۹ شهریور ۱۳۸۸

چه خواب‌ها که



چه خواب‌ها که برایتان ندیده‌اند!
و چه راه‌های استقامتی که نباید یافت.

این یکی نه گزیده غزلیات شمس است و نه به کوشش شفیعی کدکنی.
این یکی لرزش دست و دل من است.

به جان عشق



به جان عشق که تا هر دو جان نیامیزد
جدایی است و، ملاقات بی نظام بود

این‌هم شعری از برای حفظ نظام

کاسه بر سر آب



چو کاسه بر سر آبم ز بیقراری عشقش

من از این تصویر کاسه بر سر آب خوشم آمد.

سحور و شروق



همین الان فهمیدم که سحور یعنی سحری و شروق یعنی طلوع.

۸ شهریور ۱۳۸۸

شفیعی کدکنی



می گویند که شفیعی کدکنی کوچه باغ های نیشابور را رها کرد و رفت. می گویند هواپیما گرفت و رفت.

غلط‌های من



مطلب دیشب را حتما خسته یا در حالی دیگر به شرح نیامده نوشته‌ام. بعضی مطالب را من در هوشیاری کامل نمی نویسم. معمولا غلط‌هایم را خودم فردا‌یش متوجه می‌شوم. بعضی وقت ها ظاهر کلمه به نظرم عجیب می‌آید و می فهمم که نباید درست باشد. منظورم این است که وقتی با قلم می‌نویسم، دست من است که می‌نویسد و وقتی ماشین می کنم ذهن یا یاد من است. با قلم حافظه دست من است و با ماشین حافظه‌ای دیگر. معمولا وقتی تایپ می‌کنم، دچار این اختلالات می‌شوم. امروز دیدم فیسل را با س نوشته ام و به نظرم رسید اعراب با ص می نویسند. مسرور را مستور نوشته بودم و حالا هم مطمئنم که نیتم لغت دیگری بوده ام که از رومی در گوش هایم بوده است و هر چه فکر کردم پیدایش نکردم. بیابانیت و عمودیت را هم خودم ساختم. چرا که نه. فعل افراشتن با افروختن و افروزانیدن در هم آمیخته شده است. حالا هم باز دیر وقت شب است و من خسته‌ام و هر چه فکر می‌کنم، نمی دانم چرا این آمیزش انجام شده است؟ لکان از نا‌خوداگاه و زبان زیاد حرف می‌زد. برهوتی که با غرور از عمودیت می افرازند؟ نه برهوتی که با غرور از عمودیت می‌افروزند؟ از ژان - ر خواستم که افراشتن و افروختن را صرف کند. جواب داد که بگذارم برود، بخوابد.
چرا می‌گوییم: صرف فعل؟ مصرف فعل. بگذریم نه؟ برویم بخوابیم.

