۱۰ فروردین ۱۳۸۸

ایمیل پیر



پیر ایمیلی فرستاده‌است و دعوت به شرکت در فراخوانی برای روز شنبه چهار آوریل کرده‌است. روز بدون خرید.
« در ایتالیا با دو روز بدون خرید قیمت «ماکارونی» و در لبنان قیمت نان را پایین آورده‌اند.
خاصه از خرید بنزین، نفت، تنباکو، بلیط‌های بخت آزمایی، مشروبات الکلی خودداری شود.
فروشگاه‌های بزرگ تحریم شود. سعی کنید در این روز جریمه‌ نشوید.
هیچ حزبی سیاسی و سندیکایی پس پشت این جنبش نیست. تنها تصور کنید انعکاس نتایجش را. نتیجه بخش‌تر از اعتصاب است.
از انترنت این اختراع شگفت‌انگیز استفاده کنید و به همه خبر دهید.»

۸ فروردین ۱۳۸۸

بوی بهار



بوی بهار نمی‌آید و من کمی پریشانم. باد می‌آید. از صبح تا شب و از شب تا صبح زوزه می کشد و زوزه‌اش در بخاری چوبی می‌پیچد و از سوراخ‌های نه اندک خانه ما به درون راه می یابد. خانه‌مان به کشتی شکسته‌ای بیشتر شبیه است. از پنجره بنفشه‌های وحشی را نگاه می‌کنم که هرسال مسیر خود را تغییر می‌دهند و ریشه‌هاشان را کمی دورتر و کمی نزدیک‌تر می‌دوانند، امسال درست روبروی پنجره آشپزخانه مکان کرده اند و زمین را بنفش، اما باد نمی‌گذارد که کنارشان بنشینیم و از عطرشان خوشنود شویم. حتی جرأت رفتن و چیدن و خوردنشان را هم نداریم. چرا سر در آورده‌اند؟ از چند روز گرمی که بهار نویدش را داد می‌زد سود جسته و زود سر در آوردند و حالا مانده اند چه کنند. معمولا همراه با شکوفه‌های به ژاپنی باز می شدند . قاعده بر این بود که دیواری از حیاط صورتی باشد و فرشی بنفش گسترده. اما قاعده را هم باد می‌برد.
بوی بهار نمی آید. برای بوییدن و باید اهل اینجا باشی. و من اهل اینجا نیستم. ما دماغ‌های تنبلی داریم. در خشکی و گرما بوها خودشان به سوی آدم می‌آیند. اینجا باید به کشفشان رفت. در خاطرات من بهار با بو اغاز می‌شود. چیزی می‌آید و مرا قبل از اینکه هنوز از بهار خبری باشد، بیدار می کند. و بعد گرمای زمین که برف های مانده از زمستانی سنگین را آب می‌کند. بیداری من و بیداری زمین. در خاطرات من بهار یک تکان است. در خاطرات من کوه برف است بر فراز باغچه و آفتاب و مادر بزرگم که تنهایی‌اش را چهار زانو و تکیه داده بر گرمای دیوار سنگی رو به کوهستان برفی با من قسمت می‌کند. و دیگر مجبور نیست یک بار دیگر برای شستن استکان‌ها یخ روی حوض را بشکند.

۵ فروردین ۱۳۸۸

مقایسه دو ترجمه



قصه فرانسوای قدیس
نوشته کریستیان بوبن
فصل چهارم، بخش اول
بخش های گذشته ۷
ترجمه اول از نیشابور

اسب شاخ دار، سمندر، جیر جیرک

حالیا به بلندای پدرش است. پشت بساط می‌رود و به فروش دستی می‌رساند. پسری ست مستعد کسب و کار. ده دست دارد برای باز کردن توپ و هزار واژه، لاف دیبایی پارچه ای. بهتر از پسر ارشد برناردون در شهر فروشنده‌ای نیست، مشتری‌ها همه می گویندتان- و بیشتر بانوان مشتری. جوانی زیبا، چشمانی روشن، شانه هایی پهن و دست‌های سپید دخترانه. می‌خواهند پارچه هایی را که لازم ندارند ببینند، بر قماشی که هرگز نخواهند خرید تردید می‌کنند، تنها محض لذت شنیدنش، با نگاه قورت دادنش. آخر سر با پارچه‌ها باز می‌گردند. با قماش باز می‌گردند.

بیست سال داریم و مشتی خاک. بیست سال برای تن و مشتی خاک برای جان. جان، به آن نمی‌پردازیم، می‌گذاریمش در دل پر بگیرد. پهلوی دوستان جایش می‌دهیم، زیبا زنان اسیزی. باده و بازی و آواز. جای کوچکی خاک آلوده. اتاقی در دل، خلوت ترین، بی رفت و آمد. ساعتی چند در سال داخلش می‌شویم. در کریسمس و در عید فصح. و همین جور بس است. باورش داریم، آری، اما همچون که به دیگر نادیدنی‌ها، اسب شاخ‌دار، مثلا. هستی جان نه بیش و نه کمتر از اسب شاخ‌دار افسانه‌ای است. تیمار بیشتری نمی طلبد. جان از تبار پرنده است. بیش از پیوستن به آن فرانسوا از تبار اسب شاخ‌دار است، وصف شده اینچنین در حیوت‌الحیوان قرون وسطی: « آنقدر ذوق بو کشیدن باکره و باکرگی را داراست که شکارچیان از پی شکارش باکره‌ای جوان را بر سر ر اهش می گذارند. با دینش اسب‌شاخ‌دار می آید و بر سینه‌اش می خوابد و به دام می‌افتد.» اما شکارچی که فرانسوای زیبا را به دام اندازد، زاده نشده، اگر دلبریشان را می‌کند، نزد هیچکدام نمی‌خوابد. بازوان بیست ساله به اندازه کمر دختران جوان ساخته شده، راستی را. اما پاهای بیست ساله برای رفتن به آخر جهان. بر بلندای پاها، آفتابی، توانی. تن ستاره ای است که به دور خورشید می‌گردد با گردشی پاینده. کشیشان یک‌شنبه‌ها به یادتان می آورند که جانی دارید، از بلندای منبرشان کلام سخت چون سنگ را بر فرقتان می کوبند. با چشمانی به زیر افتاده، کز کرده بر نیمکت، خجالت زده. می‌گذاریم که رگبار بگذرد و زود به اصل مطلب باز می‌گردیم، به دخترانی که در خروج از نماز وراجی می‌کنند، ترو تازه مثل فرشتگان. تماشایشان حظی‌است. حظ و تاب. این است زیبایی، راز واقعی. جذاب‌تر از جان. زیبایی چهره دختر جوان در برابرتان کمال است. اما کمالی که بر خود چنبره نمی‌زند، که دعوت می‌کند، و عده می دهد- و وفا نمی‌کند. دست خدا در کار است. دست خدا یا شیطان، نمی‌دانیم. در بیست سالگی، دانش را به سخره می‌گیریم. یک چیز را تنها مطمئنیم. تن است که جاودانه است. بس بیش از جان. لازم نیست که ثابت شود در بیست سالگی خودبه خود آزموده می‌شود، به سادگی. وانگهی نیمی از حقیقت است، حقیقتی که کشیشان می‌پراکنند بی آنکه خود متقاعدش باشند: مگر نه اینکه با ما از رستاخیز جسم و جان می‌گویند، نه؟ پس از رستاخیز جسم نیز - خاصه جسم. نیمی از حق است که داریم و با سهمی از حقیقت می‌توان حالیا دنیا را روشن دید، می‌توان بعید را دید. باقی را فرصت داریم. بهتر از فرصت: بیست سال داریم بی سخنی از مشتی خاک.

