۱۰ خرداد ۱۳۸۸

رومن گاری خوانی ۵



رومن گاری خوانی ۴

- خوش دارم که بر سر نکته‌ای به وضوح به تفاهم برسیم. مسئله ای وجدان را مطرح کردم. برای من توضیح دادی که تو از سیاست فرانسه در مقابل اذهان عمومی امریکایی و جهانی «دفاع» نمی کردی، بلکه آن را «توضیح» می‌دادی. به نظرم پاسخی سر بالا‌ست، که ظرافتش متقاعد کننده نیست، ماهرانه است. هنگامی که تو سخنگوی هیئت فرانسوی در سازمان ملل بودی، در سالهای ۱۹۵۱- ۱۹۵۲- ۱۹۵۳، می‌بایست جنگ ارتش فرانسه را در هندو چین، رد مطلق دادن استقلال به تونس و مراکش و همچنین تمام مستعمرات افریقایی -از الجزایر اصلا حرف نمی‌زنم، چرا که در آن زمان خیلی ساده، خاک فرانسه محسوب می‌شد، «توضیح» دهی. در صورتی که همان‌ هنگام تو در حال نوشتن ریشه‌های آسمان بودی که یکی از دو موضوع آشکارش- با دفاع از محیط زیست طبیعی - فراخوانی برای آزادی افریقا است. بنابرین این پرسش را مطرح می‌کنم، در برابر نمایندگان مطبوعات دنیا، هر بار که تو کلام را به دست می‌گرفتی و هر روز تقریبا این کار را می‌کردی، برای «توضیح» این سیاست، تو بر ضد رأی خود و در نتیجه وجدان خود عمل می‌کردی؟
رومن گاری: به تو با همان صراحتی که باید توقع داشته باشی پاسخ می گویم. اینجا قبل از هر چیز مسئله دمکراسی مطرح است. وجدان من وجدان ملت فرانسه نیست. ملت فرانسه به صورت دمکراتیک مجلسی را انتخاب کرده بود و آن مجلس دولتی را بر گزیده بود، در دقیق‌ترین مشروعیت جمهوری. این دولت شامل وزیر امور خارجه ای می‌شد که به نیویورک می آمد: آقای موریس شومن، همان که امروز یا دیروز، کم و بیش- آقای ادگار فور همان که امروز- از آنجا که ادگار فور همینجاست و قابل دسترس، آقای میتران، همان که امروز- از آنجا که حافظه آدم امروز با دیروز روابطی دارد، بنابرین فرانسه با همه آنچه چهارمین جمهوری می‌توانست در زمینه آزادی ملت‌ها، نوید دهد، معرفی شده بود. این دولت جمهوری چهارم، سیاست خارجه ای داشت که از آن فرانسه بود، بی بروبرگرد، اگر دمکراسی پارلمانی معنایی داشته باشد. اغلب این سیاست به وسیله رأی دهندگان تأیید شده بود، به طور مرتب، از انتخاباتی به انتخاباتی دیگر، تابه آقای مسمر و ژوبر و فردا شاید به احیایی کامل‌تر مثلا به آقای میتران یا ادگار مور برسد. این سیاست ملت فرانسه بود که من «دفاع» می‌کردم تا آنجا که در توانم بود- عبارت را می‌پذیرم، چرا که شغل من وکالت بود، مثل شغل مورو- ژیافری وقتی از لانرو دفاع می کرد. من این شغل وکالت را با تمام چیره‌دستی تکنیکی که قادر بودم، انجام دادم با تمام راستی و درستی.
- این راستی و درستی تا کجا می‌تواند برود؟
رومن گاری: تا پایان دمکراسی.
- این هم بوی چیره‌دستی می‌دهد.
رومن گاری: چه بهتر، اما اگر می خواهی، من از وجدان اخلاقی‌ام دقیق‌تر صحبت کنم. برای این یک وکیل چپ را در نظر می‌گیرم که در لوموند مقاله‌های زیبای چپ می نویسد، در نتیجه به وجدان اخلاقی چپش مطلقا نمی‌توانی خرده بگیری، از آقای بدنتر حرف می‌زنم.خوب، همین اقای بدنتر، آدم چپ، وکیل بزرگترین اپراطوری تبلیغاتی فرانسه است. یا آقای رولان دوما، مرد سیاسی چپ، مالک و صاحب وجدان اخلاقی بی چون و چرا. خوب، او با همه امکانات حقوقی از میلیارد‌ها ثروت پیکاسو بر ضد وارثین خونی پیکاسو، فرزندان به رسمیت نشناخته او، بنابراین ناوارثین پیکاسو، دفاع کرد. چرا که من بر این باورم که وجدان چپ قبل از هرچیز موشکافانه حقوقی ست. و قبل از هرچیز اخلاقا مو به مو به قانون وابسته است، علیرغم ملاحظات انسانی که احیانا می‌تواند داشته باشد. بدیهی‌ست که برای رولان دومای وکیل، پول هنگفت مالک، پول هنگفت مالک است، که می‌بایست بر اساس تمام دقت و قاطعیت لوایح قانون سرمایه‌داری منتقل شود. همچون وکیل فرانسه، من عینا مثل آقای دوما عمل می‌کردم و آقای بدنتر. من از سرمایه هنگفت موکلم دفاع می کردم.
- نمی بایست آسان بوده باشد.
رومن گاری: آسان نبود و تنها جنبه جالب آن همین بود.

از کتاب شب آرام خواهد بود. این گفتگوهارا انتشارات گالیمار سال ۱۹۷۴ چاپ کرده‌است. ترجمه نیشابور
بسیاری از مردان سیاسی وکیل‌ هستند. آقای بَدَنتِر وزیر دادگستری میتران شد و هم او بود که قانون مجازات اعدام را از میان برداشت. آقای رولان دوما هم که وزیر خارجه آقای میتران بود و چندین بار هم به ایران سفر کرده‌است.

