۹ مرداد ۱۳۸۸

مادر من



چند روزی نخواهم بود. به نظر می‌رسد که امانم بریده باشد و دارم از پا در می‌آیم. سین کمیته بحران تشکیل داده است و می‌خواهد مرا از اینجا دور کند. در واقع از آنجا. چند روز دیگر هم روز تولد اوست. حالا هم دیگر کفش‌های مرا نمی تواند بپوشد. دارد جای مادر مرا می‌گیرد. همین حالا هم گاهی او را مادرم صدا می‌زنم. گاهی هم از او معذرت می‌خواهم که مادری «خارجی» دارد و اندکی تکه پاره با سرزمینی بی قرار که او را به خود می‌خواند، به خود می‌خواند. بعد هم باید برویم در یکی از شهر‌های جنوب، خانه خانم انتشاراتی که ترجمه اشعاری از یک ایرانی بسیار مشهور را-بعدا از آن صحبت خواهم کرد- به ما سپرده، شاید همراه با تعدادی عکس برگشتم. اگر توانستم خودم را کمی از آنجا بکنم. خواهیم دید.
مواظب خودتان باشید.

۴ مرداد ۱۳۸۸

دارال‌هذیان



خوب ما نفهمیدیم آن سیل خاموشانی که به رئیس دولت نهم رأی دادند، به ولایت مداری ایشان رأی دادند یا نه. وباز نفهمیدیم منظور از این ولایت‌مداری ولایت امام غایب است یا امام حاضر. ویا بر عکس به اقتدار ریاست جمهور رأی دادند، چون رئیس جمهور را آدم قلدری می‌پنداشتند. ازاین دعوایی که در این یک هفته در گرفت که فقط مجلس خواص و نه عوام سر درآورد، آنقدر که اصل ۵۷ قانون تفسیر و تحلیلش دشوار بود. همان که می‌گوید: قوای حاکم در جمهوری اسلامی ایران عبارتند از قوه مقننه، قوه مجریه، قوه قضاییه که زیر نظر ولایت مطلقه امر و امامت امت «بر طبق اصول آینده این قانون» اعمال می‌گردند. این قوا مستقل از یکدیگرند.

نماینده اصول‌گرای مجلس می‌گوید: «مجلس در مورد بازداشتی‌ها اطلاعی ندارد، ناجا از خود سلب مسئولیت کرده‌است و وزارت اطلاعات هم به ما می گوید ما در حاشیه هستیم.» یک وقتی، نه خیلی وقت ها پیش، قبل از اوباما بعضی ها را برای شکنجه در سرزمین‌های دیگری می‌بردند، در خاک امریکا شکنجه نمی کردند. مثلا می‌بردند یکی از کشورهای اروپای سابقا شرقی. می‌خواهم بگویم شاید دستگیری‌ها در خاک ایران اتفاق نمی‌افتد و اوین هم مثلا درنقشه جغرافیای دیگری است. شاید قسمتی از ایران اجاره داه شده است. منتهی آن هایی هم که اجاره داده اند نمی‌داند به چه کسانی اجاره‌داده‌اند، حتی خودشان را هم دیگر نمی شناسند و فرزندی از خودشان را حالا گیرم نه خود خودشان را می‌گیرند و برند و می‌زنند و می‌کشند.

هواپیماها منحرف می شوند، اتومبیل ها که خیلی‌وقت است. قطارها هم به آنها پیوسته اند. رئیس سازمان هواپیمایی کشور می‌گوید: با بررسی های انجام شده متوجه شدیم که یک نوع بی‌نظمی در کابین وجود داشته‌است و خلبان تمرکز لازم را برای فرماندهی کامل این هواپیما نداشته و هواپیما به علت سرعت بیش از اندازه مجاز، هنگام نشستن روی باند از مسیر خارج شده.» به نظر می‌رسد که خلبانان دیگری هم تمرکز لازم را برای فرماندهی کامل ندارند.

بعضی ها زیاده روی می‌کنند مثل نویسنده کیهان و از زیاده روی خود چون به موعضه ای گوش فرا می دهند، استفراغ می‌کنند. بعضی هم از استفراغ‌های خود استفراغ. بعضی هم استغفار. وصبح بود و روزی اول.

۱ مرداد ۱۳۸۸

عافیت سوزی



- خانم باید میان خودتان و خودتان فاصله بگذارید.
- بله آقا من زیاد از فاصله حرف می‌زنم. ولی خودم آن‌را رعایت نمی کنم. به دخترم هم همیشه می‌گویم باید میان خودش و احساساتش، توقعاتش، امیالش فاصله بگذارد. اما خودم هیچ فاصله ای را تاب نمی‌آورم. خودم را همیشه وسط معرکه پرت می‌کنم.
- عاشقید؟
- بهترین مقامی‌ست که تجربه کرده ام. می‌خواهم بگویم بی آن دستم پی چیزی می گردد. خوب آقا، شما سپهری را نمی‌شناسید، اگر می‌دانستم با کتاب اشعارش به اینجا می‌آمدم. به فرانسه، بله. می‌دانید من به تولید زیبایی معتقدم. سپهری می گوید: قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال. بعد هم می‌گوید همیشه فاصله‌ای‌ست و وصل ممکن نیست. ودچار باید بود و غم اشاره محوی به رد وحدت اشیاست.
البته آقا من امکاناتم خیلی اندک است. حالا هم که امکانات جسمم. اینها را می‌گویند عافیت سوزی آقا. یکی دیگر از شعرای ما که شما او را هم نمی‌شناسید، این عبارت را ساخته‌است. می‌دانید ما تا دلتان بخواهد شاعر داریم. هنوز هم مردم زیاد شعر می‌گویند. از این روزها که بگذریم که اصلا فقط شعر می‌توان گفت. یکی از نویسندگان شما به نظرم اندره ژید بود، گفته‌است: بعد از هولوکوست تنها می‌توان شعر گفت. قبلا هم گفته بودم که از بی‌نظمی‌ به نظم می‌گریزیم. آیا ما همه‌اش در بی‌نظمی به سر برده ایم؟ مثل اینکه اینگونه بوده‌است داستان دوران ما. منظورم از دوران این روزها نیست آقا، منظورم روزگاریست که می چرخد. مال ما اینگونه چرخیده‌است. شما هم لابد در نظم به سر می‌برید که دیگر کسی شعر نمی گوید و شعر نمی‌خواند و شعر چاپ نمی‌کند. پس زنده‌باد بی‌نظمی؟ خوب همین می شود دیگر، که آدم مجبور می شود بیاید به سراغ شما. شمایی که ادعای شناختن راهی به سوی عافیت را دارید. راستش را بخواهید دو ماه است که اصلا حوصله اینجا را ندارم. نه رادیواش را گوش کرده ام و نه تلویزیون‌ش رادیده ام، آدم‌هایش هم که دیگر هیچ. به نظرم بی‌مزه می‌آیند. همه چیز ابهتش را از دست داده‌است.
- حالا بیایید خودتان را وزن کنید. دو سه کیلو لاغر شده‌اید. فشارتان هم پایین آمده‌است.
- می‌دانید اگر این تپش‌های قلب نبود به دیدن شما نمی‌آمدم. قبلا قابل تحمل بود، حالا دیگر نمی‌گذارد بخوابم. سرشب شروع می‌شود و تا سحر ادامه دارد. وگرنه من حالم خوب است. جایم هم خیلی خوب است. اصلا نمی خواستم آنجا را برای دیدن شما ترک کنم. به هر حال مسلم است که ما هیچ‌کداممان دیگر همان نیستیم. می‌خواهم بگویم معلوم بود که صحیح و سالم به جای اولمان باز نخواهیم گشت. اصلا شما فکر می‌کنید عافیت کدام است؟
- شما تمامیت خواهید؟
- بله، به گمانم اینطور باشد. شاید هم به دلیل نفرت من از چیزهای معمولی ست. یک بار فکر نکنید که آنجا می خواهند تازه مثل شما بشوند. می خواهند به اینجایی که شما رسیدید برسند. نه، ما چیزهایی داریم مثل صفا، شما واژه‌اش را هم ندارید. البته من نمی‌دانم شاملو این صفای زمان های از دست رفته را از چه کلمه‌ای ترجمه کرده است، نشده‌است که بروم و نگاهی بیاندازم. مردم دنبال صفای زمان‌های از رست رفته اند. می‌دانید، چند سال پیش که به آنجا رفته بودم، خواهرم به من گفت: ببین چگونه صفایمان را از دست داده ایم. بد شده‌بودند، اما وجدانشان بیدار بود. می‌دانستند که بد شده‌اند. شما خبر این را هم ندارید.
-خبر بدی‌هایمان را؟
- بله.
- شما انقلابی هستید؟
- دست خودم نیست. فکر می‌کنم به خیابان رفتن بهتر از قرص ضد افسردگی خوردن است. شما که می‌دانید فرانسوی ها قهرمان مصرف قرص ضد افسردگی‌هستند. شما نسخه‌هایش را می‌پیچید؟ این هم آیا یکی از راه های عافیت است؟ نگفتید عافیت چیست؟ شما هم که دیگر به خیابان نمی‌روید مگر برای اضافه کردن چند شاهی یورو به درآمدتان. ببینید به کجا رسیده‌اید. دیگر چیزی نمی خواهید جز یک تکه کار. شما برای کرامت لغت دارید، فکر می کنید حالا کسی به آن فکر می کند؟ چه کسی از آن دفاع می‌کند؟ فکر می‌کنید قرص‌های ضد افسردگی برای آدم کرامت باقی می‌گذارد؟ نگفتید عافیت چیست؟ فکر می‌کنید آدم بهتر است مرده باشد و سالم یا زنده و بیمار؟
تقصیر من نیست، وقتی شاعر ما می‌گوید آب کم جو تشنگی آور به‌دست. یا طالب بی‌قرار شو تا که قرار آیدت. بردارید غزلیات رومی را بخوانید، شاید شما هم مثل من شدید و راه عافیت را گم کردید. یا حداقل پاسخ مرا دادید.
- من پاسخ نمی دهم. نسخه می پیچم.
- خوب من شعر خوانده‌ام، همه‌اش و از بچگی. چیز دیگری که نداشتیم. گفتم که ما زیاد شعر می‌خوانیم. به نظر شما باید با شعر فاصله بگیریم؟ ببینید اصلا ما نبود را بهتر زندگی می کنیم تا بود را. ما فراغ را بهتر زندگی‌می‌کنیم تا وصل را. ما عاشقان خوبی‌هستیم. اما در نبود یار.
- .شما هم ازدواج می‌کنید.
- بودن یار!
ما شاعریم. عاشقیم. اما تاجران خوبی نیستیم. با هم حرف نمی‌زنیم. جنگ بلدیم، ظلم را خوب می شناسیم. اما صلح را نه. داد و ستد را نمی‌دانیم. قرار داد بلد نیستیم امضاء کنیم.
- شما بلدید؟
- نه.
-آدم متوقعی هستید.
- خیلی زیاد. نزدیکانم همین را به من می‌گویند. به من می گویند که آن‌ها نمی توانند همانقدر که من به خود سخت گیرم، به خود سخت بگیرند. می گویند نباید توقع داشته باشم که آن‌ها هم به خودشان همانقدر سخت بگیرند.
- سخت نگیرید به خودتان.
- نگفتید عافیت یعنی چه.
ببینید عافیت و معافی در لسان عرب یک معنی می دهد. شما دیگر خواننده خودتان را که می شناسید. لئو فِره را می‌گویم. بله بیست سالی‌ست که رفته. خوب، هم او که هنوز هم وقتی آفیش سرخ را می‌خواند من نمی‌توانم اشک نریزم، آفیش سرخ که می‌دانید شعرش مال آراگون است و سرود مقاومت است. اما سرود قدرت نیست. سرود آدمیانی ست که عزیزانشان را ترک می‌کنند و آن‌ها را تنها می گذارند یا به خودشان می سپارند و می‌روند، چون چاره ای جز رفتن ندارند. سرود احساسات ساده و آدمانه آنهاست. سرود عاطفه آنهاست. نمی‌دانم چرا یاد آفیش سرخ افتادم. می خواستم چیز دیگری بگویم. بله همان خواننده شما باز جای دیگری که شعر آراگون می‌خواند، می‌گوید، بله، در شعرهای عاشقانه آراگون برای همسرش الزا، می گوید: خوشبختی چیزی نیست، بدبختی ست که استراحت می‌کند. خوشبختی، بدبختی ست که آرامیده‌است.
لسان عرب عافیت و معافی را هم معنی می‌داند. کاش به من می‌گفتید عافیت یعنی چه. کی رشته حرفهای من قطع می‌شود؟ عافیت از عفو می‌آید.
رومی‌می‌گوید: گرسنگی سؤالست از طبیعت که در خانه تن خللی‌ هست، خشت بده گل بده، خوردن جواب است که بگیر، ناخوردن جوابست که هنوز حاجت نیست، آن مهره هنوز خشک نشده‌است بر سر آن مهره نشاید زدن، طبیب می‌آید نبض می‌گیرد که سؤالست، جنبیدن رگ جوابست، نظر به قاروره سؤالست و جواب است بی لاف گفتن.........
بدین صورت بود که بالاخره دو روز پیش نزد طبیب رفتم.

