۸ مهر ۱۳۸۸

درخت





در آغاز عکسی بود بی مقدار از درختی در جلوی همان اپرا. از فاصله خیلی دور و تقریبا در تاریکی گرفته شده بود. عکس تار بود آنقدر که چشم را آزار می‌داد. من البته درخت را دوست داشتم. خوب، نجاتش دادم.

۷ مهر ۱۳۸۸

اپرای شهر





اصل عکس را حدود یک ماه پیش منتشر کرده بودم. همان عکس اپرای جدید شهر اکس آن پروانس.

تولدی دوباره



راست می‌گوید او، دوباره متولد شد. هر تولدی نتیجه آشنایی و ملاقاتی‌ست. او از این آشنایی متولد شد. راست می‌گوید.
**************************************************

این روضه های یک وبلاگ‌نویس است. آنقدر شیعه هستم که روضه را دوست داشته باشم. تنها نمی‌گریاند، گاهی موجب کشف می‌شود.
گرفته شده از وبلاگ علی‌رضا رضایی
«تولدت مبارک آمیر حسین . راستی چند ساله میشوی ؟ بگذار ببینم ... برای بعضیها سه سال بعد از انقلاب به دنیا آمدی سه ماه بعد از انتخابات برایشان بزرگ شدی . همانها تولد تو را زیاد بخاطر ندارند و یا نمیخواهند که داشته باشند . در خانواده ای بوده که زیاد یاد شدنی نیست یا اگر هم باشد الفاظ آن یاد را امروز شایسته تو نمیدانند . برای خیلیهای دیگر دو ماه پیش از انتخابات به دنیا آمدی سه ماه بعد از آن پیرشان شدی . هم تو برای آنها پیر شدی هم آنها برای تو . تو پیر طریق آنها شدی آنها پیر طریق خودشان . نمی بینی ؟ ذره ذره پیر شدنهای جوانی ما را ؟ منتی بسر تو نیست منتت را هم داریم . جوانی مان داشت پیر میشد در طریقی که تهش هرجا که بود اینجا نبود . امروز اینقدر پیر شده ایم که حتی بتوانیم بمیریم . آنهم چه جور ... خواب اینگونه زیبا مردن را هم نمی دیدیم ...

نمیخواهم تو را بزرگ کنم بزرگتر از آنی که هستی . نمیخواهم قهرمانت کنم قهرمانتر از آنی که باید باشی . بالاخره بعد از اینهمه سه و هفت و چهل است که یک تولد هم داریم . تولد که زیاد داریم . دستگیر که میشویم یکجور متولد میشویم ، اعتراف که میکنیم یکجور ، تجاوزمان که میکنند یکجور دیگر ، جمع که میشویم یکجور ، همه اش تولد است ولی غریبه نیستی گریه مان میگیرد آمیرحسین . شاید اولین گریه بعد از تولدمان باشد ولی وقتی کسی متولد میشود خودش گریه میکند الآن او میخندد ما گریه میکنیم ...

بعضی وقتها اینقدر از تو لجم میگیرد که نگو ! میدانی ؟ تو یک کم زیادی خوبی ! زیادی راستی ، زیادی شریفی ، زیادی زیادی ! عادت نداریم ما آمیرحسین به خوب ديدن . عادتمان داده اند به بد دیدن و هم دیدن بد . دیدی با اینهمه حرف که این اواخر حتی خودمان هم برای خودمان درمی آوردیم تا حرف راست شنیدیم چطوری جمع و یکپارچه شدیم ؟ خودت هم فکرش را میکردی؟ دیدی چقدر از دروغ بدمان می آمد و خودمان هم نمیدانستیم ؟ دیدی چطوری پای حرفهائی که تو زدی ما ایستادیم و همانموقع ایستادن را هم یاد گرفتیم ؟ دیدی آمیرحسین ؟ باز هم بگم ؟ بگم بگم ؟!!!

میخواهم از تو تشکر کنم که متولد شدی . این شاید خنده دار ترین تشکر دنیا باشد ولی از تو ممنونم برای این تولد . تو هم از ما ممنون باش برای تولدهایمان همانجوری که همیشه هستی ...

تولد سبزت مبارک آمیرحسین آقا هر چند که یکبار قبل از انتخابات داشتی دستی دستی کار دستمان میدادی با بیانیه ات ، پیش قدممان میکردی برای اعتراف ! هنوز با تو قهرم از همانموقع ! گفته باشم !»

۵ مهر ۱۳۸۸

حرف ملت و حرف دولت



آقای احمدی نژاد اذعان کردند که در سی سال گذشته ملت حرف می‌زدند و در چهار سال گذشته دولت.
مصاحبه با العالم در سایت تابناک .

کرامت انسانی، باز هم



می‌دانم که خیلی ها گفته‌اند آنچه را می خواهم بگویم، اما من هم باید بگویم. بگویم که هرگز به عکس آقای ابطحی نگاه نکردم. هرگز هیچ، نه حتی یک جمله از بیانات آقای حجاریان را نخواندم. و فکر می‌کنم که هیچ‌کس، هیچ‌کس حق نگاه‌کردن به چهره انسانی «چنین» در بند را ندارد. و آن جامعه که سیمایش آینه‌ای می شود از این تصاویر، جامعه ای ست با آیینه‌ای شکسته. یا جامعه‌ای‌ست که دلش از این تصاویر می شکند.
از این هم می‌گذرم که آقای حجاریان را اگر تنها عده‌ای کتاب‌خوان می شناختند، حالا همه تلویزیون‌داران می‌شناسند. و در ناخود‌آگاهشان ثبت می شود پرسش‌هایی، که این شخص چرا چنین سخن می‌گوید. چه کسی او را به این روز انداخته است. پرسش هایی که سر باز خواهند کرد. مغز آدم ها خیلی بیش از آنچه گمان می‌کنیم ضبط می‌کند. نا خودآگاه همیشه کار خودش را می‌کند.
این را هم اضافه کنم که من نه علاقه‌ای به آقای ابطحی داشتم و نه به آقای حجاریان. صدام حسین را هم حتی زمانی که از آن سوراخ در آوردند نتوانستم نگاه کنم. و می‌توانم خوب، گمان برم چهر‌هایی را که امروز آینه به دست دارند، روزی در همین آینه.
سخن از کرامت انسانی‌ست باز هم.