۷ خرداد ۱۳۸۸

آقای دکتر



فکر می کنم تنها در ایران است که استادان دانشگاه خود را دکتر خطاب می کنند.
برادرم زمانی راننده‌ای داشت که مادرم را این بر وآن بر می‌برد. خوب رانندگی می‌کرد.
مادرم می‌گفت: آقای فلانی دکترای رانندگی دارد.

رومن گاری خوانی ۴



رومن گاری خوانی ۳

این درست است که من میل زیادی به مسیح دارم. برای اولین بار در تاریخ غرب فروغی زنانه آمد که جهان را روشن کند، اما در میان پنجه‌های مردان افتاد و شد جنگ‌های صلیبی و نابودی کافران . شد ایمان آوردن به زور شمشیر. مسیحیت زنانه‌گی‌ست، ترحم، نرمی، بخشش، عطافت، مادری، احترام ضعیفان. مسیح، یعنی ناتوانی. به تو گفته بودم که من یک چیزهایی از سگی دارم. اگر به مسیح بر خورده بودم، همانوقت دمم را تکان داده بودم. برای من یعنی انسانیت و نه آن بالا. انسان و نه الهی. اما نگاه کن در دستان این ماچوها چه شد. رنسانس از او جامه‌دوزی اعلا و هنر سنت سولپیس لباس حاضر و آماده درست کرد. و بورژوازی پوشش عورت. یک انسان بود. من هیشه دلم می‌خواسته دستش را بفشارم. معلوم است که دیگر به او بر نمی‌خوریم چرا که ازدیاد جمعیت او را قایم می‌کند، اما او همین‌جا یک جایی دارد دق می‌کند. مسیح‌هایی هستند که گم می‌شوند، باورم کن. در سال اول دوران ما، پرتوی از مهربانی مادرانه به سوی ما بلند شد، جوانه‌ای از تمدن، اما تا زنانگی خفه می‌شود، سرکوب می شود، به سخره گرفته می‌شود، تمدنی نخواهد بود. کلیسا مسیحیت را باخت. مسیحیت برادری را. مسیحیت برادری در ر اه اهداف پرسروصدا استثمار کرد. ماده‌گرایی تنها برای تدارک خاتمه دادن به ماده‌گرایی معتبر بود. خود به هدف تبدیل شد، آنچنان که تمدن فقط یک با یک مسئله روبروست: مسئله مواد خام.
macho یعنی آدمی که مرد بودن را برتر می داند یا به مردیت می‌نازد.

۶ خرداد ۱۳۸۸

جغرافیای مثالی



من ایران اسلامی را دوست ندارم. اسلام ایرانی را دوست دارم.

۴ خرداد ۱۳۸۸

گل‌محمدی



امروز همه‌اش با حشرات بودم. در خانه تنها بودم و هوا گرم بود. گرمترین روز امسال. صدها هزار مگس در اتاق‌ها جولان می‌دادند و وزوز می‌کردند. عنکبوت ها که خوب خانه خودشان است و گاه گاهی هم مورچه ای. و حشراتی رنگ و با رنگ. رنگ‌هایی مقدس مثل رنگ آن حشره مقدس آسیای دور. کتابم را برداشتم و رفتم بیرون، زیر بوته گل‌محمدی که گل هایش تازه دارد باز می‌شود، نیمی در آفتاب و نیمی در سایه نشستم. دانیل پریشب پرسید شما به این گل چه نام داده اید. گفتم ما نام پیامبرمان را بر آن گذاشته ایم. و او پرسید کدامشان قبل از آن دیگری بوده است. و من گفتم که گل قبل از پیامبر بوده است و گل محمدی اسلام ایرانی ست. دیروز با سین صبحانه را همین‌جا خورده‌بودیم و او خورجین زنبوران را که برای مکیدن شیره گل‌ها آمده بودند نشانم داد. دو تا خورجین، یکی طرف راست، یکی طرف چپ. پر از شیره که شد، می روند و خالی‌اش می کنند و بر می‌گردند. سین می‌گوید که سروصدایشان از عمل مکیدنشان می‌آید، مثل ما که چایی را هورت می‌کشیم و صدا می‌کند. دیشب هم متوجه شدم که با یک زنبور خیلی عظیم و پشمالو و قهوه‌ای خوابیده‌ام. مادرم می‌گفت زنبور کافره. صبح که سین آمد، پشت پرده پیدایش کرد. اما مگس‌ها خانه را روی سرشان گذاشته بودند. مگس های بهار با آدم کاری ندارند. مگس های تابستان روی هرچیزی می نشینند و نقطه‌هایی سیاه از خود به جا می گذارند. روی پرده، روی بشقاب‌ها، روی سفره، روی ملافه ها. مگس‌های آغاز پاییز به آدم می‌‌چسبند، زمستان که بیاید با گاوها می‌روند.

رومن گاری خوانی ۳



رومن گاری ۲

مرلین مونرو دختری بود که نمی‌دانست وقتی که مرلین مونرو هستند چه می‌کنند ومرلین مونرو بودن چیست و برای اینکه مرلین مونرو بمانند چه باید بکنند. وقتی از تو یک «اسطوره» می‌سازند، چه لانا تارنر باشی چه اوا گادنر، همیشه مرلین مونرو هستی، و این سهم عظیم ناواقعیت است و اگر این سهم عظیم ناواقعیت با سهم کوچک واقعیت روانشناسانه و روانی که تو هستی به کشاکش در آید، تو به تمامی و برای همیشه با خودکشی، مرلین مونرو می‌گردی.

