۱ دی ۱۳۸۷

رمان نو تر



دیروز یا پریروز شنیدم که نویسنده‌ای فرانسوی کتابی نوشته است و ژاور بی‌نوایان ویکتور هوگو را زنده کرده‌ و از او تصویر مردی خوش جنس پرداخته است. وارثان ویکتور هوگو شکایت کرده‌اند که این بی‌حرمتی به نویسنده بزرگ است که ژاورش مخلوق اوست و مردی بدجنس بود و در سن غرق شد و دادگاه در حال رسیدگی به شکایت است. ظاهرا آثار بعد از شست سال به عموم تعلق می‌گیرد، پس می‌ماند روح اثر. این پرسش مطرح شده‌است که چه کسی صاحب اثر است؟ آیا این بازماندگان و فرزندان نویسنده نیستند که وارث روح اثرند؟ و بنابراین حافظ روح آن؟ می‌گویند یکی هم منتظر جواب دادگاه ست تا ادامه خانم بوآری را بنگارد. یکی می‌گفت خوب این هم بدعتی خواهد بود در ادبیات و باید شاهد ادامه رمان‌های بزرگ قرن هجدهم و نوزدهم باشیم.

۳۰ آذر ۱۳۸۷

شکار گوزن



خانه یانیک که نیمه‌اش، قسمتی‌از نماز‌خانه‌ای ست قرون وسطایی و می‌گویند راسین درام نویس و نویسنده بزرگ فرانسوی ر ا در همان چشمه‌ای غسل تعمید داده‌اند که از زیر نماز خانه می گذرد و به یخدان یانیک و خانواده‌اش مبدل شده و آب آن زمستان و تابستان یازده درجه است، در کنار جنگلی واقع شده‌، وسیع و تاریک و مرطوب با درختانی سر به آسمان کشیده. از خانه یانیک که به در آیی، - خانه یانیک در ندارد و سوی به سمت چپ کنی، پا به جنگل گذاشته‌ای. یک روز که شکارچیان گوزن، گوزنی را تا همسایگی آنها تعقیب کرده بودند وعرصه را بر حیوان درست کنار خانه‌شان تنگ کرده بودند، سهمی از گوشت شکار را برای یانیک آوردند. رسم بر این است که آنجا که حیوانی شکار می شود سهمی از گوشتش به همجواران برسد. یانیک هم گوشت را در سیر و علف‌هایی گوناگون پیچیده بود و در تنور نانشان که در همان نیمه بازمانده از نمازخانه تعبیه شده گذاشته بود، از شب تا به صبح. بعد از انقلاب فرانسه تقریبا در تمام خانه ها تنور نانی گنجانده شده‌است. البته بعضی مانده اند و بعضی ویران گشته‌اند. در آستانه روستای ما که بر روی تپه‌ای واقع شده است، خانه‌ای بسیار زیبا بر دامنه تپه قرار دارد، زیباترین خانه روستای ما، درست روبروی کلیسای قرون وسطایی و گورستان که همواره کنار کلیساست، همیشه از گورستان دری به کلیسا باز می شود یا بر عکس. درهای بسته میان گورستان و کلیسا حافظه زمانی‌ست که زنده ها و مرده ها با هم میانه داشتند و کلیسا پیوندگاه مرده‌ها و زنده‌ها بود، کلیسا تنها محلی بود که از دنیای دیگر خبر می‌داد، دنیایی که شاید مرده‌ها به آن عزیمت کرده بودند. کلیسا تنها جایی بود که از نیستی نمی‌گفت. مرده‌ها آنوقت نیست نشده بودند.
خانه زیبا، خانه کلیسا دار یا خادم کلیسابوده‌است. تنور نان خانه خادم کلیسا را جاده‌ای که به روستا وارد می شود با خود برده است.
در حیلط خانه‌ما بنای کوچکی هست چندین صد ساله، محل نگاه‌داری خوک، محل کشتن و آویزان کردنش. سال‌هاست که خوکی به خود ندیده. هنوز چوبی بر دیوارنصب است که جای انداختن حلقه ای‌ست تا حیوان بی‌جان را از آن بیاویزند. دو طبقه است و تا سقف طبقه اول از زمین حدود یک مترونیم است. دل من می‌خواهد که آنرا تبدیل به تنور نانی عمومی کنیم برای استفاده مردم روستا. عجالتا تا این برنامه‌ها روزی جامه عمل بپوشد، به سین قول داده‌ام که مرغداریش کنیم، اگر دوباره با آمدن بهار از آنفولانزای مرغی نترساننمان. لویی و دانیل که همیشه مرغ و خروس داشتند و از تخم‌مرغ‌هایشان ما را بی نصیب نمی گذاشتند، سه سال پیش وقتی شهرداری‌ها دستور در لانه نگاه داشتن مرغ ها را دادند، مجبور به
کشتن خروسشان شدند، مرغ و خروس را نمی‌توان با هم در لانه نگاه داشت و مرغ بی خروس هم بارش کم می شود.
یانیک گوشت را که در تنور نانش گذاشت از شب تا به صبح، همه را دعوت به خوردن گوشت گوزن کرد. میزی چیدند از این سوی نماز خانه تا آن سویش و گوشت را در برش‌هایی نازک بریدند و مردان بیشتر از زنان خوردند. گوشت گوزن غذایی مردانه است. زنان از خوردن دست کشیده بودند و به مردانشان می‌نگریستند. هرچه از گوشت می‌بریدند به سر نمی‌رسید و تا نیمه‌های شب نشستند و جویدند و گفتند و خندیدند و خواندند. من انار دانه می کردم. انار خریده بودم و برده بودم وآن شب شب یلدا بود.
باری دیگر شهردار روستای پیر که صبح سحر از خانه برون زده بود با بچه گرازی شاخ به شاخ شده بود و از پایش در آورده بود البته با تفنگی و تکه ای از آن را به پیر داده بود. گاهی شب های زمستان که ازاین طرف به آن طرف می‌روی، پیش می‌آید که یا گرازی اتومبیل تو را داغان کند یا تو گراز ر ا داغان کنی. پیر یک بار با ماشینش گرازی را کشته بود و لاشه اش را به خانه آورده بود. گاهی که دیر وقت شب از خانه پیر به خانه می‌آییم با گله ای از آنها روبرو می شویم که جاده را هم اشغال کرده‌اند. زمستان ها حیوانات بیشتر بیرون می‌آیند، به دنبال روزی می‌گردند و خاموشی کشاورزان و تراکتور‌ها خاطرشان را جمع‌تر می‌کند. یک دفعه بچه گوزن‌ها را می بینی که کنار جاده ایستاده اند و تا اتومبیل نزدیک می شود تازه می‌خواهند از جاده عبور کنند. هیچ‌کس مثل آنها بلد نیست خودکشی کند. پیش آمده است که ما با روباه و خرگوش و بچه گوزن تصادف کرده باشیم.
یک روز پاییزی خیلی سرد که درختان گردو همه میوه‌هاشان را به زمین انداخته بودند و ما چند روزی کیلومتر ها گردش کرده بودیم و گردو جمع کرده بودیم، روز به شب نزدیک می شد و ما عزم خانه کرده بودیم که ناگهان ژان-ر فریاد زدکه از درختی بالا بروید. پشت سرمان را نگاه کردیم و گرازی دیدیم با سلاح دفاعی اش از رخسار بیرون زده باهیبتی صدو پنجاه کیلویی حداقل، به سوی ما می‌شتابد. هرچه نگریستیم درختی نیافتیم، روزش باران باریده بود و زمین خیس بود و سین چکمه‌هایی کائوچویی بر پا داشت و کفش‌های من هم لیز می‌خورد و بر تنه تنها درخت گردویی نه چندان پیر که پیدا کرده بودیم گیر نمی‌کرد. ژان - ر ایستاده بود با چماق- عصایش که همیشه در هر گردشی با خود دارد و من سین را به بالا می سراندم وعبث تلاشی بود. گراز در چند متری ما راهش را به سوی بیشه‌ای دور کج کرد. نیم ساعت بعد به گروه شکارچیان برخوردیم و دانستیم گراز بی‌نوا از دست آنان در رفته و شاید حتی زخمی شده است و شکارچیان تا آنجا که ما بودیم او را دنبال کرده اند. به خانه رسیدیم و تا مدتی هوس گردش از سر بیرون رفته بود. امروز سین ماجرای ما و گراز را از یاد نبرده است، اما باز به بیابان می‌زند.

