۹ اسفند ۱۳۸۷

پنج‌شنبه



جمیله تلفن می‌زند. جمیله دخترکی نه هنوز هشت ساله دارد. تعطیلی زمستانی دختران است. می گویم دخترکت را بگو چند روزی بیاید خانه ما. قرار را برای اواسط هفته می‌گذاریم. اواسط هفته تماس می‌گیریم. پنج‌شنبه خوب است.
- اگر می خواهی با دوستت بیا. جمیله تازگی‌ها با آقایی آشنا شده‌است. از جمیله در داستانی دیگر گفته بودم. دخترک جمیله با پدرش زندگی نمی‌کند. جمیله وقتی میم را آبستن بوده از شویش جدا می شود. اجداد جمیله الجزایری هستند و پدر میم فرانسوی‌ست. جمیله پرستار درد‌های روحی و روانی‌ست. دوست جمیله دبیر تاریخ است.
ساعت پنج صبح ضربان شدید قلب از خواب بیدارم می کند. ضربان شدید قلب چیز وحشتناکی‌ست. فکر می‌کنی داری به آن سو می‌روی. فرصت خواستن و نخواستن هم نداری. چراغ را روشن می‌کنی و بلند می شوی. و نبضت را می گیری و به عقربه‌های ساعت نگاه می کنی و سعی می کنی ضربان‌ها را بشماری. ممکن نیست یک دقیقه تحمل کنی، نفست سر بازی دارد. نمی توانی نجنبی و سراغ نفست نروی که یک جایی غایم است. تنها می توانی به مدت چند ثانیه ضربه ها را حساب کنی و بعد آنها را ضرب کنی. یاد سپهری می‌افتی: زندگی ضرب زمین در ضربان دل ماست، زندگی «هندسه» ساده و یکسان نفس‌هاست. پس این زندگی نیست. میان زندگی و مردگی ست. صدو شصت ضربه. زیاد است، کم است؟ بعد هم بلند می‌شوی و راه می‌روی. نیم ساعتی میان این سو و آن سو بودن طول می کشد تا به قراری برسی. باز نیم ساعت دیگر در بستر نشسته‌، خسته و بعد یک ساعت دیگر. حالا نفست به جای خودش برگشته است و می‌توانی ضربانت را با خاطری مطمئن بشماری. هفتاده و پنج. خسته‌ای و خوابت می‌آید. فکر می‌کنی که میهمانی را به هم بزنی یا نه. به جمیله تلفن کنی یا نه. به سین فکر می‌کنی. جهنم، حالم خوش نبود که نبود، وسط میهمانی بلند می شوم و می‌روم. وسط نهار عذر خودم را می‌خواهم. ساعت هفت می‌خوابی و ساعت نه بلند می شوی. عبوس. به در و دیوار اخم می‌کنی و با جهان دعوا داری. کارها مانده است و جمیله گفته است ساعت یازده می‌رسد. سوپ را دیشب آماده کرده‌ای و قصد زرشک پلو داری. مرغ‌ها ر ا ژان-ر تکه تکه کرده‌است. زرشک پلوی تو هیچ ربطی به زرشک پلو ندارد، چرا دارد، یکی از هفتادو دو روایت زرشک پلوست. برای دو مرغ هفت تا هشت پیاز را پوست می‌کنی و خرد می‌کنی و در روغن زیتون سرخ می‌کنی، سرخ که نه، تا شفافیت پیازها . بر آتشی آرام و در اندک زمانی. تکه‌های مرغ را اضافه می‌کنی. چند دقیقه بعد آب دو لیموی ترش را به آن اضافه می‌کنی و دنبال لغت دیگری غیر از اضافه کردن می گردی و مغزت نخوابیده‌، تنگ‌دست است و به همان که داری قناعت می‌کنی. آب دو لیموی ترش را با آبی ناچیز و زعفران مخلوط کرده‌ای و به سرو و روی مرغ‌ها پاشیده‌ای و گذاشته ای تا بپزد. مرغ نباید خیلی بپزد، درست به اندازه. زرشک را هم در روغن زیتون داغ فقط یک دقیقه چرخ می‌دهی. زرشک پلوی تو چاشنی دارد و کمی ترش است.
همیشه فکر می کنی که غذا کم است. بسته‌ای زیتون سبز بی هسته را در ماشین می‌ریزی با یک قاشق ترشی کبر و دو برگ خشک شده بو که ترش زهر‌آگین است و دانه های بادام و روغن زیتون و چند دور چرخ ماشین تا خمیری که بدست می‌آید تاپناد نام گیرد. تاپناد سبز مال جنوب پر نعمت است. با زیتون سیاه هم می شود تاپناد درست کرد. اما دستورش فرق می‌کند منتهی کو زیتون سیاهی که خیلی شور نباشد. باز هم غذا کم است. پنیر کپک دار معروف فرانسوی را با گردو و کره در هاون می کوبی و به آن کشمش اضافه می‌کنی. بچه‌ها عاشق این خوراکند. هویج‌ها را پوست می‌کنی و به درازا قارچ می‌کنی تا مردم خرگوشانه بخورند، شلغم‌ها راهم. سین خام خوار است. ژان - ر آمده‌است تامکان رومیزی‌های شسته را پی گیرد و نگاهی انداخته است و گفته است: بس است. ژان - ر میز را می‌چیند. ساعت ده و نیم است و تو رفته‌ای دست و صورتی بشویی و سین آمده‌است و دم در ایستاده‌است که گیس هایش را ببافی.
ساعت یازده و نیم است و نیامده‌اند. ساعت دوازده است و هنوز نیامده‌اند. تو نهارت را مختصر می‌خوری. جمیله گفته‌است که دسر می‌آورد. جمیله سر به هواست، نکند یادش برود بی دسر بیاید. قبل از ساعت یک می‌رسند. مه تا پشت حیاط آمده است و تو اصلا بیرون را نگاه نمی‌کنی و به سین می گویی که اینجا نیستی و او گفته است می‌داند کجایی. - مامان تو در یزدی. صبح به او گفته‌ای که خسته ای. او گفته‌است که برو کنار دریا کمی استراحت کن. غافل از زمستان. گفته‌ای که اهل دریا نیستی و تو با کوهستان خویشاوندی داری و او گفته‌است: سری برو ایران.
میهمانان از در آمده اند، آفای نا آشنا به درون آمده است و تو دستت را دراز کرده‌ای و او صورتش را نزدیک آورده است. هر چقدر سین بی قرار است، میم مطمئن سر جایش ایستاده است و چشم‌هایش را دوخته است به تو و اسباب سفرش را که از خودش بزرگتر است به سوی تو می‌سراند. تیر چوبی غذاخوری که کلفت ترین و قد بلند ترین تیر چوبی‌است که تو تا به حال دیده‌ای و اوائل در زیرش حاضر نبودی بنشینی- مادرت هرگز زیر چلچراغ‌ها نمی‌خوابید- نخستین خوش‌آمدگویی را نثار میهمانان می‌کند. تیر چوبی سقف نهار خوری و کف اتاقی را به دوش خویش دارد که انبار غله بوده‌است.
به دور میز جای می گیریم. دختران پوست‌های پسته‌های از ایران آمده را می‌مکند . هویج‌ها را می‌جوند و شلغم‌ها را در نمک آسیاب شده فرو می‌برند.
از درس و مشق و مدرسه آغاز می‌شود سخنان ما. ساعت شش و نیم عصر ختم نشده قطع می شود. غذا ها را جمع کرده‌ایم و بساط شیرینی و قهوه روی میز است و بساط سخن چیده شده. از خواندن و نوشتن می گوییم و می‌شنویم. از بی سوادی دانش آموزان و نادانی معلمان. از کوری و کری آموزش و پرورش. از انکار تمرین و تکرار و کار. بچه ها مشق نمی نویسند. بچه‌ها تکرار نمی‌کنند. بچه‌ها کار نمی کنند. بچه‌ها خواندن و نوشتن را یاد نمی گیرند. بچه‌ها وقتی از مدرسه می‌آیند خسته‌اند. روزهای مدرسه سنگین است و تعطیلات فراوان و آهنگشان شکسته می‌شود. به وقت تعطیلات حوصله‌شان سر می‌رود و یاد هاشان از درس‌های خوانده شسته.