ترجمه دوم منتشر شده در ایران

این زمان فرانچسکو هم‌قامت پدرش شده‌است. پشت پیشخان می‌ایستد و در کار فروش پارچه به وی یاری می‌رساند. او پسری است که برای تجارت از استعداد سرشاری برخوردار است. برای باز کردن طاقه‌ها سی و شش دست دارد و برای تعریف کردن از لطافت پارچه‌های حریر، ده‌هزار واژه بر لبانش است. جمله خریداران، و به ویژه خریداران زن، معترفند که سراسر میهنشان فروشنده‌ای شایسته‌تر از پسر ارشد برناردونه نیست. پسرکی زیبا که چشمانی روشن و شانه‌هایی پهن و دستانی سفید به مانند دستان دختران دارد. خریداران تقاضای دیدن ملافه‌هایی را می کنند که نیازی بدانها ندارند. در انتخاب پارچه‌هایی دو دلی نشان می‌دهند که هرگز قصد خریدنشان را ندارند. تنها می‌خواهند از لذت شنیدن صدای او بهره‌مند گردند و با نگاهشان او را ببلعند. و سرانجام با ملافه‌ها و پارچه‌هایی که خریده‌اند، روانه می‌شوند.

او بیست سال دارد و نیزچند ذره غبار. بیست سال از آن جسم اوست و ذرات غبار نشسته بر روحش. به روح خویش چندان نمی پردازد و آن را آزاد می‌گذارد تا در قلبش به این سو و آن سو پر کشد. برای آن در کنار دوستان و زیبا رویان آسیزی و شراب و قمار و آواز، جایی باز می‌کند. جایی بسیار کوچک و غبارآلود. دنج‌ترین و خلوت‌ترین حجره قلب خویش را بدان می‌بخشد و در طول سال چند ساعتی در هنگام عید نوئل و عید فصح به درون آن پا می‌گذارد و همین اندازه برای او کافی است. او به روح اعتقاد دارد، آری، اما همان‌گونه که به هر موجود ناپیدایی - مثل اسب‌شاخ‌دار - معتقد است. وجود روح بی‌کم و کاست به اندازه وجود اسب شاخ‌دار و شگفت‌آور و به مانندآن تأمل برانگیز است. فرانچسکو پیش از آنکه به این تبار بپیوندد، از تبار اسبان شاخ‌دار بود که در یکی از افسانه‌های قرون وسطی اینچنین وصف‌شده‌است: « اسب شاخ دار چنان علاقه‌ای به بوییدن رایحه دوشیزگان و باکرگان دارد که صیادان برای به دام انداختن آن، باکره جوانی را بر سر راه آن می‌نشانند. اسب شاخ‌دار به محض دیدن باکره، سر بر سینه او می گذارد و به خواب فرو می رود، و این زمان صیادان او را می گیرند.» اما صیادی که فرانچسکوی زیبا رو را به دام خویش افکند از مادر زاده نشده است. هر چند که مهر او بر دل زنان بسیاری نشست، اما در کنار هیچ‌کدام از آنان نیارمید. اگر چه راست است که بازوان مردان بیست ساله برای در آغوش کشیدن قامت دختران آفریده شده‌اند، اما پاهایشان برای راه پیمودن تا انتهای جهان خلق گشته‌اند. بر فراز پاها، خورشید و قدرتی پرتوافشانی می‌کند و تن به سان سیاره‌ای‌است که با حرکتی پیوسته گرد این خورشید می گردد. کشیشان در روزهای یکشنبه به ما یادآوری می‌کنند که در وجودمان روح هست. از فراز منبرشان، سخنانی به سختی سنگ بر سرمان می‌بارند و ما در حالی که نگاهمان به زیر افکنده شده و به طرز ترحم‌انگیزی بر روی نیمکت خود کز کرده‌ایم، به حرفهایشان گوش فرا می‌دهیم. طوفان را از سر می گذرانیم و بی‌درنگ به سراغ آنچه خوشایندمان است می‌رویم، به نزد دخترانی که آئین عشای ربانی را به جای آورده اند و در حال خروج از کلیسا مشغول پر حرفی اند و به سان فرشتگان با طراوتند. تماشای آنان لذت بخش است. هم لذت بخش و هم عذاب آور. زیبایی رازی‌است حقیقی که از سر روح شگفت‌انگیز تر است. زیبایی چهره دختری جوان برای شما مظهری از کمال است، اما کمالی است که خاموش نمی ماند و آدمی را به خود می‌خواند و وعده می‌دهد و وفا نمی کند. دست خدا آفریننده آن است. دست خدا یا شیطان، نمی‌دانیم کدامیک. در بیست سالگی به دانستن این موضوع اهمیت چندانی نمی دهیم. تنها نکته ای که از آن مطمئن هستیم این است که جسم جاودانه است و جاودانگی آن بسی بیشتر از روح است. در بیست سالگی این نکته نیاز چندانی به ثابت شدن ندارد و به خودی‌خود ثابت شده‌است. وانگهی، این خود نیمی از حقیقت است. همان حقیقتی که کشیشان، بی آن‌که از بابت آن متقاعد شده باشند، به تبلیغ آن می پردازند: مگر جسم و به خصوص از جسم نیز صحبت نمی کنند. این نیمی از حقیقتی‌است که در وجود ماست و با همین سهم از حقیقت می‌توانیم در دنیا به روشنی نظر افکنیم و در زندگی خویش دور دستها را ببینیم. برای بقیه کارها فرصت کافی داریم و چیزی بر تر از فرصت داریم که همانا بیست‌سالگی است- و به فراموشی سپردن ذرات غبار.

۳۰ اسفند ۱۳۸۷

آفتاب است



آفتاب است و اوباما و سعدی و سین.
دیگر غمی‌نیست، جز دوری نرگس‌های شیراز و خاک یزد و آبی نیشابور.

۲۹ اسفند ۱۳۸۷

نوروز



نوروز دو است. اول را که غره فروردین ماه بود و ابتدای فصل بهار، نوروز کوچک نامند و نوروز عامه و نوروز صغیر هم گویند. و در تسمیه این روز به نوروز دو وجه بنظر در آمده، وجه اول آنست که: حق سبحانه و تعالی عالم و آدم را درین روز آفرید، و امر کرد کواکب را بسیر کردن از اول برج بره، وجه ثانی آنکه جمشید که او را جم نام بود و عربان متوشلخ گفتندی در جهان سیر می‌کرد، و چون بآذربایجان رسید تخت زرینی مکلل بانواع جواهر بر بلندی که رو بمشرق بود نصب فرمود، و تاج مرصعی بر سر نهاده بر زیر آن تخت بنشست، جون نیر اعظم از دریچه مشرق طلوع نمود و بر آن تاج و تخت تافت، شعاع در غایت روشنی پدید آمد، مردمان از دیدن آن شادمان شدند، و گفتند که این روز تو است، چون بلفظ پهلوی و دری شعاع را شیده میگویند، این کلمه بر نام جم افزوده او را جمشید خواندند، و جشن عظیم کردند. و دوم را که روز خرداد از ششم فروردین ماه باشد نوروز بزرگ نام است و نوروز خاصه نیز گفته‌اند، تسمیه این روز را بنامهای مذکوره وجه اینست که: جمشید درین روز دیگر باره بر تخت نشست، و خاص و عام را بار داد، و رسمها، نیکو نهاد، و روی بخلق کرده و گفت که ایزد تعالی شانه شما را بیامرزید، باید که بآب پاکیزه غسل کنید، و بشکر ایزدی بپردازید، و هر سال درین روز بهمین دستور عمل نمائید، گویند اکاسره هر سال از نوروز کوچک تا نوروز بزرگ حاجتهای مردمان را برآورندی، و زندانیانرا رها کردندی، و مجرمان را عفو نمودندی، و بعیش و طرب مشغول بودندی.
از فرهنگ جهانگیری

نوروز کوچک و بزرگتان خوش.

