۱۰ آذر ۱۳۸۷

عین



برای من قطع درختان کهن عین تخریب بوداهای بامیان است.

۸ آذر ۱۳۸۷

کلود لوی- استروس



فیلمی که دیشب دیدم، فیلمی بود که داستانی را در ۱۵۶۰ وقتی اسپانیای «کاشف» به آمازونی می‌رود تعریف می‌کرد. دیوانه‌ای بود که نقشش ر ا کلوس کینسکی بازی می کرد. دیوانه‌ای که می‌خواست از آبهای آمازونی بگذرد، دیگران به دنبال طلا و ثروت و شوکت آمده‌بودند، او از آنها بود که اسپانیا و اروپا را کهنه و تنگ می‌پنداشتند و به سوی دنیایی فراخ و تازه می‌شتافتند. کشیشی با آنها بود و انجیلی به همراه داشت. آمده بود که بومیان را رستگار کند. از آنها پرسید آیا از مسیح هیچ شنیده‌اند. گفتند که نه. گفت: این انجیل است و کلام مسیح در آن نهاده‌شده‌است. بومیان کتاب را گرفتند و به گوش بردند و تکانش دادند و گفتند که چیزی نمی‌شنوند، صدایی نمی‌آید.
عده‌ای که با گذشتن از آبهای آمازون مخالف بودند، همه کشته شدند. انها هم که ماندند از گرسنگی و نیزه های زهرآگین بومیان از میان رفتند. اگیره، خشم خدا، اگیره مجنون، که دخترش را با خود همراه آورده‌بود، گفت با دخترش خواهد آمیخت و نسلی پاک را در سرزمین‌های بکر پی خواهد ریخت. دخترش هم با نیزه زهرآگینی وسط قفسه سینه‌اش از پای در آمد.
امروز کلود لوی-استروس صدساله شد. امروز روز گرامی‌داشت اوست. دیشب و امروز رادیو و تلویزیون و مکان‌ها و مراکزی از او تجلیل می‌کنند. کلود لوی- استروس فرانسوی مردم شناس و قومشناس و فیلسوف و نویسنده و صد چیز دیگر هم بود و هست. آنتروپولوژی گرامر مردمان را می‌نگارد. همچون که گرامر زبانی را می نویسیم و ثبت و ضبط می کنیم. اگر تاریخ به سمت آگاه یک جامعه می‌پردازد، آنتروپولوژی به ساختار ناخودآگاه یک جامعه کار دارد. او از این سو به آن سو به سراغ مردمان ناشناخته رفت و آنها راضبط و ثبت کرد. او بدویت را زیر سؤال برد، او ارجحیت تمدن و نژاد ر ا به زیر سؤال برد. هشتاد سال است که کار و تحقیق می‌کند و راه میرود و می نویسد و سخن می گوید و می نگرد. یکی از این آخرین بارها که در تلویزیون او را دیدم می‌گفت: «آنچه امروز مشاهده می کنم، انقراض دهشتناک انواع موجود زنده است، چه نباتی، چه حیوانی، نوع بشر زهر به درون خود فرو می‌ریزد، وقتی به اکنون می‌اندیشم وبه دنیایی که در آن دارم روزگارم را به سرمی‌آورم. دنیایی نیست که دوست داشته باشم.»
او از نقش استعمار در نابود کردن اقوام می‌گوید و از ازدیاد جمعیت وحشت دارد. او گهگاه شاید هم همواره کار خود را به عنوان «آدم سفید» آمده از غرب زیر سؤال می‌برد.