۶ شهریور ۱۳۸۸

همان هیچ



جمعه پیش بود، یکی از بستگانم تلفن کرد و گفت ما رفته ایم به استقبال ماه رمضان. به ژان - ر می‌گویم شما هم به استقبال ماهی می‌روید؟ یا بدرقه اش می کنید؟ دیشب باز لورانس عربی را دیدم. فیلم طولانی‌ست. بیشتر از سه ساعت. یک ساعت اولش شاید هم در ساعت دوم، آنجا که لورانس و علی با پنجاه عرب فیسل سوار بر شترند و از صحرا می‌گذرند. خوب باز هم داوید لین است و تصویر و تعریف سرزمینی. نمی‌دانم این سفر بر گرده شتر چقدر از فیلم را در بر می‌گیرد اما به جمال است. یک جایش هم که قاسم جا مانده است و عرب‌ها می گویند مکتوب است و نمی‌توان به دنبالش رفت و وقتش رسیده بوده‌است و لورانس انگلیسی می‌گوید مکتوبی در کار نیست و مائیم که می نویسیم و شترش را بر می‌دارد و به همه پشت می‌کند و می‌رود که قاسم را بیاورد با خود. عرب‌ها خیمه زده‌اند کنار چاه آبی و پسرک خادم لورانس در بلندی منتظر و چشم به راه است و لورانس قاسم را پیدا کرده و سوار شترش کرده و دارد می‌آید و تا به منظر در می‌آید، پسرک جست می‌زند بر گرده شترش و به تاخت می‌رود به استقبال لورانس و شترش. خوب فیلم از دور این‌ها را نشان می‌دهد و از دور طرح شتری را می‌بینیم که بر هیچ می راند و به سوی شتر دیگری می‌رسد و از او می‌گذرد، همچون که از خوش حالی و مسروری، و نگذشته دور می زند و بر می‌گردد. فیلم از دور، از خیلی دور رقص شتر ها را نشان می‌دهد بر زمینه‌ای از هیچ. صحرا. برهوت مرا یاد عرب و محمد پیامبر می‌اندازد. آن کشیش اهل رومانی که الان اسمش به یادم نیست و یکی از شیرین‌ترین قصه‌های زندگی محمد پیامبر را نوشته است. از رابطه عرب وافق، بیابان و خدا می گوید. به تماشای فیلم با خود می گفتم پنداری عربستان هیچ تا آن زمان تفاوتی نکرده بوده‌است - فیلم را شاید اصلا در عربستان نساخته اند، شاید در اردن یا مراکش بوده باشد، شاید هم جایی دیگر مهم نیست. مهم تصور صحرا بود. مهم تصویر تهی بود. در شروع فیلم گفتگویی در می گیرد بر سر خرمی انگلیس و بیابانیت عربستان. و اینکه انگلیس یا غرب از عربستان چه می خواهد. به دنبال چیست؟ هنوز که نفت را کشف نکرده اند. عرب ها و صحرا لورانس را افسون کرده اند. اگر پیش می‌رفت ممکن بود که به جای شبه پیامبری بگیرندش. خدا خواسته مثل همه مجنونان خاور، لیلی از پا در می‌آوردش. به سرش می‌زند. و مثل همه دیوانگان آن سو، مطلق را پیدا کرده تو گویی، تابش نمی‌آورد. علی آمده است تا از اوی انگلیسی سیاست یاد بگیرد، در جواب، لورانس پوست سپیدش را نشان می‌دهد و می گوید نمی‌شود علی. باز عمر شریف به جمال است و لورانس را آیا کسی دیگر جز پیتر اتول می توانست نقش کند. می‌خواهد دیگری باشد و نمی‌شود. حتی حاضر است منطقش را منطق غربی، انگلیسی اش را فدا کند. نمی شود. آمده‌است به عرب ها کمک کند تا با ترک ها بجنگند. به جای با خودشان جنگیدن بر سر چاه آبی. در نهایت آنان را صادق‌تر می‌یابد و صاف‌تر. قاسم را خود اعدام می‌کند. آنجا می‌فهمد که به واقع مکتوب بوده است. سرنوشت قاسم، همچون سرنوشت او. مردی را که نجات می‌دهد خود جانش را می‌ستاند. می‌فهمد آیا؟
شب بود و من به تهی می‌اندیشیدم و نبود و غیبت. نبودی که عرب ها خوب اشباع کرده بودند. برهوتی را که با غرور از عمودیت بر می‌افرازند، روز به روز و شب از پی شب. هر چه داشتند افق بود و حالا افق را می پوشانند. شب بود و من سوار بر مرکبی به پیشواز ماه می‌رفتم. بر همان هیچ. همان ماه .

حتما فیصل را با ص می‌نویسند نه با س این عرب ها.

دادگاه





۵ شهریور ۱۳۸۸

دگر خوانی



آخرین مطلب این سایت، آخرین مطالب این سایت و دیگر مطالب این سایت را مطالعه کنید.
www.shahbazi.org

پاریس مجروح



شصت و پنج سال پیش، یکی از این روزها، ژنرال دوگل: «پاریس مجروح، پاریس مصیبت دیده، اما پاریس آزاد شده.»

