۹ دی ۱۳۸۸

این تجمع



حجت الاسلام علم‌الهدی، امام جمعه مشهد در این تجمع گفت: بر اساس اعلام خدا در آیه 53 سوره سائده حزب‌الله كسی است كه ولایت ولی‌امر را پذیرفته باشد و چون در كره زمین مصداق ولی‌فقیه یك نفر است، مخالفت با شخص ولی‌فقیه، مخالفت با اصل ولایت‌فقیه است.

وی افزود: مخالفت با اصل ولایت‌فقیه مخالفت با امامت است و مخالفت با امامت، مخالفت با آیه قرآن است.

وی ادامه داد: اكنون مظهر رسول‌الله، ولی‌فقیه منحصر به فرد زمان است و هر كس مخالف رهبری باشد، طبق قرآن جزو حزب‌الشیطان است.

وی با بیان ظهور جنگ قطعی حزب‌الله و حزب‌الشیطان گفت: باید برای همیشه تكلیف جبهه حزب‌الله در برابر حزب‌الشیطان مشخص شده است.

وی امام عادل كشور را رهبر انقلاب دانست و مطالبه ناحق ابطال انتخابات را بغی در برابر امام عدل دانست و به سران فتنه گفت: شما از بغی به مرحله محاربه رسیدید.


۸ دی ۱۳۸۸

در مذمت خشونت و در ستایش دفاع سبز



علی عليزاده


در ۲۴ ساعتی که از تظاهرات مردم تهران و چند شهرستان در روز عاشورا گذشته بحثی حیاتی، بخشی از جنبش سبز را به خودش مشغول کرده است: بحث خشونت.

موضوعی که ما باید اندیشیدن به آ ن را سال ها پیش آغازمیکردیم, چرا که سال ها ست بدن های فیزیکی و سیاسی و اجتماعی ما، ابژه های تزریق خشونت سیستماتیک حکومت شده است، تزریقی که در این چند سال اخیر کشور را به آزمایشگاه خشونت در دست رادان و مرتضوی و احمدی مقدم و انصار حزب الله های تحت ویندوز و قاضیانی که اول اعدام میکنند و بعد به پرونده نگاه می اندازند، تبدیل کرده است. مسعود بهنود دلهره دارد و از شکست طرفداران تساهل و تسامح میگوید و عزت الله سحابی که خود بار ها قربانی خشونت حکومت اسلامی و شاهنشاهی بوده است نه فقط دعوت به خویشتن داری فیزیکی مردم میکند که حتا شعار بر ضد رهبری نظام را به مصلحت نمیداند. سحابی به امید بحثی خرد گرایانه با رهبری است تا به او بقبولاند که احمدی نژاد برایش خطر آفرین است . بهنود اما انگار در جهانی فانتزی تر زندگی میکند ، با درکی حیرت آور کودکانه از مفهوم پوپولیسم افسوس میخورد که چرا ما احمدی نژاد را از دوستان نابابش (نقدی و مرتضوی و رامین) جدا نکردیم و تشویقش نکردیم تا با مشایی ها و کلهر ها بیشتر دمخور شود. انگار نه انگار که این دو گروه دو روی یک سکه اند. انگار نه انگار که حکم محدود نکردن آزادی اجتماعی در ابتدای ریاست جمهوری احمدی نژاد و دستور راه دادن زنان به ورزشگاه ها خود محصول فلسفه سیاسی پر از تقیه مصباح یزدی است که در آن هم تجاوز به زندانیان هم آزادی های اندک دادن برای تسخیر کل ماشین دولتی مجاز شرعی است. بهنود فکر میکند چون احمدی نژاد رگه هایی پوپولیستی دارد میتوان او را کاملا در چارچوب پوپولیسم کلاسیک گذاشت و قصه پردازی کرد.

بهنود از درک اینکه پوپولیسم احمدی نژاد در بهترین شکلش، یعنی حتا قبل از کشت و کشتار ها، چیزی جز سرمایه داری فاشیستی با رویۀ الاهیات موعود گرایانه نیست عاجز است. از اینکه هسته مرکزی چنین پوپولیسمی چیزی جز خشونت برهنه نیست. چیزی که رخ داده تنها به رو آمدن این خشونت است نه اینکه احمدی نژاد راه دیگری هم برای کشور داری میدانست. اما سحابی که انگار پیش از ۳۰ خرداد ۸۸ زندگی میکند توصیه به فاصله انداختن بین رهبری و احمدی نژاد میکند. سحابی نمی پرسد که آیا این ما بودیم که سرنوشت سیاسی شخص رهبری را با شخص احمدی نژاد گره زدیم؟ آیا در شش ماه گذشته حتا یک سیگنال ضعیف از رهبری برای نشان دادن قبول وجود خواسته ای متفاوت در میان مردم، و نه حتا تن دادن به این خواسته، دیده شده؟ چه کسی در شش ماه گذشته مرحله به مرحله مسیر فتنه را مشخص کرد؟ برای سحابی انگار که زنان و مردان میان سالی که همپای جوانان در مقابل شلیک مستقیم می ایستند از روی ماجراجویی یا ناشکیبایی شعار های خود را تند کرده اند. با منطق سحابی مردم در روز ۳۰ خرداد نباید بیرون میآمدند تا روزنامه کیهان و رجا نیوز حرف شنوی مردم از ولایت مطلقه را جشن بگیرند. ولی در آن صورت امروز چه چیزی از جنبش سبز باقی میماند؟ اما در عاشورا چه اتفاقی افتاده که همه وحشت زده شده ایم؟ چه چیزی رخ داده که به جای پرداختن به کشتن حد اقل ۱۰ نفر و دستگیری ۱۰۰۰ نفر، به جای پرداختن به از بین رفتن تابوی تقدس روز عاشورای مردمی که دینشان هم توسط دولت مصادره شده است، نقطه عطفی که شکاف ایدولوژیک را در بین گروه های سنتی به شدت عمیق تر خواهد کرد، اعلام به شکست سبزی (صلح طلبی) جنبش سبز میکنیم؟ از تیر اندازی که صدایش در هیچ نقطه تهران قطع نشد که بگذریم خبر های بسیاری از قمه خوردن مردم هم در اطراف نیاوران در شب تاسوعا هم در روز عاشورا مخابره شده است. زیر کردن مردم با ون های انتظامی با موبایل های تظاهر کننده ها مستند شده است. تهران در روز عاشورا به غزه ای کوچک تبدیل شد. همه نشانه ها و خبر ها از دستور خشونت بی حد و مرز فرماندهان نیرو های سرکوب حکایت میکند و اگر نبود تمرد سربازان که به مردم پیوستند صد ها نفر باید کشته میشدند. انچه برای نخستین بار رخ داده "دفاع" مردم از خود در برابر "حیدر حیدر" گویانی است که تمام پیروزیشان در این سال ها با تظاهر به این امر بوده که آن ها هستند که در خیابانی یک طرفه فرمان کنده اند و پدال گاز را تا ته فشار داده اند. نه گروه هایی به زیر زمین رفته اند و حرکات مسلحانه را ترتیب داده اند، نه کسی به جای شعار بر ضد تفکر کهریزکی به تعقیب فیزیکی مسببان مدال گرفته کهریزک رفته است، نه بمب دست سازی ساخته شده، نه حتا در خشم ناگهانی آنانی که جان خود به کف گرفته اند و ساعت ها در بین گاز اشک آور و تیر و باتوم محاصره شده اند حرکتی رخ داده جز چند مشت و لگد به سربازانی که هر چند وظیفه اند و خود قربانی، اما در هیات تا به دندان مسلح خشونت دولتی، تا دقایقی قبل از آن به مردم حمله میکرده اند. اتفاقا همه این ها که نام بردم ممکن بود اگر عاشورای دیروز هم مثل ۱۳ آبان امسال صحنه یک طرفه قلع و قمع مردم میشد.

نتیجه گیری بهنود که نهادینه شدن خشونت پس از انقلاب اسلامی را محصول جنگ خیابانی "مردم" در روزهای منتهی به بهمن میداند، نه در له له زدن قریب به اتفاق رهبران سیاسی، از اسلامی و غیر اسلامی، در رقابت برای به دست آوردن قدرت دولتی نیز به همان مقدار بی پایه است. چنین خوانشی در ۱۲ سال گذشته هر روز از هر منبر اصلاح طلبی تکرار شده، تا سروش و بهنود ودیگران از انقلاب ۵۷ تبری جویند وبه ما بیاموزند که انقلاب با خشونت یکی است. تازگی ها هم که دباشی پیدا شده که واقعیت جنبش را تا آنجا قبول کند که با جنبش مدنی سیاهان امریکا قابل سنجش باشد. آن هم خوانش تقلیل گرایانه ای که نه از "پلنگ های سیاه" سخن میگوید، نه از گرایش بخشی از همین جنبش از جمله مالکوم ایکس به اسلام انقلابی و نه از تکامل و تغییر خود مارتین لوتر کینگ در پیش از مرگ. انقلاب اسم منفور مشترک تمامی لیبرال های ایرانیست.

اما هیچ کدام نمیگویند که اگر جنبش سبزی در ایران هست که در حال حاضر قوی ترین جنبش دموکراسی خواهی خاورمیانه یا حتا جهان سوم امروز هست، این چیزی جز ماحصل همان انقلاب ۵۷ نیست. همان انقلابی که برای اولین بار در آن مردم ایران باور کردند که میتوانند مقدر بر سرنوشت سیاسی خود باشند.

(اولین بار، چون این مردم به معنای عام بودند که بازیگران ۵۷ بودند نه روشنفکران و گروه قلیل پیشرو مانند مشروطه). همان انقلابی که در آن مردم برای این امام خمینی را به رهبری برگزیدند که بر خلاف موج غالب در فعالان سیاسی واقعیت اندیش آنروز مانند سحابی و بازرگان که حداکثر به دنبال انتخابات آزاد مجلس بودند، نقطه تمرکز خواست عمومی مردم را پیدا کرد و در یک جمله بی پیرایه بر آن اصرار ورزید: شاه باید برود. آنچه خشونت را با سرنوشت ۵۷ گره زد خشم انقلابی مردمی که با هم یکی شده بودند و از همه چیز برای هم میگذشتند نبود بلکه آن تفکری بود که چیزی جز پیروزی در نبرد هژمونیک در سر نداشت. چیزی جز وکیل و وزیر شدن نمی فهمید. همان تفکری که امام خمینی جمهوری خواه پاریس را هم به ولی فقیه تهران بدل کرد.

بخش حکومتی آن تفکر امروز نماینده ای در ایران ندارد جز احمدی نژاد که تازه کارش را آغاز کرده و در وهله بعدی باید دنبال اسناد جاسوسی ساختن برای علی لاریجانی و توکلی و قالیباف هم برود. شرمسار انقلاب ۵۷ نبودن نقطه تفاوت موسوی از طرفداران خاتمی و مشارکتی ها بود. نکته ای که به رغم مد روز نبودن توسط موسوی به صراحت در انتخابات بر آن تاکید شده بود.

سبز بودن به معنای مساوات حقوقی تک تک افراد جامعه است فارغ از رنگ و مرام، نه چسبیدن دگماتیک به تاکتیک هایی که در برهه های خاص انتخاب میشود. میتوان انقلاب سبز هم داشت. چیزی که امثال بهنود انگار نمیخواهند درک کنند اینست که جنبش سبز تایید رفتار ۱۲ ساله آن دسته اصلاح طلبان حکومتی که حداکثر مردم را وسیله فشار از پایین برای چانه زنی از بالای خود میدانستند نیست، بلکه اعلام پایان "تاکتیک" های آنهاست و اعلام آغاز مرحله ای جدید در روش های تحقق دموکراسی. شکست اصلاح طلبی و صلح طلبی نیست،بلکه شکست اصلاح طلبی حکومتی است و روش آنانی که اگرچه صداقت داشتند خلاقیت نداشتند و اگرچه حقوق مردم را قبول داشتند به نیروی آنها ایمان کافی نداشتند. کسانی که ۱۲ سال از تمامی ابزار دموکراسی فقط به صندوق رای چسبیدند و دانشجویان را در کوی و روزنامه نگاران را در زندان و کارگران خواهان سندیکا و حقوق معوق را در جاده شهرک های صنعتی در برابر پلیس تنها گذاشتند و فقط و فقط با تظاهرات ۳ میلیونی مردم در ۲۵ خرداد از خواب بلند شدند تا یاد بگیرند که دموکراسی، یعنی بروز و تجسد قدرت مردم، شکل های دیگری هم میتواند و باید داشته باشد. (بپرسید از آقایانی که باید به خاتمی التماس میکردند در ۲۵ خرداد تا به تظاهرات خیابان آزادی بیاید). این حتا شکست تسامح و تساهل هم نیست چرا که کسی نمیخواهد عقیده حتا طرفداران ولایت را عوض کند، نمیخواهد آن ها را از جایی اخراج کند و انتقام گذشته بگیرد بلکه میخواهد جایی اندک برای خودش هم باز کند. اما شرط چنین عملی اینست که به رایگان کتک نخورد و ارزان کشته نشود.

دفاع جمعی مردم خارج از حکومت از خود چه در انتفاضه فلسطین، چه در برابر پلیس ضد شورش انگلستان در تظاهرات ضد جنگ عراق و چه در برابر پلیس دولت دانمارک که همین تظاهرات طرفداران محیط زیستی را سرکوب کرد که اعتراض شان به سرمایه داری بی مرزی بود که زمین مان را به توبره کشیده است و هوایمان را دزدیده است، را نمیتوان خشونت نامید. اگر چنین امکانی برای اعراب مسلمان هم در برابر حکومت های دست نشانده شان بود آنها هم به دام القاعده و بنیاد گرایی و تروریسم نمی افتادند. آنانی که در نابرابرانه ترین نبرد تاریخ معاصر، یعنی۶۰ سال نابودی سیستماتیک ملتی به نام فلسطین، ژست صلح طلبی و نفرت از خشونت میگیرند و فقط به صورت کلی خشونت را برای هر دو طرف به یکسان محکوم میکنند نه فقط مفهوم خشونت را نفهمیده اند بلکه در چنین خشونتی شریکند. آنها احتمالا در صحرای کربلا هم در بین خشونت ماشین نظامی امپراطوری عظیم "اسلامی" و دفاع گروهی اندک تفاوتی نمی بینند. عاشورای ۸۸ نقطه ای شد بی بازگشت به یمن شجاعت درخشان مردمی که نشان دادند تنها هراسشان باری همه از مردن در سرزمینی است که مزد رادان ها و مرتضوی ها از آزادی آدمی افزون باشد. صدای هل من ناصر ینصرنی این مردم را اکنون نه عفو بین الملل و سازمان های حقوق بشر غربی که دیگر مردمان همین سرزمین باید بشنوند. آنها که تا به حال یا مردد بوده اند یا ترجیح داده اند که برای سکوت خود دروغ های حاکمان را باور کنند.

۷ دی ۱۳۸۸

أَلسَّلامُ عَلَى الْقَتيلِ الْمَظْلُومِ

ازاین وبلاگ
norouzi3.blogfa.com

أَلسَّلامُ عَلَى الْقَتيلِ الْمَظْلُومِ
اَلسَّلامُ عَـلَى الاْبْدانِ السَّليبَةِ
أَلسَّلامُ عَلَى النّازِحينَ عَنِ الاَوْطانِ
أَلسَّلامُ عَلَى الْمَدْفُونينَ بِلا أَكْفان
أَلسَّلامُ عَلَى الرُّؤُوسِ الْمُفَرَّقَةِ عَنِ الاْبْدانِ
أَلسَّلامُ عَلَى الْمَظْلُومِ بِلا ناصِر
أَلسَّلامُ عَلى مَنْ نُكِثَتْ ذِمَّـتُهُ
أَلسَّلامُ عَلى مَنْ هُتِكَتْ حُرْمَتُهُ
أَلسَّلامُ عَلَى الْمُغَسَّلِ بِدَمِ الْجِراحِ
أَلسَّلامُ عَلَى الْمُحامي بِلا مُعين
أَلسَّلامُ عَلَى الْخَدِّ التَّريبِ
أَلسَّلامُ عَلَى الْبَدَنِ السَّليبِ
أَلسَّلامُ عَلَى الرَّأْسِ الْمَرْفُوعِ
أَلسَّلامُ عَلى مَنْ اُريقَ بِالظُّـلْمِ دَمُهُ
أَلسَّلامُ عَلى مَنْ اُريقَ بِالظُّـلْمِ دَمُهُ
أَلسَّلامُ عَلى مَنْ اُريقَ بِالظُّـلْمِ دَمُهُ
أَلسَّلامُ عَلى مَنْ اُريقَ بِالظُّـلْمِ دَمُهُ
أَلسَّلامُ عَلى مَنْ اُريقَ بِالظُّـلْمِ دَمُهُ
أَلسَّلامُ عَلى مَنْ اُريقَ بِالظُّـلْمِ دَمُهُ
أَلسَّلامُ عَلى مَنْ اُريقَ بِالظُّـلْمِ دَمُهُ
....
(سلام بر آن كشتهء مظلوم، سلام بر آن بدن‌هاى عریان، سلام بر آن دورافتادگان از وطن‌ها، سلام بر آن دفن‌شدگـانِ بی‌كفن، سلام بر آن سرهاى جداافتاده از بدن، سلام بر آن مظلومِ بى‌ياور، سلام بر آن‌كسى‌كه عهد و پيمانش شكسته شد، سلام بر آن‌كسى‌كه پرده حُرمتش دريده شد، سلام بر آن‌کسی‌كه با خونِ زخم‌هاش شست‌وشو داده شد، سلام بر آن مدافعِ بى‌حامی، سلام بر آن گونهء خاك‌آلوده، سلام بر آن بدنِ عریان، سلام بر آن سرِ بالاى نيزه... سلام بر آن‌كسى‌كه خونش به ظلم ريخته شد.)