۶ آذر ۱۳۸۷

اعتصاب



این روزها، روزهای اعتصاب و تظاهرات در فرانسه است. پنجشنبه گذشته سین به مدرسه نرفت و این دومین بار دراین سال تحصیلی بود. اعتصاب پنجشنبه گذشته را هفتاد در صد معلمان شریک بودند. سین می‌گوید که شش شاگرد از کلاس سی و یک نفره‌شان که به دلیل تنگی جا به کلاس چهارمی‌ها رفته اند، نه علم کار می کنند و نه تاریخ. می پرسم چرا؟ می گوید: نه وقت هست، نه پول. در منطقه ما همچون همه جا در فرانسه که از ده سال پیش با ازدیاد زادوولد روبرو بوده است - در روستای ما پنج سال پیش تعداد بچه‌ها از انگشتان یک دست تجاوز نمی‌کرد، امروز سه دست برای شمردنشان کافی نیست. چند وقت پیش که به پاریس رفته بودم ، تعداد کالسکه‌های کودکان نظر را جلب می کرد، سالهایی که من در آن شهر زندگی می کردم بچه مد نبود- با کمبود جا و امکانات روبروست و کلاس ها دارند منفجر می‌شوند. دولت سارکوزی می‌خواهد «رفرم»هایش را هرچه زودتر پشت سرهم به سرانجام برساند. چون نمی خواهد بر مالیات بیافزاید و قرض هنگفتی هم دارد، از بودجه‌ خدمات می‌کاهد. مثل آموزش و پرورش، بیمارستان و ز ایشگاه و بیمه پزشکی، بودجه تحقیق و پژوهش. یک ماه پیش به ما خبر دادند که بچه‌ها را یک ربع ساعت دیرتر به مدرسه بیاورید. چرا که از ساعت هشت ونیم تا یک ربع به نه دیگر کسی برای مراقبتشان نداریم. تصور کنید والدینی را که سر کار می روند و یک ربع ساعت برایشان اهمیت دارد. سال پیش در حیات مدرسه کلاسی را سر هم کردند برای پذیرایی بچه‌های سه ساله کلاس پیش دبستانی.
غیر از رانندگان قطار و مترو که همیشه در فرانسه در حال اعتصابند، خاصه که این اواخر بر سر حق بازنشستگی که دولت می‌خواهد تغییر دهد، دعوا دارند. سندیکاها می گویند باید دشواری کار در نظر گرفته شود. کارگران کارهای دشوار باید زودتر بازنشسته شوند. دولت می گوید برعمرمردم اضافه شده‌است و دیر می میرند و فاصله دوران بازنشستگی و مرگ زیاد شده‌است. این فاصله خرج زیادی روی دست دولت می گذارد، مثل خرج پزشک و دارو و بیمارستان.
غیر از رانندگان قطار و مترو امروز نود در صد کارکنان تلویزیون دولتی اعتصاب کردند، کارکنان رادیو دولتی هم با آنها همراه بودند، اما شرکت آنها به نسبت ارتباطشان با «رفرم»های دولت کمتر است. دولت آقای سارکوزی یک روز گفت که می‌خواهدتلویزیون دولتی را از تبلیغات پاک کند و خود رئیس تلویزیون های دولتی را برگزیند. آنها که در فرانسه زندگی می کنند، به تفاوت تلویزیون دولتی و خصوصی واقفند. برنامه های تلویزیون خصوصی مزخرف و مبتذل است، البته بینندگان بیشتری دارد. دو سه سالی می‌شد که نه تنها به تعداد ایستگاههای تلویزیونی دولتی اضافه شده بود، برنامه‌های آن هم بسیار بهبود یافته بود. فیلمهای تلویزیونی با کیفیت، مدرن و کلاسیک، با نقش‌هایی که بازیگران بزرگ و با اهمیت فرانسه به عهده می‌گرفتند. برنامه‌های ادبی و فرهنگی و اجتماعی و سیاسی تقریبا هرشب تلویزیون را پر کرده بود. حالا معلوم نیست با حذف تبلیغات و سرمایه‌ای که از آن بدست می آمد، چه بر سر تلویزیون دولتی بیاید. صحبت بر سر تصفیه شماری از کارکنان هم هست. بعضی می‌گویند این به نفع تلویزیون های خصوصی‌ست که در بورس حضور دارند و چون در رأس سهام داران دوستان آقای سارکوزی هستند، او خواسته است به دوستانش کمکی کرده باشد. بعضی می‌گویندکه با وجود ایستگاهای زیاد و متنوعی که همین چند سال اخیر وارد بازار شده است و انترنت، به هرحال تبلیغات به سوی آنها سرازیر می شد و سهم کمتری به تلویزیون دولتی می‌رسید و باید فکری برای بودجه‌اش می‌شد. بعضی می‌گویند «رفرم» خوب است اما نه این. تلویزیون به این ترتیب به شدت به دولت وابسته می‌شود و دولت می تواند آن را «کنترل» کند و دیگر مستقل نخواهد بود. بعضی از میان خود راست‌‌ها می گویندکه درست وسط بحران مالی و اقتصادی، چرا دولت سرمایه‌ای را که از تبلیغات می رسد رها کند و از جیب خود بپردازد؟ این پول را جای دیگر خرج کند.
این روزها پاورقی حزب سوسیالیست فرانسه همچنان ادامه دارد. یک هفته است که بین دو خانم سگولن و مارتین بر سر دبیر اول بودن دعواست. بعد از اینکه نامزد ها در کنگره رنس رأی کافی نیاوردند، گفتند خوب حالا اعضا رأی دهند. خانم سگولن بالاترین رأی را آورد اما چون پنجاه در صد نبود کار به دوره دوم کشید. مارتین رأی بیشتری آورد، آن دیگری اعتراض کرد و خواستار انتخاباتی دوباره شد. قبول واقع نشد. گفتند که تقلب شده است. از دیشب دارند به این شکایت ها رسیدگی می کنند و رأی ها را باز می شمارند. خلاصه در حزب جنگ و دعواست. عده ای تأسف می خورند و جای حزب را در مجلس برای رودررویی با دولت و اکثریت خالی می بینند. می گویند سارکوزی جز راست افراطی که بسیار ضعیف شده‌است و راست میانه و چپ افراطی که بسیار محبوب است - رهبر آن جوانی پستچی ست که حرفش را همه می‌فهمند و زندگی و ثروتش را همه می دانند-«اپوزیسیونی» ندارد. اگر حزب سوسیالیست زود به خود نیاید و جایش را هر چه زودتر اشغال نکند، نارضایتی‌ها از مجلس به خیابان خواهد رفت.