۳ شهریور ۱۳۸۸

از نفت



از نفت دمپایی‌های ملی پلاستیکی ساختیم و به پای پدران و پسران انقلابمان کردیم.

۲ شهریور ۱۳۸۸

مادرش، مادرشان



دلم می‌خواست جای سمیه بودم. نه، نه، برای اینکه قهرمانان اینروزهایند. برای اینکه مادرم از نامه های مادر او برایم می نوشت. نه اینکه مادرم نوشتن نداند، حرف که می تواند بزند. نه، او از آن قلعه‌های هزار توست که هرگز هیچ‌کس راهش را نیافت. به خود آقای زیگموند فروید احتیاج بود. از آن قلعه‌های ماقبل قرون وسطایی. برای همین است که گاهی با خود می‌گویم، بگذار این جنبش سبز را، نسل دیگری‌ست. آن نسل ماقبل وسطی باید برود، بمیرد.

منظور از برود، بمیرد، نه خشونت است و نه بی رحمی. مگر اینکه معتقد باشیم مرگ هم بی رحمی ست. تا به حال می گفتند که مرگ حق است. آن هم مرگی بعد از عمری طولانی. منظور مرگ نسل پریروز است که رفتنی‌ست. محکوم به رفتن است. البته اگر تا آن موقع دانشمندان امریکایی فرمول‌هایی برای زندگی جاویدان پیدا نکرده باشند و مصرف‌کنندگان تکنولوژی دیگران و بیگانه به سوی آن نشتابیده باشند.