آقای دبیر تاریخ، از شغلتان بگویید. ژان - ر می‌پرسد: لذتی هست آیا، آقا؟
- مرا تو خطاب کنید. نه هیچ لذتی نیست. چون تاریخ خوانده بودم، شدم دبیر تاریخ. شاگردانم از شانزده تا بیست و سه سال دارند. تا ده سال پیش اوضاع بهتر بود. ما را به حال خودمان می‌گذاشتند. می‌گذاشتند خود را با شاگردان و شاگردان را با خود تطبیق دهیم. حالا هر روز تکنیسین‌های آموزش و پرورش از آن بالا بخشنامه‌های به این پایین می فرستند. و شاگردان، شاگردان ناامید کننده اند. آدم را افسرده می‌کنند. آنها با زمان مشکل دارند. زمان را نمی‌دانند چگونه استفاده کنند. مصرف همه چیز ر ا می دانند جز زمان را. آنها تنها حال را می‌شناسند. من ادامه می دهم: حال و اینجا را.
- نمی‌دانند چه کسانی فرانسه را اشغال کرده بودند. چرا اشغال کرده‌بودند. اصلا اشغال کرده بودند؟ با این‌همه فیلم و مستند که از جنگ و اشغال آلمان ها ساخته و پرداخته و پخش شده است.
من از اهمیت واژه می گویم و از آموزش بی‌اهمیتی واژه در مدارس. وقتی که کلام به «کد» تبدیل می شود. وقتی که همه چیز اکنون و اینجاست. کلام باید به درد بخور باشد. کلام به درد نخور را دور می‌ریزیم. همچون زندگی واقعی‌مان به کلام زیادی محتاج نیستیم. می‌خواهیم چه کنیم؟ آنوقت خدای تکنیک می‌شویم. خدای کامپیوتر وخدای .... اگر بگذارند اختراع هم می‌کنیم. اما قرمز را از سرخ و سرخ را از گلی تمیز نمی‌دهیم. وبلبل‌هامان فقط یک اسم دارند.
دور میز جای گرفته‌ایم و بساط بعد از غذا روی میز پهن است و من چای می‌ریزم. دوباره نظر به دخترکان می‌اندازیم و از عشق اسبشان می گوییم. همه بچه‌ها عاشق اسب‌ند. همه بچه ها می‌خواهند اسب داشته باشند. جمیله می‌گوید که به میم گفته است که اسب، خیال است. جمیله نمی‌داند که در لسان عرب اسب یعنی خیال. می‌گویم اسب آن چیزی‌ست که هر کودکی خیالش را با آن جولان می‌دهد. اسب را نباید داشت. باید نداشتن را یاد کودکان داد.
جمیله از پدر دخترش می‌گوید و اینکه قانون باید پدران را وادار به عمل به وظایفشان کند. می گویم در این زنان هم داستانند. او از ترکیب جدید خانواده‌ها می گوید و از مردانی که بعد از جدایی از بار خود شانه خالی می کنند و کار مادران سخت‌تر شده‌است. می‌گویم زنان چنین خواستند. می‌گویم نمی توان تنها به وصله پینه کردن بسنده کرد. سیاست باید جامعه را دوباره بیاندیشد و همه می‌گویند که کو سیاستی و کو سیاست مداری که اندیشه کند. من از زوال نقش پدران این جوامع می‌گویم و تخریب پسران. جمیله می گوید که درست به این دلیل باید قانون آنان را مجبور به انجام وظایفشان کند. به جمیله می‌گویم از یاد نبر که زنان بسیاری هستند که بچه را بی پدر می‌خواهند. نگاه کن وزیر دادگستر یتان را، رئیس قوه قضائیه را، هیچ کس‌نمی‌داند پدر نوزاد چند روزه‌اش کیست. جمیله می‌گوید او با اینکه بی شوی زاییده است، خواستار سایه پدر بر سر دخترش بوده است و خواسته است که فرزند نام پدر را بر خود گیرد. می‌گویم پدران هیچ‌گاه به این وظایف عمل نمی‌کردند. من اصلا نمی‌دانم این وظایف آنان است یا نه. من می‌دانم که وظایف فرق می کند. این را هم می‌دانم که دیروز همه این‌ها پوشیده بود، در چهارچوب و دیواری که پدر و مادر و باقی اعضای قصه تعبیه کرده بودند، نهفته می‌ماند. حالا ما برهنه‌ایم، خود خواستیم. ما تقاضای بسیار شفافیت داریم و شفافیت را با صداقت عوضی گرفته‌ایم. وقتی به سارکوزی خرده گرفته می‌شود که این چه جور رسم و رسوم زن گرفتن و زن طلاق دادن و عشق و عاشقی‌ست؟ می‌گوید: همیشه همینطور بوده‌است، قدما، میتران عوامفریبی می‌کرد و ریا، من همه چیزم از پشت شیشه پیداست. کسی از وجود معشوق میتران تا روز تشییع جنازه‌اش خبر نشد و وجود دخترش تا چند سالی قبل از مرگش آشکار نشد. او بیست و چند سال اجازه نداد احدی این راز را بر ملا کند. او اهرام لوور را به خاطر معشوقش که موزه دار لوور بود ساخت. اما هیچ‌کس با چهره آن زن آشنا نشد. باید دید از عشق کارلا و نیکلا چه باقی خواهد ماند!
ما جامعه‌ای بی تراژدی می‌خواهیم. جامعه‌ای بی ممنوعیت. اما بشر بی ممنوعیت دیوانه خواهد شد. کارش به بیابان و تیمارستان خواهد کشید و از آن بد تر به قتل‌گاه. از اسطوره‌ها تا به امروز پدر قانون را نشان داده‌است. ممنوعیت را. حد و مرز را. بی پدر ذوب خواهیم شد. خواهیم سوخت. امروز بچه بی پدر را تصور می کنیم و بچه‌ای بی جنس را. هم جنس گرایان هم بچه می‌خواهند. ما در غلیان زندگی می‌کنیم در جامعه ای غلیانی. عین نوزادان هر چه را که میل داریم همانوقت می خواهیم و ما را هیچ حد فاصلی با موضوع تمنایمان نیست. می‌خواهیم تجربه کنیم. برای تجربه آمده ایم. بهایی هم نمی‌خواهیم بپردازیم. دیروز همجنس‌گرایان نویسنده و شاعر و فیلمساز بودند و ادعایی هم نداشتند و غم و ناممکن بودن هستیشان را به هنر تبدیل می‌کردند و امروز می‌خواهند در نور آفتاب ازدواج کنند. شفافیت‌ها و در معرض دید همگان قرار دادن، دشمنی و خصومت و عداوت را با خود همراه داردو واکنش‌هایی خشونت بار و وحشیانه. و اجتناب ناپذیر در مسیر آن، رسمیت دادن به رابطه آنان است. امروز زن بودن و همجنس گرا بودن «مد» است و جرأت دارید با آن در بیافتید. یکی از نامزدهای انتخابات پارلمان اروپا که راست فرانسوی ست، مردی حدود پنجاه، شصت ساله، کتابی نوشته و منتشر کرده و در آن به همجنس‌گرایی اش صحه گذاشته ، واضح است که جز در مسیر طلب رأی بیشتری نبوده‌است. «مد»ها و رسانه‌ها اجتماع را به پیش می برند و اجتناب ناپذیری، فرایند اجتماعی را. اندیشه‌ای هیچ نیست. رخصتی نیست تنها پاسخی اینجا، اکنون.
شب سخنان ما را قطع می کند. زمان رفتن است. میم می ماند. مادر تنی و پدر ناتنی می‌روند. این خانه امشب و فردا و پس فردا دو دختر دارد.