۲۸ تیر ۱۳۸۸

صحرا، مبعث



مرد صحاری، همچون که غریزه‌ای ثانی، حس ابدیت را صاحب است. همانگونه که برهوت نقشی اساسی در زایش معنوی تمام مردمان عبری‌ و کنعانی و اعراب، بازی می‌کند. به خاطر بیاوریم موسی و سرگردانی چهل ساله‌اش را در صحرای سینا. یحیی و وجود ژولیده‌اش را در کناره های صحرای فلسطین میان ریگ‌زارها. مسیح و چله اش را. محمد، او نخستین ندای خداوند را در اقامتش در صحرا، صحرایی که مکه را در بر می‌گیرد، دشوارترینشان، می‌پذیرد. هرگز تولدی پیامبرانه در خرمی واقع نشد: غیبت جهان است- «زندگی حقیقی غایب است» رمبو خواهد گفت، که می‌رود، او هم به سوی عریان- که کلید تخیلات قادر هستی‌شناسانه است، همان، این غیبت که از ما دونیانی می‌سازد که در‌هایی پنهان را می کوبیم و می جوییم، زیر شن‌های هیچ، تخته سنگی یا نقشه درگاهی را. میان برهوت و حس وجود مطلق - مثل خالی که پری را القا می کند - رابطه ای قاطع هست. «خداوند صحرایی بر پا‌ست»، خواهد گفت، به جمال، اِکارت استاد.

از کتاب محمد نوشته Salah Stétié نویسنده و شاعر و دیپلمات لبنانی و فرانسوی زبان، یکی از مطرح ترین شاعران معاصر.
ترجمه نیشابور
منظور از رمبویی که به سوی عریان رفت، شاعر بزرگ فرانسه است که در هجده سالگی از شعر گفتن دست کشید و به سوی برهوت یمن رفت. می‌گویند اسلام آورد. در هر حال پدرش از مترجمان قرآن بود و رمبو با قرآن آشنا بود. نویسنده کتاب محمد کتاب‌های بسیاری در باره رمبو نوشته است. رمبو سخت ناخوش شد، به فرانسه بازگشت و در مارسی در بیمارستان از جهان رفت. و هنوز بسیار جوان بود.

۲۷ تیر ۱۳۸۸

این دو خطبه نماز آن جمعه بیست و شش تیر هزار و سیصد هشتادو هشت



خوب، از اینجا شروع کنیم:
قرآن پانصد بار کلمه ناس را به کار برده‌است. لسان عرب می‌گوید اُنس یعنی زندگی اجتماعی، خوشرویی، ادب. اِنس، ناس یعنی آدم، نوع بشر. انسان یعنی انسان. انسانیه یعنی انسانیت. انیس و مونس یعنی همراه،همسر، خوشرو، مودب.
 و بعد می‌خواهد بگوید که اسلام بر این انسانیت تکیه می کند. بدون این انسانیت، اسلام مفهومی ندارد. این روایتی از اسلام است. و می‌خواهد این روایت را از اسلام رنگین‌تر کند.

انسانیت، تنها افراد نیست. انسانیت، مجموعه انس‌ها نیست، جمع ناس نیست. انسانیت انسانی مونس انسانی دیگر است. یعنی انیس و مونس. یعنی همه زندگی اجتماعی و زندگی اجتماعی بدون انس نمی‌شود. و اسلامی که برای اجتماع آورده شده است، بدون اُنس و انسان نمی‌شود. جمهوریت هم بقای اسلامیت است و شاید بقای انسانیت. انسانیت را به جفت جمهوریت و اسلامیت اضافه می‌کند. همچون که برادری را به برابری و آزادی در انقلاب فرانسه اضافه کردند و اَبِه پیر آن کشیش پیر که شرف و وجدان فرانسه شده بود می‌گفت: برادری فراموش شده است و بی آن نمی توان به آن دودیگر دست یافت. فکر می‌کنم که جمهوریت هم بدون انسانیت نمی‌تواند و فکر می کنم که در جوامع غربی جمهوریت بدون انسانیت است یا همان که آن کشیش پیر می گفت، بدون برادری. و اینگونه ما به دوران پسا دموکراتیک پا نهاده‌ایم. جمهوری به تنهایی کافی نیست. جمهوریت را معنایی معنوی باید. اسلامیت، آن معنای معنوی‌ست. همان مرجعی که ما را بلندمان می‌کند و سرپایمان نگاه می‌دارد. همان نوری‌ست که می‌آید و روشنمان می‌کند. به دلهامان می‌تابد، گرممان می‌کند. و از آن روزی می‌گیریم. با آن خانه‌هامان را می‌سازیم و شهرهامان را. فرش‌هامان را می‌بافیم و نخ هامان را می‌رسیم. جویهامان را آب می‌اندازیم و باغ‌ها و باغچه هامان را آب می‌دهیم. شعر می‌سراییم و قصه تعریف می کنیم و می نویسیم و نوشته‌ها را تفسیر می کنیم. نقش می‌اندازیم و طرح، طرحی نو. راه می‌سازیم و بذر می‌پاشیم و درو می‌کنیم. گاهی مسجدی می‌سازیم و دعایی می کنیم. زیبایی می‌آفرینیم و زیبایی تولید انس می‌کند و رام می‌کند و اهلی می‌سازد. و دوست می‌داریم. جنگ هم می‌کنیم. آدمی از خیر و شر ساخته شده است. داستان تعادلی میان این دو ‌ست. زمانی برای جنگ. زمانی برای صلح.

و بعد پیامبر اسلام در صدر تاریخ قرار دارد تاریخ هجرتش، غربتش و قربتش و باز غربتش. و بعد فتنه. لسان عرب می گوید، فتنه یعنی فریفتن، دل بردن. یعنی شورش، یعنی بلوا. فتانه از فتنه می‌آید. یکی می‌آید و دل‌هایی را می‌برد و دل هایی که برده می‌شوند، دل‌هایی را از دل‌هایی جدا می‌کنند و جدایی پیش می‌آید. یکی می‌آید که می‌فریبد. فریب می‌دهد و دل‌ها را که فریفت، جداشان می‌کند. وحدتشان از بین می‌رود. فتانه‌ای می‌آید و فتنه‌ای به پا می‌کند. فتانه‌ای آمده است و فتنه‌ای به پا کرده است. حالا دل ها از هم جدا شده‌است. یکی این طرف افتاده است و یکی آن طرف. و محمد پیامبر می‌رود قبرستان بقیع و آنجا بغض می کند و می‌گوید خوشا به حالتان که شما جایتان از من بهتر است.
حالا ما دوباره به سرچشمه باز گشته ایم، حالا دوباره خودمان را در صدر می‌بینیم، حالا دوباره صدر نشین شدیم، حالا برگشتیم به دوران خود پیامبر، و بعد از آن همه زحمت و جنگ و تلاش حالا دوباره بغض کرده‌ایم و نماز خوانی، نماز خوانی را زده است. حالا صف نماز خوانان جدا شده است. قبله‌هاشان هم. حالا ما از عاشورا هم گذشته‌ایم و به خود پیامبر باز گشته‌ایم و حدیث از او می شنویم و حدیث او می‌شنویم. آخر اسلام در خطر است.