هفت میلیون فقیر در فرانسه زندگی می کنند و مردگی. از این هفت میلیون دو میلیون کودک هستند. هفت میلیون کمتر از هفتصد یورو درآمد دارند. هستند زنان بازنشسته ای که برای پایان دادن به یک ماه از آن هم کمتر دارند. دیروز فقیر کسی بود که کار نمی کرد، امروز فقیر کسی‌ست که کار می کند.

۴ آذر ۱۳۸۷

مقایسه دو ترجمه ، قصه فرانسوای قدیس، فصل دوم


وانگهی قدیسی نیست
قسمت اول از فصل دوم کتاب کریستیان بوبن
بازگشت به فصل اول در چهار قسمت (۴)
اولین ترجمه

زیباست. نه، بیشتر از زیباست. خود زندگی‌ست درنازنین‌ترین تلألو سحر. نمی شناسیدش. یکی از نقش چهره هایش ر ا ندیده‌اید اما پیدایی اینجاست، پیدایی زیباییش، نور روی شانه‌هایش چون بر گهواره خم می‌شود، آنجا که می‌رود به نفس فرانسوا اسیزی کوچک که هنوز فرانسوا نام ندارد گوش بسپارد، که جز اندکی گوشت گلی و مچاله نیست، هنوز آدمکی عاجز تر از گربه‌توله یا درختچه‌ای. زیباست از عشقی که پوست می کند تا برهنگی کودک را بپوشاند. زیباست به طاقت خستگی که زیر پا می‌گذارد هر بار که به اتاق کودک می‌رود. همه مادران دارای این زیباییند، همه این عدالت را دارند، این حقیقت را، این دیانت را. همه مادران رحمتی را دارند که خدا را حاسد می‌گرداند- خلوت نشین زیر درخت سرمدی‌اش. آری نمی‌توانید جز پوشیده پیراهن عشقش به حساب آوریدش. زیبایی مادران شکوه طبیعت را بی منتهی در می گذرد. زیبایی تصور نکردنی، تنها زیبایی که می‌توانید برای این زن بی‌قرار جنبیدن کودک تصور کنید. زیبایی، مسیح هرگز از آن نمی‌گوید. تنها آنچه همصحبتی می‌کند، در نام واقعی‌اش: عشق. زیبایی از عشق می‌آید چنانچون روز که از آفتاب، آفتاب که از خدا، چون او که از زنی فرسوده از زایمان. پدران به کارزار می روند، به اداره، قراردادها امضاء می‌کنند. پدران جامعه را به عهده دارند. امورشان است، امور بزرگشان. پدر کسی‌ست که چیزی جز خود را به فرزندش می‌نمایاند، و به آنچه می‌نمایاند باور دارد: قانون، عقل، تجربه. جامعه. مادر چیزی برابر بچه‌‌اش نمایندگی نمی کند. رودرروی فرزندش نیست، دور اوست، درون، برون، همه‌جا. بازوان گشوده کودک را بلند می کند و به زندگی جاودانه معرفی‌اش می نماید. مادران خدا را بار می‌کشند. اشتیاقشان است، یگانه اشتغالشان. باخت و تبرکشان با هم. پدر بودن نقش پدر را بازی کردن است. مادر بودن رازی‌ست سر به مهر، که با چیزی نمی‌آمیزد، مطلقی منوط به هیچ. رسالتی ناممکن اما شده، حتی در بدترین مادران. بدترین مادران در قرابت این مطلقند، در این خویشاوندی با خدا که پدران هرگز نخواهند شناخت، گمراِه خواهِش آکندن جایشان، به کف گرفتن جرگه شان که آنانند. مادران جرگه ندارند، جا ندارند. همزمان که کودکشان زاده می‌شوند. همچون پدران تقدمی به فرزند ندارند- تقدم تجربه، نمایشی بارها بازی شده در جامعه. مادران همزمان با کودکشان بزرگ می‌شوند. مانند کودک که به محض زادنش با خدا برابر است، حالی در تقدس مقدساتند. سرشار از همه چیزی و نادان آنچه سرشارشان می‌کند. و اگرهر زیبایی ناب از عشق می‌آید، عشق از کجا می‌آید، جنسش چیست، طبیعت مافوق طبیعیش کدام است؟ زیبایی از عشق می آید. عشق از دل‌سوزی می‌آید. دل‌سوزی ساده‌دلانه به ساده‌دلان، دل‌سوزی فروتنانه به فروتنان. دلسوزی زنده به زندگانی ها و حالیا به توله سگ در گهواره، ناتوان از شکم خود را سیر کردن، ناتوان از همه چیزی، جز گریه. آغازین دانش نوزاد، یگانه تصرف امیرزاده در گهواره‌اش: نعمت شکوه، طلب از عشق جدا افتاده، فغان از برای زندگی بس بعید- و مادرست که پا می‌شود و پاسخ می گوید، و خداست که بیدار می‌شود و می‌رسد. هر بار جوابگو، هر بارنگران فراسوی خستگی اش. خستگی نخستین روزهای جهان، خستگی نخستین سالیان کودکی. همه چیز از اینجا می‌آید. برون از آن، هیچ. تقدسی بزرگتر از تقدس مادران فرسوده از کهنه‌شویی، آش گرم کردن و تروخشک کردن نیست. مردان جهان را بدست دارند. مادران ابدیت را که جهان و مردان را بدست دارد. تقدس آینده فرانسوا اسیزی کوچک حالیا آلوده شیرو اشک، عظمتش را تنها از تقلید این گنجینه مادرانه بدست خواهد آورد- تعمیم داده به حیوانات، درختان و همه زندگان، آنچه مادران همواره به سود نوزادی ابداع کرده‌اند. وانگهی قدیسی نیست. تنها تقدس هست. تقدس شعف است. ژرفای همه چیزی است. مادری آنیست که ژرفای همه‌چیزی را پشتیبانی می‌کند. مادری خستگی چیره نشده است، مرگی‌ست قورت داده که بی آن هیچ شعفی نخواهد پدید آمد. گفتن اینکه کسی قدیس است، بسادگی گفتن این است که با زندگی اش رسوا شده. شگرف هادی شعف - چنانچون فلزی را می‌گوییم که هادی خوبی‌ست که می گذارد گرما از او بگذرد، بی اضمحلال یا تقریبا. مادری را می‌گوییم که می گذارد خستگی او را ببلعد، بی باقی یا تقریبا.


