۱۲ بهمن ۱۳۸۷

در تفاوت دو ترجمه ۲



از همان عنوان فصل سوم شروع کنیم. مادر همسر من که فرانسوی‌ست وقتی برای من جعبه‌ای شیرینی می خرد، معمولا هم شیرینیی‌ست که دوست دارم و خیلی خاص که فقط در فرانسه تهیه می‌شود و هیچ کجای دنیا پیدا نمی شود و از روی شیرینی‌ها می‌شود به هزارتوی روح و روان مردمی پی برد، لغت douceur را به کار می‌برد. لغتی که نویسنده برای عنوان فصل سوم استفاده کرده، نویسنده لغت دیگری هم کنارش گذاشته که به معنی عدم است. néant. حالا چرا مترجم دوم به جای عدم ، بی‌هودگی انتخاب کرده، خدا می‌داند. عدم به عقیده هگل مساوی با مفهوم موجود است. یاسپرس می‌گوید: عدم، عنوان وجود است. هایدگر می‌گوید: تجلی عدم گاه به صورت حضور است و گاه به صورت غیبت. سارتر می‌گوید: عدم، بعد از وجود است و همیشه وجود در پی آن می‌آید. خوب، عنوانی که نویسنده برای فصل سوم انتخاب کرده که انتخابی البته در کار نبوده، شیرینی عدم است. لازم نیست که برای بی‌هودگی هم به فیلسوفان مراجعه کنیم. اما نمی‌توانیم از خود نپرسیم چرا مترجم دوم از عدم ترسیده است. نویسنده در تمام این فصل از این واژه استفاده می‌کند. حرف‌هایی دارد که با آن می‌زند. از عدم حرف می‌زند. اگر عدم را بی‌هودگی ترجمه کنیم، تمام فصل سوم را بی‌هوده پنداشته‌ایم. لطافت معادل اشتباهی‌نیست که مترجم دوم برای douceur انتخاب کرده است. اما اگر تمام فصل را با اندکی دقت بخوانیم، متوجه خواهیم شد که شیرینی مناسب‌تر است.
مترجم اول عنوان فصل سوم را به شیرینی عدم برگردانده.
مترجم دوم به لطافت بی‌هودگی.

مقایسه دو ترجمه



اولین قسمت از فصل سوم قصه فرانسوای قدیس نوشته کریستیان بوبن
بخش‌های گذشته ۵
اولین ترجمه
ترجمه نیشابور


شیرینی عدم

وکودک پا می‌گیرد. بسان کودکان که پا می‌گیرند: چون درخت ریشه بازوانش را در زمین مادری می دواند، روزی اش را در سایه سار جنگل یک کلام تمام می کند، بند هایش را تکثیر می‌کند، شاخه‌های اندیشه‌اش را در روشنایی برون می‌افروزد. کودک آنچه زندگی را روزی می‌دهد است. کودکی را چه روزی می‌دهد؟ پدر و مادر و اطرافیان، بخشی، مکان‌ها، جادوی مکان ها، بخشی دیگر. و خدا باقی را که تقریبا همه چیز است. کمتر خدای کتاب مقدس ، خدای باغبان، بنا کننده، اما خدای پیشگویی‌نکننده باران های تابستان و نخستین رنج، خدای عیار زمان‌های گذرنده. خدایی همچون مادری اندک مجنون، خدایی چون مادری که با یک اشارت می‌نوازد و می‌کوبد. این خدا آغازین دیدار شده زندگی ست، بیش از آن دیگری، بس پیش از دیگری. همان است اما حقیقی تر، قریب تر، با خدای کتاب مقدس می‌توان مذاکره کرد، معامله کرد، گفتگو کرد، گسست و از سر گرفت. می‌توان حتی به شرط ضعفش با او در افتاد. اما با خدای روزی دهنده کودکی کاری نمی‌توان کرد، او سهم مهار نشده کودکی‌ست، سهم نامصمم تربیت - و سهم بی منتهی‌ست. جای ایمان داشتن به او نیست. ایمان داشتن یعنی دل دادن. این خدای اوقات ساده‌دلانه دل کودک را در گهواره برده است. به رغبت با او بازی می‌کند. فهمش دشوار است، در قرن بیستم چون در قرن سیزدهم. در قرن بیستم چرا که از بچه سلطان می‌سازیم، در قرن سیزدهم سایه. اینجا اقتدار زیاد، انجا بس عدم. کودکان کوچک قرن بیستم، پدر و مارتان خسته اند. دیگر به چیزی باور ندارند. می خواهند که بر گرده بگیریدشان و دل و جرأتشان بدهید. کودکان کوچک زمان تجدد، سلطانید در برهوت. کودکان کوچک قرن سیزدهم، به شما کم اهمیت می‌دهند، رمه‌ای هستید مرتعش از تب، پاشیده از جنگ و قحطی و طاعون. با شما در سال‌های نخستینتان اندک سخن می گویند. به زحمت اگر نگاه‌تان کنند، از آن نگاه‌های رقت‌آوری که به سگان مزرعه می‌اندازند که در گرد و خاک حیاط به بازی می‌گیرید. وحشیان کوچک قرن سیزدهم، پا می‌گیرید پنهان از نگاه همگان، قاطی نوکران دراسطبل و مرغان تالارها. چه کسی دید فرانسوای کودک بزرگ شد؟ غیر از خدا هیچ کس یا تقریبا. پدر نه، بس مشغول مسافرت هایش، پول و قماشش. مادر اندکی. چقدر کم: نبوغ مادران خسوف و کسوف خودش را دارد. آنکه آنچه را دوست دارد می‌پاید- بی‌آنکه از جریانش باز دارد. آنکه از برای آنچه دوست دارد می‌شورد- با سعی در دگرگون کردن آهنگش. مرتاه و مریم. دو خواهری که مسیح در مسیر ملاقات کرد. مرتاه در بند نظم و طعام، گیج در آشپزخانه‌اش، گول در غلغله بشقاب و آب جوش. و مریم، پیشبندش لوله کرده زیر نیمکت، مریم نشسته بر زمین، پا‌ها تا کرده به زیر خود چون بال های پرنده ای در لحظه فراغت، روی گشوده، دست‌ها خالی، مریم نگران عشقی که بی آن هر نظمی ملال آور است و هر طعامی بی طعم. مرتاه و مریم، حواس پرت و خاطر جمع. مکرر و آرام. مادران هر دو‌اند، اغلب در یک زمان، دغدغه کودک جلوی چشمشان را می‌گیرد همانقدر که روشنشان می‌کند. گوشت تنشان را می‌نگرند. کودک را می بینند که زندگی می‌کند، هرگز بزرگ نمی شود. کودک را در جاودانگی سنش می‌بینند، نه هرگز گذر سنی از سنی، از ابدیتی به بعد. یک روز بر می‌گردند و مردی را که به خانه آمده با تعجب از نظر می‌گذرانند، این مرد به تنگ آمده از توان خود- نادان، که این همه توانایی و بی‌دست وپایی چگونه از ایشان برخاسته، چیزی از چیزی نفهمیده: چرا که اگرکودکشان بزرگ شده، قلب ایشان پیر نشده، داغ همچون در نخستین درد زایمان....

دومین ترجمه

لطافت بیهودگی

و کودک بزرگ می‌شود. همان‌گونه بزرگ می‌شود که جمله کودکان. همچون درخت، ریشه‌های بازوانش را در خاک زمین مادری فرو می‌برد، در سبزه زار یک کلام نشو و نما می یابد، پیوند‌هایش را با محیط اطراف می‌افزاید، شاخسار اندیشه‌اش را در نور بیرون بالا می‌برد. دوران کودکی آن چیزی است که سراسر زندگی را می سازد. چه چیز دوران کودکی را می‌سازد؟ سهمی از آن را والدین و اطرافیان. سهم دیگر را مکان‌ها، افسون مکان‌ها. و مابقی آن را پروردگار، همو که تقریبا تمامی سرنوشت آن را رقم می‌زند. اما پروردگار کودک تنها خداوند کتاب مقدس نیست که گلشن آرای جهان و خالق هستی است، بلکه پروردگار باران‌های ملالت بار تابستانی و نخستین اندوه ها نیز هست که به عاقبت کودک نمی‌اندیشد و مادری تندخو، به یک حرکت هم نوازش می‌کند و هم سیلی می‌زند. این نخستین پروردگاری است که کودک در زندگی بدان بر می خورد و بسیار زودتر از آن پروردگار دیگر با او آشنا می شود. این همان پروردگاری است که حقیقی‌تر و نزدیک تر است. با پروردگار کتاب مقدس می توان معامله کرد. می توان با او داد و ستد نمود، گفت و شنود کرد، از او گسست و دو باره به او پیوست. حتی می توان با او به مبارزه پرداخت و بر سر ناتوانیش شرط بست. اما با پروردگاری که سازنده دوران کودکی است، هیچ کاری نمی‌توان کرد. او سهم بی مهار دنیای کودک و سهم ناخواسته پرورش اوست- و سهم بیکرانگی نیزهست. کودک نمی‌تواند به او ایمان اورد، چرا که ایمان آوردن همانا دل بستن است و این پروردگار اوقات ساده زندگی کودک، دل او را در گهواره ربوده است و به دلخواه خویش با آن بازی می‌کند. این نکته‌ای است که درک آن چه در قرن بیستم و چه در قرن سیزدهم دشوار است، در قرن بیستم برای آن که کودک را پادشاه می‌پندارند و در قرن سیزدهم بدان خاطر که او را سایه‌ای بیش نمی انگاشتند. این زمان قدرتی عظیم در او می بینند و ان زمان بیهودگی مطلق. کودکان قرن بیستم، پدران و مادرتان خسته‌اند. دیگر به هیچ چیز ایمان ندارند. از شما می‌خواهند که آنان را بر شانه‌هایتان بنشانید و قوت قلب و نیرویشان دهید. کودکان عصر جدید، شما پادشاهانی در میان بیابانید، کودکان قرن سیزدهم شما را به چیزی نمی‌گیرند. به گله‌ای می مانید که گاه دچار تب می‌شود و جنگ ها و قحطی ها و طاعون پراکنده‌اش ساخته است. در سال های نخستین زندگیتان بسیار کم از شما سخن می‌گویند و اگر هم به زحمت نظری بر شما افکنند، با همان نگاه رقت باری است که به سگان مزرعه می‌کنند، همان سگانی که با آنها در گرد و غبار معابر بازی می‌کنید. کودکان قرن سیزدهم، شما به گیاهانی خودرو می مانید که بدون کوچک‌ترین توجهی، در برابر دیدگان همگان قد می‌کشید، در میان مهتران اصطبل‌ها و هرزگان تالارها. چه کسی بزرگ شدن فرانچسکوی کودک را به چشم دید؟ جز خدا هیچ‌کس، یا تقریبا هیچ‌کس. پدر او را ندید، چرا که مسافرت‌ها و پول و ملافه‌هایش خیلی او را به خود مشغول داشته بود. مادر او را دید، اما بسیار کم. چرا که نبوغ مادری گاه در محاق می‌رود. پاره ای از مادران در عین حال که مراقب احوال فرزندانشانند، مانع از آن نمی شوند که طریق خویش را در پیش گیرد. و پاره ای دیگر برای فرزند خود مضطربند و در پی تغییر دادن راه و روش او بر می‌آیند. مرتا و مریم هر دو وجود دارند، همان خواهرانی که مسیح ضمن عبور از محلی به آنها برخورد کرد. مرتا که نگران نظم و ترتیب امور و تهیه غذا بود، در آشپزخانه دور خود می‌چرخید و در میان سر و صدای ظروف و اب جوش سرگردان بود. اما مریم که پیشبندش را جمع کرده و آن را در زیر نیمکتی نهاده بود، مانند پرنده‌ای که به هنگام استراحت بال‌های خود را جمع می‌کند، دو زانو بر زمین نشسته بود. چهره او گشاده بود و دستانش خالی و در سر اندیشه عشقی را داشت که بی آن هر نظمی دلگیر است و هر غذایی بیمزه. زنی که آشفته حال است و زنی که جمعیت خاطر دارد. زنی که بی‌قرار است و زنی که آرامش دارد. مادران غالبا هر دوی این خصوصیات را توامان دارا هستند. دلواپسی آنان برای فرزند خویش، به همان اندازه که قلبشان را روشن می‌سازد، دیدگانشان را کور می‌کند. به کودکی که از گوشت و خونشان است می‌نگرند. زیستن فرزند را می‌بینند، اما بزرگ شدنش را هرگز حس نمی کنند. او را در جاودانگی سن و سالش می‌بینند و هرگز احساس نمی‌کنند که از سنی به سن دیگر و از جاودانگی به جاودانگی دیگر گذر می کند. روزی فرا می‌رسد که چهره بر می گردانند و با شگفتی جوان سرزنده ای را می‌بینند که وارد منزی می شود و مسخر قدرت خویش است، و دیگر سر در نمی آورند که چگونه آن همه توانمندی و بی‌دست و پایی توامان از وجود آنان سرزده است. چرا که هرچند فرزندشان بزرگ شده، اما قلب آنان پیر نشده و مانند زمانی که نخستین دردهای زایمان را حس می کردند، در سوز و گداز است...

