۹ تیر ۱۳۸۸

ای مرز پر گهر



من می توانم از فردا
همچون وطن پرست غیوری
سهمی از ایده‌آل عظیمی که اجتماع
هر چهارشنبه بعد از ظهر،آنرا
با اشتیاق و دلهره دنبال می‌کند
در قلب و مغز خویش داشته باشم
سهمی از آن هزار هوس پرور هزار ریالی
که می‌توان به مصرف یخچال و مبل و پرده رساندش
یا آنکه در ازای ششصد و هفتاد و هشت رأی طبیعی
آنرا شبی به ششصد و هفتاد و هشت مرد وطن بخشید

قطعه ای از شعر فروغ فرخزاد

۶ تیر ۱۳۸۸

انقراض آدمی



روزی از این روزها در چهارچوب فعالیت های فرهنگی‌مان در روستاهای این منطقه، هفت‌صد آفیش را در هفت‌صد صندوق پست خانه مردم انداختیم که دعوتی بود به شنیدن قطعه‌ای نادر از باخ که نوازنده‌ ویولونی، یکی از دوستان آمده از راهی دور قرار بود اجرا کند. آن شب که آن قطعه نادر در یکی از سالن های محلی روستا که معمولا شهرداری در اختیار می‌گذارد، نواخته شد، غیر از خود ما هیچ‌کس نبود. هیچ کس نیامده بود. دوستان تعجب و شکایت خود را هر یک به نحوی ابراز می کردند. من معتقد بودم که مردم تلویزیون‌های خود را و سریال‌های آن را برای شنیدن قطعه‌ای هر چقدر هم نادر از باخ ترک نخواهند کرد. آنروز گویندگان و مجریان برنامه‌ها و هنرپیشگان سریال‌های طولانی را پسر‌خاله و دختر‌عمه‌های آنان خواندم و گفتم که این مردم اعضای فامیل خود را به یک شب با باخ عوض نمی‌کنند. سال‌هاست که آنها به حال خود رها شده اند. آن ها دعوت شما را باور نخواهند کرد، آنها دعوت شما را پاسخ نخواند گفت. اصلا کاغذ دعوت شما در میان بسته‌های رنگین تبلیغات برای خوردن و خوابیدن و آشامیدن گم شده است.
چه می خواهم بگویم؟ می خواهم از بروز و ظهور احمدی نژاد بگویم. چگونه شد. چگونه می شود؟
در آخرین سفرم به ایران، حدود دو سال پیش سیمای جمهوری اسلامی را بسیار خشن یافتم. کسی می‌گفت: می بینی چطور «دزد» ها و «بد»‌ها برنده می شوند و همیشه پلیس و قانون است که می بازد؟ به نظرم رسید که فحاشی بی‌اندازه است و بی‌جا و خشونت رایگان. چند بار از دخترم که مرا در سفرم همراهی می کرد خواستم که از دیدن تلویزیون و مشاهده تصاویر خود‌داری کند، چرا که روشن و خاموش کردن آن دست من نبود.
در همان و آخرین سفرم داستانی در شمال کشور اتفاق افتاد که دست بر قضا مستقیما به یکی از آشنایان من مربوط می‌شد. خبر آمد که جوانی دانشجو را دوستان و اطرافیان و نامزدش تکه تکه کرده‌اند. هر کس روایتی کرد. از امام زمان گفتند. از شیطان گفتند. از مراسم قربانی و ذبح گفتند. خبر به روزنامه ها هم رسید. از اعتیاد گفتند. آیا مجرمان و مسئولان تحت سلطه اعتیاد بوده اند؟ کسی از حقیقت کوچک با خبر نشد. حقیقت بزرگ غیر از آنکه موی بر اندام راست می‌کرد، از روزگار و دورانی پرده بر می‌داشت. یکی از بستگانم از حجم عظیم چاپ سهمی از فقه و شریعت و مذهب که سهم والای آن را پاک شکست داده بود، در انتشاراتی‌ها و کتاب‌فروشی های قم خبر می داد.
یکی از دوستانم که از همراهان سالهای کودکی و مدرسه من بود و از بهترین شاگردان و بعد‌ها به گروهای چپ و مارکسیست تعلق پیدا کرده بود و چند سالی به زندان افتاده بود و در تهران زندگی تازه اش را پیش می برد، از ارتباط با مردگان و ارواح سخن می گفت و از روابطی بسیار خصوصی با خدایی بسیار شخصی و بیگانه با من. چهار سال پیش وقتی از او پرسیدم به چه کسی رأی خواهد داد؟ گفت: حاضر است هرکاری بکند تا هاشمی رفسنجانی رأی نیاورد. گاهی که به من تلفن می کرد و از من می پرسید به چه کار مشغول بوده ام، اگر از من می شنید: به خواندن کتاب. می‌پرسید که مگر وقت کتاب خواندن هم دارم.
خواهرش را به یاد دارم وقتی که ما در غروب های شهرستان از مدرسه به خانه بر می گشتیم و او تنهایی و غربتش را با خود به کوچه، بر پله دوم جلو خانه می‌آورد و سیگار می‌کشید وآن یار دبستانی از من می‌پرسید آیا وحشت را در چشمان سبز خواهرش دیده ام تا به حال؟ خواهرک معتاد شد. به زندان افتاد. وقتی معتاد بود دخترش را به همان دنیا آورد. چند بار سکته کرد تا با آخرینش از این دنیا رفت. چهل و چند سال بیشتر نداشت.
در زمان اقامتم اخراجی ها به سینما آمد و من هم مثل همه ایرانی‌ها آن را در خانه دیدم. زنگ خطر را شنیدم و درست چند ماه قبل از انتخابات اخراجی‌های دوم به صحنه آمد.
این ها را زیر نور متون مجید رهنما می‌نویسم. و به آخرین قسمت صحبت‌های اسلاوی ژیژک می‌اندیشم. به جوامع پست- دمکراتیک اینجا و به قیاس برلوسکونی با احمدی‌نژاد و به انتظار چون آنانی اینجا و آنجا.
و به مطالب برخی وبلاگ ها که با احساس تقصیری همراه است: ما آنها را ندیدیم، آن نیروهای پشت سر احمدی‌نژاد را، آن جماعت خاموشان را.
اما داستان تاریخ مدرن جز این نیست.
دیروز لویی تلفن زد که احوالم را بپرسد. کمی گپ زدیم. از وقایع ایران گفتم. از خود گفتم. سراغ فرزندانش را گرفتم. گفت:باید به آنها دو چیز را آموزش دهم. چگونه نان پختن و چگونه زمین را شخم زدن. گفت که در زادگاه مادر همسرش دانیل، که بیش از نود سال دارد، خواهران همسرش را دیده‌است که راه تروخشک کردن زمین را نمی‌دانند. گفت که بعضی از یاد برده‌اند و بعضی اصلا یاد نگرفته‌اند. می‌دانم که مجید رهنما به ایران امروز راهی ندارد. می‌دانم که کسی او را نمی شناسد. می‌دانم که صدای او را نمی‌شنوند. من اما همه این‌ها را در روشنایی حکمت او می‌نویسم. آنجا که فلاکت زیر فقر را می‌روبد، احمدی نژاد و برلوسکونی ظاهر می شوند. با وعده‌هایشان یکی اتمی، دیگری «بلینگ بلینگ». بلینگ بلینگ عبارتی بود که بعد از آمدن ساکوزی به سر زبان هاافتاد. بلینگ بلینگ اشاره به آنچه برق می‌زند و می‌درخشد، از ساعت رولکس چهل هزار یورویی سارکوزی تا گذراندن تعطیلات در کشتی‌های مجلل و ضیافت‌ها دارد. یعنی تجمل.
اگر آقای احمدی‌نژاد به ظهور می‌رسد. تقصیر کسی نیست. تقصیر نظم جهانی ست. که در هر نقطه‌ای از جهان فقیر را به فلاکت زده تبدیل می‌کند و توانایی‌شان را از آنها می گیرد. توانایی حفاظت و نگهبانی از کرامت‌شان را. استقلالشان را. از آنها ارتش‌شان را می‌گیرد و آنها شکست‌خورده و ورشکسته از آدمیت، به بندگی آنکه گفتمان اقتدار دارد، در می‌آیند. به ارتش گفتمان اقتدار تبدیل می‌شوند.
ما در یک ساعتی پاریس زندگی می‌کنیم. در مکانی زیبا که جز تلویزیون و آموزش و پرورش و فروشگاه‌های بزرگ از نهاد دیگری برخوردار نیست. هیچ چیز دیگری برای فرزندانش ندارد. برهوت است. به جستجوی کتاب باید به شهرهای بزرگ رفت. به دیدن فیلمی باید راهی شهرهای بزرگ شد. برای مشاهده و تماشای نمایشنامه‌ای باید پول داد. فرزند من همکلاسی‌هایی دارد که پاریس را تا به حال ندیده‌اند. برج ایفل را نمی‌دانند چیست و از موزه لوورخبر ندارند. البته ، البته آنها به زمین‌های درندشت میان شهر‌ها و کنار اتوبان‌های بزرگ به تماشای پارک‌های عظیم و وسیع افسانه‌ای پا گذاشته اند. پارک‌هایی با نام‌هایی امریکایی. در اندازه‌های امریکایی. با رویایی امریکایی.
در روستای ما زنانی هستند که رانندگی نیاموخته‌اند- در دوران اینان خدمات راه و ترابری و وجود زندگی در هر روستایی نیاز آموزش رانندگی را بر طرف می کرد- و در خانه‌هاشان مانده اند و نه تنها پاریس، شهرهای بزرگ را هم ندیده‌اند. همان‌ها که از جنگ‌های اول و دوم خاطره‌ها دارند. و آن ها که خاطره ای هیچ ندارند. همین‌ها هستند که در خانه‌هاشان چند جعبه تلویزیون دارند- در یکی از آخرین تحقیقات به این نتیجه رسیدند که هر چه مردم بی‌نوا ترند تعداد تلویزیون در خانه‌هاشان بیشتر است، در هر اتاقی یکی. همان‌ها هستند که درخت‌ها را قطع می‌کنند تا چند متری به مساحت زمین‌های کشاورزیشان اضافه کنند و باد و آب باران های سیل‌آسا را به خانه‌های ما سرازیر می‌کنند. همان‌ها هستند که از سم نمی‌ترسند و گمان می‌برند که هر چه باکتری هست را باید از میان برداشت. من ندیده‌ام که خاک را لمس کرده‌باشند. آنها همیشه سوار تراکتور‌ها و ماشین‌های عجیب و غریب و غول مانند شان به رادیو‌هایی گوش فرامی‌دهند که هیچ حرف حسابی نمی‌زنند و تنها پر می‌کنند، اشباع می‌کنند. راست افراطی از آنان یار می گیرد. با تحریک آنان. با وعده‌های اقتدار از دست رفته‌شان رابه آن‌ها بر گرداندن. و وقتی شب فرا می‌رسد و اگر پیش بیاید که کسی از راه دوری آمده باشد تا قطعه ای نادر از باخ را با ویولون اجرا کند. نمی‌آیند. ترجیح می‌دهند روی کاناپه‌هاشان، جلو تلویزیون بنشینند و ماجراهای اعضای فامیلشان را دنبال کنند. می‌دانند که تلویزیون هرگز ترکشان نمی کند. برای همین است که همسر من برنامه سواد آموزی در خیال می‌پروراند، اما همیشه به مشکل بی‌پولی دولت روبرو می‌شود. برای همین است که لویی در بدر می‌رود و نان پختن می‌آموزد و «آواز قناری» با خود می‌برد و ر اه خود‌کفا بودن را همچون راه ابریشم، می‌گشاید. (خوانندگان این وبلاگ لویی را می‌شناسند.) تا توانایی و نه قدرت را به أآنان یاد آور شود. آخرین کتاب مجید رهنما، توانایی فقیران نام دارد.
نه تقصیر کسی نیست که احمدی‌نژاد ارتشی دارد. تقصیر نظم سیاسی، نظم اجتماعی، اقتصادی- مالی، صنعتی، کشاورزی جهانی است، همان که کوچک کشاورزان هند ر ا مجبور به خودکشی می‌کند، دودمان کشاورزان کوچک برزیل و مکزیک و امریکای لاتین را می‌سوزاند. و به بندگان کمپانی‌های عظیم مولتی ناسیونال تبدیل می کند. من مبارزه قاضیان و روزنامه‌نگاران و بخشی از جامعه ایتالیا را بامافیا، مبارزه کشاورزان خرد دنیا را برای دفاع از آخرین بازمانده‌های دانه‌ها و تخم‌های نباتی و مبارزه دوستان طبیعت با انقراض انواع حیوانات و موجودات ، رااز مبارزه با تحجر در ایران جدا نمی‌دانم. جهانی شدن اشتراک درد هاست و اشتراک علاج‌آن. باید به مردم ابزار نگهبانی و دفاع از کرامت خود را باز گرداند. صحبت از انقراض آدمی ست.