خطبه اول از خطبه دوم مهم‌تر است. فتنه روی داده است. شادی به عزا نشسته است. حالا مردم همان زوج جمهوریت، انسانیت، زخمی شده‌اند. اگر نباشد، اسلامی نخواهد بود. اسلام را برای انسان می خواهیم نه انسان را برای اسلام. اگر زخم‌هایش را مرهم گذاشتیم و درد‌هایش را التیام دادیم، اگر عزیزانش را به آغوش خویشانشان، انیس را به مونسش بر گرداندیم، اگر عزتشان را پس دادیم، شاید، شاید یک بار دیگر این سه گانه اسلامیت، جمهوریت و انسانیت را بتوان کنار هم گذاشت وگرنه هرکدام به یک طرف خواهند رفت. هر کدام بی دیگری خواهد شد. هر کدام بی انسی با آن دیگری.

۲۶ تیر ۱۳۸۸

ندای آغاز



کفش‌هایم کو؟
چه کسی بود صدا زد سهراب؟

۲۵ تیر ۱۳۸۸

چگونگی پخش اخبار



خوب، این هم از چگونگی پخش اخبار. اما وزیر خارجه فرانسه آقای برنارد کوشنر گفته‌اند آنهم در لابلای سخنان خود در مجلس سنا: «در صورتی محمود احمدی‌نژاد را به عنوان رئیس جمهور جدید ایران به رسمیت خواهند شناخت که او به همین عنوان از سوی همه و به ویژه از سوی دیگر نامزد‌های انتخابات اخیر، ریاست جمهوری ایران، به رسمیت شناخته شود.»
در صورتی که جاهایی از جمله در سایت رادیو فردا و زمانه چنین جمله ای به چشم می‌خورد: «کوشنر گفته است فرانسه احمدی نژاد را به رسمیت خواهد شناخت.»
چه بد که همه انگلیسی حرف نمی‌زنند!

سایت رادیو فردا ساعت حدود نیمه شب خبر خود را تصحیح کرد اما در سایت رادیو زمانه سیاهه‌ای طولانی از نظرات افرادی‌ست که از خبر ناخوشنودند و با اطمینان به صحت خبر آنرا تفسیر می‌کنند.
از طرفی دیگر آقای کوشنر هیچ اختیاری از خود ندارند، در فرانسه آقای سارکوزی‌ست که تصمیم می گیرد یا به عبارتی دیگر گروه او در کاخ الیزه هستند که تصمیم می‌گیرند.

۲۳ تیر ۱۳۸۸

وقتی نامجو را منفجر می‌کنند




این دولت و این قدرت می‌خواهد با چه کسانی کار کند؟ چه کسانی را می‌خواهد در خود جا دهد؟ وقتی از هر کس دشمن می‌سازد و هر کس را به آن سو پرت می‌کند. آن سو، یعنی در برابرش. افراشته یا نه. شجریان صدایش را از صدای جمهوری اسلامی پس می گیرد. مخملباف از خانه‌اش بیرون می‌آید. کیارستمی امضا می کند. ناظری می‌خواند. و نامجو به یکباره منفجر می‌شود. صد‌ها نام هست و صدها نشان. همه نویسندگان و شاعران، همه پژوهش‌گران. همه دانشگاهیان. همه هنرمندان.همه زنان. همه همگان. چرا اعضای فرهنگستان ادب و زبان بعد از انتخابات به فرهنگستان نرفتند؟ تازه اگر غرب و جهان نبود که شجریان و کیارستمی و ناظری تا به حال دق کرده بودند. تنها خواننده‌ای که از شرق در سالن المپیای فرانسه به غیر از امکلثوم خواند شجریان بود. اگر تشویق‌های غرب و جهان نبود که ناظری پرو بال نمی‌گرفت. و اگر نظر بزرگانی چون کوروساوا وساتیاژیتره هندی نبودند که کیارستمی به چنان بلندایی نمی‌رسید. منظورم از غرب البته دنیای فرهنگی است. کوروساوا گفته بود وقتی ساتیاژیتره مرد گریه کردم و وقتی کیارستمی را دیدم خدا را شکر نمودم. هنوز بزرگترین متفکران بر کارهای کیارستمی تأمل می‌کنند و به کشف سینمای او نشسته‌اند. دانشجویان سینمای او را مطالعه می‌کنند. خانمی فیلسوف از نقش «به دیده نیامده»، آنچه پنهان است در آثار کیارستمی می‌نویسد.می‌خواهم بدانم دیگر چه کسی مانده‌است که قدرت بخواهد با او فرهنگ سازی کند. البته آقای ده‌نمکی می‌توانند اخراجی‌های سوم را بسازند و دلشان خوش باشد، که فیلم فروخته می‌شود. می‌توان با فرهنگ کشی پول ساخت. می‌توان فرهنگ و پول هر دو را سوزاند. می توان همگان را آواره کرد. می‌توان همگان را کوچاند. می‌توان بالهای همگان را قیچی کرد. و آسمانی به پرنده و بی پرواز داشت. و به جایش ماهواره به هوا پرتاب کرد. می توان تنها به فکر اتم بود و و اتم در باغچه کاشت و منتظر شد تا سبز شود. اما اتم سبز نمی‌شود. انرژی حافظ و سعدی و مولوی‌ست که شجریان هنوز حافظ آنها در حافظه ماست. و حتی حافظی که نامجو با به جنگ خواندنش در ما بیدار می‌کند. و انرژی حافظ و سعدی کیارستمی هستند که سینما‌گر خواسته‌است غبار دیدگان ما را از آن‌ها بروبد. اینان همگی مفسران حافظند. سفیران حافظند. عبور دهندگان حافظند. و حافظ آنقدر بزرگ است که می‌گذارد هر کس که خواست بیاید و دستی به سرو صورتش بکشد و خم به ابرو نیاورد. و چروکی بر ندارد. «توانایان» ایران را با حافظ و خیام و مولوی و آنهمه شاعر و عالم می شناسند. امروز ایران را شجریان و کیارستمی و ناظری می شناسانند. «ناتوانان» ایران را با اتم و احمدی‌نژاد می‌شناسند. به سرزمین های تحقیر شده که سفر کنید، کشور‌های مغرب یا خاور میانه. ایران را با اتم می شناسند. اعراب شرق ضرب‌المثلی دارند که می‌گوید: دستی را که نمی‌توانی کوتاه کنی، ببوس.

نام های دیگر فراموش نشده‌اند. آن‌ها همان همگان هستند. این‌جا و آنجا.

قصه بیست و پنج روز



بخوانید قصه این بیست و پنج روز را، خود عاشورا ست. آنوقت خودتان آن سویش را که ناپیدا‌ست، روایت کنید. روایت کنید. روایت کنید.