۶ اسفند ۱۳۸۷

آن فیلم مستند این سی ساله




اولا به این انگلیس نشینان گفته باشم که بابا، فقط در ولایت شما و فقط در بی‌بی‌سی شما نیست و نبود که آن مستند را نشان دادند. ما فرانسه نشینان قبلا از شما دیدیم. منتهی فرانسه نشینان با انگلیس نشینان فرق می‌کنند و این خود داستان دنباله‌داری‌ست.
ثانیا آن مستند. آنچه در آن فیلم نظر مرا جلب کرد، تکه فیلم‌هایی بود که اینجا و آنجا از این و آن گرفته‌شده بود و به نمایش در آمد. مثلا تلخی و تنهایی روزهای آخر شاه. مثلا لبخند آقای خمینی، صبح روزی که قرار شد به ایران برود، بعد از نماز صبح. این با آن هیچشان که در جواب چه احساسی دارید، می‌گویند گفته بود و چه تفاسیر که از آن نکردند، جور در نمی‌آید. تنها باری که من لبخند او را دیدم. تنها لبخند نیست. شعف است. و بعد جوانی و پیری همه کارگردانان این فیلم سی ساله. کارتر بیچاره که تا ثانیه های آخر انتظار آزادی گروگان ها را می‌کشد و آنها بعد از سوگند یاد کردن ریگان آزاد می شوند، درست با بیست ثانیه تأخیر. چرا آقای خمینی به آقای یزدی که با هلکوپتر به قم رفته است می گوید: دانشجویان را از سفارت بیرون کنند و به آقای موسوی خوینی‌ها که رفته‌است تا رضایت او را جلب کند درست عکسش را می‌گوید؟ چرا؟ آقای ریگان که با لباس خواب از بستر بیرون کشیده اند. چند بار امریکا ایران را قال می‌گذارد و چند بار ایران امریکا را.
اما جذابیت مستند برای من از آن رو بود که عده زیادی بعد از واقعه حرف می زدند و حرف زدن بعد از واقعه با حرف زدن در واقعه خیلی توفیر دارد. و همه رو به دوربینی حرف می‌زدند که قرار نبود برای داخلیان پخش شود و حرف زدن آدمی که برای داخلیان حرف می‌زند با آدمی که برای خارجیان حرف می زند آنقدر متغیر است که دیگر همان آدم نیست. آدمی که خارج از زمان و مکان حرف می‌زند به حقیقت نزدیک‌تر به نظر می‌آید.
قطعه‌ای فیلم را دلم نمی‌خواست ببینم و آن احمد شاه مسعود است درست قبل از واقعه، گویی بویی برده باشد، چشمهایش غیر قابل تماشاست.

۵ اسفند ۱۳۸۷

قوت خیال



فکر می کردم که صبح را خواهم خوابید. یک شنبه بود و سین می رفت که تعطیلات زمستانی دوهفته ای را آغاز کند. نیمه‌های شب هم بیدار شده بودم و حالا خوابم می‌آمد. سین بالای سرم بود: مامان، می‌خواهم کنگوله بپزم.
- رهایم کن.
- مامان نارگیل را کجا گذاشته ای؟
- می‌خواهم بخوابم.
- من به تو کاری ندارم.
- پس چرا بیدارم می‌کنی؟
- نارگیل کجاست؟
- ببین، اینجوری که نیست که تو هر وقت بخواهی. چند بار بگویم خفته را بیدار نمی‌کنند.
سماجت می‌کند و بلند می شوم. همیشه همینطور است. نمی‌دانم این سماجت کردن را از کجا آورده است. من که بلد نیستم. به یاد نمی‌آورم چیزی از پدر یا مادرم خواسته باشم.
کنگوله همان نان یا شیرینی نارگیلی خود ماست. آمده‌است که به من نشان دهد مجله‌هایی را که از مدیاتک قرض گرفته و من به قرض گرفتنشان اعتراض کرده‌ام و بد و بیراه هم گفته ام که از قیافه و رنگ‌های خشن و نااصیلشان خوشم نمی‌آید و از نقاشی و گرافیسمش، و گفته‌ام که نقاشی کردن را از یادش می‌برند و خیالش را خواهند کشت، خیلی هم بی خود نیستند و چیز‌هایی مثل دستور پخت و تهیه شیرینی به آدم یاد می‌دهند. سین در نهایت می خواهد کارهایش را با موافقت من انجام دهد. خوش دارد رضایت دل و سر مرا بدست آورده باشد. چون به او گفته‌ام که من از جایی دیگر آمده‌ام، و گفته‌ام انتظار نداشته باشد که مثل مادر رفقایش رفتار کنم، که نباید مادران در مسیر فرزندانشان از خودشان خیلی دور شوند، می‌اندیشد که ایرانی تکه‌ای جدا بافته است. روزی که در کوچه های داغ یزد راه می‌رفتیم. خوب می‌دید که برای تفریح نیامده است. یک روز گفت: مامان، یزد کنار دریا و استخر نبود، گذران تعطیلات نبود، یک رویا بود، خیال بود.
دختر کوچک خوب دریافته بود که یزد در خیال ماست که زنده‌است. هنگامی که رفقایش را تحقیر می‌کند، چون کتاب نمی‌خوانند، چون نقاشی نمی کنند، چون دنیای کوچکی دارند، چون به واقعیت بسنده می کنند، از حالا همه کارهایشان را کرده‌اند، موهایشان را هم حتی رنگ کرده اند و اما جدایی از آنها را هم تصور نمی‌کند، تمیز میان خیال و واقعیت را دانسته‌است. سنگینی واقعیت و سبکی خیال را. بار واقعیت و قوت خیال را.
دستور پخت کنگوله‌ها هم درست نبود. وقتی مخلوط نارگیل و شکر و سفیده تخم مرغ و کره را در تنور اجاق گذاشت، وارفت وبه قالب ظرف در آمد. باز به سراغ من آمد. مقدار شکر را نصف کردم، سفیده تخم مرغ را زدیم. اندازه نارگیل را دو برابر کردیم. از گرمای تنور کاستیم و بیست دقیقه بعد شیرینی نارگیلی‌ها حاضر بودند.