رومن گاری خوانی ۲



رومن گاری خوانی اول

گاری کوپر براستی مردی مردانه بود، به زنانه ترین معنای کلمه. نرم. مهربان. قادر نبود نفرت بورزد. پر از شوخ‌طبعی و فروتنی. امریکایی بزرگی بود.
در خداحافظ گاری کوپر می‌خواستم بگویم، خداحافظ قهرمان آرام امریکایی. مطمئن به نفس، به حق، به عدالت و دعوی که برایش می‌جنگیدی و همیشه در پایان پیروز می‌شدی. خداحافظ امریکای یقین ها و سلام امریکای شک ها، اضطراب و حال به هم‌خوردگی از خویش و ویتنام و واترگیت.

پراکنده‌هایی از کتاب شب آرام خواهد بود.
ترجمه نیشابور

۳ خرداد ۱۳۸۸

لویی و سین





این عکس را ژان - ر دیشب گرفته است. آن هم با دوربین من. آنهم وقتی من مشغول آشپزی بودم و آش منتظر همه بود و داشت سرد می‌شد. می‌پرسد: می خواهی اسمش را چه بگذاری؟ می‌گویم: لویی و سین. می گوید: برای من هیچ جایی در هیچ کجاست. می‌بینی چگونه ناپید می‌شوند؟ می‌گویم عکاسی می‌کنی یا فلسفه می‌بافی؟

۲ خرداد ۱۳۸۸

رومن گاری و من در داخل گیومه



من با رومن گاری روابط عاطفی دارم. او همیشه هست، یک جایی. این هم تکه های از این بودن ها.
- گاری به روسی یعنی بسوز! دستوری که من هرگز از آن در زندگی و آثارم سرپیچی نکرده‌ام. می‌خواهم که این «من» بسوزد. آتش بگیرد. «من» خنده‌دار است، کمیک بزرگی‌ست. به همین خاطر است که خنده عمومی اغلب سرآغاز آتش سوزی‌ست.«من» ادعایی باور نکردنی‌ست. نمی‌داند حتی ده دقیقه دیگر چه بر سرش خواهد آمد اما خود را مصیبت بارانه جدی می گیرد. هاملت می‌شود، تک گویی می‌کند، جاودانگی را بازخواست می کند. با پررویی هول آوری شکسپیر می‌نویسد. نقشی که لبخند در آثار و زندگی من بازی می‌کند تصفیه حساب من با همه «من» های ماست با آن ادعاهای بی مانندش و عشق‌های پر سوز و گدازش به خویش. خنده، سخره، استهزاء، تصدی تصفیه و پاک سازی هستند، سلامت آینده را تدارک می‌بینند. سرچشمه خنده عمومی و هر کمیکی، همان سر سوزنی‌ست که بادکنگ باد شده از اهمیت «من» را می‌ترکاند. آرلوکن، چاپلین است و همه «سبک‌کنندگان بار» «من». کمیک تذکری‌ست به خاکساری. «من» همیشه شلوارش در پیش عموم می‌افتد. قرارداد‌ها و پیشداوری ها سعی بر پوشاندن کون برهنه آدمی دارند و آخرش عورت ذاتی‌مان از یاد می‌رود.

۳۱ اردیبهشت ۱۳۸۸

خُلق




خلق



معمولا دیر می‌خوابم. اگر به خاطر بافتن گیس سین نبود، بلند نمی‌شدم. چرا می‌شدم، برای بدرقه کردنش.
به انتظار سین که لباس‌هایش را بپوشد، مقابل کامپیوتر نشسته‌ام. ژان - ر لباسش را اتو می‌کند. رخصتی‌ست که حرف بزنیم. او اهل صبح است و من اهل شب.
- نورافکن اتومبیلم کار نمی کند.
یا
- توالت گرفته است.
روزهای مرا این چنین آغاز می کند. البته گرفتگی توالت مشکل بزرگی ست، وقتی به فاضلاب شهر وصل نیستی. بایدمأموران متخصص را صدا بزنی که یبایند و سیصد یورو بگیرند و توالت را خالی کنند و بروند. توالت ما تروخشک کردنش آسان نیست. از آنتی بیوتیک خوشش نمی‌آید. آنتی بیوتیک کار تجزیه و تحلیل را مختل می کند. از مواد شیمیایی هم خوشش نمی‌آید، درست مثل شکم آدم محتاج باکتری های مثبت است. هر از گاهی می‌توان ماست به خوردش داد که حاوی نوعی خمیر ترش است یا از فروشگاه برایش باکتری خرید. خلاصه مدام خودما را به یادمان می‌آورد. اصلا فکر می‌کنم آن زمان‌ها که توالت فرنگی نبود و مردم با این موجود تقریبا زنده مراوده داشتند، کمتر با او و از خود بیگانه بودند. حالا کارشان را که کردند سیفون را می‌کشند و انگار نه انگار. بچه‌ها که نمی‌فهمند اصلا اتفاقی افتاده. خوب من که همیشه می‌گویم قدیم ها آدم به خودش نزدیک تر بود و امروز هی انتزاعی‌تر می‌شود یعنی محو می شود.
به توالت‌های فرنگی نگاهی بیاندازید با چشمه زلال در عمق کاسه‌اش که نارتسیس می‌تواند عکس رخ خود را در آن ببیند. به شما می‌گویم که فرنگ مسائل را حل نمی کند آنها را پاک می کند.
خوب توالت گرفته بود. گفتم که گل های زنبق‌ باز شده اند و کسی یا چیزی کله کدوهای مرا که تازه کاشته‌ام، می‌کند، شاید کار زاغ‌چه هاست و یا حلزونی.
گفت که آخرین مطالب من را خوانده است و من باید حق مألف را رعایت کنم یعنی حق استفاده از نامش را.
گفتم برو کلاهت را بیانداز بالا، که من هر روز تو را از نو خلق می کنم.