۴ دی ۱۳۸۸

حروف

جای مرا درعاشورا خالی کنید.
دستم ازحروف فارسی کوتاه است.

۲۹ آذر ۱۳۸۸

حوزه



بیست و نه آذر هزار و سیصد و هشتادو هشت.
«ولایت مطلقه فقیه شرک است.»
«در اواخر دوران حیات مبارك امام راحل امتحانی دشوار و خطیر، پیش آمد كه از خداوند متعال میخواهم آن را با پوشش مغفرت و رحمت خویش بپوشاند و ابتلائات دنیوی را كفاره‌ی آن قرار دهد.»

۲۸ آذر ۱۳۸۸

چه کسی عکس همه را پاره کرد؟



به نظر می‌رسد که کسی یا کسانی عکس اکثریت مردم ایران را در راه پیمایی دیروز پاره کردند. آیا کثرت در لغت اکثریت می‌گنجد؟
اکثریت از ریشه عربی کثر می آید، کثَرَ با تشدید بر ث به معنی تکثیر کردن است. خویش را تکثیر کردن تَکثَرَ باز هم با تشدید بر ث. مِکثار به معنی پر حرف است و کَثرَه به معنی زیاد و وفوری و تکَاثُر به معنی رشد.
به نظر می‌رسد که لسان عرب تکلیف همه و همه‌چیز را روشن کرده است.

۲۷ آذر ۱۳۸۸

نور علی نور



تکه‌ای از کتاب کلام و برهان از Salah Stétié
وی نویسنده، شاعر و ديپلمات لبنانی‌ست. یکی از مهم‌ترین شاعران فرانسه زبان معاصر.
ترجمه از نیشابور

من پسر مشرق‌ام، پسری از روشنایی. روشنایی جای معناست، جای برگزیدن، نامیدن. اتون، در مصر فراعنه، خدای آفتاب است که از وی شعاع عشق به دستانی نوازش‌گر ختم می‌شوند. با این حال نام «مصر» به روایت هرودوت یعنی «ظلمات»- چون نان سوخته. «خدا روشنایی آسمان‌ها و زمین است» از طرفی، قرآن می گوید. اما این خدا گمنام می‌ماند، نامستعدِ هر غصبی که ما اراده‌اش کرده‌باشیم.، تاریک، « قریب‌تر به تو، قرآن می‌گوید، که سرخ‌رگ» و با این حال به غایت بعید! میان این روشنایی بیان شده، اعلام شده، و ظلمات فروافتاده بر واجب‌الوجود یک بار برای همیشه، میان این فاصله بی‌اندازه و این قرابت نجواکن خون، چراغ، و روغنی که سوخت اوست، همواره بر من همچون حضور متواضع میانجی، حاضر شده‌اند. کدام از ما، برای بقا، برای رخصت دادن به اندکی «سکونت»، به معنایی که هولدرلین می گوید، « به شاعرانگی‌ست که آدمی این خاک را ساکن می‌شود»، به این میانجی‌گری اطمینان بخش نیاز ندارد؟ میان تمام آیه‌های قرآن، تمام این سوره هایی که می‌خواهند، بیش از حجتی اثبات کننده، از خدا تجلیات زبانانه فراهم کنند، تجسمات کلامی، که همانقدر نشانه‌های نامتعارف هستند، یکی هست میان همه که تحسین می‌کنم، همان‌که دقیقا نه متعارفانه، اندیشه الوهیت را در تخیل یک چراغ «نگاه می‌دارد»:
خدا نور آسمان‌هاست و زمین،
مثال نورش، چون محفظه‌ای‌ست که در آن چراغی ست« و چراغ در شیشه‌ای‌ست و شیشه گویی ستاره‌ای‌ست درخشان»
که از درخت پر برکت زیتون افروخته شود
که نه خاوری باشد و نه باختری،
و نزدیک باشد که روغن آن روشن شود و گر چه آتش بدان نرسد
که نوری است بالای نور،
خدا هر که را بخواهد بنور خویش هدایت کند
و این مثل را خدا برای کسانی می زند که خدا بهمه چیز داناست.

خدای رهنمای آسمان‌هاست و زمین
داستان نور او چون چراغ بره‌ای‌ست چراغی آن چراغ در آبگینه‌ای‌ست،
آن آبگینه همانا که ستاره‌ای‌ست درخشنده و تابنده که بر افروزد از درختی خجسته و با برکت زیتون،
نه آفتابی و نه نسری نزدیک است که روغن آن روشنایی دهد.
و اگر بساید او را آتشی،
روشنایی بر روشنایی،
راه نماید خدای مر روشنایی خویش را آن را که خواهد و پدید کند خدای داستان‌ها را برای مردمان
و خدای به هر چیزی داناست.

اینجا من از دو ترجمه به فارسی کمک گرفتم: اولی از آن ابوالقاسم پاینده است و دومی برگردانی کهن از قرآن به کوشش علی رواقی. مترجم نامعلوم است و ترجمه گویا متعلق به قرن دهم.

۲۶ آذر ۱۳۸۸

قاضی



می گویند پدرم نگذاشت، من که یادم نمی‌آید، برادرم قاضی شود.
پدرم زیادی جدی بود!

۲۳ آذر ۱۳۸۸

مصیبت ، Passion



موهای سین را که بافتم و راهش انداختم، و هیزمی به خورد بخاری چوبی دادم، با تذکره الالیاء دوباره به رختخواب رفتم. کتاب سنگین بود وپلک‌های من هم. ساعت چهار از خواب بیدار شده بودم ساعت شش خوابیده‌بودم و سین هشت صبح بیدارم کرده‌بود. تنها برای اینکه موهایش را ببافم، بقیه کارهایش را خودش میکند. برای یک متر مو بیدارم کرده‌بود. گاهی هم باید تا میدان روستا همراهیش کنم. آنوقت باید به سرعت لباس بپوشم و ساک سنگینش را به شانه آویزان کنم و هر دو مه‌های انبوه را بشکافیم و پیش رویم. چند دقیقه بعد میدان روستا و مینی‌بوسی که دارد می‌آید بچه‌های ده را که حالا هر روز به تعدادشان اضافه می‌شود به دست آموزش و پرورش بسپارد.یکی از سه نهادی که در اینجا حضور و وجود دارد. دو دیگری تلویزیون و فروشگاه‌های بزرگ است و دیگر برهوت و همه برهنه.
سه روز است که جسمم حرف می‌زند، نه، سه روز است که فغانش به هواست. جسم من زودتر از روحم با من حرف می‌زند. در واقع حرف‌های روحم را دیگر نمی فهمم .سه روز درد.
سین رفته است و جعبه میلاد مسیحش را از پستو بیرون کشیده‌است و درو دیوار را از چیزهایی که در این سال‌ها درست کرده است، آراسته. یک دنیا فرشته هایی با لباس سپید و یک عالمه برف. چند تایی حباب رنگین. ملائک و برف‌ها و حباب ها را به شاخه‌های درخت فتدقی که هر سال در خانه ما جای کاج را می‌گیرد، آویخته. سال اول کاج خریدیم و بعد هم در حیاط کاشتیم. حالا دیگر شاخه بزرگی از این همه درخت فندقی که اینجا همینطور سبز می شود را با خود به خانه می‌آوریم و درست در کنج همیشگی‌اش در کنار پنجره استوار می سازیم و سین هر چه دلش می خواهد به آن اویزان می‌کند. یک سال هم نارنگی از آن آویزان کردیم و خود را در قصه‌های مارکز بسیار سورآلیستی یافتیم. به شیشه های پنجره پذیرائی هم ستاره های نقره‌ای و طلایی چسبانده‌است. چرا فندق؟ اگر شاخه های فندق را در زمستان ببینید خودتان می‌فهمید چرا.
دیروز آمد و گفت که بروم و با او در چنین امر مهمی شریک شوم. من هم گفتم: عید من که نیست. وانگهی محرم است. گمان کنم از زور درد این را گفتم. گفت که محرم چیست؟ گفتم مهم‌تر از محرم عاشوراست. گفتم عاشورا یعنی وقتی که خیلی تشنه‌ای. یا وقتی خیلی عاشقی. عاشورا یعنی محک تشنگی و عاشقی. عاشورا یعنی که خودت هم می‌دانی که آنقدر عاشق نیستی و مجال یک روز را آنقدر عاشق می شوی. درتمنای چنین عشقی به سر می‌بری. البته من داشتم با خود سخن می‌گفتم و سین رفته بود و درخت باردار شده بود.
چرا مردم به سرو روی خویش می‌زنند؟ کاتولیک‌های جنوب هم مثلا در اسپانیا و آمریکای لاتین با تفاوت های خود مراسمی مشابه دارند. در ایران اسمش را گذاشته‌اند مصیبت حسین یا مصیبت عاشورا و در نزد کاتولیک‌ها به پَسیون مسیح معروف است. پَسیون یعنی شوق، یعنی میل شدید، یعنی عشق. اما هر دو داستان مراتب درد است که روایت می‌شود. در زبان فرانسه این لغت در نیمه دوم قرن دهم میلادی به زبان وارد شده است. و معنای عذاب متحمل شده به وسیله کشته در راه مسیحیت را دارد. و رنج عیسی مسیح برای بازخرید گناهان بشریت. روایت این رنج در عهد جدید هست. به یاد دارم که ایام این روزها که مسیحیان این روایت را می‌خوانند، روزی مادر بزرگ پدری ژان- ر که مسیحی مارونی بود و گاهی، نه همه یک شنبه‌ها، کشیش خانوادگیشان به دیدنش می‌آمد و غیر از احیانا اعتراف و اقرار به گناه، قسمتی از عهد جدید را می‌خواندند، برای ما که بعد از ظهرش به دیدنش رفته بودیم، اعتراف کرد که امروز مصیبت مسیح را خوانده است و اصلا گریه‌اش نگرفته‌است.
در قرن دوازدهم واژه معنای رنج فیزیکی هم به خود می گیرد و در قرن سیزدهم رنِج از عشق معنا می گیرد. به عذابی که بی آن عشق را شاهدی نیست. در ۱۶۲۱ معنی میل شدید به چیزی و در ۱۶۴۹ دکارت پَسیون جان و روان را می‌نویسد.
برای من عاشورا روز میل شدید به چیزی ست. روزی عاشقانه است. من در آن نه خون می بینم، نه سرهای بریده، هر گز هم نفهمیدم چرا شیعیان جنین درکی را از آن بیرون کشیدند. من حتی ظالم و مظلوم هم نمی بینم. تا جهان باقی‌ست ظلم هست و ظالم هم خواهد بود. زمین را از ظلم پاک کردن هم دروغ و فریبی بیش نیست. مثل ریشه کن کردن بیماری می‌ماند. صحبت من البته این نیست که با ظالم نباید نبرد کرد. این بحث دیگری‌ست. نبرد با ظالم هم حس یا درکی در وجود ماست تنها می شود رهبریش کرد. به آن جهت داد، منحرفش کرد یا نکرد. مظلومین هم به ظالمین تبدیل می‌شوند. یعنی خاصیت تبدیل شدن را دارند.
البته این جالب است که در واقعه عاشورا مسئله کفر نیست، مسئله ظلم است، حتی به روایت شیعیان. بیشتر از هر چیز مسئله خلوص و عشق است و وفاداری. به قیمت از دست رفتن نظام. من نمی‌دانم امام حسین که می‌گویند هنگام وضو دست و دلش می لرزید و می‌گریست و این یعنی همین پَسیون، همین شوق، چطور می توانست بگوید حفظ نظام از حفظ نماز واجب‌تر است. حتی در مصیبت مسیح بیشتر خیلی بیشتر از حسین گلایه هست از خدا. مسیح جایی در «مسیر صلیب» چنان‌که مسیحیان می گویند به خدا می‌گوید که تنهایش گذاشته است. اما من کم‌دان هیچ‌جا نخوانده ام و نشنیده ام که حسین گلایه‌ای کرده باشد. مادر بزرگ مادری ژان- ر که مسیحی کاتولیک بود، در روزهای آخر زندگیش چه شوق رفتنی داشت. سه فرزندش در جوانی مرده بودند، یکی در تصادف موتور و دو دیگر از بیماری. شوهرش هم سال‌ها بود که رفته بود. دلش تنگ شده بود و می‌دانست که لحظه دیدار نزدیک است.
چرا برای کسی که به سوی خدا می‌رود گریه می کنیم؟ گریه شوق را می‌فهمم، چرا بر سرو روی خود می‌زنیم؟ از آخرین باری که در خیابان تعزیه دیدیم، من و ژان - ر ، زنی را به یاد داریم که سالهای رفته از عمرش کشف نا پذیر بود اما سخت بیمار بود، آمده بود و از تشت آبی که نماد شط بود و چندین پا با بسکت‌های رنگ و با رنگ تعزیه‌گردان‌ها، از ازدحام و شلوغی به آن داخل شده بود، کاسه ای برداشته بود و به تمنای شفا سر می‌کشید. و ما بغض کرده بودیم. با اینکه به نزول و سقوط تعزیه واقف بودیم. چقدر دلمان تنگ بود.
روزی هم عاشورا بود و تابستان بود و من به زیارت مریم مجدلیه رفته بودم و با خود آب نبرده بودم. مریم مجدلیه بعد از واقعه با کشتی به مارسی می‌رسد و در غاری در دل کوه چله می نشیند. غار را پیاده باید رفت. طلبه‌ها و روحانیانی که در کنار آن زندگی می‌کنند یا پیاده یا با الاغ بارشان را حمل می‌کنند. یک ساعت و نیم زیر درختان و در جوار گیاهانی که ندرتشان از آنها محافظت می‌کند و انبوهی آواز پرندگان به روایت شوق و رنج مسیح می‌رسی که مرتبه به مرتبه بر دیوار نوشته شده‌است. همچنان‌که بالا می‌روی، روایت می‌شود. به قله که رسیدی به غار رسیده‌ای، تاریک و سرد و خیس. غار در دل رشته کوه‌هایی بس عتیق نشسته است.
همچنانکه تاریخ نشان می‌دهد، ثابت کردن اینکه چه کسی کافر است، آسان نیست. ثابت کردن ظلم آسان تراست. شاید روزی در آسمان‌ها تکلیف کفر مشخص شود اما تکلیف ظلم همین جا بر روی زمین می‌تواند . سال‌های طولانی مسیحیان یهودیان را به جرم مسیح کشی متهم کردند و سال‌هایی دیگر عذاب دادند. تشخیص کافر چندان روشن نبود. تشخیص ظالم چرا. امروز هم در اسرائیل تکلیف کفر اگر مشخص نباشد تکلیف ظلم روشن است. آنها از نظام دفاع می‌کنند. و شنیده‌ام صدای یهودیانی که می‌گویند اگر دین نداریم، آزاده باشیم.
عاشورای امسال هم تکلیف کفر روشن نخواهد شد. تکلیف ظلم چرا. من غیر از اینکه می‌دانم هیچ مردمی بدون نماد نمی‌توانند زندگی کنند، مردگی چرا، این را هم می‌دانم که نماد‌ها را نمی‌توان عوض کرد، حسین اگر نماد عشق و شوق و میل شدید چیزی نباشد، نماد مظلومیت است. نمی‌توان نماد را سرنگون کرد. همچون که تمثال شاهی را پایین می‌کشیم. یا مردم خویش را در واقعه می یابند و آشنای مظلوم یا آسمان را به زمین تنزیل می‌دهیم و مردم از واقعه دور می شوند.
می‌روم و نوزاد گِلی مسیح را که در گهواره بیدار است از جعبه‌دیگری بیرون می کشم و کنار آن سه مغ و مریم و الاغ و گوسفند در آغل دو هزار ده سال پیش ، درست زیر نفس گرم الاغ، زیر درخت عید سین قرار می‌دهم. که باز در نیمه شب بیست و چهار دسامبر به دنیا بیاید. حالا تکمیل شد.

۲۲ آذر ۱۳۸۸

صورت



تکه‌ای از سخنان Salah Stétié از کتاب کلام و برهان.
او از آن‌هایی‌ست که هرگز مرا ترک نمی‌کند.
رابطه‌هایی عمیق ما را به هم وصل می‌کند.
ترجمه از نیشابور

من از مدیترانه هستم، اما از مدیترانه‌ای تاریک، از آن مدیترانه‌ای که برای بسیاری، نه مکان به هم رسیدن‌های خوش‌وقت، بلکه تبعید بود. درسنت مدیترانه‌ای، الیاد هست که شعر فتح است و ادیسه که شعر تبعید و هلاک: گمان کنم که من خویش را بیشترکنار تبعید و هلاکی بگذارم.
با این حال، ذوق انضباط و اعداد و بلور دارم. من محتاج آنم که در چند واژه چیزی را که مدت‌ها گام‌های تاریکی زده، رفت و آمد‌های نامطمئن، خیال‌بافی‌های زیکزاکی در حدود مدیترانه واقعی و خیالی بوده جمع و جور کنم. شما به خوبی به این نکته که شعر من شعری جمع کرده است، اشاره کردید. یک جور تداوم در جغرافیای معنوی می‌خواهد که در پایان هر جاده ای، در پایان هر تردیدی، نقطه الحاقی باشد، چهارراهی، ملاقاتی میان تمام خطوط ممکن. درست آن زمانی که شعر هست، از بودن می‌ایستد، چرا که شما هم چون من می‌دانید- در درک اسلامی از زمان، زمان در مکان لغو می‌شود و مکان در زمان و هر دو در نقطه‌ای که وجود ندارد تبدیل می‌شوند. شعر گفته‌ای‌ست که با سوختن عناصر تشکیل دهنده‌اش، نا- گفته می‌شود: صورتی از ناصورت. به معنایی دیگر، صورتی به صورت نیامده: من آدمی هستم به جستجوی چنین صورتی، با هدف یافتن آنچه رمانتیک‌های آلمان، همچنانکه شرق جلال‌الدین رومی و چندی دیگر، صورت نامیده‌اند.