۴ اسفند ۱۳۸۷

تماشای باد و دریا و آسمان از پشت شیشه اتومبیل













من به مارسی پشت می‌کنم. از مارسی دریا را دوست دارم. نه، صخره‌هایش را که دریا را دست‌نیافتنی می کند نقطه

۲ اسفند ۱۳۸۷

آدرس بهشت



« این هم شگفت‌انگیز است که همه از، از دست رفتن باغ های تهران نالانیم.... ما اگر آدرس بهشت را هم داشته باشیم، کاغذ پاره یی که آدرس بهشت را رویش نوشته‌ایم آنقدر از این جیب به آن جیب می شود که روز گم شدنش را هم فراموش می کنیم... گاهی هم آدرس بهشت در جیب پیراهن‌مان می رود توی ماشین لباس شویی و تبدیل به پشگل کاغذ می‌شود.»

در روزنامه دیدم. روزنامه‌ای در آنجا. پنج بار خواندمش.

۳۰ بهمن ۱۳۸۷

مقایسه دو ترجمه



آخرین قسمت از فصل سوم قصه فرانسوای قدیس نوشته کریستیان بوبن
بخش‌های گذشته ۶
اولین ترجمه از نیشابور

متون چه از کودکی فرانسوا می‌گویند؟ هیچ. هیچ از آن نمی‌گویند. بلوغ را می‌شتابند چون آغاز حقیقی هر چیز. چهل سال پس از مرگ فرانسوا ژاک دو وُراژین، از دومینیکیان، سر اسقف آینده ژِن، افسانه طلایی را می‌نگارد، کلیات زندگی قدیسان. کتابی‌ست بی شباهت به هیچ، اگر نه به نقاشی کودک. کودکی که نقاشی می‌کند، سر راست به اصل مطلب می‌رود. اگر زندگی نامراد است، خانه در ندارد. زندگی آواز می‌خواند اگر، پنجره‌ها را زیاد می‌کنیم، گل‌ها و خورشید‌ها را. چنین است مینیاتور قرون وسطی آنجا که پیراهن کاخ‌بانو از کاخش بزرگ‌تر است، آنجا که چشم اسبی با بادام ماه به رقابت می‌نشیند. بچگی هنر نیست، تنگ‌دستی کودکانه دست. چشم انداز دیگری‌ست که پی می‌‌گیریم، غیر چشم‌انداز منطق، بی‌اعتنا، مساح. چشم انداز دل را پیش می‌گیریم که آنچه نیست را نقش می‌کند، تا آنچه هست را بهتر ببیند. یک مثال: کسی را چشم براهید. منتظر زنی که بر او عاشقید. خواهد آمد. گفته است که می‌آید. وعده داده‌است. از ته راه خواهد آمد. افق را خیره می مانید، منظره را چشم می‌دوزید( چه می کند، می‌بایست الان اینجا باشد). در منظره چیزهایی هست(جنگل، خانه، جاده) به اندازه های گوناگون. وقتی بالاخره از راه می‌رسد، همه اجزای منظره زیر و زبر می‌شود: این اندام ریز در ته راه، حالی بزرگتر از جنگل، خانه‌ها و جاده پدیدار می‌شود. او که به چشم مساح لکه‌ای در دور دست نخواهد بود، به چشم عاشق بزرگتر از عالم می‌گردد. آنچه را تمنا می‌کنیم می‌بینیم. به طاقت تمنا می بینیم. قرن بیستم دلی پر تمنا دارد، آنچه به چهره کلیسای رومی چشمانی چنان فراخ، چنین گرد می‌دهد. ژاک دو وارژین کتابش راهمچون کودکی که نقاشی می‌کند می‌نویسد. با تر کردن انگشتانش در دوات و با کشیدن صورت‌هایی ساده بر روی صفحه. افسانه طلایی مجموعه‌ای ست از قدیسانی گرفتار در اوج پرواز یک کلام یا یک اشارت. همانقدر قدیس که شیوه از آن به این پریدن پروانه در نور. قدیسانی با بال‌های گران چون مخمل، قدیسانی با بال‌های سنجاقک، قدیسانی با شاخک‌های دراز، با پنجه هایی نازک. و هیچ، هرگز، از کودکی. گویی که کودکی در این سعادت پرواز نمی‌گنجد. گویی که پروانه از کرم نمی‌آید. برای فرانسوا اسیزی، خطوط پر، شکن کاغذ: فرانسوا، خادم و ولی آن فراترین، زیسته در بطلان تا حدود بیست سالگی. این را اهل کلیسایی گفته. این دست مردان را، بطلان یعنی عدم. جیک جیک آغازین واژه ها: بطلان، عدم. رقص لرزان نخستین گام‌ها: بطلان، عدم. شیدایی آغازین دانه برف، شیرینی ژرف شب‌های تابستان، خنده دیوانه‌وار و اشک بازی، زخم بر زانو و بی قیدی جان: بطلان، عدم. یعنی که ژاک دو وارژین مرد زمان خود است: کودکی بیماری میرا‌ست. اعتنایی اگر می کنیم، جز برای جستن گواهی ریاضت بار ناتوانی انسانی نیست. کودک بالغ را گل است برای میوه. گل اطمینان میوه نیست. بسا زمستان که گذر از این به آن را به خطر اندازد، بس رگبارها. کودک در این زمان فروی آفرینش است. نه دور از دیوانه و حیون.جز در کلام مسیح پر پذیرایی نمی شود. ژاک دو وارژین فقیه است. کلام را تفسیر می‌کند. و قیل و قال تفسیرش شنیدن کلام را باز می‌دارد. آدم دستگاه است و با قرض گرفتن مراتب نظامی روحانیون است که خدایش را می‌نامد: آن فراترین. از خاطر بردن بی‌تابی مسیح است که حواریون استدلالی را کنار می‌زد تا کودکان را جای دهد. از خاطر بردن این است که فراترین را نمی‌توان شناخت مگر از طریق این فروترین، به وسیله این خدای به بلندی کودکی، این خدای نقش بر زمین نخستین سقوط، پوزه بر خاک.

قرن سیزدهم قرن بنا کنندگان است. کنار کلیسای سنگی، کلیسای واژگان قد می‌کشد، دیوان توماس دکن قدیس. صدها اندیشه تکیه‌گاهشان را در این سنگ بنا می‌یابند: رحمت طبیعت را نابود نمی کند، کمالش می‌دهد. برای دیدن اسیزی کودک می‌بایست به این سطر خوشنود باشیم. برای گمان بردن سال های گمنام، بسمان است. نبشته بدین‌سان: تقدس کودکی را نابود نمی‌کند، کمالش می‌دهد. باقی ، برای جزئیات بیشتر با نظاره‌کردن بالغ است که کودک را پی می‌بریم. رشد روح خلاف رشد جسم است، تن با بلند شدن بزرگ می‌شود، روح با کوتاه شدن. تقدس قانون پختگی را وارونه می‌کند: آدمی گل و کودکی میوه اش.