۲۱ تیر ۱۳۸۸

میشل فوکو در ایران ۴



قسمت‌هایی از یادداشت‌های میشل فوکو در باره انقلاب ۵۷

وقتی که در سال ۱۲۹۹ رضاخان در رأس لژیون قزاق به دست انگلیسی‌ها به قدرت رسید خودش را همتای آتاتورک نشان می‌داد. شاید غاصب تاج و تخت بود اما این کار را برای سه هدف کرده بود که از مصطفی کمال گرفته بود: ملی‌گرایی، لاییسیته و نوسازی. اما پهلوی‌ها هیچ‌گاه نتوانستند به دو هدف اول برسند. در کار ملی‌گرایی، نه خواستند و نه توانستند خود را از قید و بند‌های ژئو پلیتیک و ذخایر نفتی نجات بدهند. پدر برای گریز از خطر روس‌ها زیر سلطه انگلیس رفت و پسر کاری کرد که حضور انگلیس و دخالت روس جای خود را به کنترل سیاسی ر اقتصادی و نظامی آمریکا بدهد. کار لاییسیته هم بسیار دشوار بود زیرا در واقع مذهب شیعه بود که بنیاد اساسی آگاهی ملی را می‌ساخت، رضاشاه، برای آنکه این دو را از هم جدا کند، کوشید نوعی «آریاییگری» را زنده کند که تنها پایگاه آن افسانه خلوص آریایی بود که در همان زمان در جای دیگری داشت بیداد می‌کرد. اما برای مردم ایران چه معنی داشت که روزی چشم باز کنند و خود را آریایی بیابند؟ همان معنی را که امروز می بینند که روی ویرانه های تخت جمشید دو هزار و پانصدمین سال سلطنت را جشن می‌گیرند.
سیاست جهانی و نیروهای داخلی از تمامی برنامه «کمالیست»، برای پهلوی‌ها استخوانی باقی گذاشتند که به آن دندان بزنند: استخوان نوسازی را. و اکنون همین نوسازی است که از بنیاد نفی می‌شود. آن هم تنها نه به خاطر انحراف‌هایش بلکه به سبب اصل بنیادیش. در احتضار رژیم کنونی ایران، ما شاهد آخرین لحظه‌های دورانی هستیم که کمابیش شصت سال پیش از این آغاز شده است: دوران کوشش برای نوسازی کشورهای اسلامی به سبک اروپایی. شاه هنوز هم به این مفهوم چنان چنگ زده است که انگار تنها علت وجودی اوست. من نمی‌دانم که آیا او هنوز هم به سال دو هزار چشم دوخته است یا نه، اما می‌دانم که این نگاه معروف او بازمانده دهه سوم قرن بیستم است.
در ایران هم مثل اروپا از این «تکنوکرات‌های مکرر» هستند که کارشان تصحیح اشتباهات تکنوکرات‌های یک نسل پیش است. این‌ها از رشد حرف می‌زنند منتهی رشد حساب شده، از توسعه حرف می‌زنند و در عین حال از محیط زیست، و با احترام از «بافت اجتماعی» سخن می‌گویند. یکی از این‌ها به من می‌گفت که هنوز هم ممکن است کارها روبراه شود، بعد از این نوسازی می‌کنیم ولی «معقول» و با توجه به «هویت فرهنگی»، فقط به شرط اینکه شاه از خیال پردازی‌هایش دست بردارد. و بعد رو به دیوار کرد و عکس عظیمی را نشانم داد که در آن یک آدم کوچولو در لباس مبدل مثل طاووس مست جلوی تختی جواهر نشان ایستاده بود. انگار می‌خواست به شیوه توکویل به من بگوید:« این است آدمی که باید با او بر ایران حکومت کنیم.»
این شخص بلند پرواز، و چند نفری چون او، هنوز می خواهند با محدود کردن قدرت شاه و با خنثی کردن رویاهای او «نوسازی» را نجات دهند. غافل از اینکه امروز در ایران خود نوسازی است که سر بار است.
من همیشه تأسف می‌خوردم که چرا فساد، که این همه برای آدم‌های بی وجدان جاذبه دارد، علاقه آدم‌های شریف را این قدر کم به خود جلب می‌کند. کدام رساله‌ای را در اقتصاد سیاسی، یا کتابی را در تاریخ جامعه شناسی، می شناسید که سفته بازی‌ها، سوءاستفاده‌ها، اختلاس‌ها، و دوز و کلک‌هایی را که نقل و نبات امور بازرگانی و صنعتی و مالی ماست، به طور جدی و مشروح تحلیل کرده باشد؟
بالاخره در تهران گمشده خود را پیدا کردم. اقتصاد دانی بود زاهدمنش با نگاهی موذی.
به من گفت:« نه، فساد نقطه ضعف این سلسله نیست بلکه نفس شیوه اعمال قدرت آن و سازوکار بنیادی اقتصاد است. فساد ملاط مجموعه استبداد و نوسازی است. توجه داشته باشید که در اینجه فساد گناهی کم و بیش پنهان نیست بلکه خود رژیم است.»
و آن وقت بود که یک درس تمام عیار در باره «فساد پهلوی» به من داد، استاد دانشمند زیر و بم آن را می‌شناخت. به سبب موقعیت خانوادگیش با ثروتمندان سنتی نزدیک بود و بنا بر این با دوز و کلک قدیمی آشنایی داشت و به دلیل توانایی‌هایش شیوه‌های نو را هم خوب می شناخت.
او به من توضیح داد که رضا شاه، این شخص گمنام که تنها با حمایت بیگانه به قدرت رسیده بود، چگونه در مدتی کوتاه با غنایم جنگی خود (نخست مصادره برخی از گنجینه‌های فئودالی و سپس تصاحب زمین‌های پهناوری در کنار خزر)، جزء اقتصاد کشور شد. آنگاه سیستم «باند» فعلی را برایم توضیح داد: روش‌های مدرنی که از وام‌های دولتی، عملیات بانکی، و بنیاد‌های وام‌دهنده‌ای چون بنیاد پهلوی عمل می‌کنند، اما گاهی هم روش‌ها بسیار کهنه است، چون یک‌ باره امتیازی به یکی از خویشان یا در آمد معینی به یکی از نورچشمی‌ها واگذار می‌شود. « ساختمان دست یکی از برادر‌هاست، مواد مخدر دست خواهر دوقلوی شاه است، معامله اشیاء عتیقه دست پسر همین خواهر است، قند دست فلیکس آقایان است، اسلحه دست طوفانیان است، خاویار به دولو سپرده شده است.» حتی کار پسته هم به یکی واگذار شده است. «نوسازی» به اختلاس غول آسایی میدان داده‌است: از برکت وجود بانک عمران، منافع اصلاحات ارضی آخر سر از جیب شاه و خانواده اش سر در آورده‌است، محله‌هایی که باید در تهران ساخته شود از پیش مثل غنایم جنگی تقسیم شده است.
طایفه کوچکی که در این میان متنعم می شوند حقوق قشون اشغالگر را با طرح‌های توسعه اقتصادی می‌آمیزند، و وقتی اضافه کنیم که دولت همه درآمد نفتی را که از شرکت‌های خارجی به او می‌رسد در اختیار دارد، و می‌تواند پلیس «خود» و ارتش «خود» را هم داشته باشد و با غربی‌ها قرار‌داد‌های افسانه ای و چرب و شیرین ببندد، آن وقت می‌توان فهمید که چرا مردم ایران به خاندان‌‌ پهلوی به چشم یک رژیم اشغالگر نگاه می‌کنند. رژیمی با قد و قیافه و عمر همه رژیم‌های استعماری که از آغاز این قرن بر ایران حکومت کرده‌اند.
پس تمنا می‌کنم که این قدر در اروپا از شیرین کامی ها و شوربختی های حاکم متجددی که از سر کشور کهنسالش هم زیاد است حرف نزنید. در ایران آنکه کهنسال است خود شاه است: او پنجاه سال، صد سال، دیر آمده‌است. او به اندازه حاکمان شکارگر عمر دارد و این خیال از رونق افتاده را در سر می‌پرورد که کشور هود را به زور لاییک کردن و نوسازی فتح کند. امروز کهنه پرستی پروژه نوسازی شاه، ارتش استبدادی او و نظام فاسد اوست. کهنه‌ پرستی خود رژیم است.

ادامه دارد

میشل فوکو در ایران ۳



قسمت‌هایی از یادداشت‌های میشل فوکو در باره انقلاب ۵۷


تهران. هنگام عزیمت از پاریس به صد زبان به من گفته بودند: «ایران دچار بحران نوسازی شده است. یک حاکم خود ستا و بی لیاقت و مستبد هوای رقابت با کشورهای صنعتی را دارد و چشم به سال دو هزار دوخته است. اما جامعه سنتی نمی‌تواند و نمی‌خواهد با او همراهی کند، این جامعه زخم خورده از حرکت می ماند، به گذشته خود می‌نگرد و به نام اعتقادات هزار ساله از یک روحانیت واپسگرا پناه می‌جوید.»
و چندین بار تحلیل گران ماهر را دیده بودم که به جد از خود می پرسیدند که چه نوع حکومتی می‌تواند ژرفای ایران را با نو سازیی که برای آن لازم است آشتی بدهد: یک نظام سلطنتی لیبرال؟ یک نظام پارلمانی؟ یک نظام ریاست جمهوری قدرتمند؟
وقتی به تهران رسیدم این پرسش‌ها توی کله‌ام بود و ازآن پس ده‌ها بار آن‌ها را مطرح کرده‌ام و ده ها پاسخ شنیده‌ام: «باید که شاه سلطنت کند نه حکومت.» « باید به قانون اساسی سال ۱۳۲۴ قمری برگردیم.» « باید پیش از تصمیم گیری نهایی یک نایب السلطنه تعیین شود.» «شاه باید برای همیشه یا برای مدتی از صحنه بیرون برود.» » خاندان پهلوی چاره‌ای ندارند جز اینکه کشور را ترک کنند و دیگر اسمشان هم به میان نیاید.» اما در هر حال، پشت همه این جواب‌ها یک فکر اصلی است: « ما دیگر این رژیم را نمی‌خواهیم.» من از آنجا که بودم زیاد جلوتر نرفته‌ام.
یک روز صبح، در یک آپارتمان بزرگ و تو خالی، که پرده‌های کشیده آن فقط به سروصدای کم و بیش تحمل ناپذیر اتومبیل‌ها اجازه نفوذ می‌داد، با یکی از مخالفان شاه که به عنوان یکی از بهترین متفکران سیاسی کشور به من معرفی شده بود ملاقات کردم. پلیس دنبال او بود. مردی بود بسیار آرام و بسیار محتاط، در حرکاتش چندان چیزی نمایان نبود، اما وقتی دست‌هایش را باز می‌کرد خراش های بزرگی توی دستش دیده می شد، تازگی سروکارش با پلیس افتاده بود.
چرا مبارزه می کنید؟
- برای اینکه استبداد فساد را شکست بدهیم.
- اول استبداد یا اول فساد؟
- استبداد فساد می‌آورد و فساد پشتوانه استبداد است.
- نظرتان راجع به این حرف اطرافیان شاه چیست که می گویند برای نوسازی کشوری که هنوز عقب مانده است باید یک حکومت قوی داشت؟ و می گویند در کشوری که سازمان اداری درستی ندارد طبیعی‌است که نوسازی با خود فساد به همراه بیاورد.
- چیزی که ما نمی‌خواهیم همین مجموعه نوسازی و استبداد و فساد است.
- و همین است که شما اسمش را «این رژیم» می‌گذارید؟
- کاملا درست است.
و یکباره نکته بسیار کوچکی به یادم آمد که دیروز، هنگام دیدار از بازاری که بعد از بیش از هشت روز اعتصاب هنوز درست باز نشده بود، نظرم را به خود جلب کرده بود. روی پیشخوان مغازه‌ها، به ردیف، ده‌ها چرخ خیاطی عجیب و غریب، از آن چرخ‌های پایه بلند و پر پیچ و تابی که در آگهی‌های تبلیغاتی مجله‌های قرن نودهم می‌توان دید، چیده بودند. این چرخ‌ها ر ا طرح‌هایی به شکل پیچک، به شکل گیاهان بالارونده، به شکل گل‌های تازه شکوفه کرده، که همه تقلید ناشیانه مینیاتور‌های کهن ایرانی بود، تزیین می‌کرد. بر روی این کالاهای از رونق افتاده غرب که نشانه‌های یک شرق منسوخ را با خود داشتند نوشته شده بود: «ساخت کره جنوبی.»
در آن لحظه احساس کردم که رویدا‌های اخیر عقب‌مانده ترین گروهای جامعه نیستند که در برابر نوعی نوسازی بی‌رحم به گذشته روی می‌آورند، بلکه تمامی یک جامعه و یک فرهنگ است که به نوسازی که در عین‌حال کهنه پرستی است«نه» می‌گوید.
بدبختی شاه این است که با این کهنه پرستی همدست شده‌است. گناه او این است که می‌خواهد، به زور فساد و استبداد، این پاره گذشته را در زمانی که دیگر خریداری ندارد حفظ کند.
آری، نوسازی به عنوان پروژه سیاسی و به عنوان اساس دگرگون سازی جامعه در ایران به گذشته تعلق دارد.
منظورم فقط این نیست که خطا‌ها و ناکامی‌ها باعث شده‌است که نوسازی، به شکلی که شاه در این اواخر می خواست به آن بدهد، محکوم به شکست باشد. حقیقت این است که امروزه همه طبقات اجتماع همه اقدامات بزرگ رژیم را از ۱۳۴۱ تا کنون رد می‌کنند. از اصلاحات ارضی نه تنها زمینداران بزرگ بلکه دهقانانی هم که صاحب تکه زمینی شده‌اند اما پشتشان زیر بار قرض خم شده‌است و ناگزیر به شهرها می کوچند ناراضی‌اند. صنعتگران و صاحبان صنایع کوچک ناراضی‌اند زیرا پیدایش بازار داخلی عمدتا به سود محصولات خارجی بوده است. کاسب‌های بازار که شکل امروزی شهرسازی خفه‌شان می کند ناراضی‌اند. طبقه ثروتمند ناراضی است زیرا گمان می کرد که نوعی صنعت ملی به وجود خواهد آمد، اما حالا باید، به تقلید از کاست حاکم، سرمایه اش را در بانک های کالیفرنیا بگذارد یا صرف خرید مستغلات در پاریس کند.
مجموعه این شکست‌ها نوسازیی است که دیگر خریداری ندارد. اما چیز دیگری هم هست، چیزی قدیمی‌تر از شاه فعلی جدایی‌ناپذیر است، که علت وجودی اوست، چیزی که نه تنها بنیاد حکومت او بلکه بنیاد سلسله اوست.