بیست و سی دیشب



از وبلاگ دغدغه‌هایم.
din. persianblog.ir

امروز بعد از ظهر که به سراغ وبلاگ دغدغه‌هایم رفتم، نه تنها این مطلب بلکه مطلب دیگری هم حذف شده بود. حالا من مانده‌ام که آیا باید مطلب را از اینجا هم پاک کنم یا نه. نظر شما چیست؟ نگویید از خودش بپرس!

یکی از ویژگی های بیست و سی دیشب+ (٢١ آذر) این بود که
شاید همه‌ی گویندگان این بخش خبری، حداقل یک جمله در آن گفته بودند!

مثل آن ماجرایی که هیچ قبیله‌ای نمی‌خواست خون به گردنش باشد.
قرار گذاشتند که همه با هم در سحرگاه حمله کنند.
که همه در خون سهیم باشند.

گویی هیچ مجری حاضر نشده بود که متن مزبور را کامل بخواند.
و خودکشی رسانه‌ای بکند.

*

رهبری بعد از ١٨ تیر صریحا گفتند که
اگر عکس مرا هم آتش زدند، شما سکوت کنید و ....

*

من و بسیاری از کسانی که مختصر عقل و شعور در خود می‌یابند،
در حیرتیم و واقعا برایمان سوال است که این بازی‌های مسخره دیگر چیست؟

اعتراف+ محمد نوری‌زاد در این فقره، خواندنی است.
هم‌چنین سوال اساسی و بسیار ساده‌ی مهدی ابراهیمیان عزیز در این یادداشت+.

*

قبول. خیلی زشت. خیلی ناراحت کننده.
ولی دیگر تحجر و قشری‌گری مگر بیش‌تر از این هم می‌شود؟
برای ما که معلوم است ماجرا چیست.

همین روزهاست که کسی از پرده بیاید بیرون و بگوید:

«این مساله، فقط مساله یک عکس نیست.
عکس یک بروز سطحی از ماجرا است.
ماجرا مخملی تر از این حرف هاست!»

و بعدش ...

*

بعضی کارها را وقتی یک بار مرتکب شدیم، بار دومش تابلو است.
ممکن است بار اول، با بهره‌گیری از عنصر غافل‌گیری، یخ ماجرا بگیرد،
ولی بار دوم، به سادگی بار اول نیست.


سر ِکنفرانس برلین،
که یک باره نمایش رقص و سماع بانوان حلال شد و
نشان دادن عریان شدن یک مرد در جمع نیز
-با مختصر شطرنجی کردن عورت-
وظیفه‌ی اخلاقی و شرعی رسانه‌ی ملی تلقی شد؛


به هر حال، خونی از ملت به جوش آمد و بلافاصله پشت بندش،
رهبری سخنرانی در مصلا و در روز جوانان و در جمع جوانان کردند
-که ما هم شرکت داشتیم-
و فردایش کلیه مطبوعات دوم خردادی را بستند و عده را گرفتند و خلع لباس و زندان و ...

**

آقایان چو انداختند که حوزه علمیه، تعطیل است!
به خیال شان حوزه مهد کودک یا دبستان است که به اشارتی تعطیل شود.

این بار،
آقای مکارم هم
-که یکی از نزدیک‌ترین مراجع به جمهوری اسلامی است-
درس خارج‌اش را تعطیل نکرد،
و به اشاره و اظهار تاسفی در ابتدای جلسه درس بسنده نمود.

طبیعی هم هست.
آدمی که عقل در سر دارد، برای چنین چیزی، چنان بلوایی به پا نمی‌کند.

*

حالا وظیفه آیت الله سید احمد خاتمی یک چیز دیگر است.

ایشان نه مرجع تقلید است نه مثل مراجع استقلال دارد
و نه اصلا سطح و جایگاهی بدان والایی داشته.
ایشان پست امامت موقت جمعه تهران را که به‌ش دادند،
فکر می‌کنم بزرگترین فخر دوران زندگی‌اش در رزومه‌اش باشد.
فخری که به این زودی نصیب ایشان نبود.

یک چیزی تو مایه‌های مهرداد بذرپاش که رئیس سایپا کردند‌ش.

خیلی طبیعی است که ایشان بیاید در قم و در جمع چند طلبه نوپا بنشیند
و رگ گردنش برای یک عکس ِپاره شده، بزند بیرون.
و برای این و آن خط و نشان بکشد.

کار ایشان -درست هم نباشد-‌ قابل درک است.

**

به فرض صحت،
یکی از طرفداران افراطی موسوی، عکس امام را آتش زده یا پاره کرده.
و گیریم که چنین کاری جرم باشد.

این عمل را چسباندن به موسوی، مگر راحت است؟

چه طور دامان شما و طرفداران شما از جنایات بعد از انتخابات و کهریزک و .. پاک باشد.
ولی دامان موسوی از این کار -که قطعا جنایت نیست- پاک شدنی نیست؟

شما در قبال آن جنایات، چه کار کردید؟
جز یک محکومیت خشک و خالی؟


موسوی هم -در قبال این حرکت نادرست- یک محکومیت چرب و چیل کرد.
-تا این‌جا یکی به نفع میر-

نه زور داشت نه قوای نظامی نه ضابط قضایی و نه صدا و سیما نه ...

شما که همه چیز داشتید،
در قبال جنایاتی که نزد هر وجدانی و هر مکتبی محکوم است،
و در شرع مقدس ما، بزرگترین جرم ها تلقی شده که نظیری برایش نیست،
(و کشتن یک انسان بی گناه به مثابه کشتن تمام بشریت تلقی شده)
شما چه کردید؟

دامن موسوی از طرفدارانی که معلوم نیست از طرفدارانش باشند،
-و معلوم نیست که بازی، کلا دسیسه صدا و سیما و آقایان است یا واقعی است-
پاک نیست؛

آن وقت دامن شما
-که در هر خطبه‌ای که بعد از انتخابات خوانده‌اید، مشوق و مروج اعمال خشونت بوده‌اید-
از آن جنایات پاک است؟

*

حضرت آیت الله سید احمد خاتمی!

گمان نکنم شما هم به چنین روشی راضی باشید.


ما هم دامن شما را مستقیما آلوده به آن جنایات نمی‌دانیم.
شما هم خیلی با این چیزهای مسخره، فشار نیاورید.
این گوری که بر سرش فاتحه تلاوت می‌کنید، جنازه‌ای تو‌ش نیست.

شما را به همان امام قسم،
با این روش‌های ناصواب،
هزینه های گزاف برای نظام درست نکنید.
به اندازه کافی از این روش ها کشیده‌ایم و ضربه خورده‌ایم.

**

دریغ. دریغ. دریغ.


۱۹ آذر ۱۳۸۸

داشتن و نداشتن



بزنید این نهاد ضعیف شده خانواده را هم خراب کنید، چه اشکالی دارد؟ وقتی مردانی هستند که بضاعت مالی و میلی دارند؟
خدا را شکر که مردان فقیر نمی‌توانند از امتیاز مردان غنی برخوردار شوند، آن دو بضاعت راکه ندارند و کسی هم قسم عدالتشان را باور نمی‌کند. اصلا همان زن اول را هم از مردان فقیر باید گرفت و به مردان غنی داد. بعضی‌ها برای داشتن به دنیا آمده‌اند و بعضی برای نداشتن .
چقدر خوب تقسیم می کند جامعه. چقدر خوب.

۱۷ آذر ۱۳۸۸

تاریخ‌خوانی سین



داریم شام می‌خوریم. من و سین. تلویزیون را روشن کرده ام. مهم‌ترین ساعت اخباراست. اخباری که معمولا نگاه نمی‌کنیم. بعد از کپنهاک نوبت ایران است. تظاهرات در دانشگاه و در خیابان. از کیفیت فیلم‌ها در صفحه بزرگ تلویزیون باز کاسته شده‌است. اما هیچ اهمیتی ندارد، از داستان بزرگ حکایت می‌کند، نه داستان کوچک. صدای حضور را می‌رساند. می‌بینی، سر قرار حاضر شدم! سین فریاد می‌زند: موسوی و می‌گوید چندین ماه است مامان که شما تظاهرات می‌کنید؟ می‌گویم: دویست سال وسه فصل، صد سال و سه فصل. بعد از ایران اخبار تلویزیون یونان را نشان می دهد و تظاهرات خیابانی را. سین می‌گوید: آه یونان و ادامه می‌دهد خدا را شکر که ما راجع به یونان باستان مطالعه می‌کنیم!
پاسکال تلفن می‌زند. کتاب تقریبا برای چاپ حاضر است. می خواهد بداند آیا با مؤلف تماس گرفته‌ام. پاسکال استاد زبان فرانسه در نزدیکی‌های ونیز است. می‌گوید که ایتالیایی‌ها اخبار ایران را دنبال می کنند و از من می‌پرسد آیا درست است که انترنت را در ایران قطع کرده اند.
امروز همه ایستگاه های رایو و تلویزیونی اخبار ایران را بازتاب دادند. در آغاز ماجرا باور نمی‌کردند. گمان می‌کردند که نفسش خواهد برید. می‌خواستند بگویند که آقای احمدی‌نژاد بسیار طرفدار دارد. حتی ایران‌شناسان فرانسوی دعوت شده به برنامه‌ها هم خیلی جدی نمی‌گرفتند. به نظرشان می‌آمد که ماجرا به خیابان‌های بالای تهران تعلق دارد و باقی تمنای دیگری دارند. از ۱۳ آبان همه‌چیز عوض شد. و امروز گویی دوباره چیزی ثبت شد.

۱۶ آذر ۱۳۸۸

حمید دباشی



پاره هایی از صحبت های حمید دباشی.

اولین دستاورد جنبش سبز آن است که ماهیت خشونت بار این حکومت - که نقطه تیز "قدر قدرتی" آن فقط متوجه شهروندان خود است – برای همه جهانیان آشکار شده است.

دومین دستاورد، روشن شدن عدم مشروعیت حکومت است.

سومین دستارود آن است که جنبش سبز، هاله کاذب و مقدسی که جمهوری اسلامی برای خود در منطقه ایجاد کرده بود را یکباره فرو ریخت و در عین حالی که معصومیت ، نجابت و شرافت ملت ایران را از دل این تاریکی ها به مردم دنیا نشان داد، ماهیت دروغ و دغل جمهوری اسلامی را نیزبه وضوح به نمایش گذاشت .

چهارمین دستاورد آنست که جنبش سبز توانست با فروپاشی دوگانگی های دیرینه و مرزبندی های مزمن و کاذبی همچون روشنفکر دینی – روشنفکر لائیک، روشنفکر درون مرزی- روشنفکر برون مرزی، مذهبی و غیر مذهبی، "حوزه عمومی" را به اشغال خود درآورد و اکنون در شرف خلق "خرد جمعی" است.به اعتقاد من این مهمترین دستاورد جنبش سبز است.

در اینجا لازم است که این توضیح را نیز اضافه کنم که در حال حاضر دو گروه به جان هم افتاده اند؛ عده ای که می خواهند رژیم جمهوری اسلامی را براندازند و عده ای که در تلاشند تا آن را حفظ کنند .جنگ این دو جناح ربطی به ما ملت ایران ندارد.

اگر ملت ایران با سلاحهای کشتار جمعی مخالف است به این معناست که این یک امر جهانی است. نه تنها کشور ایران بلکه هیچ کشوری در دنیا و در منطقه نباید سلاح کشتار جمعی داشته باشد.

می خواهیم که این جنبش را با دیگر جنبشهای آزادیبخش منطقه و جهان وصل و مرتبط کنیم. زمان آن رسیده است که حرفها و خواسته های به حق مان را به درون و بطن نهضتهای دموکراتیک، آزادیخواهانه و مدنی مان ببریم .با این کار مانع از این خواهیم شد که آدمی مثل آقای احمدی نژاد به ژنو برود و باز با وقاحت منکر هولوکاست شود و بخواهد ژست طرفداری از ملت فلسطین را بگیرد.این نکته را هم باید اضافه کنم که دراجلاس ژنو مساله قتل عام اسرائیل در غزه در دسامبر 2008 و ژانویه 2009 تحت الشعاع حرف های بی اساس آقای احمدی نژاد در نفی هولوکاست واقع شد. تا قبل از سخنان آقای احمدی نژاد در ژنو، افکار عمومی دنیا منتظر اجلاس ژنو و محکومیت اسرائیل بود.اما آقای احمدی نژاد با سخنان خود ، محکومیت ها را متوجه ایران کرد.

من معتقد هستم که اگر جنبش سبز به پیروزی برسد، ما الفبای تفکر سیاسی منطقه را تغییر خواهیم داد . در صورت پبروزی جنبش سبز دیگر کسانی چون معمر قدافی ، بن لادن و یا احمدی نژاد نخواهند توانست با بیان دردهای منطقه، ژست طرفداری از حقوق مظلومان در منطقه را به خود بگیرند.

نکته دیگر انکار هولوکاست است. این انکار وقیحانه و ابلهانه، یعنی انکار مرگ میلیونها انسان معصوم و اهانت به خاطرات دردناک بازماندگان آن حادثه. طرح این مساله هیچ نفعی به جز ننگ و آبروریزی برای مردم ایران نداشته است. همدردی ، همفکری و همکاری با نهضت آزادیبخش فلسطین به معنای انکار درد و ستمی که بر مردم یهود رفته نیست. اتفاقا همانطور که بسیاری از متفکرین معاصر گفته اند خاطره ظلم به ملت یهود در زمان جنگ دوم جهانی، الان به ملت فلسطین تعلق دارد نه به حکومت غاصب اسرائیل.

"ریشه های الفت با نهضت آزادیبخش فلسطین و مردم ستم کشیده لبنان در قلب ملت ایران است نه در جیب گشاد آقای احمدی نژاد". به نظر من ملت ایران یک سابقه و الفت طولانی با نهضت آزادیبخش فلسطین دارد. در نتیجه اسرائیل از نهضت سبز آزادیبخش ایران بیشتر از همه می ترسد.

مسئله فلسطین از وقیحانه ترین ظلمهایی است که در تاریخ معاصر اتفاق افتاده و رابطه با آن، محک اعتبار جنبش سبزاست. طوری که اگر روزی جنبش سبز ما به مسئله فلسطین بی اعتنا شود، آن موقع باید بیاندیشیم که چه نقصی جنبش سبز ما را به این نقطه رسانده است.

همه آن تلاش ها یی که از جنبش تنباکو تا انقلاب مشروطه و انقلاب سال 57 داشتیم، به ظهور "جمهوری ناقص الخلقه ی اسلامی" منجر شد. ما همیشه دچار نوعی بی صبری، عجله و "میان برزدن" در عرصه ی سیاسی بوده ایم. همواره به وسیله یک " میان بر سیاسی"( انقلاب یا کودتا)، جهت حرکتمان تغییر کرده است . انقلاب و کودتا در واقع دو نوع مختلف از "میان بر زدن" است. این کوتاه کردن راه، همواره فرصت و مجال رشد اجتماعی قرین به رشد سیاسی را از ملت ایران سلب کرده است.

خوشبختانه در جنبش سبز، مردم ما نه از توان نظامی چنین میان بر زدنی برخوردارند و نه به دنبال اندیشه وایدئولوژی ای هستند که مستلزم دست زدن به حرکات نظامی اینچنینی است. به اعتقاد من ملت ما به یک رشد اجتماعی بلیغ و شریفی رسیده که در حال حاضر از حوصله تنگ و شعور محدودکسانی که بر جان و مالش حاکم شده اند،خارج است. ملت ما یک حرکت اجتماعی بدیع و موزونی پدید آورده که قرین سرود و رقص و زیبایی است.

جنبش سبز، حاصل سی سال تجربه ملت از اموری چون انقلابهای فرهنگی و تصفیه دانشگاهها، سی سال بازنویسی تاریخ مدرن ایران به شیوه دلخواه حاکمان و تک ساحتی کردن فرهنگ چند صدایی و چند ضلعی ایران به ضرب چوب و چماق است.

فکر می کنند که بحران فعلی نتیجه آموزه های غلط علوم انسانی و اجتماعی است که در دانشگاهها تدریس می شود.جالب اینجاست که دو تن از برجسته ترین متفکرین معاصر ما هر دو فارغ التحصیل رشته هایی غیر از علوم اجتماعی هستند؛ آقای عبدالکریم سروش داروسازی خوانده اند و آقای محسن کدیور مهندسی برق خوانده و بعد هم تحصیلات حوزوی داشته است. یعنی برجسته ترین متفکران جنبش سبز ،محصول علوم انسانی نیستند. مترقی ترین دانشمندان و سیاستمداران ایرانی، معمولا فارغ التحصیل دانشکده های فنی بوده اند و هنوز هم دانشجویان رشته های فنی ،مترقی تر و سیاسی ترند و در مسائل اجتماعی و سیاسی پیشگام هستند.