۲۹ آذر ۱۳۸۷

بخاری چوبی



برف که می آید و هوا که منفی می‌شود، بوی بخاری چوبی ما، که امسال ایو معلم سیرک و تأتر سین آنرا به خانه‌مان آورده است، بلند می‌شود و از وقتی که آمده است با او حرف می‌زنم و جایم را کنارش انداخته‌ام که با بوی چوب سوخته و ذغال مزه کرسی بدهد. به جای آن بخاری نفتی بود، سطح وسیع تری داشت، برای خشک کردن حوله ها و گرم کردن غذا و حتی گاهی پختنش بد نبود، راحت تر بود و برای خودش تا بیست و چهار ساعت می سوخت تا دوباره مخزنش را پر کنی. اما این بخاری چوبی تروخشک کردنش کاری مداوم است. از چوب خریدن، جمع کردن و بریدن و تکه کردن که بگذریم، ـ از نوادگان شاهزاده‌ای که خانمی‌ست و آشنای پیر و مالک زمین‌های بسیار به پیر اجازه استفاده از درخت‌های بیمار یا افتاده بر زمین‌هایش را داده و پیرهم به ما اجازه داده. خود آنها پیر و دوستان ما در سرما زندگی می کنند. هیچوقت حرارت خانه‌ یا نشیمنشان از پانزده درجه فراتر نمی‌رود. خیلی وقت ها هم بین ده تا پانزده درجه است. محل خواب ما معمولا میان ده تا پانزده درجه در نوسان است و من گاهی شبها سرم را هم می‌پوشانم. اینجا رطوبت از همه بیشتر آزار می دهد.
از آنکه بگذریم، بخاری چوبی ما موجود زنده و گرسنه ای ست. خاکسترش را هر روز سحر باید جاروب کنی و به دامن درختی بریزی. پایینش دریچه‌ای دارد که رو به دلش باز می شود و محل دمیدن است وجای وارد کردن شاخه های کوچک و خرده چوب‌ها و یکی دو ورق روزنامه که نباید جوهر رنگی داشته باشد برای آتش افروختن. هیزم های بزرگ را از بالا وارد می‌کنیم. بخاری چوبی ما استوانه ای شکل است که می‌تواند هیزم‌هایی به طول شست سانتیمتر را مثل مار بوآیی غورت دهد و بعد یواش یواش بر مبنای اینکه چقدر راه هوا را برایش باز گذاشته ای به خوردنش مشغول شود. گاهی هم آواز می خواند، سرخوش از دل آکنده. صدای خوردن چوب می آید و گاهی صدای فروریختن چوب‌های سوخته و ذغال شده بر کف بخاری. هر درختی آواز خودش را دارد. هر درختی یک جور می سوزد. بعضی کنده‌ها را من دلم نمی آید به خورد مار بوآمان بدهم. یک روز که یکی از همسایه هامان که دو دختر بودندو دو هزار متری حیاط داشتند و غیر از درخت های وحشی آلو که همینجور از زمینشان سر در آورده‌بودند و هی آلو می‌دادند و آنقدر الو می دادند که هر چقدر هم که می خواستی مربا درست کنی دیگر ظرف برای نگاه‌داریشان نداشتی، یک درخت گردو هم داشتند که من مطمئنم کسی نکاشته بودش از بس اینجا گردو از این ور و آن ور بر خاک می افتد. یک پاییز وقتی خیلی خیلی آب از آسمان افتاده بود، اینجا باران مفهوم ندارد، باران چیز دیگری ست، آب از آسمان آمده بود و با یک باد درخت گردو افتاده بود. در خاکی که خیلی سیراب است، ریشه درختان تنبل می‌شوند و خیلی خود را نمی‌دوانند تا درجاهایی دور به قطره‌ای آب برسند. ریشه ها در سطح می مانند. طوفانی که در سال ۲۰۰۰ اگر درست یادم باشد در فرانسه بر پا شد، تنها در شمال درخت‌های حتی چند صد ساله را از ریشه در آورد. جنوب خیلی خشک‌تر است و سرزمین باد‌هاست، مخصوصا ناحیه ای که پروانس نام دارد، مثلا در شهر مارسی، بادی هست که میسترال می‌خوانند. روز هایی که میسترال نمی‌آید را می توان شمرد. اهالی آنجا می‌گویند اگر باد آمد و روز دوم ننشست، به روز سوم خواهد کشید، و اگر روز سوم ننشست به روز ششم خواهد کشید و اگر روز ششم از پای ننشست به روز نهم خواهد کشید. معمولا بعد از نه روز باید خسته شود. من اما باد هایی دیده‌ام خستگی ناپذیر. در مارسی همیشه آژیر ماشین‌های آتش نشانی و غیره بلند است چرا که آجر پشت بامی آفتاده‌است یا گلدان‌ لب پنجره‌ای یا لنگه پنجره ای از لولا در رفته و وسط زمین آسمان معلق است و هر لحظه ممکن است بر سر رهگذری فرود آید. اما درختان بر جا می مانند. آنها ریشه‌هایی در خاک دارند. درختان جنوب همیشه تشنه‌اند.
درخت گردوی همسایه ما با بادی افتاد و همسایه‌های ما که خانه را فروخته بودندو تمام اسباب هایش را هم به ما داده بودند، از کامپیوتر و میز کامپیوتری که بر‌آن و باآن کار می کنم تا یخچال و ماشین لباس شویی و رادیوتور برقی و کاناپه و فرش مراکشی و کتابخانه با تمام کتاب هاشان و از همه زیباتر میز کوچکی از چوب گردو و خیلی قدیمی که کناره هایش باز و بسته می‌شود و از دو طرف کشوهایی مخفی دارد و پایه‌هایش تراشیده. خلاصه به اندازه جهاز سین به ما دادند، باقی را هم قبول نکردیم چون دیگر نمی‌دانستیم کجایمان بگذاریم.
درخت گردو که افتاد آمدند و گفتند: درخت مال شما، هر کاری می‌خواهید بکنید. من به سراغ یانیک آرشیتکت رفتم. او دوست نجاری دارد که از چوب درختان اسباب بازی‌هایی می سازد که طرحش را معمولا یانیک داده است الهام گرفته از اصول معماری و خانه سازی مثل چگونگی ساختن طاق. اما یانیک تا آن دوست را پیدا کند و آن نجار ماشین مناسب را بیابد و بیاید درخت گردو را ببرد، زمان گذشت ودو دخترکه خانه را فروخته بودند، رفتند و تنها کاری که می‌شد کرد تکه تکه کردن درخت بود و به خانه آوردنش. حالا آن رگه‌های قهوه‌ای سیروروشن دایره وار در وسط هیزم‌ها نمی‌گذارد من به حلقوم مار بوآمان واگذارش کنم. ژان - ر از یک طرف به درون می‌آوردشان و من از طرف دیگر به برون می‌برمشان.
برف که می‌آید و هوا که منفی می‌شود. من یاد آش رشته ترشی مادرم می افتم. او که جوان‌تر بود و من که بچه بودم، آشی می‌پخت در ظرفی گلی و در آن گردو و میوه هایی خشک مثل آلبالو و زردالو و آلو و خرما می‌ریخت همراه رشته و سبزی‌هایی که اصلا یادم نمی‌آید کدام بودند. دیگر در هیچ سفره ای و در هیچ شهری از آن نخوردم.
دلم برای مادرم تنگ می شود که حالا دیگر چیزی نمی‌پزد و همانوقت هم که من هنوز خانه‌اش بودم دیگر نمی‌پخت. دلم برایش تنگ می‌شود و دلم می‌خواهد که پیشش بروم و نهاری با هم بخوریم و از پنجره‌ برف‌ را نگاه کنیم و او چیزی نگوید. اما می‌دانم، افسوس که می‌دانم. اگر اینقدر نمی دانستم، هواپیما می گرفتم و می رفتم. می‌دانم که یک ساعت هم در خانه اش دوام نخواهم آورد. به هرچه دست بزنم جرقه خواهد زد، از بس که فرش روی فرش انداخته است و پرده آویخته. از بوی نفتالین و نفتی که زیر فرش‌ها ریخته هم نفسم خواهد گرفت. از آن همه جنس هم دلم هوای برهوت خواهد کرد سخت. وانگهی از پنجره او برف ها دورند. از فرودگاه که به خانه‌اش برسم با تاکسی، خواهد پرسید مگرتلفن همراه ندارم چرا زنگ نزده‌ام.
- نه مامان من هیچ‌وقت تلفن نداشته ام. از آنچه دارم خواهد پرسید. نه از آنچه هستم.
آنوقت شکایت‌هایش شروع خواهد شد و نفرین هایش.
- مامان دلم می گیرد. نمی‌توانم ساکتش کنم. می‌خواهم از بخاری چوبی‌ام برایش بگویم، نمی‌گذارد. داد می‌زنم.
- مامان تو مگر ریشه نداشتی چرا با یک باد افتادی؟

۲۸ آذر ۱۳۸۷

نظم در کوچه یونان



سپهری می‌گوید: نظم در کوچه یونان می‌رفت.
اما نظم در کوچه یونان نمی‌رود. عجالتا.