۸ بهمن ۱۳۸۷

موج نو



اینروزها صحبت از پنجاه‌ سالگی موج نو سینمای فرانسه است. ژان لوک گدار، فرانسوا تروفو، کلود شابرول و اریک رومر. چهره ها و تصویر هایی ابدی. ژان مورو، آنا کارینا، ژان پل بل موندو، ژان پیر لئو. ژول و ژیم را چند بار دیده‌ایم؟ با همان طراوت اول بار. چهار صد ضربه که گویی تمام موج نوست. همه بعد‌ها تکه‌ای از ژان پیر لئو می‌خواستند. پازولینی، برتولوچی.
ژان مورو که در هشتاد سالگی هنوز هم فعال است و در تأتر و سینما و تلویزیون مشغول و روزی اورسون ولز گفت که بهترین هنرپیشه است در جواب کسی که می‌پرسد چرا موج نو برای جوانان امروز این همه جذاب است، می‌گوید: موج نو، جسارت بود و آزادی و آزادگی و سبک پایی. موج نو به طریقی دیگر دیدن بود و ایمان به آن. ژان لوک گدار می‌گوید: ما می‌خواستیم نشان دهیم که وقتی کسی از اتاق بیرون می‌رود، نمی‌گوید: من رفتم. می‌گوید: من می‌آیم. شابرول می گوید: ما در دوست نداشتنمان یکی بودیم نه در دوست داشتن‌مان. ما هر کدام ذوق و سلیقه خودمان را داشتیم اما می‌دانستیم چه نمی خواهیم.
موج نو عبارتی بود که خانم فرانسوا ژیرو روزنامه نگار در اکسپرس آن روزها به نتیجه تحقیقی که بر روی جوانان فرانسه انجام شده بود، داد.از ذوق و رویا‌ها و انتظارشان گفته می‌شد. از باد تغییری که وزیدن گرفته بود و مسیر سال های ۶۸ را می گشود. مسلما اختراع اسباب و ابزار هایی بی نقش نبودند. همچون دوربین ۱۶ میلی‌متری و ضبط صوت دستی که قدرتی نو را در اختیار مؤلفین قرار دادند.
چند مؤلف که عشق فیلم داشتند، بر آن بودند که سینما هنر است و نه سرگرمی. سینما باید همچون نقاشی و رمان امکانی برای بیان باشد. سینما هنر است نه نمایش. آنها معتقد بودند که قبل از دوران صامت سینما زندانی نگاه بود و بعد از آن به تأتر فیلم شده تبدیل گشت. می گفتند که باید سناریوهای سنگین را به نفع کارگردانی رها کرد. سینما باید به گویشی در آید که اندیشه مؤلفش را اجرا کند و گرنه اثر معنی ندارد. کارگردانی امکانی برای نشان دادن و معرفی یک صحنه نیست، بلکه نوشتاری راستین است. سینمای نمایشی زیادی تسلیم جذب رأی تماشاچی‌ست. فیلم‌ها را باید خارج از استودیو ساخت. همانطور که امپرسیونیست ها از کارگاه خود خارج شدند و به درون طبیعت رفتند. تروفو چهار صد ضربه را در محله کودکی خود در پاریس ساخت. سناریو باید در درجه دوم اهمیت قرار گیرد. بودجه ها باید کاهش یابد.
موج نو از زنجیر قرارداد‌های سینمایی و سندیکایی آن زمان خارج و رهاشد. به کار گیری هنرپیشه‌های ناشناس و تازه‌کار و جوان، با شیوه حرف زدن و راه رفتن و لباس پوشیدنی متفاوت، فیلم‌ها را به حال و روز آن دوران در آورد. اکتور ها اکتور های فیلم شدند نه اکتور داستان و سناریو.
وقتی فرانسوا تروفو یک شب امریکایی را فیلم می‌کند، وقتی پشت پرده نشان داده می‌شود، وقتی نشان می‌دهد که در چله زمستان تابستان را فیلم می‌گیرند و در روز روشن شب را ، مانیفست موج نو را می‌نویسد.
ژان پیر لئو ناراحتی جوانان قبل از ۶۸ را تجسم می بخشد. ره‌گم کرده و عصیانی در جستجوی آرمانی انقلابی و خواستار رابطه واقعی با دختران که همیشه به دست نیامدنی و فهم نشدنی‌اند.
موج نو آیینه ای برای جوانان بود.
در سینمای سنتی از ادبیات فقط داستان باقی می ماند. ژان لوک گدار و فرانسوا تروفو از کتاب بت ساختند. هنرپیشگان قاریان از آب در آمدند. وقتی ژان پل بلموندو در پیرو دیوانه کتابی زیر بغل دارد و می خواند. وقتی ژان پیر لئو همچون واعظی با ادا و اطوار و انگشت اشاره بالا گرفته با صدایی گرم سخن می‌گوید. وقتی در زندان زنبق دره می‌خواند. ستایش تروفو از کتاب الهام دهنده او در فیلم فارنهایت ۴۵۱ است. انجا مکانی‌ست برون از آدمیت که کتاب ها سوزانده می شوند. او موفق می شود به کتاب‌ها روح و جان ببخشد وقتی که مقاومین تبعیدی جزیره هریک رمانی از بر کرده است و عنوان کتاب را بر خود گذاشته.
نزد گدار کتاب موضوع نیست. اسباب کامل کار است. او متون را جمع می کند، قیچی می کند، به متنی دیگر می‌چسباند. نزد او در هر وضعیتی داستایوفسکی خوانده می شود. ادی کنستانتین با هفت تیری در دست در فیلم آلفا ویل کتاب ورق می‌زند. ژان پل بلموندو در از نفس افتاده وقتی با آنا کارینا فرار می‌کند، کتابی زیر بغل دارد و اعلام می‌دارد: « بعد از پنجاه کتاب یک صفحه، موسیقی بعد از ادبیات».

این نوشته ترجمه نیست. این روزها و روزهایی دیگر، آنقدر از رادیو شنیدم و اینجا و آنجا خواندم که خودم هم نمی‌دانم کدام از من است و کدام از دیگری و کدام دیگری. نتیجه همه این‌ها شد این نوشته.

۵ بهمن ۱۳۸۷

زمانی برای رفتن



تنها دو شب به عید میلاد مسیح مانده بود که خبر دادند فرانسوا مرد. فرانسوا همسر بریژیت و پدر لر و سه فرزند دیگر بود و مزرعه‌ای ارگانیک منطقه ما را اداره می‌کردند و هر دومین شنبه ماه هم رستورانی در مزرعه دائر بود و خوراک تماما تهیه شده از مواد و محصولات ارگانیک بود و سالن‌ها پر می‌شد و اگر تابستان بود و هوا خوب بود حیاط. از صبح تا ساعت دو بعد از ظهر هم عده‌ای از جاهایی دیگر می‌آمدند و بساطشان را پهن می‌کردند و موادی را که خود تهیه و تولید کرده بودند، عرضه می کردند. ژان- پل و همسرش شیر و پنیر و کره خود را می‌فروختند. یکی شراب های خود را، یکی نهال‌ گیاهان را. یکی سیب‌های آسمانی و زمینی خود را، یکی محصولاتی از دور و بر جهان را در قالب «تجارت عادلانه»، یکی ظروفی سفالی و آن یکی ظروفی شیشه‌ای، یکی بافتنی می‌فروخت، یکی گلدوزی. گاهی یانیک می‌آمد که دیوار رنگ زدن را به شیوه‌ای کهن نشان دهد یا ساختن دیواری از کاه و گل. بچه‌ها در حیاط به دنبال مرغان می‌کردند و کانِل بز کوتوله فلور دختر دیگر بریژیت و فرانسوا هم به دنبال بچه ها. یک طرف گوسفندان به چرا، یک سو پشت چندین هکتار، گاو ها مشغول جویدن. دومین شنبه هرماه تمام اعضای خانواده بریژیت می‌آیند تا به او کمک کنند. غذا دادن گاه بیش از صد نفر تدارک لازم دارد و زحمت. دو بار در سال هم یک بار در آخر بهار و باری دیگر در پاییز تمام روز جشن است. یکی می‌نوازد. یکی می‌خواند. یکی می‌رقصد. یکی نقالی می کند. یکی دلقکی. طعام معنوی و جسمانی پیر و جوان و کودک آماده است. اگر دومین شنبه ماه طول بکشد و هوا خوب باشد، همه که از صبح کار کرده‌اند، در حیاط جمع می‌شوند و از غروب آغاز به نوشیدن و خوردن و گفتن و خندیدن می‌کنند تا به کی، معلوم نیست. گاهی بساط کبابی را پسر بزرگ به راه می‌اندازد. هیچ‌وقت فرانسوا را نمی‌بینی، یک دفعه ظهور می کند با شیشه‌ای شراب قرمز در دست که به میهمانانش تعارف می‌کند و سگش در پی او.
فرانسوا مرده بود. سوار بر تراکتورش سکته کرده بود و جان را داده بود. فرانسوا حالش خوب نبود، افسردگی داشت. چند وقت پیش هم کارش به بیمارستان کشیده بود. بیش از این من اطلاعی نداشتم. از او هیچ نمی‌دانستم. بریژیت را می‌دیدم که از میان حلقه جمعیتی به میان حلقه جمعیتی می‌رود، سلام و روبوسی می‌کند و احوال می‌پرسد. کوچک است و آرام . با لیخندی همیشه گوشه لبانش. لُر نرم و نازک را زیاد دیده بودم. شب با ژان- ر و سین به مزرعه رفتیم. لویی و دانیل و پیر و فیلیپ و آن مری آنجا بودند. بریژیت به استقبال ما آمد و رفتیم و در آشپزخانه بزرگ نشستیم و چیزی نوشیدیم و از هر چه گفتیم جز فرانسوا. آرامش غریبی حکم می‌راند. قراری غریب. صورت‌ها همه روشن بود و مطمئن‌تر از همیشه. تنها سگ بود که بی تابی می‌کرد و می‌آمد و می‌رفت. بعد از مدتی بریژیت روی به ما گفت آیا می خواهیم فرانسوا را ببینیم. به سین گفتم که مجبور نیست بیاید. آمد. فرانسوا در اتاق خواب بر تختی یک نفره کنار تخت خواب زوج دراز کشیده بود و پتویی رویش کشیده بودند. بریژیت گذاشت که ما دعاهایمان را بخوانیم و گفت: جایش خوب است. من فاتحه‌ای خواندم. گمان کنم ژان - ر هم. سین اما لابد مخلوطی از دعاهای مسلمانی و مسیحی و بودایی و خدا می‌داند ترکیبی از چه دیگر باز، شاید از خود هم چیز‌های اضافه کرد و در دل خواند. از اتاق بیرون آمدیم و اندکی با بریژیت صحبت کردیم، در فکر مراسم خاکسپاری بود و انتخاب چند متن و چند قطعه شعر و موسیقی، افزود که دارد نگاهی به سپهری ما می‌اندازد ( ترجمه سپهری ما به فرانسه) تا شعری مناسب برای فرانسوا بر گزیند.
ما به سفر رفتیم و برگشتیم. با لویی صحبت می کردم. احوال بریژیت را پرسیدم: لویی، آن آرامش برایم غریب بود. البته من انتظار نداشتم که بر سرو سینه خود بزنند و صدای گریه و شیون از هر طرف بلند باشد. اما آن آرامش غریب بود. آن آرامش و سادگی. آن آرامش و سادگی و راستی. آن اطمینان. لویی پرسید: دیدی در چه پتوی ساده ای پیچیده بودندش؟
- بریژیت چطور است؟ آیا از پس مزرعه و کارهایش بر می‌آید؟
- بریژیت سر حال است. گویی قوت و نیرویش چند برابر شده است. بچه‌ها شکفته‌ترند. می دانی برای پدر و پسر بر زمین کار کردن کنار هم آسان نیست. اوقاتی آدم‌ها می‌دانند کی باید رها کنند و بروند.