خود فرهنگ اسلامی ما نیز یک فرهنگ چند صدایی است و منحصر به فرهنگ فقهی ما نیست. اسلام و تفکرات متفاوت اسلامی بخشی از فرهنگ ما هستند. فرهنگ ما یک فرهنگ تاریخی است که از ماقبل از اسلام هم نشانه هایی در آن وجود دارد. مثال بارز این مساله را می توان در جدال مرحوم مطهری و زرین کوب دید. هر دوی آنها درست می گفتند که اسلام هم بخشهایی از فرهنگ دیرینه ما را زنده کرد و هم بخشهایی را به آن اضافه کرد. به عنوان مثال اسلام به ما "اذان" را داده است اما ما به اذان،"موذن زاده اردبیلی" را می دهیم. اسلام به ما قرآن را داده ما به اسلام ،جلال الدین رومی را می دهیم.

ملت ما 200 سال طول کشیده تا به این سوال برسد که " رای من کجاست؟".در دوران گذشته ما شعرها و آهنگها ساختیم مبنی بر اینکه "تفنگ من کو؟" اما اکنون خوشبختانه و برای اولین بار در فرهنگ سیاسی مان دیگر نمی گوییم تفنگ من کو؟ می گوییم رای من کو؟ حرف رای من کو، حرف اول و آخر ماست و این نکته و ایده جدید است که ما از جوانانمان آموختیم. ما نسل گذشته باید اعتراف کنیم که این را از بچه هایمان یاد گرفته ایم.

مصاحبه را در اینجا می توانید مطالعه کنید.

سگی



سگی بگذار ما هم مردمانیم.

۱۵ آذر ۱۳۸۸

انشاء



غدیر، کپنهاک، ۱۶ آذر.
هر کس می‌تواند انشاء خود بنویسد.

۱۳ آذر ۱۳۸۸

شعبده‌بازی



من نمی‌دانم چند مدرسه در ایران هست، اما اگر قرار بشود که در هر مدرسه‌ای یک روحانی گذاشته شود، هم دل روحانیت و نه البته مرجعیت به دست آمده است- دلشان خوش می‌شود که بروند و به ظاهر اسلام و شریعت بپردازند و باقی را رها کنند و هم از دست مرجعیت خلاص می شوند. می شوند حقوق بگیر آموزش و پرورش. حوزه هم می شود از آن آن‌ها. حوزه که نهادی بود در مقابل قدرت و قدرت‌ها، می شود جزو حکومت.
در فقدان مرجعیت، امام زمان هم یکی از همین روزها از دل یکی از همین‌ها در می‌آید. نوبت شعبده‌بازی‌ست یک‌ چندی.

۱۲ آذر ۱۳۸۸

پرستار یا خادم



پرستار یا خادم؟
نویسنده نوشته است، کلمه به کلمه: مادر که اشارات دیرینه خادم را باز می یابد- دستی نرم در زلف پریشان کودک، دستی از نور بر قلب رنگ باخته‌اش.
مترجم دوم ترجمه کرده است پرستار.
من بر اینم که مادر پرستار نیست خادم است.
پرستار خادم نیست.

سایه یا یأس



به نظر شما چرا مترجم دوم «چند واژه یأس‌آور» را انتخاب کرده است؟
نویسنده کلمه به کلمه نوشته است: چند واژه پر از سایه.
چه ارتباطی هست میان سایه و یأس؟ اصلا شما تا اینجا که این فصل را خوانده‌اید به یأسی بر خورده‌اید؟
نویسنده از تردید حرف می‌زند. از تب حرف می‌زند. تردیدی که تب می‌آورد. بیمار می‌کند. عافیت را می‌گیرد. چون به عافیت شک کرده‌ایم. چون مفهوم عافیت تغییر کرده‌است.
به وقت تردید در سایه ایم. نور روشنمان نمی‌کند.
صحبت از یأس نیست.
نویسنده از برق چشمان می گوید. آیا کسی که چشمانش می‌درخشد مأیوس است؟

مقایسه دو ترجمه ۹



مقایسه دو ترجمه ۹
کتابی از کریستیان بوبن نویسنده فرانسوی
قصه فرانسوای قدیس
فصل پنجم قسمت اول
ترجمه اول از نیشابور
هردو ترجمه از زبان فرانسه است

واژگانی چند پر سایه

در ضخامت پر و تب چرت می‌زنیم. نمنمک از ناخوشی باز می‌آییم. به آن شاخ و برگ می‌دهیم، هر کس به ظن خویش: مادر و پسر. مادر که اشارات دیرباز دست به سینه‌‌‌اش را باز می‌یابد - دستی نرم در زلف آشفته کودک، دستی از نوربر قلب رنگ باخته‌اش. پسر که با جلال نوزادان باز جوش می‌خورد: آهی بسنده تا اهل خانه را به هم بریزد، ملائک را خبر کند. دوستان به بالینش می‌آیند. جوان بانوان نگران عافیتش هستند. نمی‌دانیم او را چه می‌شود. رنگی پریده، شیری، و این برق ژرفای چشم‌ها. آری خاصه این است که متحیر می‌کند، نگران می‌کند: این آذرخش در نی‌نی چشم. گویی آتشی خوابیده، از آتش سوزی باک دارند.
می‌غلتد و می‌غلتد در بسترش. می‌چرخد و می‌چرخد در زندگانیش. ملحفه‌ها چروکیده، به لمس ناخوشایند است. به پوست می‌ساید، شکنش گوشت را سرخ می‌کند. زندگی ساییده، چشیدنش نه چندان شیرین، به جان می‌ساید، خواب و خیال را ضایع می‌کند- نمی‌توان با کسش گفت، نمی‌توان به کس گفت که می‌خواهیم این زندگانی را بحر دگر زندگانی ترک کنیم و نمی دانیم که چه کنیم. به خویشان چگونه بگوییم: عشقتان زندگیم داد، حالیا می‌کشتم. چگونه می‌توان به آنان که دوستتان دارند گفت که دوستتان ندارند.
سه واژه تب می‌آورند، سه واژه به بستر میخکوبتان می‌کنند، دگوگون کردن زندگی. منظور است. واضح و روشن. راهی را که به منزل می‌رساند، نمی بینیم. بیماری غیبت راه است، تردید راه. رو به پرسشی نداریم، درون آنیم. خود پرسشیم. زندگی نو، آنچه طالبیم، اما اراده، بخشی از زندگی کهنه، قوتی ندارد. کودکی را می مانیم که در دست چپ تیله‌ای دراز می‌کند و مشت نمی‌گشاید مگر با اطمینان به ازاء آن در دست راست: دلمان زندگی نوینی را می خواهد بی از دست دادن زندگی سابق. ندانستن لحظه عبور، ساعت دست خالی.
آنچه بیمارتان می کند پیش‌آمدن عافیتی عالی‌تر از عافیت معمول است، ناسازگار با آن. خوب، اما مقاومت می‌ورزیم. همه چیز بازتان می‌دارد، مادر، دوستان، جوان بانوان. این زندگی را دیگر خوش نداریم، اما دست‌کم می دانیم از چه ساخته شده، ترکش اگر کنیم، زمانی خواهد رسید که هیچ خواهیم بود. و این هیچ است که رم می دهد، و از این هیچ است که دو دلید، کور‌مال می روید، زبانتان می‌گیرد و آخر سر سراغ طرق کهنه می‌روید.

ترجمه دوم از مترجمی در ایران، منتشر شده

چند واژه یأس آور

فرانچسکو در زیر لایه‌هایی از پر و تب به خواب فرورفته‌است. به آرامی از بستر بیماری بر می خیزد. مادر و فرزند هر دو در باره بیماری اندگی گزافه می‌گویند و هر کزام از این کار مرادی می جویند: مادر حرکات دیرینه پرستاران را از سر می‌گیرد و در حالی که یک دست لطیفش در گیسوان ژولیده فرزند است، دست دیگرش را که پرتوافشانی می‌کند بر قلب بی‌فروغ او نهاده‌است، و فرزند شکوه نوزادان را باز می‌یابد، چرا که یک ناله او کافی است تا تمامی اهل خانه به جنبش در آیند و جمله فرشتگان خبر شوند. دوستان بر سر بالین او می‌روند و بانوان جوان دلنگران سلامتیش هستند. درست نمی‌دانند که چه بر سرش آمده ‌است. چهره‌اش اندکی زیاده رنگ پریده‌است و مانند شیر، سپید‌گون شده است. اما در اعماق چشمان او برقی می‌درخشد. بله، آنچه به خصوص حیرت آور و نگران کننده است، همین شعله سرکش در مردمک چشمان اوست که به آتشی نهفته می‌ماند. بیم حریق می رود.

او در بستر خود می غلتد. ملافه‌ها چروکیده و چندش‌آور شده اند، پوست را می سایند و چروک هایشان تن را ملتهب می سازند. زندگی فسرده شده است و دیگر چندان رغبت‌انگیز نیست، روح را می‌ساید و رويا را زخمی می‌کند. در این باره با هیچ‌کس نمی توان سخن گفت. با چه کسی می توان این راز را در میان گذاشت که می‌خواهیم این زندگی را رها کنیم تا به حیات دیگری بپیوندیم، و نمی دانیم چگونه می‌توانید به نزدیکان خویش بگویید که عشق شما، همان عشقی که به من زندگی می‌بخشید، این زمان برایم مرگ‌آور است. چگونه می‌توانید به کسانی که دلبسته شما‌یند بگویید که از شما دل بکنند.

سه کلمه تب‌آلودتان می‌سازد. سه کلمه به بستر میخکوبتان می‌کند و آن «تغییر دادن زندگی» است. هدف این است. روشن است و ساده. راهی که به هدف ختم می‌شود پیدا نیست و سبب بیماری نیز در همین نبودن راه و ناطمئن بودن مسیرهاست. در برابر مسئله نیستیم، درون آنیم. مسئله خود ماییم. آنچه می‌خواهیم حیاتی تازه است، اما اراده ما که وابسته به حیات پیشین ماست، به کلی ناتوان است. به کودکانی می‌مانیم که تیله‌ای در دست چپ خویش دارند و تنها هنگامی حاضرند آن را رها سازند که اطمینان یابند به ازای آن سکه‌ای در دست راستشان گذاشته شده است: می‌خواهیم به حیات تازه‌ای بپیوندیم، اما حیات پیشین را نیز نمی‌خواهیم از کف بدهیم. نمی‌خواهیم لحظه گذار و زمانی را که دستمان خالی می شود، حس کنیم. آنچه شما را بیمار می‌سازد، احساس نزدیک شدن گونه‌ای سلامتی است که بر تر از سلامتی عادی و ناسازگار با آن است. اما در برابر آن پایداری می‌ورزید. مادر و دوستان و بانوان جوان، همگان شما را بر حذر می‌دارند. گرچه این زندگی را دیگر چندان دوست نمی‌دارید، اما دست کم نهاد آن را می شناسید. اگر آن را رها کنید، زمانی فراخواهد رسید که دیگر قدرت انجام هیچ کاری را نخواهید داشت، و همین هیچ است که دلتان را خالی می‌کند، و همین هیچ است که شما را به دودلی و کورمالی و لکنت و عاقبت به بازگشتن به راه های پیشین وا می‌دارد.

۱۱ آذر ۱۳۸۸

منطق‌الطیر




بیخ گل‌های نسترن را نچیدم که آجیل زمستان مرغان باشد. بعد از ظهری نطقی راه انداخته بودند که نگویید. نه، نگویید.

۱۰ آذر ۱۳۸۸

نوبت عاشقی



من هم مثل شما بهزاد نبوی را دیدم. فیلم عجیبی‌ست. فضایی تاریک، رخسار اوست که گاهی روشن می‌شود و او مثل اکتوری، نخواستم بگویم هنرپیشه نقشش را بازی می کند، به کمال.
زمانه کشف است.
ما او را کشف می‌کنیم. خود، خویش را کشف می‌کند. بهزاد خانمش را کشف می‌کند. خانمش آیا خویش کشف می‌کند؟ یا همه چیز را همیشه می دانسته و زیر چادر پنهان کرده بوده، برای روز مبادا. بهزاد نبوی می گوید: او را از همان چادرش شناختم.
در روزگار ازدواج‌هایی‌ که موقت است، زندان، همسران را همدلان کرده‌است.
نوبت عاشقی‌ست.

۸ آذر ۱۳۸۸

Abencérage


از کتاب لغت‌نامه عاشقانه اسپانیا نوشته میشل دل کاستیو
همچنان حرف A
ترجمه نیشابور

رمان کوتاه شاتوبریان، ماجرای آخرین بنی‌سراج‌ها، اولین مانیفست جنبش رمانتیک را شامل می‌شود، فریفته تباین شدید، خصیصه‌هایی تندخو، رنگ‌هایی پر شرار.
قبل از همه تزیین و آرایش، قصر الحمرا(سرخ)، تالارهای جادویی‌اش، صحن و باغ‌هایش، ژنرالیف و شیفتگی و افسون چشمه‌هایش، عالمی از خوش‌ذوقی‌ها با پس زمینه‌ای از قله‌های سیرانوادا، و در این گستردگی شکوه و نازکی دقیق، اشرافیتی تندخو، دیوانه‌ی شعر، زیرِ آسمانی ستاره‌دوخته، مابعدالطبیعه و فقه را مجادله می‌کند.
شهوتی رو به زوال، موسیقی و الکل، مردانی سست، نه دیگر نیرویی و نه میلی به جنگیدن. همه جا دسیسه، تلافی‌جوییِ بی‌رحمانه، جنایاتی به انحراف آمیختهِ، گوارا، زهرخوراندن‌ها و خفه کردن‌ها، باله‌‌های عشق و مرگ.
مسلط بر این مردان به شهوتِ بی‌نظم خویش رها شده، ارتشی از سوگلی‌های  به زیور آراسته و با حنا بزک شده، چاپلوس و ددمنش. توطئه‌ها برمی‌انگیزند، رقابت را در میان دارودسته‌ها تند و تیز می‌کنند.
در اختتام آنچه یکی از شگفت‌انگیز ترین تمدن‌ها بود شرکت داریم.
چگونه رمانتیک‌ها می‌توانستند در برابر سحر و جادوی این معماری شکننده‌ی ایرانی مقاومت کنند، راز حیاط‌هایش، موسیقی ریزش آب زیر شاخ و برگی ضخیم، در مقابل شوکت و حشمتِ آذین و آرایش؟ چگونه می‌توانستند بی‌احساس بر این عطر گران شهوت و جنایت مقاومت کنند؟
اگر قرطبه در این بناها، غرور بی‌پروا و مردانه اسلام اندولس را بیان می‌کند، گرونادا حزن انحطاط را نشان می‌دهد.
عظمت و هبوط را در تپه‌هایی که به دارو مشرف است با انگشتان لمس می‌کنیم، علت ویرانی این تمدن را می‌بینیم، ثقل فئودالیته و حکومت روحانیون را، ناتوانی‌اش را در گردهم آوردن، شرکت‌دادن توده‌ها...
شاتوبریان در رأس‌شان، فرانسوی‌ها اسطوره اندولس شرقی را خلق کردند. تأثیرات انقلاب و ضدیت با روحانیون، رمانتیک‌ها، جانب موریسکی (مسلمانان اسپانیایی‌هایی که به زور مسیحی شده بودند) سرکوب و طردشده را گرفتند. استشراق گله‌مندی که نزد گوتیه و نزد هوگو و دولاکرآ و هاینه پیدا می‌کنیم. پشت این پرده‌ها اما، ایدئولوژی نفرت از کاتولیسیسم را تمیز می‌دهیم. ملامتی تند و شدید بر علیه تفتیش عقاید.
وسترن است: مسلمانان خوب یک طرف، مستعمرنشین‌های بد (مسیحیان) طرف دیگر.
اگر این کاریکاتور، واقعیت را بیان می‌کند، طرح سؤال بی‌هوده است. شرق وهم و خیال ناب است. فریبا برای یکی، وحشت‌ناک برای دیگری. در میان این مه رویایی، انسان‌ها محو می‌شوند. آن ها خواهش و تمنای ما، یا ترس ما هستند، کمتر حقیقت خویش. آخرین بنی سراج زایش این اسطوره است.
ابهام این غیر بومیت شرقی، خود را در زمین سیاسی هم نشان می‌دهد. اگر رمانتیک‌ها به اندولس افسانه‌ای فرار می‌کنند، از متوسط‌الحالی غیر قابل تحمل بورژوازی لویی فیلیپی، ریا و وقاحت این فلستن‌ها ( با فلسطینی‌ها اشتباه نشود، منظور از فلستن‌ها کسانی بی‌فرهنگ و بسته به روی هنر و ادبیات و معنویت است)، از قصیده‌های برای پیشرفت و فن‌آوری که از دیدگان آن‌ها همراه است با بدترشدن فلاکت کارگران، تیره‌بختی صدهاهزار دهقان بی‌ریشه شده به دست صنعت، اگر در این فرانسه سیر و تنگ و سمج احساس خفگی می‌کنند، اگر تمدن اسلامی را گرامی می‌دارند، مزین به تمام جلال شهسواری، اگر تعصب و خشک‌اندیشی مفتشین عقاید را سرزنش و ملامت می‌کنند- چگونه نادیده بگیریم که به این ندای شرقی به رنگ غرب در آمده، رام شده، قدرت می‌رود که با روشی هر چه خشن‌تر پاسخ بگوید؟ بافتح الجزایر، با کشتاری نفرت‌انگیز.
متوجه می‌شویم که مردم مسلمان نسبت به هر سخن غرب راجع به خود محتاط شده باشند، قربانی نه تنها کینه‌ای که ورزیده می‌شود، بلکه قربانی کنجکاوی و حتی هم‌دردی که بر می‌انگیزند. همین فاصله گرفتن نزد اسپانیایی‌هایی که به اروپائیان بد گمانند که از آن‌ها آلت دست می‌سازند، مخصوصا به فرانسوی‌ها، محرم‌ترین دشمن‌شان.
المنصور هاینه نمایشنامه‌ای نه چندان بازی شده، سؤتفاهم را مصور می‌کند، برای گریز از ضدیت با یهودی که در کشورش (آلمان) بیداد می‌کند، هاینه به پروتستانتیسم روی می‌آورد، اسم کوچکش را قبل از اینکه به فرانسه پناهنده شود، عوض می‌کند.
آندولس بهانه‌ای به او عرضه می‌دارد تا بیزاریش را از صلیب بیان کند، با تشبیه شکنجه وارد آمده بر اقلیت یهودی و موریسکی‌ها به تفتیش عقاید، تا سرکوبِ‌شده و ستم‌دیده را بزک کند، مزین به همه فضیلت‌ها.
ساختار روایتی و حکایتی را می‌یابیم که قرون را می‌نوردد، از زمان Perez de Hita مسلمانان خوب و خالص، طرد و قتل عام شده به وسیله جلادان کاتولیک خود.
آمده از دوران روشنایی، کارزار علیه تاریک‌اندیشی و مطلق‌گرایی، در اندولس پس و پیش شده است: اسپانیای مسیحی همچون جلوه‌کننده اسپانیای دیگر عمل می‌کند، اسپانیای اقلیت‌ها. اندولس به چهره‌ای از صنعت بلاغت سیاسی در می‌آید، یک استعاره. بنی‌سراج‌های به قتل رسیده در صحن یکی ازقصرهای الحمرا در عاقبت بزمی که به احترامشان تدارک داده شده، به شه‌سوارانی بی‌نقص و عیب در می‌‌آیند، مرگشان مرگ شاه‌نشینی کوچک را اعلام می‌دارد. قربانی ورشکستگی اخلاقی.
این موضوعِ به حد کمال رمانتیک، سقوط امپراطوری‌ها، انحطاط تمدن‌ها، احتضار شهوت‌انگیزشان، این موضوع به دست شاتوبریان با والایشی به هم‌آوایی در آمده، از هوگو تا گوتیه، فلوبر را تحت تأثیر قرار می‌دهد، سمفونی گسترده با حساسیتی تازه تا بارس و مونترلان.
چگونه در این نقش‌دیوار با خطوط کج‌خُلق نقاشی شده، ترز دویلا، فرلوییس دو لئونو، سروانتس، عرفان و انسان‌دوستی مسیحی را باز شناسیم؟