ترجمه دوم

او زنی زیباست. نه، بسی برتر از زیباست. او نفس زندگی در لطیف‌ترین درخشش صبحگاهی‌ آن است. شمااو را نمی‌شناسید و هیچ یک از پرده‌هایی را که نقاشان از چهره او پرداخته اند ندیده اید. با این همه زیبایی او پیداست، زیبایی سیمایش، نور نشسته بر شانه‌هایش هنگامی که بر گهواره فرزند خم می شود، آنگاه که می‌رود تا صدای نفسهای فرانچسکوی کوچولو را بشنود که هنوز فرانچسکو نامیده نمی شود، که هنوز چیزی نیست مگر اندکی گوشت و پوست صورتی رنگ و چروکیده، انسان کوچکی که ناتوان تر از یک بچه گربه یا درختچه ای است. او زنی زیبا‌ست چون عشق خویش را به مانند جامه‌ای از تن به در می‌کند تا با آن عریانی کودک را بپوشاند. او زنی زیباست چون هر بار که به اتاق کودک می رود، خستگی را با گامهایی بلند پشت سر می‌گذارد. تمام مادران از این زیبایی بر خوردارند. تمامی آنان از این درستی و حقیقت و تقدس نصیب برده‌اند. تمامی مادران از این لطف بهره‌مندند که خدا نیز به آن غبطه می‌خورد- همان یگانه ای که در زیر درخت جاودانگی خویش آرمیده است. بله، شما نمی توانید او را جز در جامه عشق خویش در نظر آورید. زیبایی مادران بی نهایت شکوهمند‌تر از عظمت طبیعت است. گونه‌ای زیبایی است که به تصور نمی‌آید، تنها زیبایی است که می توانید برای این زن که مراقب حرکات کودکش است در نظر آورید. اگر چه مسیح هیچ‌گاه از زیبایی نمی گوید، اما هرگز با چیزی جز آن دمساز نیست، زیبایی در نام حقیقی آن که همانا عشق است. زیبایی از عشق پدید می‌آید، همانگونه که روز از خورشید و خورشید از خدا. پدران به جنگ می‌روند، بر سر کار می روند، پیمان می‌بندند. پدران جامعه را بر دوش دارند. این کار آنهاست، کار بزرگ آنها. پدر آن کسی است که در برابر فرزند تظاهر می کند و خویشتن را مظهر قانون و عقل و تجربه که جملگی بر ساخته جامعه اند، جلوه می دهد. مادر در برابر فرزند تظاهری نمی کند، او در برابر فرزند نیست، گرداگرد آن، درون آن ، بیرون آن، همه جای آن است. او فرزند را بر سر دست می گیرد و به حیات جاودانه معرفی می‌کند. مادران بار خدا را به دوش دارند. این شور و شوقشان، یگانه دلمشغولیشان، زیانشان و تقدسشان است. پدر بودن، ایفای نقش پدر است. مادر بودن رازی مطلق است، سری است که با هیچ چیز در نمی‌آمیزد، امر مطلقی است که با هیچ چیز نسبت ندارد، وظیفه محالی است که با این‌همه انجام می‌پذیرد، حتی به دست مادران بد. مادران بد هم با این امر مطلق نزدیکی دارند و با خدا مأنوسند، انسی که پدران هیچ گاه آن را در نمی یابند، چرا که در هوس حفظ مقام و مرتبه خویش سرگردانند. مادران مقام و مرتبه ای ندارند. همزمان