۲ بهمن ۱۳۸۷

communion



دیروز با سین مراسم «تحلیف»- این واژه به دل ننشین را دیروز یاد گرفتم- را به تماشا نشستیم. مراسمی شاهانه بود و به تاج‌گذاری بیشتر شبیه بود. تجمل و کبریایی در کار نبود. شباهتش با تاج گذاری در بیعت مردم بود. در آن چیزی که غربی‌ها و فرانسوی‌ها در میان غربی‌ها communion نام می‌دهند. و هر از گاهی در اجتماعی روی می‌دهد. یعنی مردم به دور چیزی حلقه می‌زنند و ذهن و دلشان برای آن می‌تپد. به نشاط می‌آید، با طراوت می شود، فعال می‌شود، حرکت می کند تا دو باره از پای بنشیند. در فرانسه مردم زمانی به دور ژنرال دوگل حلقه زدند. وحدت ملی به وجود می آید. مردم منافع فردی خود را از یاد می‌برند تا به سرنوشت جمعی‌شان بیاندیشند. مردم تفاوت‌ها و تبعیض‌ها را فراموش می‌کنند و جود مشترکشان روی نشان می‌دهد. زمانی ده سال پیش فرانسویان در هنگام جام جهانی فوتبال به دور قهرمانان ملی ورزشی خود حلقه زدند. قهرمانانی سیاه و عرب و سفید. مدت چند روز وحدتی ملی را به وجود آوردند.
communion واژه‌ای مذهبی‌است. هر مسیحی مراسم communion را در کودکی در جریان نماز و در کلیسابه جا می‌آورد و به اجتماع مؤمنان می‌پیوندد. communion یعنی ترکیب مؤمنان در تقسیم ایمانی واحد. یعنی توافق. یعنی هماهنگی. یعنی وحدت. یعنی مذهب. وحدت در یک ایمان.
ی‌گویند اوباما واعظ خوبی‌ست. از بلاغت و فصاحت او می‌گویند. او خطاب می‌کند. پس با دیگران و روی به دیگران حرف می‌زند. می‌گویند امریکائیان با دیگران حرف نمی‌زنند. می‌گویند اوباما دیروز اندکی با دیگران و روی به دیگران سخن گفت. می‌گویند او از چندین فرهنگ پرداخته شده‌است و ژرژ بوش تا قبل از رئیس جمهور شدن گذرنامه نداشته و حتی تا مکزیک هم نرفته بوده‌است. می‌گویند تنها بیست و دو در صد از امریکائیان گذرنامه دارند. می‌گویند امریکا آنقدر وسیع است که امریکائیان آن را جهان می پندارند.
اوباما مردم را بر می‌انگیزد. او با هر کس از چیزی می‌گوید. او در هر کس انتظاری را بیدار می‌کند. می گویند او زیباست. او با «کلاس» است. او ربط می‌دهد. ترکیب می‌کند. او وصل می‌کند. او تک تک امریکاییان را شرکت می دهد. او امریکاییان را به communion دعوت می‌کند.
دیروز زمانی برای communion بود. فردا زمان بعد از communion است.

۳۰ دی ۱۳۸۷

خوشه‌های خشم و لیست شیندلر



چندی پیش جین فوندا دختر هانری فوندا به فرانسه آمده بود و از امریکا و بوش شکایت داشت. از او پرسیدند امریکا برای شما چیست؟ پاسخ داد: خوشه های خشم جان فورد. فیلم را من در ایران قبل از انقلاب دیده بودم. مدتی بود که در فکرش بودم. مدیاتک منطقه ما فاقد آن بود. هنگام تعطیلات سال نو میلادی، زیر آسمان آبی اکس آن پروانس و در آن هفته بازار زیبایش به سراغ د. و. د فروش همیشگی رفتم و فیلم را خریدم و شب که همه خوابیده بودند در سکوت خانه میزبان تماشایش کردم. فیلم ناباورانه بغض را معلوم نیست از کجا پیدا می‌کند و تا گلوگاه بالا می‌آورد و همانجا رهایش می‌کند. نمی‌دانم آیا امریکا می تواند دوباره چنین فیلمی بسازد. نمی‌دانم دیگر مردمانی چنین شریف در آن دیار پیدا می‌شوند، اما فیلم داستان همین امروز است. هانری فوندای جوان، لاغر و بی‌ماهیچه و با آن شلوار کوتاه شبیه هیچ‌کس نیست. نه ژرژ کلونی، نه برات پیت، نه آن یکی و باز هم آن دیگری. او علی رغم خود زیباست. همچون که شاملو می گوید: نمیتوانم زیبا نباشم، نمی تواند زیبا نباشد.

یک هفته است که سین در رجعت به خانه از مدرسه، روزها را می شمارد: مامان، یک هفته مانده است، مامان، شش روز، مامان سه روز. به چه، می‌پرسم؟ اوباما، مامان، دو روز دیگر او رئیس جمهور خواهد بود. می‌گویم: اینقدر دل نبند، دل‌بندم، دلت خواهد سوخت ها. او نمی تواند دنیا را نجات دهد. می‌گوید: نه مامان، اما شاید امریکا را نجات داد. می گویم : او همین حالا امریکا را نجات داده‌است، یعنی تا دو روز دیگر می شود رویا بافت.
پل استر اینجا بود به خاطر چاپ آخرین کتابش در فرانسه. او خیلی خوب فرانسه حرف می‌زند. با آن جسم و کله و چشمان درشت. می‌گفت این اتفاق را تنها امریکایی‌ها می فهمند. اتفاق انتخاب اوباما را.

دیشب تلویزیون ملی فرانسه لیست شیندلر را پخش می‌کرد. من این جور فیلم‌ها را دوست ندارم. خاصه اگر امریکایی باشد. راستش اصلا به امریکایی ها در روایت قصه‌ای اروپایی اطمینان نمی کنم. البته بعضی از کارگردانان بزرگ امریکایی اروپایی هستند. اما من حتی فیلم زندگی زیباست بننینی ایتالیایی را هم تاب نیاوردم. رفته بودم سینما و سین را در دل داشتم، از نیمه های فیلم از سینما زدم بیرون.
آمده بودم و نشسته‌بودم کنار سین که داشت چشم هایش گرم می شد و پلک هایش سنگین و صحبت می‌کردیم. از اینکه می‌خواهد تا سی سالگی درس بخواند و می خواهد باستان شناس و دیرین شناس و از این چیز‌ها شود. خوابش برد. سری به بلاگستان زدم که حوصله‌ام سر رفت و رفتم پایین. آنجا بود که آدم کشه که نازی بود بر مبنای حساب و کتاب پیچیده ریاضی چند نفر را انتخاب کرد و کشت، یک بار از چپ، یک بار از راست. گفتم انتخاب؟ بعد دیدم گاندی هم آنجاست. با همان عینکش، کمی بزرگتر. باز هم آدم خوبی‌ست.
به ذهنم رسید که تلویزیون ملی فرانسه بی دلیل این فیلم را بعد از سه هفته غزه نشان نمی دهد، درست وقتی آدم ها از این طرف و آن طرف بر زمین می‌افتند.
هیچ مقایسه‌ای بر حق نیست. هر جنایتی جای خود را دارد. هر کس قصه خودش را دارد. آنچه مشترک است شر است، که برای داستایوفسکی معمابود و معما ماند.
در طی دهه گذشته چهار میلیون آدم در کنگو کشته شده‌اند.

۲۷ دی ۱۳۸۷

به سوی نقدی نوین Bernard Stiegler



قسمت هایی از متن سخن‌رانی برنارد استیگلر
در سپتامبر ۲۰۰۸، در جشن حزب کمونیست فرانسه
ترجمه نیشابور

مارکس نمی‌توانست تصور کند که آنچه « فرصت مغز آماده به خدمت» نامیدیم به کالا تبدیل شود. او نمی‌توانست تصور کند که پس پشت خودآگاهی، ناخودآگاهی وجود دارد. مارکس در نهایت فیلسوف آرمان‌گرای سنتی آلمانی باقی ماند. مثل همه آرمان‌گراها گمان می‌برد که خودآگاه بر خود مسلط است. اشتباه می‌کرد. این فروید است که ده، بیست سال بعد نشان داد که ناخودآگاه کلید دستگاه روانی و قابل دست‌کاری است.
چقدر از مردم از نقادی دست کشیدند، چقدر هنرمند، فیلسوف، نویسنده، زن و مرد سیاسی، حتی رهبران حزب کمونیست فرانسه! چرا؟ برای اینکه ما امکان و ظرفیت فوق‌العاده تبدیل سرمایه‌داری، مخصوصا اثر فن‌آوری ارتباطاتی که مارکس از آن غافل بود را دست کم گرفتیم.

دانستن اینکه تلگراف به هدایت رفت و آمد اجناس کمک می‌کند مسئله نیست، مسئله این است که چگونه تلگراف، تلفن، رادیو و تلویزیون خودآگاهی را به کالا تبدیل می‌کند. اثر همه این رسانه‌ها عظیم است و قدرت سرمایه‌داری بر تسلط ومهار دریافت این تاثیرات استوار. اینجاست که شخصیتی وارد می‌شود که من چند سال پیش کشف کردم. اوEdward Bernays نام دارد و خواهر زاده فروید است.( هر چه گشتم نفهمیدم خواهرزاده است یا برادر زاده لغت فرانسوی اجازه تشخیص را نمیدهد و چون نام خانوادگی‌اش فروید نیست، خواهر زاده درست تر آمد اما مطمئن نیستم.) در ۱۹۱۷، دولت آمریکا قصد دارد در اولین جنگ جهانی وارد شود ولی  قبل از آن می‌خواهد اذهان عمومی را فتح کند. در نتیجه برای برانگیختن ذهن مردم تبلیغاتی راه می‌اندازد و اثر نمی‌‌کند. آنجاست که برنه توضیح می‌دهد- مانند  (دایی‌اش) در وین درس می‌دهد: اگر می‌خواهیم کسی را متقاعد کنیم نباید خودآگاه او بلکه  باید ناخودآگاهش را  خطاب  کنیم. چرا که فرایند عمیق اراده‌ای که می‌تواند جلب و دست‌کاری شود، در آنجاست که اقامت دارد. برنه اولین تئوری‌پرداز «مارکتینگ» است. نظارت ناخودآگاه افراد در جهت متحول‌کردن قدرت اعتقاد و نه اجبار، این تئوری شالوده «soft power» است که بعد به دست Joseph Nye به عنوان استراتژی امریکایی به اعلا درجه توسعه داده شد. تا زمانی که در دنیای روان‌قدرتی به سر می‌بریم، روان‌قدرتی قلبِ زیرساخت تولید و لوژیستیک سرمایه‌داری صنعتی‌ است، در جریان قرن بیستم، در دهه بیست به وسیله رادیو و در دهه پنجاه با تلویزیون توسعه‌ یافته. در ۱۹۵۲ یک در صد فرانسویان تلویزیون داشتند، در ۱۹۶۰ سیزده در صد و در ۱۹۷۰ هفتاد در صد و انفجار سال ۱۹۶۸ به توسعه بنیادی تلویزیون منجر شد. پنجمین جمهوری فرانسه بر قدرت تلویزیون استوار است. امروز مردم بیش از سه ساعت و نیم در روز تلویزیون نگاه می‌کنند و ۹۸ در صد مردم تلویزیون دارند و در خانواده های فقیر، هر بچه‌ای یک تلویزیون دارد. تحقیق انستیتوی جنایت‌شناسی هامبورگ  ارتباط تنگاتنگ میان تعداد تلویزیون در خانواده و اعمال بزه‌کاری جوانان را نشان داده است. توسعه این رسانه‌ها نابودی خودآگاه را سبب شده‌است، شیفتگی و افسونی که نتیجه‌اش وجود نداشتن خودآگاهی یا شعور سیاسی است. احزاب چپ در مقابل اینها مسئولیتی سنگین دارند. آنها به کوچکترین نقدی نپرداخته‌اند زیرا که زن و مرد سیاسی از رسانه ها می‌ترسند. آنها تسلیم روان‌قدرت هستند.

