، و گرایش به توهم را.» خواندن کتاب آبی به بغضم می‌نشاند. نه، نگدارید دیگری، حداقل بگذارید دومی. یکی می‌آید، یکی می‌رود را نگذارید یکی می‌آید، دیگری می رود. بگذارید یکی می‌آید، دومی می‌رود. شده ام نگهبان نگاه شرق از خلال ناخودآگاه زبان. هشدار می‌دهم. واژه‌ها را به دست گرفته‌ام یک به یک به زبانی دیگر بدرقه‌شان می‌کنم. با سفارشات کافی. کافی؟
دانیل می گوید: از من به شما گفتن به سراغ روان کاو نروید، پولتان را خرج نکنید، ترجمه کنید. ترجمه بهترین روانکاووشی‌ست. افشاتان می‌کند.
از در که آمد، قدش بلندتر شده بود یا سقف خانه ما کوتاه‌تر بود، ندانستم. دانیل انتشاراتی.
می‌دانم که دومی را به جای دیگری انتخاب نخواهند کرد.
نه راز برملا شده راز از بین رفته نیست، راز دود شده و به هوا رفته، تنها راز بر ملاست. ملا هم همان ملاء است و حالا چه شده که این‌گونه می خوانیمش، نمی‌دانم. ملاء هم همان میدان شهر است و عموم. یعنی آشکار. هیچ هم لازم نیست که به سراغ ترجمه محرم و نامحرم برویم که نشدنی‌ست. محرم راز، راز نگاه‌دار. خدا پدر زبان فارسی را بیامرزد که با یک نا قبل از هر کلمه ای می توان خلافش را ثابت کرد. محرم نا محرم. موافق نا موافق، سازگار نا سازگار. حالا این محرم چیست. کیست. محرم از حریم می‌آید. حریم از حدود می‌گوید. محرم کسی‌ست که با او نمی‌توان وصلت کرد. و تمام راز حجاب در این است. نامحرم کسی‌ست که می‌توان با او وصلت کرد.
در زبان فرانسه هنوز نمی توان در برابر جمله‌ای پرسشی علامت سؤال نگذاشت. اما نقطه‌ها و ویرگول‌ها را بر می‌داریم. مؤلف هم که ساز خویش را زده است.
به تماشا ایستادند. به تماشا نشستند. تماشاکردن، باور کنید که همه یکیست.
برایتان فسنجان درست کرده‌ام. با گردوها و سیب‌های همین دور و بر. رب انار مال لبنانی‌هاست. و برنج از آسیای دور می‌آید. ژان- ر می‌گوید فسنجان خوراک نجیبی ست. می‌بایست باخروس همراه می شد. چرا؟ می‌گویند که خروس سرد است وگردو گرم. حالا چرا خروس سرد است؟ دانیل می‌گوید: چون نر است!
یک روز یکی که مرا عزیز می‌داشت خروسش را کشت و فسنجانی برای من تهیه دید. از آن روز کسی مرا آن‌قدر عزیز نداشت. خروسش را نکشت.
دانیل و پاسکال رفتند. آمده‌بودند که کار را تمام کنیم. پاسکال همکار دانیل در انتشارات است و استاد زبان فرانسه در ایتالیا. دانستم که دانیل قدی بلند دارد وآبی چشمان پاسکال را بار دیگر خواهم دید.
دلم برای مؤلف تنگ خواهد شد.

۲۶ مهر ۱۳۸۸

راز بر ملا



تو فکر می‌کنی که راز با بر ملا شدن از بین می‌رود؟ نه حجابش برداشته می‌شود. بی حجاب می‌شود. راز می‌ماند. راز بر ملا.

۲۳ مهر ۱۳۸۸

شکل، صورت، ریخت




اگر رنگ دوم نبود رنگ اول هم نبود. اگر خاکستری نبود، سیاه هم نبود. اگر خاکستری به سیاه نزدیک و تبدیل شود، گنجشک بی‌چاره از بین می‌رود. هر چیزی در تضاد با چیز دیگر خویش نشان می‌دهد. شکل می‌گیرد. صورت می‌پذیرد. بهتر است همیشه تضادمان را در کنار خودمان داشته باشیم اگرنه بی شکل می‌شویم. بی ریخت.

