۹ اردیبهشت ۱۳۸۸

چیزهای ناتمام



معرفی کتاب مجید رهنما تمام نشده‌است. مطلبی از پل ویلیو نیز نه. و عبدالرحمان سومم را هم همانجا گذاشته‌ام، در اندلُس فرن‌ها پیش. در جنوب اسپانیایی که دوست می‌دارم. باید به ترتیب به سراغشان بروم. خوش ندارم چیز‌ها و آدم‌ها را رها یا ترک کنم. باید هر چیزی را به جایی رساند وبعد به حال خود رها کرد. اما بسیارند آنها که مرا به جایی نرسانده رها کردند، وسط بیابان یا خیابان.

۷ اردیبهشت ۱۳۸۸

ناپل




از روبرتو ساویانو چند ماه پیش نوشته بودم. او نویسنده کتابی‌ست که فیلم گومورا از آن اقتباس شده است. او سی سال هم ندارد و از سوی مافیا خاصه خانواده کازالزی که با این کتاب از سایه برون آمده‌است، تهدید به مرگ شده است. کتاب او به چهل زبان در دنیا ترجمه شده است و در خود ایتالیا بالای یک میلیون فروش داشته است و نگرانی و ناراحتی مافیا از همین‌جاست. او این‌روزها در فرانسه به سر می‌برد تا کتاب تازه اش را به نام عکس مرگ معرفی کند. نام کتاب از ترانه‌ای ناپولی گرفته شده که می گوید عکس مرگ زندگی نیست، زندگی خطرناک است. عکس مرگ عشق است. کتاب شامل دو داستان است. یکی از آن‌ها قصه زنی‌ست که منتظر شوهری‌ست که برای جنگ به افغانستان رفته و کشته شده است. مرد وقتی با پاسخ منفی بانک برای در‌خواست وامی به قصد خرید خانه روبرو می‌شود و در جهت خلاصی از به خدمت ارتشی دیگر در آمدن ارتش کامورا، همان مافیای ناپولیتن، به جبه افغانستان می‌پیوندد! فکر می کند که خطرش از جنگ خانگی کمتر است و در عین حال می‌تواند پولی دست و پا کند. ساویانو می‌گوید که نبود کار در جنوب، جوانان و مردم را به سربازان کامورا تبدیل می‌کند تا جایی که کسی یا کسانی خطر و مرگ دیگری را انتخاب کنند: رفتن به افغانستان و در آنجا جنگیدن.
ساویانو با اولین قتل و کشتار در سیزده‌سالگی اشنا می‌شود. او اهل اطراف ناپل است. می‌گوید کودکان با این جسد های افتاده بر زمین کوچه‌های ناپل آشنایند. نزدک می شوند، همچون که به تماشای نمایشی می‌روند و داستان‌ها از چگونگی وقوعش می‌سرایند. می‌گوید از زمان تولدش تا به امروز چهار هزار نفر به دست کامورا کشته شده‌اند. ساویانو اضافه می‌کند که کامورا بیش از تروریسم، هر تروریسمی می کشد. روبرتو ساویانو می‌گوید که مواد مخدر به روانی روغن زیتون در کوچه‌ها جاری ست و اجساد در کوچه‌ها به صف. کلان مافیا در این فضای از آدمیت خالی و خارج رشد می کند. کودکان سرباز جنایت می‌شوند و زنان هدف آن. کشیشان حتی اگر اعتراض و مخالفتی کنند از پا در می‌آیند. می‌گوید که پدرش پزشک بوده و یا وجود زندگی در آن محل او را از آن محیط حفاظت کرده‌است، حالا هم همه فامیل او مجبور به ترک جنوب شده‌اند. از او می پرسند: آخر برای چه چنین کتابی نوشتید؟ پاسخ می‌دهد که سه هدف را دنبال می‌کرده است. اولین هدفش ادبیات بوده‌است، نوشتن. دوم، می‌خواسته از این آدم‌هایی که خاک و سرزمینش را از بین برده‌اند، انتقام بگیرد: کامورا در تمام ییلاق های جنوب، فضولات سمی شمال را دفن کرده. سوم، امیدوار بودها‌ست که چیز‌هایی را تغییر دهد. می‌گوید هیچ‌کس، خود من هم این چنین موفقیتی برای کتاب را پیش‌بینی‌نمی‌کرد. در پاریس چهار گارد از گارد‌های رئیس چمهور از او محافظت می کنند، شبانه روز. در ناپل درپادگان ژاندارمری به سر می‌برد و هر گز نمی تواند خارج شود. در رم با چهار محافظ در شب می تواند از خانه ای که هر چند روز عوض می کند خارج شود. زن‌های زیادی برایش نامه می‌نویسند، اما او در زندگیش جایی برای عاشقی ندارد. در محیطی مردانه زندگی می‌کند. می گوید در پاریس یکی از گاردهایم زنی زیبا بود او را به شام دعوت کردم، نپذیرفت. گفت: نه موقع انجام خدمت.
ساویانو می‌گوید که مافیا این سازمان جنایی همه جا حضور دارد. درست بعد از زلزله اکیلا در ایتالیا، برای کنترل و به تصرف در اوردن کمک هاآماده‌اند. آنها در ساختمانسازی فعالند. بعد از آوار دو برج امریکا در یازده سپتامبر نقش خود را به سرعت ایفا کردند. مصیبت‌ها برای مافیا موقعیت‌هایی طلایی‌ست، بهشتی پر بهره و سود. او اعتقاد دارد که با بحران اقتصادی - مالی پول‌های کثیف مافیا به بانک‌های اروپا سرازیر خواهد شد.
او معتقد است که ایتالیا به تنهایی نمی‌تواند کاری بکند. باید اروپا به جنگ مافیا برود. او فکر می کند که سرزمینش در جنگ است. کسانی هم معتقدند که ما بی‌خود می‌گوییم که شصت سال است نجنگیده ایم. ما از جنگیدن نایستاده ایم تنها نام دیگری به ان داده ایم: مأموریت صلح. و هنوز هم جنوب را شمال استثمار می‌کند و جنوب همچنان مستعمره شمال است. در ایتالیا جنوبی ها به جنگ می‌روند و کشته می شوند. در امریکا هم از فلاکت زده های سیاه است که ارتش سرباز گیری می‌کند. همانطور که فضولات سمی شمال ایتالیا در جنوب دفن می‌شود، غرب هم فضولاتش را در افریقا دفن می کند.

۵ اردیبهشت ۱۳۸۸

جستجوی سیمرغ




ژان - ر زیر این عکس جمله‌ای از پُرشیا آورده‌است: قبل از درنوردیدن راه خود، راه خود بودم

این روزها نقطه هایم به دستور من عمل نمی کنند و هر جایی دلشان می‌خواهد می‌روند. من هم حذفشان می‌کنم.

۴ اردیبهشت ۱۳۸۸

روزی که فرنگیس را به بوییدن یاس‌های بنفش دعوت کردم،



امروز همه نقشه‌هایمان نقش بر آب شد. خوب هوا عالی‌ست و از آنجایی که فردا یا همین عصر می‌تواند دیگر نباشد، باید همان وقت که هست حضورش را محترم شمرد. فرنگیس تلفن کرد که بروم پاریس. سین را بگذارم برای ژان- ر و بروم پاریس. گفتم که جمعه صبح نمی‌توانم و ظهرش می‌توانم، اما شنبه بارانی‌ست و در پاریس چه می‌شود کرد. گفت: میرویم سینما. گفتم: از صبح تا شب که نمی‌شود سینما رفت، تو شاید- او سینما روی قهاری‌ست- برای من همان دو ساعت در تاریکی نشستن کافی‌ست. خانه تو هم که کوچک است و کاری نمی توانیم بکنیم، نه، تو بیا. گفت: چه فرقی می کند. باران باران است، چه اینجا و چه آنجا. گفتم: فرق می‌کند. خانه ما می‌شود بخاری دیواری را روشن کرد و آتشی افروخت و چند بار از بالا به پایین آمد و چند بار از پایین به بالا رفت. گفت: من پایم درد می‌کند. گفتم: اتومبیل را بر می‌داریم و هی می‌رانیم. شنبه که باران آمد می‌رویم کلیسای جامع رنس را تماشا می‌کنیم و ویتراهای شاگال را، سین را هم می بریم به تماشای ستارگان (با تلسکوپ). اصلا یاس‌های درختی بنفش گل داده اند و گل‌ها باز شده‌اند و تو را به بوییدنشان دعوت می‌کنم. قرار شد که امروز ظهر بیاید. صبح ژان - ر بیدارم کرد که گوش درد دارد و دچار اوتیت شده‌است و به نزد پزشک رفت . من هم مهمانم را منصرف کردم از آمدن. می‌بینید آب و هوا چقدر همه چیز را برای ما تصمیم می‌گیرد؟ اگر فردا هوا خوب بود، مهمانمان فردا می‌آمد. اما فردا و پس فردا قرار است باران بیاید...
لویی تلفن کرد. مدتی بود صدایش را نشنیده بودم. مرا به جلسه پس فرداشب دعوت کرد. دور هم جمع می شویم که برنامه‌ جشن تابستانی امسال را تدارک ببینیم. دو روز در روستای لویی و در میان کلیسا. جشن‌های ما پیرامون کتاب مجید رهنما می‌گردد. از آن الهام می‌گیرد. چگونه می‌توان از توانایی‌های خود استفاده کرد یا چگونه می‌توان دوباره توانایی‌های از دست رفته خود را به کارگرفت تا از فلاکت در امان بمانیم. چگونه می‌توان تا آنجا که ممکن است خود کفابود و ماند. دوباره مالک شدن امکانات هر فرد. همیشه تنور نان و پخت نان در مرکز آن قرار دارد. و بعد هر کس هنری را که دارد یا دانش و استعدادی که دارد را در اختیار دیگران قرار می‌دهد. امسال قرار است آتلیه یا کارگاه‌هایی بر پا باشد، مثل کارگاه نقاشی و موسیقی و رقص و سفال‌گری. دو ساعتی هم قرار است که همه یا هرکس که خواست به شناسایی گیاهان خوردنی برود. شب هم یکی قرار است، یک خفاش‌شناس ما را به دیدن خفاش‌ها ببرد. من به دیدن خفاش‌ها نخواهم رفت، شاید هم رفتم، فعلا غرهایم را می‌زنم و از آنها تقاضای شناسایی موجودی را می‌کنم که در حال انقراض است! من اصلا از هر چیز که در حال انقراض است، خوشم می‌اید. خفاش‌ها عده‌شان زیاد است. باید یکی در ایران مرا به دیدن یوزپلنگ ببرد. یا به دیدن خوبی‌ها.
لویی تلفن کرد. گفت که تلفنش کوتاه خواهد بود چون دارد می‌رود کنپین که تمام روز را با انجمن مالی‌ها- اهالی مالی را چه می‌نامیم - بر زمین کار کند. زمانی او به کشور‌های افریقایی می‌رفت، خاصه مالی که فقیرترین کشور افریقا‌ست. به آنجا می‌رفت تا کشاورزی بر باد رفته را یادشان آورد. اینجا هم کار او تا قبل از بازنشسته شدن آموختن کشاورزی ارگانیک بود به افریقاییان. راستی می‌دانید که بزرگترین کمک مالی به افریقا را افریقایی‌هایی می‌کنند که اینجا کار می کنند و برای قوم و خویششان پول می فرستند. افریقایی‌هایی که دور از نزدیکانشان در اتاق‌هایی کوچک و محقر به سر می برند دور از خاک و خانواده. گاهی هم همینجا پیر می‌شوند، در سرما و تنهایی. یک روز به لویی گفتم: من خیلی موافق رفتن به افریقا نیستم. منظورم رفتن شماهاست. نه تو، غربی‌ها را می‌گویم. من فکر می‌کنم کار را باید اینجا با این همه جوان و بچه افریقایی انجام داد که اکثرشان هم از دست می‌روند. راستی می‌دانید اغلب جمعیت زندان‌های فرانسه و نه فقط فرانسه را افریقایی‌ها و عرب‌ها تشکیل می‌دهند که اکثرا هم مسلمان هستند؟ آقای فرهادخسروخاور پژوهشی در این باره انجام داده‌اند و به صورت کتابی در آورده‌اند. خیلی‌هاشان هم طعمه بنیاد‌گرایان می‌شوند. به لویی گفتم همین جا باید کاری کرد. در این میان چند جوان افریقایی اهل مالی در یکی از شهر‌های نزدیک پاریس انجمنی تشکیل دادند که هم در مالی فعال است و هم در اینجا. آنجا از بچه های بی‌صاحب حمایت می‌کند و به آن‌ها کشاورزی یاد می‌دهد. لویی گفت که شهرداری منطقه زمینی در اختیارشان گذاشته است و او همراه انجمن سعی در کشاندن بچه‌ها و جوان‌ها به کار کشاورزی ارگانیک هستند و این چند روزه در آغاز بهار همه‌اش می‌رود آنجا و از صبح تا شب کار می کنند. گفتم: فوق‌العاده است و اضافه کردم که این‌ها بعدا اگر خواستند به سرزمین اجدادشان بر‌می‌گردند و کشاورزی بر باد رفته را آباد می کنند.
گفت که دارد می‌رود مراکش برای مشاهده و تحقیقی از گیاهان دارویی و برای اولین بار است که به هتل می رود و این را نه خوش دارد و نه به آن عادت. گفتم که من بر عکس هتل را دوست دارم. در هتل با خودم خداحافظی می کنم.