با اینکه مارکوزه در ۱۹۵۴ نوشت که تکنولوژیِ ارتباطات فرایند ناوالایی ( désublimation) را منجر خواهد شد، که با تلویزیون ابرمن اتوماتیک رشد خواهد کرد. این ابرمن اتوماتیک رادار نیکلا سارکوزی‌ست (منظور رادارهایی‌ست که در کوچه و خیابان برای امنیت مردم و امنیت در رانندگی نصب شده‌است)، پرونده ادویگ است ( منظور از ان پیشنهاد ادویگ است که دولت سارکوزی می‌خواست به مرحله عمل در آورد و آن جمع کردن اطلاعات از مردم بود از مشخصه‌های ژنتیکی تا شرکت داشتن در حزب یا عضو بودن در آن بود که با مخالفت روشنفکران و مردم روبرو شد و فعلا معلق مانده است)، آنچه Gilles Deleuze در ۱۹۹۰ جامعه و تکنولوژی کنترل نامید و گفت که مارکتینگ دستگاه اصلی آن است. همه اینها تحقیق و تحصیل شده، اندیشیده شده، و به بحث گذاشته شده - اما نه در احزاب چپ سیاسی. امروز زمان آن رسیده‌است که  دربحث ها را بگشاییم.

من خود را وارث مارکسیسم  می‌دانم، اما خود را مارکسیست به شمار نمی‌آورم. آنچه مارکسیسم می‌نامیم، مارکس را ناخوانا کرده‌است و به هیچ‌عنوان اندیشه او نبوده. برای مثال در مانیفست حزب کمونیست، مارکس و انگلس توضیح می‌دهند که پرولتاریا، این طبقه نوین اجتماعی، طبقه کارگر نیست: آنها توضیح می‌دهند که کارگران که دانش کار دارند و دارای کاردانی و مهارتند، از بین خواهند رفت تا جایشان را پرولتری که تنها نیروی کار دارد بگیرد. چرا؟ برای اینکه مهارت وکفایت و کاردانی به ماشین منتقل شده است و چون همه مردم نیروی کار دارند، رقابت، قیمت‌ها و مزد کاررا پایین می‌آورد و به فقر عمومی می‌انجامد. مارکس اضافه می‌کند که تمام کارکنان جامعه صنعتی به پرولتاریا مبدل خواهند شد. این همان است که بر سر مهندس کارخانه‌های «مقاطعه‌کار» اتومبیل آمده است که هوش و درک فرایند را از دست داده اند.

در حالی که پرولتاریزاسیون در قرن بیستم به نابودی آداب‌دانی و مردم‌دانی منجر می‌شود و مصرف کننده را متآثر می‌کند. ما دیگر نمی‌دانیم غذا بپزیم، تعطیلاتمان را تدارک ببینیم، بلد نیستیک به بچه‌هایمان و به پدر ومادرمان برسیم. سرویس‌هایی اجتماعی این‌کارها را برای ما انجام می‌دهند. به زودی اتومبیل‌هایمان را نخواهیم راند. خودشان بر اتوبان‌هایی الکترونیکی رانده خواهند شد. مارکس نمی توانست کنسومریسم (معنی اول: مصرف‌کنندگان و انجمن‌هایشان که از حقوق خود دفاع می کنند معنی دوم که اینجا مد نظر است یعنی ایدئولوژی مصرفگرایی ) قرن بیستم را پیش‌بینی کند.  جامعه مصرفی با مارکتینگ هماهنگ شده است تا به جنگ کشف بزرگ مارکس برود: کاهش تمایلی نرخ بهره.  مارکس  در سال ۱۸۶۸شرح می‌دهد که سرمایه‌داری به زودی به حدود خود می‌رسد، به گفته او نرخ بهره اجبارا کاهش خواهد یافت و با خود نابودی و ویرانی بهره‌وری سرمایه‌گذاری را همراه خواهد آورد. فرایند تولید اضافه و بیکاری.  او گمان می‌برد که به خاطر این بحران، پرولتاریا کاپیتالیسم را واژگون می‌کند. بحران اقتصادی در پایان قرن نوزدهم به وجود آمد، اما کاپیتالیسم با دو راه آن را از سر گذراند. اولینش دهشتناک‌ترین، جنگ ۱۹۱۴-۱۶۱۸ بود: وقتی کاپیتالیسم به حدود خود واقف شود، جنگ آغاز می‌گردد. بنابرین باید این حدود را اندیشید تا همچون که Jaurès می‌خواست، ما نیز از جنگ حذر کنیم. دومین راه مارکتینگ و فوردیسم است. هانری فورد تنها از تئوری Taylor در جهت کاربردش در کار زنجیره‌ای در کارخانه‌هایش استفاده نبرد، او تکنیک مصرف‌کردن را هم کشف کرد. او پی به این برد که مارکس حق داشت که باید راه‌حلی برای کاهش تمایلی نرخ بهره جست.  او روش‌های تولید را برای گستردن بازارابداع کرد، توزیع و عرضه به بازار آنطور که کارگران خودشان بتوانند اتومبیلی را که ساخته اند بخرند.  در قرن نوزدهم هرگز بورژوازی  تصور نمی‌کرد که پرولتاریا بتواند آنچه را که تولید می‌کند بخرد. برای این می‌بایست ایدئولوژی مصرف‌گرایی را توسعه داده و مصرف را در دل هستی قرار می‌داد. و این « the american way of life » نامیده شد. آن زمان که فورد کارخانه‌هایش را می‌ساخت در لوس‌آنجلس اولین استودیو‌های چیزی بنا شد که کارخانه رویاسازی هالیوود نامیدیم. در همین زمان است که ادوارد برنه به دولت امریکا توضیح می‌دهد چگونه ناخودآگاه را دست‌کاری کند. و این می‌رود که در سال‌های بیست پدیدآمدن آنچه فیلسوف آلمانی Adorno، صنعت فرهنگی نامید را باعث شود که می‌گوید با صنعت تولید مادیات هم‌سیستم می‌شود. این صنایع به چه دردی می‌خورد؟: سینما، رادیو، تلویزیون؟ به درد جلبِ توجه ما تا رفتارمان را در خدمت مصرف قرار دهند. و ما  بیشتر و بیشتر عاشق مصرف می‌شویم و بیشترین اوقاتمان را جلو تلویزیون ، در راه‌بندان و در فروشگاه‌های بزرگ می‌گذرانیم.

سرمایه‌داری قرن بیستم لیبیدو (انرژی و نیرو و رغبت جنسی و حیاتی) ما را جذب کرده‌ و حواس آن را از مداخلات و سرمایه‌گذاری اجتماعی پرت کرده است. با اینکه با والایش است که لیبیدوی ما به جای وجودی بربر از ما وجودی اجتماعی می‌سازد. این انرژی و نیروی جنسی و حیاتی یعنی لیبیدانال سرآغاز آنچه ارسطو فیلیا نامیده، است. دوستی میان افراد ( فیلیا، در یونانی یعنی عشق). ارسطو می‌گوید که برای زیستن در جامعه می‌بایست که ما یکدیگر را دوست داشته باشیم، که برای یکدیگر   و در درجه اول برای خود احترام قائل شویم . امروز ما  وجود نداریم: می‌گذرانیم. وجود داشتن یعنی از خلال روابط اجتماعی از سوی دیگران به رسمیت شناخته‌شدن. نه روابط اجتماعی دیگر وجود دارد و نه دادوستد نمادین، نه لیبیدو. مارکتینگ لیبیدو والدین و بعد فرزندان را استثمار کرده و از بین برده است. اما ما وقتی لیبیدو را از بین ببریم، غلیانی باقی می‌ماند که القاعده را بوجود می‌آورد یا ریشارد دورن را، کسی که نصف شورای شهر نانتر را به قتل رساند. همه ما غلیانی هستیم اما معمولا تعلیم و تربیت غلیان را به لیبیدو تبدیل می‌کند. مثلا وقتی عاشق زن یا مردی می‌شویم، به او حمله نمی‌کنیم. اینها وجود دارد و تجاوز نام دارد و مجازات دارد. وقتی عاشق می‌شویم، غلیان جنسی را اجتماعی می‌کنیم و در طی زمان رابطه‌ای پرورش می‌دهیم که در آن موضوع تمنای ما بی‌بها‌ست. این احساس است که سرمایه‌داری اندک اندک از بین می‌برد. او در کار از بین بردن پدریت و مادریت هم هست. من همراه دیگران با ایستگاه تلویزیونی Baby First مبارزه کردم. متأسفانه ممنوع نشد، اما CSA ( سازمان کنترل و بررسی رادیو و تلویزیون در فرانسه که رئیسش را الان رئیس جمهور انتخاب می‌کند) به والدین سفارش کرد که نگذارند بچه‌هایشان آن کانال را تماشا کنند. فروید شرح می‌دهد که زمانی که ما زیر پنج سال داریم، به شکلی محو نشدنی با آنانی که ما را تربیت می‌کنند هم هویتی می‌کنیم. همه آنچه در ناخودآگاه ضبط و ثبت می‌شود در رفتار و کردار نقش حیاتی دارد. مارکتینگ امریکایی به این نتیجه رسید که تلویزیون باید هر چه زودتر کودکان را مورد خطاب قرار دهد، همچنان که تحقیقی جدید نشان می‌دهد ۶۱ در صد عمل خریدن به وسیله فرزندان تجویز شده‌است. کاپیتالیسم دو حد و مرز را تجربه کرد. اولین: کاهش تمایلی نرخ بهره. دومین: کاهش انرژی جنسی و حیاتی (لیبیدینال). سومین: به وسیله René Passet به محض ۱۹۷۹ در« اکونومیک و زنده» اعلام شد. او نشان می‌دهد که سرمایه‌داری با کشیدن شیره معادن خود را نابود می‌کند: نفت، آب، انگیزه و غیره. در ۲۰۰۸ ما این بحران عظیم است که تجربه می‌کنیم. امروز خطر، بورژوازی نیست، اما آینده‌ای مافیایی  در تمام کشورها خود را تعمیم می‌دهد. حتی در کشورهای دمکراتیک. مافیا چیست؟ تشکیلاتی غلیانی‌ست که هر کاری در آن مباح است. سرمایه‌داری مالی سعی دارد مافیایی شود. کاپیتالیسم دارد خود ر ا از بین می‌برد و این خبر خوبی نیست: می تواند خیلی بدتر از جنگ جهانی اول باشد. امروز جانشینی معتبر برای آن وجود ندارد. پس چه باید کرد؟ باید به نحوی جدی مسئله بازسازی اقتصادی لیبیدینال قادر به تولید والایش و تعویض الگوی صنعتی را مطرح کنیم. چگونه جامعه‌ای صنعتی می‌تواند رشد کند و به هندیان، به چینیان، به برزیلی‌ها و غیره اجازه دهد وارد الگوی زندگی نوینی شوند جایی که معاش همه تضمین باشد بی آنکه کره خاکی از بین برود؟ این است موضوع حقیقی. قرن نوزدهم با تولیدگرایی مدیریت شد و قرن بیستم با ایدئولوژی مصرف‌گرایی. امروز ما می‌دانیم که این الگوها ویرانگرند. پس وقتی می‌گوییم باید از قدرت خرید کارکنندگان دفاع کنیم، خوب که فکر کنیم: نیکلا سارکوزی هم همین را می‌گوید. آیا باید از قدرت خرید دفاع کنیم یا باید از دانش خرید دفاع کنیم؟ به چه دردی می خورد قدرت خریدی داشته باشیم و زهر ماری را بخریم و سم وارد بدنمان بکنیم؟ به چه دردی می خورد که رفتار مصرف‌کنندگان رامتحول کنیم که کره خاکی را ویران کنند؟ باید الگوی زندگی دیگری ابداع کرد. مردم نمی‌خواهند از حماقت‌ها پروار شوند اما در دام افتاده‌اند. مسموم شده‌اند. وابسته اتومبیل شده‌اند، وابسته تلویزیون شده‌اند. کاپیتالیسم کنسومریسم ( ایدئولوژی مصرف گرایی) قرن بیستم، این اعتیاد را توسعه داده و بر این مبنا کار می‌کند. او ظرفیت مهار ناخودآگاه ما را رشد داده و آنرا دست‌کاری می کند. همه اینها می تواند تغییر کند: این است شانتیه سیاسی قرن بیست و یکم.