ادامه دارد

۲۰ تیر ۱۳۸۸

میشل فوکو در ایران ۲



قسمت‌هایی از یادداشت های میشل فوکو در باره انقلاب ۵۷

در ایران نفت و فقر، ارتش جایگاه بسیار مهمی دارد. به نظر اقتصاددانان، چهار میلیون ایرانی از قبل ارتش نان می‌خورند. اما اینها کافی نیست که ارتش را از یک پایه مستحکم اجتماعی برخوردار کند یا آن را در کار توسعه اقتصادی شرکت دهد. عمده سلاح‌ها از خارج خریداری می شود. البته آثار اقتصادی وجود دارد، اما این آثار برای ژنرال‌ها کمیسیون‌هایی است که روی قراردادها می‌گیرند و در پایین‌ترین سطح هم خیل کارگرانی‌است که از میان بیکاران اجیر می‌شوند. در ایران ساختار اقتصادی - نظامی مستحکمی وجود ندارد. اما گذشته از این، ارتش ایدئولوژی خاصی هم ندارد. در تاریخ ایران ارتش هیچ‌گاه نتوانسته است نقش چهارچوب فراگیر ملی را ایفا کند یا آن نوع برنامه سیاسی را که در ارتش‌های آمریکای جنوبی از زمان جنگ‌های استقلال تا کنون دیده می‌شود، به وجود بیاورد. ارتش ایران هیچ‌گاه نقش آزادی بخش نداشته است، بلکه به ترتیب رنگ روسی و انگلیسی و سپس آمریکایی گرفته است. این ارتش همواره شاهان حاکم را حفاظت کرده و در کنار پاسداران بیگانه در اطراف سرزمین‌های واگذاری شده پاس داده است. هیچ‌گاه فرصت نیافته است که خود را با ایران یکی بداند و نخواسته است که سرنوشت کشور را به دست بگیرد. البته یک روز سرداری قدرت را به دست گرفت، اما او فرمانده لژیون قزاق بود و پشت او هم انگلیسی‌ها بودند: او پدر شاه ایران بود.
این ماجرا ممکن است تکرار شود. سفیر آمریکا می‌تواند کار آیرونساید را، که رضا خان را به جای قاجاری‌ها به تخت نشاند، تکرار کند. یا دست کم یک ژنرال قدرتمند را به عنوان نخست وزیر به شاه تحمیل کند. اما این راه حل عمرش بسیار کم خواهد بود. چنین حکومتی نوعی دیکتاتوری نظامی نخواهد بود که به دست گروهی نظامی هماهنگ و به رغم همه رقابت‌های شخصیشان اعمال شود. راه حل پینوشه یا ویدلا در ایران عملی نیست.
چه بهتر که نیست.
یا باید گفت خدا را شکر که نیست.
یک روز بیست و چهار افسر ایرانی به جرم کمونیسم تیرباران شدند. فردای آن روز شاه تاج گلی پای مجسمه لنین گذاشت. کسی جای قربانیان آن حمام خون را نگرفته است.
دشمنی ارتش با مارکسیسم از دو سرچشمه آب می‌خورد. در میان نظامیانی که با مخالفان همراهند، سرچشمه آن سیاست اتحاد شوروی و حمایت دست کم تلویحی و عقلانی و اخلاقی می‌خواهد که کسی هم ملی گرا و مخالف شاه باشد و هم مارکسیست از نوع روسی آن. برای این گروه دشمنی با مارکسیسم ضامن ملی‌گرایی است. آنهایی هم که ساده‌دل‌ترند گوششان به تبلیغات رژیم است. کسی به من بخشنامه ارتش را نشان داد که می‌گفت هیچ‌گاه نباید زن‌ها و بچه‌ها را کشت، البته مگر اینکه کمونیست باشند.
ارتشی که چنین ضد مارکسیست باشد، آیا خطر این نیست که وقتی اغتشاش سراسر مملکت را فراگیرد و حکومت موفق شود که «کمونیسم بین‌الملل» را عامل آن معرفی کند، به نحو وسیعی در سرنوشت کشور مداخله کند؟
در جای بسیار امنی در اطراف تهران دوستانم ترتیب ملاقات مرا با چند افسر عالی‌رتبه، که همه جز‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ء مخالفان بودند، فراهم آوردند.
ایشان به من گفتند که هرچه نا آرامی بیشتر می‌شود حکومت هم بیشترناگزیر می‌شود برای برقرار کردن نظم به واحدهای نظامیی متوسل شود که نه آمادگی این کار را دارند و نه انگیزه آن را. و در این میان تازه می‌فهمند که سروکارشان با کمونیسم بین‌الملل نیست بلکه با مردم کوچه و بازار است، با کاسب‌هاست، با کارمند‌هاست، و یا با بیکارانی‌است مثل برادران خودشان - یا مثل خودشان اگر سربازنبودند. « این ها را می‌توان یک بار به تیراندازی وادار کرد اما دوبار نه. در تبریز، هشت ماه پیش مجبور شدند همه پادگان را عوض کنند، و برای تهران هم هرچند واحدهایی از استان‌های دوردست آورده اند، باز ناچار می شوند عوضشان کنند.» به من گفتند که سربازان روز جمعه سیاه، دست کم یک افسر را که دستور تیراندازی به روی جمعیت داده بود، کشته‌اند و می‌گفتند که سربازانی بوده‌اند که فردای آن روز خودکشی کرده‌اند.
به تدریج که اغتشاش، به نام این اسلامی که همه ارتش به آن تعلق دارد، گسترش می‌یابد، سربازان و افسران در می‌یابند که روبرویشان دشمن نیست بلکه بالای سرشان ارباب هست. و وقتی ارتشی، در گرماگرم نبرد، پی ببرد که ارباب دارد نه دشمن، چه خواهد کرد؟
« آیا از صفوف این ارتش قذافی یا ناصری بیرون نخواهد آمد؟» افسر مخاطبم لحظه‌ای درنگ می کند و بعد جواب می‌دهد:
- اگر این قذافی وطن‌ پرست و هوادار قانون و دموکرات و متدین باشد من او را می‌پذیرم و گمان می‌کنم که ما او را می‌پذیریم.
- البته روزی که به قدرت برسد همه این چیزهایی که گفتید در او جمع است، اما فردای آن روز چه؟
- هرچه هم محبوب باشد، از آن لحظه‌ای که دیکتاتور بشود از محبوبیت می‌افتد.
و اضافه کرد:« فراموش نکنید که ارتش هیچ یک از اسباب محبوبیت را ندارد. شاید اگر رهبر دموکراتی از ارتش برخیزد او را بپذیریم، اما دیکتاتوری را که از ارتش بیرون بیاید نخواهیم پذیرفت.»
چیزهایی که از بسیاری کسان دیگر شنیده بودم یادم آمد: شنیده بودم که توان خارج از اندازه ارتش ایران را نمی‌توان با نیاز‌های ملی توجیه کرد، که اگر روزی شوروی حمله کند در مدت هشت دقیقه این ارتش از روی زمین محو خواهد شد، که تنها وظیفه ارتش در این صورت اجرای سیاست زمین سوخته، یعنی نابود کردن کشور است، که ارتشی چنین بی تناسب جز برای تأمین امنیت در داخل کشور یا برای اجرای نقش ژاندارم در منطقه معنایی ندارد، که یکی از آخرین مانورهای ارتش ایران در افغانستان اندکی پیش از کودتا انجام شده است، که این ارتش می‌تواند سرنوشت هر جنگی را در خاورمیانه دگرگون کند، که یک نیروی مداخله‌گر نظامی به مقیاس جنوب غربی آسیاست، که خلاصه به قدری شکننده و متفرق است که نمی‌تواند نظم آمریکایی را، با شاه یا بدون شاه، بر ایران تحمیل کند، که این ارتش، آشکارا، پلیسی است بر ضد کشورهای مسلمان همسایه و نه نیرویی که « رستاخیز» ملی را، بر پایه یک همدلی گسترده، متحقق کند. بنابراین مجموعه‌ای است از واحد‌ها با تجهیزات آمریکایی و نه ارتشی از نوع آمریکایی.
از یکی از نمایندگان ارتش پرسیدم که به نظرش بزرگترین خطر برای ایران کدام است، شوروی یا آمریکا. این بار بی‌هیچ تردیدی جواب داد:
«آمریکا چون آمریکایی‌ها هستند که بر ما حکومت می‌کنند.»
این حرف ها به نظرم با معنی آمد، چون می‌دانستم که مخاطبم بیست و پنج سال پیش از آن، وقتی که آمریکایی‌ها شاه را دوباره بر تخت نشانده بودند، با این کار مخالفت نکرده بود.
بنابراین ارتش در خود نیروی مداخله در زندگی سیاسی را ندارد. درست است که شاه بدون ارتش نمی‌تواند بر سر تخت بماند، اما این ارتش قرارگاه یا گذرگاه نیروهایی است که خود شاه را تهدید می‌کنند.
این است که ارتش می‌تواند به راه حلی اجازه ظهور بدهد یا جلوی آن را بگیرد، اما خودش نمی‌تواند راه حلی بیابد و آن را پیشنهاد یا تحمیل کند، ارتش قفل است نه کلید، و از دو کلیدی که مدعی باز کردن آنند، در حال حاضر، آنی که بهتر به این قفل می‌خورد کلید آمریکایی شاه نیست، کلید اسلامی جنبش مردمی است.