رسیکلاژ



آقای علی لاریجانی درست بعد از وقایع انتخابات گفتند ایکاش و ایکاش و بعد هم گفتند که منافقین را زنده نکنید، که آن‌ها پژمرده‌اند. و امروز بعد از سه ماه برادر ایشان، آن یکی که نامش جواد است گفته اند یعنی میر حسین را به رجوی تشبیه کرده‌اند و از منافقین کنار صهیونیسم نام برده‌اند. حالا معلوم نیست چرا برادر اول به برادر دوم تذکر نمی‌دهد که منافقین پژمرده اند، برادر جان آن‌ها را زنده نکن. شاید هم برادر دوم می داند همچون برادر اول که منافقین پژمرده اند، اما در چهار‌چوب برنامه «رسیکلاژ» پژمرده را طراوت می‌بخشد و دوباره آن را مورد استفاده قرار می دهد. در کل دنیا باید از ایران یاد بگیرد که چگونه دور انداخته را دوباره مورد مصرف قرار دهد، همان «رسیکلاژ» غربی‌ها.
البته این امر استقلال برادران را هم ثابت می کند.

۴ مهر ۱۳۸۸

شارل هانری دو فوشه‌کور



در سال ۲۰۰۶ ترجمه دیوان حافظ با کوشش و همت پانزده ساله شارل هانری دو فوشه‌کور به فرانسه چاپ شد. من تا چندی پیش فرصتی نکرده بودم تا نگاهی به آن بیاندازم. دوسال پیش کسی کتاب را به ژان - ر هدیه کرد. دوستی تونسی.
کتاب با این غزل گشوده شد: گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید
آقای فوشه کور اینگونه ترجمه کرده‌اند: گفتم: غم تو دارم گفت: غمت سر آید. از غم تو دارم که به از دست تو یا به خاطر تو غم دارم، در آمده‌است که بگذریم و درست نیست، آنچه توجه مرا جلب کرد همین استفاده از نقل قول مستقیم است که زمان جاودانه مشرق زمین و زمان روایت را به زمان زمینی مدرن غرب تبدیل کرده‌است.
حافظ با معشوق گفتگو نمی‌کند، حافظ روایت می‌کند. حافظ راوی ست. ژان‌- ر می پرسد سوم شخص کیست؟ می‌گویم کاغذ. البته من کاغذ را در مفهوم مدرن آن به کار می‌برم. یا به عبارتی در مفهوم وسیع و جامع آن. فوشه‌کور با نقل قول مستقیم ابدیت را از قصه حافظ می‌گیرد. قصه‌ای که حافظ تعریف می کند اگر قصه جور یار است یا قصه اشتیاق او و احتیاج ما و این او همان دوست یا معشوق است، قصه‌ای‌ست همیشه‌گی. اگر شکوه است یا سلوک عارفانه.
می گویند رمان با «من» پا به دنیا می گذارد. اما در حافظ از من خبری نیست. حافظ به عنوان عبور دهنده ظاهر می‌شود. عبور دهنده حکمتی شاید، معرفتی شاید.حقایقی شاید. اما او خویش را خالق متصور نمی شود. اگر به تاریخ بپویندد و به تمام شدنی، خواهد گفت: من گفتم: غم تو دارم. و او گفت: غمت سر آید. او این گفتگو را به زمین نمی‌آورد. اصلا معلوم نیست چنین گفتگویی به وقوع پیوسته باشد. شاید این همه را او خواب دیده‌است. اهمیت ندارد. او تنها بستری برای تجربیات معنویش ساخته است. نمی خواهم بگویم که معشوق او زمینی نیست. مثل شرابش. مسلما از معشوق زمینی به دریافت معشوق آسمانی می‌رسد. می‌خواهم به ذهن غربی یاد‌آورم زمان را در ادب قدیم شرق. می خواهم یاد‌آورم که هیچ‌چیز خودش نیست و همیشه، هر چیز اشاره به دیگریست. قرمز اشاره به شراب است و شراب اشاره به. لعل اشاره به لب است و لب اشاره به. همیشه چیز دیگری‌هست که باید به جستجویش رفت و همیشه تشنه بود و یکی هم یافت می شود که بیاید و بگوید اگر می خواهی راحت شوی، آب کم جو تشنگی‌‌‌ آور به دست.

۲ مهر ۱۳۸۸

خطابه اخوان ثالث در سازمان ملل روبه سران شهر‌ها



بیائید، آی مردم! با شما هستم
شما سوداگران و فاتحان شهر من
اکنون که شده شهر شما ناچار
درین تنگ غروب تار
که خرد و خسته جان بر گشته اید از کارتان،
پیکار نفرت بار در بازار،
خطابی با شما دارم خطابی روستایی‌وار
ازینجا، از فراز برج غربت، برج زهرمار...