۶ آذر ۱۳۸۸

ماه بالای سر آبادی‌ست



ساعت پنج و سه دقیقه بود که بر گشتم تا درحیاط را پشت سرم ببندم، دیدمش. بالای پشت بام بود. به خود گفتم بر که گشتم عکسش را می‌گیرم. جایی عید قربان بود. نمی‌دانم ماه شب چندم است؟ از نیمه چاق‌تر بود و ماه شب چهارده نبود. ده دقیقه بعد بر گشتیم، با سین. تا بروم و دوربینم را بردارم، رفته بود، مدتی دنبالش گشتم. چراغ‌های آبادی روشن شد. در آمد. بالا رفته بود و دیگر نمی‌شد هر دو، هم او و هم آبادی را در یک قاب جا داد.

۴ آذر ۱۳۸۸

عبدالرحمان سوم ۴



از کتاب لغت‌نامه عاشقانه اسپانیا، نوشته میشل دل کاستیو
ترجمه نیشابور
قسمت‌های پیشین ۱، ۲، ۳

نباید این دل‌نگرانی را که با زمان به فکروخیالات تبدیل شد، از یاد برد، از کشتی پیاده‌شدن کسانی که دوزی افریقایی‌ها می‌نامد، به نام قدیمی تونس، هجوم بِربِرها که خطر ویران کردن عمارت را دارد وخلیفه به آن آگاه است، تشویشی که گواهی دل است: مراکش مملکت را نابود خواهد کرد.
هر کس را که بخواهد تصوری از اطراف اندولس به دست بیاورد، کافی‌ست به نقشه‌ای نگاه کند: در شمال، مرزهای فوقانی که از آراگون، ساراگوس، هوئسکا و از کاتالونیا، به جز قلمرو بارسلون که در آنوقت فرانسوی بود، به دریوو می‌پیوندد، در جنوب، مرزهای پایینی با تولیدو پایتخت، خاصه با این «بزرگ راه نظامی» ( باز هم دوزی)، مدیناسلی، چهارراهی برای لشگرکشی‌ها بر علیه مملکت مسیحی. تنگه ای که تنگی‌اش آن را در برابر تاخت و تاز بِربِرها آسیب‌پذیر می‌کند.
بعد از آنکه موجی از کشتی‌های کرایه شده به وسیله بِربِرها به بندر بزرگ آلمریا حمله کرد، ناو لنگر گرفته در راد را به آتش کشید، دسته‌هایی را پیاده کرد که ییلاق های اطراف را ویران کنند، خلیفه چیزی را که پرقدرت‌ترین ارتش دریایی مدیترانه غربی شد را ساخت، با اطمینان به امنیت کناره‌ها.
با ملاحظه این مجموعه، از آسیب‌پذیری‌اش تکان می‌خوریم، گرفتار میان سندان مسیحی و پتک بِربِرها، ال اندولس در تعادلی متزلزل به سر می‌برد.
با کاهش دادن نفوذ سلسله اعراب، با ارتقا دادن به نوعی اشراف قَبا، فقیهان، خلیفه، جامعه اندولسی را دوباره می‌سازد، به سوی دموکراسی؟ به کار گرفتن این عبارت مرتکب به خلط تاریخ شدن است.
این متخصصین حقوق مسلمانی، این فقها، دارو دسته‌ای تشکیل می‌دهند، محافظه‌گرایانی بی انعطاف. خادمان سلسله امویه، آن‌ها نگهبانان اصول هستند، مردان نظام، بدون هیچ نگرانی اجتماعی.
بی تعلق به اشرافیت برجسته عرب، خود را مخلوقات خلیفه‌ای می‌دانند که آینده شغلی‌شان وابسته به اوست. در اعمال وظیفه‌ خویش، بسیاری از خود چنان تمامیت‌خواهی نشان می‌دهند که در این جامعه تباه شده از فساد تعجب‌آور است. بعضی از حاکمان شرع از تقدیر و احترام هم ولایتی‌هاشان، مخصوصا نزد یهودیان و مسیحیان برخوردارند، چرا که رأی‌شان به نفع اقلیت تمایل آشکار دارد. اراده خلیفه است که حسودانه، احترام حقوق تحت‌الحمایه‌های خود را مراقبت کند.
این دارو دسته جدید در لِترادوس در سلطنت فیلیپ دوم و در دوران تفتیش عقاید خود را جاودانه کرد. کارگزاران برجسته که به عنوان نگهبانان جزم، ترفیع مرتبه پیدا کردند. تداومی تاریخی وجود دارد.
قرطبه‌ای‌ها لاف حرف زدن و نوشتن به عربی هر چه متجسس‌تر را می‌زنند و از آن خالصی زبان، غروری را استخراج می‌کنند که حقیر کردن بِربِرها را تغذیه می‌کند.
چندین و چند قرن قبل از آن، اجدادشان، آن‌ها هم، در زبان لاتینی کهن خود را بیان می‌کردند. نزد اندولسی‌ها، استعداد تطبیقی هست که باعث وصلت با دین می‌شود، وصلت با زبان فاتح، با آسانی حیرت آوری. از راه این همرنگی با جماعت، اشغالگر را هضم می کنند، جذب می‌کنند.
این‌چنین قرطبه عبدالرحمان سوم یکی از عرب‌ترین شهرها بود، با ادب‌ترین و با فرهنگ‌ترین در عالم اسلامی، همراه با بغداد و قاهره.
این اشراف نمایی با وسوسه شجره‌شناسیی قریب به نژاد پرستی همراه بود، جنون اصل و نسب که ما در قرن شانزده و هفده دوباره با آن روبرو می‌شویم. در ۸۵۰ میلادی، خاندان قرطبه‌ای، برای خود اجداد عرب اختراع می‌کنند، همه آن‌ها طومارهایی ساخته شده به دست نسخه‌بردار های بازار کتاب را علم می‌کنند. در سال ۱۲۰۰ همان‌ها، مسیحی شده، یا از نو مسیحی شده، از برای خویش اصل و نسبی باخترگت کشف می‌کنند: در ۱۵۲۰ همه‌شان مسیحیتی قدیمی را مدعی می شوند، بی قطره ای خون ناخالص، یهودی یا مورو.
برای مشروعیت بخشیدن به تسلط خود، قدرت از توهم لباس می‌پوشد.
این جامعه چنین ظریف، با محافظه‌کاری نامنعطف، اصلا تمایلی به ابداع نداشت، حتی ادبی. علی‌رغم افتخارآمیز بودنش، میلی به حرفه‌های نظامی هم نداشت. سست شده از تجمل، اسپانیایی- اندولسی‌ها با فضیلت جنگجویانه‌شان مشخص نمی‌شوند با این حال از ارتش‌شان توقع دارند که مسیحیان را در کوه‌هایشان نگاه دارند و از آمدن و آسایش‌شان را بر هم زدن جلوگیری کنند. هر بهار عزیمت خلیفه را به مرزهای فوقانی جشن می‌گرفتند و رجوعشان را به نوبت خود، با هلهله ها استقبال می‌کردند اگر پیروز بر می‌گشتند، یا برایشان پذیرایی سرد و بی صدایی اختصاص می‌دادند اگر شکست خورده بودند.
بعد از شکستی خفت‌آور، عبدالرحمان سوم از اینکه خود فرماندهی ارتشش را به عهده بگیرد صرف‌نظر کرد، به سرلشگرهایش واگذاشت.
یکی از تصمیماتش به ظاهر فرعی، با این حال با نتایجی سنگین.
مأمور دفاع از خلافت و پیش بردن جهاد، نظامیان بالاخره تا قدرت را به دست بگیرند، همراه منصور، از قیمومت آن آزاد شدند.
این درجه از تمدن در دنیایی که جنگ یک پیش‌آمد نبود بلکه محتومیتی تقریبا طبیعی بود، می بایست به نتایجی قابل پیش‌بینی بیانجامد. بهترین سربازان خلیفه، مفتخرترین، شجاع‌ترین‌شان، بِربِرهای خوار شده‌ قرطبه ای‌ها بودند. اسلاوُن ها هم بودند. برده‌هایی که یهودیان از ژرمن ها می‌خریدند، تا اسپانیا می‌بردند، به مهم‌ترین خاندان از جمله خلیفه می‌فروختند.(جراح‌های یهودی ماهرترین‌شان، خواجه‌هایی «می‌ساختند»، به ویژه در وردَن: گزاف‌ترین و نایاب‌ترین برده ها بودند، مخصوصا به خاطر شمار مرگ و میر زیر تیغ جراحی.)
وانگهی سرنوشتشان سرنوشتی نبود که این واژه، اجازه تصورش را می‌دهد. اکثرشان در کودکی به اندولس می‌رسیدند، در زبان عرب بزرگ می شدند، به اسلام روی می‌آوردند، از اسارت آزاد می‌شدند. بسیارها ثروتی قابل ملاحظه می‌اندوختند، مالک زمین هایی با شکوه می‌شدند. در نهایت در ارتش خلافت نام نویسی می‌کردند، مأمور بالاترین وظایف می‌شدند، با دلیری و وفاداری‌شان تمیز داده می‌شدند.
ارتشی مزدور؟ نه شاید. اما ارتشی تشکیل شده از اکثریتی خارجی. فرماندهی شده به دست امیرانی خارجی، حداقل در نظر قرطبه‌ای هایی که هر چه اندولسی نبود، بیگانه بود.
ادامه دارد

۲ آذر ۱۳۸۸

آلبر کامو


این چند روزه صحبت از آلبر کامواست. آقای سارکوزی خواسته‌اند، آنچه از او باقی مانده‌است را به پانتئون ببرند. فرزندان کامو راضی به نظر نمی‌آیند.می‌ترسند که هدف تصاحب کامو باشد به وسیله راست‌ها و سارکوزی. از طرف دیگر خفتن در پانتئون را برای او مناسب نمی‌دانند. بعضی هم می‌گویند در همان روستایی که آسوده‌است، جایش بهتر است. آفتاب بیشتری هست. هر چه نباشد جنوب است. کامو در روستایی بسیار زیبا در پروانسِ فرانسه خاک است.
دیدم بد نیست دوباره این مقدمه رومن گاری را بر کتاب طاعون او که ترجمه کرده و همینجا منتشر کرده بودم، از آن زیرها بیرون بکشم:

مقدمه‌ای بر انتشارکتاب طاعون آلبر کامو در آمریکا در سال ۱۹۶۲، نوشته رومن گاری
ترجمه از نیشابور چهل وشش سال بعد، همین امروز

آلبر کامو رمان- پیشگویی‌اش را هشت سال پیش از آنکه کفن سیاه «طاعون» خود را بر الجزایر بیافکند، منتشر کرده است. تا به امروز، ۳۰۰۰۰۰ عرب و فرانسوی قربانیانش بوده‌اند. در آفریقا و هرجا، وقتی صحبت ازترویج شر است، از خطر جستگان فاتح اند. چرا که بعد از آن، همه مبتلایند، هر چقدر هم که بخواهیم به نامی دیگر بخوانیم‌شان - استعمار، ناسیونالیسم، نژادپرستی، کمونیسم، فاشیسم - شر در میان بهترین‌هامان چرت می‌زند. نظریه‌های متعفن درپیچ و خم و در تاریکترین گوشه‌های مغز ما می‌لولند و خود را تکثیر می‌کنند. می ماند جماعتی و شعارسیاسیی مناسب ، تا اپیدمی، در انفجارسلاح‌های اتوماتیک یا در قارچ اتمی عود کند.
خطاخواهد‌ بود که طاعون  راتنها یک رمان نمادین ببینیم. چیزی چنین واقعی از defoe به بعد، در باره طاعون نوشته نشده است. در شهر اوران، زیر آفتاب درخشانِ آفریقا، موش‌ها از فاضلاب‌ها بیرون می آیند و اپیدمی را رواج می‌دهند. هر کدام از ما موش نمادین را که از سوراخ فاضلاب نمادین نیمه ناخودآگاهش بیرون می‌آید، باز خواهد شناخت. برای یک ناسیونالیست عرب، فاضلاب، استعمار است و بیماری با مستعمرین فرانسوی آورده‌ شده است. فاضلاب برای فرانسوی کمونیسم است و موش‌ها مأمورین کمونیسم . با این حال هر ورق این رمان ازغلیان زنده واقعیت می‌لرزد. وقتی تمامی نماد را به موش‌ها و فاضلاب سپردیم، باید از خود بپرسیم آیاهوش، بیماری مغز ما نیست و ایدئولوژی‌ها درست یا غلط، خوب یا بد، مطمئن ترین انتقال دهندگان مرگ نیستند؟
برای کامو طاعون نماد نفرت نبود، طاعون نفرت بود. می توان در کوچه‌های اوران ماند و ساعت ها از منشأ اپیدمی گفت و جدل کرد و مسئول را جست. نمایشی‌ست که در برلن، در لیتل روک، در بوداپست، در آنگولا، در آفریقای جنوبی هم بازی می‌شود. زمین خود را انتخاب کنید، مهم نیست کجا، جوانه ها در ماست، آماده شکفتن، تحت عنوان مبارزه حق طلبانه. چرا که وقتی که توضیح می‌دهیم: « تقصیر روس هاست»، «آلمانی‌ها»، «فرانسوی‌ها»، «آمریکایی‌ها»، «یهودی ها»، «عرب‌ها»، «۰۰۰هاست»، از آدمیست که می‌گوییم، از حقیقتی غمبار و دهشتناک.
کامو نه درمان و نه واکسن فلسفی‌ای پیشنهاد نمی‌کند، او می‌داند که هیچ‌کس مصونیت ندارد. اما فکر می‌کند آدمی که باور کند «مطلقا حق با اوست» از درجه بحرانی گذشته‌است. می گوید:« باور اینکه مطلقا حق با ماست آغاز پایان است.»
آلبر کامو قبل از همه عاشق زندگی بود، مردی که با تمام عطش کمال‌جویی یک  هنرمند با آن روبرو شد. اعتراف به محال بودن رنج و مرگ، اعتراف به محال بودن زندگی نیست، تنها اعتراف به سهم محال آن است. درست است که « می‌پنداشت»- و چه سوء‌ظنی که به این واژه نداشت- که زندگی در مرگ به انجام می‌رسد، اما خوش داشت همراه لبخندی بگوید: « آماده تمام شگفتی‌هایم.»
نه کتاب‌هایش و نه گفتگوهای‌ما هرگز به من اجازه ندادند، بدانم آیا او طاعون را، بواقع پدیده‌ای زیست‌شناسانه ارزیابی می‌کند یا کاملا تاریخی. فکر نمی کنم که خودمی‌توانست پاسخ دهد. مارکسیست نبود، با هر عقیده گناه اولیه بیگانه بود، و نه با علم و نه با ضد علم ارتباط عارفانه بر قرار نمی‌کرد. بر عکس، پر از امید بود، اگر نه برای دیگران، از برای خود. شاید آنقدر که باید بدبینی داشت تا معاف نبودن ما را ببیند، اما همانقدرخوش بین بود تا پیش بینی کند که تربیت و پیشرفت اخلاق و چندین عامل ناشناخته دیگر که در نبود واژه مناسب سرنوشت آدمی می خوانم به این دشمن ابدی که در خونمان داریم پیروز خواهد شد.
بر ماست به خاطر بیاوریم که آلبر کامو در موندووی الجزایر به دنیا آمد و عشق پر عمقش به نور مدیترانه او را مخصوصا به سایه و ظلمات حساس گردانده بود. نیمه اسپانیاییش اغلب به مرثیه‌هایش، زیبایی لحن فلامینکو را می‌داد. عاشق زندگی، چنان که او بود نمی‌توانست خلاف اخلاقی را بزرگتر از نابود کردند زندگان تصور کند. در نهایت یک اخلاق‌گرا بود، بدین معنی که رنج را نه به عنوان درد جسمانی ، بلکه چون ناسزایی به وقار انسانی بر می‌شمرد. از پایان جنگ تا دو سال پیش، سال مرگش «وجدان فرانسه» بود. هزاران روشنفکر مقاله‌هایش را خواندند، کمتر به امید پاسخی یافتن که برای جستن تسکینی. صدایش را دوست داشتند. قصه عشق غریبی بود- غریب از آن رو که به آخر نمی رسید و وفادارانه، دوستدارانش می آمدند از آهنگ صدایش سیراب شوند، نه از آنچه حقیقتا برای گفتن داشت.
دشمنانش خرده می‌گرفتند که از برای دردهاشان درمانی نیاورده‌است، مگر حسن آوازهای درد و سخاوت احساس. تنها یک شاعر، یک رمان‌نویس، یک فیلسوف را نام ببرند که «مسائل‌مان» را حل کرده باشد. انها که «مطلقا مطمئنند» که تمامی پاسخ‌ها را دارند، اغلب خود آدمی را در اتاق های گاز و کوچه‌های اوران حل می کنند. کامو می‌دانست ما چه هستیم، هیچ علمی، هیچ تعصبی، هیچ حقیقت مطلقی نمی‌تواند نه ضبط و نه محاصر‌‌ه‌اش کند. ما جز خود را پرس و جو کردن هیچ معنویتی را نمی‌توانیم به انجام برسانیم. می‌دانست که هر تمدن شایسته بشر خود را همواره در مقابل او مقصر احساس خواهد کرد.
بسیار دشوار است ، که سخنان دوستی رفته را به یاد آوریم: از آنجا که وقتی بوده‌اند آنقدر توجه نشان نمی‌داده‌ایم. بیشتر از گفتگو‌هامان، لبخندهای کامورا به یاد می‌آورم و ثقل چهره‌اش را- این دو بیان حالت در چند لحظه جانشین هم می‌شدند. حالا اما که صدایش خاموش گشته ، کلمات جای خالی‌اش را به من بیشتر نشان می‌دهند. گویی یادم می‌آید که می‌گفت... نه بواقع، چیزی نه. فقط این که حقیقت‌هایی‌ست که می‌ارزند برایشان جان دهیم، اما هیچ کدام ارزش این را ندارند که به اسمشان بکشیم. اینجا بود که طاعون را نوشت.