۲۱ مهر ۱۳۸۸

سین، سلامت کو؟



دیروز سقوط کردم.
همچون آبی که از درون ظرفی ریخته شده باشد بر زمین، نشت کردم در گوشه‌ها و سوراخ ها و حالا کجا، کو که خودم را جمع و جور کنم و دوباره به ظرف برگردانم. می‌خواهید بدانید چه شده بود؟
رها کنیم، بگذریم.
اخبار خانواده من درست مثل اخبار ایران می‌ماند. چند بار گفته‌بودم این دو را من از هم و با هم می‌فهمم. اولش ایران شبیه فامیل من نبود و من احساس تنهایی می‌کردم و بعد شد و من کمی از تنهایی درآمدم و حالا ملت از دولت جدا شده‌است و خانواده من شکل دولت و ملت را دارد. یک بالاترین هم باید تأسیس کرد برای اخبار بمب هاشان و شلیک‌هاشان و کشته‌هاشان و آسیب‌دیدگانشان. مراسمشان و تبعیدی‌هاشان که یکیش من باشم. چه فتنه ها که بر پا نمی کنند و دروغ ها که نمی‌بافند و تهمت ها که نمی‌زنند. همه بوق‌ها و کرنا‌ها هم دست آن هاست. هم سیما را دارند و هم صدا را و و قاحت هم که اندازه ندارد. مسئله هم این است که نه تشکیلاتی هست و نه نهادی که آن ها را از هم جدا کند و فاصله لازم را ایجاد نماید و دادستانی که دادی بستاند و کسی را بر سر جایش بنشاند. قاضی و شاکی و دادستان و و کیل و اصلا محکمه خودشانند. خود را هم نمایندگان خدا بر روی زمین می دانند. کسی اگر بمیرد، آه آن‌ها گرفته. کسی سکته کند، آه آن ها گرفته ، کسی دست بچه اش لای در برود، آه آن ها گرفته . کسی زیاد بزاید، آه آن ها گرفته . کسی بچه دار نشود، آه آن‌ها گرفته. تکنولوژی اجنبی را خانگی کرده و با خرافات گره زده و افتاده‌اند به جان نسل سومی ها. سین، سلامت کو؟ سین، حجابت کو؟ سین، نمازت کو؟ نسل سوم هیچ به جایشان نمی آورد، مهربانی که ندیده است، با این حال حرمتشان را نگاه می دارد. مانده این نسل دومی‌ها که واسطه‌میان این دویند و دردشان هم بیش و زجرشان هم بیش. نسل اولی‌ها که بمیرند و بروند، نسل سومی ها آزاد می شوند. آزاد می‌شوند و تنها می مانند. تنها نه با خودشان با دیگری. غریب، غریبه.

۱۹ مهر ۱۳۸۸

جامعه مدنی



خدا را شکر که جامعه ایتالیا با همه انحطاط و دیوانگی و خواب‌آلودگی‌اش نشان داد که جامعه مدنی کار خویش را می‌کند و آن چتر حفاظتی بالای سر برلوسکونی را برداشتند. جامعه مدنی ایتالیا یعنی قضات، وکلا و چند تا پلیس، چند تا روزنامه‌نگار و. پس زنده باد جامعه مدنی.

۱۷ مهر ۱۳۸۸

جایزه صلح نوبل



به اوباما جایزه ندادند به خاطر صلح‌های گذشته، به خاطرصلح‌های آینده، جایزه دادند.

طوفان، شب، الکریسیته، مولوی و



پریشب بود که طوفان شد. سین رفته بود که بخوابد. ساعت نه بود. اول جرقه هایی از دور پیدا بود. سین نشانم داد. گفتم من هم دیده‌ام، اما ممکن است هواپیما باشد. بعد جرقه‌ها درشت‌تر و قریب‌تر شدند و سین رفت که بخوابد. برق تلویزیون را قطع کردم. دویدم و برق کامپیوتر ها را قطع کردم و هر وسیله‌دیگری که بود. و یک دفعه برگ‌های سبز و زرد از هرسو باریدن گرفت و به پشت شیشه پنجره کوبیده شد و بعضی‌ها فروافتاد و بعضی همان‌جا ماند. از سقف راهرو آب سرازیر شد و ما ظرف‌ها را چیدیم. طولی نکشید که برق‌ها رفت. بیرون زیر نور رعد روشن بود و گاوها رفته بودند همه، جایی که همیشه می روند. پایین دره، زیر درخت ها و چسبیده به هم. بیش از من باد و طوفان دیده اند اما همیشه همان می‌کنند. به هیچ دانشی محل نمی‌گذارند. در هر گوشه‌ای شمعی گذاشتم. شمعدان را هم بر افروختم و نشستم. حتی رادیو هم نمی‌توانم گوش کنم. در این تاریکی کجا دنبال باطری بروم. از حرکات خود خنده‌ام گرفت، از حرکاتی که همه با الکریسیته اخت شده است. مثل رفتن به آشپزخانه و دست را بر کلید برق دیوار دست چپ کشیدن.
نشستم، چه می توان کرد؟ ندانستم چرا به یاد مولوی افتادم. به یاد این افتادم که مولوی بی الکتریسیته مولوی بود و شد. پس برق به چه دردی خورده است؟ به این فکر کردم که مولوی در روز می‌نوشته است یا نه. در روز می خوانده است یا نه. دانستم که اسلام هم بی برق بود.
پس برق به چه دردی خورده‌است؟

۱۲ مهر ۱۳۸۸

خطوط و حدود





عکس نمایی از کازینوی شهر اکس آن پروانس را نشان می‌دهد! شب است و فواره‌های جلو کازینو باز و برافراشته‌اند. کازینوی قدیمی را خراب کردند و جایش در همان خیابان کمی دورتر کازینوی جدیدی ساختند. بنای کازینو زشت است. من چندین بار از جلوی کازینو رد شده‌ام البته همیشه از آن سوی خیابان، اما هیچ‌وقت نفهمیدم آن را از چه ساخته‌اند.