دگر می‌خواهم از این مکمن وحشت فرود آیم
دگر می‌ترسم از این غربت و اندوه
دلم خواهد که دیگر چون شما و با شما باشم
و گر یکچند مهمان نیز باشم، فرصت خوبیست
طلسم این جنون غربتی را بشکنم شاید
و در شهر شما از چنگ دلتنگی رها باشم
الامردم، الامردم!
به تنگ آمد دلم - دیوانه - یا مردم
دلم می ترکد از این وحشت و می‌گوید از اینجا فرود آیم
کجا بایست بگریزم، کجا مردم؟
دلم می‌گوید، اما من نمی خواهم جز که در پیش شما مردم
دریغا، نفرتا، راهی ندارم
و اما من که غربت‌زاد و مهجورم
ندارم تاب دنیای خردمند شما
پرورده آب و هوای برج متروکم
نمی‌گویم، به ارواح مقدس، خوب می‌دانم
که در دین خرد روح مقدس نیست
شنیدستم چه می گویید
و می‌دانم چه باید گفت
به سودای خرد همتاست سود روح و روح سود
شما سوداگران را می‌دهم سوگند
به روح پر فتوح سود
و روح آن بت زردی که می دانم همه پنهان
ز جان و دل به رغبت می پرستیدش
و هر جا در دل و در گودنای چشمهاتان می توان دیدش
شما رامن به اینها می‌دهم سوگند.
که تا من نیز
بدنیای شما عادت کنم، یکچند
هوای شهر را با صافی پاکیزه و صافی بیالایید
بروبید آسمان را خوب
همه دیوارها و سقف ها را از طلا و زنگ بزدائید
دم پوز نسیم گند و گردآلودتان دروازه‌ای از تور
که با مشک و عبیر و عنبر آغشته، بیاویزید
و آن بازیچه‌های گونه‌گون آهنین را نیز
- که بوی زنگ‌ها و رنگ‌هاشان دل می‌آشوبد -
برون از شهر در چاهی فروریزید
بشوئید آب‌ها را پاک
و چون جاجیم‌های خاک‌خورده بادها را خوب بتکانید
زبوی لاشه‌های جامه پوشیده
- خموشانه سبویی عطر نوشیده -
و این جنبنده و آراسته مردار‌ها سوزد مشام من
بگرده شهر
بخور گلپر و اسپند باکندر بگردانید
بگوئید ابرها انبانه اسفنج‌هاشان را
ز دریای پاک دور پر سازند
نه از مرداب‌های گنده نزدیک.

و من در حیرتم از اینکه در شهر شما بینم
بهر گامی چراغی هست با نورافکنی پر زور
و شب‌ها باز هم تاریک
خدا را «یک ستاره از فساد خاک وارسته»
چو قندیلی بیاویزید از سقف سیاه شهر
بدرد شاید این تاریکی نه تو
و لختی روشنای زنده‌ای تابد به راه شهر
شما را این بگویم نیز
که من گوش ملول و خسته‌ای دارم
دلم می‌خواهد ای غوغاگران شهر سودائی
بخوابد لق لق عراده ها و غیژ غاژ چرخ‌ها یکچند
بفرمائيدتا یکچند ماشن‌ها بیاسایند
نکوبند اینقدر آهن بر آهن، پتک بر سندان
و سوهان‌ها وحشت روح را یکچند کم سایند
از آنسالی که پشت برج من هر روز جنگی بود وحشتناک،
قبیله‌ی گرگ را با قوم سگتول و گراز و خوک
و می‌کشتند شیر و پیر هم را بی‌غم و بی‌باک،
از آن‌هنگام تا امروز
هنوزم می‌ترنجد پشت و لرزد پرده های گوش
ز غوغای تفنگ و توپ، آن تق‌ تاق، و آن غرش
و رگبار مسلسل ها که می‌زد دمبدم شلاق بر اعصاب
چنان زنجیری از آتش
از آنسال‌ست که من گوش ملول و خسته ای دارم
و عادت کرده‌ام دیریست
که باید بشنوم شب‌ها
سکوت اختران را با نوازشگر سرود ساکت آفاق
و باید بشنوم گه‌گاه
همان ابریشمین تحریر محزون خموشی را
که دارد موج و اوج دلکشی در پرده عشاق....

ببینید آی مردم، با شما هستم
شما سوداگران و فاتحان شهر غوغائی
درین تنگ غروب تار
از این‌جا از فراز برج خود، برج زهر مار...


۱ مهر ۱۳۸۸

دنیای بی ماده




وقتی در ایران داشتند باز هم تقلب می کردند و دروغ می گفتند و در نیویورک رئیسان دنیا حرف می زدند و بعضی‌ها بیشتر، خیلی بیشتر از بعضی‌دیگر حرف می زدند، من مشقول نقاشی بودم، نقاشی آب‌رنگ، نه، داشتم با فتوشاپ بازی‌گوشی می‌کردم، حوصله‌ام از این دنیا سر رفته بود.

باد را نازل کردیم





تا کلاه از سرشان بر دارد.

۳۱ شهریور ۱۳۸۸

از آبی ها



لازم نیست من هم از آقای مشکاتیان بنویسم.
اما دیشب فهمیدم که نیشابوری بوده، خوب، یکی از آبی‌ها رفت.
و آبی بنیان سبز است.

مشکات یعنی جایی یا چیزی که در آن چراغی بگذارند و من این آیه نور علی نور را دوست دارم:
خدا نور آسمان‌هاست و زمین، مثال نورش، چون محفظه‌ای‌ست که در آن چراغی ست« و چراغ در شیشه‌ای‌ست و شیشه گویی ستاره‌ای‌ست درخشان» که از درخت پر برکت زیتون افروخته شود که نه خاوری باشد و نه باختری، و نزدیک باشد که روغن آن روشن شود و گر چه آتش بدان نرسد که نوری است بالای نور، خدا هر که را بخواهد بنور خویش هدایت کند و این مثل را خدا برای کسانی می زند که خدا بهمه چیز داناست.
این ترجمه ابوالقاسم پاینده است. و ترجمه دوم:
خدای رهنمای آسمان‌هاست و زمین داستان نور او چون چراغ بره‌ای‌ست چراغی آن چراغ در آبگینه‌ای‌ست، آن آبگینه همانا که ستاره‌ای‌ست درخشنده و تابنده که بر افروزد از درختی خجسته و با برکت زیتون، نه آفتابی و نه نسری نزدیک است که روغن آن روشنایی دهد. و اگر بساید او را آتشی، روشنایی بر روشنایی، راه نماید خدای مر روشنایی خویش را آن را که خواهد و پدید کند خدای داستان‌ها را برای مردمان و خدای به هر چیزی داناست.
برگردانی کهن از قرآن به کوشش علی رواقی. مترجم نامعلوم است و ترجمه گویا متعلق به قرن دهم.