۳۱ فروردین ۱۳۸۸

به مون



از آرامش من می‌گویید. از آرامش می‌گویید و زیبایی و بهشت.
نارتسیس و گلدموند یا نرگس و زرین دهن هرمان هسه را خوانده‌اید؟
نارتسیس یک کشیش است و در صومعه و آرام و نماد اندیشه و دیالکتیک. زرین دهن در رفت و آمد و تب و تاب و پر ماجرا.
کتاب را من با ترجمه سروش حبیبی در سال ۱۹۸۴ خواندم. موسیقی ترجمه‌اش را هنوز به خاطر دارم. هنوز هم خواندنش یا به یاد آوردنش بغضم را در گلو می‌شکند.
سال‌ها از تضاد و جنگ میان این دو نماد، دو شخص و شخصیت رنج بردم. سال‌ها از خود پرسیدم: من کدامینم؟ سال‌ها گمان بردم که زرین‌دهنم و به آرامش نارتسیس رشک بردم. سال ها از رفت و آمد میان لذت و اندوه از پا درآمدم. سال‌ها سخنان آن دو را در خود تکرار کردم و باز گفتم: «گلدموند، رشک تو بیهوده است. آرامشی که تو می‌پنداری در میان نیست. درست است که آرامش هست اما نه آنچنانکه پیوسته در وجود ما باشد و هرگز ناپدید نشود. فقط یک نوع آرامش وجود دارد و آن را باید مدام با مبارزه‌ای دائمی تحصیل کرد. تو مرا در جنگ نمی‌بینی. نه با تلاش من در آموختن آشنایی، و نه جنگم را در نماز خانه می‌شناسی. فقط می‌بینی که کمتر از تو در نشیب و فراز عواطف گرفتارم و ان را نشان آرامش می‌دانی. اما بدان که پیوسته در جنگم. جنگ و قربانی چنانکه در هر زندگی راستین، مثل زندگی تو وجود دارد.»
داستان زرین دهن و نارتسیس داستان یکی هنر است وآن دیگری اندیشه. یکی دنیایی که تفکر است و انضباط و دیگری هنروزندگی. نارتسیس به او می‌گوید: فکر کردن ما انتزاعی دائمی است، روی‌تابیدنی‌است از آنچه محسوس است و کوششی است در ساختن جهانی که جز اندیشه نیست. حال آنکه تو درست به آنچه از همه ناپایدارتر و فانی‌تر است دل می‌بندی و مفهوم جهان را درست در گذرایی آن بیان می‌داری، از آن رونمی‌تابی، به آن تسلیم می شوی و از طریق همین تسلیم است که آنچه فانی است، از همه ارجمندتر می شود و کنایه ای از ابدیت می گردد. ما اندیشمندان در تلاشیم که از طریق انتزاع جهان از خدا، خود را به او نزدیک کنیم و تو با عشق ورزیدن به خلقت خالق، و بازآفرینی آن به او می‌گرایی. این هر دو کار آدمی است و ناقص است. اما هنر پاک‌تر و از گناه مبراتر است.»
آن روزها که کتاب را می‌خواندم، می‌گفتند: نارسیس نماد مردانگی‌ست و زرین‌دهن، زنانگی. و آن زمان‌ها من زن بودم:
« می دانست که راهش به سوی مادر است، به سوی لذت و مرگ. چهره پدرانه زندگی که از اندیشه و اراده شکل داشت، قلمرو او نبود.»
آن زمان من زن بودم و با مرد‌ها جنگ داشتم:
« به نظر می‌رسید که وجود بر دوگانگی و تضاد استوار است. انسان یا مرد است یا زن، یا ولگرد و سرگردان است و یا شهری حقیر و زبون، یا اهل اندیشه و منطق است یا تابع احساس. هیچ جا دم و بازدم، مرد بودن و زن بودن، آزادی و نظام‌پذیری، غریزه و اندیشه در عین حال ممکن نبود. پیوسته یکی را باید به قیمت چشم‌پوشی از دیگری به دست آورد و همیشه یکی به قدر دیگری مهم و خواستنی‌ است. سهم زنان در این میان شاید آسان‌تر است. طبیعت، آن‌ها را طوری ساخته‌است که لذت و مستی نزد آن‌ها خود بر می دهد و از لذت عشق طفل پدید می‌آید. در مردها به جای این توانایی باروری ساده، اشتیاق جاودانه وجود دارد. آیا خدا که بشر را اینگونه آفریده، موذی بوده یا با او سر عناد داشته و شادمان از آزار مخلوق، بر خلقت خود خندیده‌است؟»
آن روزها که من بودم با همه چیز غیر خود جنگ داشتم. روزهای به در و دیوار کوبیدن، جنگیدن، جراحت برداشتن، بی‌هیچ، هرگز قراری. وقتی رنج از حد گذشت، تمنای صومعه وجودم را گرفت. می‌خواستم اگر نمی توانم نارسیس باشم، حداقل در آرامش خانه کنم؟ به این دنیای سرچشمه سعادت و منبع مرگ پشت کنم؟
«دریغ که سراسر زندگی تنها زمانی معنا دارد که این هر دو به چنگ آید و انسان در این هر دو راه گام بردارد، زمانی که زندگی با تیغ این یا آن دو تا نشود. آفرینندگی، بی آنکه به قیمت تباهی زندگی تمام نشود و زندگی بی آنکه در راه ان از صلای آفرینش چشم بپوشیم. آیا این چنین زندگی ممکن بود؟»
اما صومعه‌ای در کار نبود: « و شاید زندگی گلدموندی نه فقط کودکانه‌تر و انسانی‌تر بود، بلکه چون نیک می‌نگریستی، خود را به طغیان و آشوب جریان زندگی واگذاشتن، مرتکب گناه شدن و نتایج تلخ آن را چشیدن، مردانه‌تر و برازنده‌تر از آن بود که با دامنی پاک، زندگی بی‌گناهی داشتن و باغی زیبا از اندیشه‌های هم‌آهنگ برای خویش ساختن و در میان باغچه‌های باغبانی‌شده و مصفا از گناه آن تفرج کردن. شاید با کفش‌های مندرس از جنگل‌ها و راه‌های بیابانی گردش کردن و از آفتاب و باران و گرسنگی و درماندگی رنج بردن و با لذت‌های حواس بازی کردن و آن‌ها را به بهای درد و محنت باز پرداختن. دشوارتر، دلیرانه‌تر و والاتر بود.»
داستان راتمام نمی‌کنم. می‌گذارم که همچنان ادامه داشته باشد. داستان پارگی‌ها را: « زندگی به یاری شکاف و وجودتضاد غنی و شکوفا می‌شود. خردمندی و هشیاری بدون آگاهی از حال مستی چه بود و لذت بردن از هوس، اگر مرگ در پس آن نبود چه معنی داشت و عشق، اگر خصومت جانی دو جنس نبود کجا خود می‌نمود؟»
آرامش من آرامش میان دو طوفان است. طوفان را نمی‌شود قسمت کرد. امروز می‌دانم که چیزی من را همچون چاقویی از غیر جدا نمی‌کند. من جزئی از غیر است. آرامش جزئی از طوفان است. هنوز یاد نگرفته‌ام که آن را با نزدیکان، همراهانم هم تقسیم نکنم. طوفان را نباید با هیچ‌کس تقسیم کرد. باید از آن گذشت.
بهشت هم جزئی از جهنم است. و من هنوز نفهمیده‌ام خود جهنم است یا غیر؟

یک روز دیگر، یک بار دیگر از این همه بهتر خواهم گفت، از آن بغض خاصه.