نیرو داشتن هرگز به معنای رأی آوردن نیست.
قسمت‌هایی از معرفی کتاب مجید رهنما را «وقتی فلاکت زیر فقر را می‌روبد» می توانید اینجا ببینید.

کالبد شکافی



نه وقایع ایران، نه وقایع اوباما، تویتر را مایکل جکسون منفجر کرد.
دنیا را مایکل جکسون به خیابان کشاند و ایران را اعتراض به نتیجه انتخابات.
می‌توان هر دو را کالبد شکافی کرد. هم مایکل جکسون را و هم نتیجه انتخابات را.
می‌توان؟

۴ تیر ۱۳۸۸

تحلیلی از وقایع ایران



این تحلیل وقایع ایران از اسلاوی ژیژک، یکی از مطرح‌ترین متفکران و فیلسوفان معاصر را در وبلاگ بهمن هاتفی بخوانید: http://bahmanhatefi.blogspot.com/2009/06/blog-post_25.html

ویدئوهایی هم از سخنرانی‌او پیرامون دمکراسی و پوپولیسم و ایران به زبان انگلیسی در یوتوپ موجود است به این نشانی:http://www.youtube.com/watch?v=ZniZSv19kJw

نماد




یک نماد در پی حقیقت واقعه نیست.
اینکه دختری ، خانمی، آدمی، چه بوده و چه می‌کرده و چگونه کشته شده‌است، در موجودیت نماد تغییری حاصل نخواهد کرد. یک نماد در زمان حال به وجود می‌آید و درست در زمان به وجود آمدنش شکل می‌گیرد. و بعد به پیامی تبدیل می گردد و آن پیام زمان‌ها را در می‌نوردد. سوار اسبش می‌شود و با سرعت از حادثه دور می شود. از آن عبور می‌کند.
از چه‌گوارا، این‌روزها کتاب‌ها و تحقیقات و صحبت هایی از خشونت او به میدان می‌آید. این که این کتاب‌ها را چه کسانی می‌نویسند، مهم نیست. مهم این است که دراصل نماد تغییری نمی دهد. یک نماد فراتر از جزئیات واقعه می‌رود. یک نماد همچون تیری از کمان پرتاب شده به سوی آینده می‌رود و پیامش را با خود می‌برد. مهم نیست که «ندا» چه کسی بوده است. تظاهرات می‌کرده است یا نه. هوادار میر حسین موسوی بوده‌است یا نه. تیری بی هدف به او خورده است یانه. چه کسی او را کشته است.
ژنرال دوگل یک نماد است. از او ایراد هایی بسیار می توان گرفت و گرفته اند. در آغاز جنبش مقاومت او را حتی تروریست و خرابکار خوانده‌اند. اما هنوز نمایشنامه‌هایی نوشته می شوند که عنوان «مردی که گفت: نه» را دارند و نمایشنامه‌ها به صحنه برده می‌شوند و مردم به دیدن این نمایشنامه‌ها به تاتر می‌روند. حقیقت کوچک ژنرال دوگل درکنار حقیقت بزرگ ژنرال دوگل رنگ می‌بازد. همچون که حقیقت کوچک چه‌گوارا در کنار حقیقت بزرگ او رنگ می‌بازد. اینکه او دمکرات نبود، اینکه او به خشونت متوسل شد، تردیدی در دل عاشقانش راه باز نمی‌‌کند. نماد راه خود را می‌رود. از نقطه آغازش به تمام ارتباط گرفته‌گان با آن نماد، اشاره‌ای می کند. نماد وحدت تصویر است. نماد با تعدادی بیشترو بیشتر حرف می‌زند. و با آنها از حقیقت بزرگ سخن می گوید. نه ازحقیقت کوچک. عاشورا در خاطره جمعی شیعیان یک نماد است. و حقیقت بزرگ را در دل خود دارد. عاشورا تحریک کننده است. یعنی به حرکت می آورد. سخن عاشورا خیلی کوتاه است. بعد‌ها هر کس روایت خود را از عاشورا به دست می‌دهد. و روضه‌اش را می‌خواند. و به گریه دعوت می کند. نماد ها با اشک و لبخند رفت و آمد دارند. این روایات‌ به موازات هم پیش می‌روند. با اختلافات حقیقت کوچک خود. این روایات دهان به دهان و سینه به سینه زمان را می شکافند و پیش می‌روند. آدمی بر نماد سوار می‌شود و به سوی آینده بی شتاب یا با شتاب پیش می‌رود. زندگی و زندگان به نماد نیاز دارند. نماد‌ها قدرت شکستن دارند. شکستن تصاویر پیشین. شنیده‌ام که می گویند: ندا «چهره شهادت اسلامی» را تغییر داده است. این را رسانه‌ای در امریکا مدعی شده‌است. این روزها چهره ایران تغییر کرده‌است. این را همه می‌گویند. همه این را می‌بینند. جهان با چشمان او به ایران می‌نگرد.
به دیده من اندرا
با چشم من بنگر مرا
زیرا برون از دیده‌ها
منزلگهی بگزیده‌ام

۳ تیر ۱۳۸۸

این واژه ها



این روزها که بگذرد، باید از واژه‌ها معذرت خواست. دستی به سرو رویشان کشید. دلجویشان شد. تیمارشان کرد.
گرنه از زبان فارسی می‌روند که می‌روند.