۳۰ شهریور ۱۳۸۸

ماه من شو



گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآید

بی‌چاره حافظ که نمی‌دانست با حکم حکومتی ماه بر خواهد آمد

۲۹ شهریور ۱۳۸۸

ماه



سر بالین فقیهی نومید، کوزه‌ای دیدم لبریز سؤال

شق‌القمر



حالا ماه را هم نمی‌توانند تقسیم کنند. هرکس ماه خودش را می‌خواهد.
و این شق‌القمر نیست. و سپهری نمی‌خندد اگر کسی ماه را نصف کند.

۲۸ شهریور ۱۳۸۸

تاریخ نویسی



«مردم برگ درختان را کندند و به دست گرفتند.»

«آقا ملت در لحظه شعار می‌سازد، ها
توی بلوار وقت اذان نشستیم کف خیابان، جلوتر اشک آور زدن، یهو بارون آمد، اشک آور خنثی شد، ملت یهو شروع کردن:
صل علی محمد، اشک خدا در آمد.»

« ما هیچ هم نباشیم. چند صفحه توی کتاب های تاریخ کودکان‌مان خواهیم بود. تو بگو چند خط. مهم با هم بودمان است. همان با هم بودنی که این همه سال نبود.»

۲۷ شهریور ۱۳۸۸

تبریک



آقای احمدی نژاد موفقیت در تقلب را به آقای کرزای تبریک گفت.

۲۶ شهریور ۱۳۸۸

عکس بی امضاء





مسلم است که این عکس را ما گرفته‌ایم. اما چون بر سر امضایش دعواست، عجالتا بی امضا منتشر می‌شود.
و حرف های من همه دو پهلوست.

۲۵ شهریور ۱۳۸۸

management



بیست و سه خودکشی در مخابرات فرانسه «فرانس تلکم». بیست و سه خودکشی در هجده‌ماه گذشته. مردی چهل و چند ساله در اداره جلو چشم همه با چاقو قصد کشتن خود را کرد و او را به بیمارستان بردند و جان به در برد، نه جان سالم.
چرا؟ آن ها که خودکشی می‌کنند، چه کسانی هستند؟ در محل کار چه خبر است؟
از وقاحت مقامات تلفن نمی‌گویم که دیروز از «مد» خودکشی سخن راندند.
داستان به مخابرات هم خلاصه نمی شود. در کارخانه رنو، در اداره برق و جاهایی دیگر اوضاع به همین روال است. کارمندان را به خودکشی می‌کشانند. چه شده‌است؟ هیچ، لیبرالیسم بی درو پیکر به جانشان افتاده‌است. داستان از ریگان و تاچر شروع شد. آن‌ها البته متفکران آن نبودند. آن‌ها سیاستمدار بودند. آن سیاست را با قدرت به آن ها داده شده پیش بردند.
می‌گویند اندیشه نازی‌ها تمام نشده، می گویند این همان نازیسم است. قسمتی از مخابرات فرانسه خصوصی می‌شود، به سهام تبدیل می گردد. سیاستی جانشین سیاستی می‌شود. سیاست هر چه بیشتر بازدهی. آدم‌ها از انسانیتشان تهی می‌شوند. معنی کار از دستشان در می‌رود. پزشکان کار و روانپزشکان که شکایات و ناله‌های کارگران و کارمندان را می‌شنوند، می گویند آن‌ها از کیفیت کار خود راضی نیستند. کارشناسان می‌گویند کارمندان را به عزلت می کشانند، کلام را از آن ها می گیرند. هیچ محفل و محیطی وجود ندارد. آن‌ها را مدام جابجا می‌کنند. چرا؟ برای اینکه جا خوش نکنند، ریشه نگیرند. از آن جا که کارها همواره در چهارچوب برنامه «پروژه» تشکیل می شود، با اتمام پروژه، گروه از بین می‌رود. فرد خود را دوباره تنها می‌بیند. آن ها گذشته کارگران و کارمندان را از آن ها می‌گیرند و به آینده حواله‌شان می‌دهند. مردی بعد از بیست و پنج سال خدمت، یک روز مقام و پست خود را تغییر یافته می‌بیند، دفترش را از او می‌گیرند. او نه با کارش آشناست و نه با محیطش و نه با هیچ‌کس. به او حالی می‌کنند که دیگر به دردی نمی‌خورد. وقتی در خانه خود نشسته اید و بعد از ساعت هفت و هشت شب تلفن به صدا در می‌آید و اداره مخابرات است و چیزی برای عرضه دارد، برای فروش، مثلا اشتراک جدیدی، خانم، شما به خارج تلفن می کنید، ما این سرویس را در اختیار شما می‌گذاریم. و شمای در خانه نشسته با صدایی عجیب روبرویید. صدایی مکانیکی، بی هیچ شخصیتی، هیچ احساسی، هیچ خصوصیتی. از آن ها خواسته اند که همه چیز را در خود بکشند و با «مشتری» اینگونه صحبت کنند. آن‌ها هم بعد از مدتی خودشان را می‌کشند. بعضی از کارشناسان مدعی هستند که این قتل است و نه خودکشی. مدعی هستند که به خودکشی کشاندنشان هم جزو اهداف management است. آن وقت دیگر مجبور نیستند آن‌ها را بیرون کنند. همه خودکشی نمی کنند، خیلی ها ترجیح می‌دهند خود را باز نشسته کنند. یا محیط کارشان و کارشان را ترک کنند. شاید هم بعدا می‌میرند بدون اینکه ما خبر شویم.
اقتصاد آزاد جهانی و رقابت و تغییر و تحول تکنولوژی و ابزاربا سرعتی غیر قابل کنترل، انسان را پشت سرش جا گذاشته است. اداره پست هم در فرانسه قرار است قسمتی خصوصی شود. پارسال با بحران مالی و اقتصادی پروژه خصوصی سازی را فعلا کنار گذاشتند. پست چی محله ما گاهی که بسته‌ای برای ما می‌آورد و در می‌زند، پیش می‌آید که چند دقیقه ای بایستیم و گپی بزنیم. جند وقت پیش اعتصاب کرده بودند و می گفت که بیش از سه دقیقه نباید جلو خانه‌ای بایستد. در روستا‌ها اداره پست بسیار مهم است. از آن‌جا که کهنسالان زیادی در روستاها زندگی می‌کنند و قدرت رفت و آمد به جاهای دورتر از آنها سلب شده است، شعبه پست در روستاها و وجود پست‌چی‌ها و گاهی گپ و گفتگویی، پیران را از تنهایی در می‌آورد. البته، البته هیچ بازدهیی ندارد. اصلا این کهنسالان به چه دردی می خورند؟ جز اینکه به مخارج بیمه درمانی اضافه می‌کنند و پول بازنشستگی می گیرند و صندوق بازنشستگی هم بی پول است؟
آنها که معتقدند که به علوم انسانی نیازی نیست، یا علوم انسانی غربی هستند، باید بدانند که فن‌آوری و فن غربی را که می شود با پول نفت خرید و آدم‌هایی هم برای استفاده آنها تربیت کرد، بدون علوم انسانی برای همراهی کردن انسان، نمی‌توان صاحب شد. می‌خواهم بگویم که علوم غیر انسانی هم غربی‌ست. هیچ ابزاری معصوم و بی گناه نیست، ابزار ها هویت خودشان را دارند، تغییر می‌دهند. آدم‌ها ابزار می‌سازند و ابزارها را تغییر می‌دهند و ابزارها آدم‌ها را تغییر می‌دهد. انسان غربی که «غربی» به دنیا نیامده بود. ابزار غربی از اندیشه غربی می‌آید و ابزار غربی، غربی می کند. غرب بدون علوم انسانیش اولا یک توهم است و دروغ. بعد هم یک جهنم.
همیشه فاشیسم از علوم انسانی فرار می کند. نازی ها نمایشگاهی از آثار اکسپرسیونیست‌ها را گرد آوردند و همه را به دیدن دعوت کردند: بیایید این دیوانگی ها و هرزگی ها را ببینید. بیایید انحطاط را ببینید. می گویند بزرگترین نمایشگاه اکسپرسیونیست‌ها تشکیل شده‌بود، همه آثار را از این‌جا و آن جا گرد آورده‌بودند. در شوروی سابق هم همین بود. کافی ست رد پایش را در نوشته های بازمانده از حزب توده ببینید.