۲۸ فروردین ۱۳۸۸

شب ژنرال ها



دیشب تلویزیون فیلم شب ژنرال‌های آناتول لیتواک را نشان می داد. فیلم را دیده بودم. تلویزیون را که روشن کردم فیلم شروع شده بود. می‌خواستم بروم اما رسید به آنجایی که عمر شریف که رئیس پلیس نظامی آلمان است و از ماجرای قتل روسپیی که در سال ۱۹۴۲ در ورشو کشته شده، پرده برمی‌دارد و به سراغ فیلیپ نوآره که در فرانسه اشغالی بازپرس پلیس است و بعد‌ها می‌فهمیم که از اعضای مقاومت است، می‌رود. می‌گوید: من در مورد قتلی جستجو می‌کنم که به گمانم به دست یکی از ژنرال‌ها انجام شده‌است. پلیس جواب می‌دهد: همین روزها و ساعت‌های آینده قتلی قرار است اتفاق بیافتد و باز هم به دست ژنرال‌ها - اشاره‌است به سؤء قصد به جان هیتلر که ژنرال‌ها در پاریس سال ۱۹۴۴ در ماه‌های اخر جنگ تدارک می‌دیدند و می‌خواستند در صورت موفقیتش دولتی دیگر مستقر کنند و اس اس ها و نازی‌ها را بازداشت کنند- آنوقت شما به قتل یک روسپی می‌پردازید؟ افسر آلمانی که همان عمر شریف است جواب می‌دهد که یرای من آن قتل اهمیتی ندارد، این قتل است که مهم است. من دنبال آن قتل توده و جمع که به خاطرش قهرمان می‌شوند و مدال هم می‌دهند و می‌گیرند نیستم، برای من این قتل مهم است و وقوع عدالت.
و بعد فیلم قاتل را نشان می‌دهد که ژنرال اس‌اس است و از وفاداران هیتلر و یک بیمار به تمام. که نقشش را پتر اتول بازی می‌کند. آدمی شسته و رفته و صاف و بی چروک و همیشه با دستکش و وسواس. که نظرش در موزه امپرسیونیست‌های پاریس به نقاشی‌هایی که آلمان‌ها جدا کرده‌اند که با خود ببرند و او آن‌ها را منحط می‌نامد، جلب می شود و رو به پرده‌ای از وانگوگ که وانگوگ را نشان می‌دهد و گویی آثاری از دیوانگی در آن مشهود است می‌ایستد و حالش بد می‌شود. فردای آن روز او روسپی دیگری را به قتل می‌رساند و فیلیپ نوآره پلیس، مأمور کشف حقیقت می شود. ژنرال‌ها به ترورشان نزدیک می شوند و افسر ارتش آلمان که حالا فهمیده‌است این قتل کار کیست، پی به سوء قصد بر علیه هیتلر می‌برد و به خیال اینکه هیتلر کشته و دولتی دیگر مستقر شده و الان ژنرال اس اس دستگیر خواهد شد، زودتر خود را به او می‌رساند و به او می‌گوید که دارند می آیند که او را به جرم خیانت بازداشت کنند اما او برای دستگیریش به جرم قتل دو روسپی آمده‌است. عمر شریف همان رئیس پلیس نظامی همانجا به دست ژنرال تانز همان پتر اتول کشته می‌شود. ژنرال تالز وانمود می‌کند که او از توطئه گران بوده است. جنگ پایان می گیرد و آن ژنرال اس‌اس به بیست سال حبس محکوم می شود و بیست سال بعد از زندان آزاد می شود و دوباره قتلی در هامبورگ انجام می دهد و این‌بار پلیس فرانسه و پلیس آلمان او را پیدا می‌کنند و او البته خودش ر ا می‌کشد.
در این داستان آنچه برای من جالب بود دو شخصیت فیلم که نقششان را عمر شریف و فیلیپ نوآره بازی می کنند است. عمر شریف یا همان رئیس پلیس نظامی آلمان براستی روح آلمانی‌ست، جستجوی عدالت در درست وسط بربریت. یک جور دیگر به دنبال آرمان و پاکیزگی گشتن. یک جا به پلیس فرانسوی می‌گوید: می‌خواهم به این ژنرال بفهمانم که خدا نیست و نمی‌تواند خود را صاحب جان مقتول بداند. یعنی صاحب جان هزاران هست اما نه صاحب جان یکی. و دیگری پلیس فرانسوی‌ست که او هم یک روح فرانسوی‌ست با شیشه‌های مرغوب شرابش ومیل زندگی و حیات در درست وسط جنگ. در هر دو یک جور دفاع از ارزش‌هایی غریب در دورانی عجیب.
آنچه برای من جالب بود داستان کوچک بود در دل داستان بزرگ. مثل جزئی در کلی. و بعد وقتی داستان کوچک به داستان بزرگ می‌رسد. شاید هم فیلم می‌خواهد بگوید، یا رمانی که فیلم از ان اقتباس شده که مردم قتل هزاران را می‌بخشند و قتل یکی را نه. ژنرال تالز برای قتل بزرگش به بیست سال محکوم می‌شود و برای قتل کوچکش خودش را می‌کشد. شاید می‌خواهد بگوید که پس پشت ایدئولوژی می‌توان پنهان شد و هزاران کشت اما پس پشت هیچ‌چیز نمی‌توان یک روسپی را کشت. شاید هم از نسبیت عدالت حرف می‌زند. عدالتی که مطلق نیست. همچون همه‌چیزی که مطلق نیست. شاید هم از محکوم کردن قتل کوچک است که ما به محکوم کردن قتل بزرگ می‌رسیم. با محکوم کردن قتل یک نفر است که به محکوم کردن قتل هزاران می‌رسیم. شاید چیز دیگری هم فیلم می‌خواهد بگوید: ژنرال تالز یک پسیکوپات بود که «بی دلیل » می‌کشت. در او میل کشتن بود. و جمع نازی‌ها جمع پسیکوپات ها بود.
ژنرال اس اس با آن صورت خارق‌العاده که تنها می‌تواند از عهده یک بازیگر انگلیسی در آید. آن خطوط ریز و ظریف صورت انگلیسی‌ها که در مرد‌ها بیشتر شکنندگی را تمرکز می‌دهد. شدتی از زنانگی که به اختلال جنس نزدیک می‌شود، اگر منجر نشود. او در هر حال نماد انحطاط است و بیماری. از انحطاط و بیماری نازی‌ها و اس‌اس ها به اندازه زیاد صحبت شده است و در فیلم ها نشان داده شده و در رمان ها ترسیم شده. در هر جنبش مردمی، از فاشیسم تا نازیسم و غیره، انحطاط در کانون آن واقع شده. همیشه از میان فروپاشیدگی اخلاقی به بنیاد گرایی و پوپولیسم رسیده‌ایم. مافیا هم در آغاز برای دفاع از اخلاق و خانواده به وجود آمد. در فیلم‌های ایتالیا، از پازولینی تا ویسکونتی و برتولوچی و دیگران از انحطاط فاشیسمی که با شعار مبارزه با انحطاط به میدان آمد، بسیار گفته شده. یونگ می‌گوید اگر به خواب‌ها و رویاها و کابوس های مردم آلمان قبل از جنگ توجه نشان می دادیم، آرزو و طلب چهره ونقش «پدر» را درآن‌ها تشخیص می‌دادیم. «پدر» همان هیتلر بود.
از این‌ها گذشته من عاشق صدای فیلیپ نوآره هستم. بعضی وقت‌ها فکر می کنم که دیگران مثلا آنها که صدای ژرارد دپاردیو را نمی‌شنوند، چه از او می‌دانند یا حس می‌کنند. او بدون صدایش هیچ است. همینطور مثلا برای فرانسه زبانان وقتی فیلم‌هایی با بازی روبرت ردفورد دوبله می شود. خوب اینجا سعی می کنند صدایی نزدیک به صدای او انتخاب کنند. معمولا هم همان یک نفر همیشه روبرت رد فورد را دوبله می کند، آنقدر که اگر صدای او نباشد گویی هنرپیشه هم نیست. اما برای منی که با صدای هنرپیشه‌ها اخت شده‌ام و محبوبان من بازیگران تأتر هستند معمولا، نمی توانم بدون صدایشان تصورشان کنم. مثلا میشل پیکولی که الان خیلی پیر است و پرکار تأتر. یا میشل بوکه. فکر می‌کنم اگر هنرپیشه ای صدای خاص نداشته باشد باید خیلی آن داشته باشد تا مورد قبول من واقع افتد.

گاو‌ها و ما



خوب هوا دوباره سرد شد و من به درون آمدم. چند روزی مشغول باغبانی بودم. مردمان اینجا بعد از زمستانی سخت و سرد و خیس، آفتاب که در می‌آید، از سوراخ‌هاشان می‌زنند بیرون. بهار که از راه می‌رسد اینجا را با هیچ‌جایی عوض نمی‌کنند. خوب اینجا که از تمدن و فرهنگ و این‌چیز ها خبری نیست، می ماند سکوت و خلوت و درخت وگل و گیاه. گاو‌ها را آوردند و همراه با آن مگس‌ها هم آمده اند. دیروز سین آمد و به من گفت که می‌رود که با چند تا از گاو‌ها اشنا شود، بعد از مدتی صدایش را شنیدم که بد و بیراه نثارشان می‌کرد و آن‌ها را احمق و بی شعور خطاب می کرد. معمولا اول گاو‌های شیرده را می‌آوردند و دوماه بعد می آمدند و می‌بردنشان. پارسال سین با یکیشان دوست شده بود و اسمش را رز گذاشته بود چون لکه ای صورتی نزدیک چشم چپش داشت. وقتی هم که آمدند و گاوها را بردند سین مدرسه بود و از جای خالی رز ناراحت شد و چند روز بعد به آقای ورو پسر گفت که می‌بایست به او رفتن رز را خبر می‌داده‌است. گاوهای شیر ده باز هم زیبا‌تر از این گاوهایی‌ست که شش‌هامی را با ما به سر می‌برند و برای گوشتشان پرورده می‌شوند و من ازشان بدم می آید. به نظرم می‌رسد که به هیچ‌چیز شبیه نیستند. تنها چندین تن گوشت. رنگشان هم سفید کثیف است. معمولا پنجاه تایی هستند، چند گاو‌و چندین گوساله و یک گاو نر که خیلی نکره است، با چشمانی قرمز، یک کاسه خون. یک روز سین گفت: ببین مامان یک مرد برای چندین زن. من هم جواب دادم آره خیلی کم است! یا چندین زن برای یک مرد. باز هم کم است! ماه اوت یا سپتامبر هم می‌آیند و گوساله‌ها را که پروار شده‌اند می‌برند و برای گوشتشان می فروشند و تا دو روز مادرانشان ماغ می کشند. یک بار هم از غصه سیم و نرده‌ها را خراب کردند و راهشان را کشیدند به وسط روستا. سال گذشته اما دیگر گریه نکردند و وقتی قضیه را به لویی گفتم جواب داد که حتما چیز خورشان کرده‌اند. لویی می‌گوید که شاخ های گاو‌ها را که می‌برند، همه سیستم آنها را به هم می‌زند. خاصه نظام دستگاه گوارش آنها را. لویی اضافه می‌کند که خوردن جوانه های گیاهان هم برای آنها خوب نیست. نتیجه، تر شدن تپاله های آنهاست که می‌بایست خشک باشد. شاخ‌هایشان را می‌برند تا از خشم گاو ها در امان بمانند، بریدن شاخ‌ به خشونت گاوها می‌افزاید. من گاو‌های لاغر و ماهیچه‌ای را دوست دارم که در ممالک فقیر زندگی‌می کنند و برای مشتی علف مسافت‌ها راه می‌روند. یک روز لویی که به مالی رفته بود عکس‌هایی از آدم‌ها و گاو‌ها و مرغ‌های آن‌جا گرفته و بود و با خودش آورده بود و به ما نشان داد. صحنه‌هایی آشنا بود. همه آشنا بودند. گاوهایی خوش اندام و مرغ‌هایی زیبا روی و بعد خاک و باز هم خاک. عکس را به سین نشان دادم و گفتم: به این می‌گویند گاو. گوشتی در تن نداشت.
با این حال گاهی که برای نوشیدن استکانی چای به حیاط می‌روم و بر صندلی می نشینم و گوساله ای را تماشا می کنم که درست جلوی من در فاصله سه متری لم داده‌است و چای نمی‌نوشد، آرامشش آرامم می‌کند.
کارول می‌گفت که حضور گاوها باعث ور آمدن خمیر نان می‌شود.

۲۵ فروردین ۱۳۸۸

این چند روزه



این چند روزه در کار بوییدن شکوفه های درخت آلو بودم.

۲۱ فروردین ۱۳۸۸

روزهای فرانسوی



این روز‌های فرانسه را جنگ کارگران و کارمندان با رؤسا پر کرده‌است. همه‌جا صحبت این است. کارگران و کارمندان بعد از اینکه از مذاکره با رؤسا مأیوس می‌شوند و در معرض بیکاری قرار دارند، رؤسا را در همان کارخانه زندانی می‌کنند. داستان کاملا عاری از خشونت نیست، خاصه خشونت لفظی. گاهی بر سر او تخم‌مرغ هم پرت می کنند، یک بار هم شنیدم که که یکی از آن‌ها را در شهر گردانده‌اند. هر روز خبر بسته شدن کارخانه‌ای به گوش می‌رسد که اتفاقا در سال گذشته بهره زیادی نصیب خود‌کرده است. افتضاح رؤسایی هم که از انواع و اقسام امتیاز‌ها و پاداش ها و بازنشستگی ها برخوردار می‌شوند یعنی خود را برخوردار می کنند، بالا گرفته است. حقوق هایشان به سیصد برابر حقوق یک کارگر و کارمند می‌رسد که حدود هزار یورو است. در سال گذشته تمام رؤسا چهل در صد به حقوق خود اضافه کردند. و هنوز سندیکای رؤسا همچنان به دفاع از حقوق آن‌ها مبنی بر اینکه نباید حد و مرزی برای درآمد آنان در نظر گرفت پافشاری می‌کند. هر کس که پایش را به رادیو یا تلویزیون می‌گذارد باید به مصاحبه کننده جواب بدهد که آیا این اعمال به اسارت گرفتن رؤسا را تأیید می‌کند یا نه. همه از خشونت این اعمال حرف می‌زنند. سندیکا ها و نمایندگان آنان هم از خشونت به دیده نیامده بی‌کاری و باز بیکاری می‌گویند و اضافه می کنند که آنان نقشی در آن ندارند و خود کارگران و کارمندان از ناچاری دست به چنین کاری می‌زنند. در روزنامه خواندم حتی کارمندان پشت گیشه بانک هم از مشتریان در امان نیستند و با تعرض آن ها روبرویند و محیط بر آن ها بسیار دشوار شده است.
در کنار این اعتصابات و تعارضات و تظاهرات ادامه دارد. دیروز طرحی را می‌خواستند به مجلس ببرند که وزیر فرهنگ و آقای سارکوزی از پشتیبانانش هستند، از آنجه که تعداد نمایندگان راست کم بود، سوسیالیست‌ها به وسیله تلفن همراه به هم خبر دادند و آمدند ورأی مخالف دادند و طرح فعلا رد شد. طرح اما مجازات مردمی‌ست که از امکانات انترنت استفاده کرده و فیلم یا قطعه‌ای موسیقی یا ترانه ای را ضبط می‌کنند. بعد ازدوبار تذکر، شخص را از استفاده از انترنت محروم می کنند و او مجبور است همچنان اشتراک خود را بپردازد. طرح ظاهرا برای دفاع از بازار و هنرمندان شکل گرفته است. هنرمندان اما به دو دسته تقسیم شده‌اند، عده‌ای مخالف و عده‌ای موافق. خانم کاترین دونو همراه با دیگرانی پریروز نامه‌ای سرگشاده نوشتند و این طرح را محکوم کردند. عده‌ای معتقد هستند که انترنت یک حق است و از زمانی که امکان استفاده از آن را خریداری می کنیم، به کسی مربوط نیست که چه استفاده‌ای می‌بریم. عده‌ای هم معتقدند که این طرح اشکالات زیادی دارد. یکی این که بعد از محروم شدن از انترنت همچنان باید وجه اشتراک را بپردازی، دیگر اینکه یک نفر از انترنت استفاده غیر‌قانونی کرده اما تمام خانواده از آن محروم می‌شوند و دیگر اینکه در خانواده هم فضای همدیگر را زیر نظر داشتن به وجود می‌آید که خوشایند نیست. همه این‌ها بحث آیا انترنت به صنعت هنر زیان می‌رساند و باعث نابودی آن می شود، را مطرح کرده‌است. عده‌ای هم بر این باورند که کلا دوران صفحه و دیسک و این‌چیزها به سر آمده‌است و دوران نمایش زنده آغاز شده‌است یا دوران رونق آن است. در این که مردم به نمایش زنده و کنسرت‌ها روی می‌آورند که شکی نیست. سالن‌های تأتر از گذشته بیشتر شده‌است و مردم بیشتر به تأتر می روند. در هر حال همه قدرت‌ها، قدرتی ر اکه از دستشان خارج شود، خوش ندارند.
هر روز تقریبا مردم کم و بیش از مهاجرین یه اصطلاح «بی کاغذ» یعنی آنان که در وضعیتی بلاتکلیف به سر می‌برند و حتی کار می‌کنند و مالیات می‌پردازند اما کارت اقامت ندارند و غیر از اینکه کارفرما استثمارشان می‌کند در معرض خطر اخراج و بر گرداندن به کشور زادگاه‌‌شان هستند، به شیوه‌های گوناگون دفاع می کنند. در کنار بسیار مردمانی که مسبب همه مشکلاتشان را مهاجرین می‌دانند.
سرمایه‌داری در کل خود و سرمایه‌داری تاچری و ریگانی به شدت شکاف بر داشته است. و از این شکاف ها دوباره می‌توان سخنان کسانی را شنید که در آن «یگانه تفکر» و امپراطوری حرف‌هایی دیگر می زدند. آقای الن بادیو هم کتاب جدیدش به اسم هیپوتز کمونیسم هفده آوریل به کتاب فروشی‌ها می‌آید.
کسانی هم معتقدند که جواب چپ ها می‌تواند اوضاع را خطرناک‌تر کند.