۲ تیر ۱۳۸۸

نامه ای



شما را به خواندن این نامه دعوت می‌کنم. http://isna.ir/ISNA/NewsView.aspx?ID=News-1360047

بورکا



مخالفت سارکوزی بر خلاف انعکاس خبر در ایران ، با حجاب نیست و با پوشش زنان افغانی‌ست که در فرانسه به «بورکا» شهرت دارد. سارکوزی حتی در دیدار با اوباما بعد از سخنرانی اوباما در قاهره، گفت که با وی در مورد آزادی پوشش زنان مسلمان موافق است. منظور از آزادی در کوچه و خیابان نیست. در کوچه و خیابان زنان آزادند که حجاب داشته باشند، آنچه در فرانسه ممنوع است، رعایت حجاب در مکان های دولتی‌ست، مثل آموزش و پرورش، اداره پست. جدیدا بورکا در خیابان‌های فرانسه یا مکان‌های عمومی فرانسه دیده شده‌است و اعتراض عده‌ای را برانگیخته‌است. عده‌ای از معترضین خود مسلمان ها هستند. راستش حضور آنسان‌هایی در زیر این لباس غریب، در دل فرانسه کمی سوررئالیستی‌ست. نشانه‌های افغانی طالبانی، از الجزایر به فرانسه آمدند. بعد از آنکه الجزایری ها از افغانستان به کشورشان الجزایر برگشتند.

به تنهایی و با چشمانی پر



با یکی از بستگانم در تماس هستم. خانواده‌ای اهل انقلاب، دین و شهادت. با چادر مشکی.
تلفن می‌زنم تا خبر بگیرم و از سلامتی‌شان مطمئن شوم . خط‌ها خراب است. گاهی با دشواری بسیار موفق به شنیدن حرف‌های هم می شویم. مادر خانواده می‌گوید: دو بار حداقل در هفته گذشته به محله شان حمله کرده اند. می‌گوید که پیراهن‌های سفید داشتند و حیدرحیدر و زهرا زهرا می‌کردند. می‌گوید شیشه‌ اتومبیل‌ها را شکستند. مردم را تا پشت‌بام ها تعقیب کردند. می‌گوید هر چه به صد و ده زنگ زدیم نیامدند. فقط فردایش رئیس مجتمع شکایت کرد و پلیس آمد. به شرکت بیمه هم مراجعه کردیم، گفتند: بیمه آشوب و شورش را پوشش نمی‌دهد. می گوید: شب دوم دویاره آمدند. مردم بیرون ایستاده بودند، در محوطه و سراغ رأی‌هایشان را می‌گرفتند. باز آن‌ها آمدند با همان اسم ها و نام ها و فریاد ها‌. این‌بار به داخل خانه‌ها هم آمدند در ها راشکستند و به درون آمدند. باز هم به صدو ده زنگ زدیم. امروز صبح سفارش در آهنی کردم. می گوید که هر روز به مراجع تلفن کرده‌است و از آنها یاری طلبیده‌است. روز شنبه با بچه‌هایش می‌خواهد که به خیابان برود. اما در خانه می ماند تا از حال آنها به هم خبر دهد. بچه‌هایش به خیابان می‌روند. گاهی به مادر تلفن می زنند. ازیکی از فرزندان تا آخر شب خبری نیست. مادر تا دیر وقت شب به انتظارشان می ماند. بچه‌ها هر کدام با آنچه دیده‌اند، هر کدام به تنهایی و با چشمان پر به خانه می‌آیند. می گوید بچه‌ها دنبال رأیشان می گردند. می‌گوید قبلا شنیده بود، حالا به چشم دیده است.

۱ تیر ۱۳۸۸

جایی بعید



مثل اینکه به جایی بعید از زندگی پرتاب شده‌باشم، راه برگشت را گم کرده‌ام.

۳۱ خرداد ۱۳۸۸

علی کوچیکه



دنیایی که هر وقت خداش
تو کوچه‌ها پا می‌ذاره
یه دسه خاله خانباجی از عقب سرش
یه دسه قداره‌کش از جلوش می آید
دنیایی که هر جا می‌ری
صدای رادیوش می‌آید

از شعر علی کوچیکه
فروغ فرخزاد

رقم بدون نقص

ضرب‌المثلی چینی می‌گوید: رقم بدون نقص، رقمی‌ست که با هر پندار «شمار‌ش‌« ناسازگار است.

سهمی از ابدیت



سین می پرسد: تو کی به میان ما بر می‌گردی؟ می‌گویم: نمی‌دانم.
می‌پرسد: کی تمام می‌شود؟ می‌گویم: نمی‌دانم.
در زمانی میان زمان‌ها نشسته‌ام. سهمی از ابدیت.

۳۰ خرداد ۱۳۸۸

جسارت



گمان می‌کنم که حالا بر همگان روشن شد که رئیس دولت نهم جسارت‌ش را از کجا می آورد. ودیگران عدم جسارت‌شان را از کجا.
و باز گمان می‌کنم که باید بر این واژه جسارت بیشتر تفکر و تمرکز کنیم.

نظم و بی نظمی

زمان‌هایی آدم تنها می‌تواند شعر بخواند. یا با شعر حرف بزند. گویی به سراغ نظم می‌رود، در بی‌نظمی.

۲۹ خرداد ۱۳۸۸

ترک پدر



مادر من زیاد گریه می‌کند. من هرگز نزد او و با او گریه نکرده‌ام. از خانه اش وقتی شانزده سال داشتم بیرون آمدم. با چند جلد کتاب. هرگز از مال پدرم برای تلفن‌کردن به من خرج نکرد. پدرم که مرد، مال او را به نام خود کرد. وقتی روزی بعد از روزها به خانه‌اش رفتم. همه اسباب پدرم را فروخته بود. کتاب خانه‌اش را فروخته بود. او خواندن نمی‌دانست. به جایش فرش‌های تبریز ریز بافت خریده‌بود. از پدرم دو قالی مانده بود و قرآن و کتاب دعایش و انگشتر‌های نقره‌اش با سنگ‌هایی زیبا که او با دقت برگزیده بود و داده‌بود آدم‌هایی که آن موقع‌ها یافت می شدند در چنگی به جمال تعبیه کرده بودند. تقره بودند و مادرم آن‌ها را به من داد. همیشه یکی از آنها را با خود دارم. یکی ازآن قالیچه‌های باقی مانده را هم که از پدرم مانده بود با رنگ‌های شاد و دلنواز و گل‌ها و شاخه‌های طولانی و در هم تنیده. قالی را هم با خودم اینجا و آنجا می‌برم. نمی‌توانم تصورش را بکنم که یک روز دزد ی ان را از من بگیرد. چیز زیبای دیگری در خانه‌اش نبود. گاهی که چیزی برای گفتن نداشتم و در و دیوارش را می‌نگریستم و اگر پیش می‌آمد که در میان آن همه زشتی چیزی پیدا می‌کردم که می‌توانست دلم را به دست آورد نشانش می‌دادم که: آه، این زیباست. گوشزد می‌کرد که چیزی از پدر نمانده است. چند سال بود که می‌خواست خانه اش را به نام من کند. می‌خواست برای رفتنش و بعد از آن هم تصمیم بگیرد. می‌خواست از حالا بنشیند و ان روزها ر ا تصویر کند. و باز نفرت بورزد. از غصه خواهرم باز کیف کند. به ایران رفتم. با هم به نزد محضر و وکالت‌خانه رفتیم و او وکالت‌ را به من داد تا کارها را تدارک دیده و کار را تمام کنم. وکالتنامه را پیش رویش گرفتم که: تا اینجا آمدم که نه را من گفته باشم. خانه ات مال خودت. خاطر جمعی ترا نخواهم خرید. بنشین و به بعد از خود فکر کن که دستت از آن کوتاه است. آن روزهم خانه را ترک کردم. همچون که در شانزده سالگی.
من این سیاست ورزی کهن‌سال را می‌شناسم. این سلطنت ظلم را می‌شناسم. ایران شکل خانواده مرا دارد. این را با آن می‌فهمم و آن را با این.
زمانی می‌رسد که فرزندان خانه پدرشان را ترک می‌کنند.
و روزگار تنهایی عظیم آغاز می‌شود.