۲۱ شهریور ۱۳۸۸

ما اهل کوفه نیستیم علی تنها بماند


«ما اهل کوفه نیستیم علی تنها بماند»، یعنی دوباره نوشتن تاریخ شیعه. «ما این دفعه نمی‌گذاریم عاشورا تکرار شود»، یعنی ما از عاشورا خوشنود و راضی نیستیم و می‌خواهیم تاریخش را دوباره بنویسیم.
جمهوری اسلامی یعنی گفتمان اقتدار شیعه. شنیده‌ام که گفته اند علی سیاست‌مدار خوبی نبود. به زبان‌هایی نه همیشه بی‌زبان گفته‌اند که اگر جای علی بودند، به گونه‌ای دیگر رفتار می‌کردند. میان خودشان به زبان آورده‌اند که خانه نشینی بلاهت علی بود. آنان بیش از هر چیز از شمشیر علی گفته اند. گویی آن همه سال که عاشورا را گریه می‌کردند، بغضی را آبیاری کرده اند. می‌خواسته‌اند انتقام بگیرند. انتقام اقتدار نداشته. از بیست و پنج سال خانه نشینی علی کم، خیلی کم گفته‌اند و می‌گویند.
می خواهند تاریخ را دوباره بنویسند. می خواهند جای ظالم و مظلوم را عوض کنند. جای اشک و نیشخند را. یعنی ما از گریه کردن خسته شدیم.
می‌توان تاریخ و قصه مسیح را دیگرگونه نوشت؟ طوری که مثلا به صلیب کشیده نشود. مصیبتش را روایتی دیگر داد؟ می‌توان دوهزار سال به عقب برگشت و تاریخ مسیحیت را نادیده گرفت؟ ممکن است اما دیگر هیچ چیز همان نخواهد بود که هست. هیچ‌کس، نه حتی تاریخ دوباره نویس. اگر بگویند که چرا، که خواست خدا بود، در جوابشان باید گفت که شما خواست خدا را باور ندارید، یا خواست خدا را باور دارید یا تاریخ را. اگر همچنان‌که عده‌ای باور دارند که عاشورا خواست خداوند بود و از میانشان رومی در مثنوی بر این عقیده است و معتقد است نباید بر او گریست، پس تاریخی را دوباره نمی توان نوشت. علی می بایست تنها بماند. حسین می‌بایست کشته شود. آنان که تاریخ را می‌خواهند دوباره بنویسند به قدرت بشر و آدمی باور دارند. کسی یا اهالی دیگری از کوفه می‌توانستند علی را تنها نگذارند. ما اگر بودیم آن جوری نمی‌شد. ما اهالی کوفه نیستیم، ما اهالی ایران و امروزیم. ما هزار و چند صد سال است که منتظریم تا طور دیگری رفتار کنیم. ما به قدرت خدا باور نداریم. ما به قدرت خود، آدم باور داریم. ما از اقتدار خوشمان می‌آید. اصلا ما دین را می‌خواهیم برای قدرت. ما قدرت دین را می خواهیم. ما از مظلوم بودن خسته شده‌ایم. ما به تاریخ باور داریم. ما آنقدر این تاریخ را باور کرده‌ایم که می‌خواهیم تغییرش دهیم. آنقدر تاریخ را باور کرده‌ایم که فکر می‌کنیم می‌توان حتی آن را در جزئیاتش دست‌کاری کرد. ما تآویل نمی کنیم. ما تنزیل می کنیم. ما خدا را هم از آسمان پایین آوردیم. حاضر شدیم «آبرویش برود»، آبروی ما نه. هزارو چند صد سال هی عده‌ای نشستند و هر چه پایین می‌آمد را بالا می‌بردند و پوسته ها را باز می‌کردند و می‌خواستند به اصل برسند، به چشمه. همان روایت یک بار برای همیشه را می‌گرفتند و می‌آمدند و دوباره به همان بر می‌گشتند و هر بار گویی رازی بر آنان اشکار می شد و سقف آسمانی را می‌شکافتند. راز قصه‌های یک بار برای همیشه روایت شده.