۲۸ اسفند ۱۳۸۷

شامپاین






این روزها ژ - ر دوربین مرا بر می‌دارد و به ماهی‌گیری می‌رود، منظور عکاسی‌ست. وقتی که بر می‌گردد سین از او می پرسد آیا صید خوبی بوده است یا نه. اینجا تاکستان‌های شامپاین است، در زمستان. کنار چراگاهی. بعد هم بیشه‌ای. من در این عکس گاو‌هایش را دوست دارم. می‌بینید برای عکاسی لازم نیست آدم خیلی از خانه اش دور شود و به سفر‌های آنچنانی برود. در هر آبی می‌شود ماهی گرفت به شرط اینکه گل آلود نباشد.


۲۶ اسفند ۱۳۸۷

تعطیلات در ونیز



تعطیلات در ونیز فیلمی‌ست که داوید لین در ۱۹۵۵ ساخته است.
باز هم زمینه یک خاک است. یک سرزمین، یک مکان، یک شهر. یک هویت. شخصیتی دیگر.
این بار ونیز است. و ونیز خود قلمروی‌ست، به تنهایی. ونیز آنقدر عجیب و غیر واقعی‌ست که من همیشه از خود می‌پرسم چطور می‌شود در آن زندگی کرد.
دکور فیلم ونیز است. ونیز بی‌حد با شکوه، مجلل، رویایی. و بعد یک امریکایی، توریست درآن.
قصه عشقی شکل می‌گیرد. زن نه خیلی جوان است. و مستعد عشق. منتظر واقعه‌ای که در زندگیش، وجودش رخ دهد. و آن واقعه عشق است. و مرد، مردی ایتالیایی‌ست و صاحب عتیقه فروشی. زن خیلی امریکایی‌ست. زن می‌خواهد که همه چیز تمیز و پاک باشد. صحنه‌ای که مرد وزن برای اولین بار همدیگر را می بینند و به وجود هم پی می‌برند، درست وسط میدان بزرگ ونیز است، در دل کافه‌ای وسط خیابان، انگار جشنی، سروری. مرد پشت زن نشسته‌است و زن دارد با دوربینش از میدان و مردم فیلم می‌گیرد با کمی کمرویی و امتناع و بالاخره عمل. مرد متوجه زن می‌شود. نظرش را جلب می کند. به تن زن نگاه می کند و حرکت دست زن وقتی دوربین را گرفته‌است و می‌چرخاند و حرکت تن زن وقتی دوربین می‌چرخد و شکل پای زن در کفش‌های زنانه سپید. زن میان نشان دادن و پنهان کردن در نوسان است. میان کمرویی و کنجکاوی و جرأت و عمل. زن هم متوجه مرد می‌شود و خجالت می کشد و یکه می‌خورد واول از همه دنبال عینک آفتابیش می‌گردد تا چشم‌هایش را پنهان کند. بعد هم جام خالی‌اش را به لبانش نزدیک می کند و از خالی بودنش جا می‌خورد. بعد هم می خواهد گارسون را صدا بزند که حساب کند و برود که ایتالیایی بلد نیست. مرد گارسون را صدا می‌زند. زن حسابش را می پردازد و ناشیانه می‌رود. اینها همه نشانه پاک و تمیز بودن است. او امریکایی‌ست. امریکایی سال های پنجاه. بعد هم که می‌فهمد مرد زن داشته و به او نگفته، می‌خواهد همه چیز را تمام کند، شروع نکرده. مرد ایتالیایی‌ست. می‌گوید: زیباترین چیز آنی‌ست که از دست‌های ما در می‌رود. می گوید: باید می‌شد، باید بشود. زن در کنار امریکایی بودنش یک پارچه تمنا ست. به مرد می‌گوید که دوستش دارد، خیلی زود. تن می دهد. و بعد درست جایی که انتظارش نمی‌رود، یک صبح یا یک روز در هوایی چنان خوش که از آن سوی اکران نسیمش به ما می‌وزد، به مرد می پیوندد، در همان کافه و در همان میدان. از مرد می‌خواهد که با هم کمی قدم بزنند و به او می‌گوید که دو ساعت دیگر می‌رود. قطار می‌گیرد و می‌رود و از مرد می‌خواهد که او را در رفتنش کمک کند.
زن می‌داند که باید برود. باید قصه را در همین جای قشنگش بگذارد و برود تا آن را برای همیشه از آن خود کند. مرد غافلگیر می شود. مثل تماشاچی. مثل بیننده. زن می‌رود.
مرد عاشق زن می‌شود. اصرار فیلم در نشان دادن زن در مقدمه طولانی تا دیدار با مرد. لباس‌هایش، آرایش مویش. کفش‌هایش. دوربینش. راه رفتنش. یک بار هم که هنگام فیلم برداری عقب عقب می رود و بی حواس در آب می‌افتد.
چیزی از مرد نمی‌دانیم. زن نه جوان است و نه عاشق کش. زیباست اگر چشم دیدنش را داشته باشی. مرد خیلی زیباست با آن گرمای ایتاایایی که ذوبت می‌کند از ر اه نرسیده. او ونیز است. جزئی از در و دیور و پرده ونیز است. هر کس در ونیز جزئی از ونیز است و جذابیت و گیرایی ووجاهت و کبریا و شوکتش را از آن می‌گیرد. مهم نیست که مرد کیست. زن عاشق مرد نیست. مرد بهانه است و ونیز جام این بهانه. زن بار دوم مرد را در مغازه عتیقه فروشی‌اش اتفاقی می‌بیند. برای خریدن جام بلورین قرمز پشت ویترین پا به درون گذاشته است. جام بلورین کارگاه‌های شیشه‌سازی ونیز. مرد می گوید که جامی‌ست متعلق به قرن هفدهم. زن باور می‌کند و جام را می‌خرد.
شاید زن هم مثل من فکر می کند که ونیز جای ماندن نیست. جای رفتن است.
حافظا این چه کید و دورغیست
کز زبان می و جام و ساقی ست؟
نالی ار تا ابد باورم نیست
که بر آن عشق بازی که باقیست:
من بر آن عاشقم که رونده ست

نقش زن را کاترین هاپبرن بازی می‌کند.

فسیل زمستان





۲۳ اسفند ۱۳۸۷

قصه سودان



گفتم که با سودان تمام کنم اما سودان با من تمام نکرده بود.

داستان سودان را در سایه کتاب مقدس و قرآن مرور کردم. در واقع قصه‌های قرآن. موسی پیامبر، عزیز مصر، سلیمان. کنار آن البته چند فیلم هالیودی نیز تصاویر جمعی ما را پرداخته است. به مزامیر داوود اندیشیدم. اما در غم و اندوه و جنگ و خونریزی و مرگ، زندگی همواره زنده بود. یعنی معنی یا دلیل از دست نرفته بود. آدمها از ابداع شروع کردند. از آفرینش. خیلی زود پی بردند که بی مراسم نمی‌توان. آیین‌ها را رواج دادند. در به در دنبال معنی می‌گشتند. هیچ چیز به نظرم بی معنی نیامد.
از قرن نوزدهم به بعد اندک اندک معنی گم می‌شد. حداقل برای من گم می‌شد. معنی تبدیل به هویت شده بود. ناسیونالیسم. دین. به نظرم رسید که همه چیز به ظرفی تهی مبدل گشته است. می‌گویند یک قرن و دوقرن در مقابل تاریخ چیزی نیست. باور نمی کنم. من فکر نمی‌کنم که ما پیش رفته‌ایم.
دیگر اینکه دلم می‌خواست افریقا تصویر یک مشت سیاه بدبخت و بی‌چاره و آواره و گرسنه نباشد. دلم می‌خواست گذشته بشریت را یادمان بیاورم. دلم می‌خواهد آینده دنباله گذشته باشد، و امروز، نه تکه ای جدا شده، آویزان.