۲۸ خرداد ۱۳۸۸

شعر کسی که مثل هیچ‌کس نیست



در حافظه من هیچ‌کس چنان‌‌که فروغ فرخ‌زاد اعماق جامعه را تصویر نمی کند. «فاشیسم» در معنی کلی آن همیشه بر اعماق تکیه کرده‌است. پایگاه «فاشیسم» از نفرت و لعنت و بغض و توهم «عدالت» خواهی، این مفهوم مجرد بی‌ترازو برمی‌خیزد. درتمام تاریخ مدرن، «فاشیسم» با پشتوانه نظامی روی به اعماق جامعه دارد. هنوز هم در جوامع غربی، احزاب راست‌افراطی ضد مهاجر و ضدبیگانه و ضد مسلمان و ناسیونالیست، با آنان سخن می‌گویند و رأی آنان را جلب می‌کنند و می‌گویند که می‌خواهند مزه پپسی و سینمای فردین را به سر سفره آنان یباورند. آنان همیشه به ابعاد فساد تکیه کرده و و از جنگ با فاسدین می‌گویند.آنها بغض را آبیاری کرده و ملت را تکه تکه می‌کنند. «فاشیسم» همیشه با ایده خلوص و پاکی به میدان می‌آید. و هیچ چیز خطرناک تر و عوام فریبانه تر از گفتمان خلوص و پاکی نیست. هیچ‌چیز حتی عدالت، حتی تساوی، حتی برابری خالص نیست. تنها می‌توان اسباب تساوی، عدالت و برابری را فراهم کرد و تدارک دید. تنها با فاصله ایجاد کردن میان مردم و ثروت می توان از فساد جلوگیری کرد. نهاد‌ها همان فاصله‌ها هستند. مثل این می‌ماند که به جای بیماری را پیشگیری کردن و آدمی را به نظام‌های دفاعی‌اش مجهز کردن به جنگ بیمار برویم. حتی به جنگ بیماری هم نمی‌توان رفت. تنها می توان فاصله ادمی و بیماری را افزون کرد. صحبت بر سر تعادل ایجاد کردن در شمار «باکتری‌های» مثبت و منفی‌ست. فقط همین. هیچ مدینه فاضله‌ای وجد ندارد. خواب و خیال باید خواب و خیال باقی بماند و نیرویی باشد همیشه، برای زنده بودن آدمی. ایستادنش. همه می‌دانند که پاریس مکانی پر خارجی ست. در این مکان پر خارجی مردم با تمام مشکلات، یاد گرفته‌اند که با هم زندگی کنند. راست افراطی در پاریس جایگاهی ندارد. اما در فرانسه مناطقی هست که خارجی تقریبا زندگی نمی‌کند. مردم از خارجی تصوری موهوم دارند. تصور موهوم خارجی یا فاسد خارج از واقعیت، در ذهن آنان تمام بغض و ترسشان را پر می‌کند و تجسم می‌بخشد. کسانی که در روستاها زندگی می کنند- روستاهایی فلاکت نشین ونه فقیر نشین رجوع شود به نوشته های مجید رهنما، در همین فرانسه پایگاه راست افراطی و ناسیونالیست‌ترین ایده‌ها و نگرش‌هاست. در همه جا بنیادگرایان با تکیه بر فلاکت مردم و از آن‌ها نیرو می‌گیرند.
مسلم است که ما فروغ را امروزهمچون که در سال‌های قبل از ۱۳۵۷ نمی‌خوانیم. آنروز ما گوینده شعر کسی که مثل هیچ کسی نیست ، (همین پایین) بودیم. امروز خواننده آنیم. این خوانش و این فاصله را به فال نیک بگیریم.

۲۷ خرداد ۱۳۸۸

آخرین موضع اوباما



معنی آخرین موضع اوباما مبنی بر اینکه برای آن‌ها هر دو نامزد فرق زیادی نمی‌کنند، علیرغم تعجب برانگیخته، سوی به داخل آمریکا و جمهوری‌خواهانی که هنوز صحبت از حمله به ایران را دارند و اسرائیل دارد و موضعی عاقلانه است.

کسی که مثل هیچ‌کس نیست



چهار روز است که این ابیات به سراغ من آمده است:

من خواب دیده‌ام که کسی می‌آید
من خواب یک ستاره‌ی قرمز دیده‌ام
و پلک چشمم هی می‌پرد
و کفش‌هایم هی جفت می‌شوند
و کور شوم
اگر دروغ بگویم
من خواب ان ستاره‌ی قرمز را
وقتی که خواب نبودم دیده‌ام
کسی می آید
کسی می‌آید
کسی دیگر
کسی بهتر
کسی که مثل هیچ‌کس نیست، مثل پدر نیست، مثل انسی نیست،
مثل یحیی نیست، مثل مادر نیست
و مثل آنکسیست که باید باشد
و قدش از درخت‌های خانه‌ی معمار هم بلندتر است
و صورتش
از صورت امام زمان هم روشن‌تر
و از برادر سیدجواد هم
که رفته‌است
و رخت پاسبانی پوشیده‌است نمی‌ترسد
و از خود خود سید‌جوادهم که تمام اتاق‌های منزل ما مال او‌ست نمی‌ترسد
و اسمش آنچنانکه مادر
در اول نماز و در آخر نماز صدایش می‌کند
یا قاضی القضات است
یا حاجت‌الحاجات است
و می‌تواند
تمام حرف‌های سخت کتاب کلاس سوم را
با چشم‌های بسته بخواند
و می‌تواند
تمام حتی هزار را
بی آنکه کم بیاورد از روی بیست میلیون بردارد
و می تواند از مغازه سید‌جواد، هر چقدر که لازم دارد، جنس نسیه بگیرد
و می تواند کاری کند که لامپ «الله»
که سبز بود: مثل سحر سبز بود
دوباره روی آسمان مسجد مفتاحیان
روشن شود
آخ....
چقدر روشنی خوبست
چقدر روشنی خوبست
و من چقدر دلم می‌خواهد
که یحیی یک چارچرخه داشته باشد
و یک چراغ زنبوری
و من چقدر دلم می‌خواهد
که روی چارچره یحیی میان هندوانه‌ها و خربزه‌ها بنشینم
و دور میدان محمدیه بچرخم
آخ....
چقدر دور میدان چرخیدن خوب‌ست
چقدر روی پشت‌بام خوابیدن خوبست
چقدر باغ ملی رفتن خوبست
چقدرمزه پپسی خوب‌ست
چقدر سینمای فردین خوب‌ست
و من چقدر از همه چیزهای خوب خوشم می‌آید
و من چقدر دلم می‌خواهد
که گیس دختر سیدجواد رابکشم


چرا من اینهمه کوچک هستم
که در خیابان ‌ها گم می‌شوم
چرا پدر که اینهمه کوچک نیست
و در خیابان‌ها گم نمی شود
کاری نمی‌کند که، آنکسی که به خواب من آمده‌است، روز آمدنش را جلو بیاندازد




و مردم محله‌ی کشتارگاه
که خاک باغچه ‌هاشان هم خونیست
و آب حوضشان هم خونیست
و تخت کفش‌هاشان هم خونیست
چرا کاری نمی‌کنند
چرا کاری نمی‌کنند


کسی که از آسمان توپخانه در شب آتش بازی می‌آید
و سفره را می‌اندازد
و نان را قسمت می‌کند
و پپسی را قسمت می کند
و باغ ملی را قسمت می‌کند
و شربت سیاه سرفه را قسمت می‌کند
و روز اسم نویسی را قسمت می‌کند
و نمره مریض‌خانه را قسمت می‌کند
و سینمای فردین را قسمت می‌کند
درخت‌های دختر سیدجواد را قسمت می‌کند
و هر چه را که باد کرده باشد قسمت می‌کند
و سهم ما را هم می‌دهد
من خواب دیده‌ام



این ابیات به سراغ من آمده‌است و من ناخودآگاه بیتی به آن اضافه
می کنم: کسی که اتم را قسمت می‌کند

قسمتی از شعر کسی که مثل هیچکس نیست از فروغ تابستان ۱۹۴۵

۲۶ خرداد ۱۳۸۸

راندن‌سخن




به نظرم رسید که به سخنان آقای احمدی‌نژاد بعد از انتخابات خوب توجه نمی‌شود. در مطلبی به عنوان امروز تنها اشاره‌ای به ان کردم. منظور از آنها در این سخنرانی، کشور‌ها و ممالک دمکراتیک بود. در این سخنرانی گفته می‌شود که آن ها به دزدها و همجنس گرایان و کثافت‌ها اعتبار می‌بخشند و آن‌ها را به رسمیت می‌شناسند تا یک در صد رأی بیاورند. من با یک جای این سخن کار دارم و نه همه‌جایش. چرا که حرف بسیار دارد. من با آنجایی کار دارم که این سخنان رد دمکراسی و رأی مردم است. دزد و همجنس‌گرا و کثافت‌ها، شناسنامه دارند و تا اطلاع بعدی می توانند رأی دهند. چون در شناسنامه آن‌ها کثافت بودنشان عنوان نشده‌است. به هنگام رأی دادن از کسی نمی‌پرسند آیا او دزد است یا نه، زندانی حتی حق رأی دادن دارد. دراینکه در غرب مثلا در فرانسه به خاطر تعداد قابل توجه شهروند مسلمان‌ یا اقلیتی دیگر از شهروندان، قبل از انتخابات در صدد جلب رأی‌شان بر می‌آیند، شکی نیست. وعده هایی در جهت بهبود وضع آن ها داده می‌شود. این البته شامل معلمان ، بازنشسته‌ها، زنان خانه‌دار و دیگر اقشار و گروه‌های اجتماعی هم می شود. اما کسی به دزدان وعده‌ای نمی‌دهد. می‌خواهم بگویم، معنی این سخنان این است که در مملکتی بعضی‌ها نباید حق رأی داشته باشند. و کثافت که مفهومی مجرد است و دسته و طبقه و گروه مشخصی را معرفی نمی‌کند، می تواند در سبد تعاریف از کثافت در آید. آن‌وقت هر کسی تعریف خویش را از کثافت خواهد داشت. هر که زورش بیشتر باشد، تعریفش را تحمیل خواهد کرد. آنوقت می‌شود عده‌ای را از رأی دادن محروم کرد. گفتن این سخنان برای رسیدن به این‌جاست: که دمکراسی خوب نیست، چرا که در آن روش سیاست ورزی، همه حتی کثافت ها هم رأی می‌دهند.