اشاره



از لنگه کفش پریشب نوشتم. از آن ساعت‌ها گذشته است. گفتم که من می‌دانستم از کجا می‌آید و دخترم نمی‌دانست. وقتی که من تصویر کودک خردی را دیدم که با لنگه کفشش بر تمثال صدام حسین می کوبید، تصویری آشنا بود، اما در حافظه جمعی دخترم هیچ نشانه و علامتی اشاره به لنگه کفش نبود. برای او کفش چیزی‌ست که درآوردنش کار پر زحمتی‌ست. شاید هم در جهانی بی اشاره زندگی می‌کند. شاید فکر می‌کند که هرچیزی را می‌شود پرت کرد و اشیاء با هم فرق ندارند. شاید فکر می‌کند که هیچ‌چیز را نباید پرت کرد.با همه اینها او هنوز هم در دنیای نماد‌ها زندگی می‌کند.
من دوستانی عراقی دارم. همه جور عراقی، از کرد شیعه تا عرب. دوستیی که از سالهای جنگ میان دو کشور بر قرار مانده است. ما روز‌ها و سال‌ها با هم سخن گفته‌ایم. به خاطر آنها و با بودن با آنها یاد گرفتم که دایه مهربان‌تر از مادر نباشم. همه آنها از آمریکا دفاع کردند حتی اگر اشتباهاتش را طی این چند سال متذکر شده‌اند. آنها امریکائیان را متمدن‌تر از بعثی ها می‌دانند. آنها از هستی برباد رفته‌شان تحت سلطه صدام و همکارانش قصه‌ها تعریف کردند. یک روز به اسماعیل دوست کرد و شیعه ایرانی تبارم که زبانش عربی‌ست، گفتم من نمی‌دانم میان تجاوز و قتل کدام را انتخاب کنم. کار بوش تجاوز است و صدام می کشت. من انتخاب نکردم. گرچه می‌دانم روزگاری می رسد که زندگی در تناقضات و تودرتوی‌هایش ما را وادار به انتخاب می کند. وقتی امریکایی ها به نجات فرانسه آمدند، این دوگل بود که دست آنان را برای ماندن در کشور کوتاه کرد. جایی دیگر از قامت دوگل گفته‌ام. مردی با آن قامت همه جا و هر زمان نیست. هم او دوست من اسماعیل از مردم عراق و خشونتشان داستان‌ها گفته‌است. او می‌توانست وزیر یا وکیلی در دولت عراق باشد. یک روز به او گفتم تو آدم سیاست نیستی- در فرانسه می گویند حیوان سیاست و منظورشان از حیوان سهم وحشی و غریزی آن است، مثلا می‌گویند سارکوزی حیوان سیاسی ست، یا فلان خواننده حیوان صحنه است. یعنی کسی که تاب می آورد و خستگی نمی شناسد.- او بعد از سی وهفت سال سفری به بغداد کرد و می گوید که نمی تواند آنجا بماند. همین پس فردا هم برای شرکت در کنفرانسی عازم بغداد است.
آقای مهاجرانی مطلبی نوشته‌اند و از لنگه کفش گفته‌اند. نظرات خوانندگانش جالب و خواندنی‌ست. چیز‌هایی هم اینجا و آنجا نوشته شده‌است. در هر حال نشانه خوبی‌ست. فکر می‌کنم که برای مردمی که جرأت نفس کشیدن نداشتند، «شهامت» کفش پراندن، دست‌آوردی‌ست که آن را باید ممنون آقای بوش و سازمان دولتی‌اش باشند.

۲۷ آذر ۱۳۸۷

وقتی حاشیه از متن پر رنگ‌تر می‌شود



گاهی حاشیه مهم تر از متن می شود. حاشیه روی متن را می پوشاند.عجیب نیست که به جای اینکه حرف‌های من مورد بحث قرار گیرد، من موضوع بحث می‌شوم؟ هیچ‌کس هیچ‌جا حرف‌ مرا به چالش نگرفت.
دو وبلاگ نویس مسئله‌ای را مطرح کرده و دعوت به همکاری و شرکت می کنند. عده‌ای مسئله را حل شده فرض کرده و عده‌ای ابهاماتی مشاهده می‌کنند و می‌خواهند از آن ابهامات صحبت کنند. هر دو این وبلاگ نویسان از جامعه غرب در مورد حقوق کودکان الهام می گیرند( اگر در غرب بود جلو سوءاستفاده از کودکان را می گرفتند) و بلاگ نویسی هم که خود ر ا نیشابور معرفی می‌کند، یکی ازآن عده است و به عنوان کسی که بیشتر عمرش را در غرب گذرانده و اندکی از تناقضاتی را که جامعه غرب با آن سروکله می زند، می شناسد، چیزهایی گفته و قسمت اعظم آنچه که گفته لزوما باور های خود او نیست، از معضلات جامعه غرب حرف زده. داستان مادر و دختر تأییدی بر پریشانی جامعه ایران است و تأییدی بر انگیزه نگاشتن اولین مطلب اولین وبلاگ نویس که بحث را برانگیخته. اما نتیجه گرفتن از آن و بعد متوسل به قانون و شرع و احتمالا وضع قانونی دیگر را عجولانه دیده. توفیر بسیار است میان اینکه چیزی را زشت و ترحم انگیز بدانیم و اینکه خواستار حذف و لغو آن شویم. می توان از مادری پرسید چرا کوچکش را به شکل بزرگان دراورده است، می توان
حتی تعجب و ترحم را نشان داد- این را هم بگویم در جایی که من ایستاده‌ام از هر چیز دیگری بیشتر برایم فهم مسائل امتیاز دارد، راحتم می‌کند و درست به این دلیل از وبلاگ نویس دیگری آقای کاشی آنقدر ممنونم و جایش اینروزها خالی ست - فرق است میان در خواست فهمیدن و درخواست بستن در مجله‌ای.
چون دعوت شده بود، در آن شرکت کردم و مطلبی فرستادم. من درست می دانستم که مطلب بدون توضیح منتشر شود. اما توضیح داریم تا توضیح. آنچه مرا به نوشتن مطلب دوم واداشت عبارت احساس صحیح بود. که به نظر می‌رسد علی‌رغم اشارات من هنوز هم بار گرانش اندازه گیری نشده است. احساس، احساس است. صحیح و غیر صحیح ندارد. احساس می‌تواند شدید یا خفیف باشد، حتی زشت یا زیبا باشد، یا داغ و سرد باشد. یا هر دو با هم . احساس می‌تواند حتی متناقض باشد، نفرت و عشق باهم. احساس زن در ایران، کودکی در ایران، تماشاچی در تأتر احساس است و درست و غلط ندارد. و هیچ کس و هیچ نهادی در دنیا نمی تواند بگوید تو احساس درست یا غلطی داری. خانمی شاعر که اسمش فروغ است می‌گوید ما می‌توانیم روی احساسی پا بگذاریم اما نمی‌توانیم آنرا نداشته باشیم. مثل این می‌ماند که بگوییم نه تو گرسنه نیستی، این احساس صحیحی نیست. دولت قیم دولتی‌ست که می گوید احساس خفقان کردن تو مثلا زیر چادر احساس غلطی‌ست، یا دولت قیم دولتی‌ست که می‌گوید وقتی حجابت را برداشتم احساس برهنگی‌نکن، احساس غلطی ست. آنچه برای من بسیار تعجب آور آمد، این بود که کسی که خود از داشتن قیم هایی کوچک و بزرگ رنج برده که دقیقا احساس ر ا قضاوت کردند، احساس مرا در مقابل آن مادر صحیح و واقعی بداند، و برداشت یا ادعا کند که من دارم این احساس صحیحم را کتمان می کنم، چرا چون دارم تناقضات حقوقی، روانی، فلسفی، اجتماعی یک جامعه را مطرح می‌کنم - حال هم اسم اینها را گفتگو می گذارد. یعنی احساس دیگر من در این نوشته غیر واقعی و غلط است. من تنها جایی که از احساسم حرف زدم در برابر کودک و مادرش بود، باقی در جایی دیگر می گذرد که به احساس ربطی ندارد. و تأکیدم بر این بود که برای قانون وضع کردن با احساس سروکار نداریم، به میانگین احتیاج داریم و احساس میانگین ندارد. در اتاقی یکی گرمش است یکی سردش، تنها راه، تنظیم درجه حرارت با میانگین گرفتن است و گرنه باید یکی را از اتاق بیرون بیاندازیم. وبلاگ نویس دوم سیاست‌ورزی می کند، فکر می کنم می بایست به او یاد‌آوری می کردم که نباید قیم من یا نوشته من باشد. خوب من به های و هوی‌های او عادت کرده‌ام. مرا در کنار فحاشان و تهمت زنان قرار دادن اسمش از آب گل‌آلود ماهی گرفتن است. او می‌داند اگر هم نمی‌داند بداند که سعی گهگاه من گرد و غبار های او را رفتن است. نه عصبانی شدم و نه بر من گران آمد. در وادی گفتگو و حرف زدن، چیزی بر من گران نمی‌آید، آنچه گران می آید، چیزی دیگر ودر جایی دیگر و از جنسی دیگر است.