تاریخ سودان از نفوذ همسایگانش مصر، شبه جزیره عربستان، اتیوپی، دو کنگو و چاد و اخیرا بریتانیا و امریکا حکایت می‌کند. سرزمینش به پادشاهی‌های قدیمی از جمله پادشاهی کوش و دارفور و نوبیون تقسیم می‌شود.
دوران قبل از تار یخ
حفاری‌های باستان شناسانه بر دره نیل از حضور انسان در دوران پالئولیتیک خبر می‌دهد.
دوران نئولیتیک، تمدنی غنی در تماس با صحرا پدید می‌آید. یعنی شست هزار سال پیش.
دوران عتیق
اواسط چهارمین هزاره قبل از میلاد، پادشاهی‌ها به وجود می‌آیند.
حدود ۱۵۰۰-۲۵۰۰ قبل از میلاد مسیح، پادشاهی Kerma که با مصر روابط تنگاتنگی دارد و البته به کشمکش و نزاع همراه است، آشکار می‌شود. آثار پیدا شده میان نیل و Nubie، کشف برنز، کار روی چوب، سرامیک، ابداع هنر، خاکسپاری مردگان به شکل جنین در شکم، سر رو به مشرق و همراه با هدایا که با آن تشکیل و توسعه طبقات رامی‌توان حدس زد یا دفن مرد‌ها با سلاحشان، مدعی تمدنی اصیل است. به وجود آمدن یک نوع اشرافیت. از ۱۵۰۰ تا ۱۰۷۵ قبل از میلاد، مصر و امپراطوری جدید نفوذ زیادی بر آن دارد اما منطقه استقلال خود را حفظ می کند و شاه‌نشینی را پیرامون Napata مستقر می کند. دوران سلطنت رامسس‌ها است.
قرن هشتم قبل از میلاد، شاه Koush به مصر ملحق می شود و خود را فرعون می‌نامد. پادشاهیش از خرطوم تا مدیترانه کشیده میشود. سال ۶۷۱ قبل از میلاد به دست آشوریان به زیر کشیده می‌شود و سلسله Koush به Napata و بعد به Méréo به سوی شمال عقب نشینی‌می‌کند.آداب و رسومی مستقل بر پا می‌کند. توسعه تمدن آهن، جاده سازی‌هایی برای تجارت در قلب افریقا وگشودن راه آبی به سوی هند.
پایان دوران عتیق
رومیان Nubie را فتح می‌کنند. میان روم و Méréo پیمان صلح انجام می شود. حدود و مرزها مشخص می گردد و از این تاریخ روابط شکوفایی با هم برقرار می‌کنند.
سال ۳۵۰ میلادی پادشاهی Axoum به رهبری شاه اتیوپی، Nubie را فتح می‌کند. خدایان سودانی شکل میگیرند و مجسمه‌هاشان. در ۴۵۰ میلادی میان پادشاهی‌ها بر علیه روم وصلت انجام می‌گیرد تا از آیین‌های نیایش خود دفاع شود. در ۴۵۳ توافق نامه‌ای به ثبت می‌رسد که سودانی ها را در مراسم خود آزاد می‌گذارد.
دوران مسیحیت
معابد بسته می شود و مسیحیت پیشرفت می‌کند. بعد از انحطاط Méréo سه پادشاهی مسیحی شکل می‌گیرد. کلیسا‌ها بنا می‌شود و صومعه‌ها. کلیسای مصر و سودان به هم نزدیک می شوند.
دوران اسلامی
از قرن ششم میلادی پادشاهی‌های کوچک مسیحی که تا قرن شانزدهم باقی می‌مانند، جانشین پادشاهی قدیمی Méréo می‌شوند. بعد از فتع اعراب و مسلمان ها در ۶۴۰ این پادشاهی‌ها به حاشیه رانده می شوند تا در قرن چهاردهم و شانزدهم از بین می‌روند. اعراب این سرزمین‌ها را بلاد سودان، کشور سیاهان می‌نامند. تا اینکه Foundji سیاه‌های اسلامی‌شده سلطان نشینی در ۱۵۰۴ در Sennar بنا می کنند.
سلطان‌نشین Foundji که نیرویش بر برده‌داری و سیاهان سوار است به «دولتی» مقتدر تبدیل می‌شود و پایتختش کانون فرهنگی با اهمیت در اسلام. در پایان قرن هجدهم، اختلاف ها و انشعاب ها میان قبایل Foundji پادشاهی را تضعیف می کند. در سال ۱۸۲۱ سودان به دست ارتش شاه مصر اشغال می شود. در ۱۸۲۳ خرطوم بنا می شود. جایی که دو رود نیل به هم می‌رسند. قسمت پهناوری از Nubie به مصر وصل است به نام سودان مصری. تسلط مصر ۶۰ سال طول می کشد تا به جنوب کشیده می شود. بریتانیا از این امر حمایت می کند چون می خواهد مصر را در تصاحبات افریقایی خود بگنجاند. در غرب سالطان نشین دارفور استقلال خود را تا ۱۹۱۶ حفظ می‌کند. کشمکش ها به سبب برده داری خصوصا و نالیاقتی اداری عموما، در این دوران تشدید می شود. از ۱۸۷۷ -۸۰ سودان مصری به نام امپراطوری عثمانی به دست ژنرال بریتانیای Charls George Gordon حکومت می شود، کوشش‌هایی انجام می‌گیرد تا تجارت برده پایان پذیرد. در ۱۸۸۲ استعفای گوردن و استقرار کشور‌های تحت‌الحمایه‌ای بریتانیا جدال‌های درونی رادر مصر تشدید می‌کند. انقلاب ناسیونالیستی مهدی مربوط به این دوره است. شاگرد و مرید محمد احمد عبدالله که خود را مهدی می‌داند و می‌نامد به پیروزی های متعددی می‌رسد. در ۱۸۸۳ انصار موفق به شکست دادن لشکری از ارتش مصر میشوند و خود را در ۱۸۸۵ صاحب خرطوم می پندارند. تحت سلطه مهدی و جانشین او خلیفه وضعیت داخلی خراب‌تر می‌شود. در ۱۸۸۵ خلیفه به جنوب لشکر می‌کشد. به ماجراجویی‌هایی دیگر دست می‌زند و در ۱۸۸۹ وسوسه اشغال مصر را در سر می پروراند. در ۱۸۹۷ دولت بریتانیا و مصر نگران نفوذ فرانسه لشکری بر ضد خلیفه راه می‌اندازند با رهبری ژنرال Kitchener که در ۱۸۹۸ به شکست نیروهای مهدی منجر می شود. در ژانویه ۱۸۹۹ انگلیس و مصر بر سودان فرمانروایی می‌کنند. بریتانیا چون صاحب واقعی مملکت به نظر می‌آید با استقرار سازمان اداری مؤثر در شمال، اسباب تسهیل توسعه اقتصادی را فراهم می‌کند. جنوب زیر دست عده ای کارمند استعماری به سر می‌برد و تحت نفوذ میسیونر های مسیحی که دولت بریتانیا اجازه ترویج مسیحیت را به آن‌ها داده‌است. فرانسوی‌ها هم سعی می‌کنند زیر پایشان را در این سرزمین محکم کنند. تاخت و تاز Marchand می رود که به جنگ میان دو قدرت غربی در آید. Kitchener فرانسویان را مجبور به عقب‌نشینی کرده، در عوض صحرا را به آن‌ها واگذار می‌کند. ایجاد صلح و آرامش به دشواری به دست می آید و با قتل سلطان دارفور به دست بریتانیایی‌ها به سر انجام می‌رسد.
۱۹۲۲ بعد از استقلال مصر، ناسیونالیسم سودان شدت می گیرد با این‌حال میان استقلال طلبان با نمایندگی حزب امت متصل به فرقه انصار و طرفداران پیوستن به مصر تقسیم می شود. در۱۹۲۴ اولین طغیان در جنوب صورت می‌گیرد. انگلیسی ها تصمیم می‌گیرند بازی دوگانه ای پیش ببرند. در شمال سیاست « indirect rule » شیخ ها واسطه میان قدرت انگلیسی- مصری و مردم می شوند و در جنوب سیاست