۱۹ فروردین ۱۳۸۸

بازار گرسنگی




دیشب برنامه‌ای مفصل در تلویزیون آرته به موضوع گرسنگی اختصاص داده شده بود، با عنوان گرسنگی به نفع کیست؟
نشان می داد که چطور نان های دور ریخته شده در وین می تواند دومین شهر اتریش را غذا دهد. نان ها تنها دو روز از عمرشان گذشته بود. نشان می‌داد که چه بر سر کشاورزی اروپا امده‌است. اهل اتریشی را نشان می‌داد درکشور رومانی، که هنوز کشاورزی سنتی را به کار می‌گیرند و اتریشی رابه یاد پدرانش و شیوه کار آن‌ها می انداخت. اما همان‌جا هم دولت کشاورزان را مجبور می‌کرد که رفته رفته آن را کنار بگذارند. کشاورزی خرد به کشاورزی کلان تبدیل می‌شود و کشاورزان خرد از پا در می‌آیند. در کشاورزی کلان تعداد کمتری انسان به کار گرفته می شود. مثلا دولت برای اینکه کشاورزان از تخم‌ و دانه‌های خود استفاده‌ نکنند، یارانه در اختیار آن‌ها قرار می‌دهد. اما تخم‌ و دانه‌های خریداری شده یک بار مصرف‌هستند و تکثر انواع را از بین می‌برند و همزمان مزه سبزیجات هم از بین می‌رود و خودکفایی و استقلال کشاورزان به باد می‌رود.
جان‌سوز‌تر از همه نابودی مرغ داری افریقا‌ست. سال‌ها افریقا مرغ پرورش می‌داد. و عده‌ای از آن شکم خود را سیر می‌کردند. خود مرغ‌دارها به همراه کسانی که مثلا مسئول کشتن یا پر کندن آن بودند، که اکثرا از کارگرهای فصلی بودند که با توقف کار کشاورزی به بازار‌های هفتگی روی می‌آوردند و همان‌جا مرغ زنده را برای خریدار سر می‌بریدند و پر می‌کندند. حالا مرغ ماشینی اروپا و امریکا و آسیا به بازار های افریقا سرازیر شده‌است. البته قسمت‌هایی از مرغ‌ است که در اروپا مرغوب نیست یا مرغ‌هایی در اندازه‌های خیلی کوچک است که در اینجا خواهان ندارد. گوشت‌های تکه تکه و به هم فشرده و یخ زده در کارتون ها و سوار کامیون ها به بازارهای افریقا وارد می‌شود، در حالی که یخچال در هر خانه‌ای موجود نیست. معلوم نیست چند بار گوشت‌های یخ زده آب می شوند و دوباره در یخدان فروشنده قرار می‌گیرند، به خصوص از آنجا که قطعات گوشت های به هم فشرده و یخ‌زده در کارتون‌هایی جای گرفته است که گنجایش چند کیلو گوشت را دارد و برای فروش یک کیلو گوشت یا حتی کمتر، باید نخست همه را از انجماد در بیاوری. و چون همه به فروش نرسیده‌است دوباره در یخ دان بگذاری. خود این مسئله مردم را روانه بیمارستان ها می کند، چرا که برخلاف اروپا و غرب هیچ‌گونه نظارتی در افریقا صورت نمی گیرد. در این میان به خاطر قیمت پایین مرغ های ماشینی و رقابتشان با مرغ های محلی و زنده و سالم افریقایی ، مرغ دار‌ها و مرغ داری افریقایی نابود می شود و همه انسان هایی که به کار و به پول نتیجه کارشان وابسته هستند. از مرغ ماشینی که اصلا حرف نمی‌زنم که آن خود داستانی طولانی ست و تنها یک بار مشاهده چگونگی کار و پرورش مرغ ماشینی، کافی‌ست تا از هر چه مرغ و آدم است بیزار شویم. و اگر دولتی حتی بخواهد از دام‌داری محلی دفاع کند، با تهدید بانک جهانی و باقی شرکا مواجه می‌شود که دیگر به شما کمک نمی‌کنیم و قرض‌هایتان را نمی‌بخشیم. این‌ها البته اسمش کمک به فقرا‌ست، چرا که بانک جهانی و شرکا می‌خواهند شکم مردم افریقا را سیر کنند. فقط تماشای آن تکه‌های گوشت به هم فشرده ویخ زده در بازار‌های محلی افریقا، تصویری غیر قابل تحمل از فلاکت است.
جایی دیگر رئیس کنونی نستله را نشان می‌داد که در یکی از کاخ‌های سلطنتی‌اش نشسته بود و سخن می راند. برخاست و از میان هزار و یک محصول کارخانجات نستله که در راهروها به نمایش گذاشته شده بود، سان دید و بعد روبروی اکران تلویزیونی که فیلمی از کارخانه‌های ژاپن نشان می‌داد ایستاد و رو به دوربین به «ما» گفت: نگاه کنید، چقدر تمیز، چقدر پاک، روبوت ها همه کار می کنند. به زودی هیچ آدمی نخواهد ماند.
نازی‌ها، آن‌ها هم دنیایی پاک و تمیز می‌خواستند.
گمان می‌بریم که سلطنت را به زیر کشاندیم، به جایش سلطنت بازار آزاد را جای‌گزین کردیم که از امکانات دنیای آزاد و دمکراتیک و حقوقش استفاده و سوء استفاده می برد تا سلطه اش را قدرتمند تر از گذشته بگستراند. خودتان بروید به سلسله نستله نظری بیاندازید و ابعاد قدرت و اقتدارش را تخمین بزنید.