نه حسین نباید کشته می شد، حسین باید می کشت. جمهوری اسلامی یعنی نقشی دیگر به حسین دادن در آن تعزیه. فکر می‌کنید چرا تعزیه ها اندک اندک فرونشستند و دیگر آن شور و شوق و اصالت را از دست دادند؟ چرا تعزیه هم دیگر «تاتری» مقدس نبود؟ در مردم خواهش تعویض نقش‌ها زنده شده‌ بود. چرا نتوان تعزیه‌ای دیگر نوشت. ما که خلیفه خداییم بر روی زمین. حسین اگر کشته نمی‌شد، حسین بود؟ ما اگر حسین کشته نمی شد، ما بودیم؟ میل جمهوری اسلامی یعنی کشته نشدن حسین. این امروزیان و اینجاییان، آن روایت را بر زمین آورده اند. جنگ جنگ حسینی‌ست که نمی‌خواهد کشته شود، پس می‌کشد. می‌خواهد تاریخ به گونه‌ای دیگر نوشته شود، پس می‌کشد. او که از کشته شدن و گریه کردن خسته شده بود، می‌کشد و مردم با دیدن کشته‌ها فریاد می‌زنند: یا حسین.

ادامه دارد
منظور از جمهوری اسلامی در اینجا روایتی از جمهوری اسلامی‌ست.

۱۹ شهریور ۱۳۸۸

برگشتن



مدتی‌ست به زندگی برگشته‌ام. در واقع رفتن نجاتم داد. نجاتم داد؟ بر که گشتم و خانه آشفته و باغچه، باغچه را که دیدم، فهمیدم که نبوده‌ام. از بهار چیزی نفهمیدم. نه قرمز شدن توت فرنگی‌ها و نه گیلاس‌ها را دیدم. همه بر بوته گندید. گل‌های محمدی و سرخ شکفتند و زنبق‌ها گل کردند و پیچ امین‌الدوله که در آغاز بهار کاشته بودم، پا گرفت و قد کشید و غنچه داد. شمع دانی‌ها در گلدان‌ سوسنی و سپید و صورتی شدند و من ندیدم. نه دیدم و نه آبشان دادم. جالیز را هیچ‌کس آب نداد و نه ریحان در آمد و نه گشنیز و نه شوید و نه شاهی، کاهو هم در نیامد. بر که گشتم، فهمیدم از کجا آمده‌ام.
جالیز از دست رفته بود. درختان از پشت بام سر در آورده بودند. علف‌ها به سرشان زده‌بود. شاخه‌های یاس بنفش بالا رفته بود و آسمان را از اتاق گرفته بود. اسطوخودوس زلفی پریشان داشت. نعناها به گل نشسته بود و نیمی از حیاط را از آن خود دانسته بود.
حساب کردم. سه ماه گذشته بود.
خانه را تمیز کردم. انبار شده‌ها را دور ریختم. یک روز تمام شاخ‌های درختان را هرس کردم و علف‌های دیوانه را از ریشه در آوردم. یک روز تمام برگ‌ها را سوزاندم. گل‌های نعنا و مرزه را چیدم و در ملافه ای به آفتاب دادم. پتوها را شستم. پرده ها را.
حالا هر روز با سبدی به حیاط می‌روم و آلوهای افتاده را از زمین جمع می‌کنم، گاهی سیبی هم کنارشان می‌نشیند. امسال سال میوه بود و خدا می‌داند چرا. حتی هلو هم در همسایگی مان به بار نشسته است. یکی می‌گفت به سرما و یخبندان بهار مربوط است. اما من خودم دیدم که درخت ها از زور شکوفه داشتند می‌ترکیدند. من معتقدم که در زمستان اتفاقی افتاده‌است. آلوها را که به خانه می‌آوری از پشه های سرکه هم دعوتی کرده‌ای. نه ما میوه‌ها را در یخدان نمی گذاریم.
به قد کشیدن درختانی که کاشته‌ایم و آن‌ها که خودشان در آمده اند و قد کشیدن سین فکر می‌کنم. عکسی را نگاه می‌کنم، وقتی سین پنج سال داشت و کنار درخت برگ بو ایستاده بود و درخت برگ بو به پشت بام نمی رسید. حالا سین می‌تواند در تنه‌اش خانه کند. بر شاخه‌‌ جوانی که دیگر جوان نیست بنشیند.
بر گشته‌ام. اما غذا‌هایم هنوز می‌سوزند. می‌آیم اینجا و فراموش می‌کنم زندگی را، قابلمه را.