با فرزندشان به دنیا می آیند و مانند پدران بر فرزند پیشی ندارند- پیشی حاصل از تجربه، کمدیی که اجتماع هزاران بار آن را بازی کرده است. مادران پا به پای فرزند خویش در زندگی می بالند، و از آنجا که کودک در بدو تولد مشمول عنایت خداست، مادران از همان ابتدا در رفیع ترین جایگاه قدسی قرار دارند. از همه چیز خشنودند، بی آن که بدانند چه چیز خشنودشان می سازد. و اگر چنین است که هر گونه زیبایی نابی از عشق سرچشمه می گیرد، خود عشق از چه پدید می آید، جنس آن از چیست و طبیعت برتر آن از چه سرشتی است؟ زیبایی از عشق پدید می‌آید، و عشق از توجه. توجهی ساده به ساده‌دلان، توجه ناچیز به ناچیزان، توجهی زنده به تمامی زندگیها، و از همین حالا به زندگی توله سگ کوچولویی در گهواره اش که ناتوان از غذا خوردن است و ناتوان از انجام هرکاری است، جز اشک ریختن. نخستین دانش نوزاد و یگانه ثروت شاهزاده در گهواره اش همین موهبت ناله است که تقاضای رفتن به سوی عشقی دور دست و زوزه‌ای در طلب حیاتی دور جای است. و مادر بر می خیزد و پاسخ می دهد، و خدا از خواب بیدار می شود و سر می‌رسد، در حالی که همواره پاسخگوی اوست و پیوسته از ورای خستگیش مراقب وی است. خستگی نخستین روزهای جهان، خستگی نخستین سالیان کودکی. همه چیز از اینجا پدید می آید و خارج از اینجا چیزی هستی نمی پذیرد. هیچ تقدسی عظیم‌تر ازتقدس مادرانی نیست که شستن کهنه ها و گرم کردن فرنی و حمام کردن کودک، آنان را از رمق انداخته است. مردان دنیا را در دست دارند و مادران جاودانگی را که آن خود دنیا را و مردان را. فرانچسکوی کوچولو که این زمان صورتش را به شیر و اشک آلوده است، از آن رو در آینده تقدسی عظیم می یابد که از این گنج احساس مادرانه بهره می‌گیرد، و جانوران و درختان و جمله جانداران را از انچه مادران همواره برای نوزاد خویش پدید آورده‌اند، برخوردار می سازد. وانگهی، قدیسی وجود ندارد. تنها تقدس وجود دارد که همانا شادی است و بنیان همه چیز است. حس مادرانه همان نیرویی است که حافظ نهاد همه چیز است. حس مادرانه همان خستگی به زانو در آمده است، همان مرگ بلعیده شده است که بی آن، هیچ شادیی به سوی ما نمی آید. اگر در باره کسی بگوییم که قدیس است، تنها بدان می‌ماند که گفته باشیم او با زندگی خویش نشان داده که رسانای فوق‌العاده‌ای‌برای شادی است، همان گونه که در باره فلزی می گوییم که رسانای خوبی است چون حرارت را بی‌کم و کاست یا تقریبا ی کم و کاست از خود عبور می‌دهد، همان گونه که در باره مادری می گوییم که مادر خوبی است چون می گذارد خستگی او را به تمامی یا تقریبا به تمامی از پای در آورد.