۱۸ فروردین ۱۳۸۸

زنگ تفریح



در میان مجید رهنما فضایی باز می‌کنم تا از این چند روزه بگویم. به ژان- ر گفتم از وقتی از کتاب او می‌‌گویم کس چندانی به سراغم نمی‌آید و من با سماجت به کارم ادمه می‌دهم.
این چند روزه خبر‌های زیادی بود و روزنامه های ایران هم تعطیل و وبلاگران هم و غیر از هیجانات فوتبالی، معلوم نبود ایران در کجای این شب تیره قبای ژنده خود را آویخته است.
سران بیست به دور اوباما جمع شدند و او دل همه را برد. برنامه دلبری چندین روز ادامه داشت و می‌گویند حسابی سارکوزی را عصبی کرده‌بود تا اینکه اوباما به فرانسه آمد و اندکی از سارکوزی تعریف کرد، همانطور که از بران هم تعریف کرده بود و از کسان دیگری. او فعلا در حال در هر چیزی خوبی هایش را دیدن است. خوب، بوش برای فصل آمده بود و اوباما برای وصل. بعد هم در استراسبورگ هیئت انتخاباتی اش سالن و جمعیتی تدارک دیدند و چون می‌دانند چقدر در فرانسه محبوب است، از نوجوانان فرانسه و آلمان دعوت کردند که به دیدن او بروند. می‌گویند همه چیز مثل زمان انتخابات تهیه شده بود. مردم را از صبح آوردن و به انتظار گذاشتن و نیم ساعت تا سه ربع ساعت دیر آمدن، سخنرانی کردن و به پرسش‌هایی ملایم، پاسخ گفتن.
به سخنانش در استراسبورگ گوش دادم. اوقاتی مسیح و سخنان مسیح را به یاد می آورد: باید دل هامان را بگشاییم. با خود می گفتم اگر امروز پیامبری می آمد، چگونه می‌بود.
در این که چیز‌هایی تغییر کرده هیچ‌شکی نیست. من به ظاهر و باطن در سیاست خیلی معتقد نیستم. سیاست هم ظاهر دارد، هم باطن. ظاهر سیاست هم خیلی مهم است. ظاهر سیاست یعنی مثلا تحقیر نکردن و بی‌دلیل بر نیانگیختن و تحریک نکردن.
درست است که اوباما بعد از سال‌های بوش از در امده است. سال هایی که تاریخی و طریقی دیگر گشود و امروز با بحران مالی - اقتصادی و نه فقط، بحران اجتماعی و اخلاقی - ارزشی، تاریخی و طریقی دیگر. با این حال او تفاوت هایی دارد. و این تفاوت ها را همه می دانند و لازم به باز شماریشان نیست. اولین بار است که رئیس جمهور ایالات متحده از تشخص امریکا حرف می‌زند. خود کفایی امریکا. خود کافی دانی امریکا. والبته از ضد امریکایی بودن اروپائیان هم گفت. اولین بار بود که رئیس جمهور ایالات متحده از ما سخن می گفت. از همه جهان.
خوب، آمد عملیات دلبری را انجام داد تا امریکا را «بفروشد».
اجلاس سران بیست به گفته همه مفسرانی که من شنیدم، دست‌آوردی نداشته است یا بسیار اندک بوده‌است. خود نشست بیست کشور به جای پنج و هفت و هشت کشور دست آورد است. اما ترس همه این است که برندگان این نشست بانک دارهای انگلوسکسون باشند. همه می گویند که نجات‌ بانک ها اجتناب ناپذیر بود اما چون تأمل‌های لازم انجام نشد و تصمیم های اساسی گرفته نشد، یا اراده‌اش نبود، در نهایت با تورمی که پس از بحران در کار خواهد بود بانکد‌ار ها برنده‌ این بحران خواهند بود. البته بانک‌دارهای امریکایی و انگلیسی. این را هم بگویم که چند روز پیش خبر دار شدم که لندن یکی از بزرگترین بهشت‌های مالیاتی‌ست که به اصطلاح سران بیست می خواهند به جنگ آن بروند.
بعضی می‌گویند که یکی از علت های بحران، اسکناس‌چاپ‌کردن های بی پشتوانه امریکا از ‌سال های هفتاد است و یکی از راه‌حل‌های بحران و پیشگیری از ان رسیدن به پولی مشترک برای همه به جای دلار است که پیشنهادش را چین کرده‌است. یکی از هیچ سخنی از قاره افریقا نگفتن ناراضی بود و می‌گفت این قاره در این میان باز فراموش شد. دیگری می گفت آنان از کنار سی سال رشد گذشتند، گوینده معتقد بود که ما با سی سال رشد جهانی روبروییم که یکی از علت هایش رشد جمعیت است، البته رشدی که می‌بایست و می‌باید در کانونش محیط زیست را قرار داد. همه از ایجاد کاربه اصطلاح سبز حرف می زنند که ظرفیت بسیاری را نهفته دارد. اما در نشست سران بیست توجهی به آن نشد.
صحبت‌های دیگری که هفته هاست در فرانسه جریان دارد، پیرامون ناتو می چرخد. خوب، فرانسه به ناتو وارد تر شد. من که هر چقدر گوش دادم بالاخره نفهمیدم مخالفین و موافقین چه می گویند. خیلی ها یعنی تمام اپوزیسیون و حتی در خود راست‌ها با تصمیم سارکزی مخالف بودند. اما این خیلی مهم نیست. مثلا یکی می گفت: فرانسه سنتا همیشه مستقل بوده است و ما فرانسویان سازمان ملل را قبول داریم که نماینده همه ملل است و تصمیم ها باید آنجا صورت بگیرد. آنچه من از خلال همه این و آن صحبت ها دریافتم این است که ناتو دیگر یعنی با فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و از بین رفتن پیمان ورشو، علت وجودی ندارد و باید خود را منحل می کرده است. اما چون لشگر چند هزار نفره و چمدان بوروکراسی خود به خود منحل نمی شود ومنحل کردنش هم کار آسانی نیست، همینطوری مانده است و باید برای ماندن و بعد هم بودنش دلیلی تراشید. در پاسخ حالا دشمن کیست، چه باید گفت؟ البته اوباما و امریکا از این امر خیلی ابراز خوشحالی کردند. اما حالا دشمن کیست. بگذریم که ناتو هرگز از خود در مقابل آنچه به خاطرش به وجود آمده بود استفاده نکرد. و جنگ، سرد ماند. خوب بعضی پاسخ می دهند که دشمن تروریسم است. که جواب مبهم و اندکی مضحکی ست. البته آدم‌های عاقلی هم پیدا می شوند و در مقابل چنین ادعاهایی جواب می‌آورند که با تروریسم، پلیس مقابله می‌کند. وانگهی همین الان هم پلیس در کار است و بسیار تشکیلات القاعده در دنیا و مخصوصا در اروپا را تضعیف کرده و بارها جلوی عملیات نا مبارک آن‌ها را گرفته است. بنابرین ما باید پلیس بین‌المللی را تقویت کنیم یا حتی بسازیم نه یک بازوی نظامی غربی را. و بعد وقتی داستان چندین عملیات نظامی را در یوگسلاوی سابق و کوسوو و عراق و افغانستان می خوانید و می شنوید، در می‌یابید که همیشه در همه این عملیات ناتو تصمیم گیرنده نبوده، جاهایی امریکا به تنهایی تصمیم گرفته و جاهایی اصلا تصمیم گیری در ناتو آنقدر پیچیده است که معلوم نمی شود حداقل معلوم من نمی شود که این کارهای بزرگ دنیا بر چه سامانی استوار بوده است. خوب سران بزرگ دنیا آدم‌های مضحکی هستند در نهایت. یعنی آدم متوجه می‌شود که بعضی وقت‌ها دارند سر خودشان و ملت را گرم می‌کنند. البته سران کوچک دنیا هم همینطورند. می‌ماند که مردم باید سران کوچک و بزرگشان را با احتیاط خیلی خیلی زیاد انتخاب کنند. مثلا دیروز یکی که پژوهش‌گر مسائل ایتالیا‌ست و کتابی نوشته است، آمده بود و توصیح می داد که چطور ممکن است این آقای برلوسکنی باز هم در آن مملکت محبوب باشد. مگر آدم قحط است؟ همان آدم متخصص و ایتالیا‌دان می گفت که بله آدم قحط است، چرا که احزاب به بحران عظیمی روبرو شدند و از پا در آمدند وقتی از هر دو یا سه سناتور و نماینده یکی شان با پرونده ایی و «عدالت» روبرو بود، دیگر از از این مملکت چه می‌ماند؟ سرزمینی که یک طرفش ‍‍واتیکان است و یک طرفش مافیا. می ماند که مردم دنیا باید عقل‌هایشان راسر هم بگذارند و سران درست‌تری انتخاب کنند. که وقتی این سران پیش هم جمع شدند تصمیمات درست‌تری برای همان مردم بگیرند و به جای غر زدن به امر نظارت سرانشان بپردازند.
صحبت‌های آقای اوباما را در مورد افغانستان شنیدیم. از دیدار ایران و امریکا هم در این باره مطلع شدیم. نمی دانم جز خشم و افسوسی که نتیجه هفت سال بی تدبیری‌ست، چه می‌ماند؟ چرا باید این همه سال و زمان بگذرد تا بفهمند که چقدر کارشان اشتباه و اشتباهشان احمقانه بوده است. حالا همه با اوباما همصدا شده‌اند که آری مشکل افغانستان نظامی نیست و سیاسی ست. باید در جنگ هدف را نشانه گرفت و هدف القاعده است و نه طالبان. خیلی جالب است که یکی آمده است که به نظامیان و سیاسیان و سیاسیون بگوید که وقتی شلیک می‌کنیم باید هدف را نشانه بگیریم! باید با طالبان مذاکره و گفتگو کنیم. آری طالبان یعنی همان پشتون ها مردم افغانستان هستند و تروریست نیستند و این یک جور ناسیونالیسم آن هاست. حرف‌هایی من این‌روزها از کسانی شنیدم، حیران کننده. همان‌ها مثلا آقای پیر لولوش که از طرف سارکوزی مأمور امور افغانستان و پاکستان شده است، وتا دیروز از مقابله با ایران سخن می‌گفتند و عاشق چشم و ابروی بوش و دستگاهش بودند، امروز از اوباما و رو نشان دادنش به ایران استقبال می‌کنند و در امور افغانستان بر اینند که بله با ایران هم می‌شود مذاکره کرد و باید مذاکره کرد. همان‌ها که ما را از طالبان و کردار و رفتار و گفتارش می ترساندند، حالا صحبت مذاکره با طالبان می‌کنند و لرز را به تن زنان افغانی از مستقر شدن طالبان و شریعتشان می‌نشانند. من گاهی به گاندی فکر می کنم و به گریه‌هایش از جدایی هند و پاکستان. من به سیاست مندان اعتقادی ندارم اگر سیاستشان با خرد و حکمت همراه نباشد. من به حکیمان باور دارم. گاندی حکیم بود. مجید رهنما هم در جای خود حکیم است. کسی که همه‌چیز را رها کرد تا به تأمل بپردازد. به حرف‌هایش گوش کنید.

رفته بودم به »زمانه» ونگاه می‌کردم، بر خوردم به دو مصاحبه . یکی باآقای کامران دادخواه که استاد دانشگاه و تحلیل‌گر سیاسی آمریکا معرفی شده‌اند. و دیگری با آقای دکتر حسن یاری، استاد کالج سلطنتی کانادا و تحلیل گر مسائل سیاسی. بروید و این دو مصاحبه را بخوانید و از خودتان بپرسید که ذهن هر دو مصاحبه کننده و شونده چقدر فعال است؟ استاد دانشگاه که دارد درس هایش را پس می‌دهد و آن‌دیگری هم دارد درس ها را پس می‌گیرد. اگر در نهایت مطلب چیزی دستگیرتان شد به من هم خبر دهید. این آقا معتقد است که ناتو با القاعده و طالبان و قاچاقچیان در افغانستان می‌جنگد و چرا که نه با دزدان دریایی هم باید بجنگد و با پیرات های انترنتی هم باید بجنگد و خودتان لحظه‌ای فکر کنید که این هر دو نفر یعنی مصاحبه شونده و کننده اگر همین طور ادامه دهند به کجا‌ها و کدام جنگ‌ها که نمی رسند. بنابرین ناتو با همه و در همه جا و با هر چیز می جنگد. بعد هم ادامه می‌دهد: « ناتو باید امنیت ایجاد کند و به خصوص بتواند برای مردم افغانستان کار، شرایط آموزش و تحصیلات و کارهایی که به توسعه و رشد این کشور مربوط می‌شود، ایجاد بکند.» ملاحظه بفرمایید تمام اهداف ناتو را. در مصاحبه دوم مصاحبه شونده می‌گوید: « واقعیت این است که غیر از امریکایی ها و کانادایی‌ها، بقیه اصلا در افغانستان نمی‌جنگند، اصلا معلوم نیست برای چه ارتش است. آلمان ها خود ر ا به یک مناطق خاص محدود کرده‌اند و گفته اند از این جا بیرون نمی رویم، تیر اندازی هم نمی کنیم. فرانسوی ها هم که اصولا اهل جنگ نبوده اند و در جنگ دوم، در عرض هیجده روز آلمان ها تا دم پاریس آمدند.» خوب، این آقا از کشته‌های فرانسوی خبر ندارند که طالبان بعضی شان را با اسلحه سرد از پا در آوردند. مقاومت فرانسوی زمان جنگ دوم هم بماند. اما اگر به این آقا گوش کنیم یعنی چرا فرانسوی‌ها و آلمان ها و بقیه به اندازه امریکایی‌ها جنگجو نیستند و هر جا باطلی هست این‌ها نمی‌روند از حق دفاع کنند. بعضی وقت‌ها به نظر می‌رسد که این استادان دانشگا‌های غرب و تحلیل‌گران سیاسی شوخی می کنند. و از این دنیای آشفته خیلی خوششان می آید و می‌خواهند ذهن مردم بی‌چاره را هم آشفته کنند. خیلی که گران تمام نمی شود، می‌شود؟

۱۷ فروردین ۱۳۸۸

مجید رهنما ۵


معرفی کتاب وقتی فلاکت زیر فقر را می روبد.
به بخش‌های پیشین رجوع کنید. ۴
می‌بایست توضیح دهم که این مطالب سخنرانی مجید رهنما ست درمعرفی کتاب خود، با ترجمه من.

اگر پاسخ های پیشنهادی به این پرسش‌ها، همچون که به پرسش‌های پیشین، اغلب مأیوس کننده بوده‌است، از آنجاست که رنج، سختی، تمایلات فقرا، همواره مستقل از ساختار اجتماعی به وجود آورنده آن‌ها، «تشخیص» داده شده. آنچه فقرا از آن رنج می‌برند و آنچه دلخواهشان است و برای آسایششان اهمیت دارد، در عمل، همانقدر نزد کمکنندگان مطرح است که نزد زکات دهندگان که برای سعادت روح خود زکات می‌دادند.

سیاست‌مداران و متخصصینشان در امر فقر حاضر نیستند دلایل عمیق پدیده پوپرسازی را زیر سوأل ببرند. آن ها هرگز در پی این نیستند که آیا می توانند به موقع خود، ناهماهنگی اجتماعی و سازوکار تولید کمبود را از میان بردارند. آنچه برایشان جالب است بیشتر کاستن از بعضی تأثیرات نفرت‌انگیز این ناهماهنگی هاست تا بتوانند ساختار به وجود آورنده چنین جوامعی را محافظت کنند. سرگرم مشکلات خود، بیشتر از مشکلات فقرا، آنها را مشاهده می کنیم که بی وقفه، تدابیری تسکین بخش پیشنهاد می کنند و راه‌حل‌هایی واهی که در واقعیت هر روز بیشتر وابستگی ساختاری‌شان را نسبت به نیروهای استثمارکننده، افزایش می‌دهد.

برای جلوگیری از افتادن در همان دام و یأس شنوندگان را خریدن است که این گزارش با پیشنهاد «راه حل» پایان نمی گیرد. بر عکس آنچه ما تلاش خواهیم کرد به عنوان نتیجه‌گیری انجام دهیم، تقسیم چند عنصر تأمل است، بر گرفته از مطالعه آثارشناسانه‌ای که در ابعاد گوناگون این شرایط انجام شد.

از این به بعد هیچ دلیلی وجود ندارد تا بپنداریم که شیوه زندگی بر مبنای سادگی، بی‌پیرایگی، اندازه دانی وحرمت دیگری و طبیعت، شیوه زندگی که «شرایط عادی انسان در تمدن» بوده‌است، به خودی خود برای کسی یک «مشکل یا مسئله» خواهد بود. با این حال از زمانی که این شیوه زندگی - اغلب مناسب‌تر با ظرفیت‌های واقعی و در معنای عدالت اجتماعی تاریخا تعریف شده - «مشکل‌ و مسئله‌دار» شد تا توجیهی برای بعضی گفتمان و اعمالی باشد لازم، تا جامعه ساختارا پوپر‌ساز، حفظ شود. همان سنخ مشکل‌سازی‌ست، که اجازه داد تا جوامع نافقیران، فقر را به بسته ای ساده از کمبود‌ها خلاصه کند، به نمونه ای از نارسایی مادرزادی، عادی گشته، و در نهایت، اگر حتی به آن اعتراف نشده، به نوعی پستی و خواری. و بالاخره به مرحمت مشکل‌سازی، از همان نوع اقتصاد‌ی‌سازی تدریجی جوامع انسانی، به بانیانش امکان داد تا قریب به پنج قرن بر علیه شیوه زندگی فقرا و اقتصاد اخلاق‌گرای امرارمعاشی‌شان جنگی را به پیش ببرد.