اضافه کنم که من از بلاگستان حرف زدم. وقتی از انکار گفتگو گفتم. از موج‌سواری خود و از برداشتم از این موج سواری گفتم و جو حاکم بر آن.
راستی معنی «وبلاگ خودمان» که مطلبمان را درش می‌گذاریم و به وبلاگی دیگر نمی‌فرستیم چیست؟ مگر وبلاگ‌ها قفل دارد؟ هر کسی که بخواهد در را باز می‌کند و می آید تازه آنرا به شاه تبت هم می فرستد اگر بخواهد.

کوچکی زمین



دیشب پل ویریلیو را به برنامه تلویزیونی که من بسیار مشتاق آنم دعوت کرده بودند. پل ویریلیو را متفکر فاجعه می‌نامند. او معتقد است که با اختراع هر چیز، مثلا اتومبیل، قطار، یا هواپیما، سانحه‌اش را هم ابداع کرده‌ایم.
او همیشه از سرعت سخن می‌گوید. قبل از اینکه او به برنامه تلویزیونی بیاید، عده‌ای از روزنامه نگاران و سردبیران روزنامه ها نشسته بودند و از سال ۲۰۰۸ که آخرین روز‌هایش را می‌گذراند حرف می‌زدند و از بحران روزنامه. تقریبا همه پایان روزنامه را اعلام کردند. از بحران‌ها صحبت شد و از سرعت سقوط. سقوط بورس، سرعت سقوط روزنامه. از اینکه می‌توان بحران مثلا مالی را پیش‌بینی کرد، اما نه زمانش را. همه چیز قبل از آنکه فکرش را بکنی اتفاق می‌افتد. همه برتأثیر پدیده سرعت بر زندگی مردمان متفق القول بودند.
پل ویریلیو گفت که تا سال ۲۰۴۰، یک میلیارد آدم، یعنی به اندازه جمعیت چین، جابجا خواهند شد. و این جابجایی مسافرت نیست، فرار خواهد بود. او از خاک زادگاه سخن می‌گفت. از زمانی که اگر زنی در قطار فارغ می‌شد، قطار را متوقف می‌کردند تا زادگاه نوزاد ر ا ثبت کنند. می‌بایست اهل جایی می‌بودی. او می گوید حتی این اهمیت ندارد که به جایی دور بروند، مهم این است که مدام در حرکت خواهند بود. او از کوچ روستا به سوی شهر می گفت که اتفاق افتاده‌است و حومه های شهر را ساخته است که او پل ویریلیو شورش هایی شهری ر ا متأثر از آن می داند. کوچی که او از آن می‌گفت، کوچ از شهر هاست و او معتقد بود که این شکست «شهر» است.
او از پایان جغرافیا می‌گفت. از اینکه زمین بسیار کوچک شده‌است. نه تنها از برای اکولوژی کوچک شده است، برای اقتصاد هم کوچک شده‌است.

۲۶ آذر ۱۳۸۷

دم خروس



می خواهم از دم خروس حرف بزنم. دم خروسی که آقای فرهاد جعفری درست قبل از اینکه بگذارد مردم مطلب مرا یعنی حرف های مرا بخوانند نشان می‌دهد، یعنی قیم می‌شود و حرف های مرا برای دیگران تفسیر می‌کند و از آن نتیجه هم می‌گیرد و مرا فاقد توازن ایجاد کردن میان احساس و عقلم می‌داند و تا آنجا پیش می رود که از احساس واقعی و «صحیح» من می‌نویسد که علی رغم تلاشم موفق به کتمانش نمی شوم.این همان کاری نیست که دولت‌های قیم می‌کنند وقتی از احساس صحیح و بنابرین نا صحیح شما سخن می گویند؟ چه کسی به خود اجازه می‌دهد بگوید که احساس دیگری صحیح یا غلط است؟
پس دعوت برای گفتگو نیست، دعوت به همراه شدن است. با من بیا نه اینکه با من حرف بزن.
من خود همواره سهمی برای احساس (چه صحیح و چه ناصحیح) و سهمی برای خرد قائل شده‌ام. آنان که قانون لغو مجازات را وضع کردند، یعنی آقای میتران و دولتش از احساسات بهره نبردند، از خرد روزی گرفتند.یعنی بر خلاف احساسات بازماندگان جنایت، «قربانی» اقدام کردند. آقای جعفری که حقوق خوانده‌اند، باید بهتر بداند که نهاد‌ها در جامعه فاصله را میان متجاوز و تجاوز شده ایجاد می‌کنند. نهاد یعنی آنکه نه متجاوز است ونه مورد تجاوز قرار گرفته. یعنی شخص ثالث، یعنی مرجع. در قدیم به محکمه می‌رفتند، نزد حاکم یا نزد قاضی. آنکه محاکمه می کند یا قضاوت، از روی احساس نمی‌کند، چه صحیح چه ناصحیح. می‌خواهد حق را پشتیبانی کند و پشتیبانی کردن حق به جهت اداره جامعه است که مردمان بتوانند با هم و در کنار هم زندگی کنند. حقوق، حدود را نشان می کند. حدود، فاصله را، فاصله ای که اگر نباشد، همه در هم ذوب و مجذوب خواهند شد.
آنچه من در بلاگستان می بینم، انکار گفتگوست. یکی چیزی می نویسد و دیگری یا به به و چه چه می کند. یا اه اه. یا تکبیر است و یا تکفیر. همان فرهنگ چندین و چند ساله. همان که امروز و آنجا رواج دارد. گفتم که کسی با کسی حرف نمی زند. گفتم قبل از هر چیز ، حرف بزنیم. در بلاگستان اگر حرفی بزنی، جواب می‌آید که چهار دیواری‌است و اختیاری. دلت نمی‌خواهد، خوشت نمی‌آید، خوب نیا.
مگر نه این است که اختیاری داده شده تا از جبر کناره بگیریم. نمی تواند آیا تمرین «دمکراسی» باشد، تمرین «آزادی» و قبل از هر چیز فضا و مکان تفکر باشد. حرف زدن از دمکراسی، حرف زدن از آزادی. خود شما که در ایران زندگی می‌کنید بهتر از من می‌دانید که چقدر اختلاف ذوق و سلیقه هست، چقدر سوءتفاهم هست، چقدر بدفهمی هست، چقدر ایدئولوژی و سیاست زدگی و از سیاست زدگی هست. چقدر سنت و چقدر مدرنیته هست. این ها همه غنای آن جامعه است. اما آشوب و بحرانش هم هست. تهدید و آسیبش هم هست. چرا که یک جامعه برای پیش رفتن گاهی احتیاج به میانگین دارد. خاصه برای ایجاد قوانین. اگر عده‌ای خیلی تند بروند و عده‌ای خیلی آهسته، هیچ‌جا نمی توانند به هم و با هم برسند، هیچ چرخی را از چرخه‌ای نمی توانند به چرخش وادارند.
روحانیت یا مرجع است یا نیست. منظور من از مرجعیت روحانی برای یک فرد نیست هر مسلمان شیعی آزاد است که مرجعی را که خود می داند انتخاب کند. اجتماع را می گویم. یا مرجعیت روحانی را قبول داریم یا نداریم. نمیتوانیم یک روز قبول داشته باشیم و یک روز قبول نداشته باشیم. نمی شود یک حرف و فتوایش را یک روز بپذیریم و روز دیگر حرف و فتوای دیگرش را نپذیریم. یک بار فکر و برداشت نکنید که مقصود من حذف روحانی و روحانیت است. اصلا. اگر مطلب مجازی بودن را خوانده باشید می‌دانید از چه سخن می گویم.
باید تکلیفتان را روشن کنید. حتی اگر در جامعه‌ای زندگی می‌کنید که قانون از دین و روحانیت تغذیه شده‌است باز به سراغ قاضی می‌رویم، حتی اگر قاضی روحانی باشد. تکلیف را روشن کردن، یعنی اندیشیدن به تمام این تناقضات.
من نمی دانم اگر آقای هادی صباغ دستش به آن مجله ساز می‌رسید چه می‌کرد. من اما اگر می‌خواستم دستم به آن مادر برسد، برای فهمیدن بود، و بلافاصله اضافه کردم که اگر دستم می رسید، زبانم نمی رسید. ایران از چندین و چند زبانی رنج می‌برد، این اشکالی ندارد. اما چند زبانیانی که با هم حرف نمی‌زنند

۲۵ آذر ۱۳۸۷

تصویر



دارم به لنگه کفش فکر می‌کنم. به تصویری که امروز دیدم. به چهره آقای بوش و لنگه کفش پرتاب شده. از احساسی که تصویر در من برانگیخت نمی‌گویم. اما معنای واقعی تصویر بود. چیزی که ثبت می‌شود و جایی در حافظه می‌ماند. تصویر می‌رود که میلیون‌ها بار به تماشا در آید. و به شما نمی‌گویم که خبرنگارانی که تصویر را تفسیر می‌کردند، هیچ کدام نمی دانستند که لنگه کفش از جای دوری می‌آید. سین هم نمی‌دانست. من می‌دانستم. تصویر دیگری به خاطرم آمد. بیشتر از پنج سال پیش بود. پسری کوچک در خیابانی در عراق لنگه کفشش را در آورده بود و بر عکس صدام حسین که دو برابر جثه‌اش بود می‌کوبید.