۲ آذر ۱۳۸۷

روزگار ما



داستان دزدان دریایی جدید را شنیده اید؟ کشتی یا ناوگانی عربستان سعودی که نفت حمل می کرده‌ با ارزش صدها میلیون دلاربه سرقت رفته است. دزدان اهل سومالی هستند، ماهیگیران سومالی، البته رؤسایشان ماهیگیر نیستند، حالا هم منتظر نشسته اند که غرامت پرداخت شود. تا آنجا که من می‌دانم بیست و پنج میلیون دلار طلب کرده اند و همه دنیا را سر کار گذاشته‌اند.

دو هفته است که حلقه‌ای را در فرانسه دستگیر کرده اند، می‌گویند چپ افراطی افراطی هستند که می‌خواسته‌اند در راه‌آهن خرابکاری بکنند، یعنی بر روی ریل‌های قطار. چند روزی می‌شد که مأموران راه‌آهن از اشیائی که بر روی ریل ها گذاشته می شود صحبت می کردند و چون این امر با تخصص انجام شده بود حتی یکی از سندیکاها را هم انگشت نشان کردند، تا اینکه پلیس از دستگیری این حلقه خبر داد. بعضی هم همه این‌ها را مشکوک می‌دانند.

در یکی از ایالات مرکزی امریکا اعلام کرده بودند، ظاهرا برای جلوگیری از سقط جنین، که مردم می توانند فرزند خود را به امان آن ایالت لابد رها کنند و بروند و از آنجا که سن کودک را اعلام نکرده بودند، از هر طرف امریکا والدین می‌آمدند وپسران و دختران بزرگ خود را رها می‌کردند.

مدتی پیش ماجرای لغو یک ازدواج در فرانسه سرو صدایی زیاد به راه انداخت، یک زوج مغربی ازدواج می‌کنند و وقتی مرد می‌فهمد که زن باکره نیست، با تکیه بر دروغ‌گویی همسر که می‌تواند دلیلی برای لغو ازدواج باشد، خواستار مردود شمردن ازواج میگردد و دادگاه موافقت می‌کند. خوب صحبت اکثریت این بود که باکره‌گی ارزش نیست و نباید در جمهوری لائیک ما چنین بدعتی گذاشته شود. یک زوج می توانند طلاق بگیرند، و هیچ کس نمی‌تواند مخالفتی بکند. یک عده البته کمی هم می گفتند که وقتی زن هم موافق است دیگر چه سخنی می‌ماند و اصلا به خودشان مربرط است و اضافه می کردند که اگر این زوج عرب و مسلمان نبودند، چنین واکنشی بر نمی‌انگیخت. خلاصه وزیر ووکیل هم وارد میدان شدند و ماه‌ها گذشت و هفته پیش لغو ازدواج را لغو کردند.