بنابراین مشکل فقرا هرگز فقرشان نبوده‌است، بلکه تشکیل معلومات، قدرت و روش‌های مداخله‌ای بود که نظام‌مندانه آن‌ها را از مالکیت ابزار نبردشان بر ضد فلاکت خلع کرد، همان که تا به روزگار ما به تولید کمبودهایی ساختگی ادامه می‌دهد که اجتماعا تدارک دیده شده، و در نتیجه، به تولید فلاکتی که زیر فقر را می‌روبد و آن را فاسد می‌گرداند. خیال باطل است اگر گمان کنیم که به این اوضاع می توان خاتمه داد تا زمانی که این سنخ از مشکل‌سازی در خدمت قدرت‌های مسلط، به آن‌ها کمک می کند تا به اهداف صرفا بهره برداری و «توسعه» صنعتی برسند به جای پای‌بندی به مقاصدی برمبنای اصول عدالت اجتماعی، احترام به توازن و اندازه دانی، اصولی ضروری در جهت هر تغییر و تحولی درون‌زا به نفع فقرا.

می‌توان از اقتصاد صرف نظر کرد؟ اقتصادی که مدرن نامیده می‌شود، یکی از دلایل اصلی ترویج کنونی فلاکت در دنیا‌ را نمایندگی می‌کند. چرا که بر خلاف oekonomia قدیمی که نامش را از آن گرفته‌است، این اقتصاد دیگر هنر بر آوردن نیاز‌های جامعه‌ای که او را برای خدمت خوانده است، نیست. از زمانی که اقتصاد از چنگ این خدمت خارج شده تا منطق ترویج خود را در چنگ سود بگنجاند، آنچه تولید می‌کند تنها قشری را به کار می‌آید که در پی شکل دادن آن در مسیر منافع خود است.

به این ترتیب، اقتصاد بازار جهانی شده، وضعیت متضادی را می‌آفریند که در آن همه چیز همزمان ممکن و آزاد و در محاصره است. ممکن، از آنجا که جفت اقتصاد - فن‌آوری، می تواند بدون شک، زرادخانه ای بی‌سابقه از اموال و خدمات به بازار بیاورد و به صورت نظری نیاز‌های نخستین همه مردم را برآورد. در محاصره، چرا که از ان جهت که ماشین تولید فراوانی، همان است که نظام‌مندانه فلاکت درست می‌کند.

ادامه راه پس نه مسیر اقتصاد تولیدی‌ست که تسلیم قوانین سودآوری خواهد ماند، نه البته رد و نفی تمام نهاد‌های اقتصادی. به قول گاندی egonomie نخواهد بود که در خدمت پولدار‌هاست، بلکه اقتصادی دوباره جای گرفته درچنگ اجتماع، اقتصادی که در درجه اول به تنه اجتماعی در تمامیت خود پاسخ گوید، مخصوصا به قسمت هایی که با آن ها بد رفتار شده.


ادامه دارد


۱۶ فروردین ۱۳۸۸

مجید رهنما ۴



از کتاب وقتی فلاکت زیر فقر را می‌روبد نوشته مجید رهنما
به بخش های پیشین رجوع کنید. ۳

فلاکت مدرن‌شده
تولید انفجاری نیاز‌های القاء شده، سرچشمه صورتی کاملا تازه از فلاکت و تهیدستی بوده‌است که می‌توان فلاکت متجدد‌شده نامید. این فلاکت است که تاریخ‌پژوهان انقلاب صنعتی پوپریسم نامیدند: شرایطی که انحطاط فقر قناعتی را نمایندگی می‌کند، فقری که در ملاء تخریب خشونت‌بار آشیانه بومی‌اش قرار گرفته، و نظام‌مندانه، کیفیت فقیرانه سنتی‌اش مورد تهاجم واقع‌شده. نوعی باز هم مصیبت‌وارتر از این فلاکت، بعدا به سوی جهانی که سوم خوانده می‌شود، صادر شده، آنجا که به گفته لوسی مردم شناس « فلاکت ناممکن بوده‌است، چرا که ممکن نبود به کسی که محتاج کمک است ، کمک نشود». در این ممالک، سیاست استعماری، زیر پرچم «توسعه»، واردات انبوه «ارزش» و تولیدات اقتصاد سلطه‌گرا و بالاخره تخریب نظام‌مندانه اقتصاد اخلاقیِ امرار معاش، اینگونه با هم دست به دست دادند تا زندگی اجتماعی را به یک محیط مستعد کشت باکتری مخصوصا سمی برای تولید انبوه انواع پست‌ترفلاکت متجدد‌شده، تبدیل کنند. تعجب‌آور این است که این اشکال تازه زوال، خود سهمی به سزا در زایش جنبش های به اصطلاح بنیادگرا دارند.

۴. کمک به فقرا شیادی و استحاله
در این زمینه است که در دنیای اقتصادی‌شده، قدرت‌های مسلط، انواع گوناگون امداد و دستگیری فقرا را، تنظیم و برای ریشه‌کن کردن فقر لشگر کشی کردند، لشگر کشی که در عمل بیشتر در شکنندگی و حتی تخریب و بی‌ریشگی فقرا سهم داشت تا قلع و قمع فقر.

واژه امداد چنان فسادی را متحمل شد که آنچه روزی به این نام خوانده می‌شد به عکسش مبدل گشت. کلام مشهور عیسی مسیح، معروف تحت عنوان سامری خیر، به خوبی غنای پر عمق این واژه را در اصل خود شرح داده‌است. رفتار خودجوش آن سامری، دلسوزی را در حقیقت درناب‌ترین حالت خود نشان‌می‌دهد، دل‌سوزی انسانی که به حضور کسی دیگر در بی‌چارگی‌اش پی می‌برد، و از آن چنان متأثر می‌شود که بی چشمداشتی به سویش می‌رود.

مطالعه آثار‌شناسانه این کمک نشان می‌دهد که از سه استحاله گذر کرده است. اولینش به تاریخ جعل خود فقیر برمی‌گردد ، آن زمان که برای اولین بار از روی تصویر اجتماعیی که قبل از آن ترسیم شده‌بود، شناسایی شد. نهادینه کردن مفهوم، اول به وسیله کلیساهای متفاوت ، بعد از آن به وسیله نهاد‌های عرفی (حکومت در درجه اول) ادامه استحاله را فراهم می‌کند که عمل دل‌سوزانه سامری خیر را به خطری واقعی برای خویشان در زحمت مبدل می کند. چرا که این کمک‌های نهادینه شده، حتی در خیر‌خواهانه‌ترین شکل آن، نزد کمک شونده، وابستگی اغلب اسارت‌بارمی‌آفریند.

نوع دیگری از این فساد امداد، تفسیری‌ست ساده‌لوحانه که اکثرا از معنی «خویشان» آنگونه که از عیسی مسیح شنیده شده‌بود، داده‌شده.
با دوباره خواندن مثل، به روشنی دیده می‌شود که برای عیسی مسیح خویشان یا همسایه، هر کسی نیست. حرکت دل‌سوزانه، تپش قلبی که خود‌جوشانه هر انسانی را به سوی انسان دیگری در زحمت، رهنمون می‌کند، از او خویشان یا همسایه می‌سازد. کمک نهادینه شده، امروز هر نوع دخالتی را در بر می‌گیرد که ربطی به نزدیکی با خویشان یا همسایه ندارد، وقتی که از هر شخص به اصطلاح «کمک شده» ابزار قدرت در دستان کمک کننده، می‌سازد. بی دلیل نیست که قسمت عمده این بودجه تحت این عنوان تنظیم شده، اساسا خرج «زیرساخت‌های» لازم نظارت و سرکوبی مردمان مورد نظر و نهاد‌های اقتصادی، مالی و نظامی که امکان یاری فقرا در نبردشان با فلاکت را ندارند، صرف می‌شود.

اینجا هم، مهم این است که در گفتگویی بر این موضوع، از همان آغاز، روشن کنیم که منظورمان از کمک چیست، با کمک به اشخاص و مردمان چه چیزی را جستجو می‌کنیم؟ وقت آن است که پرسش‌هایی دقیق‌تر و با معنی بکنیم. مثلا چه کسی، چه کسی را کمک می‌کند؟ فقرا به چه کمکی به راستی محتاجند؟ و باز هم دقیق‌تر، اگر راحتشان گذاشته بودیم، هنوز هم نیازمند بودند؟ اگر به هر قیمتی در پی این نبودیم که مجبورشان کنیم شیوه زندگی و تولید خود را رها کنند؟ اگر نظام‌مندانه به روش همکاری و همیاری‌شان تعرض نکرده بودیم؟ کاوش عمیق این پرسش‌ها نشان خواهد داد که ادعای به اصطلاح امداد، امروز چیزی نیست جز کمکی خود‌مرکز، کمکی وارونه و در جهت مخالف.

۱۵ فروردین ۱۳۸۸

مجید رهنما ۳



از کتاب هنگامی که فلاکت زیر فقر را می‌روبد نوشته مجید رهنما.
به بخش‌های یک و دو توجه کنید. ۲

تمایز بنیادینی که میان شرایط فقر و فلاکت ارائه شد، می‌تواند اکنون ما را به شناسایی لااقل سه خانواده بزرگ فقر و دو خانواده فلاکت کمک کند: فقر قناعتی، داوطلبانه، و متجدد(مدرن) شده، و فلاکت بومی و متجدد‌ شده.

فقر قناعتی مربوط است به شیوه زندگی که مخصوصا در جوامع بومی رونق می‌گیرد.
اگر از بیرون آشیانه بومی را مشاهده کنیم، به ظاهر شیوه‌ای ساده حتی بدوی به نظر می‌آید. با این حال از کوچک‌عالمی واقعی از نشانه‌ها و علامات، از نماد و رفتار، و گفتمان و گویش و باورها و آداب و رسوم و سنتی برخوردار است که به اعضای گروه معنا می‌بخشد و آن‌ها را به هم ربط می‌دهد. صاحب حکمت و دانش و مهارت اجدادش، این عالم کوچک به سلول زنده‌ای که تمام رازهای ژنتیکی را در بردارد شبیه است، که به او اجازه می‌دهد به طور مداوم، از ساز و کار دفاعی و ایمنی آن نگهبانی کرده وآن را احیا نماید. همچنین هر بار که توازن انسانی، اجتماعی و محیط‌زیستی سنتا بر‌قرار شده به وسیله این عالم‌ کوچک در معرض خطر قرار می‌گیرد، habitus کسب شده به وسیله فقیران کمک می‌کند تا دوباره سامان بگیرد و فلاکت را دفع و دور کند.

گفته می‌شود که این نوع فقر ساخته شده از سادگی و تمایلی شدید به تعلق‌داشتن به یک بافت اجتماعی، نمی‌توانست بیرون از شرایط زندگی مربوط به جماعت بومی، رشد کند. شرایطی که شش تای آن حداقل جا دارد که شمرده شود.

ا) از اندازه‌ای نسبتا کوچک برخورداراست.
ب) از بافت زنده‌ای از روابط اجتماعی و فرهنگی تشکیل شده‌است، قابل مقایسه با نظامی دفاعی، که برای همه اعضا، حفاظتی را تضمین می‌کند.
پ) منابع لازم برای امرار معاش در محل تعریف و تولید می‌شود.
ت) در معنای مدرن واژه، «محتاج» نیست، اما آنچه به نظرش در نبرد مشترکش علیه نیازمندی، لازم می‌رسد و طلب می‌کند، در ارتباط با توقعات این نبرد، به طور مرتب تعریف شده و بازهماهنگ می‌گردد.
ث) در پی این نیست تا به هر قیمتی شده، نیروی طبیعی و مادی خود را به حد‌اکثر برساند، اما برای خود تمام ثروتی را که به نظرش برای دفع و دور کردن فلاکت مهم می‌آید، می‌پروراند: و در میان آن، پیوستگی اجتماع، مهمان‌نوازی، شعور حد نگاه‌داشتن و حرمت به توازن اجتماعی و طبیعیِ ضروری برای آسایش گروه.
ج) فعالیت‌های اقتصادیش عمدتا به سوی بر آوردن نیاز‌های اجتماع است تا جستجوی سود.

به دلایل همسو، فقر قناعت‌وار، همچون شیوه زندگی، اعمال زاده شده و امرشده از تنها یک نگرانی را تشویق می کند. مثلا مهمان‌نوازی، چهارچوبی برای نیاز‌ها در نظرگرفتن، و مهار اجتماعی امیال. این اعمال همه از مورد ملاحظه قرار دادن عقل و توقع و تقاضای فضیلت‌جو و اجتماعی مربوط به زندگی مشترک الهام می‌گیرد.