۲۵ خرداد ۱۳۸۸

برداشتن فاصله‌ها



میر حسین موسوی مفسر انقلاب بود. آمده بود تا تأویل کند. آمده بود تا دوباره به چشمه باز گردد و به اصل. آمده بود تا فاصله‌ای باشد میان انقلاب و مردم. تا نگهبان انقلاب و مردم باشد.
احمدی نژاد می‌گوید که روی به آینده دارد و نه به گذشته. گذشته یعنی انقلاب. به سوی هیچ آینده‌ای نمی توان رفت مگر با تکیه بر گذشته. آنان که طرحی نو بر انداختند. در هر کجا و هر زمینی، از دل گذشته آمده بودند، به گذشته تکیه داده بودند تا برخیزند. نیما را بنگرید. او با تکیه بر شعر دیروز با پشتوانه دیروز، شعر امروز را می‌آفریند و پدر، خوانده می‌شود. او پدر خوانده می شود چرا که خود فرزند و پسر پدرانی دیگر است. اگر پسر نباشی، پدر نخواهی شد. این را حتی داده های روان‌شناسانه با ما در میان می‌گذارد. هیچ‌کس پدر به دنیا نمی‌آید. هر کس باید اول پسر پدری باشد. باید پسر بوده باشی تا بتوانی خود وجودی مستقل شوی و طرحی نو براندازی. و پسر بودن یعنی خود پدری داشتن. گذشته تاریخ ماست و تاریخ قصه پدران ماست. نقطه‌های عطف در تاریخ استقلال پسران از پدران است.
پیامبران هم هرگز پدران خود را نفی نکردند. انقلاب متن و کلامش را با خود می‌آورد. همچون کلام و متونی که پیامبران با خود به روی زمین می‌اورند. تنزیل می کنند. وقتی پسری، پدرمی شود، طرحی نو انداخته می‌شود. کلامی به وجود می‌آید. پیامبران کلام را به نزد مردم (امت) می‌آورند. اما پیامبران، اماما ن را چون فاصله ای میان کلام و مردم قرار می‌دهند. فاصله ها برای حفاظت است. ما را از آتش فاصله می‌گیریم تا نسوزیم. امام با قرار دادن خود میان کلام و مردم از هر دو نگهبانی می کند. از کلام و از مردم. امام تأویل می‌کند. امام دوباره به سرچشمه و اصل باز می گردد، تا به حقیقت متن و کلام نزدیک تر شود. امامان مانع سوختن مردم و کلام هستند. امامان تفسیر می‌کنند. تفسیر یعنی فاصله را نگاه داشتن. یعنی نگهبانی. و تفاسیر از سنگسار آدمی و تخریب بودایان بامیان جلوگیری می کند. آنکه بی تفسیر به کلام نزدیک می‌شود یا خود ر ا می‌سوزاند یا دیگری را. آنکه به متن نزدیک می شود، تاریخ را نادیده می گیرد. آنکه به متن نزدیک می‌شود، می‌خواهد کلام به چیز تبدیل شود. آمیزش دال و مدلول. همان خطری که همواره قرآن ما را به آن هشدار می‌دهد. سرتاسر قرآن این هشدار است.
وهابیون در اسلام و پروتستان ها در مسیحیت و از میان پروتستان ها «نومروجین» امریکایی از همه به کلام و متن نزدیک ترند. وهابیون حتی قبور امامان را بر نمی‌تابند. آنها از پیامبر کلامش را می شناسند و آن کلام را بی‌واسطه می‌خواهند. آنها کلام را تفسیر نمی‌کنند. آنها می‌خواهند فاصله ها را از میان بردارند. زن یا مردی که سنگسار می شود، بودایان بامیان که ویران می گردند، به کلام در آمده‌اند. هیچ چیز دیگر میان آنها و کلام نیست. آری در عاشق بودنشان اگر تردید نکنیم در عشقشان نمی‌توانیم بمانینم. عشقشان می‌سوزاند. واژه نباید خود باران باشد، هرگز. واژه باران‌های ابداع کرده ماست. واژه اشاره‌ای‌ست به باران. شاعر ما عاشق است و می خواهد فاصله‌ها را بردارد. او را می‌فهمیم.
کسی آمده‌است که می‌خواه نهاد‌ها را از میان بردارد، که حزبی نباشد. و عدالت را محک قرار دهد. عدالت تا به نهاد تبدیل نشود، مفهومی مجرد است. چه کسی می‌خواهد عدالت را تعیین کند. جز با ساختن و تدارک نهاد‌هایی که عدالت را نگهبانی کنند، نمی‌توان عدالت را برقرار کرد. عدالت خود نمی تواند، عدالت دست و پا ندارد که بخواهد خود را برقرار کند. مردمی که باید به عدالت کسی یا جامعه‌ای صحه بگذارد، چگونه می‌خواهد به عدالت دست و پا بدهد، تا خود را مستقر کند. نهاد‌ها فاصله‌اند. یک دادگاه فاصله‌ای‌ست میان حاکم و محکوم. حقوق‌دانان و روانشناسان به ما می‌گویند که دادگاه فاصله‌ای‌ست میان محکوم و خود. میان محکوم و جرمش. و با ایجاد ان فاصله است که محکوم می تواند دوباره به زندگی باز گردد. یک دادگاه باید عادل باشد. اما عدالت و مفهوم مجرد آن نمی‌توانند، چون تجسمی ندارند که به قضاوت میان محکوم و حاکم بنشیند.
هیچ دولتی نمی تواند بی‌واسطه با مردم روبرو شود. یا دولت در مردم ذوب خواهد شد یا مردم در دولت. و چون هر دو قدرت دارند، هر دو یکدیگر را از بین خواهند برد.
تاریخ را نمی‌توان دور ریخت. مدتی بود پسران از پدران می پرسیدند: چرا انقلاب کردید؟ و پدران از این سوأل عذاب می بردند و پسران رنج. میر حسین موسوی آمده بود تا پسران را با پدران آشتی دهد. که سال‌های رفته بی‌هوده نبوده باشند، تا تاریخ به دور ریخته نشود، تا پدران عذاب نبرند. آمده بود تا چیز‌ها بر سر جای خود بنشینند. آمده بود تا تفسیری دیگر از انقلاب کند. تا پوسته‌ای دیگر از کلام انقلاب بردارد و تا به حقیقت ان باز نزدیک‌تر شود. تا جوانان را از نور حقیقت کلام روشن تر کند. تا طراوتی بخشد. همانگونه که انقلاب آمده بود تا آبی از چشمه اصل بردارد و طراوتی دیگر به اسلام ببخشد و به ایران.
سهم اتم را در احمدی نژاد می‌شناسیم. کجاست سهم اشراق. کجاست سهم حافظ و سعدی شیراز، باباطاهر همدان و عطار نیشابور.

از میر حسین موسوی و احمدی‌نژاد بدون عنوان «آقا» نام بردم چون صحبت تنها به خود شخص ایشان خلاصه نمی شود.
فعل گذشته مصرف کرده‌ام، اما قصه ادامه دارد.

۲۴ خرداد ۱۳۸۸

امروز



از سخنان آقای محمود احمدی نژاد، امروز در میدان ولی‌عصر: آن ها رأی دزدها، همجنس‌گراها و کثافت‌ها را می‌خرند.