ادامه دارد

میشل فوکو در ایران



قسمت‌هایی از یادداشت‌های میشل فوکو، در باره انقلاب ۵۷

تهران. در حاشیه دو کویر بزرگ که مرکز ایران را فرا گرفته اند، زمین این روزها لرزیده‌است. طبس و چهل دهکده از میان رفته‌است.
درست ده سال پیش از این، فردوس در همین ناحیه از صفحه زمین محو شد. اما روی این زمین ویران شده، دو شهر، به چشم و همچشمی هم، از زمین سبز شد. انگار در ایران شاه یک مصیبت نمی تواند تنها به یک تولد نو منجر شود. یک طرف شهر دولتی‌ است، شهر وزارت مسکن و مقامات عالیه، اما کمی آنسوتر صنعتگران و کشاورزان هم، به رغم همه برنامه ریزی‌های رسمی، شهر خود را ساخته‌اند: با هدایت یکی از روحانیون پول جمع کرده‌اند، زمین را به دست خود کنده و ساختمان ساخته اند، آبراهه‌ها و چاه‌ها را راه انداخته‌اند و مسجدی بنا کرده‌اند. از همان روز اول هم پرچم سبزی بر افراشته‌اند. شهر جدید اسلامیه نام دارد. رو به روی حکومت و بر ضد او: اسلام. هنوز ده سال نگذشته است.
امروز چه کسی باید طبس را باز سازی کند؟ امروز چه کسی باید ایران را، اکنون که زمین تهران روز هفده شهریور زیر زنجیر تانک‌ها لرزیده‌است، باز سازی کند؟ بنای لرزان سیاسی هنوز به زمین نریخته است، اما از سر تا پا ترک برداشته است و دیگر تعمیر کردنی نیست.
زیر گرمای سوزان، در سایه نخل هایی که تنها بر پا مانده اند، آخرین بازماندگان طبس با خشم ویرانه‌ها را می‌کاوند. مردگان همچنان دست دراز کرده‌اند تا دیوار‌هایی را که دیگر وجود ندارند از ریختن باز دارند. مردان که چشم به زمین دوخته‌اند شاه را لعنت می‌کنند. بولدوزرها از راه رسیده‌اند و شهبانو هم همراه آنها، اما از او به سردی استقبال شده‌است. با این حال از هر سو ملاها به شتاب فرا می‌رسند و در تهران جوانان محرمانه از خانه این دوست به خانه آن دوست می‌روند تا کمکی جمع کنند و راهی طبس شوند. پیامی که آیت‌الله خمینی از تبعید گاه خود در عراق داده است این است: «به برادران خود کمک کنید، اما نه از طریق حکومت. هیچ چیزی به دولت ندهید.»
زمینی که می‌لرزد و همه چیز را ویران می‌کند چه بسا مردمان را گرد هم جمع کند، چون سیاست‌مداران را از هم جدا می‌کند و دو اردوی متخاصم را بهتر از همیشه مشخص می سازد. حکومت گمان می کند که می‌تواند لبه تیز خشم مردم را، که با کشتار جمعه سیاه از حیرت خشکشان زده است اما خلع سلاح نشده‌اند، به سمت بلاهای طبیعی بر گرداند. حکومت در این کار موفق نخواهد شد. مردگان طبس در صف قربانیان میدان ژاله قرار خواهند گرفت و خونخواه آنها خواهند شد. زنی بی پروا می‌گفت: « سه روز عزای ملی برای زمین لرزه بد نیست، اما نکند معنیش این باشد که خونی که در تهران به زمین ریخته شد خون ایرانی نبود؟»
در هتل‌های تهران روزنامه‌نویسان که شب پیش از طبس آمده بودند سردر گم بودند. ظاهرا سربازان، انگار جای دیگری باشند، مردم را رها کرده اند که زمین را بشکافند و مردگان خود را بیرون بیاورند. دستور است؟ ناتوانی است؟ بدخواهی است؟ معمای ارتش، اینجا مثل هر جای دیگر.
دوشنبه سیزدهم شهریور، مردم برای سربازها گلایل پرتاب می‌کنند، همه اظهار برادری می‌کنند، اشک می‌ریزند. پنج‌شنبه شانزده شهریور، تظاهرات عظیمی در خیابان‌های تهران در چند سانتیمتری مسلسلهایی که خاموش به سوی جمعیت نشانه رفته‌اند انجام می‌شود. جمعه هفده شهریور، شلیک مسلسل ها و شاید هم بازوکا ها همه روز ادامه داشته است. سربازان گاهی با خونسردی حساب شده جوخه اعدام کار خود را انجام داده‌اند.
برای برآوردن نیاز آنی افسانه‌ای ساخته شده‌است: « آنهایی که به روی ما شلیک کردند از ما نبودند. موهایشان بلند بود و به زبان خارجی حرف می‌زدند: پس اسرائیلی‌هایی بودند که یک روز قبل با هواپیمای باربری آمده بودند.» من این قضیه را از یکی از مخالفان که به دلیل موقعیتش از آنچه در ارتش می‌گذرد با خبر است پرسیدم. به من جواب داد: « بله، با ارتش اسرائیل همکاری فنی وجود دارد، نیروهای ضد چریکی هم در اوایل کار مشاور اسرائیلی داشتند، اما واقعا هیچ دلیلی وجود ندارد که بگوییم کشتگان ما در تهران به دست بیگانه کشته شده‌اند.»
اما آیا قدرت واقعی امروز در دست ارتش است؟ فعلا که ارتش طغیان عظیم مردم را بر ضد شاه، که همه حتی طبقات ممتاز رهایش کرده‌است. آیا در هفته‌های آینده، آن طور که ناظران غربی می‌گویند، ارتش تصمیم خود را خواهد گرفت؟
ظاهرا چنین نیست. ایران گویا پنجمین ارتش جهان را داشته باشد. از هر سه دلار در آمد کشور یک دلارش خرج این بازیچه گرانقیمت می شود. اما اصل قضیه این است: تنها با بودجه، با تجهیزات، با هواپیماهای شکاری و با هاورکرافت ارتش ساخته نمی شود. چه بسا وجود تجهیزات جلوی ساخته شدن ارتش را بگیرد.
اولا در ایران چهار ارتش وجود دارد نه یکی: ارتش سنتی که در سراسر خاک کشور مأمور پاسداری و مدیریت است، گارد شاهنشاهی، که سپاه جان نثار در بسته‌ای است با شیوه استخدام خاص، با مدارس خاص، با محله‌های مسکونی خاص که برخی را یک شرکت فرانسوی ساخته است، ارتش جنگی با سلاح‌هایی که گاهی پیچیده‌تر از سلاح‌هایی است که ارتش آمریکا در اختیار دارد، و بالاخره سی تا چهل هزار مستشار آمریکایی.
ثانیا کمال دقت به عمل آمده است که چیزی از نوع ستاد کل فرماندهی به وجود نیاید و هریک از واحد‌های بزرگ ارتش شاه مستقیم به خود او متصل می‌شود. یک پلیس داخلی بر همه نظارت می کند. هیچ یک از افسران ارشد نمی‌تواند بی اجازه خود شاه جابجا بشود. یکی از ایشان به من گفت: « یکی از همکاران من شاه را سرزنش کرده بود که چرا درجه ژنرالی انگلستان را پذیرفته است. به نظرش آمده بود که این بچه بازی‌ها مال زمان ملکه ویکتوریاست. نتیجه‌اش این شد که اوکه در برابر مصدق از شاه حمایت کرده بود سه سال زندانی شد.»