« soutern policy» . در واقع رابطه شمال و جنوب و هر تماسی میان دو حزب قطع می شود. این سیاست ریشه بغض و کینه می‌شود. در شمال مردم فکر می‌کنند که جنوبی ها آن‌ها را وطن‌پرست نمی‌دانند و جنوبی‌ها خود را رها شده به حال خود می پندارند. در ۱۹۳۶ کنوانسیونی میان مصر و بریتانیا امضاء می‌شود. بعد از جنگ دوم جهانی هر دو کشور خواهان دوباره‌خوانی توافق نامه می‌شوند. دولت مصر از انگلیس می‌خواهد که سودان را ترک کند. انگلیس رد می‌کند. آنها تنها به این توافق می‌رسند که قانون اساسی را تغییر دهند.
در ۱۹۴۸ انتخابات مجلس صورت می‌گیرد با تسلط احزابی که شمال را نمایندگی می کنند. نمایندگان از دو دولت استعماری مصر و انگلیس خواهان تشکیل دولت سودان می شوند. در اکتبر ۱۹۵۱ فاروق خود را شاه مصر می‌خواند. بعد از اینکه شاه به دست ژنرال نجیب مجبور به کناره‌گیری می شود، سودان در ۱۹۵۲ به استقلال می‌رسد. در پایان ۱۹۵۳ انتخابات مجلس دیگری شکل می‌گیرد. حزب وحدت نزدیک به مصر و حزب امت بیشترین کرسی را از آن خود می کنند، چیزی که احزاب جنوب را به حاشیه می کشاند. تشکیل دولتی کاملا سودانی متشکل اساسا از نمایندگان شمال در ژانویه ۱۹۵۴، سودانی شدن کشور را نشان می کند و شروعی مناسب برای زد و خورد داخلی میان مردم می‌گردد که در ۱۹۵۵ به انفجار می رسد. جنوبی‌ها خواهان دولتی جدا می شوند و از حمایت اسرائیل و امریکا و اوگاندا و اتیوپی بر خوردار. در ژانویه ۱۹۵۶ جمهوری سودان تأسیس می گردد که فورا از طرف مصر و بریتانیا و شوروی به رسمیت شناخته می‌شود. سودان عضو لیگ عرب و سازمان ملل متحد می‌گردد.
در ۱۹۵۸ حزب امت اکثریت را در مجلس به دست می‌آورد. با این حال ارتش شورش می کند و ژنرال Abdoud رابه قدرت می رساند که موافق تشدید روابط با مصر است. در ۱۹۶۴ با عصیان دانشجویان استعفا می‌دهد و باعث استقرار دموکراسی موقتی می گردد. اما سیاست در مورد جنوب تغییری نمی کند. بعد از جنگ اسرائیل و اعراب در ۱۹۶۷ دیپلماسی خود را طرفدار اعراب اعلام می‌کند.
در ۱۹۶۹ گروهی افسر ارتش با ریاست جعفر نمیری قدرت را به دست می‌گیرد و دولتی تحت نظر کمیته انقلابی مستقر می کند. رژیم جدید جنبش اخوان‌المسلمین را سرکوب می کند و حزب امت را. به امریکا و مصر نزدیک می‌شود. تنها کشور در منطقه است که از پیمان صلح میان مصر و اسرائیل حمایت می‌کند و برای پیمان صلحی با جدایی‌طلبان جنوب مذاکره می‌کند. خود مختاری داده می‌شود.
در ۱۹۷۱ اقدام به کودتایی از طرف افسران کمونیست به شکست می‌انجامد. ژنرال نمیری از موقعیت استفاده می‌کند تا حزب کمونیست را سرکوب کند، قدرتمندترین حزب کمونیست افریقا، هزاران نفر از مخالفین را دستگیر می‌کند، سران را اعدام می‌کند، از مبان آنان ژوزف گاران وزیر امور جنوب سابق را و دبیر حزب را. در ۱۹۷۲ برای سومین بار بر سر قدرت با تضعیف اقتصاد سودان روبروست. با اخوان المسلمین رابطه بر قرار می کند که به دولت وارد می‌شوند و قوانین اسلامی را به اجرا می‌گذارند. در جنوب که از آتش‌بس ۱۹۷۲ به بعد سرمایه های خارجی به آن سرازیر شده به سه استان تقسیم شده‌است، شورشیان دوباره بیدار می شوند. دیگر همه در یک ارتش واحد جمع شده‌اند، ارتش آزادیبخش مردمی سودان به رهبری کلنل Jhon Garang. در شمال هم اوضاع با مخالفت حزب امت و انصار و تظاهرات مردم در پی افزایش قیمت مواد غذایی به هم ریخته‌است.
در ۱۹۸۴ حکومت نظامی اعلام می شود. در ۱۹۸۵ محمود طاها روحانی شست و پنج ساله و محبوب در میان مردم به اعدام محکوم می‌شود واجرای حکمش در ملاء عام به آشوب عمومی می‌انجامد. دو ماه بعد شورشی دیگر و کودتایی دیگر.
بعد از یک دوران جابجایی دموکراسی بر قرار می‌شود، صادق المهدی، نوه مهدی و رئیس حزب امت در جریان انتخابات آزاد بعد از هجده سال در ۱۹۸۶ به نخست وزیری می‌رسد. او به شدت حمله به سوی جنوب می‌افزاید اما قحطی نتیجه جنگ و بالا آمدن بی اندازه آب نیل و افزایش قرض، دولت را تضعیف کرده‌است. در ۱۹۸۹ ارتش دوباره حکومت را به رهبری عمر البشیر به دست می‌گیرد و به الترابی ایدئولوگ نزدیک می شود. نهادهای دموکراتیک ملغی می‌شوند. شریعت با شدت بیشتری اجرا می‌‌گردد. بعد از شکست مذاکرات با ارتش آزادیبخش جنوب جنگ بالا می‌گیرد.
۱۹۹۱ سقوط اتیوپی‌ست، ارتش آزادیبخش تکیه گاه اصلی‌اش را از دست می‌دهد. اما با کوشش جیمی کارتر توافق آتشی بسی در ۱۹۹۵ امضاء می شود. علی‌رغم به انشعاب کشاندن ارتش جنوب با رقابت‌های قومی رابزرگ کردن رژیم موفق به خاموش کردن شورش نمی‌شود. دو رژیم جدید اتیوپی و اریتره از آنها حمایت می‌کنند همچنانکه از مخالفین مسلمان سنتی.
حق خود‌مختاری مردم جنوب شناخته می شود اما اجرا نمی گردد. جنوب خواهان جدایی و استقلال نیست بلکه مخالف اجرای قوانین اسلامی است. دولت مرکزی به خواسته‌های مردم غیر مسلمان وقعی نمی‌گذارد، به کمک تنها سازمان‌های غیر دولتی، جنوب سودان از جنگی به جنگی طولانی و خانمان برانداز، از یک قحطی به قحطی دیگر پا می‌گذارد.
رژیم سعی می‌کند با مخالفین شمالی در تبعید روابط را عادی سازد، جعفر نمیری به خرطوم وارد می شود و الترابی با صادق المهدی حزب امت ملاقات می‌کند. از نظر روابط بین الملل رژیم سودان از هر زمان دیگری بیشتر کنارگذاشته شده است.
در ۱۹۹۳ از محکوم کردن اشغال کویت به وسیله عراق سر باز می‌زند و روابطش با کشور‌های خلیج فارس به هم می‌خورد.
در ۱۹۹۳ امریکا سودان را در سیاهه کشورهای حامی تروریست قرار می‌دهد.
در ۱۹۹۸ ایالات متحده امریکا نزدیک خرطوم را بمباران می‌کند. در ۲۰۰۳ جنگ در دارفور آغاز می شود در ۲۰۰۴ اتحادیه افریقا گروهی رابه دارفور اعزام می‌کند که بر آتش بس و حفاظت مردم غیر نظامی نظارت داشته باشد.
در ۲۰۰۵ نیروبی و ارتش آزادیبخش پیمان صلحی امضاء می‌کنند. جان گارانگ در سانحه هوایی کشته می شود، چند هفته ای بعد از به معاونت رئیس جمهوری رسیدن. در ۲۰۰۶ دولت خوطوم حکم شورای امنیت سازمان ملل را که خواهان استقرار سربازان کلاه آبی در دارفور هست، رد می کند. در ۲۰۰۷ دولت خوطوم با استقرار نیرویی شامل سازمان ملل و اتحایه افریقا در دارفور موافقت می‌کند.