- والایش را واژه نامه فلسفه و علوم اجتماعی تألیف جمیل صلیبا در مقابل sublimation قرار داده است. sublime را والا و زیبا معنی کرده‌اند. کانت می‌گوید: زیبا و والا در جنس واحدی می گنجند، اما زیبا از صفت کرانمندی و پایان پذیری برخوردار است در حالی که والا موصوف به پایان پذیری دارد. اگر طبیعت و خصلت زیبا انسجام باشد، در این صورت سرشت والا عبارت خواهد بود از مبارزه میان نیروی تعقل و نیروی تخیل. بگذریم از اینکه تصور ما از والا، شامل دو عنصر متضاد است، یکی لذت است که ما را به سوی آن می‌کشاند، و دیگری درد که ما را از آن می‌راند. والا دو گونه است: یکی والای ریاضی، که از عظمت و بلند‌پایگی برخورداراست مانند آسمان با برجهای بلندش، و دیگری والای پویا (دینامیک) که از قدرت و حرکت بهره‌مند است مانند باد توفانی.
فروید والایش را به معنای بالا بردن غرایز و گرایش‌های عالی می‌داند، مانند تبدیل کشش‌های جنسی به کشش‌های هنری، یا جایگزین ساختن هدف های اجتماعی و اخلاقی به جای هدف های غریزی که فرد را به سوی عمل می کشاند.
اصطلاح libido از واژه لاتینی libet به معنای رغبت و اشتهای به چیزی مشتق شده‌است و بر رغبت، به ویژه رغبت حسی و جنسی اطلاق می‌گردد. فروید این واژه را به وام گرفت تا آنرا در مورد غریزه جنسی به کار برد، از آنروی که نیروی حیاتی و شامل مجموع زندگی وجدانی و درونی‌است. فروید بین غریزه مرگ و غریزه زندگی تفاوت قائل است و غریزه زندگی را لیبیدو می داند. libidinal انرژی جنسی یا حیاتی و منسوب به آن است و libidineux جنسی گرا، فرد آزمند در امور جنسی و بسیار شهوتران را گویند که مطیع و منقاد لذایذ جنسی است.

- اصطلاح « فرصت مغز آماده به خدمت » را چندی پیش ، دو یا سه سال پیش رئیس یکی از کانال‌های خصوصی فرانسوی که در آن زمان پر بیننده‌ترین و مزخرف‌ترین کانال تلویزیونی بود، اعلام کرد. گفت: «چرا خودمان را فریب دهیم ما با برنامه هایمان مغز مردم را برای میل به کوکاکولا آماده می کنیم.»


-این فیلسوف، نویسنده چندین کتاب است و دارنده چندین مقام در فرانسه است. او در ۱۹۵۲ به دنیا آمده. در حال حاضر رئیس بخش توسعه فرهنگی در مرکز ژرژ پوپیدو پاریس است. او در کالج بین‌المللی فلسفه استاد بوده است. او رئیس مراکز دیگری هم هست و در مدارس و دانشگاه های دیگری هم درس می‌دهد. از آواخر سال‌های هفتاد تا اوائل هشتاد به خاطر انجام سرقت مسلحانه چندین سال در زندان به سر برده است. او در زندان تحصیل کرده، می‌گوید که در زندان های امروز دیگر چنین امکانی وجود ندارد، نه به خاطر در اختیار نداشتن کتاب و دفتر بلکه به خاطر وضعیت زندان، شلوغی، تراکم جمعیت و نبودن آسایش.

۲۴ دی ۱۳۸۷

در تفاوت دو ترجمه



در متن دو ترجمه پیشین، در بخش آخر فصل دوم، نویسنده می‌گوید: مرد اگر همسایه را هم به زنی به‌گیرد، در گمنام‌ترین خود خویش است. مترجم دوم می‌گوید:اگر هم با همسایه ای ازدواج کنند، در میان ناشناس‌ترینشان به دنبال همسر می‌گردند.
نویسنده از کلمه ناشناس استفاده نکرده‌است، از کلمه تاریک و تیره استفاده کرده، وقتی مثلا برق برود، می گوییم در تاریکی غرق شدیم، در فرانسه هم از این لغت استفاده می‌شود. نویسنده از تیرگی و سیاهی مرد گفته است، نه از ناشناسی زن. نویسنده می‌گوید که مرد اگر در همسایگیش به دنبال زنی بگردد، باز هم در تاریک‌ترین سهم خویش است که دنبال او می‌گردد. نویسنده اضافه می‌کند که زن برای مرد چیز بعیدی‌ست. در دو سطر پایین‌تر نویسنده می‌گوید: اما از قلب مرد گمنامتر هم هست. پس گمنامی و تاریکی به مردان اشاره دارد نه به زنان، نویسنده می‌خواهد بگوید که مرد چیز گمنام و تاریکی‌است و از این تاریکی و گمنامی به سوی زن می‌رود. یعنی این تاریکی‌ست که زن را انتخاب می‌کند.
نویسنده در جملاتی که بلافاصله خواهند آمد نه از کاخ سخن گفته است نه از اعیان. او از لغتی استفاده کرده که معنی دربار یا آستان را می دهد. جایی که مترجم دوم گفته است نغمه بلبلان و آوازها غم زده‌است، نویسنده از غم و غمزدگی نگفته است. او دوباره لغت گمنام یا تاریک را استفاده کرده است.
مترجم گفته فرشتگان ناشناس می‌آیند. من معنی ناشناسی فرشته را نمی فهمم. فرشته‌ها یا به هیئت خود ظاهر می شوند یا به هیئت کسی. نویسنده از لغت یواشکی یا مخفیانه استفاده کرده. نویسنده می‌خواهد بگوید وقتی خدا خواب بوده ملائک یواشکی پایین می‌آیند. نویسنده شکل تازه‌ای از روایت خدا و ملک و آسمان و زمینیان می‌دهد، شکلی که متعلق به برداشت و نگرش او ست. اگر سینما بود می شد تفاوت دیدن‌ها و روایات را به خوبی تشخیص داد و آن وقت یکی می‌شد مثلا فلینی و یکی وودی آلن و یکی پازولینی و غیره. نویسنده کودکانه ای به ملائک تقدیم می‌کند که لزوما هر راوی آنرا همراه ندارد و این‌جا، دقیقا اینجا نویسنده نویسنده می‌شود و بوبن بوبن. اگر شعفی را که در این به صحنه آوردن خواب خدا و پایین آمدن یواشکی ملائک است را نبینیم، چه دیده‌ایم؟
نویسنده گفته است: با نام او را در سرتاسر زمین تابانیدن، عاشق فاصله خود و بانویش را می گستراند، تا جایی که در این فاصله تمام دنیا را بگنجاند، مثل ماهیی در ته تور ماهیگیری. این تقریبا ترجمه لغت به لغت نویسنده است. حالا به ترجمه دوم نگاه کنید: عاشق نام معشوق خود را در همه جای زمین پر آوازه می‌سازد و بدین سان فاصله میان خویشتن و بانویش را چنان گسترده می‌بیند که حس می کند جهان به تمامی در این فاصله نشسته است و او به سان ماهی صید شده ای در ته سبد یک ماهیگیر گشته است.
این جور ترجمه را ترجمه استعماری می نامند. یعنی مترجم قیم نویسنده می شود و گمان می‌برد که دیگران مثلا ایرانی ها از دریافت متن عاجزند و باید کمکشان کرد و برایشان توضیح داد و با این کار تمام ساختار متن را از بین می برد، یعنی سبک را، یعنی موسیقی متن را ، یعنی نَفَس نویسنده را . چرا وقتی نویسنده گفته تاباندن نام او، مترجم پر آوازه ساختن نام را به کار برده است. آری غلط نیست، اما ما که با متنی علمی و عینی سروکار نداریم. ما با روایتی عاطفی سرو کار داریم که بر سبک خود سوار است. خوب اگر مرکب را برداریم راکب بر زمین می‌افتد، با کله.
بوبن نویسنده جمله های کوتاه وکافی‌ست. می گوید: کودک اول یحیی نام دارد نقطه خواست مادر است ویرگول انتخاب اوست نقطه. چرا مترجم دوم گفته است: کودک جووانی نام دارد. این آرزوی مادر و انتخاب اوست؟
آیا ما فکر می کنیم که «این» و «و» هیچ هستند. وجود ندارند، تغییر نمی‌دهند، بی خودند که بی خودانه اضافه‌اش می‌کنیم؟ آیا فکر می‌کنیم که «و» می تواند جای ویرگول را بگیرد؟ خود من در ترجمه‌هایی دیگر که البته سبک دارند ولی در درجه دوم قرار گرفته است و معنا مهم تر است، ویرگول را فدای «و» می کنم. می‌ترسم که ویرگول‌ها به روانی نوشته صدمه بزند و خواننده را خسته یا کلافه کند. وانگهی در جمله‌هایی که من این انتخاب را می‌کنم، تعداد ویرگول‌ها زیاد است. مطمئن هم نیستم که کار درستی می‌کنم. در ترجمه بر عکس از زبان فارسی به فرانسه هم با چنین مواردی روبروهستیم. اما اینجا در دو جمله خیلی کوتاه چرا ویرگول را برداریم و «و» بگذاریم و موسیقی را بشکنیم؟
نویسنده گفته: زیر این نام است که غسل تعمید داده شده ویرگول در غیبت پدر ویرگول از نو در فرانسه برای امورش نقطه. چرا مترجم دوم گفته‌است: بدین نام غسل تعمید داده می‌شود. در این هنگام پدر حضور ندارد و برای دادوستد دگر باره به فرانسه رفته است.؟
چرا فعل غسل دادن در زمان مورد نظر نویسنده صرف نشده است؟ چرا اینقدر جمله‌ها را با صرف افعالی کش می‌دهیم؟ متوجه هستید که در جمله نویسنده تنها یک فعل صرف شده‌است . چرا مترجم دوم به جای یک فعل سه فعل به کار برده است؟ می‌خواسته است آنها را آب کند؟ روی دستش مانده بوده است؟
نویسنده گفته: در بازگشت پدر نام را چون علف هرزی می‌کند ویرگول آن را پاک می‌کند تا از نامی دیگر بپوشاند: فرانسوانقطه.
مترجم دوم گفته: پس از آنکه باز می گردد، این نام را مانند علف هرزی بر می‌کند و از میان بر می‌دارد تا نام دیگری بر جای آن بنشاند که همان فرانچسکوست.
اگر تعداد کلمات را در دو جمله با دو ترجمه متفاوت بشماریم به دو رقم نوزده و بیست و نه می رسیم. مترجم دوم و سرشناس ایرانی ده کلمه بشتر در بساطش داشته است و آنرا سخاوتمندانه در اختیار خوانندگان گذاشته است.
اگر خواننده‌ای فرانسه دان هست، متن اصلی را در اختیارش خواهم گذاشت.
ادامه دارد

۲۲ دی ۱۳۸۷

مقایسه دو ترجمه ، قصه فرانسوای قدیس، آخر فصل دوم


مقایسه دو ترجمه
آخرین بخش فصل دوم از کتاب کریستیان بوبن، قصه فرانسوای اسیزی قدیس
همانطور که قبلا هم گفتم یکی از ترجمه‌ها از من است و دیگری از مترجمی سرشناس در ایران، ترجمه مترجم سرشناس در ایران چاپ شده است. بخش‌های قبلی مقایسه این دو ترجمه ۴
هر دو این ترجمه‌ها از یک نسخه واحدند و از زبان فرانسوی.