ادامه دارد

۱۹ تیر ۱۳۸۸

یکی از این دو یعنی هیچ کدام


گدار فیلم موسیقی ما را در ۲۰۰۵ می سازد. فیلم بر ویرانه‌های سارایه‌وو ساخته می‌شود. فیلم پل تخریب شده موتزارت را نشان می‌دهد. و کتابخانه سوخته شهر را. گدار می گوید که اروپا سارایه‌وو بود. فیلم سنگ‌هایی را نشان می‌دهد که از پل موتزارت ویران شده باقی‌ست. بر روی هر سنگ دو شماره نوشته‌شده است. یکی محل پیدا شدن سنگ را نشان می‌دهد و دیگری محلی را که همان سنگ روزی در پل واقع بوده‌است. مکان اولیه سنگ را در پل. ساریه‌وو همچون یک استعاره.
الیاس صنبر رفلسصینی و از یاران دیرینه او می‌گوید در فیلم «موسیقی ما» ژان لوک گدار به این پرسش که چگونه دنیای امروز را به وسیله سینمابفهمیم، پاسخ می‌دهد: با نگاه کردن به پشت صحنه. با یاد گرفتن نگاه کردن به پشت صحنه. او تکیه‌اش به محمود درویش است. فلسطین همچون یک استعاره. حکومت پشت صحنه را نمی‌خواهد. آرزوی یک انسان، دو تا بودن است و آرزوی یک حکومت یکی بودن است. محمود درویش می‌گوید: حقیقت دو چهره دارد. در این کفتگوی ژان لوک گدار و الیاس صنبر، ژان لوک گدار می‌گوید که برنارد هانری لوی معتقد است: یکی از این دو تا. یا این یا آن. ژان لوک گدار اضافه می‌کند که یا این یا آن، یعنی هیچ.
فکر می کنم که روی سخن اسلاوی ژیژاک با بخشی از روشنفکران غرب است، با همین برنارد هانری لوی‌ها که بهتر است موقعیتی دیگر برای رسیدگی به حساب‌های کهنه‌شان با میشل فوکو جستجو کنند. آن‌ها هرگز فوکو را به خاطر آنچه در زمان شروع انفلاب ایران گفته و نوشته بود، نبخشیدند. فوکو از رویای ایرانی و انقلاب معنوی سخن گفته بود. آن ها هر روز و هر سال نشستند تا در نبود او ثابت کنند که او اشتباه کرده و چقدرکار بدی کرده‌است.
برای برنارد هانری لوی ها یا این است یا آن، یا بن لادن یا بوش. یا لیبرالیسم غربی یا بنیادگرایی ضد غرب، بنیادگرایی اسلامی.
گدار می‌گویدکه یکی از این دو، یعنی هیچ کدام.

کتاب ایرانی ها چه رویایی در سر دارند؟ نوشته میشل فوکو متفکر و فیلسوف بزرگ فرانسوی با ترجمه آقای حسین معصومی همدانی را در انتشارات هرمس می‌توانید پیدا کنید.

۱۸ تیر ۱۳۸۸

نقاشان فوق العاده




پریروز به کتابخانه و مدیاتک منطقه رفته بودیم تا برای سین که چند روز است تعطیل شده کتاب و فیلم قرض بگیریم. نقاشی‌هایی به در و دیوار بود. همان روزی که من قطار ساعت ده صبح را به مقصد پاریس گرفتم تا در انتخابات شرکت کنم، ژان -ر و همکارش که ترتیب نمایشگاه را داده بودند، به مدیاتک می‌رفتند. آن روز روز اول نمایشگاه بود و نقاشان مردمی عادی نه، بلکه فوق‌العادی بودند. نقاشان معلولین ذهنی بودند. کسانی که یا حرف نمی‌زنند یا چند کلمه بیشتر به زبان نمی‌آورند. آن روز آنها خود میزبان و مهمان روز اول نمایشگاه بودند. همان‌روز که من سه ساعت در صف طولانی شرکت کنندگان در انتخابات ایستادم تا بالاخره وارد کنسولگری شوم و رأیم را به صندوق بیاندازم. همان روز که پلیس ضد شورش روی به من کرد و گفت چه همتی! می‌بایست با خودتان صندلی می‌آوردید. و من و او هم ولایتی از آب در آمدیم و گفت منتظرش بمانم تا شب مرا به خانه‌ام برساند. و من به این فکر می کردم چه چیز ما را وادار می کند که سه ساعت بر پاهایمان استوار بایستیم و اگر پنج ساعت هم لازم باشد رأی نداده، به خانه هامان بر نگردیم. خیلی‌ها آن روز را مرخصی گرفته بودند یا از سرکار آمده بودند. آنها که من به صورت می‌شناختم، مادران نسل جوانی بودند که من به دل می‌شناختم. گشاده تر از مادران و پدرانشان.
نقاشی های بر در و دیوار مدیاتک بسیار زیبا بودند. نقش هایی از خانه، آدم و درخت.
کنهسالان و معلولین از ناتوانان این جامعه و هر جامعه‌ای هستند. و به دیده نیامده‌ها. آن‌ها را در خانه های مخصوص حبس می‌کنند تا قبل از مردن بمیرند. تا توان و استعدادهایشان تحلیل برود و خودشان هم به نظرشان برسد که به هیچ دردی نمی‌خورند. اصلا هر چه که گوچک و ناتوان است در معرض خطر و نابودی‌ست. دوست کشاورز ما بعد از مرگ شوهرش از عهده اداره مزرعه و چند تا گاو و گوسفندش بر نمی آید. دوست نقاش ما با نقاشی اموراتش نمی گذرد. و دوست دیگری رویایش را هر بار از بقچه در نیاورده، در بقچه می‌پیچد و گره می‌زند. هزار و یک کار می شود کرد و هزار و یک نفر، هزار و یک فکر وخیال و نظر دارند. در زندان منطقه ما صد و پنجاه زندانی خیلی خطرناک به سر می‌برند با تنها نیمی از یک روانکاو. و در زندان ها زندانیان خود ر ا حلق آویز می‌کنند. و دوست دیگرمان که پرستاری دریک بیمارستان روانی‌ست، می‌گوید: جوانان خود با پای خودشان به بیمارستان می‌روند، از بس بی کس و کار و تنها و در مانده‌اند. و هزار و یک نفر، هزار و یک فکر در خیال خود می‌پرورانند و هزار و یک نفر به دنبال کار می‌گردند و هزار و یک کار می شود انجام داد و دولت پول ندارد. و هزار و یک نفر هزار و یک خیالشان را نیمه کاره رها می‌کنند و به اعدادی تبدیل می‌شوند، بی خواب و خیال که نظام می‌پسندد و به کارهایی مجبور می‌شوند که نظام می‌پسندد. و ناتوانان و آسیب‌پذیران در گوشه‌های خانه‌های بی نورشان می‌پوسند.
ژان -ر چهارشنبه‌ها می‌رود در خانه‌های بازنشستگان از زندگی کتاب می خواند و با معلولین کارگاه‌های خلاقیت بر پا می کند. کریستین که انتشاراتی کوچکی دارد و هنوز با ماشین‌های میان دوران دو جنگ با حروف سربی شعر چاپ می کند، برای صدو پنجاه زندانی خطرناک کتاب می‌خواند. و ژاک منتظر زندانی دیگری‌ست تا بیاید و بز‌هایی را که خردیده‌است، بدوشد. و الکساندر تمام گیاهان را می‌شناسد و هیچ‌کس به اندازه او گیاهان را نمی‌شناسد وپدر و مادرش بهترین پنیر و کره ارگانیک منطقه را تهیه می کنند. و همه این‌ها به سختی روزگار می‌گذرانند. و در پاریس برنامه‌هایی عظیم و بی‌هوده بر پا می‌شود و با بودجه‌هایی سرسام آور. برای کوچک‌ها جایی نیست. برای ناتوانان محلی نیست. آنها نباید در جامعه حضور داشته باشند. ابزار دفاعشان را می‌گیرند و آنان را به فلاکت زدگان تبدیل می‌کنند. ناتوان.
رأی ابزار دفاع بود.
نقاشی‌های بر درو دیوار مدیاتک زیبا بودند.
فردا یک ماه از انتخابات می‌گذرد.

۱۶ تیر ۱۳۸۸

تقریبا تنها





چراغ که خاموش شود، تنها خواهی ماند در شب
و چشمان باز توست که روشنت خواهند کرد

فیلیپ ژاکوته
ترجمه نیشابور

جن و اتم، معجزه و سانتریفوژ، معراج وموشک



برای آن‌ها که نخوانده‌اند:
«احمدی‌نژاد پديده‌ی غريب و همهنگام آشنايی است. رفتار او در چشم بسيار کسان يادآور برخورد خشن و توهين‌آميز يک جوانکِ بسيجیِ تفنگ به دست در برابر شهروندان محترمی است که چنان تحقير می‌شوند که ديگر جهان را نمی‌فهمند. شأن اجتماعی‌شان، ارج فرهنگی‌شان و منش و سليقه‌ی‌شان لگدکوب می‌شود، به زندگی خصوصی‌شان تجاوز می‌شود، و دستگاه تبليغاتی مدام از در و ديوار جار می‌زند که بايد شکرگزار باشند که در کشورشان اين "معجزه‌ی هزاره‌ی سوم" رخ داده است. احمدی‌نژاد حاشيه را بسيج می‌کند تا مرکز قدرت را تقويت کند، مردم مستمند را به دنبال ماشين خود می‌دواند و آنان می‌دوند، در حالی که به عابران ديگر تنه می‌زنند و هياهو و گرد و خاک می‌کنند. محمود احمدی‌نژاد از تبار آن سلاطينی است که مدام در حال جهاد بوده‌اند. او خزانه‌ی مرکز را تهی می‌کند، تا سرحدات را نه آباد، بلکه از نو تصرف کند و به حلقه‌ی ارادت درآورد. او مهندس نظام است، اما نه از آن مهندسانی که در ابتدای حکومت اسلامی در خدمت ملاها درآمدند تا سازندگی کنند و معجزه‌ی پيوند ايمان و تکنيک را به نمايش بگذارند. در ابتدا تکنيک در خدمت ايمان بود. در مورد احمدی‌نژاد، ايمان خود امری تکنيکی است. او رمالی است که دکتر-مهندس شده است. در ذهن او جن و اتم، معجزه و سانتريفوژ، معراج و موشک در کنار هم رديف شده‌اند. احمدی‌نژاد به همه درس می‌دهد. او ختم روزگار است. در مجلس آخوندی هم درس دين می‌دهد. پيش لوطی هم عنتربازی می‌کند.
احمدی‌نژاد ترکيبی از رذالت و ساده‌لوحی است. او مجموعه‌ای از بدترين خصلت‌های فرهنگی ما را در خود جمع کرده، به اين جهت بسی خودمانی جلوه می‌کند: دروغ می‌گويد و ای بسا صادقانه. غلو می‌کند، زرنگ است و تصور می‌کند هر جا کم آوردی، می‌توانی از زرنگی‌ات مايه بگذاری و جبران کنی. در وجود همه‌ی ما قدری احمدی‌نژاد وجود دارد و درست اين آن بخشی است که وقتی با آزردگی از عقب‌ماند‌گی‌مان حرف می‌زنيم، از آن ابراز نفرت می‌کنيم. اما آن هنگام نيز که لاف می‌زنيم و خودشيفته‌ايم، باز اين وجه احمدی‌نژادی وجود ماست که نمود می‌يابد. احمدی‌نژاد تحقير شد‌ه‌ای است که خود تحقير می‌کند. سرشار از نفرت است، اما کرامت دارد. به موضوع نفرتش که می‌نگرد، می‌پندارد مبعوث شده است تا او را از ضلالت نجات دهد.
احمدی‌نژاد نماينده‌ی سنتی است جهش‌کرده به مدرنيت. او مظهر عقب‌ماندگی مدرن ما و مدرنيت عقب‌مانده‌ی ماست. او اعلام ورشکستگی فرهنگ است.
احمدی‌نژاد نشان فقدان جديت ماست. آن زمان که در قم گفت، هاله‌ی نور او را دربرگرفته، حق بود که حجج اسلام اين حجت را جدی گيرند، عمامه بر زمين کوبند، سينه چاک کنند و لباس بر تن او بردرند تا تکه‌ای به قصد تبرک به چنگ آورند. آن زمان که از دستيابی به انرژی هسته‌ای در آشپزخانه سخن گفت، حق بود مدرسه‌ها و دانشگاه‌ها تعطيل می‌شدند، حق بود بر سردر آموزش و پرورش می‌نوشتند "اين خراب‌شده تا اطلاع ثانوی تعطيل است" و آموزگاران از شرم رو نهان می‌کردند.
احمدی‌نژاد از ماست. طرفداران او نيز همولايتی‌های ما هستند. ميان احمدی‌نژاد با گروهی از رهبران اپوزيسيون فرق چندانی نيست. در روشنفکری ايرانی هم نوعی احمدی‌نژاديسم وجود دارد، آنجايی که ياوه می‌گويد و در عين غير جدی بودن، سخت جدی می‌شود. در وجود چپ افراطی ايران، از ديرباز احمدی‌نژادی رخنه کرده است منهای مذهب، يا با مذهبی که گفتار و مناسک ديگری دارد. سرهنگهای لوس‌آنجلس همگی مقداری احمدی‌نژاد در درون خود دارند. احمدی‌نژاد رضاشاهی است با تعصب مذهبی، البته رضاشاهی در اوايل کارش.»