۲۲ اسفند ۱۳۸۷

حسن عبدالله الترابی



قصه حسن عبدالله الترابی را هم تعریف کنم و پرونده سودان را ببندم و بروم پی کارم. در این گشت ها متوجه شدم که ویکیپدیای فارسی فقیر فقیر است.
حسن عبدالله الترابی در ۱۹۳۲ در کسلا به دنیا آمد. کسلا در شمال شرقی سودان و در مرز اریتره واقع است. او عضو اخوان المسلمین است. پدرش شیخ صوفی بود. او در سالهای ۱۹۵۱- ۵۵ در خرطوم تحصیل حقوق کرد. در دانشگاه‌ لندن به تحصیلاتش ادمه داد و تزش را سال‌های ۱۹۵۹- ۶۴ در سوربن پاریس گذراند. رئیس سابق اخوان‌المسلین سودان، پان‌عربیسم اسلامی را تبلیغ می‌کرد با اجتماع تمام جنبش‌های اسلامی و نه تنها عرب. نزد او ناسیونالیسم عرب انقلاب اسلامی بود.
از ۱۹۸۴ به بعد اخوان‌المسلمین که او یکی از رؤسای آن است به ژنرال نمیری نزدیک می‌شود. در ۱۹۸۶ انتخابات محلی در سودان برگذار می‌گردد. چهار حزب در آن شرکت می‌کنند، به علت شورش مسیحیان در جنوب، تعدادی از مناطق جنوب در انتخابات شرکت نمی کنند. حبهه ملی اسلامی الترابی ۵۱ کرسی به دست می‌آورد. ژنرال عمر البشیر با کودتایی در ۱۹۸۹ به قدرت می رسد و تحت نفوذ الترابی‌ست. می گویند الترابی سال‌ها به عنوان ایدئولوگ او عمل می کند.الترابی مدیر کنگره جهانی اسلامی‌ست. در سال ۱۹۹۵ رئیس مجلس سودان می‌شود. در ۱۹۹۹ سعی می‌کند البشیر را کنار بزند که به شکست می‌انجامد و مجلس منحل می‌گردد. در ۲۰۰۴ البشیر الترابی را به خاطر نیت به کودتایی بر علیه او به زندان می‌اندازد. در ۲۰۰۵ به خاطر جشن سالگرد به قدرت رسیدنش و پیمان صلح میان شمال و جنوب تمام زندانیان سیاسی را آزاد می‌کند، در میانشان الترابی را. در سال ۲۰۰۶ الترابی برای اجازه دادن به زنان مسلمان به وصلت با مسیحیان و یهودیان و پیشنهاد جدا نکردن زنان و مردان به هنگام نماز جماعت به ارتداد محکوم می‌شود.
کمیسیون ملی ایالات متحده ضد تروریسم، الترابی را به عنوان اصلی‌ترین پشتوانه القاعده و اسامه بن لادن در افریقا نشان می‌کند.
او ارتباط خود را با جنبش برای عدالت و برابری در دارفور که اسلامی‌ست و برضد میلیس های نزدیک به خرطوم می‌جنگد، انکار می‌کند. در ۲۰۰۸ به دلیل شورش ناکام همان جنبش دستگیر می‌شود. برای اولین بار است که جنبشی شورشی قصد حمله به خرطوم را می‌کند. البشیر اعلام می‌دارد که مذاکرات صلح را قطع خواهد کرد. می‌گویند از اهالی چاد به این ارتش های ازادی‌بخش ملحق شده اند به طوری که اکثریت را چادیان تشکیل می‌دهند. بعد از حمله نا موفق سودان روابط دیپلماتیکش را با چاد قطع می‌کند.
بعد از حکم دادگاه کیفری لاهه بر علیه البشیر، الترابی از زندان آزاد می‌شود. او که سال ها قبل در به قدرت رسیدن البشیر نقش دارد از رئیس سودان خواسته بود خود را به عدالت جهانی تحویل دهد و به این سبب دستگیر شده بود.
دفتر هماهنگی امور بشر دوستانه سازمان ملل می گوید که بعد از حکم جلب البشیر سیزده سازمان امدادگر باید سودان را ترک کنند. اگر دولت سودان تجدیدنظر نکند، بیش از یک میلیون آدم بدون غذا خواهند ماند. یک میلیون نیم بدون دارو و درمان و همانقدر بدون آب آشامیدنی.
بعد از اعلام حکم، سیزده سازمان امدادگر بین المللی و دو سازمان محلی به پس دادن اجازه کار خود خوانده شده‌اند. سازمان‌های کمک‌رسانی سازمان ملل هم در میان آن هاست. در همان روزهای اول، نتیجه بیکاری پنج هزار سودانی خواهد شد که در دارفور کار می کردند. برنامه جهانی غذا هم دیگر نمی تواند رفت و آمد مواد غذایی را تضمین کند. مردم دارفور که به این سازمان ها و این شیوه کمک بین المللی وابسته شده‌اند و جمعیت چند میلیونی ر ا تشکیل می‌دهند با فاجعه ای دیگر روبرو خواهند شد.
کشورهای وحدت افریقا همراه با افریقای جنوبی، لیگ یا اتحادیه عرب، سوریه، حزب‌الله لبنان و ایران و البته چین بر علیه این جکم جبهه گرفته‌اند. روسیه هم واهمه خود را از اینکه این شروع خطرناک حکم‌هایی بر علیه رؤسایی بر سر کار باشد اعلام کرده‌است.
میبایست اضافه می کردم که اسامه بن لادن هنگامی که در سال ۱۹۹۴ از عربستان اخراج شد مورد استقبال الترابی در سودان قرار گرفت تا ۱۹۹۶ که با فشار امریکا سودان را ترک کرد و به دامان طالبان مستقر در افغانستان رفت.