۲۸ مرداد ۱۳۸۸

یک روز و نیم از هفته دوم




از پل کوچکی بر رودخانه‌ای کوچکتر که گذشتیم، و راهی را میان سروها و کاج‌ها و درختان سوزنی و فندق‌ها ادامه دادیم، دانیل پایین پله‌ها منتظر بود. شبه پنجابی به تن داشت با سگی سیاه‌پوش و مهربان. پی‌گیر او. اتومبیل را همانجا پایین پله ها نگاه داشتیم.
- لازم نیست درها را قفل کنید، اما شیشه‌ها را بالا بکشید شب پر از گراز است.
هوا داغ بود و بی تکان برگی. از اکس تا آنجا سه ساعت اتومبیل رانده بودیم. از روستا‌ها گذشته بودیم و گاهی هم اتومبیل خسته ای راه را بر ما بسته بود وداد راننده را در آورده بود.
پله‌های پیچ در پیچ را بالا رفتیم. ایوان جلوی آشپزخانه بود. با دودست میز و صندلی. یکی چوبی و دیگری میزی از کاشی فرش شده و صندلی‌هایی از فولاد آبدیده.
- چه می‌نوشید؟
- آب.
سه گربه. یکی در حال زار. نزارترین حالی که می شد برای گربه ای تصور کرد. دانیل توضیح داد که حیوان خیلی پیر است و اگر این آسایش و آرامش و سکوت نبود تاب از دست داده بود. گربه‌ای دیگری را گفت نجات داده است و دوسال طول کشیده تا رام شود.
پله‌هایی دیگر را نشان داد که در پایانش در به روی اتاقی بزرگ می گشود. اتاقی با فقط دو دیوار. دودیوار دیگر از شیشه بود. کفش از کاشی‌هایی قدیمی با طرح‌های قرن هفدهمی با رنگ های سبز روشن و نارنجی فرش بود و نیمی با موزاییکی از گل پخته. در وسط اتاق سه پله بود. بالاتر تختی از آسیای دور بود با چهار پایه کلفت و تنه‌ای از حصیر، برهنه. قرار گرفته بر گلیمی که می توانست ایرانی باشد. دعوتی به استراحت. یکی از دیوارهای اتاق تا بالا کتابخانه‌ای عظیم بود و چندین نقاشی بر زمین پله‌ها چیده شده بود. باقی خلوت. اتاق‌های دیگر از این اتاق آغاز می شد. بارمان را بر زمین گذاشتیم. خانه پر از رنگ بود. پر از مجسمه‌های افریقایی. پایین کنار آشپزخانه اتاقی دیگر با کتابخانه‌ای، باز و پارچه‌ای هفتاد رنگ و نقش دارکه نوار گونه بریده و به هم دوخته شده بود، میان تیر‌های چوبی، سقف را پوشانده بود. خانه را که دور می‌زدی، کارگاه پارچه بافی دانیل که از راه طولانی پشم گوسفند تا لباس آماده را تجسم می‌بخشید، جای داشت و بعد از کارگاه درست پشت آشپزخانه و ایوان دفتر کار او واقع بود. با کتابخانه‌ای بزرگ. دو میز کاری که پایه‌هایی به مثل پاهای حضرت فیل داشتند و آنجا که پاها به صفحه میز می‌رسید به سر انسانی تبدیل می‌شدند و صفحه میز را بر سر خود حمل می‌کردند. پاها و دور میز به رنگ هایی دل‌نواز آرایش شده بود. پرتابل مکینتاش روی میز بود و دفترها و کاغذها و کتاب‌ها. نردبانی پر شیب به سوی نیم طبقه‌ای می‌رفت که تشک بزرگی بر زمینش نهاده بود. کنار تشک پنجره‌ای محکوم. زیر نیم طبقه حمام و توالتی کوچک. مهمان که می‌آمد دانیل خانه را واگذار می کرد و خود در دفترش پناه می گرفت. عمارت بر شیب تندی قرار داشت و تا می‌خواستی پله. خانه را خودش درست کرده بود. از سی سال پیش که آمده بود و ویرانه ای را با یک هکتار زمین و شصت زیتون‌بن صاحب شده بود.
- روغن زیتون یک سالم تأمین است.
فروشندگان خانه کرم ابریشم پرورش می‌داده‌اند. حالا دیگر از درخت‌های توت خبری نیست.
- این چند درخت میوه را هم همسرم کاشته است. من اهل بازدهی نیستم. جالیز هم ندارم. ترجیح می‌دهم بروم از همسایه ام خرید کنم. اما اگر درختی دیدید ناخوش، همین الان آماده‌ام که به نجاتش بشتابم. اره برقی را بر می‌دارم و از درخت بالا می‌روم.