باز هم کرامت انسانی



خوشحالم که ابطحی عمامه و قبایش را دوباره صاحب شد.
امروز به عکس او نگاه کردم.
تکرار می‌کنم که هیچ گونه رابطه‌ای حتی عاطفی ما را مربوط نمی‌کند.
سخن از کرامت انسانی‌ست باز.

۱ آذر ۱۳۸۸

آخرین برگ



آخرین برگِ تبریزیِ جلو پنجره افتاد.
حالا دیگر شمس‌م نخواهد رقصید.

۳۰ آبان ۱۳۸۸

پاسخ یک پرسش



مسئله این نیست که چه کسی شاه شود. نوشتم باید رعیتی باشد تا شاهی«شود». یعنی قبل از شاه، رعیت هست. اگر آن شیرینی پز را نظام‌مندی و نه نظام در نظر بگیریم، برای رعیت به دنبال شاه می‌گردد. صحبت بر سر تقدم سوژه بر شاه بود.
اما بگذارید قصه این شیر یا خط انداختن را تعریف کنم. قبل از آنکه سوژه‌ای باشد از جنس چینی در سال ۱۸۷۰-۱۸۸۰، به جای آن از دانه باقالی استفاده می‌کردند. اما قضیه باقالی این است که گویا در روزگاران قدیم، حدود دو هزار سال قبل از میلاد مسیح در مصر، به خاطر شکل شبیه جنینش باقالی نزد آنان مورد لطف و توجه قرار می‌گیرد. می‌گویند که آن‌ها مرده‌هاشان را در کشتزارهای باقالی دفن می‌کردند، به امید احیاآن ها. بعد ها این باقالی مورد لطف به نزد رومی ها آمد و در دوران شاه ساتورن، به وقت زمستان چند روزی جشن و سروری بر پا می‌شد و تقدیری از آزادی. روزهایی که برده و صاحب برابر می شدند و برای آنکه صاحب یا شاهِ بزم را انتخاب کنند تا شیرینی و شراب را به مساوات تقسیم کند، دانه باقالی را در شیرینی می‌گذاشتند تا آنکه سهم با یاقالی را صاحب می شود انتخاب شود. باقالی در سال های ۱۸۷۰-۱۸۸۰ به سوژه چینی و بعد هم پلاستیکی تبدیل شد. در واقع باقالی به ابژه‌ای برای رأی گیری تبدیل شده بود. تا اینکه به سوژه مبدل گردد. چرا به آن نام سوژه را دادند؟ نمی‌دانم. آیا برای این است که شخصیت‌های متفاوتی معرفی می‌کرده است، مثلا انسان‌های متفاوتی را تجسم می‌کرده است که در آن صورت نمی تواند به معنای رعیت باشد. چون رعیت باید نه شخصیت داشته باشد نه موضوعیت، نه فردیت، نه صورت. از طرفی لغت سوژه به معنای رعیت است در زبان فرانسه و همیشه می گویند شاه با سوژه‌هایش.
جالب است که در لغت نامه، تاریخ ورود لغتِ ابژه حدود دو قرن بعد از لغت سوژه است. Objet در ۱۳۷۰-۷۲ وارد زبان شده است و Sujet در ۱۱۱۵. یکی از تعریف‌هایی که در سال ۱۴۸۲ از سوژه وارد زبان شده است، این است: طبیعتش اقتضاء می کند که نیازمند باشد.
وقتی درفرهنگ فلسفی صلیبا به دنبال ابژه و سوژه می‌رویم، هر دو موضوع‌ند. البته در واژه نامه فلسفه و علوم اجتماعی جمیل صلیبا موضوع به ذهنی و عینی تمیز داده شده‌است:
- «عین» که همان ابژه است، بر شئ موجود در جهان خارج از ذهن اطلاق می‌شود، و آن چیزی است که ما آن‌ را با حواس خود درک می کنیم و ثابت و مستقل از عقاید و تمایلات خود، تصورش می کنیم. عین در این مفهوم، مقابل ذهن «سوژه» قرار دارد. همچنین عین بر موجودات بالذات و چیزی که مستقل از شناخت وجود دارد نیز اطلاق می شود.
- تقابل بین ذهن و عین، مانند تقابل بین من و جز من است.
جالب است که گفته می شود objet را ثابت و مستقل از علایق و تمایلات تصور می‌کنیم. اگر ابژه را شاه بگیریم که در زبان فرانسه چنین نیست. شاه ثابت از علایق و تمایلات ما تصور کردنی است. شاه موجودی است بالذات و چیری مستقل از شناخت.
برای همین شاه باید برود. چون کاری با آن نمی‌توان کرد. برای همین فرانسه انقلاب کرد. می گویند انسان حیوان ناطق است. لسان عرب نطق و منطق را هم ریشه می‌داند. می‌گویند ما را زبان ها می‌سازند. ما زبان را می سازیم و زبان ما را می سازد. ما با منطق زبان را می‌سازیم و زبان با منطقش ما را می سازد. شاه هست. ما هر کار که بکنیم او هست. تنها می توانیم چپه‌اش بکنیم. شاه خوب هم یک روز هست و یک روز نیست. خوش‌بختی و بدبختی‌ست. بخت است. نمی‌شود، باید شاه را بر داریم.
ما نمی‌خواهیم چیزی مستقل از شناخت ما باشد. این خوش‌بختی ما یا بدبختی ماست؟ آن بحث دیگری است. آیا همه ابژه‌ها روزی به سوژه تبدیل خواهند شد؟ هر چه که جز من است را نابود خواهیم کرد؟

۲۹ آبان ۱۳۸۸

Épiphanie




از اعصار خاموش می‌آیند، اعصار خشکسالی و سنگ.
اوقاتی، شبی بی‌مقدار، روزی بی‌نام، کلامی می‌افتد
و سبکانه بر این زمین بی دیروز می‌نشیند.
اوکتاویو پاز
ترجمه نیشابور

شعر را ژان - ربرای عکس انتخاب کرده‌است. عکس را پریروز که سین را به کلاس تأترش می‌برد، درست در چند متری خانه گرفت. من و سین هر روز که او از مدرسه بر می گشت، درست جایی که جاده جلو خانه ما که تراکتور را بیش از اتومبیل معمولی گذر می‌دهد، پیچ می‌خورد، درست جلوی خانه ای که سگ سیاهش همیشه بعد از این همه روزها و هفته ها که ما را دیده‌است، بازهم پارس می‌کند، این «سوژه» را تعبیه بر آسفالت دیده بودیم. سین نشانم داده‌بود. او چیز های افتاده بر زمین را زودتر می بیند و نشان می دهد و من چیزهای در آسمان را. روزی که سین سوژه را نشانم داد هنوز زیر بار تراکتوری نشکسته بود. سوژه معنای رعیت هم می‌دهد. در فرانسه ایام عید نوئل که همان کریسمس است، اوائل ژانویه به مناسبت «اپیفانی» که همان رؤیت ستاره ای در آسمان است به وسیله سه مغ در بیابان و مژده تولد مسیح است، شیرینیی می‌پزند و در آن سوژه‌ای می‌گذارند. به هنگام خوردن شیرینی، وقتی آنرا تقسیم می‌کنند، کسی که سهم شیرینی با رعیت به او رسیده، شاه می‌شود و تاجی بر سر می‌گذارد. و عهده دار تهیه شیرینی دیگری می‌شود با رعیتی دیگر. تا قسمت شود که شاه شود. من از همه این ها نتیجه می گیرم که برای شاه بودن باید رعیت بود. شاه بدون رعیت نتوان. پس اول رعیت باید. نتیجه دیگری هم که می‌گیرم این است که رعیت ها دنبال شاه می‌روند.
اپیفانی به معنی تجلی و ظهور است.

عنوان‌ی تابناک



داشتم انترنت را خاموش می کردم که در سایت تابناک به این عنوان بر خوردم. تا آخرش بخوانید، نظرات مردم را هم.

۲۸ آبان ۱۳۸۸

طعم تلخ پیروزی



فرانسوی‌ها خیلی خوشحال نیستند امروز. فرانسه به جام جهانی راه یافت اما با تقلب. می‌گویند بیست و سه سال است که از «دست» مارادونا حرف می‌زنند و حالا تا بیست و سه سال دیگر هم از دست تیری هانری. داور بیچاره هم که کارش تمام شد. بازی هم که بد بود. می گویند فرانسوی‌ها بخت یارشان بود که با ایرلندی ها طرف بودند و گرنه چه که نمی‌شد. بزن، بزن. تیم فرانسوی مدتی‌ست که حالش خوب نیست و خیلی‌ها تقصیر را پای مربی می نویسند. مربی را راستی راستی نمی‌توان با نیم من عسل خورد. میشل پلاتینی مدت هاست که خواستار داور پنجم شده‌است و هنوز مورد قبول واقع نشده. می‌گویند تیری هانری باید می‌رفت و می‌گفت که تقلب کرده است. می‌گویند که امروز اصلا مناسب نبود که فرانسویان در ایرلند پیداشان شود. در ایرلند تا توطئه هم سخن رانده‌اند. خوب، خیلی ها از مفسران ورزشی و فوتبالیست‌های سابق و خبرنگاران ناراحت و شرمگین بودند و این نشانه خوبی بود اما دریغ از یک دولت مرد و سیاست مدارکه از «اتیک» یا همان اخلاق خودمان دفاع کند. دریغ.
می‌گویند که وقتی میلیون‌ها بیننده تلویزیون خطا‌ها را می بینند و داور نمی‌بیند، شأن و اعتبار داوراست که صدمه می‌بیند. پس باید با نصب دوربین موافقت کرد.

۲۷ آبان ۱۳۸۸

عبدالرحمان سوم ۳



امروز دوباره به سراغ عبدالرحمان سومم آمدم.
از کتاب لغت‌نامه عاشقانه اسپانیا، نوشته میشل دل کاستیو
ترجمه نیشابور
قسمت‌های پیشین ۱ و ۲

گسترش ناگهانی اسلام، تحریک کنجکاوی تاریخ نویسان را بی‌نصیب نگذاشت. بیش از سرعت فتح، آنچه متعجب می‌سازد، انتشار زبان عربی‌ست، منتقل کننده تمدن اسلامی. زبانی والا، ظریف، با بلاغتی شکوه‌مند. نزد قبایل شبه جزیره عربی همچون بنیان هویتشان، در نظر گرفته شده، به کار گیریش به وسیله ایرانیان و مصریان، امپراطوری معنوی را خلق کرده است. زبان است که توده‌ها را به دور خود گرد می‌آورد، جوش می‌دهد. نافهمی غربیان را هم اما توضیح می‌دهد، آبدیده به وسیله زبان لاتینی، ناتوان از جذب این تحریر و این دستور زبان پیچ‌در پیچ.

علی‌رغم افسانه‌ها، اعراب اندولسی در مرحله اول سوداگری مابعدالطبیعه نداشتند. کنجکاویشان در درجه اول مصلحت‌گرا بود: طب، جغرافیا، تاریخ، علوم طبیعی، گیاه‌شناسی، حقوق، بی‌آنکه از شعر سخنی بگوییم که با خود هنر اعراب ادغام می‌شود.
شیفته گیاه‌شناسی، عبدالرحمان دوم، باغ‌هایی مجلل ترتیب داد. از مصر، لبنان، سوریه، ایران تخم نمونه‌های نادر که با آب و هوا سازش‌شان داد، هزاران درخت غیر بومی وارد کرد. خاندان شاه‌زادگان، طبیعی‌ست که به رقابت برخاستند، هر کدام خواست باغ گیاه‌شناسی خویش را داشته باشد. این باغ‌های بی‌شمار، گشوده به روی مردم قرطبه که از شامگاه می‌آیند و می‌لمند و جمال پایتخت خلافت را می‌سازند. سفیران خارجی در مقابل فراوانی‌شان از خود بی‌خود می‌شوند، در مقابل خلوت دلنشین‌شان، مهارت نظام آبیاری‌شان.

در این بهشت است که عبدالرحمان سوم زاده و بزرگ می‌شود. زریاب، مطرب ایرانی، از بغداد با خود نه تنها، وزن و سازهای شرقی ، بلکه تنظیم ضیافت، ترتیب البسه، اسلوب مو و محاسن آورده‌است.
عبدالرحمان سوم شاهزاده‌ای ظریف است، شیدای شعر و موسیقی. قادر به خندیدن به بذله‌های خود، ساده با خودی‌ها، میهمانان با نشاط، با دست و دل بازیی طبیعی، با نزاکتی متجسس.

با خویشان نه به عربی، بلکه با زبانی عامیانه، مخلوطی از عربی و رمانس گالیسیا حرف می‌زند. زنان را دوست دارد و عطر را، قماش فاخر را، با این ذوق خود نمایاندن شرقی‌ها.
مسلما با مسیحیان می‌جنگد، اما با بِربِرهای (أمازیغیه) شورشی هم. همواره میان دو بلوا. یکی از دو بلوا: ابن حفصون، که او را به مدت دوازده سال بر سر کار گذاشت. پناه گرفته در آشیانه عقابش، ببشتر پشت ولایت مالاگا، به مسیحیت گرویده، تا پای مرگ مقاومت می‌کند.

عبدالرحمان سوم جسدش را از قبر بیرون می‌آورد، به صلیب کشیده، در دروازه قصرش در قرطبه به نمایش می‌گذارد. هتک حرمتی که به جلالش لطمه می‌زند، همچون کشتار راهب‌های صومعه سان پدرو در کاردنا.
این عالیجناب می‌توانست از خود بی‌رحمی سنگ‌دلانه نشان دهد، اما در شمال رامیرو دوم شاه لئون چشمان برادرش را از حدقه در آورده بود و برادر زاده‌هایش را به سیاه‌چال انداخته بود. دوران، دوران عواطف نازک نیست.
میان اسپانیایی- اندولسی ها و بِربِرها کینه‌ای سیری‌ناپذیر هست، آمیخته نزد قرطبه‌ای‌ها با بیزاریِِ نزدیک به نژادپرستی. برای اهالی پایتخت خلافت، این خشن‌ها بَربَر هستند. هرگز بِربِرها ننگ و عار را فراموش نکردند. از قرطبه ای ها انتقامی موحش گرفتند.