۲۱ اسفند ۱۳۸۷

Jhon Garang



Jhon Garang مردی اهل سیاست و نظامی سودانی بود. Jhon Garang در ۲۳ ژوئن ۱۹۴۵ در بر در سودان به دنیا آمد ودر ۱۳ ژوئیه ۲۰۰۵ در جنوب سودان از دنیا رفت. او در تانزانیا درس خواند قبل از ادامه تحصیلات علم اقتصاد در ایالات متحده امریکا. در ۱۹۷۰ به جنبش شورشیان بر علیه دولت خرطوم پیوست. بعد از امضای توافق‌نامه‌ صلح در ۱۹۷۲ عضو ارتش سودان گردید. در ۱۹۸۳ ژنرال جعفر محمد نمیری در تمام سودان خواهان برقرای شریعت اسلام شد. Jhon Garang ارتش توده‌ای آزادیبخش سودان را بنا کرد SPLA و وارد جنگ با دولت مرکزی شد. علیرغم انشعاب ۱۹۹۱در جنبش، شورش را تا مخالفت با رژیم عمر البشیر که در ۱۹۸۹در خرطوم نشسته بود، پیش برد. جنبش او از فشار ژرژ. دبلیو. بوش ودستگاه اداریش بر دولت سودان برخوردار شد. بعد از آتش بسی در ۲۰۰۲ موافقت نامه صلح میان دولت خرطوم و شورشیان مسیحی و انیمیست در ۹ ژانویه ۲۰۰۵ امضاء شد. دولت به وسیله معاون رئیس جمهوری علی عثمان طاها و Jhon Garang از SPLA معرفی شد. در ۲۰۱۰ منطقه جنوب سودان به استقلال خود رأی آری یا نه خواهد داد.
Jhon Garang معاونت ریاست جمهوری را در ۹ ژوئیه ۲۰۰۵ به عهده گرفت اما در۳۱ ژوئیه در یک سانحه هوایی کشته شد. مرگ او تشکیل دولت وحدت ملی را به تأخیر انداخت. تشییع جنازه اش با خشونت همراه شد. ۱۱۰ نفر کشته شدند و ۱۶۰۰ نفر دستگیر.


۲۰ اسفند ۱۳۸۷

دارفور



در دارفور نسل‌کشی اتفاق نیافتاده‌است. عربیت در سودان فرهنگی‌ست و نه نژادی. جدال در دارفور نژادی نیست. آنها قبایل افریقایی هستند همه عربی شده، یکی زودتر از دیگری. اگر حتی هنوز عده ای از زبان‌ها و گویش های افریقایی استفاده می کنند، همه زبان عربی را به کار می‌برند. همه مسلمان هستند. این‌ها را مارک لاورنی پژوهش گر و متخصص سودان می‌گوید. مشکل بیشتر عادات و رسومات زندگی آن‌هاست. تفاوت میان گله‌دار‌های متحرک و کشاورزان یک جا نشین است. آنها هم جاهایشان عوض می‌شود، آنها که گله دار و چادرنشین بودند از تحرک باز می مانند و کشاورز می شوند. قبایل شورشی امروز سابقا چادرنشین بودند و حالا در کار تجارتند. میلیس‌هایی را هم که عرب می‌خوانند سیاه هستند، انها مزدورانی هستند که خود را عرب نمی‌دانند. مشکل واقعی انها نیستند. اگر اغراق کنیم می گوییم فقرایی هستند که بر ضد فقرایی دیگر شورش کرده‌اند. آنها سال هاست که شکل گرفته اند اما جدی گرفته نمی شدند. درقحطی سال ۱۹۸۵ من در دارفور بودم. براستی وحشت‌آور بود. اما از برای قربانیان تنها گریه کردن مانده بود. وقتی سازمان ملل و دنیا چشمشان را گشودند که ستم دیدگان شورش کردند. قبلا قبایل همزیستی می کردند. انها به هم محتاج بودند. حتی در مقابل دولت به هم کمک می‌کردند. چیزی که امروز تغییر کرده است پرولتاریزه شدن میلیس است. انها بیکار شده‌اند. دولت به آنها اسلحه می‌دهد و دست‌شان را باز می گذارد که هر کار که دلشان می خواهد بکنند. دیگر دست ریش سفیدان از سر آنها کوتاه شده است. چادرنشنان و کشاورزان همیشه مخصوصا در زمان قحطی با هم می جنگیدند. با شمشیر و تیر و کمان می جنگیدند. مرگ و میر بود. اما قبایل بالاخره دوباره با هم متحد می شدند و با هم وصلت می کردند و تا ده پانزده سالی در آرامش به سر می‌بردند. امروز این شیوه عادی سازی‌ها دیگر امکان ندارد. در واقع مسئله‌ای‌ست که در اغلب افریقا با ان روبروییم. نسل جدید با اسلحه اتوماتیک سروکار دارد و دیگر به کسی حساب پس نمی‌دهد. این انتخاب دولت خرطوم است که از ۱۹۸۵ این قبایل را مسلح کرد تا به موقع از آنها همچون نیروی پارتیزان استفاده کند. چرا که ارتش گران تمام می شود. نظامی بودن یک شغل است و به معنی کشتن همه نیست. بنابرین دولت بر میلیس قبایل تکیه می‌کند. بیست سال است که بعد از هر قحطی ما شاهد تشدید کشمکش میان کشاورزان و گله داران هستیم و هر بار دولت طرف گله‌داران را می‌گیرد علاوه بر این خشک‌سالی های شمال گله‌دارها را به طرف جنوب و جستجوی زمین سرازیر می‌کند.
به روستاها حمله می شود. معمولا میلیس ها در شب حمله می‌کنند، خانه های از کاه ساخته شده را آتش می زنند. مردم از خانه‌ها نیمه برهنه بیرون می آیند، کشته می شوند، مورد تجاوز قرار می گیرند، دزدیده می شوند. انچه مرا نگران می‌کند این است که حمله‌ها دیگر ربطی به غارت‌های سنتی ندارد.
جنگ در سودان جنگ استعماری ست. جنگی رهبری شده به وسیله خرطوم. جنگی برای استفاده‌های اقتصادی. جنوب ثروتمند است و پر نفت با غنای گوناگون کشاورزی. تا مدتها انبار غله تمام جهان عرب بوده‌است. زمینی که کمپانی‌های سعودی و امارات را وسوسه می‌کند. از سالهای ۱۹۴۰-۱۹۵۰ کشاورزی به شکل کاپیتالیستی توسعه پیدا کرده است. یکی می تواند صاحب ده‌ها هزار هکتار باشد. در سالهای ۱۹۶۰ ژنرال نمیری این هکتارها را در اختیار کمپانی های عرب خلیج گذاشته است. این بعد اقتصادی در جدال های دارفور نقش به سزایی دارد.
دولت هایی که پشت سرهم در سودان سرکار آمدند در پی توسعه دارفور نبودند، ایجاد کار نکردند. جاده نساختند. امپراطوری های استعماری هم نه. به زحمت اگر آلمان چهل کیلومترقیر اندود کرده باشد. استان دارفور همچون همه استان‌های حاشیه ای خرطوم با بی‌توجه ای روبرو بوده است. دولت ها مردمانی را که در آغاز بر ضد آنها نبودند به امان خدا رها کردند.
میلیس‌ها به قبایل کشاورز حمله می کنند و آنها را فراری می‌دهند تا آدمهای رژیم و گله دارها بیایند و جایشان را بگیرند. اگر با عدد حرف بزنیم آری می‌توان گفت که نسل کشی اتفاق افتاده است. اما اگر مسئله یک نژاد است و از بین بردن یک قوم، من فکر نمی‌کنم که میلیس ها در فکر از بین بردن همسایه های خود و فامیل خود باشند.