۱. فقر داوطلبانه
دومین دسته از فقر مختص جوامع بومی، موصوف است به فقر داوطلبانه، به این معنی که از انتخاب آزاد نوعی شیوه زندگی بر اساس سادگی بنیادین، اتخاذ شده، این انتخاب بر اعتقادی مبنی بر اینکه مسیر بیشتر بودن، بیشتر داشتن نیست، استوار است. برای مجریانش این انتخاب، جستجوی طبیعتی والاتر و زندگی شسته از وابستگی‌های مادی‌ست. این نگرش است که سقراط را وامی‌دارد بگوید که فقر جامه‌اش به او امکان بهره بردن از آزادی تام و ثروتی غیر قابل مقایسه با ثروت ثرو‌ت‌مندان داد.

۲. فلاکت
بالاخره به فلاکتی می‌رسیم که قبلا تفاوتش را با فقر نشان کرده‌ایم. تحت اشکال بومیش، این یکی بیشتر سانحه‌ای را معرفی می‌کند تا یک پدیده اجتماعی را. آن‌ها که در فلاکت افتادند، اغلب اقلیتی بودند رانده شده یا رها شده از آشیانه بومی. آنهایی بودند که وضعیت اسفناک‌شان مدت‌ها بهانه بی‌اعتباری فقرشده بود.

۳. متجددشدن فقر و فلاکت
نظم نوینِ تولیدِ به وسیله انقلاب صنعتیِ مستقر شده، گسستی اجتماعی و معرفت‌شناسانه در اکثر قلمرو فعالیت‌های انسانی نشان می‌دهد و سرچشمه تغییرات ریشه‌ای در ادراکِ آنچه تا به حال به عنوان ثروت و فقر در نظر گرفته می‌شده، بوده‌است. با تولید نظام‌مندانه احتیاج‌هایی تازه، ضربه‌ای کشنده به توازن تقریبا ارگانیک مخصوص جوامع بومی وارد آمده است، آنقدر که تعریف احتیاج، و روش بر طرف کردن آن هم که هنجارهای فرهنگی بر قرار کرده بود و همیشه در خدمت تمایز اضافات و لازمات بود، پس از آن دگرگون شد.

فقر متجدد شده اینچنین، نتیجه مستقیم گسست برآمده از استقرار نظم نوین تولید است، همانقدر که نتیجه فشار، سراب و انتظار مربوط به وعده‌های اقتصادی. نتایج این پدیده‌ها، مواجهه بازندگان این نظم با نمونه تازه‌ی کمبود القاء شده‌است که بر علیه آن، هیچ‌چیز آماده‌شان نکرده‌بود. تازگی ریشه‌ای این شرایط از آن می‌آید، که برای اولین بار در تاریخ، نظام‌مندی صنعتی- اقتصادی که خود را بر جامعه تحمیل کرد، تا به قولی آن را به سوی فراوانی سوق دهد، همان زمان، خود ساختارمندانه در تولید کمبود و فلاکت متجدد شده، دخالت داشت. اگر این حالت دوم نظام‌مندی که ناشناخته باقی مانده،  مدیون ظرفیت قابل‌توجهِ استعمارِ قوه خیالِ اغلب قربانیانش باشد، تا به آنجا که بسیاری ازآن‌ها هنوز پاسخ نیاز‌های بر آورده نشده‌شان را در آن می‌بینند. به خاطر چنین ظرفیتی، نظام‌مندی تا به حال موفق شده‌است شماری از قربانیانش را به مأموران کم وبیش فعال زوال خود تبدیل کند.

فقر متجدد‌شده تمام تناقضات این نظام‌بندی را تجسم می‌بخشد، خاصه آن تناقضی را که درعملکرد تکثیراحتیاجات است، با هدف اساسا بهره‌جویی، با گفتمانی بر پایه وعده‌هایی که می‌خواهد کمبود را به فراوانی تبدیل کند تا مصرف‌کنندگان از آن سود ببرند.

این‌هایند نمودهای نظام‌مندی تولید‌گرای متجدد که ژانوس دو سر است :
یکی که این نظام‌مندی را همچون آفریننده‌ی بی‌چون‌وچرای نوعی«فراوانیِ» بی سابقه‌ی دارایی و تولید معرفی می‌کند و دیگری در زیرحجاب، که به تولید کمبود ساختگی که خود مستقیما نتیجه تولید بی‌حدواندازه «اموال» و«خدمات» است، کمک می کند. کمبود القاء شده، متفاوت با کمبود طبیعی، امروز علت اصلی اکثر محرومیت‌های تازه‌ای‌ست که فقیر از آن رنج می‌برد. به کمک آن سر وعده‌دهنده و به لطف دستگاه قدرتمند امداد و ترفیع، نظام‌مندی، بسیاری از قربانیانش را به این خیال واداشت که بعد از این، دست‌یابی به بهشت زمینیِ لذت‌های نامحدود، که تا به حال تنها مختص ثروتمندان بود، میسرشان است. تا آن روز، اغلب فقرا را در بغضی قرار می‌دهد که ایوان ایلیچ آن را با عذاب تانتال مقایسه می کند. در دنیای وفوری جای داده شده‌اند که همه‌چیز ظاهرا در دسترسشان قرار دارد. اما هر چه شیء مورد وسوسه‌شان در پیرامونشان تکثیر می‌شود، بیشتر به این پی می‌برند که یگانه امتیاز آن‌هایی باقی می‌ماند که می توانند بهایش را بپردازند.

جوهر فقر متجدد شده، در این بغضِ تازه‌ی هستی‌شناسانه، اغلب تحقیر وتباه کننده، خانه دارد، که در آن، امروز تمامی مردم یافت می‌شوند، مردمی که از یک سو، به وسیله نیاز‌هایی فریبنده در برابر دیدگانشان، مسموم شده‌اند، در حالی که، از سویی دیگر بیشتر از همیشه ازمالکیت امکانات لازم رضایت خود، خلع شده‌اند.

۱۳ فروردین ۱۳۸۸

مجید رهنما ۲



قسمت اول

از طرفی دیگر، جالب است توجه کنیم که تضاد فقیر - غنی هم به تاریخی جدید بر می‌گردد. در اروپا تا قرون وسطی و تقریبا همه جا تا همین اواخر، pauper عکس potens توانمند بود. , در قرن نوزدهم، pauper همچون آدمی آزاد بود که تنها آزادیش بوسیله این توان‌مندان در خطر بود. در خیلی از ممالک، به عالم فقر یا تهی‌دستی وقتی وارد می‌شدند که یا از قشر اجتماعی که به آن متعلق بودند به زیر می‌آمدند یا وقتی ابزار لازم کار خود یا جایگاه اجتماعی خویش را از دست می‌دادند ( برای یک روحانی از دست دادن کتاب هایش، برای یک نجیب زاده، از دست دادن اسب و سلاحش )، یا هنگامی که از جماعتی مردمی که به آن متعلق بودند طرد می‌شدند. برای مردم تسوانا افریقای جنوبی ، فقرا از توانمندان در واکنش‌شان نسبت به حمله ملخ‌ها تشخیص داده می شدند. دسته اول از آن ذوق می‌کردند و خوشحال می‌شدند به امید اینکه از خوراکی که سخاوتمندانه از آسمان می‌بارید نصیب ببرند و دومین دسته از ملخ‌ها نفرت داشتند که علوفه دام‌هایشان را می‌خورد.


بنابرین تمام فرهنگ‌های انسانی، ابهام مربوط به تکثر واژگانی که برای تعریف فقیرشان، تهی‌دستان و بی‌نوایان به کار گرفته می‌شد را تجربه کرده‌اند. با این حال تفاوتی بنیادین این‌ها را با «فقیر» متمایز می‌کرد که در زمان ما سعی بر تعیین آن بر اساس طرحی جهانی هست. فقیر در فضایی خانوادگی با ابعادی نسبتا تنگ به سر می‌برد. تهیدست یا بی‌نوا بر عکس شخصیتی‌ست که همه چیزش با «novlangue» مدرن ابداع شده است، ناشناسی برنامه ریزی شده تا از زمین زادگاهش به سوی دهکده گیتی منتقل شود. وجودی مجرد، با ادعایی جهانی و عالم‌گرایانه که نمای کلیشه‌ای‌اش با فقرای بی‌شماری که این شخصیت مجازی می‌خواهد ببلعد و جذب کند ربطی ندارد.

در دهکده‌های واقعی که اینان زندگی‌می‌کردند، نام‌هایی به آن ها نسبت داده‌شده بود که اغلب آنقدر دقیق بود که به نزدیکان اجازه می‌داد بدانند یا حداقل حدس بزنند آنان از چه در رنجند، اگر نه، به چه احتیاج دارند تا بهتر با سرنوشتشان روبرو شوند. در مقابل شخصی که در زبان فارسی، بی‌کس یا در زبان وولوف، کی امول نامیده می شد، نزدیکان پیرامون او برای مثال، می‌دانستند که او به معنای واقعی کلمه «بی‌کس» است، بی کسی تا با او حرف بزند یا هم‌دمش باشد، آنچه که باعث می‌شد کم و بیش او را در پیرامونی که قابلیت از تنهایی در آوردنش را داشت، بگنجانند. به محض اینکه این فقیر از مرز‌های جماعت خود دور می‌شد، به بیگانه تبدیل می‌گشت، شخصیتی مبهم و دشوار که به جا آورده نمی‌شد.
هنگامی که اندازه دنیایی که این فقیر متعلق به آن بود بزرگ شد همه چیز از پایین تا بالا عوض شد، تا جایی که جز شخصیتی گم‌نام و مالک کارت‌شناسایی نبود، یا کارتی که گواهی می‌کرد که در آمد روزانه او پایین‌تر از «خط فقر» است خطی که بانک جهانی برای همه فقیران جهان یک دلار در روز تعیین کرده است.

به هر دلیل، به هر زمان و مکانی که او متعلق باشد و هر معیاری که به کار ببندیم تا شخص فقیر را تعریف کنیم، این گزینش نمی‌تواند جز بر اساسی ناعادلانه انجام شود. در فضایی جهانی شده که آن شخص ناگهان از ریشه کنده شده و در مخلوط گمنام توده‌ای محو گشته، از شایستگی‌اش بازهم کم می شود. تنها می‌تواند به ما اطلاعاتی از نهادی که مأمور گزینشش شده‌ بدهد تا از خصوصیات فقیر برگزیده. در این شرایط، نتیجه این می شود که فقر، معنایی زیادی عمومی‌، زیادی مبهم، زیادی نسبی و زیادی زمینه‌گراست تا بتوان از برای آن تعریفی ارائه داد و طبیعتش را بر مبنای نقشه و طرحی جهانی روشن کرد. ناممکن بودن نظری که به دلیل دیگری هم خود را استحکام می بخشد: «فقدان» ی که در موردی می‌تواند همچون شالوده ای عمل کند که برای پی ریختن تعریفی از فقربه کار بسته شود در موردی دیگر همچون نشانه‌های ثروت تلقی شده است. غیبت زائده نزد فقرای داوطلب یا en sprit نامیده شده برای مثال همیشه همچون نعمت خدا دادی تلقی شده تا پرهیز‌گارترین‌ها از وابستگی خود به مال دنیای اسیر کننده کم کنند.

همچنین برای جلوگیری از اختلاطی که از تکثر واژه و معنایشان زاده می شود، به نظر ما ضروری آمد که در آغاز کار، پدیده‌های فقر و فلاکت را در زمینه باستان‌شناسانه و تاریخی خودشان قرار دهیم. به عبارت دیگر، به فرای واژه و تفاسیرشان برویم تا جایگاهشان را - اغلب بنیادین- در نبرد جوامع انسانی علیه احتیاج و برای زندگی بهتر، باز یابیم. نبردی که هدفش تنها به صرف زنده ماندن محدود نبوده است، بلکه به گفته یک حکیم بورانا، می بایست از برای تمام اعضای جماعت به آنچه او در زبان پدران خود، فیدنا یا گابینا، یا
« درخشیدگی کسی که خوب روزی گرفته است و از هر تشویشی رها‌ست» بیانجامد.