قله‌های خاموش




به دیده ملائک، اوج درختان، ریشه‌هایند شاید، نوشان آسمان
و در زمین، عمیق ریشه‌های یک راش، قله هایی خاموش

رنه ماریا ریلک


این آخرین پست ژ - ر است در وبلاگش. من فقط ریلک را ترجمه کردم.


۲۳ آذر ۱۳۸۷

کلمات



دیروز دختری در رادیوحرف می زد، می گفت: با کلمات است که فقیر می‌شویم و با کلمات است که به ما زور می گویند. آنکه کلمات بیشتری دارد قدرتش هم بیشتر است، می خواست بگوید وقتی کلمه نداریم دیگری به جای ما حرف می‌زند، حرفش را دیگران می زنند. می‌گفت که جنگ میان دارایان کلمات و نداران کلمات است. می گفت که ما نه در مملکتی، در زبان خانه داریم. دختر دبیر دبیرستان مدرسه ای در یکی از حومه‌های خراب پاریس است و رمان نویس و کمی فیلسوف.

۲۱ آذر ۱۳۸۷

عبدالرحمان سوم



از کتاب لغت نامه عاشقانه اسپانیا، نوشته میشل دل کاستیو
ترجمه نیشابور

هیچکس بهتر از اولین خلیفه کوردو (قرطبه)، عبدالرحمان سوم، تناقضات اسپانیا را تجسم نمی‌بخشد.
دیگرانی بودند که قبل از او این نام را حمل کردند. می‌توانستم این لغت‌نامه عاشقانه، بنابرین نه عینی را، با اولین‌شان آغاز کنم، یکی از اعقاب بنی‌امیه، بازمانده از قتل‌عام خاندانش که بعد از رفت‌ و آمد‌های طولانی، گریزان به اندلس رسید، جایی که طایفه به عنوان امیر و حاکم، به رسمیتش شناخت. قریب یک ربع قرن صرف استقرار اقتدار خود کرد، با راه‌اندازی جنگ‌های بی‌پایان بر علیه کوچک‌شاهانی که در مقر خود سنگر گرفته بودند و با آنچه  سلطه‌جویی عرب، مشخصا سوریه‌ای‌ها، عنوان می‌کردند، مخالفت می‌ورزیدند. با دوز و کلک، پرچم سیاه عباسیان، خلفای مشروع را برافراشت، تا خودخواهی‌شان را پسِ پشت دعوی اصیل کتمان کند: دفاع از ارتدوکسی (اصول‌گرایی). در این امتناع از همه تندتر بِربِرها بودند، که بعد از اینکه با طارق، فرمانده‌شان مملکت را تسخیر کرده بودند، روز‌به روز خود را به سوی کوهستان عقب رانده می‌دیدند، تحقیر شده و از میدان بدر برده، بدست اعراب.

می‌توانستم دومی را انتخاب کنم. شیفته ستاره‌شناسی و طالع‌بینی، فقه و گیاه‌شناسی، عاشق پارک و باغ. او از کوردو دمشق دومی ساخت. در سازمان‌دهی دولتی از الگوی عباسیان بغداد تقلید کرد، با تن دادن به نفوذ و تاثیر ایرانیان، سکه ضرب زد، آداب را متمدن کرد، زریاب را به دربار برد، آن مطرب نابغه را، داور ظرافات، نوعی پترون (نویسنده لاتینی متولد ۱۴ میلادی، پرآوازه، در سال ۶۱ اعلام کرد که بردگان قبل از هرچیز انسانند) که اسلوب (مُد) شرقی را باب کرد، از طباخی تا خیاطی، تا آرایش، به قرطبه مُهر کبریا و تجمل زد، فضل عالمانه و محافظه‌کاری اشرافی که جلال و عجزش را ساخت.
سومینشان را انتخاب کردم (۹۶۱-۹۱۲) چرا که این اموی با فیصله دادن به رابطه‌ای که او را به بغداد متصل می‌کرد، عنوان خلیفه را به خود داد و از قرطبه نه تنها اقامتگاه خود، بلکه دومین پایتخت اسلام را ساخت.

امروز این انقلاب می‌تواند بی خطر جلوه کند، معاصرینش، چه مسلمان و چه مسیحی، آنرا چون زلزله‌ای واقعی وصول کردند. بیشتر از حتی امپراطور، این عنوان خلیفه از وجهه‌ای غیر قابل قیاس برخوردار بود. چرا که او دو اقتدار والای مذهبی و سلطنتی را گرد می‌آورد، امپراطور و پاپ در عین حال. از آن اگر مناعت و نامی زیادی به فایده برد، عبدالرحمان سوم، بویژه گسستی نمادین را پدید آورد. با ریشه دوانیدن در غرب، اسلام طلب و تمایل عالم‌گیر بودنش را تأیید می‌کرد.

به زمان ظهور مسیحیت در میان طبقات پایین و بردگان شهر، مؤلفین لاتین از خویش می‌پرسیدند چگونه این دین سامی، ناشکیبا و متعصب توانسته خود را در پانتئونِ ( معبدی که رومیان به خدایان هفتگانه شان تقدیم کرده‌بودند) رم جای دهد. در سال ۸۵۰ بسیاری این سؤال مشابه را پرسیدند: آیا اسلام با تمدن غربی و مسیحی سازگار است؟ سودا‌ها جواب دادند، مسلما، و جواب نه بود ـ اما جواب با رویداد‌ها تکذیب شد. نه تنها اسلام اندلس سازگاری خود را با ارزش‌های غرب بر ملا کرد بلکه در وسعت دادن آن شرکت جست، به همین دلیل، لوی-پروانسال یکی از با سوادترین مستشرقین، عبارت «اسلام غربی» را انتخاب کرد که از اعتبار آن با برهانی غیر قابل رد دفاع می‌کرد.

وانگهی سؤالی منحرف: مسیحیت نیز متعلق به غرب لاتین-یونانی نیست. نه بدون جهت، نجیب‌زادگان رومی در آن تهدیدی از برای برهم زدن تعادل شهر نمی‌دیدند، آسیبی به فضایل مردانه‌ای که عظمت جمهوری و امپراطوری را ساخته بود.
نه دور از سینا، در مکه و مدینه، خدای یگانه، از همان صحرای شن و آتش تجلی کرد، از یهودیت و مسیحیت است که وحی محمد زاده می‌شود. چرا اسلام از ان دو یکتاپرستی غریب تر به غرب باشد؟

بر خاسته از کناره‌های فرات، تا در ییلاق‌های کاستی و آراگون مناره‌ها را برافرازد، اسلام عبدالرحمان دریافتش را از جهان دگرگون می‌کرد. برای نمازگزاردن روی به مکه داشت، اما نگاه درونی خلیفه غرب از شمال استنطاق می کرد، در جنگل‌های فرانسه و ژرمانی خود را به خطر می‌انداخت، نه اینکه ارتباطش را با دمشق، بغداد و ایران قطع کرده باشد، شرق شناسان دانشمند بر پایداری نفوذ اصرار دارند. اندلس خاک اسلام باقی می‌ماند، جزو دارالاسلام، سهمی از این تمدنی که خود را از آسیا تا آتلانتیک گسترده بود. اما موقعیت خارج از مرکز بودنش، حتی از نگاه شرقیان، از آن سرزمینی غیربومی می‌ساخت، غرابتی که جمعیت بومی والامتمدن نمی‌توانست تشدیدش نکند. یک غده.

انتخاب بغداد یدست عباسیان، با بردن مرکز قدرت خلافت به سوی آسیا، با نزدیک کردنش به ایران که می‌رفت نفوذی قاطع بر دولت اعمال کند، حتی بر اندیشه و هنر- با این انتخاب، عباسیان، ارتباط میان شرق و این غربِ مسلمان را اندکی بیشتر کش می‌دادند. همچون دو ورقه زمین از هم جدا شده، دو خلافت - سومینی هم بود که در بحث من وارد نمی شود جز برای تاکید خردکردن اقتدار خلافت - این دو خلیفه همزمان که به یک پایه تعلق دارند، از یکدیگر دور می‌شوند. آسلوب‌ها، آرا، محصولات، خودِ آدمیانی  آمده از عراق یا سوریه، پا به اسپانیا می‌گذاشتند، اندلس هضم و جذبشان می کرد، همه چیز به قول واژه‌سازی ابداع لوی-پروانسال، بالاخره اندلسی می‌شد.