چند روز پیش خواندم که شیخ جمال البنا که نمی‌دانم با حسن البنا که بنیان گذار اخوان المسلمین بود چه نسبتی دارد، در مصر در فتوایی گفته است: « در صورتی که مردی دارای دو همسر باشد و به دلیل غیر قانونی بودن این کار از نظر قوانین غربی، این مرد مجبور شود یکی از دو همسر خود را طلاق دهد، اگر عشق واقعی میان زوجین وجود داشته باشد و طرفین نیز بر ادامه این ازدواج رضایت داشته باشند، مرد می تواند برای اجرای قوانین کشور مزبور، همسر خود ر ا طلاق دهد اما با وجود این می‌تواند به رابطه زناشویی با وی ادامه دهد و این رابطه حلال است.»

۱ آذر ۱۳۸۷

معشوق من



از فروغ


«....معشوق من
گویی ز نسل های فراموش گشته است

گویی که تاتاری
در انتهای چشمانش
پیوسته در کمین سواریست
گوئی که بربری در برق پر طراوت دندانهایش
مجذوب خون گرم شکاریست


معشوق من
همچون طبیعت
مفهوم ناگزیر صریحی دارد
او با شکست من
قانون صادقانه قدرت را
تأیید می کند

او وحشیانه آزادست
مانند یک غریزه سالم
در عمق یک جزیره نا مسکون
او پاک می کند
با پاره‌های خیمه مجنون
از کفش خود، غبار خیابان را


معشوق من
همچون خداوندی، در معبد نپال
گویی از ابتدای وجودش
بیگانه بوده است
او
مردیست از قرون گذشته
یادآور اصالت زیبائی


او در فضای خود
چون بوی کودکی
پیوسته خاطرات معصومی را
بیدار می کند
او مثل یک سرود خوش عامیانه است
سرشار از خشونت و عریانی.... »

۳۰ آبان ۱۳۸۷

دختران نشاط



روسپیان را دختران نشاط می گویند. فروپاشی دیواربرلن، سیل دختران اروپای شرقی را به اروپای غربی سرازیر کرد. دخترانی که روسپی نبودند، قاچاقچیان آدم آنها را می‌آوردند و با آنها تجارت می‌کردند. حدود بیست هزار روسپی در فرانسه وجود دارد که نود در صد آن خارجی هستند، پانزده سال پیش همه فرانسوی بودند. در فرانسه مثل آلمان و اسپانیا روسپیگری آزاد نیست، اما خلاف هم نیست، سال ۲۰۰۳ وقتی آقای سارکوزی وزیر کشور بود و تب امنیت همه جا را گرفته بود، اولین مسئله مردم امنیت بود، به جای امروز که بی‌کاری و قدرت خرید است، خواست که روسپیان را از خیابان جمع کند.آنها به مکانهایی خلوت و ناامن جاروب شدند. آمار خشونت و آزار و قتل و شکنجه‌شان که از بعد از فروپاشی دیوار برلن آغاز گشته بود، بالا گرفت. با آمدن دختران اروپای شرقی که روسپی نبودند و قربانی و برده بودند، خشونت هم وارد شد. افریقائیان هم آمدند، نه از همه افریقا، آنها خانواده خود را پشتشان داشتند، خاله‌ها، عمه‌ها، دخترخاله و دخترعمه ها و مادرانشان راکه به روسپی‌گری وادارشان می کردند. در آغاز میان روسپیان بومی و آمده از خارج دعوا بر سر قلمرو در گرفت، اما روزی تمام شد. روسپیان واقعی خیلی اوقات به داد بردگان رسیدند. پلیس قول داده بود اگر دختران «پشتیبانان »خود را لو دهند برایشان کارت اقامت و کار تهیه کند، دخترانی گول پلیس را خوردند، اما جسم و جانشان در خطر افتاد، پلیس که نه دولت آنچه را که باید انجام نداد، برنامه ای برای همراهی‌کردنشان تا زندگی تازه.
می گویند در امریکا سی و پنج در صد از قربانیان قتل های زنجیره ای روسپان هستند. در همه جا آنها طعمه هایی آسان هستند. این روزها چندین روسپی در مارسی کشته شده‌اند. دختران خارجی چون اجازه اقامت ندارند، وجودشان رسمیت ندارد، ناپدیدشدنشان هم رسمیتی ندارد. هیچ آماری در دست نیست. روسپیان نمی خواهند روسپیگری آزاد شود، همچون که در آلمان و اسپانیا آزاد است، چرا که «پشتیبانانشان» را آزاد خواهد گذاشت که هرکاری بکنند. از قرار اکثرا از فرانسه به آلمان رفته‌اند، آنجا پلیس و قانون به دنبالشان نیست. روسپان می خواهند که همچون شهروندی عادی به حساب آیند، مالیات و عوارض می‌دهند. می‌گویند که روسپیانی هفتاد ساله و بالاتر هنوز مشغول کار هستند. حقوق بازنشستگی شان بسیار کم است، آنها هم که پولی کنار گذاشته اند که در کهنسالی مثلا کافه‌ای، «باری» بگشایند، با مأمور مالیات سروکار خواهند داشت.
می گویند در سطح اروپا باید قوانینی وضع شود تا با این قاچاق آدم، کودک، عضو بدن، اورانیوم و آثار هنری که چون هشت پایی عمل می کند، با این برده داری نوین مبارزه کند.