فرانسوا، خادم و ولی فروترین در شیرینی زیست تا قریب به بیست سالگی.



ترجمه دوم

نوشته در باره کودکی فرانچسکو می‌گویند؟ هیچ. در باره آن هیچ نمی‌گویند و بی درنگ به نوجوانی او می‌پردازند، گویی آغاز واقعی هر چیز از این دوره به بعد است. چهل سال بعد از درگذشت فرانچسکو، یاکوپو داواراتسه که پیرو فرقه دومینیکیان بود و بعد‌ها اسقف اعظم شهر جنووا شد، تذکره زرین را نگاشت که حاوی شرح زندگانی قدیسان است. این کتاب به چیزی جز نقاشی کودکان شباهت ندارد. کودکی که نقاشی می‌کند، مستقیما به سراغ اصل موضوع می‌رود. اگر زندگیش محنت‌بار باشد، خانه را بدون در می‌کشد. اگر زندگیش شادمانه باشد، بر شمار پنجره‌ها و گل‌ها و خورشید‌ها می افزاید. مینیاتورهای قرون وسطی نیز چنین‌اند. در آنها جامه زن کاخ‌نشین بزرگ‌تر از کاخش نقش شده‌است و زیبایی چشم اسب با افسون قرص ماه در کار رقابت است. این نه بدان خاطر است که هنر این عصر، دوران ناپختگی خود را می‌گذراند و نقاشان مزبور در پی آن نبودند تا دنیا را با دیده عقل بنگرند و همه چیز را به صورتی یکسان و هندسی ببینند، بلکه بر آن بودند تا با دیده دل به دنیا نظر افکنند و آنچه را نا پیدا‌ست نقش زنند تا آنچه پیدا‌ست بهتر دیده شود. مثال: انتظار کسی را می کشید. چشم به راه معشوقه‌ای هستید. او خواهد آمد. خود او گفته‌است. خود او وعده داده است. از این راه خواهد آمد. به افق چشم می دوزید و منظره را تماشا می‌کنید. با خود می گویید: چکار می‌کند، الان باید اینجا باشد. در منظره چیزهایی هست از قبیل خانه و جنگل و جاده که اندازه‌های متفاوتی دارند. سر انجام آنگاه که معشوقه از راه می‌رسد، تناسبات منظره یکسره زیرو رو می‌شود و سایه کوچکی که در انتهای راه است، به یکباره بزرگتر از جنگل و خانه‌ها و جاده به نظر می‌رسد. آنچه از دیدگاه هندسی جز لکه‌ای در دور دست‌ها نیست، در چشم عاشق بزرگ تر از جهان می شود. ما آن چیزی را می‌بینیم که چشم امید بدان داریم و اندازه هر چیز را به قدر امیدی که بدان بسته‌ایم می‌بینیم. قلب قرن سیزدهم مالامال از امید بود این همان انگیزه ای است که به چهره‌های نقش شده بر کلیساهای رومی، چشمانی چنان درشت و گرد بخشیده است. یاکوپو داواراتسه کتاب خویش را به مانند کودکی که نقاشی می‌کند نگاشته است، انگشتانش را در دوات فرو برده و چهره های ساده‌ای را بر روی کاغذ ترسیم کرده است. در تذکره زرین شرح زندگانی قدیسانی را می‌خوانیم که در اوج پرگرفتن گفتار یا کردارشان وصف شده‌اند. قدیسانی که پروانه‌سان به عشق نور به پرواز در آمده‌اند. قدیسانی با بالهای فاخر که به مخمل می‌ماند، قدیسانی با بال‌های سنجاقکان، قدیسانی با شاخک های بلند و پاهای ظریف. اما هیچ‌گاه چیزی در باره کودکی آنان نوشته نشده است. گویی کودکی هیچ سهمی در جذابیت پرواز آنان نداشته است. گویی پروانه در ابتدا کرم نبوده است. در مورد فرانچسکو به یک اشاره قلم و نگاشتن یک سطر بسنده شده است: فرانچسکو، خادم و دوست حضرت اعلی، تا حدود بیست سالگی به بطالت زیست. این سخن یک مرد کلیساست. برای چنین مردمانی بطالت به معنای بیهودگی است. آمدن نخستین واژه‌ها بر زبان کودک، بطالت و بیهودگی است. رقص ناپایدار کودک به هنگام برداشتن نخستین گامها، بطالت و بیهودگی است. شیفتگی کودک آنگاه که برای نخستین‌بار دانه‌های برف را می‌بیند، احساس او را از لطافت عمیق شب های تایستان، خنده دیوانه‌وار و اشک‌هایش به هنگام بازی، زانوی زخم‌آلود و دل‌آسودگیش، بطالت و بیهودگی است. این بدان خاطر است که یاکوپوداواراتسه مرد زمانه خود است. در پندار آن عصر، کودکی نوعی بیماری گذراست که اگر هم به آن توجهی کنند، صرفا بدان خاطر است که گواهی حقارت‌باری بر ناتوانی بشر بیابند. نسبت کودک به بزرگسال مانند نسبت شکوفه است به میوه. بسا شکوفه که پیش از میوه شدن پرپر می‌گردد. سرمای زمستان و طوفان‌های بسیار می توانند شکوفه را پیش از آن که تبدیل به میوه شود، پژمرده سازنده. در عصر یاد شده، کودک در پایین‌ترین مرتبه آفرینش قرار دارد و از دیوانگان یا جانوران چندان دور نیست. تنها کلام مسیح به گرمی پذیرای آن است. یاکوپوداواراتسه از زمره متکلمان مسیحی و مفسر سخن عیسی است. اما هیاهویی که در تفسیرهای خود بر پا می‌کند، مانع از آن می شود که پیام این سخن را بشنود. او مرد دستگاه کلیساست و از ان رو که ملهم از سلسله مراتب شبه نظامی روحانیان است، خدای خویش را «حضرت اعلی» می نامد. فراموش می کند که مسیح بی‌تاب بود که از حواریون مباحثه‌جوی خود دورشود تا به کودکان بپیوندد. فراموش می‌کند که حضرت اعلی را جز به لطف رفیق اعلی نتوان شناخت، به لطف آن خدایی که در بلندای وجود کودکی تجلی نموده که نقش زمین شده و بینی‌اش در سبزه‌ها فرو رفته است.