ادامه دارد

۲۰ آذر ۱۳۸۷

ضد خاطرات من ۲



شب را در میدان سن سولپیس دیده‌اید؟ زیباترین میدان پاریس. با نوری که بر کلیسا افروخته‌اند، آتشش زده اند. یک شب سرد و سیاه با باد از آن بگذرید. کمی مانده به نیمه شب. آب هم همراهیتان خواهد کرد. امشب اشکهایم را در آورد. دود آتش بود یا بیعت با زیبایی.

آوریل ۱۹۸۹

جلو کلیسا، وسط میدان حوضی‌هست با فواره‌هایی هرگز ننشسته از پای.

۱۹ آذر ۱۳۸۷

تقاضایی بی‌اندازه


قطعه‌ای از کریستیان بوبن
ترجمه نیشابور

ابراهیم برخاست. از او تقاضا شده بود، بی‌نهایت. از او تقاضا شده بود تا خانواده‌اش را ترک کند، دیار و یارانش را. همیشه از اویی که تقاضایی بی‌اندازه دارد، بی اندازه تقاضا شده است. و ابراهیم برخاسته و رفته است. و موسی و داوود و همگی برخاسته‌اند و در عین برخاستن جامه زبان را باخته اند و جامه دوستی را و جامه عقل و همگی نامتناهی را در قلب لختشان یافته‌اند.

رفتن، دوباره رفتن، بی‌وقفه رفتن، بی‌انتهی رفتن. ابراهیم اولین بار رفت و این اول بار همه چیز را از او طلب می‌کرد. و این اولین بار ناممکن بود و با این حال شد- از این دوری از همه، از این اشتیاق بعید، پسری آمدش، گوشت تنش، شعف شعفش، و ببین که می خواهندش که از نو برود. ببین که آنچه را که اولین بار انجام داده بود، می‌بایست دوباره انجام دهد و این بار دوم همانقدر ناممکن بود که اول بار، هزار بار دشوارتر. بی‌قیاس دشوارتر. خویشان را ترک کردن، زبان و دیار را چیزی نبود. کنون خدای دیوانه فرمانش می دادکه پسرش را از خود ببرد، قطع زنده زندگی اش، خدایی مست که عطایش را باز می‌ستاند، کلامش را لگد می کرد. چرا که ما چیزی را صاحب نیستیم. آنچه خلق می‌کنیم حالی از ما جدا می شود. اثرمان از ما بی خبر است. فرزندانمان فرزندان ما نیستند. وانگهی ما چیزی خلق نمی‌کنیم. هیچ از هیچ. روزها از آن مردمانند همچون که پوست از آن مار. زمانی زیر آفتاب می‌درخشد و زمانی انداخته می‌شود.

۱۷ آذر ۱۳۸۷

ضد خاطرات من



پریروز نامه ای برای دختر برادرم نوشتم، داشتم در پاکت را می‌بستم که متوجه شدم به جای آدرس برادرم آدرس شما را نوشته‌ام. دیروز به خانه کسی رفتم تا نامه‌ای را برایم ماشین کند. در انتظار نامه ام در کتابخانه شان نشستم و دو کتاب از شاملو را تمام کردم. وقتی کتاب ها را بستم دریافتم که جای دیگری بوده‌ام.
ساعت شش و نیم عصر در خانه‌ی امریکای لاتین قرار بود دوستی شیلیایی را ببینم، دو سه خانه مانده در پیاده‌رو او را دیدم. شب پیش یکدیگر را برای چند ساعتی دیده بودیم. اما اینبار گویی بعد از سال ها، شاید سال‌ها کودکی، هم را پیدا کرده‌ایم. تصادفی جایی دور از خانه او و خانه من. راستی خانه او کجاست؟ او کجایی‌ست؟ چند ماهی بیشتر نیست که می‌شناسمش. دختر ایرانی ست که بیشتر از یازده سال ایران نبوده است. و من بعد از این همه ایرانی که اینجا شناخته‌ام و می شناسم، می خواهم بگویم با این همه ایرانی اینجا، گویی بعد از سال ها، خیلی سال‌ها، در جایی دور، خیلی دور، در جایی که هیچ اثری از ایران و ایرانی نیست، یک باره یک آشنا پیداکرده‌ام. بی آنکه پی‌اش گشته باشم. نمی‌دانم کیست. مدتهاست که می‌شناسمش. شناختی که به زمان و مکان کاری ندارد. بویی ست که نمی‌دانی چگونه در حافظه ثبت می شود و تنها بویی‌ست. اما یک بار، یک جا، بی آنکه بدانی کجا و کدام بار، می‌شنویش. و تمام ترا در بر می گیرد. و بعد پی می بری که جایگاه این بوفقط تن توست. او حزن و شوق چیز‌ها و جاهایی را در من بیدار می کند که من هرگز نبوده‌ام، هرگز نزیسته ام. جاها و چیز‌هایی که تن من پنهان کرده است، پنهان کرده‌بوده است. به خانه من می‌آید، به شهری دور و تمام حافظه را پر می‌کند و گاه مرا جاهایی می‌برد که خود هرگز نبوده‌است، گاه کودکی‌ست، کودکی‌ست. گاه زنی‌ست و من تمام بچه های دنیا را در دامنش می‌بینم. پیوندش را با خاکها دوست دارم. نگاهش می‌کنم، تنش جا جا خاکی‌ست، از اینجا و آنجا و پر از خاطره هایی که نمی دانی کی و کجا به این تن نشسته اند.
پاریس را زیر پا می گذاریم. در رستورانی شام می‌خوریم که متعلق به آغاز قرن است. از نتردام سر در می آوریم. هر دو می‌گوییم یک اتاق در این کلیسا جای خوبی برای زندگی‌ست. از خودکشی های نتردام تعریف می کنیم. گوژپشت نتردام را به خاطر می‌آوریم و هر یک تصویری نقش می کنیم. او ناقوسی که گوژپشت را کر کرده‌بود و من طناب بازی گوژ پشت را بر نتردام. وارد جزیره سن لویی می شویم و بعد وارد کوچه تنگی، کلیسای سن لویی هنوز باز است، داخل می شویم و بعد در تاریکی و سکوت کلیسا خود را گم می کنیم . هر یک به گوشه ای رفته‌ایم، شاید برای خواندن دعا. کشیش با لباسی سپید زیر نوری زرد زیر محراب ایستاده است، مسیح بالای سرش باز هم مصلوب. مردی پیش می‌آید و می‌گوید که می‌خواهد در را ببندد. هم را پیدا می کنیم و بیرون می‌آییم. درست رویروی کلیسا سالن چای خوری ست. در باز است و ما داریم شیرینی ها را تماشا می کنیم. پسری با لهجه ای به فارسی می‌گوید: می خواهید بیایید با ما چیزی بخورید؟ می‌گویم: کردید؟ می گوید: نه افغانی‌هستم و مغازه ام درست همین بغل است. نگاه می کنیم. مغازه کوچکی ست با فرش های روی هم تا شده و جواهرات قدیمی هندی و افغانی و عرب و ایرانی. می گوییم باشد برای یک شب دیگر.
از جزیره بیرون می‌آییم و او می خواهد خانه ای ر ا که زمانی مال رهبر اسماعیلیه بوده است نشانم دهد. می گویم این همان خانه ای‌ست که من آرزوی یک اتاقش راداشته‌ام. چراغ های خانه خاموش است و آب درست پای پنجره‌هاست. از پل سولی می گذریم. آن طرف قصری‌ست که حالا تبدیل به مدرسه ای خصوصی شده است. می‌گویم فکر کن اینجا خانه‌ات باشد. از مترو که بیرون می آیی، خانه درست روبرویت است. هر دو می خندیم. ایستگاه مترو یک قدم تا پنجره‌هاست.
وارد باستی شده‌ایم. می‌گوید برویم یک کافه درب و داغان پیدا کنیم. می گویم برویم کافه عرب ها. حال و هوایی دارد. خاصه در ماه رمضان و بعد از افطار. کافه‌ای را که می خواهیم پیدا نمی کنیم. در میدان باستی قهوه ای می خوریم. او دو لیوان اب می خواهد که گارسون نمی آورد. ساعت ها از آب حرف می زنیم. آب در اینجا، آب در اروپا، آب در ایران و آب در برهوت. و من از باران نیسان حرف می‌زنم. از ماهی که همه برای جمع کردن آب باران ظرف ها را در حیات خانه ها می گذاشتند. ساعت یازده و نیم شب است. می گویم بیا تا کانالم را نشانت دهم. در بعضی از قایق‌ها چراغ روشن است. از زندگی روی آب حرف می زنیم. او سه روز در هفته پسری کوچک را از مدرسه به کشتی روی سن می برد. قرار می‌گذاریم تا زیر آب نرفته به ونیز برویم. به ایستگاه اتوبوس می‌رسیم. باد می آید. اتوبوس هم. او سوار می شود. اتوبوس راه می‌افتد و من به خانه می آیم و باز از خود می پرسم او کیست؟ او تکه‌های مرا از زمین پیدا می کند و به من بر می گرداند.
در را که باز می کنم یادم می‌اید که چقدر دلم برایتان تنگ شده است. سال‌هاست که ندیده‌متان.