۲۳ خرداد ۱۳۸۸

فردا




ایران



امروز نمی‌توانم ایران را برای سین تعریف کنم.
شاید فردا هم نتوانستم.
و پس فردا

۲۱ خرداد ۱۳۸۸

در کوچه باغ های انترنت نیشابور



در خیابان‌های ایران نیست که راه‌پیمایی می‌کنم. درکوچه های انترنت است. بی نفشه. با کسانی روبرو می‌شوم که نمی‌شناختم. به چهره‌هایی برمی‌خورم که از وجودشان خبر نداشتم. آشنایی‌ها به هم می‌رسانم. عجیب است که اغلب آن‌ها زن هستند. و زیبا. روزی می‌باید از وبلاگهای مردان و زنان نوشت. روزی می‌باید از وبلاگ‌های زنانه و مردانه نوشت. از آنچه آنها را متمایز می کند. بگذارید این‌روزها بگذرند.
سال‌ها بود چهره زن ایرانی را گم کرده بودم. نمی دانستم کجا و کدام است. نه اینکه حالا آن چهره شکل گرفته است. نوری آن را روشن می کند. همچون که نوری خیابان‌های ایران را روشن می‌کند. حالا کمتر خودم را به در و دیوار می‌زنم. پاسخ پرسش‌هایم را در این کوچه و آن کوچه پیدا می کنم. چقدر راحت شدم. آرامشم بیشتر از آن است که این آشنایی را تنها آنچه برای من مانده است، زبان فارسی، میسر می‌سازد. مادیتی بی ماده که حضور را ممکن می‌سازد. یک‌ سال پیش هنگامی که با خواهشی ژرف آغاز به نوشتن کردم، می‌خواستم با گستردن زبان فارسی میان خویش و آنجا، از خود حفاظت کنم. می‌بایست از خویش نگهبانی کنم. وقتی به سراغ انترنت رفتم که تمام وصلتم با آنجا از دست رفته بود. من هر بار بی خداحافظی از ایران آمده بودم. گمان می‌کردم که من زبان فارسی را تا آنجا خواهم گستراند اما آن هم تا اینجا گسترده شد. دیگرانی به حفاظت من برخواستند بی آنکه خود بدانند.
روزی که از خانه پدرم رفتم تنها با چند جلد کتاب بود. ایران را هم که ترک کردم به جای آجیل و شیرینی، زبان فارسی را در چمدانم گذاشتم.
بیست سال است که تقریبا فارسی حرف نمی‌زنم. از بس که از فارسی زبانان روی گرداندم. حالا آن چمدان‌ها ر ا باز کرده ام و ورق‌هایش را تا آنجا پهن کرده‌ام. تا آنجا.
این حاصل راه‌پیمایی ناممنوع صبح گاهی من در روز پنج شنبه است:
از وبلاگ limani.wordpress.com
تحصیلات عالی مکانیک در معتبرترین دانشگاه مهندسی کشور را یدک می کشد. مشغول کار در رده‌ی صنعتی بالایی‌ست. سی و هشت‌سال سن دارد. در خانواده‌ای زحمتکش بزرگ شده. باهوش است. نقطه ضعف مالی ندارد و انسانی پاکدست است. اهل فرقه و مسلک و باند و خاصی نیست و جایگاه حرفه ای‌اش، ماحصل سگ‌دوزدن‌های بسیار و به تعطیلی کار کردن‌های بی شمار است. می‌گوید: به احمدی‌نژاد رأی می‌دهم، چون نهایتا وضع را یکسره می‌کند. ۴ سال دیگر شرایط را چنان وخیم می‌یابد که مثلا به زعم او و نه در کلامش، معجزه‌یی از پس پرده، ظهور می‌کند. اهل علم و عدد و رقم و ریاضی ست. از بودجه برایش می‌گویم. از معاونت با خاک یکسان شده ی ریاست جمهوری برایش می‌گویم. از لیست سیاه کتاب‌ها برایش می گویم. از پهنای باند برایش می‌گویم. از طرح آموزش و پرورش برایش می‌گویم. از صنعت به قدر کافی می‌داند. واهمه نمی‌کنم و می گویم: بیست سال باقی مانده عمرت را به چه حالی و در چه حسرت و وااسفاهایی می‌خواهی بگذرانی؟ مغلطه می‌کند، دورش می‌زنم، ناگزیرم می کند که بگویم دانش اجتماعی‌اش اندک است. که به عنوان پدر دو فرزند دختر، هیچ دغدغه‌یی با این طرز فکر و استدلال، برای آینده فرزندانش ندارد. ناگزیرم می‌کند که بگویم حیف. ناگزیرم می‌کند که سکوت کنیم و بعد به مهر ارتباط بینمان بگوید: حالا شما از من نرنج، یه جوری می‌شه دیگه...
من البته برایم پر واضح است که جماعت کلانی به احمدی‌نژاد با استدلال گزینه برتر رأی خواهند داد. انگیزه‌ها و باور‌هایشان، محل نگاه و نقد من نیست. همسرزمین من‌اند. هم‌میهن و بس. اما بین این دسته از آدم‌ها، که نسبت به عملی کردن حقوق خود در عرصه اجتماعی، ساز وارونه می‌زنند و استدلال باطل می‌کنند و هرهری صفت پای در عرصه می‌نهند و دریغ و صد افسوس بسیار کثرت دارند میان بهترین‌های این مرز و بوم از جهاتی، برایم محل نگاه و انگیزه به فکر فرو رفتن‌اند. دانسته‌های ما از گذشته این سرزمین، آنقدر تحریف شده و اندک است، که محلی برای عبرت باقی نمی‌گذارد. حافظه‌ی ما ملت عجیب کوتاه مدت است. عجیب خو می گیریم با هر چه روزانه و روزمره است. عجیب به حساب بد حساب گذشته‌مان، باز و باز مدیون می‌شویم. این‌ها را که این‌روزها، بیش‌تر می‌بینم، دلم به غم می‌نشیند.
اما باز امید، این سرمایه بی‌زوال آدمی، رخ این بار سبز خود را می‌نمایاند. من به سوپر گوشت پاساژ، به آسانسور چی دفتر، به نگهبان ساختمانم، به بقال آذری مورد اعتمادم، به هم‌کلاسی حزب‌اللهی‌ام، به رئیس شعبه‌ی بانک حساب سپرده‌ام، به راننده‌ی مهربان انقلاب ولی‌عصر، به خیاط مردانه‌دوز همسرم، به آقای سرویس کار اجاق گازم، به پزشک اطفال قدیمی دخترم، به دخترم که شال سبز بسته بیخ گلو، لبخند می‌زنم و رأی می‌دهم به امید حرکت به سمت بزرگتری از سهم زندگی‌ام در سرزمین مادری.

در کوچه ای دیگر به مطلب «این مرد پدر من است» بر خوردم. که زیبایی تنها حسنش نیست. ninahagen.blogfa
و چندی پیش باایشان آشنایی به هم رساندم. michkaely.blogfa.com

این کوچه باغ ها مرا از شهر‌های بی‌کوچه غرب و اینجا رهانید. با آن تحلیل‌ها و تصویر‌هاشان، که برلوسکونی و سارکوزی را می‌بینند و از آزادی انتخاب حرف می‌زنند باز، که در اینجا هست و در آنجا نیست. امروز صبح باز از رادیو می‌شنیدم که بله در نهایت آقای رهبر هستند که تصمیم می‌گیرند. انتخاباتی که تنها بیست و هشت در صد رأی دهنده دارد، آزادی‌ست ( اتنخاب اخیر پارلمان اروپا در چکسلواکی)؟ خود اما می‌دانم که این بازی دمکراسی‌ست. دمکراسی را باید بازی کرد.