۳۰ اردیبهشت ۱۳۸۸

mystic river



به ژان - ر می‌گویم: این فیلم میستیک ریور کلیین است‌وود خوب تصویری از امریکا می‌دهد. می‌گوید: می‌خواهی بگویی تصویر وفاداری می‌دهد. می گویم: نه، خوب تصویری می‌دهد. می‌گوید: به فرانسه فارسی حرف می زنی. خوبِ فارسی را نمی‌توان ترجمه کرد.
نمی‌خواستم بگویم تصویر خوبی از امریکا می‌دهد. می خواستم بگویم تصویری از امریکا می‌دهد که با امریکای من خوب جور در می‌آید. همان تصویری‌ست که من از امریکا دارم. فیلم کلیین استوود همان امریکای فیلم های وسترن است. امریکای من همان امریکای فیلم‌های وسترن است. و صحنه آخر درست صحنه آخرآن فیلم ها را تداعی می کند، وقتی مردم محله جلوی خانه‌هاشان ایستاده اند و مردم مسرور از مقابلشان می‌گذرند. تنها اسب‌ها و سواران نیستند. به شن پن نگاه کنید در آن صبح سحر با آن کت چرمی و شلوار تنگ و آن کفش‌ها هنگامی که وسط خیابان دور می‌شود و کلانتر پشت سرش. همان صندلی‌های راحتی ایوان ها. همان نمایی که فقط یک خیابان را نشان می‌دهد و در های خانه ها که بر همان یک خیابان گشوده می شود و زنان گویی همان زنانند با آن موها و دامنهای دراز. و باز مثل فیلم‌های وسترن هر کسی به دنبال گذشته‌اش می دود یا گذشته اش به دنبال هر کس.
امریکا هر چقدر بزرگ هم که نباشد، اگر نصف چهان هم باشد، باز همه چیز در یک محله می گذرد. تو گویی که آدم‌ها هرگز از آن برون نمی‌روند.
فیلم از کتابی از دنیس لوهان نویسنده معروف « پولار» گرفته شده است، اصل نویسنده ایرلندی‌ست. او به مألف شهر بوستون مشهور است و شنیده ام که کتاب از فیلم بس غنی‌تر است.

۲۹ اردیبهشت ۱۳۸۸

اخلاق



اخلاق در لغت جمع خلق و به معنای عادت و منش و خوی و خصلت و مروت و دین است. از نظر قدماء اخلاق ملکه‌ای‌ست که به واسطه آن افعالی از نفس صادر شوند که پیشاپیش به تدبر و اندیشه یا تکلف نیازمند نباشند. بنابراین خصلت‌های ناپابرجای نفس- مانند خشم شخص خردمند- اخلاق به شمار نمی‌آیند، و همچنین خصلت‌های پابرجایی که اعمال فرد به دشواری و با تأمل از آنها نشأت می‌گیرند نیز اخلاق نیستند مانند شخص بخیلی که سعی می‌کند به بخشش بپردازد.
گاه واژه اخلاق در باره همه افعالی که از نفس صادر می‌شوند - چه قابل ستایش و چه قابل نکوهش - به کار می‌رود، مثلا گفته می‌شود فلانی خوش اخلاق یا بد اخلاق است. اگر این واژه فقط در مورد افعال ستودنی به کار رود بیانگر« ادب» خواهد بود. اگر بگویی: ادب قاضی، منظورتان کارهای سزاواری است که قاضی باید انجام دهد.
گاه واژه ادب در مورد سنت یا پرهیز و خویشتنداری به کار می‌رود، و اعراب در این زمینه منابع متعددی دارند که عبارتند از شعر جاهلی و قرآن و حدیث و کتاب‌های سیره. بنابراین سابقه ادبی، از علم اخلاق که بسیاری از عناصر یونانی و ایرانی و هندی را شامل می‌شود، بیشتر است.

اخلاق گرایی در مقابل نااخلاق گرایی قرار می‌گیرد که ارزش‌های اخلاق را انکار می‌کند یا ترتیب و نظم عینی آن‌ها را تغییر می دهد. نمونه گرایش ضد اخلاقی، آیین نیچه است. این آیین نه تنها ارزش‌های اخلاق را انکار می‌کند بلکه به جای اخلاق مسیحیت که بر پایه محبت استوار گشته است، ارزش‌های اخلاقی تازه‌ای را می نشاند که بر اساس خواست قدرت و پرستش ابر انسان بنا شده‌اند: ابر انسان اخلاق را به سینه دیوار می کوید زیرا آن را اخلاق ضعیفان می‌داند.

واژه نامه فلسفه و علوم اجتماعی
تالیف جمیل صلیپا
ترجمه صادق سجادی

۲۷ اردیبهشت ۱۳۸۸

چه باید کنم؟



اگر تابستانی در بساط نباشد و اینجور که می‌گویند یخ‌های سرازیر شده، شمال اروپا را سرد کند و حالا شقایق که هیچ، میموزا هم در نرماندی یافت نشود، چه باید بکنم؟
بیرون را در خود کشته‌ام. می‌توانم روز‌ها و هفته ها در درون بمانم و هیچ آدمیزاده ای نبینم و هی باغچه‌خودم را شخم بزنم.
ژان - ر می‌گوید: تو زیاد فکر می کنی، تو وقت فکر کردن داری.
مردها همیشه برای همه‌چیز وقت کم می آورند. وقت کم می آورند تا فکر نکنند. مرد‌ها بلدند به چیز‌های انتزاعی فکر کنند. بلندند فکر نکنند. مرد‌ها با ابدیت سر و کار دارند. بر روی خطی راست در حرکتند. وقت دارند و نمی‌دانند که زنان چون وقت ندارند فکر می‌کنند.
اگر هوا گرم نشد چه باید بکنم؟