محلی که دانیل زندگی می‌کند، گرم و خشک است و این وقت سال از گل خبری نیست. نشسته‌ایم در ایوان. سگ سیاه می‌آید و خودش را به من می‌مالد و من دستش نمی‌زنم. احوالش را می پرسم. حالا دیگر با من آشنا شده‌است و بلند که می‌شوم تا دو قدم راه بروم راه می‌افتد.هنوز ننشسته می‌آید و پایین پایم دراز می‌کشد، گاهی هم نفس عمیقی. چه خوش است این دراز کشیدن پایین پای صاحبی. ساعتی گذشته است و دانیل قصه مرا پرسیده‌است. حالا بر دانشمان از هم کمی افزوده شده‌است. هوا دارد تاریک می‌شود، هنوز هیچ نسیمی نیست. حشرات آمده‌اند. یکی‌شان در لیوان من افتاده‌است. عقرب کوچکی از این سوی ایوان به آن سو می‌رود و در میان راه وسط برگ خشکی ایستاده است بی تکان، و همانجاست که توجه مرا جلب کرده است. دانیل می‌گوید بی آزار است. می‌گویم ما هم وقتی در اکس زندگی می کردیم در حیاطمان داشتیم. چیز دیگری هم داشتیم، یک جور هزار پا. از آزار و بی آزاریش نمی‌دانستیم، از هر که هم سوأل می کردیم ناآگاه بود. به داروخانه‌ها مراجعه می‌کردیم و نمی‌دانستند. از این که در وسط شهر از این موجودات پیدا شود تعجب می کردند. آخرش رفتیم موزه جانورشناسی اکس و گشتیم و عکسش را بر در ودیوار ندیدیم و مسئولی را صدا زدیم برایش آن میهمان ناخوانده را ترسیم کردیم و او هم رفت و با کتابی آمد و عکسی و نقشی در کتاب پیدا کرد و نشانمان داد و ما هم جانور خانگی‌مان را شناسایی کردیم و به بی‌آزار بودنش پی بردیم و از آن به بعد راحتش گذاشتیم. اما او از افشای هویتش خوشش نیامد و دیگر در خانه ما پیدایش نشد.
ژان-ر رفته است و از بالا با دسته‌ای کاغذ آمده‌است، ما برای کار آمده‌ایم. خانم انتشاراتی هیچ از ماهیت آنچه می خواهد منتشر کند خبر ندارد، او به مؤلف اعتماد دارد. حالا بی‌صبر ترجمه ماست. نیمی از ترجمه آماده است. می‌خواند و سپس نظر می دهد. جاهایی من مخالفت می‌کنم. جاهایی ژان-ر توضیح می‌دهد. جاهایی از ما ترجمه لغت به لغت متن فارسی را می‌خواهد تا بداند ما چه غلطی کرده ایم. خود او مترجم است. از انگلیسی و ژاپنی و چند تا زبان دیگر هم ترجمه می کند. یک سر میز من نشسته‌ام با دانش زبان فارسیم. یک سر میز اوست بی هیچ دانشی. میان ما ژان- ر با شناختی از دو زبان. یکی کمتر از دیگری. بازی گیرایی‌ست. مثل کار ترجمه. باعث می‌شود که زبان‌ها ر ا با هم مقایسه کنیم. امکانات فارسی. دست تنگی‌های فرانسه. دانیل از تجربیاتش از زبان های دیگر می‌گوید. فرانسه نه برای آفتاب لغت دارد نه برای مهتاب. ترجمه شب مهتابی ما را به بحث می‌کشاند. مگر می‌شود شعر یا حرفی در زبان فارسی بی آفتاب و مهتاب باشد.نه خانم، منظور رؤیت ماه نیست، نه، مقصود شبی روشن از نور ماه است.آری ما عنوان و عبارات زیادی برای ماه، با ماه داریم.
گاهی وظیفه‌ام را انجام داده راه می‌افتم و سگ در پی‌ام می‌آید و آن دو را به خودشان و زبان فرانسه‌شان رها می‌کنم. آه، زبان فرانسه بی گوشه و انحنا و بی ابهام با آن همه قاعده‌های انتزاعی. ژان - ر هم از آن سو می‌گوید یعنی همیشه بیت حافظ را می‌خواند وقتی می‌خواهد از زبان فارسی حرف بزند: که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشک‌لها.
فارسی جنس نمی شناسد. او، اوست، نه مذکر، نه مؤنث. اما وقتی خانم دوراس کتابش را «می‌گوید ویران کن» نام می‌دهد و این اویی که می گوید، مؤنث است، چه خاکی بر سر باید ریخت؟ در فرانسه صدای زبان اهمیت دارد، خاصه برای ژان- ر که تأتر کار کرده‌است و با خوانش سروکار دارد. او همیشه با صدای بلند ترجمه ها را می خواند. خیلی اوقات دو کلمه را کنار هم نمی‌پسندد، چرا که در زبان فرانسه گاهی کلمات به هم می‌چسبند، یعنی به هم وصل می شوند و صدایی که درست در مرحله اتصال دو لغت ایجاد شود باید زیبا باشد. در هر حال دو کلمه‌ای که در کنار هم قرار می‌گیرند باید آشنایی به هم رسانده باشند.