در سال ۲۰۰۶ که ایالات متهده امریکا ریاست شورای امنیت سازمان ملل را به عهده گرفت دوباره دارفور فراموش شده به سر زبان‌ها افتاد و تیتر روزنامه ها و اخبار شد. مسئولان امریکایی به اعلامیه های خود افزودند و خواستار دخالت نظامی شدند. در ماه فوریه مسئول امور افریقایی وزارت خارجه امریکا در رسانه‌ها اعلام کرد که قصد دارد از فرصت ریاست امریکایی شورای امنیت استفاده کرده و با حمایت کوفی عنان خواستار استقرار ناتو شود. این با هماهنگی رسانه‌ها و همراهی بعضی از دمکراتها که خواستار الگو برداری از بمباران صربی و کوسووو بودند، بود. رئیس اقلیت دمکرات در کمیسیون امور خارجه سناتور دمکرات ژوزف بیدن خواستار عملیاتی همانند در بوسنی و کوسوو به رهبری امریکا شد. با این اعتبار که دولت خرطوم مشروعیت خود را از دست داده‌است، پس از آن به بعد سرنوشت مردم دارفور را باید جماعت جوامع متمدن در قالب ناتو به عهده بگیرد.
در این فاصله مذاکرات برای رسیدن به صلح جریان دارد. اما در رسانه‌های امریکایی از آن صحبتی نمی‌شود. رئیس دیپلماسی بریتانیا جک استرو در فوریه ۲۰۰۶ معتقد به نسل‌کشی در دارفور نیست و آن را جنگ داخلی می‌نامد که در آن مردم عادی رنج می‌برند. نزد آقای جک استرو رفتار خرطوم و شورشیان قابل مقایسه است. خاصه شورشیانی هستند که بر سر میز مذاکره حاضر نمی‌شوند و او آنها را مسئول قسمت اعظم زیر پا گذاشتن آتش بس می‌داند.
ریشه جدال را نژادی و قومی دانستن درس اخلاق دادن است و باعث لشکرکشی اذهان عمومی غربی‌ست و بهره برداری از ثروت و نفت را زیر نقاب آن غایم کردن.

۱۹ اسفند ۱۳۸۷

چند چیزی که مرا در این هفته پریشان‌تر کردند



چند چیزی که مرا در این هفته پریشان‌تر کردند، حمایت آقای لاریجانی از رئیس جمهور سودان و سفر ایشان به این کشور و قطع رابطه مراکش با ایران و تکفیر دختر نه ساله برزیلی اول از طرف مقامات کلیسای برزیل و بعد هم واتیکان است. دختر نه ساله برزیلی با جثه‌ای کوچک مورد تجاوز پدر خوانده خود قرار می‌گیرد و آبستن می‌شود. سقط جنین در کشور خیلی کاتولیک برزیل ممنوع است مگر آنکه تجاوزی صورت گرفته باشد یا جسم و جان زن در خطر باشد. گروه پزشکی بر مبنای قانون سقط جنین را انجام می‌دهند، هم جان دختر در خطر بوده‌است هم مورد تجاوز قرار گرفته است. مقامات کلیسا در برزیل دختر و گروه پزشکی را از کلیسا و جماعت مسیحی طرد می کنند و پس از آن واتیکان نیز، با این ادعا که سقط جنین از تجاوز بدتر است و چون دختر دو جنین توأمان را حامله بوده است، دو هستی را از بین برده‌است. و آن پدر خوانده نه ملامت می‌شود و نه مجازات. البته لولا رئیس جمهور برزیل از گروه پزشکی حمایت کرده‌است و از کلیسا انتقاد. در زمان مولیر هنرپیشگان مثلا، در دل کلیسا و مسیحیت جای نداشتند واز آن اخراج شده بودند. در آن زمان تکفیر به معنی این بود که در گورستان نمی‌توانی دفن شوی، در کلیسا نمی‌توانی وارد شوی و غیره. امروز تکفیر جنبه نمادین دارد و نماد گاه سنگین‌تر است.
نگفتم که پریشانی اول از حکم دادگاه کیفری بین‌المللی آغاز شد. از این حکم بی‌هوده و خطرناک. نیمی از سیزده هزار نفر مددکارحاضر در دارفور اخراج شده‌اند. معلوم نیست بر سر نیمه باقی مانده چه خواهد آمد و بر سر مردمانی که برای زنده ماندن محتاج آنانند. اصلا معلوم نیست وقتی طرفین مذاکره و معامله می‌کنند این دیگر چه حکمی‌ست. می‌گویند رئیس جمهور سودان رئیس جنگ است و در سودان جنگ داخلی‌ست. در هر جنگی مردم غیر نظامی از بین می‌روند و هر رئیس جنگی را می‌توان به جنگ علیه بشریت محکوم کرد. می‌گویند وقتی تنها قسمتی از عدالت انجام شود، عقب نشینی عدالت است. وانگهی مگر راه‌حل‌ها باید نظامی یا قضایی باشد؟ آنچه دارفور در این چند سال به آن نیاز داشته است «سیاست» بوده که جایش خالی مانده است.

۱۸ اسفند ۱۳۸۷

وهم سبز



اگر گلی به گیسوی خود می زدم
از این تقلب، از این تاج کاغذین
که بر فراز سرم بو گرفته است، فریبنده‌تر نبود؟


کدام قله کدام اوج؟
مرا پناه دهید ای چراغ‌های مشوش
ای خانه‌های روشن شکاک
که جامه‌های شسته در آغوش دودهای معطر
بر بام‌های آفتابیتان تاب می‌خورند


مرا پناه دهید ای زنان ساده کامل
که از ورای پوست، سرانگشت‌های نازکتان
مسیر جنبش کیف‌آور جنینی را
دنبال می‌کند
و در شکاف گریبانتان همیشه هوا
به بوی شیر تازه می‌آمیزد


کدام قله کدام اوج؟
مرا پناه دهید ای اجاق‌های پر آتش - ای نعل‌های خوشبختی-
و ای سرود ظرف های مسین در سیاهکاری مطبخ
و ای ترنم دلگیر چرخ خیاطی
و ای جدال روز و شب فرش‌ها و جاروها
مرا پناه دهید ای تمام عشق‌های حریصی
که میل دردناک بقا بستر تصرفتان را
به آب جادو
وقطره‌های خون تازه می‌آراید

فروغ فرخزاد

۱۷ اسفند ۱۳۸۷

دزد آتش



شاعر، دزد آتش است.
رمبو، بزرگ شاعر فرانسه، رمبو، آن خفته چند می‌گوید.

۱۶ اسفند ۱۳۸۷

virtuoses


virtuose یعنی کسی با استعداد در زمینه‌های علمی، هنری و دیگر. virtuoses یعنی کسانی. virtu به معنی فضیلت است. کسی که فضیلتی را به کار گیرد.
تلویزیون آرته به نمایش فیلم‌های انگلیسی پرداخته است. دیشب فیلم virtuoses را نشان دادند. فیلم را مارک هرمان در ۱۹۹۶ ساخته است. فیلم به سال‌های تاچر اشاره دارد. داستان در روستایی پیرامون معدنچیان می‌گذرد. معدنچیانی که برای مخالفت با بستن معدن دست به اعتصاب زده‌اند. بستن معدن در چهارچوب برنامه بستن معادن بریتانیاست. گروهی از آنان عشقشان موسیقی‌ست و آرزویشان شرکت در مسابقه نهایی اما چشم‌انداز شان جز از بین رفتن کار و جماعت معدنچیان نیست. آنها به کارشان در معدن مغرورند و در نهایت غرورشان آنها را تا لندن و شرکت در مسابقه نهایی پیش می‌برد. معدن بسته می‌شود و آنها مسلما بی‌کار و بی‌خانمان و آواره می شوند و جمعشان از هم می پاشد. این را البته فیلم نشان نمی‌دهد. این نتیجه برنامه‌ها و سیاست خانم تاچر است که از آن روز تا به حال خودش را نشان می‌دهد. فیلم اما شرافت و نجابت آنها را نقش می‌کند. مردمانی فقیر اما نه تهی. نه فقیر گرما، دوستی، مهربانی و سخاوت. نه فقیر ارزش‌ها. پس پشت فیلم می بینیم که چگونه مردمی که کاری بسیار دشوار را انجام می دهند که سلامت خود را هم با کارشان از میان می‌برند که مزدی برابرانه در مقابل کارشان دریافت نمی‌کنند، برای حفظ همان کار می جنگند.
زیان فیلم زبان خام، منظورم پوست نکنده مردانه کارگری ست. چهره‌ها معمولی و پر عمقند. فیلم سبک‌‌ است وقتی سنگینی را نشان می‌کند. و مردم با شکوهند. شکوهی تهیدست.