۲۶ اردیبهشت ۱۳۸۸

تنهایی زنان



مطلب دیروز را که منتشر کردم و کنار ژان - ر در اتومبیلش نشستم و از او خواستم رادیو را خاموش کند و به این جمله خوب گوش کند- «هر کس شیخ کروبی را بوسیده باشد می‌داند که نرم‌ترین ریش دنیا را دارد.»-، گمان برد که نویسنده دارد برای آقای کروبی تبلیغ می‌کند و من از انتخابات حرف می‌زنم. گفتم من از انتخابات حرف نمی‌زنم. من از مردانی حرف می‌زنم که از انتخابات حرف می‌زنند اما نه با زنانی که هرگز از حقیقت نرم‌ترین ریش دنیا آگاه نخواهند شد.

جمله ازمطلب وبلاگ نگاه نو استخراج شده است.

۲۵ اردیبهشت ۱۳۸۸

تنهایی مردان



خیلی وقت‌ها خیلی از مردان تنها برای خودشان می‌نویسند و باخودشان حرف می‌زنند. حواسشان هم نیست. مرد‌های ایران را می‌گویم. مثلا امروز در وبلاگی خواندم: «هر کس شیخ کروبی را بوسیده باشد می‌داند که نرم‌ترین ریش دنیا را دارد.»

۲۳ اردیبهشت ۱۳۸۸

مقایسه دو ترجمه ۸



قصه فرانسوای قدیس کتابی از کریستیان بوبن
بخش آخر از فصل چهارم
بخش‌های گذشته ۸
ترجمه اول از نیشابور

پولی را که به دکان می‌آید در قمار خرج می‌کند. عشقی را که به دل می‌آید در جشن خرج می‌کند. آنچه دارد، آنچه هست را می‌سوزاند. در او اسب شاخ‌دار است به اضافه اندکی سمندر: «سمندر جز از آتش نمی‌زید. از پوستش پارچه‌ای می سازیم که هیچ شعله‌ای نمی‌سوزاند.» پسر برناردون از این قماش پوشیده‌است. بی بها. دوستان می‌آیند و می‌روند. دختران می‌آیند و می‌روند. پول می‌آید و می‌رود. مادر آه می‌کشد وپس لبخند می‌زند. پدر غر می‌زند وپس لب فرو می‌بندد.

وقتی از آینده‌اش از او می‌پرسند، فرانسوا پاسخ می‌دهد: نمی‌دانید شما که شگفتی‌ها چشم به راه من است؟ که شهسواری خواهم شد؟ که شاهدختی به همسری خواهم گرفت که مرا فرزندانی بسیار خواهد داد؟ می‌توان از این پاسخ لبخند مادر را گمان برد، دیوانگی عشقی گذشته از قلب مادر به قلب پسر، بسان شرابی گران - ریخته از جامی به جامی - بی آنکه در گذار از التهابش کم شود. اما در کلام پسر بیشتر از تب مادر هست. لبخند خدا، حاضر در این اقرار ساده‌دلانه. در این طعم کودکانه زندگی. شیرینی زندگی، عشق به خود: اینجا فراترین گنجیده، گمنام، سخره زن، نادیده اخلاقیونی که در تکفیر آسمان یا در گور ندامتی می‌جویندش. از عشق به خود تا عشق به خدا سبزه دانه است تا گندم رسیده. از این به آن جدایی نیست - تنها پهنایی بی پایان، طغیان شعف، نشت کرده در قلب، از همه جا سر می‌رود و یک سر زمین را می‌پوشاند. عشق به خود در قلبی کودکانه زاده می شود. عشقی‌ست که از چشمه سر می‌گیرد. از کودکی به خدا می‌ریزد. از کودکی که چشمه است به اقیانوس که خدا. شیرینی زیستن اما، با قرون تغییر ناپذیر است. از قرار یک مصاحبت پی‌ریخته، از فراغت یک تن، از رنگ ماه شهریور. از دلی که گواهی می‌دهد که همواره خواهیم زیست. همان دم که می‌زییم. عشق به خود آغازین لرزش خداست در سرور یک قلب. شیرینی زندگی، پیشرفتگی زندگی‌ جاودانه‌ست در زندگی امروز.

می‌شد همینجا ماند. می‌شد همینجا بماند، در این لرزش و در این پیشرفتگی. اما به حساب نیاوردن حوادثی بود که دستان خدایند گذاشته بر دستان ما. دگرگون کننده ناعیان نوشتار صفحه، طرح یک زندگی. نسیمی بر می‌خیزد، به رگبار می‌نشیند: جنگی میان دو جمهوری پروست و اسیز منفجر می‌شود. او هست. نمی‌تواند که نباشد. مدت‌هاست که خواب شهسواری و شوکت می‌بیند. تازه چه بختیاری که به سوی جوان بانوان اسیزی باز گردی، تنی زخم بسته، جانی جوان گشته از کارزار. اما این است که او زیبایان دیارش را نخواهد دید، دست کم نه قبل از یک‌سال. در بند، در دوستاق، نزار گشته از ناخوشی، خلاص می‌شود. و همواره شادمان، دلداری دهان همرهان در بند، آوازخوانان بر زیباترین شاخه‌اش. تا به اینجا نشاطش می‌توانست از شبابی طلایی آب بخورد، مطمئن به آینده چرا که جهان را صاحب است. اما اینک این خوی در ظلمت زندان، پای بر جا، دور از خویشان فزونی می‌گیرد. یعنی که این نشاط از جایی دیگر می‌آمده‌است، از بسی دورتر از سکر ساده جهان. در این زندان چون یونس است در شکم نهنگ: هیچ روشنی بر او نمی‌تابد. پس می‌خواند. پس در آوازش بیش از نور و بیشتر از دنیایی را می‌یابد: سرای حقیقی‌اش ر ا، سرشت حقیقی‌اش، مکان حقیقی‌اش را.