قرن سیزدهم قرن سازندگان بناهای رفیع است. در کنار کلیساهای سنگی، کلیسایی از جنس واژه بر پا شد و آن، کتاب قدیس توماس آکویناس موسوم به جامع علم کلام بود. صدها اندشه بر شالوده این سخن استوار گردید: فیض الهی تباه کننده طبیعت نیست، بلکه به کمال رساننده آن است. برای آن که کودک آسیزیایی را در نظر آوریم، باید بدین جمله بسنده کنیم. برای آن که سالیان ناشناخته زندگی او را در ذهن مجسم سازیم، کافی است بنویسیم: تقدس تباه کننده کودکی نیست، بلکه به کمال رساننده آن است. اگر بخواهیم مابقی مطلب را در یابیم و به جزئیات بیشتری پی ببریم، باید احوال کودک را با مطالعه در حال و روز بزرگسالان کشف کنیم. عظمت روح با بزرگی جسم رابطه معکوس دارد. هر چه قامت بلندتر می‌شود، بزرگی جسم می‌افزاید و عظمت روح می‌کاهد. تقدس قوانین بلوغ را وارونه می‌سازد: بزرگسالی شکوفه می‌شود و کودکی میوه.

فرانچسکو، خادم و دوست رفیق اعلی، تا حدود بیست‌سالگس به لطافت زیست.


۲۸ بهمن ۱۳۸۷

ساعت چهار و پنجاه دقیقه عصر جلو پنجره خانه ما



تابستان آنقدر به سمت راست حرکت می کند که از قاب عکس می‌گذرد و درست جلوی یکی از اتاق ها غروب می کند. کمی به ساعت ده مانده.


۲۷ بهمن ۱۳۸۷

ژوزف کنراد



ژان- ر از پله‌ها بالا می‌آید، کتابی در دست دارد. کنراد، ژوزف کنراد. نگرانی کنراد. انگشتش را میان دو صفحه گذاشته‌است. روی به من می‌ایستد و می‌خواند:
و در میان این طغیان، می‌گذشتند، مجذوب، همچون دو مردی که شتابان تنهایی پهناور را عبور می‌کنند.

چه خوش است یک جمله را ترجمه کردن. بی اول و آخری. نه اول و آخری. خودش. وقتی تنها واژه می ماند. وقتی واژه تنها مانده است. و با آن آغاز می‌شود و با آن همه چیز آغاز می‌شود.
از این که بگذریم سخن کنراد خوش‌تر است و صدای ژان - ر.

۲۵ بهمن ۱۳۸۷

میهمانان تلویزیونی



پریروز تلویزیون فرانسوی - آلمانی آرته از صبح تا شب برنامه‌هایی را به ایران و انقلاب اختصاص داده بود، و شب برنامه‌ی یکی از کانال‌های تلویزیون ملی فرانسه که چهار شب در هفته اجرا می‌شود و بهترین برنامه تلویزیون فرانسه است. هرشب از این چهار شب میهمانانی را به دور موضوعی دعوت می‌کنند که معمولا هیچ برنامه دیگری دعوت نمی‌کند یا دعوت هیچ برنامه دیگری را نمی پذیرند. آن شب از عده‌ای دعوت کرده بودند که از انقلاب و ایران و این سی سال بگویند. رضا پهلوی به خاطر انتشار کتابش در فرانسه است و از او هم دعوت شده بود. ایران شناس معروف و اقتصاد دانی فرانسوی که با ایران در رفت و آمد هستند و خانم لیلی انور که ادبیات دان هستند و آقای علی عرفان نویسنده و یکی دو نفر غیر ایرانی. آقای علی عرفان را شاید بیست و پنج سال بود که ندیده بودم. او را تازه که به اینجا آمده بود، چند باری دیده بودم و بعد که کتاب هایش چاپ شد، حالش را می‌شد از کتاب هایش پرسید. علی عرفان دوران شاه به زندان رفته بود و بعد از انقلاب مجبور به ترک ایران شده بود و حالا کنار رضا پهلوی نشسته بود. پریشب اگر اسمش را نمی‌بردند، او را به‌جا نمی‌آوردم. بیست و پنج سال، خوب بیست و پنج سال است و برای من همین دیروز یا پریروز بود. او را اما حرف‌هایش لو می‌دهند. مثل همان‌روزها همه چیز را به سبک و شیوه شخصی‌اش، مال خودش، بررسی می کرد. علی عرفان مانده بود. گفت که ایران و امریکا مثل زوجی طلاق گرفته‌اند و هر چه زمان پیش رفته آنها بیشتر به فقدان آن‌دیگری متوجه شده اند. گفت که ایران به زبان شعر حرف می‌زند و امریکا به زبان «وولگر» و گفت که منظورش از زبان وولگر زبان توپ و تفنگ است. گفت که حالا هر دو باید زبان‌های مخصوصشان را کنار بگذارند و به زبان خرد سخن بگویند و اضافه کرد به زبان رمان. لیلی انور گفت این درست است که ایرانیان اسکیزوفرنی دارند و اندرون و بیرونشان دو چیز، دو شخصیت و دو زندگی متفاوت است، اما جوانان به نظر «آزاد» می‌رسند چون علی‌رغم تبلیغات نظام انها تلقی خود را از مسائل دارند. اقتصاد دان فرانسوی که مرتب به ایران سفر می کند گفت که دانشگاه شریف از بهترین دانشگاه‌های شناخته شده است و از دانش دانشجویان و پژوهش گران گفت. آقای ایران‌شناس هم گفت که بله ایران را جدی نگرفتند و گمان بردند که جمهوری اسلامی یک پرانتز است. پرانتز که سی سال طول نمی‌کشد.
من اصلا دلم نمی‌خواست به جای رضا پهلوی باشم. همه با بی اعتناعی سبک بالانه‌ای به او می‌نگریستند یا نمی‌نگریستند. نگاهشان به او با نگاهشان به دیگری فرقی نداشت. کم مانده بود که فرانسویان به او بگویند: آقا جان ما به ایران می‌رویم و از نزدیک خبر داریم، شما سی سال است از ایران دورید، تازه قبل از آن هم که در کاختان به مدرسه می‌رفتید، سؤالی که مجری برنامه از او کرد: رضا پهلوی شما که در کاختان به مدرسه می‌رفتید، پس چه اطلاع و برداشتی از جامعه خود و از ایران آن روزها داشتید؟
شاید متوجه بود و به روی خود نمی‌آورد که واقعیت دور از او جریان دارد. شاید متوجه است و به روی خود نمی‌آورد. او در هر حال باید نقش خود ر ا بازی کند.
در دقایق پایانی برنامه رضا پهلوی خواست حرفی بزند. مجری برنامه به او گفت که کوتاه باشد و او شروع کرد از خطر اتمی شدن ایران گفتن که علی عرفان با سادگی شگفت آوری حرفش را قطع کرد. گفت: نه بابا، ایران بمب اتمی نمی‌خواهد، بمب اتمی به چه دردش می‌خورد. بمب اتمی‌اش اسلحه سیاسی‌ست. می‌خواهد با آن معامله کند.
و برنامه تمام شد.

۲۴ بهمن ۱۳۸۷

در سایه



جوانی در سایه انقلاب اما دور از آن گذشت. زمانم به دو تکه شد. کودکی‌ام در آن سوی انقلاب ماند. آن سوی انقلاب و آنجا. روزگارم دور از کودکی اما در سایه آن می‌گذرد.