البته این صحبت‌ها مربوط به ترجمه شعر و نوشته‌های شاعرانه است. دانیل می گوید که گاهی باید وفادار بود، گاهی نه. می‌گوید که گاهی باید چیزی را فدای چیزی دیگر کرد. من می‌گویم که به هر حال یک ترجمه کافی نیست. و هر ترجمه‌ای -ترجمه خوب - باید کنار ترجمه دیگر قرار گیرد.
دانیل می‌رود و با دو ترجمه‌ای که از خیام خریده‌است می‌آید. یکی از ترجمه ها مزخرف و گاهی خنده دار است. کتاب را به دست می‌گیرم و گاهی حدس می‌زنم که کدام رباعی بوده است. کتاب دو زبانه نیست. حسن چاپ‌های دوزبانه همین است. از ما می‌پرسد آیا باید در آخر شعر نقطه بگذاریم؟ جواب می‌دهم که نه. شعر ناتمام است و نقطه در شعر معنی ندارد. نویسنده جاهایی از ویرگول استفاده کرده‌است که لازم نبوده. همان سکته کافی‌ست. خود نَفَس کافی‌ست. دانیل از نقطه‌گذاری فارسی سر در نمی‌آورد. با نقطه گذاری در زبان فرانسه کاملا فرق دارد. می گویم در ایران هم هر کس ساز خودش را می‌زند.
- شام بخوریم یا به کار ادامه دهیم؟
- ادامه دهیم.
هیچ برگی تکان نمی‌خورد. ساعت نزدیک یازده است. می‌گویم از دست حشرات برویم تو غذا بخوریم. دانیل غذارا قبلا پخته است و همه چیز آماده است. پشت میز صحبت‌های ما تا ساعت دو نیمه شب طول می‌کشد. از ایران می پرسد. و صحبت‌های من با گفتن از وبلاگ‌گران به پایان می‌رسد. دانیل می‌گوید که از صدای گراز‌ها نترسیم. آن‌ها تا کنار پنجره ها می‌آیند. اضافه می‌کند از وقتی که گراز‌ها را با خوک وحشی پیوند زده‌اند نتیجه این شده‌است که گرازها کارهای غیر متعارف می کنند. قبلا به جستجوی آب به همان جوی بسنده می‌کردند و دانه های گیاهی کفایتشان می کرد. حالا به سوی خانه ها هجوم می‌آورند و تمام کابل های برق او را به خیال لوله های آب خراب کرده اند. شکارچیان در اطراف پاریس هم همین کرده اند. آنقدر گراز راه انداخته‌اند که حالا تا پای مجتمع‌های حاشیه پاریس هم می‌روند. شکارچیان از اروپا می‌آیند و با پرداخت مبلغی هنگفت چند روزی هر چقدر که بخواهند شکار می‌کنند. و شکار چیان فرانسه در مقابل آن مبلغ هنگفت، گراز هر چه بیشتر عرضه می‌دارند. تا غلیان شکار آن شکارچیان فرو نشیند. حالا صحبت از تصادف اتومبیل‌ها با گراز هاست و خسارت وارده به اتومبیل‌ها و شرکت بیمه ای که معترض است.
با خاطری پر از حشره به خواب می روم. صبح میزبان و میهمان بیدار شده‌اند و در خنکای دارند صبحانه می‌خورند و سخن می‌رانند. من ترجیح می‌دهم بخوابم.
در دفتر دانیل نشسته‌ایم و دوباره کار. ساعت دو است. سگ بیرون دفتر دراز کشیده است. دفتر دانیل خنک است. ژان - ر را رها می‌کنیم، به سوی آشپزخانه می‌رویم. من ظرف‌های دیشب را می شویم و دانیل نهار را حاضر می کند. گربه‌ها صف کشیده‌اند و منتظر نهارند. کمی گپ می زنیم. دانیل تنها زندگی می کند. همسرش روانکاو است در شهری دیگر، نه خیلی دور. می گوید با وجود سلوک زیاد جدا از هم زندگی می‌کنیم. او خیلی پر کار است. همه‌اش از این طرف به آن طرف می‌رود و سفر می کند و در حال انجام کاری‌ست. او اصلا همه اش در کار دل بردن است. چه در کارش، چه در روابطش. من خلوت و تنهایی را می‌پسندم. گاهی هم از مهمانانم پذیرایی می کنم. پانزده روزی نوه‌هایم اینجا بودند.
او دو فرزند دارد. دخترش زبان چینی و هنر‌های تجسمی را رها می کند و مادر می شود مادر پنج فرزند. آخرین کودکش را در چهل و چهار سالگی به دنیا می‌آورد.
- این راخیلی زود اعلام کرده‌بود، وقتی متوجه یکی یکدانه بودن من شده‌بود.
بعد از نهار باز کار و ژان- ر می‌رود که قبل از راهی شدن چرتی بزند. سگ به موقع بیدارش می کند. لیسش می‌زند. بارمان را بر می‌داریم و از پله‌ها پایین می‌آییم و از روی فندق‌های ریخته بر زمین و برگ‌های سوزنی خشک می گذریم. دانیل را به خانه و شمال مه آلود دعوت می کنیم.
سگ از رفتن ما خوشحال نیست.