۲۰ خرداد ۱۳۸۸

اتباع بیگانه



چند سال پیش وقتی سین به دنیا آمد به کنسولگری ایران در پاریس تلفن کردم و گفتم که برای دخترم شناسنامه‌ای ایرانی می‌خواهم. گفتند که چون پدرش فرانسوی ست، او دارای ملیت فرانسوی ست و در هجده سالگی می تواند میان دو ملیت انتخاب کند. گفتم من ملیت فرانسوی نمی‌خواهم ، آنرا با ملیت ایرانی عوض می کنم، گفتند: « خانم دفعه دیگر بروید ایران بزایید». گویا ایران حق خاک را به رسمیت می شناسد. دقیقا نمی دانم.
برای سین چند ماهه گذرنامه گرفتم و راهی ایران شدیم. آن زمان ها ویزای سه ماهه می دادند. اگر یک روز هم می‌گذشت، دو باره باید تقاضا می‌کردیم، اما خیلی دشوار نبود. ما چندین بار به ایران سفر کردیم. و هر بار ویزای او سه ماه مهلت داشت. دو سال پیش با هم به ایران رفتیم. درست دو روز مانده به پایان مهلت اعتبار بلیط هواپیما شب به فرودگاه رفتیم تا از ایران خارج شویم . سین مدرسه می‌رفت و می بایست دو روز بعد سر کلاس حاضر باشد. فرودگاه هنوز فرودگاه مهر آباد بود و تنگ و کوچک. با مکافات بسیار ساعت ها دوتایی در صف ایستادیم و بارها را دادیم و من با بدرقه کنندگان خداحافظی کردم. گذرنامه ها را هم مأموری قبل از همه بازرسی کرده بود. تعدادی خارجی هم بودند که قبل از دادن بارشان گذرنامه‌هاشان برای ارزیابی مهلت و اعتبار ویزا دیده می شد. ساعت نزدیک دو بامداد بود. به پلیس رسیدیم. گذرنامه هامان را دادم. مرد جوانی بدون اینکه سرش را بلند کند و مرا نگاه کند گفت: نمی‌توانی بروی. گفت: این بچه بیشتر از حد اعتبار ویزا مانده‌است. گفتم: مگر ویزا سه ماهه نبوده‌است. گفت: نه خیر، ویزا یک ماهه است. بروید . باید برگردید. این‌ها را گفت و سرش را هم بلند نکرد. گفتم از شما بالاتر کسی نیست. گفت: برو با سرهنگ حرف بزن. به اتاقی کمی آن سوتر رفتیم. از سرهنگ خبری نبود. از هیچ کس خبری نبود. مردی جوانی آنجا بود میان کاغذ‌هایش که گفت:بی خودی وقتت را هدر نده، الان بارت را هم از دست می‌دهی. گفتم: پس بگذار من با خویشانم تماس بگیرم که آن ها دوباره به سراغ من بیایند. نگاهم نکرد، اشاره ای به تلفن کرد و من شماره این جا و انجا را گرفتم و هیچ‌کس جواب نداد. نه پولی داشتم و نه تلفنی. مرد کاغذی هم به من داد که رویش آدرس اتباع بیگانه را نوشته بود در اعماق تهران که باید صبح ساعت هفت مراجعه می کردم، همراه سین و در خواست دوباره ویزا می‌کردم.
با سین پایین آمدیم و در لحظات آخر کسی را یافتم که تا چمدان های رفته به درون هواپیما را دوباره از آن بیرون بکشند و سین را گذاشتم جلو آسانسوری که نشان داده بودند که بارها باید از آنجا ظاهر می شد. دنبال پول خرد گشتم و فرودگاه را دور زدم و تلفن عمومی پیدا کردم و بالاخره برادر بزرگم را از خواب بیدار کردم و از او خواستم کسی را پیدا کند که به سراغ ما بیاید. من اشتباه کرده بودم. مهلت ویزا را با مهلت اعتبار ویزا اشتباه کرده بودم. همیشه سه ماهه می‌دادند و من گمان کردم بودم که مثل همیشه است و کسی مرا متوجه تغییر قانون نکرده بود. سین هیچ نمی‌گفت و دانسته بود که نمی گذراند او از ایران خارج شود. ساعت ها بعد به خانه رسیدیم و با ژان-ر در فرانسه تماس گرفتیم که به استفبالمان نیاید. ساعت هفت راه افتادم و سین را با خودم نبردم. نمی خواستم او را آن ساعت دوباره راهی تهران و اداره اتباع بیگانه کنم. همان ماجرای دیشب بس بود. به مآموری که بی انکه سرش را بلند کند و نگاه کند، در جواب بچه کو؟ گفتم: می خواهید بیشتر از این از شما و از اینجا بیزار شود؟ او را که سه ساعت پبش خوابیده است، از بستر بیرون بکشم که چه بشود؟ گفت که حضور او لازم است. گفت که باید بداند گذرنامه را به چه کسی تحویل می‌دهد. من هم گفتم من او را به اینجا نخواهم آورد. گفت که پرونده‌ای باید تشکیل بدهم و روزی سی هزار تومان برایروزهایی که او بی اجازه در ایران بوده‌است و در مجموع چهارصد هزار تومان به شعبه ای در بانک بریزم. نمی‌دانم کی به خانه رسیدم. سین را به عکاسی بردم و چارقدی سرش کردم و عکسی گرفتیم و پول را تهیه کردم و با باقی مدارک روز بعدش به اتباع بیگانه رفتم. بر من منت گذاشتند و به جای یک هفته حاضر شدند کار را دو روزه انجام دهند. اما من در هر حال بلیط پروازم را از دست داده بودم ، هشتصد هزار تومان پرداختم تا از ایران خارج شدم. با آن می‌توانستم چیزی زیبا نشان سین بدهم . مثل چند روزی که با هم به یزد رفتیم. وقتی برای گذاشتن پرونده مرا نزد سرهنگی فرستادند. به او گفتم شما می خواهید بیگانه را مجازات کنید. برایتان فرقی هم نمی کند که این بیگانه چند ساله است. این بیگانه فرزند من است و خرجش را من می‌دهم. من مادر این بیگانه هستم و شما مرا دارید مجازات می کنید. روزی سی هزار تومان خیلی زیاد است. چه کسی این مبلغ را تعیین کرده‌است و بر چه مبنایی، شما می‌دانید حقوق و درآمد حداکثر فرانسویان چقدر است. نکند فکر می کنید آنجا هم چاه‌های نفت هست. حالا اگر می خواهید با بیگانگان همان رفتار کنید که آنها می کنند، حداقل امکاناتش را رعایت و فراهم کنید. من ندیده ام که جلوی کسی را برای خارج شدن از جایی بگیرند، می‌خواهید مجازات کنید، خوب در فرودگاه که بانک هست، چرا ما نتوانیم همانجا خسارت یا عوارض زیاد ماندن را بدهیم و لااقل پروازمان را از دست ندهیم و از کار و زندگیمان نمانیم. وانگهی آن مأمور بازرسی گذرنامه های بیگانگان چرا متوجه مسئله نشد و قبل از اینکه اسباب‌های‌ما به درون هواپیما برود و ما مکافات صف‌های طویل و انتظار طولانی را بکشیم، ما را راهی خانمان نکرد؟ سرش را بالا نکرد.او هم نگاهم نکرد.
نشسته بودم به انتظار تحویل گرفتن گذرنامه سین روبه گیشه‌ها و بر روی شیشه روی کاغذی با خط درشت می خواندم: اشتغال مال ایرانیان است به بیگانگان نباید داد. چیزی شبیه این.

۱۹ خرداد ۱۳۸۸

دلم از غربت سنجاقک پر




این‌روزها سین هی حشرات مرده پیدا می کند و به ژان- ر می‌دهد و او هم آنها را به آسمان سنجاق می‌کند.

۱۸ خرداد ۱۳۸۸

سوگند



دیروز ژان- ر رفت که رأی بدهد. از او پرسیدم به کدامشان رأی می دهی؟ گفت: به آن‌ها که موافق ورود ترکیه به اروپا هستند و از محیط زیست بیشتر دفاع می‌کنند.
چند روز است که از جایم تکان نخورده‌ام. لباس عوض نکرده ام. به آینه نگاه نکرده‌ام. دیشب ماهی را در اجاق گذاشتم و تنورش را روشن نکردم، روشنش کردم، اما کفش را که مدتی‌ست کار نمی کند. بعد از یک ساعت درست وقتی به سین وعده شام می‌دادم، دیدم که خاموش است. حتی متوجه بویی که نمی‌آیدهم نشدم. با اسفناج‌هایی که منو داده بود، نرگسی درست کردم. تنور را روشن کردم با ماهی درونش، منتهی اینبار تا ساعت یازده شب دراجاق ماند و باز بویش را حس نکردم. سر سفره نمی‌نشینم. نمی‌دانم چه می خورم. یک هفته است خانه را جارو نکرده‌ام. قرمز شدن تمشک‌ها را ندیدم. رزهای صورتی دمشق را نبوییده‌ام. تلویزیون نگاه نکرده‌ام. رادیو گوش نداده‌ام. نشسته‌ام اینجا و از جایم تکان نمی‌خورم. لباس‌ها در ماشین‌لباس‌شویی مانده است. روز و شب و آفتاب و سایه را نمی‌دانم. باید تا دو ماه دیگر شعر‌های یک ایرانی را به فرانسه تحویل انتشاراتی بدهیم. برای جشن تابستان کمتر از یک ماه دیگر باید چیزی به فرانسه ترجمه کنیم. راستش نفس هم نمی کشم.
هشتادو یک در صد از جوانان میان هجده تا بیست و چهار سال در فرانسه رأی ندادند و در بعضی کشور‌های اروپای سابقا شرقی مثل چکسلواکی حدود بیست و هشت در صد از واجد شرایط به سوی صندوق‌ها رفته‌اند. سه انتخابات با هم جمع شدند که هر کدام به خانواده ما مربوط است. دلم می‌خواهد که زمانی به لبنان برویم. منظورم ماندن است. پدر ژان- ر درختان زیتونی آنجا دارد. به همان‌ها‌ست که قرآن سوگندخورده است.
از جایم تکان نخورده‌ام. این‌روزها حتی نظرات خوانندگان وبلاگ‌ها را هم می خوانم. زنده باد انترنت که امروز با آن حتی صحبت آقای جوادی آملی راهم شنیدم.
جمعه می روم پاریس که رأی بدهم. سین را بعداز ظهرش ژان- ر با خود می‌برد سر کار.
مانده‌ام که اسم این نوشته را چه بگذارم.

۱۶ خرداد ۱۳۸۸

مرجع



« حتی دمکراتیک، قدرت بی‌اندازه است. حتی حامل وصلت علم و خوشبختی، به آدمی ابلاغ می‌کند که جامعه از او جلو می‌زند، او را پشت سر می‌گذارد، همچنانکه کلام اویی را که حرف می‌زند، پشت‌سر می گذارد.
قدرت نمی‌میرد.اگر سدی بر آن نبندند، به وحشتی تبدیل می شود و همه را از دم تیغش می گذراند.
ما آموختیم- مخصوصا با تجربه نازی‌ها- که یک دولت می‌تواند دیوانه باشد. در لحظات پایانی بی‌نظمی در ۱۹۴۵ آلمان به نظر خودکشی کرده می آمد. آنوقت، نماد‌هامردند. وجهانِ مرجع آلمان بی آبرو شد.

مرجع درختی‌ست که به آن تکیه می‌کنیم.
پدرکشی، خشونتی معمولی نیست. سنت‌ها به آن نام «جنایت باورنکردنی» می‌دهند. چرا که از خلال قتل، نظم جهان از میان برداشته می‌شود . پیش‌نمونه حرکت استبدادی ست.
ساختن آدمی به او از حد گفتن است. ساختن حدود، پندار پدر را به صحنه آوردن است. پدر قبل از هر چیز امری نمادین است. چیزی تأتر‌گونه.