من، آوریل ۱۹۸۹


۱۶ آذر ۱۳۸۷

سفر سین



امروزمن و سین دعوایمان شد. صبح شنیده بود که احتمالا برای تعطیلات عید میلاد مسیح و سال نو به جنوب و نزد مادر بزرگش میرویم. خوب از اینجا تا آنجا هشتصد کیلو متر است و حدود هشت ساعت اتومبیل نشینی. می‌توان از جاده های ناسیونال و میان شهری گذشت و گاهی یک شب را وسط راه خوابید یا صبح زود راه افتاد، اگر نه از اتوبان استفاده می‌کنی و صدو پنجاه یورو شاید هم بیشتر رفت و برگشت عوارض اتوبان می‌دهی. فرانسه یکی از گران‌ترین اتوبان ها را دارد. آمد و گفت که راه طولانی‌ست و احتیاج به ام . پ. ۳ دارد تا به موسیقی گوش دهد، یعنی نمی‌خواهد لزوما موسیقی ما را گوش دهد. البته این معنایش این نیست که موسیقی که ما گوش می‌دهیم را دوست ندارد، آنچه بچه‌ها معمولا خوش ندارند، تصمیم نگرفتن است. من هرگز نفهمیدم چرا در بزرگ شدن اینقدر عجله دارند، می‌خواهند خود تصمیم بگیرند و انتخاب کنند. از اقتدار خوششان می آید. خوب من اینجور وقت ها اول کمی آرام حرف می‌زنم، اگر کافی نبود عصبانی می شوم. صدایم را بلند کردم و گفتم: همه‌اش به خودت فکر می کنی ونمی‌گویی این مسافرت به خاطر توست، داری فکر می کنی که این هشت ساعت را چگونه بگذرانی. جواب داد که هشت ساعت طولانی‌ست. بعد از مدتی گفتگو، گفتم میدانی چیست: شما نسل بدبختی هستید. شما معتادید. جواب داد که از این حرف خوشش نمی‌آید. گفت که می‌رود اتاقش و حاضر نیست چنین حرفی را بشنود. من هم گفتم نه می ایستی و حرفهایم را می شنوی. از او پرسیدم شما در مدرسه چند نفرید؟ پاسخ داد صد و پنجاه نفر. پرسیدم: چند نفر فلان وسیله و بهمان وسیله را دارند که با خودشان مدرسه هم می آورند؟ جواب داد تقریبا همه. گفتم تو فکر می کنی این اعتیاد نیست؟ بچه هایی که تمام مدت زنگ تفریح این وسایل را در دست دارند و خود تو می‌گویی حتی گاهی به بازی نمی آیند ، می‌نشینند و با این د. اس‌شان ور می روند. این اعتیاد نیست که آنها نمی توانند نداشته باشند، نمی توانند نخرند. می خواهی مستقل باشی. خیلی خوب است. اما اول از این همه وسیله‌ای که دیگران اختراع کرده اند که جیب هایشان را پر کنند مستقل شو. می دانی چرا بدبختید؟ برای اینکه من که سن تو را داشتم نه تلویزیون داشتم و نه رادیو و نه کامپیوتر، وقتی می‌آمدند و می گفتند می خواهیم برویم سفر، از شادی خوابم نمی برد. از ذوق دیدن دیگران، از رفتن، از ترک خود. شما نمی خواهید خودتان را ترک کنید، آنوقت از حق و استقلال حرف می‌زنید، آنقدر به خودتان عادت کرده اید که هر جابجایی هزار و یک سؤال برایتان پیش می‌آورد، همان بهتر که در خانه‌ات و اتاقت بمانی و اصلا عید را جایی نروی. رفت و نیم ساعت بعد آمد و کنارم ایستاد. سرم را به سویش برگرداندم و نگاهش کردم که چه می خواهی؟ گفت که خدا را دیده است. گفتم چه طوری بود؟ گفت: ردش را دیدم، آمده بود و نشسته بود روی تخت خوابم، کنار من، وقتی رفت جایش مانده بود. گفتم: خوب؟ گفت خدا گفته‌است که باید به خود سفر خوش باشم. گفتم: خوشا به حالت که با خدا رفت و آمد داری.