۱۸ شهریور ۱۳۸۸

عریضه



ساعت غلتی زد و از نیمه شب گذشت
نگران رنگ‌هایم
دیر کرده‌اند
بگو پیاده‌ها سبز باشند و سوار‌ها همیشه سرخ
وگرنه بهار زیر ماشین می‌رود
پاییز می شود
حتی اگر نگویی دوستت دارم
مهر می‌آید
و درختان هر چه پوشیده‌اند
می‌کنند
بگو و گرنه چیزی شبیه مرگ
بچه‌ها را به مرداد می‌برد
این همه تجدیدی بس نبود؟

شعری از گراناز موسوی
از دفتر پا برهنه تا صبح

علوم انسانی بومی



کهریزک همان ابوقریب، دانشگاهی بود که علوم انسانی بومی آموزش می‌داد.

منظورم ابوقریب است و نه ابوغریب.

آزادی بیان



فرمانده ناجا: روز قدس را سیاسی نکنید.

چرا



چرا مردم مصدق را تنها گذاشتند؟
چرا بازرگان تنها ماند؟

در نظر های گذاشته شده، کسی گفته است که مردم دنبال رابین‌هود هستند. همان که فروغ می گوید کسی بیاید مزه پپسی را تقسیم کند و ..... نظر قابل ملاحظه‌ای‌ست. قابل تآمل.

۱۷ شهریور ۱۳۸۸

۱۶ شهریور ۱۳۸۸

تاتر آن‌ها



آقای احمدی نژاد گفتند که کارهای بد را اراذل و اوباش کردند. یکی هم گفت که آن ها که به خیابان آمدند اراذل و اوباش بودند. آقای سرهنگ هم گفتند کهریزک را برای اراذل و اوباش درست کرده بودند که وقتی این اشخاص را که اراذل و اوباش نبودند و به دلایلی که معلوم نیست و نخواستند مثلا ببرند اوین، بردند کهریزک و چند تا از آن اراذل و اوباش را از بندی در آوردند و این‌ها را که اراذل و اوباش نبودند، به جایشان گذاشتند. به نظر می‌رسد که اراذل و اوباش در همه جا مثل جن سروکله شان پیدا می‌شود، فقط با هم هماهنگ نمی‌کنند، با وجود این همه تکنولوژی پیشرفته. بعد هم آقا فهمیدند و دستور دادند کهریزک را ببندند. هیچ‌کس کوچک‌تر از آقا عقلش نرسید که باید آن جا را ببندند. هیچ‌کس نپرسید چرا گشوده شد. خوب حالا آن اراذل و اوباش بی‌خانه شده‌اند. خانه‌شان خیلی استاندارد نبوده و مجبور به تخلیه آن شدند. کجا رفتند؟ خدا می‌داند. کوچک‌تر از خدا هم نمی داند.

من تمام فیلم دیشب را ندیدم.