تمامی سلطنت عبدالرحمان سوم جنگ مضاعف است  علیه مسیحیان البته، اما  علیه بِربِرها هم. همواره به عقب رانده شده، به سوی آراگون، به سوی کوه‌های علیامرزی. خلیفه موفق می‌شود وحدت روبنایی را تحمیل کند، واقعیت زمانه فئودالیته است، دو تناقض را توضیح می‌دهد: اقتدار خلیفه به رسمیت شناخته شده است اما در قلمرو خود هر آقایی دستور می‌دهد، حکم می‌راند. تابعیت به معنی دادن عوارض و مالیات است)، اختلاف‌ها به همراه کشتار و خیانت متوقف نمی‌شود.

این عبدالرحمان سوم است که مرزهای ال اندولس را تعیین می‌کند، در شمال بر لئونی‌ها پیروز می‌شود، بر کاستیاها، ناوارها- بلبلونه را تصرف می‌کند، شهر را قتل و غارت می‌کند، کلیساها را به آتش می‌کشد، صدها روستا را با خاک یکسان می‌کند، ییلاق‌ها را ویران می‌‌کند، در فراسوی تنگه، با متوقف کردن پیشرفت فاطمیه، با تصرف سبته، کلید این بازوی تنگ دریا.

ادامه دارد

Fessée



من در بیابان زندگی می کنم و خیلی در اجتماع نیستم ولی می‌شنوم که مردم عصبانیند. همه می‌گویند: هیچ‌وقت اینقدر عصبانیت را ندیده یا حس نکرده بودند. بعضی‌از این ها که این حرف ها را می‌زنند، جوانند و بعضی نه. چند روز پیش یک شرکت انترنتی که خدمات می‌فروشد اعلام کرده بود که در وسط پاریس می خواهد ۴۰ هزار یورو پخش کند، از بالای برج ایفل. هفت هزار نفر جمع شدند و پولی ریخته نشد و مردم هم عصبانی شدند و کار به خشونت کشیده شد. به اتوبوس حمله کردند، ماشین پلیس را چپه کردند. به مغازه‌ها آسیب رساندند. چند روز بعد یک نماینده زن و روان شناس از حزب آقای سارکوزی، از مجلس خواستند که Fessé را ممنوع کند. منظور ضربه‌ای‌ست که بر پشت کودک وارد می‌آورند- با سیلی مثلا اشتباه نشود. گاهی به نیت تنبیه و مجازات، گاهی ادب، گاهی از عصبانیت. این را همینجا اضافه کنم که در نوزده کشور اروپایی این عمل ممنوع است. چه در مدارس چه در خانه. در فرانسه والدین هنوز از این آزادی برخوردارند!
در ضمن این کلمه مؤنث است.

۲۵ آبان ۱۳۸۸

سوته دلان



آمروز زود آمده بود. فنجانی چای جلویش گذاشته بودم وروبرویش نشسته بودم. ژان- ر را می‌گویم. به او می‌گفتم مقاله‌ای خوانده‌ام در مجله‌ای که موضوع مطالب این شماره اش سهم حیوان در آدمی‌ست. سهم حیوانی ما. مقاله نتیجه تحقیقات دانشمندی بود که ما و حیوانات را با رابطه‌تر دیده بود تا ما و معلولین ذهنی را. گفتم البته عده‌ای خاص از معلولین را مورد نظر داشته‌است. آنها که کاملا به آن سو عبور کرده‌اند. آن سوی آینه. سویی که دست ما هیچ‌کدام به آن نمی‌رسد. از آن بی‌خبریم. اضافه کردم که مقاله دیگری از انقراض حیوانات می‌گفت. می گفت: کدام انسانیتی‌ست که در حال ساختنیم؟ آیا انسانیت تنها به رابطه انسان ها با هم خلاصه می‌شود؟ رابطه فرد با فرد؟ می‌گفت که هر وقت حیوان را در خود کشتیم، ماشین خواهیم شد. تحقیق‌ها و پژوهش‌ها نشان داده بود که حیوانات قادر به اخلاق، سیاست، هوش، خصلت جواب دهندگی هستند. در مجله همچنین گفته بودند که میشله در ۱۵۰ سال پیش از دریای روزی دهنده گفته بود و از ماهیگیری مدرن«فشرده و متمرکز». نوشته بود که هایدگر گفته است که میان کشاورزی مدرن و راه «حل نهایی نازی‌ها» رابطه‌ای هست. مقاله می‌گفت که کشتن و نابودی حیوانات از باور به اینکه حیوانات تا فایده‌ای داشته باشند، وجودشان اعتبار دارد ونابودیشان از آنجا خطرناک می‌شود که خطرش مستقیما انسان را متوجه باشد. پرسیده شده بود از کجا مطمئنیم که همان خطر ما را تهدید نمی کند. خطری که حیوانات را تهدید می‌کند.
ژان- ر با معلولین کار می کند. کارش بر پا کردن کارگاه‌های متفاوتی‌ست از جمله کارگاه تأتر. هفته‌ای یک بار به جایی می رود که معلولین سنگین را نگاه می‌دارند. از میان معلولین چند نفر را ما می‌شناسیم. او گاهی از آن ها حرف می‌زند. نام یکی از آن ها نیکلاست. باید بیست و چند سال داشته باشد. او به ژان- ر دلبسته است. حرکاتش این‌طور نشان می‌دهد. با او آرام است.
چایش را که خورد و به حرف‌های من که گوش داد گفت: نیکلا را که یادت می‌آید؟ گفتم که آری. گفت: می آید و سرش را به سر من می‌چسباند. هفته‌پیش یکی از «تربیت کنندگان» آمده است و روی به من کرده و گفته است: آقای فلانی، اینکه نیکلا سرش را به سر شما می مالد، از غلیانات جنسی اوست، و تازه شما هم مرد هستید.
ژان- ر هم پریشان شده است. از بس که حرف خانم بزرگ بوده‌است و کارگاه را نفهمیده چگونه به آخر رسانده.
راست می‌گفت حرف بس بزرگی بود. گاهی در مقابل حماقت غرب نمی‌دانی که چه بگویی. اگر می گویم غرب به این دلیل است که آن خانم «تربیت» کننده تنها نیست. او را تربیت می کنند. اما داستان چیست. داستان مشکل نیاز های جنسی معلولین است که در فرانسه - اگر می گویم در فرانسه، به این خاطر است که پاسخ به این مشکل در همه جا یک سان نیست- به کلاف درهمی تبدیل شده است. تا سال ها بی رودربایستی آن را نفی می‌کردند. نه سالمندان و نه معلولین نیاز ی نداشتند. حالا، یک مرحله پیش رفته اند، آن را نفی نمی کنند اما نمی دانند با آن چه کنند. چگونه پاسخی بدهند. و درست اینجا تمام تناقض، عمق تناقض غرب بر ملا می شود. تربیت کننده تفسیرش را کرده‌است: رفتار نیکلا مسلما از نیازعاطفی نمی گوید از غلیان جنسی می‌گوید. غرب به اینجا رسیده است. باید آینه‌ها را بردارد و به جایش شیشه بگذارد. و درست در روزهایی که فرانسه در مجلسش دارد حق داشتن بچه را برای زوج یک‌جنس ، از نوع مذکرش هم، بررسی می کند. تربیت کننده، فورا نزدیکی دو سررا همجنس‌گرایی تعبیر کرده است. بی‌چاره تربیت کننده!
مانده‌اند چه کنند. چگونه نیاز جنسی معلولین را بر طرف کنند. روسپی بهترین پاسخ است. اما چگونه در کشوری که با روسپی و روسپی گری مبارزه می‌شود، مخصوصا از وقتی سارکوزی آمده‌است، به سراغ روسپی بروند؟ این است تزویر غرب.
قصه سوته دلان را برای ژان- ر تعریف می‌کنم. یکی مثل نیکلا بود که خویش را صیغه‌ای می‌نامید و در گوشه حیات خانه داشت. برادر بزرگ‌تر آدم معتبری بود. آدم معتبری بود اما نیازهای برادر صیغه‌ای اش را نمی فهمید، البته از بعضی مردمان امروز بهتر می فهمید. یک روز برای پاسخ دادن به یکی از نیازهای برادر کوچک‌تر از نگاه برادر بزرگ تر، به سراغ روسپیی رفت. یرادر کوچکتر نمی‌دانست که او روسپی‌ست. روسپی هم او را به مشتری‌های دیگرش ترجیح می‌داد. اتفاقا به دنبال عاطفه بود. آن دو روسپی و دیوانه با هم کنار آمدند، دور از چشم اجتماع معتبر. اما اجتماع معتبر آن‌ها را از هم جدا کرد.
به ژان- ر می گویم خوب اگر مسلمان شیعه بودند، می‌شد دوساعت یکی را برایشان صیغه کرد. این هم از تزویر شرق.

fresque



این از همان ردیف عکس‌هایی‌ست که من اولیش را دادگاه نامیدم. روزهایی بود که از نفت ملی دم‌پایی های ملی پلاستیکی ساخته‌بودند و به پای پدران و پسران انقلاب کرده بودند. و ایران جلوه می‌فروخت.

۲۳ آبان ۱۳۸۸

هیپوتز کمونیستی



من جهان را با او می‌سازد. حکومت‌ها خواهان یک هستند و یک، خواهان دو شدن. از آنجا جهانی ساخته می‌شود. الن بادیو این «دو» را کمونیسم می‌نامد. الن بادیو هیپوتز کمونیستی را سال گذشته منتشر کرد و امسال ستایش از عشق را. اما در سال ۲۰۰۷ کتابی از او به بازار آمد که از سارکوزی می‌گفت که کتاب پر فروشی شد و او را دوباره مطرح کرد، یعنی از حلقه خاصان فراتر برد.
الن بادیو می‌گوید که جای خالی کمونیسم را سارکوزی و برلوسکونی پر کردند. در واقع احزاب چپ ایده کمونیسم را رها کردند، زمانی که کمونیسم اقتدارش را از دست داد. او می‌گوید که «ایده» کمونیسم چرا از دست برود؟ ایده که برنامه نیست. می‌گوید که زندگی حقیقی، زندگیی است که زیر سایه ایده واقع شده. مردم با خواندن کتاب بادیو می‌خواستند بدانند که چه باید بکنند. دنبال برنامه می‌گشتند. دنبال برنامه عمل فوری و آنچه را یافتند که جستجو نمی‌کردند: فلسفه خوش بینانه‌ای برای این دوران تاریکمان. همچون بیانیه های میرحسین.
بادیو از سیاست بدون حزب حرف می‌زند. مثلا علاقه مندی به رسیدگی به کار « بی کاغذ‌ها»، منظور خارجیان بی اجازه اقامت و کارت شناسایی‌ست که حتی سال ها اینجا بوده اند و کار می‌کنند، اما هنوز در وضعیت نامشخص به سر می برند و هر لحظه درمعرض خطر اخراج به کشور خود هستند. او این مبارزه را یک اصل می‌داند. او می‌گوید که مسیر آن از انترناسیونالیسم معاصر عبور می کند، یعنی از میان غرب ثروتمند و متکبر و توده‌ای از مردم که در ناوجودی نگاه داشته شده اند. می‌گوید که این مبارزه مبهم است . اما در زیر سایه «ایده» مسجل شده‌است. چرا که رابطه و انتظارش را با حکومت و پارلمان قطع کرده‌است. و خطر کردن برای ارزش‌ها را دوباره باورپذیر می‌سازد به جای اینکه همواره به واسطه‌گری حکومت محول گرداند. حکومتی که به باور او امروز نا مردمی‌ست. او به مناظره مارکس و کمونیست‌های آرمان گرا که ادعا می‌کردند می خواهند به جزئیات جامعه فردا رسیدگی‌کنند، در حالی که هنوز تشکیلات کارگری ناتوان بود، اشاره می‌کند.
بادیو می‌گوید که امروز به شدت «ایده» ناتوان است. ما باید مارکس و هگل با هم باشیم. تفکر دیالکتیکی و مانیفست تازه سیاسی. می‌گوید سیاست کنش است و خرج و مصرف خویش. او به شرکت مستقیم در سیاست اعتقاد دارد. سیاست رها از قیمومت. آن را شرط اعتلاء فلسفه می‌داند. اعتلاء ایده.
تمام بعد از ظهر که دراز کشیده بودم ودر خواب و بیداری کتاب می خواندم. چیزی اسودگی را از من می‌گرفت. به نظرم می آمد که جایی اشکالی هست. عنوان مطلب آخر یک جایی اشکال داشت. در واقع ترجمه‌اش اشکال داشت. من خیلی چیزها را در خواب و بیداری متوجه می‌شوم. کمونیست صفت هیپوتز بود!

ستایش از عشقِ الن بادیو



الن بادیو بعد از هیپوتز کمونیستی، ستایش از عشق را نوشته است.
می‌گوید که عشق در خطر است. می‌گوید که عشق ساختن جهانی ست. می‌گوید دو خطر عشق را تهدید می‌کند. یکی عافیت طلبی و دیگری عافیت طلبی. نه، می‌گوید اولین خطر این است که از عشق قرار دادی طلب کنیم که عافیتمان را تضمین کند. قرار دادی با «ریسک» صفر در صدی. دومین خطر این است که به آن همچون هوسی بنگریم.
می گوید که بی وفایی یا خیانت در عشق، دادن تن نیست. خیانت در عشق، خیانت به خود عشق است، وقتی به عشق باور نداری. وقتی که خویش را به آن متعهد نمی‌دانی. وقتی خود را به تمامی در آن رها نمی کنی.
می گوید که نباید جا خالی کرد. باید ماند.
الن بادیو می گوید: عشق اولین کمونیسم است. پس ستایش از عشق باز هم هیپوتز کمونیستی است!
لغت‌نامه هیپوتز را، فرض، پندار، فرضیه ترجمه کرده‌است. نمی‌دانم چرا اینجا هیچ‌کدام مرا خوش نمی‌آید.