ترجمه اول

پیر دو برناردون نام پدر است. تاجر قماش. پدرش این کاره بوده‌است. پسر مال پدر را وارث است و ذوق زیور را. بانو پیکا، نام مادر است. او اهل اسیز نیست. از جایی بس دورتر می‌آید. اهل پروانس است. پدر برای داد و ستد به آنجا می‌رود و باز می گردد با بغلی، تمام طلای دنیا:عشق این بانوی زیبا بی شک نیکوترین معامله‌ او‌ست، پارچه‌ای لطیف تر هرگز به انگشت نگرفته‌است. مادر شاه بیت پدر است. در هر روزگاری مردان دور می شوند. برای زن گرفتن، دیار را ترک می کنند و کودکیشان را. همسایه را هم اگر به زنی بگیرند، در گمنام‌ترین خود خویش است که می‌جویند و می یابندش. زن برای مرد، چیزی‌ست هر چه غریب تر در جهان. اما هنوز غریب‌تر از غریب چیزی هست. اما هنوز گمنام‌تر از قلب مرد چیزی هست. مرد می‌رود تا مادر ر ا در این غربت آستان پروانس بیابد، در این گمنام آواز بلبل و خنیاگر. قرن دوازدهم پروانس متبرک ملائک است. در خفا می آیند، سود جسته از خواب صاحبشان. طریقت عشق ورزی که هرگز نبوده است، ابداع می کنند، که تا کنون جهان را نیفروخته ‌است: عشق بعید. مرد سلاح و غرورش را بحر آوازی ناتوان در آن رها می‌کند. اگر با دیگران به رقابت می‌نشیند در زیبایی‌ست، نه در قدرت. زن اما غالبا همسر دیگری‌ست، سروری یا سلطانی. با تابانیدن نامش بر سرتاسر زمین، عاشق فاصله‌ای را که بانویش را از او جدا می‌سازد، پهن می‌کند تا در آن فاصله جهان را به کف گیرد، بسان ماهی ته تور. طبیعت، جسم، جان همگی می‌آیند که جایشان را در أفتاب تنها یکی بیابند. فضایی که شما را از او جدا می سازد از خنده‌اش سرشار است. فضایی‌ست مقدس، آواز فرومی کندش، صدا در آن پر می‌کشد، فاصله ای ست خوشوقت. عشق پرش می‌کند، بی آنکه محوش کند هرگز. عشق از دور. عجب عشقی‌ست این! زمین در آن آسمان است. جسم و جان در آن می گدازند، در نازکای یک صدا. و این تا اواسط قرن سیزدهم طول می‌کشد. موسیقی خدا را بالاخره از خوابش بیرون می‌کشد، مداخله می‌کند، سامانش می‌دهد: واپسین آواز‌ها دیگر تا خوابگاه کاخنشینان نمی‌روند، برف شده بر دستان مریم باکره باز می افتند. نامه‌های عاشقانه همان می مانند، همان واژه ها، همان جنون آواز. تنها نشانی تغییر کرده‌است. گیرنده ناگهان بعیدتر از جوان بانوان پروانس است. به زحمت بعیدتر. چنین است آسمان پروانس قرن سیزدهم: جزجز صدا، اشباع از ارتعاش و واژه های عاشقانه. اینگونه است آسمانی که رخسار بانو پیکا را در بر می گرفت، بسان آبی در نقاشی، وقتی بازرگان شوهرش او را کشف می کند. نه اینکه پیر برناردون جانی خنیاگر داشته باشد. در کسب و کار وقت برای ابدیت کم می آید. فرصت تشویش بعید اندک است. پله پله نزدیک می‌شویم. از پول درو شده امروز تا پول کاشته فردا. اما این که فرانسوا اسیزی مادری از دختران رسته زیر آسمان پروانس داشته است بی تأثیر نیست. مادران کوچکشان را از شیر و خواب و خیال روزی می‌دهند. شیرشان از جسم ژرف بالا می‌آید. از پستان چونان جراحتی خوش برون می‌ریزد. خواب و خیالشان از کودکیشان بر می‌خیزد، با لالایی به لبانشان می‌آید، نوزاد را در شیرینیی بی‌نهایت منفوذ کننده می‌پیچاند- چونان عطری که در درازای سالیان به باد نمی‌رود هرگز. نه، بی‌تأثیر نیست که مادر فرانسوا اسیزی از پروانس آمده است، از این زمینی که مردان سلامت ستیزه جوییشان را در تب آوازی ترک می‌کنند.
کودک نخست یوحنا نام دارد. خواست مادر است. انتخاب اوست. زیر این نام است که غسل تعمید داده شده، در غیبت پدر، از نو در فرانسه برای امورش. پدر نام را چون علف هرزی می کند، آن را پاک می کند تا از نامی دیگر بپوشاند: فرانسوا. دو نام، یکی زبر دیگری. دو زندگانی، یکی زیر دیگری. نخستین نام مستقیم از کتاب مقدس می‌آید. عهد جدید را می گشاید و می‌بندد. یحیی‌ی غسل دهنده است که آمدن مسیح را بشارت می‌دهد. که آب شط را از گودی دستانش بر می‌دارد تا طراوتی شگفت را بچشاند، خیزابی از عشقی مجنون. یوحنای مروج است که آنچه گذشته است را می‌نگارد و اینکه چگونه آنچه گذشته در گذر زمان می‌ماند. یحیی‌ی چشمه و یوحنای مرکب. مادر طالب این نام بوده است، آنچه مادری در نام طلب می‌کند، میان تن و جان کودکش سر می‌دهد، اینجا، مستور چونان کیسه اسطوخودوس میان دو ملحفه. یحیی‌ی آب دست، یوحنای زرین دهن، و بر و بالای آن نامی دیگر، دیگر زندگانی. فرانسوای فرانسه. فرانسوای قلب هوا، خون پروانس. با نام بزرگ کودک به پشته مردگان پس پشت پدر و مادر می پیوندد. با نام کوچک، به وسعت زاینده زندگان. همه مجال ممکن را: ستایش عشق پر توان- چونان مروج انجیل. یا نوازش زندگی ناتوان چونان خنیاگری. و چرا که نه انجام هر دو چیز، دو چیز بودن: مروج و خنیاگر، حواری و شیدا.

ترجمه دوم

پیر دی برناردونه نام پدر فرانچسکو است. وی تاجر پارچه و ملافه است و پیش از او پدرش نیز در کار دادوستد بوده‌است. ثروت پدر و عشق او به زیور آلات، ارثیه‌ای‌است که به پسرش رسیده‌است. بانو پیکا نام مادر فرانچسکو است. او اهل اسیزی نیست اهل سرزمینی بسیار دورتر است و در پروانس زندگی می‌کند. پدر برای کار خود به این سرزمین می‌رود و در حالی که نمامی طلای دنیا را در میان بازوانش دارد از آنجا باز می‌گردد، طلایی که همانا عشق این بانوی زیباست و این بی شک سودآورترین دادوستد وی و لطیف ترین پارچه‌ای‌است که تا آن زمان در میان انگشتان خویش لمس کرده‌است. یافتن چنین مادری حاصل بارقه نبوغ پدر است. در تمامی اعصار مردان به دوردست‌ها می‌روند، میهن و سرزمین کودکی خویش را ترک می گویند تا زنی را به همسری بر گزینند. اگر هم با همسایه‌ای ازدواج کنند، در میان ناشناس‌ترینشان به دنبال همسر می‌گردند و او را می‌یابند. زنی برای مردی، این دور از دسترس‌ترین چیز در دنیا‌ست. اما هنوز چیزی‌ هست که دورتر از دوردست هاست. اما هنوز چیزی هست که مغموم‌تر از قلب یک مرد است. پدر روانه می‌شود تا همسر خویش را در کاخ‌های دوردست اعیان پروانس بیابد که در آنها، نغمه بلبلان و آواز تروبادور‌ها غم زده است. قرن دوازدهم را فرشتگان در پروانس متبرک می‌سازند. زمانی که سرورشان به خواب فرو رفته است، فرصت را غنیمت می‌شمارند و ناشناس در این سرزمین فرود می‌آیند. در آنجا شیوه عشق ورزیدنی را پدید می‌آورند که هرگز وجود نداشته و هیچ‌گاه دنیا را به نور خود روشن نساخته است و آن عشق پارسایانه است. در این عشق، مرد سلاح و غرور خود را به سودای ترنمی لطیف کنار می‌نهد. اگر با دیگران به رقابت برخیزد، تنها بر سر زیبایی‌است و نه بر سر زور. و زن غالبا همسر کس دیگری‌است. زوجه امیر یا پادشاهی است. عاشق نام معشوق خود را در همه جای زمین پر آوازه می سازد و بدین سان فاصله میان خویشتن و بانویش را چنان کسترده می بیند که حس می کند جهان به تمامی در این فاصله نشسته است و او به سان ماهی صید شده‌ای در ته سبد یک ماهیگیر گشته است. طبیعت، جسم و روح جملگی در پرتو نور خورشید زنی یگانه قرار می کیرند. فاصله حایل میان عاشق و معشوق را خنده معشوق پر می‌سازد. این فضایی است که آواز روزنه‌ای در آن می‌گشاید و صدا در آن به پرواز در می‌آید. این فاصله‌ای خجسته است که عشق آن را پر می‌سازد بی‌آنکه هیچ‌گاه از میانش بر دارد. عشق لطیف، عشق دورادور. این عشقی شگفت‌انگیز است که در آن، خاک و آسمان یکی می‌شوند و جسم و روح در چالاکی صدایی در هم ذوب می‌گردند. و این حال تا میانه قرن سیزدهم می پاید. این موسیقی سرانجام خدا ر ا از خواب بیدار می‌کند. خدا پا پیش می‌گذارد و امور را سرو سامانی می بخشد: واپسین آوازها دیگر به اتاق های خواب زنان کاخ‌نشین نمی‌رسند، بلکه برف می شوند و بر دستان مریم عذرا فرو می‌ریزند. پیغام عشق همان است که بود. همان واژه‌ها و همان آوازهای دیوانه وار. تنها گیرنده آن تغییر می کند. پیغام به ناگاه به سوی بانویی پر می‌کشد که دست نیافتنی تر از زنان اشراف پروانس است، اندکی دست نیافتنی‌تر. چنین است آسمان پروانس در قرن دوازدهم، آسمانی که تگرگ آواز از آن فرو می‌ریزد و سرشار از چهچهه‌ها و واژه های عشق است. چنین است آسمانی که چون رنگ آبی پرده‌های نقاشی، گرداگرد چهره بانوپیکا را هنگامی که همسر تجارت پیشه اش او را می‌یابد، فرا می‌گیرد. مراد آن نیست که بگوییم پیرو دی برناردونه روح تروبادورها را داشت. در کار تجارت مجالی برای جاودانگی باقی نمی‌ماند و مهلت چندانی نیست تا در اندیشه دوردست‌ها باشیم. گام به گام پیش می‌رویم و از پولی که امروز می‌درویم، به پولی که بذر آن را برای فردا می افشانیم می رسیم. بی سبب نیست که مادر فرانچسکو یکی از آن دخترانی بوده‌است که در زیر آسمان پروانس بالیده‌اند. مادران کوچولوهای خود را با شیر و رویا می‌پرورند. شیر آنها از اعماق وجودشان بالا می آید و از پستان‌شان که به زخمی خجسته می‌ماند بیرون می‌زند. رویای آنان از نهانی‌ترین ژرفنای کودکیشان سر بر ی آورد و در لالایی‌ها بر لبانشان می‌نشیند. این ترنم با لطافتی بی‌نهایت نافذ نوزاد را در بر می‌گیرد و به عطری می‌ماند که رایحه آن در طول سال‌ها هرگز محو نمی‌شود. نه، بی سبب نیست که مادر فرانچسکو اهل پروانس بوده است، اهل سرزمینی که مردان سلامت جنگاوری خویش را در تب و تاب آوازی از کف می دهند. کودک نخست جووانی نام دارد. این آرزوی مادر و انتخاب اوست. بدین نام غسل تعمید داده می‌شود. در این هنگام پدر حضور ندارد و برای دادوستد دگر باره به فرانسه رفته است. پس از آن باز می‌گردد، این نام را مانند علف هرزی بر می‌کند و از میان بر می‌دارد تا نام دیگری بر جای آن بنشاند که همان فرانچسکو است.
دو نام یکی بر روی آن دیگری. دو زندگی، یکی در زیر آن دیگری. نخستین نام مستقیما از کتاب مقدس گرفته می شود. مادر عهد جدید را می‌گشاید و می‌بندد. یحیی تعمید دهند ظهور مسیح را بشارت می‌دهد و به نشانه فرارسیدن طراوتی شگرف و رگبار عشقی دیوانه وار، آب چشمه‌ساران را در گودی دستانش می‌گیرد. و یوحنای انجیل نگار می‌نویسد که بر مسیح چه گذشت و آنچه گذشت و آنچه بر او گذشت، در گذر زمان چکونه واقع شد. یحیی چشمه‌ساران و یوحنای مرکب‌ها، مادر این نام را می‌خواهد. آنچه مادر از نامی می‌خواهد، آن را در میان جسم و روح کودک خویش می لغزاند و در آنجا به خوبی نهانش می‌سازد، مانند بسته معطر اسطوقدوس که در میان دو ملافه می‌نهد. یحیی آبگونه دست، یوحنای زرین دهان و بر روی آن، نامی دیگر و حیاتی دگر. فرانچسکوی فرانسوی. فرانچسکوی با قلب اثیری و خون پروانسی. کودک با نام خانوادگی خویش به انبوه مردگان پیش از والدینش می‌پیوندد و با نام خود به وسعت بارور زندگان و حیطه امور تحقق‌پذیر ملحق می شود و تواند بود که مانند انجیل نگاران، ستایش عشقی نیرومند گردد یا به سان تروبادور‌ها، نوازشگر حیاتی ضعیف. و بسا که هر دو با هم کند و توامان در مقام انجیل‌نگاران و تروبادور‌ها، حواریان و دلباختگان، قرار گیرد.