در شهر زندگی می‌کنیم ما. در پیشه‌ها و در خانواده. آنجا اما که زندگی می‌کنیم به واقع جایی نیست. آنجا که زندگی می‌کنیم به راستی جایی نیست که روزهامان را سپری می‌کنیم، آنجاست که آرزو داریم - بی آنکه آرزوهایمان را بدانیم. آنجا که آواز می‌خوانیم - بی آنکه آنچه ما را به خواندن می‌آورد را دریابیم.

محبوس در ۱۲۰۲، رها در ۱۲۰۳، بیمار در ۱۲۰۴. از ۱۲۰۲ تا ۱۲۰۴ استحاله اسب شاخدار و سمندر به جیرجیرک سر می گیرد: «سرشت جیرجیرک عشق آوازش است، به آن خوش است، آنقدر که طعامی نمی‌جوید و آواز خوانان می‌میرد.»


ترجمه دوم
منتشر شده در ایران

فرانچسکو در آمدی را که عاید مغازه می‌شود، خرج قمار می‌کند. عشقی را که به قلبش سرازیر می‌شود، نثار جشن‌ها می‌کند. آنچه را که دارد و آنچه را که وجودش است، به آتش می‌کشد. در سرشت او بهره‌ای از اسب شاخدار است و نیز اندک بهره‌ای از سمندر: «سمندر تنها به وجود آتش زنده است. با پوست آن تنپوشی می‌سازند که هیچ شعله‌ای را توان سوزاندن آن نیست.» پسر برناردونه چنین جامه‌ای بر تن دارد که بهایی برای آن نمی‌توان انگاشت. دوستان می‌روند و می‌آیند. دختران می‌روند و می‌آیند. پول می‌رود و می‌آید. مادر می‌نالد و سپس می‌خندد. پدر می‌غرد و از پی آن خاموش می‌شود.

هنگامی که از فانچسکو در باره آینده اش می‌پرسند، پاسخ می‌دهد: نمی‌دانید که شگفتی‌هایی در انتظار من است و شهسواری بزرگ خواهم شد و با شاهزاده‌‌خانمی ازدواج خواهم کرد که فرزندان زیادی برایم خواهد آورد؟ می‌توانیم حدس بزنیم که در این پاسخ، لبخند مادر نهفته است و نیز عشق دیوانه‌واری که از قلب او به قلب فرزند سرازیر شده‌است، عشقی که به مانند شرابی گران‌بها از جامی به جامی دیگر ریخته می‌شود بی‌آنکه ذره‌ای از جوشش آن کاسته گردد. اما در سخنان فرزند چیزی بیش از تب و تاب مادر نهان است و آن لبخند خداست که در ابراز وجود بی‌پیرایه فرزند و در دلبستگی کودکانه‌اش به زندگی هویدا می‌شود. جلوه‌گاه رفبق اعلی در شیرینی زندگی و عشق به خویشتن است و در این جایگاه است که از اخلاق‌باورانی که در آذرخش‌های آسمان یا در گورهای استغفار به دنبال او می‌گردند، ناشناس و مخفی می‌ماند و آنان را ریشخند می‌کند. عشق به خویشتن همان نسبتی را با عشق به خدا دارد که گندم نارس با گندم رسیده. میان این دو گسستی وجود ندارد و تنها گسترشی بی‌پایان بر قرار است. آب‌های طغیان‌گر شادی پس از آن که قلب را فراگرفتند، از هر سو سرازیر می‌شوند و سراسر هستی را می‌پوشاند. عشق به خویشتن در قلبی کودکانه زاده می شود. عشقی است که از سرچشمه خود جاری می‌گردد و از عالم کودکی به خدا می‌رسد. از دنیای کودکی که سرچشمه آن است روان می‌شود و به ساحت خدا که اقیانوس است می‌پیوندد. شیرینی زندگی در طی قرون و اعصار دگرگون نگشته است و از آرامش یک گفت و شنود پدید می‌اید، از آسودگی تن و از گرمای دلپذیر موسم تابستان، از گواهی که قلبمان همواره پیش از وقوع امور به ما می‌دهد. عشق به خویشتن، نخستین لرزش خدادر شادمانی قلب است و شیرینی زندگی، پیشروی حیات جاودانه است در زندگی امروز.

