مناظره دیشب عجیب بود. نه از آن روی که رخدادی ست در صدا و سیمای جمهوری اسلامی که من از آن بیاطلاعم.
جایگاه آقای احمدینژاد در دو صندلی «پوزیسیون» و «اپوزیسیون»، هر دو با هم مرا در حالتی از پریشانی یا بهتر بگویم بهت بر جا گذاشت.
معمولا در مناظرههای انتخاباتی که من به آن خو گرفتهام، اینجا، مثلا در فرانسه، نمایندگان احزاب که همان نامزدها هستند با هم روبرو میشوند و پیش میآید که طرف مقابل خود را محکوم کنند. اما جای این احزاب هر چند سال یک بار عوض میشود. مثلا در سال ۱۹۸۰ که آقای میتران انتخابات ریاست جمهوری را برد، با از دست دادن مجلس مجبور به پذیرفتن دولتی از حزب مخالف خود شد که اکثریت مجلس را از آن خود کرده بود و دوران همزیستی شروع شد. در زمان آقای شیراک هم که او خود مجلس را منحل کرد، در رأیگیری مجدد اکثریت مجلس از آن حزب سوسیالیست شد و باز دوران همزیستی راست و چپ و دو حزب مخالف آغاز شد. همزیستی رئیس جمهور که وزنی گران دارد و نخست وزیر و دولتش که معمولا ائتلافی ست از چپها یا راست ها. حداقل سی سال است که فرانسه اینگونه سیاست میورزد. آنها که قدرت را به دست داشتند هرگز «نظام» را زیر سوأل نبردهاند. و آنها که به زیر سوأل برده اند، مثل چپ افراطی هرگز قدرت را به دست نداشتهاند. جز در مجلس اروپا، با وجود محبوبیت در میان مردم حتی در مجلس ملی هم نماینده ندارند، البته این به قوانین و شرایط انتخابات مجلس بر میگردد. هیچیک اما قانون را زیر پا نگذاشتند.
اما آقای احمدینژاد دیشب در دو جایگاه همزمان حضور داشتند و سی سال را زیر سوأل میبردند. صحبتهایی میکردند که همواره «اپوزیسیون» بر زبان آورده است. «اپوزیسیونی» خارج از قدرت.
مثل این می ماند که ژنرال دوگل را از نهضت مقاومت فرانسه جدا کنیم. . ژنرال دوگل را از آن برداشت و تصوری که از فرانسه داشت جدا کنیم. یا ژنرال دوگل را از فرانسه جدا کنیم. ژنرال دوگل و نهضت مقاومت و فرانسه یکی هستند.
آقای احمدینژاد انقلاب را از مردان آن جدا میکند. تاریخ را جزء آن نمیداند. گویا فرزندی نامشروع به دنیا آمده است که باید به دورش انداخت. غافل از اینکه خود او و دولتش هم جزو آن فرزندند و با دور ریختن آن، خود نیز دور ریخته خواهند شد. «پوزیسیون» و «اپوزیسیون» نمی تواند همزمان در هر دو جا باشد. کسی که قدرت را به دست دارد، نمیتواند پایههای قدرت خود را در هم بشکند. چرا که خود را هم در هم خواهد شکست.
شاید آقای میر حسین موسوی برای همین به میدان آمدهاست تا پایههای قدرت در هم نشکند. او فرزند و تاریخ و پدر و مادر را به هم مربوط میداند. در «از فیلمهاشان» گفتم که فیلم آقای میرحسین موسوی قصهای دارد. سرچشمه و گذشتهای و نگاهی با تکیه بر گذشته به آینده دارد.
این قصه تلخ یا شیرین، دشوار یا آسان، کوتاه یا دراز، خوب یا بد، آباد یا ویران، تاریخ سی سال ایران است. از دل همین ویرانه است که باید ساختمانی سر بر آورد. دست هیچ نهادی را نباید کوتاه کرد. تنها باید آن را جای خود نشاند. اگرنه به قول فروید آنچه را که به عقب میرانی، آنچه که درجامعه و با جامعه تنیده شده، چهار نعل باز خواهد گشت. سی سال با رنج بسیار گذشته است. دور ریختن آن دور ریختن رنجها خواهد بود، و بیهوده بودن سال های سپری شده. روزی، باید که ته بنشیند. آرام، آرام.
آقای احمدی نژاد بی قصه است.
قصه یعنی مرجع.


































2 نظرات:
خانم نیشابور. من واقعا از این تحلیل شما لذت بردم و از اینکه اینقدر نگاهتان خوب همه چیز را تحلیل می کند و سر جای خودش میگذارد و یک تصویر دقیق از اتفاقی که افتاد را ترسیم می کند لذت بردم. به نطرم این بازی کردن همزمان پوزیسیون و اپوزیسیون مهمترین المان دیسکورس احمدی نژاد است که مردم را گیج می کند. می دانید که عموم ایرانیها از این داستان خیالی نه چپ و نه راست خیلی خوششان می آید و به هر دلیلی باور کرده اند که تعلق داشتن به هر دو باعث ظلالت است! اصولا برگ برنده احمدی نژاد در این بازی همین "ایز گم کردن" است.
احمدی نژاد شاید قصه نداشته باشد به تعبیر شما، اما غصه زیاد دارد. امشب در میزگرد شبکه دو باید او را می دیدید که با چه اطمینان خاطری امشب هم تکرار کرد که باید انگ ننگ را به پیشانی جفاکاران به مردم چسباند. چون هیچ کدام آنها به اندازه ی انقلاب نمیارزند.
حیرت انگیز است. حیرت انگیز.
ارسال يک نظر