۹ مهر ۱۳۸۸

گفت گوی ما



سین امسال وارد کالج شد. در فرانسه بعد از پنج سال ابتدایی وارد کالج می شوند و دوره کالج چهار سال است تا قبل از دبیرستان. آغاز کالج، آغاز بلوغ است. جایی برای همزیستی یازده ساله‌ها و چهارده‌ساله ها.تعداد معلم ها زیاد می‌شود و کلاس‌های متغیر است و شاگردان ساک ده کیلویی به دوش از این کلاس به آن کلاس می روند. هنوز آموزش و پرورش فکری به حال این ساک‌های سنگین نکرده است. در وافع فکری به حال ستون فقرات جوانان. سین در مجموع خوشحال است. با آنان دیگر مثل بچه رفتار نمی‌شود. مدت و فرصت نهار خوردن بیشتر است و سالن غذاخوری مکان بازتری‌ست. مجبور نیستند به هم بچسبند و تند تند نهارشان را تمام کنند. برای ورود به نهارخوری کارت دارند، کارتی که می توانی به طور مرتب در آن پول واریز کنی. هر نهار حدود سه و نیم یورو حساب می‌شود. ساعت‌های ورزش زیاد می‌شود و بعد از کلاس‌ها یعنی از ساعت پنج به بعد هم می توانند در کالج بمانند و ورزش کنند. بعضی از شاگردان کارت سبز دارند. یعنی می‌توانند در طول روز وقتی کلاس نیست از کالج خارج شوند. بعضی کارت قرمز دارند، آنوقت حتی پدر و مادر هم نمی‌توانند به سراغ فرزندشان بروند. صبح ساعت نه حاضرند و عصر ساعت پنج خارج می‌شوند. سین فکر می‌کند که آن ها که کارت سبز دارند خیلی خوشبختند. البته در روستایی که کالج را در بر می گیرد غیر از یک فروشگاه کوچک و دو کافه مردانه و یک نانوایی و یک هتل رستوران و البته داروخانه و اداره پستی که ممکن است بسته شود چیز دیگری نیست. چرا، مواد مخدر هست.
دو هفته نگذشته بود که آمد و گفت که در کتابخانه کالج کتابی هست مربوط به بلوغ و مسائل جنسی، نسخه دخترانه. گفتم او از کجا فهمیده است، گفت پسری را دیده‌است که نسخه پسرانه اش را از کتابخانه قرض گرفته بوده‌است. گفتم برایت جالب است یا حس فضولیت گل کرده؟ گفت که نگاهی به کتاب انداخته‌است و چیزی متوجه نشده است. گفتم وای به حالتان اگر بخواهید از کتاب‌ها بیاموزید. گفت چرا؟ گفتم آیا کتاب هایی هم هست در کتابخانه کالج‌تان که عشق و احساس را یادتان بدهد؟ گفت که ندیده است. گفتم فکر می‌کنی که عشق و احساس از مسائل جنسی جداست؟ گفت که نمی داند مسائل جنسی چیست؟ گفتم بهتر که نمی‌داند، چون هنوز کوچک است. اما این دو از هم جدا نیست. اضافه کردم که این جامعه اصرار دارد این دو را از هم جدا کند. و اصلا فکر هم نمی کند که چه آسیبی به جوانانش وارد می کند. مثل این می ماند که برای آموختن احساس و عشق، تصویر قلب را بکشند و از رگ و پی و خون و دریچه‌ها و باقی حرف بزنند و اینکه چگونه کار می‌کند. گفتم که چندی پیش هم نمایشگاهی در پاریس بر پا شده بود و بچه‌ها را به دیدنش می‌بردند و در آن با دکور و تصاویر به آنان آموزش جنسی می‌دادند و چند تا آدم حسابی هم شدیدا از این نمایشگاه انتقاد کردند. گفت که آدم حسابی‌ها چه کسانی بودند. گفتم دانشمند، روانشناس، جامعه شناس، حقوق‌دان و... گفت آن ها که برگذار کرده بودند چه کسانی بودند؟ گفتم که دقیقا نمی‌دانم. گفتم اگر می‌خواهی بد بیاموزی برو و از این کتاب‌ها بخوان. اگر اسمش را خواندن بگذاریم. اما من می ‌گویم برو از عشق بخوان. برو رمان‌های عاشقانه بخوان. برو تولستوی بخوان. برو جنگ و صلح را بخوان. ناتاشا را که یادت می‌آید؟ برو زمینت را شخم بزن. در زبان فرانسه واژه کشاورزی و فرهنگ هم ریشه‌اند. برو خودت را به واژه‌ها بیاویز. از واژه‌ها بیاموز.
اضافه کنم که این گفت‌گو بی‌داد و فریاد نبود. چون سین و من آدم های عاقل و بالغی نیستیم. و هنوز کتاب‌هایی پیدا نکرده ایم که آموزشمان دهد.

2.0TDI