۱۴ شهریور ۱۳۸۸

۱۲ شهریور ۱۳۸۸

در این‌جا چار زندان است



آقای محمد رضا نیکفر که من ادعای شناختنشان را ندارم، در مقاله‌ای منتشر شده در نیلگون از زندان گفته‌اند. از زندان جمهوری اسلامی و اعترافات اخیر و نتیجه‌گیری‌هایی کرده‌اند. جایی گفته‌اند یک رژیم را از زندانش می‌شود شناخت. و جایی دیگر گفته‌اند: با زندان شناسی، خدا شناسی می‌‌کنیم و با خداشناسی زندان شناسی. از زندان‌های جمهوری اسلامی گفته‌اند که این روزها به اندازه مجال گوش‌هایمان شنیده‌ایم. من در همین حدود مانده ام. راه تصور را بر خود بسته‌ام. تصاویر البته می‌آیند و می‌روند و خود را می‌سازند و به آمدن و رفتنشان ادامه می‌دهند، هروقت که خودشان صلاح می‌دانند و صلاح ما را هم نمی‌پرسند. دروازه‌های زندان‌های شاه را هم عبور کرده‌ام. برای ملاقات، کوچکتر از آن بودم که به آن سویش برده شوم. این سوی میله‌ها، این سوی شیشه‌ها ماندم. اما از زندان‌های فرانسه بگوییم که سروصدایش هر از چندی در می‌آید. چون روز به روز بر شمار خودکشی‌ها اضافه می‌گردد. در زندان‌های فرانسه زندانیان خوشان، خودشان را می‌کشند. گاهی خبری، تصویری پنهانی گرفته شده، با دوربینی مخفی، به بیرون درز می‌کند و ما تصور می‌کنیم شرایط زندانی که خود را به جایی آویزان می کند و یا به نوعی دیگر از انواع خود کشتن، جان خویش می‌ستاند از خویش.
اگر بخواهم در تنها یک جمله وضعیت زندان ها را در فرانسه شرح دهم، می‌گویم جایی‌ست که در آن کرامت انسانی نادیده گرفته می‌شود و درست دست بر قضا یا نه همان عبارتی‌ست که میر حسین موسوی بر دهان من انداخته است: کرامت انسانی. در این زندان‌ها تا قبل از اینکه همین چند سال پیش که یکی از خانم‌های سوسیالیست رئیس قوه قضاییه بشود، زندانیان در اتاق یا سلول خود توالت پنهان از چشم دیگری نداشتند. توالت در گوشه‌ای بی گوشه بود ودر معرض دید زندان بان و زندانی دیگر و زندانیان دیگر. یعنی که زندانی باید جلوی چشم دیگران برود و حاجتش را رفع کند. باقی را خودتان خیال کنید. می‌گویند و من، حداقل در مورد بچه خودم تجربه کرده‌ام که با آغاز دبستان و کودکستان، بچه‌ها با مشکلاتی روبرو می‌شوند، دچار دردها و ناراحتی‌هایی ناشی از توالت نرفتن در مدرسه. بر خود فشار می‌آورند. دلیلشان کثیف بودن یا خلوت خود را نداشتن است. دختر من در سال دوم مدرسه وقتی رفتن به استخر اجباری بود و قبل از شنا و بعد از شنا باید دوش می‌گرفتند و لباس عوض می‌کردند، عدم وجود خلوت در جایگاه دوش‌ها و رخت کنی او را آزار می‌داد. لازم به گفتن نیست که او از محرمی و نامحرمی و چنین مفاهیمی در حال حاضر سر در نمی‌آورد. یا محرم‌ها همه نامحرمند.
آقای فرهاد خسرو خاور با مطالعاتی که انجام داده‌‌اند، زندان‌های فرانسه را مملو از فرزندان مهاجرین و مسلمان‌ها دانسته‌اند. و حال همه می‌دانند که در همین زندان‌هاست که آن ها تند رو تر و تمامیت‌خواه‌تر می‌شوند. همچون که در زندان‌های مصر سال‌ها پیش سید قطبی هم از زندان‌ها بیرون آمد، دیگر همان سید قطب نبود. نگاشته‌هایش دیگر همان نبودند. زبانش، قلمش، اندیشه‌اش، احساسش به خشونت گرائید. خدا می‌داند با او چه کرده بودند. همین امروز در زندان‌های مصر به مردان تجاوز می‌کنند. عرب‌ها در جنگ با ترک‌ها زخمی‌هایشان را می‌کشتند و آن ها را به ترک‌ها واگذار نمی کردند. لورانس عربی را می‌گویند ترک ها مورد تجاوز قرار دادند.
آقای برنارد استیگلر که بعد از سرقت مسلحانه به زندان می‌افتد و از آنجا متفکر بیرون می‌آید. می‌گوید: امروز دیگر امکان مطالعه و خواندن در زندان میسر نیست. هیچ آسایشی و خلوتی در زندان نیست. اصلا جا نیست.
یک بار دیگر هم نوشته بودم که در نزدیک ترین زندان به خانه ما بیش از صد زندانی خطرناک به سر می‌برند با تنها نیمی از یک روان‌کاو!
دیوانگان را به زندان می‌اندازند. بیماران را به زندان می‌اندازند. آیا رژیم فرانسه را با زندان‌هایش می‌توان شناخت؟
در دوران ویکتور هوگو هم که زندان و تبعید‌گاهش را آن سوی دریا‌ها می‌ساختند. ژان والژان را که به یاد داریم. ویرانه‌ای از زندانی در گویان، این تکه جدا شده از افریقا که جزء مستعمرات فرانسه است، هنوز باقی‌ست.
در جمهوی اسلامی خیلی‌ها به زندان رفتند، عده‌ای همانجا کتاب نوشتند و کتاب‌هایشان را منتشر کردند. در حمهوری اسلامی از بهترین ها زندان رفتند. در فرانسه مسلمانان بیشترین مقیم زندان‌هایند. البته کسی به خاطر عقایدش در زندان نیست. چون که عقاید در فرانسه چیزی را جابجا نمی کند. چنانچه در دنیای به اصطلاح «نه آزاد» عقاید چیزها را تکان می‌دهد و جابجا می‌کند.
از زندان‌های فرانسه نمی‌دانم می‌شود آیا به خدا شناسی برسیم. در زندان‌های فرانسه خدایی وجود ندارد. نه در زندانش، نه در بیرون زندانش. خدا در دل آدم‌هاست یا آن‌جا هم نیست. زندان‌بانان که معمولا بی خدایند و زندانیان مسلمان. نه همه.
در زندان‌های ایران به خدا شناسی می‌رسیم؟ نمی‌دانم. در زندان‌های امروز ایران، زندانیانی هستند که خدا را می شناسند. خدا را می‌توان با آن ها شناخت. بازجویانی هم هستند که خدا را می‌شناسند. خدا را می‌توان با آن ها شناخت. می‌خواهید بگویید که این جنگ خدایانست؟ پس خدای یکتای بی همتا کجاست؟
مسینیون فرزند معنوی حلاج می گفت: هر کس حق حقیقت را ندارد و از قول مونتسکیو می‌گفت: اگر دستی پر از حقیقت داشتم، جلوی باز کردنش را می گرفتم.

میوه های افتاده



میوه‌ها که می‌رسند، بادها هم می‌آیند.
من میوه‌های افتاده از درخت را دوست دارم.
اسیر جاذبه زمین می‌شوند.

۱۰ شهریور ۱۳۸۸

دو مطلب



این صحبت های آقای کاشی را بخوانید. آقای کاشی که من همچنان نبود وبلاگش را حس می‌کنم.
http://ehsanabedi.com/?id=62926918

این حرف‌های سوسن شریعتی هم جالب است. من از شریعتی حتی یک کتاب هم نخوانده‌ام. اما او را می شناسم. دختران او و من، زمانی که بیست سال جوان تر بودیم در یک شهر به سر می‌بردیم. تجربیات و برداشت آن‌ها که خود را نسل دیروز می‌دانند از نسل امروز، برایم خواندنی‌ست.
http://www.parlemannews.ir/?n=2994

اتومبیل و زن







این عکس‌ها هم در همان آخرین هواخوری بین راه گرفته شد. من از جایم تکان نخوردم. همان جور که نشسته بودم در داخل اتومبیل وآقای راننده داشت چرت می‌زد و سین داشت برای گنجشک‌ها نان می‌ریخت.