سرد بود و من هر روز اطراف زندان قصر پرسه می‌زدم. کوچکترین برادرم حالا آ‌نجا بود. همه آزاد شده بودند و او هنوز آنجا بود. ابدی بود. زندان‌های شاه را از بر بودم. پسر عمه ام در یکی از آنها جان داده بود. و پسر دایی‌ام در یکی دیگرشان سال‌ها به سر برده بود.
یک روز مانده به تولدم آمد. چند روز رفته از تولدم به او گفتم: تو بهترین هدیه بودی. آخرین باری که در اوین به دیدنش رفته بودم از پشت شیشه گفته بود که اینجا شور هست، اما شعور نیست. یک بار دیگر گفته بود که همه کس به انتظار اعدام حتی، باز هم سهم بزرگتری از سیب را برای خود می‌خواهد.


در وکیل آباد مشهد، زندان ضد شورش شاه، ملاقات ها انفرادی نبود. من تمام آن سوی شیشه ای‌ها را می شناختم و آنها مرا. خواهرک زندانیی که همه به نیکویی می شناختند. برایم کتاب می خریدند. به برادر یا خواهر این سوی شیشه سفارشش را می دادند. کتاب‌هایی که مادرم به باد می‌داد. صورت‌های با نشاطشان را به خاطر می‌آورم، هنگامی که می‌آمدند و گوشی تلفن را از کوچکترین برادرم می‌گرفتند تا با من گپی بزنند. یا از همان‌جا دورتر با ادا و اطوار حرفشان را می‌زدند. ملاقات برادرم نیمی ازسفر‌های من و مادرم بود و نیمی از کودکیم. به خاطر می‌آورم ماه‌هایی را که گم کرده بودیمش و همه جا را به دنبالش گشتیم. در کوچه یا در حرم مادرم خم می شد و پتو یا شمدی را از روی کسی که خوابیده بود کنار می‌زد، پسر گم‌شده‌اش را می‌جست. در پادگان عشرت آباد یافتیمش، هجده سال نداشت و منتظر دادگاهی بود که به اعدام محکومش کرد.

زودتر از یک سال بعد رفت. از ایران رفت و دیگر بر نگشت. می‌گوید از زندانی به زندانی دیگر آمده است. می گوید زندان اول را ترجیح می‌داده است.

۲۱ بهمن ۱۳۸۷

زمان قبل از جوانی



زمان قبل از جوانی بود، پیچیده چادری سپید با گل‌های ریز، به سوی میدانی ، شاید میدان شهدای مشهد، نزدیک خانه کشیده می شدیم. مرد و زن و کودک به تماشا می‌رفتند. ما از نمایشگاه دیگری آمده‌بودیم. همان‌روز یا روز قبلش، چماقداران با حمایت ارتش می‌گفتند، به بیمارستان رضا، بخش اطفال حمله کرده بودند. عصر نمایشگاهی بر پا شد. ما را هم بردند. همه در صف ، درست مثل جلو موزه‌های شلوغ پاریس، ایستاده بودند تا نوبتشان شود. از مسیری وارد می‌شدند و از مسیری دیگر خارج. بیمارستان خالی را تماشا کردیم، پستانکی خونین، موهایی که این‌جا و آن‌جا گیر کرده بود و اثر گلوله بر دیوار. در بازگشت «مردم» محله‌هایی را قرق کرده بودند. اتومبیل‌ها را می‌گشتند.
- من چوب کرده‌بودم در شکمش و می‌چرخاندم.
- دستش گیر من آمد.

صداهایی که به من می‌رسید.
کلماتی که امروز به هم می‌چسبانم تا جمله‌ای کامل بسازم. در تمام این سال ها سهمی از آن از دست من سر می خورد.

به خانه آمدیم. شب تماشاخانه‌ای دیگر ترتیب داده بودند. ارتشی یا ساواکی‌هایی را به چنگ آورده بودند و می‌خواستند از چهار ستون وسط میدان که مجسمه‌ شاهش را پیش‌تر به زیر کشیده بودند، آویزان کنند، نمی‌شد یکی‌شان سنگین بود و می‌آفتاد. جرتقیل شهرداری را آوردند یا شهرداری جرثقیلش را آورد. آویزانش کردند. شکم، شکم‌ها پاره بود و روده ها بیرون. میدان پر از آدم بود. زن و مرد و کوچک و بزرگ.
زمان قبل از جوانی بود و چادر نمازی بر سر داشتم. به خانه آمدیم. شام خوردیم و خوابیدیم.

۱۹ بهمن ۱۳۸۷

۱۷ بهمن ۱۳۸۷

برنارد کوشنر



برنارد کوشنر یکی از محبوب‌ترین شخصیت‌های فرانسه است. چرا که از سال ۱۹۶۸، خونریزی‌ها از بیافرا تااتیوپی و سودان و کردستان و یوگسلاوی سابق تا روآندا مسیرسفرهای او را ساخته اند. حالا همه او را در هیئت مردی با کیسه‌ای برنج بر دوش می‌شناسند. کیسه‌ای برنج برای اهالی سومالی. او بسیار معروف است و همیشه چه زمانی که سوسیالیست‌ها سرکار بودند و چه وقتی که نبودند و چه حالا که سارکوزی او را وزیر خارجه‌اش کرده، در هر رسانه‌ای حاضر است. او امریکایی‌ترین وزیری بود که سارکوزی می‌توانست بیابد. کوشنر موافق جنگ عراق بود و در موافقتش یکی از تنها‌ترین شخصیت‌های فرانسه. عبارت ingérence را او بر سر زبان‌ها انداخت و ایده‌اش را در اذهان جا. ingérence یعنی مداخله کردن در اموری که که اجازه‌اش به ما داده نشده.
دو روز است کتابی بر علیه او به چاپ رسیده‌است و دو روز است که از کتاب و کوشنر حرف زده می‌شود. دیروز در مجلس از او سؤال شد و او بیش از معمول صحبت کرد و به دفاع خود پرداخت. کتاب به عکسی که کوشنر را در آغوش بوش نشان می‌دهد تزیین شده.
حرف حساب کتاب این است: کوشنر دنیا را به خوب و بد تقسیم می‌کند و مردمان را. هر جا که جنگ و دعوایی هست، عده‌ای خوبند و عده‌ای بد، پس باید به نجات خوب‌ها برویم. او هر جا که جنگ و دعوایی هست از نسل کشی سخن به میان می‌آورد. در یوگسلاوی سابق کروآت ها خوبند، بوسنییایی‌هاخوب‌تر و صرب‌ها بدند. نویسنده کتاب بر این است که مسائل پیچیده‌تر از این هاست. در هر جا نسل کشی اتفاق نمی‌افتد تا با آن مردم را تحریک و برانگیزانیم و لشکر بکشیم، هر کشتاری نسل کشی نیست. کوشنر می‌گوید هر جا که قربانی می‌بینیم باید به نجاتش بشتابیم.
کوشنر می‌گوید که نویسنده کتاب اتهام cosmopolitisme به او می‌زند. او در دفاعیه‌اش دیروز در مجلس گفت که در این روزهای سخت که سال‌های سخت دیگری را- منظورش سال‌های ۱۹۳۰ است، به خاطرها می‌آورد، مرا که cosmopolite می‌نامند چیزی به یاد شما نمی‌آورد؟ این اتهامی‌ست که به یهودیان آن روزها می‌زدند. نویسنده کتاب به ضد یهودی بودن متهم می‌شود. این البته شیوه دفاعیه کوشنر تنها نیست. برنارد هانری لوی هم که نویسنده است و فیلسوفش می‌خوانند و مدافع مداخله در امور دیگران است و لاف سفرهایش به بوسنی و دوستیش با شاه احمد مسعود را می‌زند، نیز همواره مخالفانش را ضد یهود و نگاسیونیست یعنی نفی کننده هولوکوست می‌خواند.
حرف دیگر کتاب این است که نشان دهد تصویر کوشنر آنقدرها هم صاف نیست. نمونه‌اش گزارشی است که دفتر کوشنر برای کمپانی نفتی توتال که متهم شده است در بیرمانی کارگران را استثمار می‌کند، تهیه می‌کند و استثمار کارگران را در کشور استبداد زده منکر می‌شود و در مقابل، کمتر از سی هزار یورو که مبلغ زیادی نیست، کم هم نیست در مقابل گزارشی کوچک، دریافت می‌کند. این امر البته مشکل حقوقی ندارد، مشکل اخلاقی دارد. او را به سوءاستفاده در چهارچوب روابط فرانسه- افریقا و دو «کاسکت» داشتن و تیره بودن جایگاهش نیز متهم می‌کنند.