۲۰ دی ۱۳۸۷

اوانژلیک‌ها



دو میلیارد مسیحی در جهان است که به کاتولیک و ارتودوکس و پروتستان تقسیم شده‌اند. بیست در صد پروتستان ها اوانژلیک هستند. ۱۳۲ میلیون در آسیا. ۱۰۰ میلیون در افریقا. ۸۵ میلیون در امریکای شمالی.۸۰ میلیون در امریکای جنوبی. ۳میلیون در اروپا.
چهار معیار آنها را از دیگر پروتستان‌ها مشخص می‌سازد: روی‌آوردن فردی به مذهب، آمده از انتخابی شخصی، بعد از تجربه‌ای مذهبی مثل رویت مسیح که به تغییری در شیوه زندگی رهنمون می شود.( خود بوش مثال بسیار خوبی ست که می‌گویند عیاش بوده‌است و بعد از تجربه‌ای شخصی توبه کرده است).
معنا کردن صلیب تحت عنوان ایثارمسیح و خریدن گناهان.
تعهد و طرفداری و تبلیغ و ترویج مذهب وفعالیت در زندگی جماعت اوانژلیک‌ها و ترقی و پیشرفت فردی و شخصی مثل ثروتمند‌شدن که همچون نزد کاتولیک‌ها گناهی نباشد.
کتاب مقدس را در مرکز همه چیز زندگی زمینی قرار دادن، بی واسطه، مستقیم، بی تفسیر، به عنوان کلام خدا، قانون.
بعد از امریکا، چین و برزیل بیشترین تعداد اوانژلیک‌ها را دارند.از سیصد میلیون جمعیت امریکا، هفتاد میلیون اوانژلیک هستند. برای فهم موفقیت جنبش اوانژلیک‌ها باید به خاطر آورد که جهان جدید با آمدن مخالفین و منشعبین مذهبی گریخته به وجود آمد. سال ۱۵۵۵ زمانی که اروپا را بر مبنای مناطق خط‌کشی کردند و هر منطقه را به دینی دادند، عده ای از پروتستان ها به دنیای نو گریختند. در ۱۷۳۰/۱۷۴۰ عده‌ای از پروتستان های خالص به دورجنبش بیداری بزرگ به خود نام اوانژلیک دادند و کتاب مقدس را در مرکز زندگی زمینی نهادند. و بیداری دوم در قرن نوزدهم روی داد، با تأسیس فرقه هایی به نام باتیست‌ها، متدیست هاو.... و همزمان با فتح و تصرف غرب، هویت مسیحی مخصوصا امریکایی را بنیان نهادند.
انها به ویژه در جنوب امریکا متمرکز هستند به نام کمربند کتاب مقدس. در ۱۹۷۰ راست و جمهوری‌خواهان امریکا برای به دست آوردن رأی سفیدان اوانژلیک شعار های انان را در برنامه خود گنجاندند و ریگان اولین رئیس جمهوری بود که به کمک انان انتخاب شد. در سال ۲۰۰۴ بوش ۷۵ در صد از رأی اوانژلیک ها را از آن خود کرد. آنها ۲۲در صد از رأی دهندگان را تشکیل می دهند. نفوذ آنها سیاست خارجی امریکا را متأثر می کند. برای اوانژلیک هایی که کشور خود را اورشلیم تازه می خوانند مفهوم قوم برگزیده، مفهوم آشنایی دارد، می‌پندارند که دومین وحی مسیح در اورشلیم صورت خواهد گرفت با عنوان آخرین جنگ حق علیه باطل. وجود اسرائیل حجت خداوند است و یهودیان مسیحیان آینده هستند و مخالفت با اسرائیل مخالفت با رأی خداوند است. انها مخالف ترک اسرائیل از سرزمین های اشغالی هستند. آنها به دولت امریکا برای حمایت بی قید و شرط از دولت تل‌آویو فشار می‌آورند.از دیدآنان مرزهای سرزمین اسرائیل را کتاب مقدس رسم کرده است.
در امریکای لاتین که بر علیه جنبش رفرمیست، پروتستان‌ها شکل گرفته بود، یعنی کاتولیسیسم، کفه اوانژلیک‌ها سنگینی می‌کند. از هر چهار شیلیایی یک نفر اوانژلیک است. یک سوم اهالی نیکاراکوئه اوانژلیک هستند. در کلمبی، در آرژانتین حضور دارند. در برزیل بزرگترین کشور کاتولیک ۳۴ میلیون برزیلی اوانژلیک با کاتولیک ها به رقابت بر می‌خیزند. بیست در صد جمعیت برزیل اوانژلیک هستند. انها در ترویج مذهب با امریکایی‌ها رقابت می‌کنند.در کنگو، در کامرون، در نیجریه، در بنن به زبان برزیلی به شدت فعالند. در مغرب، در مراکش و الجزایر مخصوصا در کابیلی به فعالیت مشغولند. در اروپای شرقی و غربی آنجا که بی دینی روز به روز پیشرفت می کند هم به مبارزه با بی‌دینی می‌پردازند. فرانسه ۴۰۰ هزار وفادار دارد. نقطه قوتشان تطبیق سریعشان با فرهنگ بومی‌ست و تبلیغ و موعضه پیشرفت فردی و به دست اوردن پول. این تحرک و ترویج در جاهایی مثل سودان تشنج‌هایی با مسلمانان به وجود می‌آورد.

داستانی صد ساله




اسرائیل برای «اوانژلیک »های امریکا مکانی‌ست که باید در هر صورت حفظ شود. آنان بر اینند که رجوع مسیح در آنجا خواهد بود. گمان می برند که مسیح خواهد آمد و مسیر رستگاری آنان از طریق اسرائیل است. آنها البته اعتقاد ندارند که یهودیان ساکن آن خاک هم رستگار خواهند شد مگر هم دین آنها شوند.
اوانژلیکها از یهودی‌ها یهودی‌ترند، داغ‌تر از آش. مناظر و مراسمی را گاه در امریکا شاهد هستیم، گواه بر این ادعا‌. اوانژلیکها بی شمار و قدرتمندند و نفوذ خود را سال‌های زیادی‌ست که در تمام دنیا از امریکای لاتین تا افریقا و چین و آسیا و هند و ... می‌گسترانند.
من هنوز هم نمی‌فهمم اسرائیل چه هدفی دارد. اسرائیلی را نمی‌فهمم. هر چقدر هم خود را جای یکی از آنها می‌گذارم- سال‌ها زندگی در اینجا معنای غیر را به من فهمانده است، یکی از اغیار یهودی‌ست، که گاه اسرائیلی هم هست. بسیاری از هنرمندان اینجا یهودیند، بسیاری از ادیبان و روشنفکران و روزنامه‌نگاران یهودیند، اوائل یهودی بودنشان، به چشم نمی‌آمد، هر چه بیشتر زمان گذشت، یهودی بودنشان نمایان‌تر شد. من هرگز نفهمیدم چرا معمولا برداشت یک یهودی- کفتم معمولا چون همه چنین نیستند- با برداشت باقی مردم جهان متفاوت است. بارها روشنفکری را دیده ام بی‌اندازه هوشیار و با ذکاوت و فراست، که روان‌شناس و روان کاو و ریاضی‌دان و متفکر و فیلسوف بوده است، اما جاهایی مانند همه مردم جهان فکر نمی کرده و نمی دیده است. من علاقه یهودیان را به اسرائیل می فهمم و نیاز به وجود داشتن مکانی برای آنها را، خاصه بعد از هولوکوست. البته بر پایدار بودن کشوری بر اساس نژاد و دین شک دارم. اما نمی فهمم چگونه می‌توانند انچه را که مثل روز روشن است نبینند.
امشب از یک یهودی و یک فلسطینی شنیدم که می‌گفتند اسرائیل دارد گور خود را می‌کند. اگر اسرائیلیان ذره ای خرد داشته باشند، باید فهمیده باشند که دیگر راه به جایی نمی‌برند. بیش از هشتاد در صد مردم اسرائیل از ارتش در حمله به غزه حمایت کرده اند. البته این حمایت ضعیف خواهد شد، اما بعد از یک قرن جنگ و خشونت چگونه هنوز در نیافته‌اند که اینگونه به هیج جایی نمی‌رسند. امروز یکی از اسقفان واتیکان گفته‌است که غزه اردوگاه نازی‌هاست. عده ای می پرسند آیا در واقع غزه در این دو سال «گتو» نبوده است. یعنی همان محله‌هایی که در اروپای غربی و شرقی یهودیان در آن تا قبل از هولوکوست زندگی و مردگی می کردند.
گاهی به آهستگی با خود می‌گویم که این هنوز سایه سیاه است بر سر آنان. اما کار من خیلی روانشناسی یهودیان بعد از جنگ دوم جهانی نیست.
در فرانسه بسیاری واهمه دارند که خشونت به میان عرب و مسلمان و یهودی فرانسوی منتقل شود. دیروز رئیس انجمن دوستی فرانسه و فلسطین می گفت: وقتی که بچه بودم در اردوگاه آوارگان اردن ما شعار مرگ بر یهودی سر نمی‌دادیم، اجازه نداشتیم. شعار ما مرگ بر اسرائیل بود.او امروز حدود شصت سال دارد و در تظاهرات به دفاع از مردم غزه شعار مرگ بر یهودی شنیده شده است. به نظر می‌رسد که این جنگ و دعوا رنگ و بویی مذهبی و ایدئولوژیکی به خود گرفته است یا عده ای می خواهند چنین وانمود شود. و این رنگ و بو روابط و نزدیکی های گاه و بی‌گاه «مشروع و نامشروع»را سبب شده است. برای مردم اروپا و غرب حمایت از فلسطین، پیچیده در نا فهمی‌هایی، دشوار شده است. داستان مردمی بود آواره. امروز مردم همچنان آواره‌اند، اما داستان از هسته‌اش خارج شده است یا خارج شده نمایش داده می شود و ابعاد مذهبی و ایدئولوژیکی جنبش حماس بیشتر از ابعاد ناسیونالیستی‌اش به نمایش گذاشته می‌شود. امشب کسی خطاب به رسانه ها می‌گفت: اگر می‌خواهید نزاع و دعوا به خاک فرانسه راه پیدا نکند. وجدان را از یاد نبرید. سخن‌گوی ارتش اسرائیل نباشید. انصاف را از خاطر مبرید. اگر نه بغض وامانده به خشونت مبدل خواهد شد. در سال ۲۰۰۰ با آغاز انتفاضه دوم فضای میان دو جماعت عرب و مسلمان و یهودی فرانسه بسیار عصبی شده بود. یهودیان آزار و اذیت شدند وبه مکان های مذهبی شان آسیب رسید و توهین شد. جلوه های ضد اسلامی و مسلمان هم بسیار دیده شده‌است که بیشتر از جانب راست افراطی ست.
امشب یکی می گفت اسرائیل نمی خواهد صلح کند، هر بار که واقع‌بینی ها رهبری یا جنبشی را به نرمش و مسامحه مجبور می‌کند، یا او را از میان می برند یا آن جنبش را به هم می ریزند تا با اویی که صلح می‌خواهد به امان نرسند. هم او ادامه می‌داد که این بار هم حماس قدرتمند تر از این فصل بیرون خواهد آمد و آنها خواهند گفت که نمی توانند با او به توافقی برسند و پیمانی ببندند.
بعضی بر اینند که علت حمله، چندین تعطیلات است. امشب در آغاز نهم ژانویه «ماندای» محمود عباس تمام خواهد شد. چندی دیگر انتخابات در اسرائیل و ایران است و روزهای پا در هوایی میان بوش و اوباماست.
از خود می‌پرسم چگونه اسرائیلیان از ارتش خود حمایت می کنند، مگر دلشان زندگی نمی خواهد. چقدر می‌توانی به دور خود دیوار بکشی؟ نمی توانم دلم را به این عنوان صهیونیست خوش کنم. در پشت هر ایدئولوژی در نهایت آدمی خفته یا بیدار است. اسلامیست ها هم جان دارند و جان شیرین خوش است یا باید خوش باشد. هیچ مردمی در نهایت با ایدئولوژی نمی توانند زندگی کنند. صد سال است که این داستان آغاز گشته است. یک جایی باید به آخر برسد. اما کجا؟

۱۸ دی ۱۳۸۷

بدون شرح


یکی بود یکی نبود
یکی از همین روز‌ها که نه، شوی خانمی فرانسوی که اسرائیلی هم بود،- خیلی از یهودیان فرانسوی گذرنامه اسرائیلی هم دارند و عده ای برای گذراندن دوران سربازی به اسرائیل می‌روند- و از زنش در فرانسه طلاق گرفته بود به اسرائیل می‌رود. هنگام خروج در فرودگاه به در خواست مرجع روحانی یهودی از رفتن او ممانعت به عمل می‌آید. روحانی یهودی می خواهد که طلاق شرعی صورت بگیرد تا زن که حالا در اسرائیل زندگی می‌کند بتواند دوباره ازدواج کند. مرد حاضر نمی شود و می‌گوید که من مذهبی نیستم، طلاق در کشور محل اقامت من انجام شده است و طلاقی دیگر بی‌معناست. این ماجرا ماه‌ها به طول می‌انجامد. کار و زندگی مرد در فرانسه به انتظار او می‌ماند! و او در اسرائیل حتی جایی برای گذراندن اقامت اجباری‌اش ندارد و کاری از دست سفارت فرانسه در اسرائیل که باید حافظ منافع یک فرانسوی باشد بر نمی آید.