می‌توان در همین مرحله باقی ماند. فرانچسکو می توانست در همین مرحله باقی بماند، در این لرزش خدا و پیشروی حیات جاودانه. اما رویدادها سرنوشت او را به گونه دیگری رقم می‌زنند، رویداد هایی که همان دست خدایند که بر دست ما گذاشته می‌شود و انشای ورق زندگی و طرح حیات را به طرز نامحسوسی دگرگون می‌سازد. نسیمی بر می‌خیزد و به طوفانی بدل می‌شود: جنگی میان دو جمهوری پروجا و آسیزی در می گیرد و فرانچسکو وارد کارزار می‌شود. نمی‌تواند خود را از آن بر کنار دارد. مدت های دراز است که رویای شهسواری و شکوه و جلال را در سر می‌پروراند و چه نیکبختی بالاتر از آن که پس از پیکار، با تنی زخم خورده و روحی که نبرد آن را جوان ساخته، به سوی بانوان جوان آسیزی باز گردد. اما تقدیر این‌گونه می‌خواست که زیبارویان سرزمینش را تا یک سال نبیند. او اسیر و به زندان افکنده می‌شود و به هنگام آزادی، بیماری توانش را گرفته‌است. اما در تمام مدت اسارت همچنان با نشاط است. همبندان خود را دلداری می‌دهد و مانند پرنده‌ای زیباترین نغمه‌ها رابرشاخه‌ای که نشسته است سر می‌دهد. تا پیش از این می‌شد پنداشت که سبب نشاط وی در ان است که دوران طلایی جوانی خویش را می‌گذراند و از آینده اطمینان خاطر دارد، چرا که بر دنیا چیره است. اما این حالت او در تاریکی زندان و به دور از نزدیکانش نیز باقی می‌ماند و فزونی می‌یابد. پس این نشاط از جای دیگری سرچشمه می‌گیرد و از فاصله‌ای بسیار دورتر از سرمستی ساده‌ای که دنیا به آدمی می بخشد، نشأت می‌یابد. او در این زندان به مانند یونس نبی در دل نهنگ است که در تاریکی آواز سر داد و در آواز خویش چیزی بیش از نور و دنیا را یافت و آن سر منزل حقیقی و سرشت راستین و جایگاه واقعیش بود.

ما درون شهر ها و حرفه‌ها و خانواده‌ها زندگی می‌کنیم. اما جایی که به راستی در آن زندگی می کنیم، مکانی مادی نیست. جایگاه راستین ما همان مکانی نیست که روزهایمان را در آن سپری می کنیم، بلکه جایی است که در آن امید می بندیم بی‌آنکه بدانیم چه چیز امیدوارمان ساخته است، جایی است که در آن آواز سر می‌دهیم بی‌آنکه بدانیم چه چیز به آواز خواندنمان واداشته است.

در ۱۲۰۲ زندانی می‌شود، در ۱۲۰۳ از بند می‌رهد، در ۱۲۰۴ بیمار می‌گردد. از ۱۲۰۲ تا ۱۲۰۴ اسب شاخ دار و سمندر شروع به دگردیسی می‌کنند و مبدل به جیرجیرک می‌شوند:« سرشت جیرجیرک چنین است که دلداده آواز خویش است و چندان از آن به وجد می‌آید که درپی یافتن غذا نمی رود و آوازخوان جان می‌سپارد.»

۲۰ اردیبهشت ۱۳۸۸

جای خالی



من همه چیز را ترک کردم. سی سال است تقریبا. اول وطن و شهر و دوست و بعد مادر و پدر و خویش و دوست. کودکی و آفتاب و آسمان. و بعد باز شهر و یار، خواهر و خانه.
و یک روز سیگار. اما چایی را نمی‌خواهم ترک کنم.
چند سال پیش ترکش کردم. اما حالا دیگر نمی‌خواهم. نه اینکه نتوانم. اما می‌دانم به دنبالش خواهم گشت. به هر چیزی نوک خواهم زد. به سراغ هر چیزی خواهم رفت. به هر چیزی چنگ خواهم انداخت. همه قوطی‌ها و جعبه ها را باز خواهم کرد. کشو‌هارا بیرون خواهم کشید. قفسه ها را به هم خواهم ریخت. به هر دری خواهم زد و دیگری خواهد گشود.
لَکان می‌گفت از قول یکی دیگر: جای یکی خالی‌ست و هیچ‌کس هیچ جا نیست.
مولوی می‌گوید از قول یکی دیگر: به دنبالش نمی‌رفتی اگر پیدایش نکرده بودی.

نیما خوانی



حافظا این چه کید و دروغی ست
کز زبان می و جام و ساقی‌ست
بنالی ار تا ابد باورم نیست
که بر آن عشق‌بازی که باقی‌ست:
من برآن عاشقم که رونده‌ست

۱۹ اردیبهشت ۱۳۸۸

حافظ نخوانی۲



دارم فکر می‌کنم
این همه صحبت زلف و این همه حجاب
این همه صحبت می و حرام

۱۷ اردیبهشت ۱۳۸۸

حافظ نخوانی



حالا تازه بعد از همه این حرف‌ها معلوم نیست منظور از زلف همان زلف باشد.
آنوقت می‌خواهیم مردم حرف ما را بفهمند؟
می‌خواهیم مذاکره هم بکنیم!

حافظ خوانی ۳



بگیرم آن سر زلف و به دست خواجه دهم
که داد من بستاند زمکر و دستانش

بندگی زلف
تماشاگه زلف
چین زلف
قصه گیسو
سلسله مو
کفر زلف
بوی زلف
زلف هندو
زلف سیاه
بلای زلف
زلف عنبر افشان
شکنج زلف پریشان
بند زلف
حلقه گیسو
زلف سمن‌سای
زلف کمند
تاب گیسوی
شب زلف
داغ زلف
زنجیر مو
رسن زلف
خم زلفین
موی دلکش

و بعد از همه این‌ها:
چنین که از همه سو دام راه می‌بینم
به از حمایت زلفت مرا پناهی نیست

حافظ خوانی ۲


مقیم زلف تو شد دل که خوش سوادی دید

۱۶ اردیبهشت ۱۳۸۸

حافظ خوانی



به ژان - ر می گویم: می‌دانی مقیم کیست؟ مثل من که مقیم فرانسه‌ام. مقیم از اقامت می آید. من کارت اقامت فرانسه را دارم. فرانسه به من اجازه اقامت داده‌است. هر چند یک بار هم باید آن را تمدید کنم. می‌گوید: خوب؟
- خوب حافظ مقیم زلف شده بود.
- او هم می‌بایست اقامتش را هی تمدید کند.