۱۶ بهمن ۱۳۸۷

طناب دار



پیوسته در مراسم اعدام
وقتی طناب‌ دار
چشمان پر تشنج محکومی را
از کاسه با فشار بیرون می‌ریخت
آنها بخود می‌رفتند
و از تصویر شهوتناکی
اعصاب پیر و خسته شان تیر می‌کشید


فروغ

۱۳ بهمن ۱۳۸۷

در تفاوت ترجمه ۳



برای پی بردن بهتر، به سراغ دو مطلب عقب‌تر بروید. لطفا.

نویسنده کتاب واژه sous-bois را به کار برده است. مترجم دوم سبزه زار را انتخاب کرده. این واژه از دو واژه زیر و جنگل ساخته شده است و جایی را در جنگل انبوه نشان می‌کند که در سایه شاخ و برگ درختان قرار دارد. در سایه سار جنگل گیاهان و میوه هایی خاص پروریده می‌شود، مثل توت فرنگی ریز وشدیدا معطری که در رطوبت و سایه این مکان به وجود می‌آید.
چرا باید مترجم دوم دوران را به کودکی اضافه کند؟ آیا واژه کودکی خود به اندازه کافی رسا نیست؟
در این سطر مترجم دوم «و مابقی آن را پروردگار، همو که تقریبا تمامی سرنوشت آن را رقم می‌زند.» نویسنده گفته است: «و باقی راخدا، که تقریبا همه چیز است.» نه یک لغت بیشتر نه کمتر.
نویسنده ننوشته است «گلشن آرای جهان و خالق هستی». اصلا تمام حسن او به این است که این تعریف کهنه شده را تازه کرده است و به آنها طراوت بخشیده. یعنی به جای پرودگار گلشن آرا و خالق هستی که نگارنده‌هایی تا به امروز هزاران بار تکرارش کرده اند و دیگر گوشی را بر نمی‌انگیزد، گفته است خدای باغبان، خدای بنا کننده و منظور از بنا، بنای هستی لزوما نیست.
نویسنده نوشته است خدای پیش بینی نکننده باران‌های تابستان و نخستین رنج. مترجم دوم ملالت بار را به باران‌های تابستان اضافه کرده است. چرا؟ نویسنده که کتاب مقدس را خوب خوانده است، می‌گوید خدایی که کودک با او آشنا می‌شود، خدای کتاب مقدس نیست، کمتر اوست که خدای باغبان است و خدای بنا کننده. خدایی که کودک با او اشنا می‌شود، خدایی‌ست که باران‌های تابستانی را که ناگهانی‌هستند و یک باره، مثل نخستین رنج‌های کودک پیش گویی نمی‌کند. در واقع او از تجربه‌های کودکی سخن می گوید که مفهوم خدایی را می‌سازند.
نویسنده می‌گوید که با شما حرف نمی‌زنند. شما یعنی کودکان قرن سیزدهم. مترجم دوم «از شما حرف نمی‌زنند» ترجمه کرده است. مترجم دوم جمله « شما به گیاهانی خود رو می مانید که بدون کوچک‌ترین توجهی، در برابر دیدگان قد می‌کشید» را خیلی راحت اضافه کرده است که خواننده ایرانی بهتر بفهمد!
اما از همه مهمتر و جالب تر مرغان را به هرزگان ترجمه کردن است. خوب توجه کنید: در قرن سیزدهم در مزارع و در روستاها و حتی در شهر‌ها حیوانات و مرغان، مثل اردک و بوقلمون و غاز و مرغ و خروس قاطی اهالی خانه و مزرعه زندگی می‌کردند. خانه‌ها از اتاق‌های بزرگ تشکیل می‌شد و منظور از واژه «تالار» استفاده شده همان است که البته معلوم نیست ترجمه خوبی ست. نویسنده می‌گوید بچه ها قاطی مرغ و خروس‌ها بزرگ می شدند. حالا چرا مترجم دوم به جای مرغان از هرزگان استفاده کرده‌است، از اسرار است. مگر هرزگان در هر خانه و مزرعه‌ای حضور داشتند و هر خانه‌ای غیر از مهتر و نوکر هرزه هم داشته است؟ به چه منظوری؟ کار و مأموریت و وظیفه‌شان چه بوده‌است؟ اما اگر مترجم دوم اندکی نویسنده یعنی بوبن را می‌شناخت، نمی‌توانست به آسانی سراغ هرزگان برود. اگر از نگاه بوبن به هرزگان خبر داشت یا آنرا از خلال کتاب های دیگرش که ترجمه کرده بود و می کند برداشت کرده بود، می‌فهمید که در این جا درست قاطی مرغ و خروس و نوکران اسطبل نمی تواند هرزگان را قرار دهد.
در زبان فرانسه مرد گاهی زن را مرغ خود صدا می‌زند اما اولا مرد زنش را مرغ صدا می‌زند و نه هرزه اش را. ثانیا هر مردی این کار را نمی‌کند این زبان «جاهلان» است و قدمتی چندان ندارد. به قرن بیستم بر می‌گردد و تغییر مناسبات. نه زبان بوبن است و نه زبان قرن سیزدهم فرانسوا اسیزی. تاریخ ورود واژه‌ها در زبان نشانه ها و علامات خوبی‌ هستند.
جای دیگر مترجم دوم باز هم از این «اشتباهات» کرده است. آنجا که از لغت ملافه استفاده کرده است. معنای امروزی ملافه جدید است. در قدیم اگر ملحفه هم بود ، قبل از انکه ملحفه باشد پارچه بود. لغت ملافه از همان جا آمده است، ینی آنچه که ما امروز به ملحفه می‌شناسیم در دیروز قماش و پارچه بوده است. پس وقتی نویسنده از واژه ملافه استفاده می کند، منظورش پارچه است. و تجارت قماش شغل پدر فرانسوا اسیزی بوده‌است و نه تجارت ملافه.