۱۶ دی ۱۳۸۷

عبدالرحمان سوم ۲



از کتاب لغت‌نامه عاشقانه اسپانیا، نوشته میشل دل کاستیو
عبدالرحمان سوم ۱
ترجمه نیشابور

از جغرافیا و تاریخ به بررسی مستقیم روی آوریم.
اولین تکان: خلیفه زلف وریشش را رنگ می‌کند، پسر دونااینیگا، اهل ناوار، بوری بود متمایل به حنایی، با چشمانی آبی. پیشینیانش، امیران قرطبه، پسران شاهزادگان اَستوریه یا باسک، آنها هم بور بودند، همچون قسمت اعظم اشرافیون عرب. اگر شرق به غرب وارد می‌شد، سلطنت مسیحیان به نوبه خود خود را در خون شاهزادگان مسلمان جا می‌کرد، با پی‌ریختن این مخلوط: اسپانیایی- مسلمان یا اندلس.

از درون این کاخ افسانه‌ای که خلیفه در حومه قرطبه بنا کرد، نگاه کنیم، مدینه‌الزهرا، همان الوانی: شبقِ سودانی‌ها (گارد خلیفه)، بوری برده‌های اسکاندیناوی و اسلاو که تاجران یهودی - یهودی‌های لوسینا تخصصی در این تجارت پرفایده به هم زدند- از مسیر دانوب و رُن به بازارهای اندلس می‌بردند، اعراب ناب (یمنی‌ها، سوریه‌ای‌ها، عراقی‌ها)، اقلیت تنگ اشراف و سلح‌شوران، شاهزادگان سخاوت‌مند و خوش‌گذران و ظریف، علاقمند به شراب و شعر، زنان و خوب‌رویان. بِرِبرهای به مناطق کوهستانی عقب‌رانده شده، آنان که تازه دین عوض کرده‌اند ( بیش از نیمی از جمعیت)، و بالاخره مستعربین، میسیحیانی که تحت سلطه مسلمانان زندگی می‌کردند.

اکثریت به اسلام گرویدند، اما تعداد زیادی به ایمان مسیحی معتقد ماندند. کشیش و اسقف خود ر ا داشتند که یکی به نام جماعت با خلیفه مذاکره می‌کرد، کلیسا و دیر و صومعه خود را صاحب بودند، وضعیتی که همواره پرسشی مورد مجادله را برانگیخته است. مسلمانان اسپانیا نسبت به جماعت مسیحی و یهودی از خود انعطاف نشان دادند؟
در معنای متجدد واژه - به رسمیت شناختن و احترام به غیر در تفاوتش - نه شاید. مسلمانان به در اختیار داشتن تنها دین حقیقی و عمل به تنهاترین دین ناب شکی نداشتند. مسیحیان را تحقیر می‌کردند، آن مشرکین را، ایمانشان به تثلیث را به سخره می‌گرفتند، پرستش مریم باکره و قدیسان را. و یهودیان را حقیرمی‌شمردند و به آنها ظنین بودند. و از آن دو دین‌ دیگر همانقدرمی‌توان گفت، هیچ کدام تصور نمی‌کردند که دیگری بتواند ذره‌ای از حقیقت  برخوردار باشد. خود واژه حتی، انعطاف، با زمانه بیگانه بود، به معنای واقعی غیر قابل تصور بود.

اما اگر به واژه معنای همزیستی متعادل را بدهیم، در آن صورت روشن خواهد بود که اسلام اندلس به مدت جهار قرن، بی تفاوتی بهت‌‌آوری از خود نشان داد، حتی از ترویج و تبلیغ دوری ورزید. مسلما این بی‌طمعی رنگی از فخر داشت. یهودی، مسیحی، مسلمان نه در مناعت برابرند نه در برابر قوانین، وانگهی چگونه می‌توانند در جامعه‌ای با حکومت دینی برابر باشند؟
از سوی دیگر یهودیان و مسیحیان همانگونه خود را متعصب نشان می‌دهند. محکوم به دوست داشتن یک مسیحی، زنی یهودی دماغش بریده می‌شود، قطع عضوی که گواهی انعطافی آشکار نیست.

در خاک اسلام، قرآن اقتدار کافر را بر مسلمان را نهی می‌کند. یهودی و مسیحی در نتیجه اهل‌الذمه هستند. مطابق با قرار داد، مالیاتی مخصوص می‌پردازند، گاهی گران، چیزی که بی‌شک به تغییر دین تشویقشان می‌کرد.
دو مثال از رفتار آشتی‌جویانه اصحاب عرب، یکی برای هر دین: برای بنای مسجد جامع قرطبه، شاهکار معماری اسلامی. عبدالرحمان سوم مسیحیانی را که نماز خانه‌ای بر زمین طمع‌برده مالکند را از مالکیت سلب می‌کند. خلیفه اول زمین را خریداری می‌کند- به قیمت گران، سپس زمینی دیگر به رایگان می‌بخشد. معامله‌ای سخاوتمندانه، تا مسیحیان بتوانند کلیسای خود را دوباره بسازند. همه چیز اینگونه به خوبی پیش نمی‌رود؟ مطمئنا، اما اغلب اینگونه می‌گذرد، صدها شهادت هست، چه مسیحی، چه مسلمان.

دومین مثال: کدام مشاور است که بیش از همه مورد توجه است، با نفوذ‌ترین در دربار؟ ابو یوسف ابن شاپروت نام دارد، یهودی‌ست، طبیب دربار. تجارت خارجی را اداره می‌کند، معاملات را با سفیران خارجی پیش می‌برد، رساله‌ها را می‌نگارد. مجهز به فرهنگی وسیع ، مترجم تئالیف علمی، به چندین زبان سخن می‌گوید. همچنان که دیگر هم‌دینانش، عربی را چون زبان مورد استفاده اختیار کرده‌است، عبری برای نیایش کنار گذاشته شده است. می‌بایست به خاطر آورد که عربی برای یهودیان، زبان طبیعی‌شان بود، به راحتی و ظرافت عرب‌تباران می‌خواندند و می‌نوشتند. می‌بایست به خاطر آورد که تمام شاه‌کار‌های نگاشته در قرون وسطی به دست یهودیان، به عربی بود، میمونی هم.

یهودی‌ها به هنر رمانس لئونو گالیسیایی تسلط داشتند، دو زبانه بودنی که از آنها مفسر و مترجمانی میان دو تمدن می‌ساخت.
واژه رها شده است: تمدن. پس تنها دو تمدن موجود است، ژوزف پِرِز، بعد از لوی- پروانسال، بعد از دوزی، بعد از امریکو کاسترو، بعد از البورنوز، بعد از اکثریت متخصصین با تحکم می‌کوبد، دو یعنی دو تمدن مسلمان و مسیحی.

از قرن هشتم (۷۱۱) تا قرن دوازدهم ( ۱۱۰۰) نزدیک به پانصد سال، برتری تمدن اندلس سنگین است. کنت و شاهزادگان و شاهان مسیحی به وقت قرطبه زندگی می‌کنند. بعد‌ها دو تمدن هماهنگ می‌شود تا در ۱۱۰۰ به نفع مسیحیان اروپای شمالی متمایل شود. یهودیان اما، به تمدن مسلمان تعلق دارند و هنگامی که به سوی ممالک کاستی و ناور مهاجرت می‌کنند، واسطه‌گانی آراسته به اعتبار و حیثیت اندلس باقی می‌مانند. آنان صاحب فرهنگ و ادب هستند اما پیچیده در تمدن عرب و اندلس.

عبدالرحمان سوم اوج تمدنی بود که مسلما بر برده‌داری مستقر است. از این لحاظ خلیفه وارث یونان و روم و همه‌ی عهد باستان است.
وانگهی تمدنی شهری. سویل، تولد، گرانادا، مالاگا، المریه، مورسیا، ولانسیا، ساراگوس....چیزی قابل مقایسه در اروپای مسیحی وجود ندارد، برای مثال، جمعیت پاریس از دو هزار نفر تجاوز نمی‌کند هنگامی که در قرطبه چندین هزار نفر شمارش می‌شوند.
دسته مسیحیان پناهنده در کوه‌های شمال، از گالیس تا پیرنه، متحیر افسون این تمدن درخشانند. تجمل، ظرافتی که عبدالرحمان به دور خود کشیده است ( در این از عباسیان تقلید می‌کند، آنها خود متأثر از ایرانیانند)، این شکوه و جلال به نظر آن زمختان سحر و سراب می‌آید. در غار‌هاشان به هم چسبیده به دور آتش، با بزک کردنشان، روایات سفیران را برای هم تعریف می‌کنند. فقط این معجزه‌ها نیستند- چراغ‌های عمومی، فاضلاب- و نه این کراهات- حمام‌هایی در تمام محله‌ها آنجا که مرد و زن بی‌شرمانه خود را برهنه نشان می‌دهند- نه این بی حرمتی به مقدسات و کفرگویی‌ها- صدها مناره، جایی که آخوندهای محمدی خدای قلابی خود را می‌خوانند-، جنبش تفکر هم هست، ابداع فن‌آوری، ثروتی که از هر سوی عالم جاری‌ست، کاروان‌سراهایی که از آن اجناس آمده از هند و ایران و مصر بیرون می‌ریزد.

خلافت عربی، شوکت هزار و یک شب است، اما به قول برودل، با قرطبه‌ی پایتخت ،همانقدر یک شهر-جهان.
جا دارد با این حال همچنان با ژوزف پرز اختلاف جزئی‌هایی را بگنجانیم: شهرهایی با شکوه، اما شهرهایی‌ که مسلمانان هیچ کدامش را نساختند و نیافریدند، مستقر شده در شهرهایی که از زمان اشغال رومی‌ها موجود بودند. آنها را تجدد بخشیدند و بزک کردند، بزرگ کردند: نطفه‌اش را نبستند. یک بار دیگراشاره‌ای مجادله آمیز است: اعراب سواران بادیه‌نشین به خاطر محتومیت ژنتیکی از آفریدن عاجزند. همانها که جز بد نام کردن اسلام در سر نمی‌پرورانند، بی‌آنکه خود بخواهند تناقض‌گویی می‌کنند. چرا که در اندلس مسلمان، خیلی کم عرب بود، آنچه به اولاگو تاریخ‌دان اسپانیایی اجازه داد تا با کتاب کوچکی به اسم: عرب‌ها هرگز اسپانیا را اشغال نکردند، برای خود شهرتی مشاجره‌آمیز بتراشد. تاکیدی درست ( عرب های ناب -سوریه‌ای‌ها، یمنی‌ها، عراقی‌ها- همواره در اقلیت بودند)، و در عین حال غلط، چرا که اشرافیت نظامی، رؤسای اداری همواره عرب بودند.

با عبدالرحمان سوم، اسلام عالم‌گیرانه می‌اندیشد. جانشین آتن و رم درامپریوم می‌شود، آنچه باعث سوق دادنش به ایجاد رابطه با تفکر عهد باستان است. ال‌اندلس پلی میان آتن و رم و بیزانس و اسکندریه و اروپای مسیحی می‌زند. اگر خرده‌بین باشیم، اضافه خواهیم کرد که این سهم مدیون مسیحیان دمشق، در بیزانس، سپس ایرانیان است، چرا که عباسیان متأثراز ایرانیان بودند، نه تنها در معماری یا شعر، بلکه در فلسفه، در طب، در حقوق. از بغداد تا قرطبه می‌درخشد. با مراجعه به زندگی‌نامه‌ها آنرا بررسی می‌کنیم: فیلسوفان، تاریخ‌دانان، جغرافی‌‌دانان، طبیبان، ریاضی‌دانان، و شاعران اندلس با آسانی حیرت‌آوری سفر می‌کنند، با رفتن از قاهره به بغداد تا اصفهان، قیروان ، مراکش، تلمسان. وحدت معنوی امت مسلمان فرای تفرقه‌ها وجود دارد.
ادامه دارد.

۱۳ دی ۱۳۸۷

AIX EN PROVENCE 2


این تصاویر را نیشابور به شهر یزد، خواهر توامان اکس آن پروانس می بخشد. در یکی با آن دیگری زیسته است. یکی خواب است و دیگری بیداری. هر دو شهر آب‌هایند. یکی قنات و دیگری چشمه. هر دو به رنگ آسمان و زمینند و