۱۳ آذر ۱۳۸۷

غم نان



برای تولید یک کیلو گوشت، چهار کیلو غله لازم است و برای تولید هر یک کیلو غله یک تن آب. نیم بیشتری از مردم چین در شهرها زندگی می‌کنند و هر روز هکتارها از زمین زراعتی به شهر تبدیل می‌شود. با شکل‌گیری طبقه متوسط که قرار است نیاز به دمکراسی به وجود آورد، نیاز به تغذیه دیگری شکل می‌گیرد و ولع خوردن گوشت و لبنیات آفریده می‌شود. سوپر و هیپرمارکت‌های غربی با محصولاتی غربی یا با «ایده» تغذیه غربی مثل «کارفور» فرانسوی همچون قارچ از زمین سر در می‌آورد. مردم چین گوشت خور و لبنیات خور می‌شوند. همین امروز که دارم این سطور را می‌نویسم، در سطوح خاک دیگر آب یافت نمی‌شود تا کشاورزان چینی به کشتزارهاشان سرازیر کنند. باید در اعماق زمین پی آب بگردند. زمین زراعتی هم روز به روز کمتر می‌شود ، چین مجبور است به فکر اجاره زمین در جاهای دیگری باشد. همچنانکه کره جنوبی از سیبری شرقی زمین اجاره کرده بود، چین تقریبا در هر جا به دنبال زمین اجاره ای‌ست. در چین و در هند و تقریبا در همه جا این رنگین شدن شهرها و زرق وبرق گرفتنشان به قیمت فلاکت و نابودی روستاها و روستاییان بدست می‌آید. آرژانتین بعد از بحران اقتصادی ۲۰۰۱ به گمانم، تمام مساحت کشاورزیش را به کشت سویا اختصاص داده است و چین که صادر کننده سویا بود به وارد کننده آن تبدیل می‌شود. در مدت زمان اندکی آرژانتین اقتصادش را رونق می‌بخشد و صادر کننده غله به خصوص سویا به تمام کشورهای توسعه یافته یا در حال توسعه می‌گردد تا به دام های مردم ثروتمند گوشت خوار غذا دهد، یادمان باشد برای هر یک کیلو گوشت، چهار کیلو سویا یا ذرت و برای هر کیلو غله یک تن آب لازم است - تقریبا تمام محصول کشاورزی جایی که من زندگی می‌کنم یعنی پیرامون خانه ما خوراک گاوهاست، از باقالی تا نخود فرنگی تا چغندر و ذرت - با چنین چشم ‌ندازی فعلا در آرژانتین دام‌داری چنگی به دل نمی‌زند. جنگل‌ها و درخت‌ها آتش زده می‌شود و می‌سوزد تا به زمین کشاورزی تبدیل شود. در هر ساعت سی و دو هکتار زمین می‌سوزد و بومیان هم با آن از میان می‌روند. یک درجه گرمای بیشتر کره زمین یعنی ده در صد زیر سوأل رفتن محصولات کشاورزی. در آرژانتین تنها دو در صد از مردم کشاورزی را به عهده دارند، در واقع در تصاحب دارند. کشاورزی همچون کارخانه اداره می‌شود، با دو یا سه کمپانی و کارگران کشاورزی. آمریکا که صد سال است انبار غله دنیا بوده‌است، در هایش را می‌بندد، چون داته روغنی به سوخت تبدیل می‌شود تا به اتومبیل‌های دارا و ندار واریز شود تا آنان دل از بنزین بکنند. همین حالا در مکزیک که غذای اصلی‌اش از ذرت و نان ذرت بدست می‌آید، قیمت ذرت دو برابر شده است. ذرتی که آمریکا برای تغذیه مردم صادر می‌کرد دیگر کشت نمی‌شود یا کم کاشته می‌شود و کمبود عرضه بهای آنرا بالا می‌برد. در های بسته انبار غله، همه دنیای وابسته به او را متأثر کرده و مردم را با گرانی و قحطی مواجهه می کند. مصر، سودان، افریقا ....
اینجا پرانتزی باز می‌کنم تا داستان مون سانتو را برایتان تعریف کنم. مون سانتو، یک شرکت- کارخانه شیمی ست، متعلق به اوائل قرن گذشته، متعلق به ارتش امریکا در آغاز- همه چیز را ارتش اختراع می کند: فاکس ، انترنت...- واکنون تبدیل شده است به مولتی ناسیونال اگروشیمی، که سم تولید می‌کند و انحصار و امتیاز ذرت و سویا را در اختیار دارد. همان ها که به اسم کشاورزی تمیز و طبیعی مدافع دستکاری ژنتیکی دانه‌ها هستند. - دیدم در ایران واژه دستکاری را اصلاح ترجمه کرده اند، کدام اصلاح؟ جالب است که واژه ای را با ایده ای پشت سرش ترجمه کنیم. واژه فرانسوی به کار برده‌ شده، دستکاری است که حداقل خنثی بودن را رعایت می کند - همان‌ها که دارند خرده دهقانان مکزیک و آمریکای لاتین و هند را از پای در می‌آورند تا دیگر هیچ کوچک خانواده دهقانی نتواند در مکزیک خود ذرتش را تولید کند و نانش را بپزد و از هفت دولت آزاد باشد. کمپانی مون سانتو ادعا می‌کند که ذرتشان آب کمتری می خواهد و در مقابل آفات مقاوم‌تر است منتهی سموم باقی آفات را هم باید از آنها خرید. ذرت‌های دستکاری‌شده تمام دانه‌های چند صد ساله و هزار ساله رااز بین می‌برد. چون کشت آنها در طبیعت و هوای آزاداست و باد موجب و مسئول آشنایی نرو ماده گیاه ذرت است، دانه‌های زاده شده بعد از آمیزش، ذرت مون سانتو خواهند بود و خارج از هر خاصیت و فضیلتی و تا در بطن خود به سموم آلوده اند، چرا که برای حفظ آن از آفات و ویروس و میکرب، زهری وارد ژن آن می‌کنند و آن زهر هر خورنده و چرنده ای را آلوده می‌سازد. گاوی را که ذرت می‌خورد و آدمی را که گاو و ذرت می خورد و این خود داستان دیگری‌ست. وابسته کردن کشاورزی دنیا به مون سانتو، یعنی برده‌داری نوین. ذرت‌های مون سانتو عقیم هستند و یک بار مصرف. یعنی هر کشاورز هر سال باید دانه بخرد، به جای اینکه بتواند خود از دانه‌هایی که تولید کرده بکارد. از همه ترحم انگیزتر و بینواتر و بیچاره‌تر خود کوچک کشاورزان آمریکایی هستند که حق کاشتن دانه‌های خودشان را ندارند و دستشان از همه جا کوتاه است. حتی وزیر آقای کلینتون هم زورش به مون سانتو نرسید. اروپائیان و نمایندگانی در پارلمان اروپا و البته خرده دهقانان هند و مکزیک و این ور و آن ور، آنها که هنوز نایی دارند و خودکشی نکرده اند با مون سانتو می جنگند و مقاومت می‌کنند. ژوزه بووه، کشاورز و کشاورززاده فرانسوی‌ست که کارش خراب کردن مزارع ذرت وسویا دستکاری شده‌است. چندین بار به زندان افتاده‌است ویک بار هم دادگاه به او حق داده‌است و ورودش به آمریکا ممنوع است.
پرانتز را می بندم. کمونیست‌های چینی که از آغاز مجذوب روسیه و آمریکا بودند، شیفته کشاورزی آمریکایی‌اند. تکنیک او. ژ. ام یعنی همان دستکاری ژنیتیکی را خواهند خرید. هستند پرسش کنندگان و مدافعان محیط زیست در خود چین که بسیار نگرانند. می گویند تا به حال آنجا که از سویای او. ژ. ام استفاده می‌شده، مثلا در آرژانتین، به منظور سوخت یا خوراک دام بوده و استفاده مستقیم مردم نیت نبوده است، در چین قسمت اعظم خوراک مردم سویاست. نه تنها سویای بومی و وحشی چین از بین خواهد رفت، هیچ معلوم نیست چه اثری و نقشی در کوتاه و بلند مدت بر آدمیان داشته باشد.
آنچه این روزها می گذرد، فردا را تاریک و تاریک تر می‌کند. خوراکی که به سوخت تبدیل می شود تا به جای مردم به اتومبیل‌ها غذا دهد، جنگلی که می‌سوزد و هوا را گرم تر می‌کند و به خشک‌سالی ها دامن می‌زند و با آب شدن یخچال ها و سرازیر شدن تکه های یخ، سردشدن مناطق گرم را سبب می گردد، با گرم و سرد شدن‌ها و خشکسالی و سیل‌ها، کشت و محصولات و دام و مردم نابود می‌شوند. عده‌ای بسیار بسیار اندک از آدمیان استقلال و خودکفایی را از میان بر می‌دارند و مستقیم تر از همیشه ملت ها و دولت ها را به خود نیازمند و پایبند می سازند و برده داری نوین را پی می ریزند. بزرگترین خطر حتی بحران مالی و اقتصادی نیست، بحران مواد خام و اولیه غذایی‌ست. همین فردا یا پس فردا. همین امروز سه میلیارد از گرسنگی در رنجند و یک میلیارد گرسنه‌اند که من فرق این دو را نمی‌فهمم.
گمان نمی گنم که با این اوضاع به دمکراسی نزدیک شویم. روزگاری پیش خواهد آمد که غم نان ، غم‌های دیگر را از خاطرها خواهد شست. غیر از این‌که همین خشک‌سالی دلیل بعضی از جنگ‌های داخلی و خارجی‌ست. مثلا در سودان.
حال که دنیا به دهکده ای تبدیل شده است، دیگر هیچ کس در چهار دیواری خود نمی تواند خویش را پنهان کند. خیلی زودتر از آنکه خیالش را بکنیم باد خواهد آمد و دیوارها را فرو خواهد ریخت و ما را با خود خواهد برد.

۱۲ آذر ۱۳۸۷

سنگ صبور عتیق رحیمی



عتیق رحیمی در سنگ صبور نوشته‌است: من بودایی‌ام چرا که ضعف‌هایم را می‌دانم. مسیحیم چرا که ضعف‌هایم را به یاد می آورم. یهودیم چرا که به ضعف‌هایم می‌خندم. مسلمانم چرا که با ضعف‌هایم می‌جنگم. وخدا نشناسم اگراو قادر مطلق است.
عتیق رحیمی فردای روزی که بهترین جایزه ادبی فرانسه، گنکور را برد، خواستارلغو حکم اخراج پنجاه‌ و سه افغانی شد. از او پرسیدند: چرا؟ مگر سیاسی شده‌اید؟ پاسخ داد که من هم یک تبعیدی بودم. من یکی از آنهام. گفت که در بهاوراتا می‌پرسند: بزرگترین شکست شما چیست؟ جواب می آید: بزرگترین پیروزی ما.
پدر عتیق رحیمی حاکم پنجشیر بود و شاه طلب. برادرش بعد از کودتای ۱۹۷۸ کمونیست شدو کشته. او در سال ۱۹۸۴ به فرانسه آمد و پناهنده شد. می گوید در روستایی زندگی می کرده وماهی هشتصد فرانک مقرری داشته و از آن شست فرانکش را برای خرید «معشوق » مارگریت دوراس خرج می کند. با دوراس در کابل آشنا می‌شود. یک روز زمستانی وسط جنگ افغان ها و روس‌ها، فیلم هیروشیما عشق من نوشته دوراس و ساخته الن رنه را در سینما تماشا می کند. هیچ نمی فهمد اما شیفته می شود. به خود می گوید کابل هیروشیمای من خواهد شد. در کتابفروشی ترجمه کتاب دوراس را به فارسی می یابد، بد جلد شده و اوراق در هوا، اما صندوقچه گنج او می‌شود. یک روز هم اولین کتابش خاک و خاکستر را برای پ او ال انتشاراتی می فرستد و قبول واقع می‌شود. پ او ال انتشاراتی دوراس بود.
می گوید متأثر دو نویسنده است. دوراس و مجروح. سید بهاالدین مجروح. خود را فرزند معنوی او می داند. چهارده ساله است که کتاب او را با عنوان اژدهای خودی از کتاب فروشی در کابل می‌خرد، اژدهای به خود پیچیده‌ای را بر جلدی صورتی شسته به خاطر دارد. با وجود اینکه کتاب به فارسی نبشته شده اما این بار هم عتیق چیزی نمی فهمد و جذب می شود. می گوید: بعدها فروید و یونگ و چنین گفت زرتشت را خواندم ومجروح را فهمیدم. مثل قصه می ماند، باید آگاه بود تا فهمید. حالا همه ترجمه های کتابهایش به فرانسه را دارم.
مجروح در اروپا درس می خواند و در کابل استاد در دانشگاه می‌شود. کتاب می‌نویسد و یک روز درست شب شست سالگی اش در سال ۱۹۸۸ در پشاور به قتل می رسد. عتیق رحیمی می گوید: مجروح مثل قرآن می ماند. همه از آن حرف می‌زنند و کسی آنرا نخوانده است. از کتاب های او اژدهای خودی، مسافر نیمه شب، خنده عاشق و معشوق، خنده با خدا، آواز حیرانی را می توان نام برد.
آواز حیرانی را اوائل سال های ۹۰ یک روز که ژ- ر مرا به موزه ُردَن برد تا در جهنم را نشانم دهد، وقتی روی نیمکت باغ نشستیم، برایم خواند. خیلی دلم می‌خواهد کتاب‌های مجروح را به فارسی بشنوم.