۱۵ اردیبهشت ۱۳۸۸

سیرانو دو بِرژُراک



سیرانوی برژُراک عاشق دختری‌ست به اسم رکسان. و رکسان عاشق مرد دیگری است. مردی زیباروی. زیبا روی اما نه ادب دان. نه آداب ادب دار. سیرانو برژُراک زیبا نیست و دماغ بزرگی دارد و عقلش هم نمی‌رسد دماغش را عمل کند. تراژدی او دماغش است و با دماغش سیرانوی برژُراک است. می‌داند که رکسان عاشق ادب است. عاشق آداب کلام است. سیرانوی برژُراک کلام مرد زیباروی می‌گردد. ادموند رُستان داستان را قافیه داده‌است. ژرارد دپاردیو سیرانوی برژراک را با استادی در حد خداوندی بازی می‌کند. در فیلمی البته. شاید بهترین نقش او. هنگامی که در آغاز داستان مرد زیباروی، از نامه نوشتن و گریختن از دیدن رکسان خسته شده‌است، مبادا که دریابد او هچ از ادب بهره نبرده‌است، بر نیمکتی کنار رکسان می‌نشیند و به او می گوید دوستش دارد. رکسان می‌پرسد: چگونه؟ و او تکرار می‌کند که دوستش دارد و رکسان می‌پرسد: و باز ؟ و او هیچ ندارد که بگوید. و رکسان فکر می‌کند که مرد چون عشقش را نمی‌تواند بیان کند، پس دوستش ندارد.اینجا هم سیرانو به نجات هر دو می‌آید. و باز زبان مرد زیباروی می‌شود. جنگ هر دو مرد را به خود می‌خواند. زیباروی خود را به کشتن می‌دهد چرا که از عشق واقعی رکسان آگاه می شود. رکسان از غم محبوبش به صومعه روی می‌آورد. سیرانو چهارده سال به دیدار او می‌رود و با کلامش او را زنده نگاه می‌دارد، و یک روز که پیر و مجروح است، در آغوش رکسان که بالاخره به عشق راستین خود پی برده، می‌میرد.

ادموند رُستان داستان را در ۱۸۹۷ نوشته است. داستان روایتی آزاد است از زندگی کسی که در قرن هفدهم می‌زیسته است. تنها شخصیت اول هزارو هشتصد بیت بر زبان می‌راند. سیرانو برژُراک معروفترین نمایشنامه یا تأتر فرانسوی‌ست. رُستان در پاندمی ۱۹۱۸ با گریپ یا آنفولانزای اسپانیایی از دنیا می‌رود. همراه میلیون‌های دیگر.

۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۸

اول ماه مه و پیر بِرِگُووآ



شانزده سال پیش در اول ماه مه، آخرین نخست وزیر فرانسوا میتران، رئیس جمهور فرانسه خودکشی کرد. او بر خلاف همه از پایین آمده بود. پدرش مهاجر اکراینی بود و مغازه بقالی داشت و پسرش پیر بِرِگُووآاز شانزده سالگی مجبور به کار شد. از کار در کارخانه شروع کرد تا رانندگی قطار و مأموری اداره برق، از فعالیت های سندیکایی و ورود به حزب سوسیالیست تا شرکت در مبارزات انتخاباتی میتران. با میتران وارد الیزه شد. در وزارت‌خانه‌های مختلف نخست‌وزیران متعدد میتران خدمت کرد و از آوریل ۱۹۹۲ تا مارس ۱۹۹۳نخست وزیر میتران شد. او رویاهایش را به واقعیت نزدیک شده می‌دید. با همه زرنگیش گول زرق و برق تجمل را خورد و از مکر قدرت نترسید. دور و برش را ثروتمندان و صاحبان کارخانه گرفتند. خرج تحصیل دخترش را دادند و به سفرهای گران خود و همسرش را دعوت کردند. از همه بدتر مرد مقتدری یک میلیون فرانک وام بی بهره در اختیارش گذاشت تا آپارتمان صدمتری‌ را در محله‌ای در پاریس مالک شود. قیمت آپارتمان دو میلیون بود و او فقط نیمی از آن را داشت. دولت میتران دولت چپ بود و اولین دولت چپ بود، بر نخست‌وزیرش نبخشیدند. رسانه‌ها دست از سرش بر نداشتند. قاضی کوتاه نیامد. می‌گویند، خود او می‌پنداشت که بر او سخت‌تر می‌گیرند چون از پایین آمده است. دولت در انتخابات مجلس ماه مارس آن سال شکست سختی خورد. سه چهارم از نماینده‌هایش را از دست داد. میتران نخست‌وزیری از راست انتخاب کرد و دوران همزیستی چپ و راست آغاز شد. پیر برگوآ اما از این همه کمر راست نکرد. به نظرش رسید که به کارگران خیانت کرده‌است، از ارزش‌هایش دور شده‌است. کسل و افسرده شد وصبح روز اول ماه مه نقشه خودکشی‌اش را پی ریخت و عصر به آن جامه عمل پوشید. همه از راست و چپ از مرگ او متأثر شدند. میتران در تشییع جنازه‌اش گفت که هیچ توضیحی در جهان توجیه این نیست که شرف و در نهایت زندگی انسانی را طعمه سگان کنند. خیلی‌ها از خودو از دیگری پرسیدند منظور از این سگان کیستند. خیلی‌ها جواب دادند منظور روزنامه نگارانند.

آن دوران امروز به سر آمده است.

۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۸

دیروز












این عکس‌ها را فقط دیروز می‌شد گرفت. به خاطر گذشتن سی و چند روز از بهار. به خاطر بازی ابر و خورشید. به خاطر برگ‌های جوان درخت گردو. به خاطر گل‌های زرد کلزا. به خاطر الان