از آخرین مقاله محمد رضا نیکفر موجود در گویا نیوز

۱۵ تیر ۱۳۸۸

وقتی سرزمینی به زمین فوتبال تشبیه می‌شود



یادتان می‌آید که درست فردای انتخابات رئیس دولت نهم در کنفرانس مطبوعاتی در جواب خبرنگاری گفتند: همیشه بعد از مسابقه فوتبال، کمی شلوغ می‌شود. آقای برلوسکنی هم ایتالیا را به زمین فوتبال تشبیه می‌کنند.

پریشب در رقابتی برای به دست گرفتن شهرداری شهری کوچک در شمال فرانسه با جمعیت حدود بیست و هفت هزار، راست افراطی از ائتلاف همه، همه یعنی از چپ افراطی تا حزب اقای سارکوزی، با تفاوت ناچیزی شکست خورد. این یعنی پیروزی راست افراطی که مرده‌اش می پنداشتند. داستان اما از این قرار است: قبلا مقر راست افراطی و پایگاهش در جنوب و جنوب شرقی فرانسه بود. اطراف مارسی، شهرها و روستاهای شمال مارسی و از مارسی تا مرز ایتالیا. دلایلش، مجموعه‌ای از دلیل‌ها بود. وجود خارجی که انگیزه ضدیت با آنان را تحریک می‌کند، وجود فرانسویان برگشته از کشورهای مغرب، بعد از استقلال، که تمایل به راست افراطی دارند. وجود نوعی از مافیا و البته فساد. راست افراطی در چند جا هم رأی آورده بود، اما کارنامه‌‌ موفقی از خود به جا نگذاشته بود. آنان تا به حال در فکر قدرت را به واقع به دست گرفتن نبودند. امروز نسلی جوانتر جانشین پدران شده‌اند و خیال اعمال قدرت دارند. علت رأی بسیار بالای این حزب راست‌افراطی در این شهر کوچک، در صد بالای بیکاری است. حدود بیست در صد. معدنی که بسته شده است، که در گذشته کارگران معدن را با سندیکای چپشان مربوط می‌کرد. در گذشته همیشه حزب کمونیست پیروز انتخابات شهرداری و محلی در این مناطق بود. امروز با بسته شدن کارخانه‌ای دیگر وتقریبا ورشکسته بودن احزاب قدیمی چپ، یعنی حزب کمونیست و سوسیالیست، جایشان را راست افراطی پر کرده است. ورشکسته بودن یعنی در برابر سیاست‌های اقتصادی تاچری و ریگانی و لیبرالیسم نو قد علم نکردن. یعنی ارتباط خود را با مردم گم کردن. مردمی که هیچ دغدغه‌ دیگری جزشام شبشان ندارند.

شنیده‌ام که در انتخابات امریکا، درآمد رأی دهندگان به اوباما نبود که تعیین کننده بود، رأی دهندگان اوباما از درس خوانده‌ها تشکیل شده بود. یعنی نه پولدارها ، بلکه در صد بالایی از رأی دهندگان تحصیلات از دبیرستان به بالا داشتند.

۱۲ تیر ۱۳۸۸

مکان ناخود خواسته



من نه اهل بالاترین بودم و نه بی بی سی. چند تا از بستگانم هم که تا به حال به خاطر جوانانشان در مقابل ماهواره مقاومت کرده بودند، بعد از انتخابات نشستند روبروی بی بی سی. خیلی‌ها اهل خیلی چیز ها نبودند و شدند. گویی که با خدنگ آرش به آن سوی «مرزها» پرتاب شدند. و آنجا که فرود آمدند، مکانی جدید بود و تاریخی جدید. درست مثل کریستوف کلمب که در سرزمینی ناخواسته پای به خشکی گذاشت. کشف شد. او با کشف سرزمین نو خودش را کشف کرد. دنیای کهنه پشت سر دنیای نو قرار گرفت.
این حاصل گشت‌های من در بالاترین است:
«از کجا به کجا رسیدیم. نماز جمعه نرفته بودیم که رفتیم. به خطبه‌های آقا با دقت گوش نداده بودیم و هیس هیس نکرده بودیم که دادیم و کردیم. سر پشت بوم الله اکبر نگفته بودیم که گفتیم. توی قرآن و احادیث دنبال فکت نگشته بودیم که گشتیم. در مراسم سالگرد شهدای هفتم تیر شرکت نکرده بودیم که کردیم. با شعار «بهشتی، کجایی، موسوی تنها شده» شرشر اشک نریخته بودیم که ریختیم. از وسط دو هزار نفر به خون تشنه با اعتماد به نفس و نگاه عاقل اندر سفیه رد نشده بودیم که شدیم. با حرف‌های موسوی تبریزی و غفاری حال نکرده بودیم که کردیم. نخست وزیر سابق جمهوری اسلامی همه چیز و همه کس مون نشده بود که شد. هاشمی ناجی و آخرین امید مون نبود که شد. برای زندانبانان دیروز و زندانیان امروز دل نسوزونده بودیم که سوزوندیم! خدا آخر و عاقبتمونو به خیر کنه.........»
اینجا همان جای ناخود خواسته است. اسم این یعنی کشف. حالا همه آنها که می‌خواهند این رنگ سبز و جنس الله اکبرها را زیر ذره‌بین ببرند و به مطالعه مشغول شوند، بروند و به مطالعه مشغول شوند. منتهی در این میان ممکن است باز به مکانی دیگر و تاریخی دیگر پرتاب شوند. و آنان ممکن است تمام عمرشان را به مطالعه بپردازند که خوب این‌هم شغلی ست. مالکان متون بالا به صدر انقلاب برده شده‌اند. آنان دوباره پرده‌ها را کنار می‌زنند تا از حقیقت پشت پرده انقلاب باخبر شوند. پوسته‌ای دیگر بر می دارند و غبار می‌روبند. آن‌ها به سراغ پدران انقلاب می‌روند. آنان پسران راستین انقلابند. گمان کرده بودند که از این همه عبور کرده‌اند. این اولین بار نیست که ایرانی باز چیزی را از آن خود می‌کند. انقلاب را از آن خود می‌کند. اسلام را ایرانی می کند. تجدد را از آن خود می کند. هیچ‌کس و در هیچ‌کجا چنین از اسباب تجدد و فن‌آوری در مسیری چنان عجیب بهره نبردند. مسیری نه لزوما در جهت تجدد آن‌گونه که غرب تفسیر می کند. این به سرچشمه باز گشتن، همان تأویل است. آری الله اکبر‌ها با هم فرق دارد. الله اکبری که رئیس دولت نهم ماهواره‌اش را با آن به «بیرون» فرستاد با این الله اکبر فرق می‌کرد. الله اکبر هزار و سیصد و پنجاه و هفت هم با الله‌اکبر هزار و سیصد و هشتادو هشت فرق می‌کرد. همه این‌ها در الله‌اکبر بودن مشترکند. به همین سادگی. بعضی آرزو دارند که این الله‌اکبر‌ها را با همان خدنگ آرش به جایی دور بیاندازند. جایی دیگر. خانه همسایه مثلا. خوب آرزو دارند.
مهم اما این فاصله‌های میان الله‌اکبر‌هاست. مهم تکثر الله‌اکبرها است. و تکثرتکبیرگویان. و فاصله میان تکبیرگویان و این کلام مقدس.
به نوشته بالاترین بنگرید. فاصله میان نوشته و نویسنده شگفت آور است. نویسندگان این متون به اندازه این فاصله قد کشیده‌اند.

۱۰ تیر ۱۳۸۸

قربانی




در تنهایی زیستم.
و تنها به اشباهی برخوردم، نادر و مقتدر.
بعضی نورانی بودند و مرا در عبور از این برهوت یاری می‌کنند.
باقی غرقه خونند، چون من که غرقه خونم.

ژاک پره‌ول
ترجمه نیشابور