جامعه تله‌ای از گروه ها نیست، سیلابی از افراد، بلکه تأتری‌ست که در آن دلیل زندگی تراژیک و کمیک بازی می‌شود. برای زیستن تنها تولید گوشت انسانی کافی نیست. دلیل زندگی لازم است. دلیل زندگی را آدمی با رمز و نشان، با تصویر و با آیینه می‌سازد.
اینگونه ادیان، اسطوره ها، هنر شاعرانه، قلب ما را هدف می‌گیرند. در غرب همچون همه جا. همه نشانه ها، همه تصاویر، همه آیینه ها به دست نیامدنی را خاطر نشان می‌کنند. پشت نشان و تصویر و آیینه، خلاء هست، گرداب هستی آدمی. این گرداب است که آدمی باید خانه کند. مقیم شود. دلیل زندگی در اینجا آغاز می‌شود. ما با زایش و مرگ نام دادنش، به آن چهره‌ای انسانی می‌دهیم. بشر محیط را متمدن می کند تا مقیم شود. خلاء را جشن می گیرد. آنجا که حرف می زند، آنجا ساکن می شود.
بشر زندگی می کند و می میرد. برای زاد و ولد ایجاد خلاء می کند، جمعیتی جای جمعیتی را می گیرد. در مدرن‌ترین جوامع این را شمارش جمعیت می‌گویند. اما حساب‌گری به ما نمی گوید چرا وقتی آدمی تصویر غروب خورشید را می‌بیند دلش از حزن پر می‌شود.
خلاء برای آدمی چه معنی دارد؟ می‌دانیم برای اینکه واژه‌ای باشد میان حروف را خلائی باید. بدون جدایی واژه و چیز، زندگی از نوع بشر رخت خواهد بست. کلام ما را از چیز‌ها جدا می‌کند. آدمی را ازهم نوع خود و خود جدا می‌کند. کلام آیینه آدمی‌ست. در جریان تاریخ خونینمان همه جا مشاهده می‌کنیم: هر جا که آدمیان کلام را تحمل نکنند، خونریزی پدیدار می شود.
تمدن‌ها واژه می‌سازند و خود را با واژه می‌سازند. به آدمیان خلاء را می‌آموزند و جدایی را که کلام را ممکن می‌سازد. گرداب زایش و مرگ به صحنه آورده می شود. به تأتر آغازین و منشأ تبدیل می‌شود و علت ادامه زندگی.
اینگونه پایان ناپذیر، نسل‌ها می‌آموزند که «به زبان نیامدنی» آرایش کلام است و برای اینکه دنیا جای زندگی باشد، باید با واژه‌ها به صحنه بیاید.
غرب به «زبان نیامده» راهمچون دیگر تمدن‌ها به وسیله موسیقی و شعر و آیین مذهبی و سیاسی، به وسیله نماد و معماری می تاباند و جشن می‌گیرد. بشر واقف به شب همه جا سر می کشد و فضا را برای مقیم شدن متمدن می‌کند. خلاء را تحسین و ستایش می‌کند. آن را با کلام خود انباشته می‌سازد.
شاعر می گوید: وقتی کلام زنده سوزانده می شود، آدمی نه زندگی می‌کند نه مردگی.»

از متفکر بزرگ معاصر فرانسه
ترجمه نیشابور و مانیفست من!

۱۵ خرداد ۱۳۸۸

جشن ما





امسال تهیه آفیش جشن تابستانی را به عهده من گذاشتند.
من هم از سین خواستم که روستای لویی را که محل جشن است تصویر کند و ما را.
این هم نتیجه کار.
مجبور شدم تصویر را سبک کنم از کیفیتش کم شد.

۱۴ خرداد ۱۳۸۸

آن مناظره



مناظره دیشب عجیب بود. نه از آن روی که رخدادی ‌ست در صدا و سیمای جمهوری اسلامی که من از آن بی‌اطلاعم.
جایگاه آقای احمدی‌نژاد در دو صندلی «پوزیسیون» و «اپوزیسیون»، هر دو با هم مرا در حالتی از پریشانی یا بهتر بگویم بهت بر جا گذاشت.
معمولا در مناظره‌های انتخاباتی که من به آن خو گرفته‌ام، اینجا، مثلا در فرانسه، نمایندگان احزاب که همان نامزد‌ها هستند با هم روبرو می‌شوند و پیش می‌آید که طرف مقابل خود را محکوم کنند. اما جای این احزاب هر چند سال یک بار عوض می‌شود. مثلا در سال ۱۹۸۰ که آقای میتران انتخابات ریاست جمهوری را برد، با از دست دادن مجلس مجبور به پذیرفتن دولتی از حزب مخالف خود شد که اکثریت مجلس را از آن خود کرده بود و دوران همزیستی شروع شد. در زمان آقای شیراک هم که او خود مجلس را منحل کرد، در رأی‌گیری مجدد اکثریت مجلس از آن حزب سوسیالیست شد و باز دوران همزیستی راست و چپ و دو حزب مخالف آغاز شد. همزیستی رئیس جمهور که وزنی گران دارد و نخست وزیر و دولتش که معمولا ائتلافی ست از چپ‌ها یا راست ها. حداقل سی سال است که فرانسه اینگونه سیاست می‌ورزد. آنها که قدرت را به دست داشتند هرگز «نظام» را زیر سوأل نبرده‌اند. و آنها که به زیر سوأل برده اند، مثل چپ افراطی هرگز قدرت را به دست نداشته‌اند. جز در مجلس اروپا، با وجود محبوبیت در میان مردم حتی در مجلس ملی هم نماینده ندارند، البته این به قوانین و شرایط انتخابات مجلس بر می‌گردد. هیچ‌یک اما قانون را زیر پا نگذاشتند.
اما آقای احمدی‌نژاد دیشب در دو جایگاه همزمان حضور داشتند و سی سال را زیر سوأل می‌بردند. صحبت‌هایی می‌کردند که همواره «اپوزیسیون» بر زبان آورده است. «اپوزیسیونی» خارج از قدرت.
مثل این می ماند که ژنرال دوگل را از نهضت مقاومت فرانسه جدا کنیم. . ژنرال دوگل را از آن برداشت و تصوری که از فرانسه داشت جدا کنیم. یا ژنرال دوگل را از فرانسه جدا کنیم. ژنرال دوگل و نهضت مقاومت و فرانسه یکی هستند.
آقای احمدی‌نژاد انقلاب را از مردان آن جدا می‌کند. تاریخ را جزء آن نمی‌داند. گویا فرزندی نامشروع به دنیا آمده است که باید به دورش انداخت. غافل از اینکه خود او و دولتش هم جزو آن فرزندند و با دور ریختن آن، خود نیز دور ریخته خواهند شد. «پوزیسیون» و «اپوزیسیون» نمی تواند همزمان در هر دو جا باشد. کسی که قدرت را به دست دارد، نمی‌تواند پایه‌های قدرت خود را در هم بشکند. چرا که خود را هم در هم خواهد شکست.
شاید آقای میر حسین موسوی برای همین به میدان آمده‌است تا پایه‌های قدرت در هم نشکند. او فرزند و تاریخ و پدر و مادر را به هم مربوط می‌داند. در «از فیلم‌هاشان» گفتم که فیلم آقای میرحسین موسوی قصه‌ای دارد. سرچشمه و گذشته‌ای و نگاهی با تکیه بر گذشته به آینده دارد.
این قصه تلخ یا شیرین، دشوار یا آسان، کوتاه یا دراز، خوب یا بد، آباد یا ویران، تاریخ سی سال ایران است. از دل همین ویرانه است که باید ساختمانی سر بر آورد. دست هیچ نهادی را نباید کوتاه کرد. تنها باید آن را جای خود نشاند. اگرنه به قول فروید آنچه را که به عقب می‌رانی، آنچه که درجامعه و با جامعه تنیده شده، چهار نعل باز خواهد گشت. سی سال با رنج بسیار گذشته است. دور ریختن آن دور ریختن رنج‌ها خواهد بود، و بی‌هوده بودن سال های سپری شده. روزی، باید که ته بنشیند. آرام، آرام.
آقای احمدی نژاد بی قصه است.
قصه یعنی مرجع.

۱۲ خرداد ۱۳۸۸

از فیلم‌هاشان



فیلم تبلیغاتی آقای میر حسین موسوی با نشان دادن چهره جوان و پیر او از گسست نمی‌گوید. از ادامه و دوام می‌گوید. فیلم او از بی‌هوده نبودن انقلاب می‌گوید. از بی‌هوده‌ نبودن رنج ها می‌گوید. از بی‌هوده‌ نبودن سال‌های سپری شده می‌گوید. چیز ها جای خود را پیدا می‌کنند و به جای خود می‌نشینند. فیلم همه‌چیز را بغل می‌کند و در بازوانش جای می‌دهد. صدایش نرم و شیرین و صادق است. خود او راحت است. به کشف مردم می‌رود. مردم خود از خویش می‌گویند. فیلم او با تکیه بر گذشته روی به آینده دارد. جویباری ست که از چشمه می‌آید و چون جاری ست به دریا می‌ریزد. باید بریزد. قصه‌ای دارد.
فیلم انتخاباتی آقای مهدی کروبی از شخص سوم حرف می‌زند. او سوم شخص است. میان او و مردم کسانی کمی عجیب، کمی غریب نشسته اند. او مستقیم با مردم حرف نمی زند. او برنامه‌هایی برای مردمی دارد که با آن‌ها رو دررو حرف نمی‌زند.
فیلم آقای محمود احمدی نژاد با موشکی آغاز می شود که به آسمان می‌رود. او روی به برون دارد. او جایی دیگر را نشانه رفته‌است. چون ماهواره ای که پرتاب می شود، نشانی بواقع از مقصد نیست، ماهواره مهم است. در فیلم او خبری از ایران نیست.
فیلم تبلیغاتی آقای محسن رضایی را ندیده ام هنوز، متاسفانه.