در این حال و هواست که ما برای احیای تمایز کهن میان فقر و فلاکت واداشته شده‌ایم: تمایزی که به توماس قدیس نسبت داده شده، برای اویی که فقدان اضافات، فقر بود در حالی که فلاکت، فقدان لازمات. با این معناست که بعدها پرودون از فقر همچون « شرایط عادی انسان در تمدن» سخن گفت و پگی آن را به تبعیدی مقدس تشبیه کرد، که به اویی که حدود آن را می‌دانست اجازه می‌داد تا هرگز در خطر فلاکت نیافتد. و بالاخره میشل موله تاریخدان نتیجه گرفت که فلاکت تا انقلاب صنعتی، بیشتر سانحه‌ بود تا اینکه پدیده‌ای جامعه‌شناسانه.

با از این تمایز شروع کردن، فقر یک نوع شیوه زندگی‌ست، شرایطی که اساسا بر اصل سادگی، بی پیرایگی و حرمت به خویشان، بنیان شده، شیوه‌ زندگی که به مفهوم قناعت ( این واژه در فارسی و عربی به معنی خوشنودی، رضایت است از آنچه داریم و آنچه به عنوان سهم هر کس در نظم کیهانی داده شده)، مهمان‌نوازی و تقسیم با دیگر اعضای جماعت، آغشته شده است. فضیلت و اراده‌ای را نمایندگی می‌کند که خواهان زندگی با هم است، بر اساس معیارهای تعریف شده عدالت، همبستگی اجتماعی، کیفیت های لازم برای اشکال فرهنگی در نظر گرفته شده تا با احتیاج مقابله شود.

فلاکت بر عکس شرایط دیگری را معرفی می کند. سقوط در دنیایی بی نشانه وعلامت، جایی که شخص ناگهان از تمام نیروی حیاتی فردی و اجتماعی خود که برای در دست گرفتن سرنوشت خود لازم بودند، تهی شده‌است. محروم از امکانات دفاعی و افتاده در وضعیت ناتوانی کامل، شخص در جسم و جان خود خرد شده و در هم شکسته‌، غریقی را به یاد می آورد در معرض خطر، که تنها حلقه نجات غریق پرتاپ شده به وسیله دیگران می‌تواند احتمالا نجاتش دهد. در این شرایط، نهایت ناامیدی و واماندگی می تواند نزد بی‌چاره، به تباهی استحکام شخصیت او منجر شود. همچون که سیمون وی تصدیق می کند، من او از برون تخریب شده‌است، « این من در اویی که از شخصیتی ضعیف‌تر بر خوردار است زودتر از بین می‌رود.»
فلاکت اخلاقی که اینگونه قربانیانش را از آدمیت خارج می‌کند، تنها به تهیدستان خلاصه نمی‌شود. حتی شاید به شکلی خطرناک‌تر ثروتمندان و پولدارهای حریص اضافات را دچار می‌کند. در این موارد، وسوسه بیمارگونه بیشتر داشتن و بی تفاوتی تام نسبت به دیگران، ریشه این وصلت منحرفی‌است که مشاهده می‌کنیم اغلب میان بی‌نوایان نا‌امیدتر و بانیان جنبش‌های افراط‌گرا و فاشیست یا فاشیسم‌گرا، پوپولیست و بنیادگرایانی که فقیران را به بهانه نجاتشان بی‌آبرو می کنند. در می‌گیرد.

ادامه دارد

۱۲ فروردین ۱۳۸۸

مجید رهنما




مدت‌هاست می‌خواهم از مجید رهنما سخن بگویم. مدت‌هاست که کتابش در کانون زندگی و روابط ماقرار دارد. در خانه هریک از دوستان فرانسوی ما کتاب او یافت می شود، نه در کتاب خانه‌شان بلکه کناری در آشپزخانه، روی میز کار، در اتاق خواب، نیمه باز یا پراز کاغذ و یادداشت لای اوراقش، یا در دست می‌گردد.نمی‌دانم چند جلد خودم خریدم و به ایرانیان هدیه دادم. کتاب ضخیم است وخواندنش نه چندان آسان. کتاب در سال ۲۰۰۳ منتشر شده است و وقتی فلاکت زیر فقر را می‌روبد نام دارد. بدیهی‌ست که این ترجمه عنوان از من است. به جای فلاکت، واژه‌هایی بسیار می‌توان گذاشت مثل بدبختی، بی‌چارگی، بی‌نوایی. کتاب دیگری از او چند ماه پیش در ۲۰۰۸ منتشر شد که توانایی فقرا نام دارد. توانایی و نه قدرت یا اقتدار.
نمی‌دانم در ایران چقدر او را می شناسند. گوگل فارسی که از این نظر فقیر بود. دوستان فرانسوی ما از اینکه او در ایران معروف نیست یعنی به معروفی مدونا و مثلا هایدگر نیست شاخ در می آورند. حرف مرا باور نمی‌کنند وقتی می‌گویم من که چیزی به فارسی پیدا نکردم. البته شاید من پاک اشتباه می‌کنم. اما به نظرم می رسد که حرف‌های او خریداری نداشته باشد. وقتی همه با سر می خواهند به سوی توسعه بشتابند و مصرف کنند. اما او دل مرا خوش می کند. خوش و گرم. با او با ایرانی آشتی می‌کنم. او سهمی از ایرانی‌ست که من دوست دارم.
مجید رهنما وزیر شاه بود. وزیر آموزش عالی و نماینده ایران در سازمان ملل از سال ۱۹۵۷ تا ۱۹۷۱. او کمیسر سازمان ملل در روآندا برای انتخابات و همه‌پرسی بود که کشور را به سوی استقلال پیش برد. او همچنین عضو شورای دانشگاه سازمان ملل بود از سال های ۱۹۷۴ تا ۱۹۷۸و نماینده سازمان درکشور مالی. از ۱۹۶۷ تا ۱۹۷۱ وزیر علوم و آموزش عالی ایران بود. در سال ۱۹۷۱ برنامه توسعه ای با و برای کشاورزان لرستان شروع کرد. در ۱۹۸۴ سازمان ملل را ترک کرد و در دانشگاه کالیفرنی در برکلی مشغول تدریس شد و بعد در ۱۹۹۳ در کلارمون در پیتزر و بعد در دانشگاه امریکایی‌ها در پاریس. در مورد او دوستش ایوان ایلیچ می‌گوید: او در سازمان ملل مقامی مهم را ترک کرد تا خود را به تمامی در اختیارتقاضایی بگذارد: تعریف دوباره اهداف توسعه به جای دوباره فکرکردن به امکانات نهادین و تکنیکی آن.
مجید رهنما صدایی نا متعارف است. صدایی که راحت شنیده نمی شود یا نمی‌خواهند که راحت شنیده شود. شاید حالا دیگر نه. بارها روزنامه نگاران و پرسش‌گران را در مقابلش دیده‌ام که وامانده‌اند.
در کنفرانسی در ماه اکتبر ۲۰۰۳ در اکسفورد کبک در کانادا این چنین کتابش را معرفی می‌کند:


کسی شک ندارد این‌گونه که فقر، امروز با فلاکت و بدبختی به صورت اجتماعی ساخته‌شده، اشتباه‌‌ گرفته‌شده، افتضاحی ناپذیرفتنی است. عصیانِ از دل‌برآمده از این وضعیت، از آنجا قابل درک است که ترویج عمومی این نکبت مستقیما به سیستم تولید و حاکمیتی که می‌تواند به صورت تئوریک به آن خاتمه دهد مربوط است، همانگونه که آن‌را ممکن کرده‌ است. جفت تکنولوژی - اقتصاد بیشتر از هر زمان دیگری امکان این را دارد که مردمان دنیا را از آنچه نیاز دارند برای زندگی با کرامت، بهره‌مند سازد. تنها در زمینه مواد غذایی، این جفت همین حالا می تواند ۹ میلیارد نفر را غذا دهد، یعنی یک و نیم برابر جمعیت کنونی جهان. اما نزدیک به یک میلیارد و نیم انسان از سوء تغذیه رنج می‌برند و در خطر گرسنگی قرار دارند. حتی در ایالات متحده که به عنوان الگوی موفقیت در جهان معرفی می‌شود، نزدیک به یک میلیون کودک در حد رفع گرسنگی‌شان نمی‌خورند.
خشم عمومی برآمده از «فقر» به موضوعی چنان مردمی تبدیل شده‌است که کاتالوگ جهانی کتاب بر وب بیش از شصت‌هزار نوشته و کتاب و کار تحقیقی را در این باره به مشاهده گذاشته است. به موازات آن، تعداد این پژوهش‌ها وهمچنین منابع اختصاص داده به « راه‌حل ِمسائل»ِ مربوط به این موضوع هر روز بیشتر می‌شود. اما لشگری که می‌خواهد فقر ر ا ریشه‌کن کند، خود در آفرینش این فلاکت شرکت دارد. بدتر از آن هنگامی که به مدت هزاران سال فقر قناعت‌وار همچون سنگری محکم فقرا را از فلاکت محافظت می‌کرد، فرایند جهانی‌شده خلقِ فلاکتِ به صورت اجتماعی تولید شده، دارد زیر آن فقر احیاکننده را می‌روبد. منظور من از فقر احیاکننده آن شیوه زندگی ساده و بی‌پیرایه جوامع بومی‌ست که به آنها اجازه می‌داد در شرایطی راحت‌تر به حفاظت و نگهداری توازن انسانی و اجتماعی و زیست‌محیطی ضروری برای زنده بودنشان تلاش کنند.

برای بررسی معضل به اصطلاح فقر، مانع بزرگ این است که نه تنها این واژه برای همه دنیا یک معنی ندارد، بلکه مضمون، ساختاری اجتماعی باقی می‌ماند که ممکن نیست برای آن بر اساس نقشه‌ای جهان شمول تعریفی اتخاذ کنیم.
هیچ فقیری شبیه فقیر دیگر نیست. وانگهی فقیر چه چیز؟ فقیر پول؟ فقیر روابط، فقیر هوش و ذکاوت، فقیر دام، فقیر فرزند، فقیر زمان، فقیر در عشق، فقیر سلامتی؟ به مدت هزاران سال اسمی که ما امروزبا آن فقر و فقیر را توصیف می‌کنیم، از واژه‌نامه جهان غایب بود. همیشه صفت فقیری وجود داشت که با نام‌هایی به کار برده می‌شد- همچون زمینی فقیر، سلامتی فقیر، روابطی فقیر - صفتی که اغلب برای نشان دادن حالت نسبتا ناخوش‌آیند نام‌هایی که به آن نسبت داده شده بود، به کار می‌رفت. اینگونه هرفردی فقیر یا ثروتمند چیزی بود، بی آنکه تماما «فقیر» باشد. اختراع اسم فقر به زمانی نسبتا نزدیک می‌رسد. به خاطر یک تحول اقتصادی که میان قرن دهم و هشتم قبل از میلاد مسیح ظاهر شد. امری که به تعدادی مالکین زمین طماع فرصت داد تا کشاورزان را مجبور کنند زمینشان را واگذار کنند و از صدقه سر آنان ثروتمند شوند.
اما حتی همان وقت هم اشخاصی که چنین معرفی می‌شدند بیشتر با هم تفاوت داشتند تا تشابه. به همه این‌ها اضافه باید کرد که، زبان‌های ناشمردنی دنیا گویی در رقابتی با هم بودند، تا با گوناگونی باور‌نکردنی خارق‌العاده واژه و عبارت، آنهایی را که «فقیر» خود می‌نامیدند و تمام شرایط و حالت‌های مربوط به متعدد برداشت از فقر را، تولید کنند. درزبان فارسی حدود هشتاد واژه نشان کرده‌شده‌ است که می توانند در مجموع به فقیر و بی‌نوا ترجمه شوند. در زبان‌های افریقایی حدود ده واژه شناسایی شده‌است، تورات حداقل هشت واژه در این باره به کار می‌برد. در قرون وسطی عبارات لاتینی که ردیف شرایط مربوط به این مضمون را پوشش می‌دهد از چهل می‌گذرد. به این تنوع شگفت‌آور واژه‌ها در واژه‌نامه‌های ثبت شده، واژه‌هایی دیگر، باز هم غنی‌تر اضافه می‌شود، واژه‌های کوچه، ضرب‌المثل وعبارت و اصطلاح مردمی، که خود را تاچشم کار می‌کند، می‌گسترانند.
اما در حالی که این تکثر واژه تا به آن موقع به فهم این که هر شخص مشخص شده، از چه رنج می برد، کمک می‌کرد، استفاده از عبارتی واحد برای نامیدن تمام فقرای جهان دیگر جایی برای این امر نمی‌گذارد. تنها راه دخالت مستبدانه را می‌گشاید تا به جای آن‌ها سرنوشتشان را تصمیم بگیرد.