۲۶ مرداد ۱۳۸۸

گنجشک سر راه





دیروز عصر در آخرین هواخوری میان اتوبانی که جنوب را به شمال می‌رساند، وقتی آقای راننده چرت می‌زد.

داستان یک هفته دوری



روز سوم طاقت نیاوردم و رفتم وسط روستا و لوموند خریدم. بازش که کردم عکس دادگاه بود و عطریان‌فر سرپا. روز پنجم در وسط روستای دیگری ایستاده بودم و سین داشت برای گربه ای آواره و مجروح دل می‌سوزاند و می‌خواست تیمارش کند و من هم مثل بالغی دل سخت می‌گفتم که بگذارد حیوان زندگی گربه ای‌اش را ادامه دهد، که تلفن ژان - ر به صدا در آمد و فرنگیس از مراسم تحلیف گفت. روز ششم صبح بیدار شدم خوابم را برای همراهانم تعریف کردم، خواب دیده بودم که اوباما و همسرش به خانه ما آمده‌اند و خانه ما با اینکه کوچک نیست کوچک شده بود و من به جای اینکه غذایی ایرانی بپزم داشتم آشی عجیب را به هم می‌زدم و برای اوباما که شش دانگ حواسش به من بود ماجراهای ایران را تعریف می‌کردم و لباسی بر تن داشتم که بالایش با دو شیر آذین شده بود و پایین‌ترش با تصویری از اوباما. این را هم وقتی متوجه شدم که اوباما به لباسم اشاره کرد. سین گفت: مامان، ای داد بی‌داد خواب هایت هم ژئو پولیتیک شده‌است و فکر می کنم از دوری انترنت رنج می بری. ژان - ر گفت: تو فکر می‌کنی که اوباما مشاورانی از تو بهتر ندارد؟ گفتم: نه، تعبیر این خواب یعنی که من جاسوسم. شب هشتم خواب دیدم که به انترنت دست پیدا کرده‌ام و اول به سراغ وبلاگ یکی رفتم، لابد قلبا به او نزدیک‌ترم و از آنجا به سراغ وبلاگ های دیگر. و از آن وبلاگ‌ها به سراغ وبلاگ های دیگر و باز وبلاگ‌های دیگر و باز.......

۲۵ مرداد ۱۳۸۸

خلاء، خطوط و پله‌




دیشب ساعت حدود هشت شب در اکس آن پروانس. ساختمان اپرای جدید شهر. باید معمار را پیدا کنم و این عکس را برایش بفرستم. معمار اپرا را می‌گویم.

۱۰ مرداد ۱۳۸۸