۲۰ آبان ۱۳۸۸

اگر کیارستمی، قبادی شود



اگر قرار بود که کیارستمی، قبادی باشد، که کیارستمی نمی شد و نبود و قبادی بود. اگر قرار بود که همه سینما‌گران خودشان نباشند که همه یکی بودند و همه یک صدا داشتند و یک سیما و دیگر از چند صدایی و چند سیمایی سخنی نبود، چه برسد که نشانی باشد. جنبش سبز اگر خواهش چند صدایی نباشد پس چه باشد؟ واژه دگر اندیش را مدتی‌ست شنیده‌ایم. اینجا و آنجا دیده‌ایم. به نظر می‌رسد که از فقدان آن نه، از سرکوب دگر اندیشی رنج برده‌ایم. بی صدا و بی سیما شده ایم.
حکومت می‌خواهد که همه مانند او ببینند، بیاندیشند، شیوه زندگی انتخاب کنند. حکومت از ملت می‌خواهد که او را تأیید کنند. آقای قبادی از آقای کیارستمی می‌خواهد که چون او ببیند، چون او بیاندیشد، چون او فیلم بسازد. او را تأیید کند. حکومت خویش را بر حق می‌داند، در این مقطع و آن مقطع خود را بر حق می‌داند، یا ادعای آن را دارد. آقای قبادی خود را در این مقطع بر حق می‌داند. او گمان می کند که حق با مردم است، در کنار مردم است و او در کنار مردم است، پس در کنار حق است.
کیارستمی به او گفته است فیلمت را دوست ندارم. آن را هم در گوشه‌ای و خصوصی به او گفته است. ما عموم مردم از حرف‌هایی که در گوشه‌ای گفته شده‌است، خبر نداریم. ما از آن صحبت هایی باخبریم که در ملاء عام، در میدان و سر بازار جار زده می شود. کیارستمی در مصاحبه ای منتشر شده در روزنامه‌ای گفته است: تجربه مثبتی از کار در خارج از وطن ندارد، ندیده‌است. او از تجربه ایرانیان گفته است. ما حداقل با نمونه‌هایی روبروییم که تجربه او را تجربه ما می کند. او گفته است قصد ترک کشور را ندارد. هنوز معتقد است یعنی تا آن روزی که مصاحبه ایشان انجام شده که ایران جای خوبی برای فیلم‌سازی ست و او می خواهد در ایران و به زبان مادری فیلم بسازد. اضافه کرده‌است البته شرایط سخت‌تر می شود و نیروهای او پایان پذیر است.
من منظور از زبان مادری را بسیار وسیع‌تر از آنچه به گوش‌های اقای قبادی رسیده است، می شنوم: زبان مادری، زبان یک ملت است، چیزی که علی رغم زبان های گوناگون، یک ملت را به دور خود جمع می کند. یعنی فراتر از زبان کردی و ترکی و غیره. همه مردم ایران حافظ را به فارسی می خوانند. مولوی را به فارسی می خوانند، شاهنامه را هم به فارسی می خوانند. ملت به معنای مدرن آن، به یک زبان سخن می‌گوید و این مسلما زبان‌های دیگر را قربانی می کند. اما ملت و حکومت را و حکومت را هم به معنای مدرن آن نیرومند می‌سازد. در فرانسه هم با قدرت گرفتن Nation و Etat، زبان های بسیاری ضعیف شدند. هنوز هم کسانی هستند که در شمال و جنوب و شرق و غرب و مرکز فرانسه، خواهان زنده‌تر کردن زبانشان هستند و موجب بر پایی گفتگوهای زیادی می شوند که بحث به دور مفهوم و مضمون هویت را تحریک می‌کند. آن‌هم در زمانی که مفهوم و مضمون هویت بسیار حساس‌است و سؤ تفاهم هایی گاه عظیم را بر می‌انگیزد.
به نظر من می‌رسد که مطرح کردن مسائل و مشکلات بغرنجی چون کرد بودن و سنی بودن، مکان و زمان دیگری را می‌طلبد. فضایی آرام، آزاد، حتی نه مطلق. خیلی نسبی. که حرف ها و نظرها گفته شود، بحث شود. در طول زمان جا بیافتد.
پنداری آقای قبادی از کیارستمی خواسته‌اند که یک باره اگر نه مسائل را حل کرده، بلکه برای حل کردن آن به میدان بیایند. البته باید دید در میدان چقدر می‌توان مسائل را حل کرد.
آیا آقای قبادی می پندارند که تمام مسائل را همین الان، همینجا در شرایط واقعی و نه آرمانی می‌توان حل کرد. آیا به جاست که همه مشکلات و مسائل را از صندوق‌ها و طاقچه‌ها و گوشه و کنار به حیاط خانه بیاوریم و همین الان خانه تکانی کنیم؟
به نظر می‌رسد که هنوز فضای گفتگو باز نشده‌است و تا فضای گفتگو باز نشده‌است، از چیزی نمی توان سخن گفت. سخن گفت و شنید. وقتی آقای قبادی نتوانسته‌اند حرف خویش را با خود آقای کیارستمی در میان بگذارند. تا گفتگویشان ادامه پیدا کند. به درازا بکشد. جا بیافتد. دو فیلم‌ساز نتوانسته‌اند با هم حرف بزند. آقای قبادی حرفش را به میان بازار آورده‌است و نامه اش به گفتگو نمی‌ماند. اعلامیه را شبیه است.
می‌گوید کیارستمی دامنش از سکوت آلوده است. می‌گوید کیارستمی به تأثیر گذاری عاطفی بر مخاطب اعتقاد ندارد. می‌گوید که از کیارستمی اسطوره ساخته است و عجب که این اسطوره یک باره شکسته است. می گوید که آثار کیارستمی از سیاست و جامعه تأثیر پذیر نیست. می گوید کیارستمی رژیم را خشنود کرده‌است. می گوید تنها معیار شرف، عزت، احترام همراهی کردن مردم است.
من که در «اینجا» زندگی می‌کنم، جایگاه آثار کیارستمی را در جهان می‌دانم. اگر کیارستمی، کیارستمی‌ست، به خاطر نگاه دگر اوست. نگاهی متفاوت، نادر، و فرای زمان. مسلما اینجا و آنجا در جهان اتفاق‌هایی می افتد. چیزی زیرورو می‌شود، تکان می‌خورد. و بعد سال‌ها بعد، دوباره در جای خود یا جای دیگری می‌نشیند تا باز زیرو رو شود، تکان بخورد و جانشین شود. جهان هر روز واقعه‌ای را در دل خویش دارد. مسلما سینما‌گرانی هستند که این وقایع را فیلم می‌کنند. موفق و ناموفق. عمر بعضی طولانی‌ست و بعضی کوتاه. اینان دیدن خویش را به شما نشان می‌دهند و به گونه‌ای نشان می‌دهند که شما هم همان ببینید. فیلم سازان دیگری هستند که ما را به نگاه کردن دعوت می کنند. نگاه کردن را در ما می پرورانند. نگاه کردن را به ما یاد می‌دهند. می گویند گدار انچه دیده نمی شود را نشان می‌دهد، یا روی به آنچه به دیده نمی‌آید می‌کند. می گوید: از این دو، یکی، یعنی هیچ‌کدام.
کیارستمی وعده نمیدهد که وفا نکند. کیارستمی فیلم ساز فاصله است. همان فاصله ای که دیدن را میسر می‌کند. که تشخیص را ممکن می‌گرداند. او نمی‌خواهد به هیجان بیاورد. چون به حقانیت خود باور ندارد یا اطمینان ندارد. سردی او، حجت فاصله اوست. او از واقعه دور می‌شود تا بهترببیند. او هرگز دست کودک را نمی گیرد تا او از سگ نترسد و زودتر به خانه‌اش برسد. چون دستش به کودک نمی‌رسد. او کوچه را کوتاه تر نمی کند، او زمان را سرعت نمی‌بخشد تا ما آنقدر در آن کوچه معطل نشویم و آنقدر از سگ نترسیم و آنقدر دیرمان نشود. فکر می‌کند که قدرت این‌ها را ندارد. کودک کدام است؟ حسین را یادتان می آید؟ همان که بعد از زلزله شمال عروسی کرده بود و به سر کوه ها می‌رفت تا علفی، چیزی برای خوردن گیر بیاورد. و دوربین کیارستمی فقط او را نشان می‌داد و دلش برای او نمی‌سوخت. با همان سردی همیشگی. بر عکس من حسین سبزیان را خوب یادم است، همو که وعده‌های فیلم ساز دیگری آنقدر دلش را برده بود، آنقدر که خواسته بود خویش نباشد، او باشد. و سر از کلانتری در آورده بود و شاکیانش هم مردمانی دیگر بودند که همان فیلم ساز دلشان را برده بود.
کیارستمی بی‌رحم است . اینطور به نظرمان می‌آید. او عین نگاه خود و عین فیلم های خود است. او فقط نور می پاشد. نه به واقعه، به دیدگان ما. از او نخواهیم که خود نباشد. غیر را نه اینکه دوست بداریم، ببینیم. او هست.

۱۹ آبان ۱۳۸۸

راه بازگشت



گاهی آنقدر حالم خوب است که از نردبان بالا می‌روم. بالا می روم. قلم مو را بر می دارم. یا اتاق سین را رنگ می‌کنم. یا نقشی بر صفحه‌ای. گاهی آنقدر بد که از نردبان پایین می‌آیم، آنقدر پایین که دستم به هسته زمین می‌رسد. بی قلم‌ مو.
عمری‌ست که بالا و پایین می‌روم. چون بر تابی که میان دو درخت تنومند بسته ای. می‌گویند اگر سقوط‌ها نباشند، صعودها هم نیستند. می‌گویند، نمی‌دانم. گاهی فکر می‌کنم که به هر دو دل بسته‌ام. مهم راه بازگشت است. می‌گویند اهالی غار علی صدر، در زمان‌های کهن وقتی به وسوسه پایان، نشسته بر تخته هایی، سوار بر آب ها می‌شدند، برای اینکه راه بازگشت را گم نکنند، پشت سر خویش کاه می ریختند. فکر می‌کردند که به روشنایی بر خواهند گشت. فکر نمی کردند. می‌دانستند.

تکلیف حافظه



بیست سال از ریزش دیوار برلین گذشته بود و همه رفته بودند آنجا، همه که می‌گویم منظورم خبرنگاران است و با خودشان یک عده ای را هم برده بودند و نشسته بودند بر دیواری که دیگر نیست و هی به یاد می‌آوردند و حرف می‌زدند و می‌آکندند. مگر چقدر می توان رادیو گوش کرد؟ از صبح سحر اغاز شده بود و هنوز ادامه دارد. ملت هایی هستند که تمایل به فراموشی دارند و هیچ چیز و هیچ‌کس هم چیزی به یادشان نمی‌آورد و ملت هایی هم هستند که کارشان شده است به یاد آوردن. اسمش را هم گذاشته‌اند تکلیف حافظه.
من گاهی فکر می‌کنم این‌همه که بیمار آلزایمر زیاد شده‌است، نتیجه این همه دیدن‌هاست و به یاد سپردن‌هاست. جسم یا جان واکنش نشان می‌دهد.

۱۷ آبان ۱۳۸۸

طالبانیزاسیون



رئیس پلیس آگاهی کشور: « پلیس آماده اجرای قطع دست برای کنترل سرقت است.»

۱۴ آبان ۱۳۸۸

روایتی از ۱۳ آبان ۸۸



این مطلب را در وبلاگ دغدغه‌هایم یافتم.
din.persianblog.ir


سی سال از ١٣ آبان ۵٨ گذشته است.

*

روز قبلش، حاج آقای عبایی بزرگ آمده بود دفتر ما.
دفتر خودش هم نزدیک است.
گفت که فردا از خانه بیرون نخواهد آمد.

در دل خندیدم و با خود گفتم
«دیگر این‌قدر احتیاط هم خوب نیست. می‌نشینی در دفتر کارت.
کسی کاری باهات ندارد که!»

-زرشک!

***

من روز ١٣ آبان ٨٨ چیزهای زیادی یاد گرفتم.
یعنی چیزهای زیادی دیدم و از دیده‌هایم سعی کردم عبرت بگیرم.

*

چنان‌چه پیش‌تر گفته‌ام،
ما، در تجمعات -چه قانونی و چه غیر قانونی- شرکت نمی‌کنیم.


اگر آسیب هم نداشته باشد، دوست نداریم سیاهی لشکر برای این و آن باشیم.
تنها لشکری که می‌ارزد سیاهی لشکرش باشی، لشکر عزاداران حسینی است.
تنها بیرقی که پایش سیاهی لشکر شدن خجالت ندارد، بیرق اهل بیت است.

١٣ آبان هم استثناء نبود.
اما این بار، تجمع، با پای خودش آمده بود درب دفتر کار ما!
ما هم از خدا خواسته، -از دور- ‌تماشا می‌کردیم و شرایط را رصد می‌کردیم.


وقتی شلوغ شد و مامورها آغاز به ضرب و شتم مردم بی‌دفاع کردند،
پدر جان فرمودند که دیگر ماست‌ها را کیسه کنید و
دیگر کنار پنجره هم نایستید که خطر دارد.
خلاصه به ما نیز امر کردند که برویم بنشینیم سر جایمان و کاری به این حرف‌ها نداشته باشیم
چیزی نگذشت که گاز اشک آور زدند و ناچارا پنجره‌ها را بستیم و چند ورق کاغذ آتش زدیم.

ظاهرا مردم بی‌خیال نمی‌شدند.
این‌ها هم مرحله به مرحله، شدت عمل را افزایش می‌دادند.

چیزی نگذشت که صدایی شبیه به تیر اندازی به گوشمان رسید.
نه به بلندی صدای گلوله‌ی واقعی یا مشقی، و نه آن‌قدر کم که بشود ندیده‌اش گرفت.
دیگر هیچ جوره نمی‌شد بر کنجکاوی غلبه کرد.
و البته نوعی ترس.

آمدیم کنار پنجره.
دیدیم دارند با تفنگ پینت بال به مردم شلیک می‌کنند.

**

*

کاربرد اصلی این تفنگ‌ها برای بازی است.
در تهران هم یکی-دو جایی هست برای این بازی. می‌روند و دو تیم می‌شوند
و با تجهیزات ایمنی مناسب،‌ بازی می‌کنند.


گلوله‌های این تفنگ‌ها، حاوی رنگ است و پوست آن، شبیه به باد کنک.
اندازه‌اش هم به قدر یک فندق است.
هنگام برخورد به بدن، درد و سوزش دارد. اما آسیب جدی ندارد.
مگر این که مستقیما به چشم برخورد کند که غالبا برای چشم و سر، محافظ قرار می‌دهند.
صدای شلیک گلوله ها نیز، صدایی بلند تر از معمول و کمتر از گلوله واقعی است.

**

دور نشوم.

پنجره‌های اتاق من و سایرین(و احتمالا بابا) بسته بود.
ایشان حسب احتیاط، پرده‌ها را هم کشیده بود.

اما سر و صدای نامتعارف، باعث شد که ایشان بخواهد از لای پنجره،‌ نگاهی به بیرون بیندازد.

در همان حین، چند نفر از این سربازهای بی‌وجدان،
شروع کردند به شلیک کردن به طبقات بالای ساختمان.


من مانده‌ام که ما چه کار به آن‌ها داشتیم؟
یک نفر که در طبقه سوم ساختمان ایستاده، را چه‌کار داشتند؟‌
یک کسی در خیابان بیاید، خونش گردن خودش!
ما که کاری به آن‌ها نداشتیم.

چند گلوله هم به پنجره‌ی بابا شلیک کردند.
از بخت بد، اولین گلوله، به تخم چشم پدر برخورد کرد.

بدترین جای ممکن.

برای ساعات متمادی -تا پاسی از شب، حداقل ١٢ ساعت پس از برخورد-
چشم ایشان نمی‌توانست چیزی ببیند.

اول، اورژانس چشم در بیمارستان لبافی نژاد؛
بعد هم به یکی از متخصصان که از دوستان بود مراجعه کردیم در بیمارستان فارابی.

اولی -بیمارستان لبافی‌نژاد- گفت چیزی نیست.
دومی -متخصصی که از آشنایان بود- گفت، چیزی هست.


عنبیه و قرنیه آسیب دیده.
خون‌ریزی -داخلی- هنوز بند نیامده و نمی‌شود قضاوت دقیق کرد.


هنوز که هنوز است،‌بعد از یک شبانه روز، دیدن ایشان هنوز حداقلی و شبحی از اشیاء است.

انشاءاله چیز مهمی نباشد و مشکل حادی پیش نیاید.
و ما نیز از دوستان،‌ طلب دعای خیر داریم.

**

تفنگ و باتوم و ... می‌دهند دست یک سری آدم تهی از مردانگی.
این‌طور به مردم آسیب می‌زنند.
چرا؟‌

اصلا به من بگویید در بدترین حالت و تند ترین شعارها،
مگر مردم چه کرده بودند؟
بگذار اصلا فحش خواهر و مادر بدهند و بعدش بروند پی کارشان.
این‌ها که به کسی کاری نداشتند.
‌این چه روش برخورد است؟
این چه جفا و نامردی و نامردمی و بی‌دینی است؟

مردم ِدر خیابان هیچ.
چه کار به کسی که در دفتر کارش نشسته داشتید؟

****

ما در ١٣ آبان ٨٨ یاد گرفتیم که
کسی حق ندارد تماشا کند که ما داریم تجاوز می‌کنیم و وحشی‌گری می‌کنیم.
و هر کس دید، باید چشمش در بیاید.

ما در ١٣ آبان ٨٨، یاد گرفتیم که
می‌شود سه نفر جوان -با باتوم-،
یک پیرزن ۶٠ ساله که توان فرار ندارد را به قصد کشت بزنند.

ما متوجه شدیم که
روزگار لات و لوت‌ها و جاهلانی که با همه‌ی بی‌شرفی‌شان یک جو مردانگی داشتند
و دست روی زن جماعت -پیرزن که جای خود- بلند نمی‌کردند،
گذشته است.
نوبت اراذلی است که آن حداقل از شرافت را هم ندارند.

روضه‌های فاطمیه را که می‌شنیدیم،‌
با خود می‌گفتیم مگر می‌شود کسی که اسم خوش را مرد گذاشته،
بیاید زنی را آن طور مورد ضرب و شتم قرار بدهد؟
آن‌هم به جرم یک بیعت نکردن و مخالفت ساده؟
ما متوجه شدیم که در اشتباه بودیم.

حتی در کربلا هم دیگر به زنان و کودکان کار نداشتند.
ولی در اشتباه بودیم.

لااقل فکر می‌کردیم که دوران آن آدم‌های ملعون تمام شده است.
کور بودیم.

ما،‌ در ١٣ آبان ٨٨،
یاد گرفتیم که می‌شود با وجدانی آسوده
-که واقعا نمی‌دانم چه‌طور ممکن است وجدان یک نفر را این طور تخدیر کرد!-
با باتوم به شقیقه‌ی یک نوجوان ١٣-١۴ ساله کوبید،
بر زمین افتادنش و دست و پا زدن و تشنجش را به تماشا نشست
و حتی نگذاشت که بیایند و جمعش کنند، یا کمک اولیه به‌ش برسانند و ...

آخر به چه جرمی؟‌


ما،‌ در ١٣ آبان ٨٨،
حتی یک لحظه فکر کردیم روز قدس نزدیک است
و داریم صدا و سیمای (ضد) ملی مان را -از پشت پنجره- تماشا می‌کنیم.

که دارد تصاویر اسرائیلی‌ها را نشان می‌دهد که چه‌طور فلسطینی‌ها را ضرب و شتم کرده،
مورد اذیت و آزار قرار می‌دهند.
در همان تخیلات که بودیم، از خودمان می‌پرسیدیم که
«عجب! چه شده که این دفعه، اسرائیلی‌ها عصبی‌تر و وحشی‌تر از همیشه‌اند!؟»

یک‌باره، فریاد «آخ چشمم» پدرجان،‌ چرتمان را پاره کرد.
و دویدیم و از این بیمارستان به آن بیمارستان.
متوجه شدیم که این‌جا نه اراضی اشغالی که جمهوری اسلامی است.
و این‌ها نه دژخیمان صهیونیست که فداییان ولایت اند!

جای پاشیده‌شدن محتوای رنگِ داخل گلوله، هنوز روی سقف اتاق پدر هست.
همچنین پوکه‌ی پلاستیکی نارنجی‌اش.

***

فکر کنم،‌ وقتش رسیده که ما هم برویم شکایت کنیم.
البته از آقای «میرحسین موسوی»
!!!

****

پ.ن: خوشبختانه در آخرین معاینه،‌ اظهار امیدواری شده است که مشکل حادی نیست. و برای ١٠-١۵ روز آینده، یک سری آزمایشات و عکسبرداری جدید انجام خواهند داد. دکتر گفته بود که شانس بزرگ این بوده که گلوله از روی پلک و به گوشه‌ی چشم اصابت کرده. اگر مستقیم به چشم خورده بود یا به مرکز چشم خورده بود، مجبور می‌شدند که چشم را تخلیه کنند. پناه بر خدا می‌بریم و او را شاکریم. خدای بزرگ،‌ همواره جای شکرش را باقی می‌گذارد.