۲۹ آبان ۱۳۸۷

آخرین پسر پسر عمه ام



پسر عمه‌ام که ما او را عمو صدا می‌زدیم، پسری داشت، تریزومی ۲۱، اسم جالبی‌ست، نه؟ فرانسوی ها اینگونه می‌گویند. چیزهای دیگری هم می گویند. ایرانی‌ها نمی‌دانم چه می‌گویند. منگولی؟ پسرعمه‌ام و همسرش وقتی آخرین فرزندشان را به دنیا آوردند، خیلی جوان نبودند. قبل ازاو سه پسر و سه دختر به این دنیا پا گذاشته بودند، همه عاشق او بودند. بعد‌ها هم که همه فرزندان از خانه رفتند، او مانده‌بود و دل‌خوشی پدر و مادرش بود. مهربان بود، مثل همه تریزومی‌های ۲۱. مرا که معلوم نیست کی و کجا دیده بود به خاطر داشت، وقتی که خیلی‌ها از یاد برده‌بودند. پسر عمه‌ام بعد از پدرم که دیگر نبود بزرگ خانواده به حساب می آمد، هر بار که به ایران می‌رفتم، سری به آنها می‌زدم. تنها کسانی بودندکه در پایین شهر ساکن بودند و هنوز بر زمین می‌نشستندو سفره می‌انداختند. بار آخری که در ایران بودم، همسرش از من دعوت کرد که برای دیدن دختر‌انش روزی را با آنها بگذرانم. با مادرم و سین رفتیم. سفره پهن کردند و دیگر هیچ‌کس زمین نشستن را نمی‌دانست، غیر از بزرگ خانواده که بالای نود سال را خوش دارد. مادرم، خانم صاحب‌خانه و دختر بزرگشان پاها را دور سفره دراز کردند و هرسه به تنهایی تمام دور سفره را اشغال کردند. من و سین از این پا به آن پا می‌شدیم. پسرعمه ام تکان نخورد، چنان که به شیوه آنان است، دو زانو، یکی خم کرده به زیر خود و دیگری به زیر چانه، نشسته بود. پسر بالای چهل سال زندگی کرد. همه می دانند که تنها چیزی که آنان را زنده نگاه می‌دارد، عاطفه است. دو ماه پیش کسی خبر ناخوشی اش و بعد مرگش را داد. تازه خانه‌شان را کوبیده بودند تا بسازند که برای او بماند.
یک روز خواهرم که از من خیلی بزرگتر است به من گفت: اگر او بچه مادر ما بود دم کوچه می‌گذاشتش.

در فرانسه از بالای سن سی و هشت سال آزمایشی می کنند که تریزومی ۲۱ را تشخیص دهند، یعنی مقداری از مایع درون پلاسنتا را به وسیله سرنگ بیرون می‌کشند و آن را معاینه می‌کنند. البته تعداد زیادی از این کودکان از مادرهایی جوان به دنیا می آیند، از این رو اگر مادر و پدری بخواهند می‌توانند خواستار آزمایش شوند و در آن صورت مخارج آن به عهده خودشان خواهد بود. اما چون آزمایش را تنها می‌توان در پنجمین ماه از حاملگی انجام داد، عذاب از بین بردن جنین، که نه دیگر سقط است و نه زایمان، عذابی‌ست عظیم. می‌دانم که تقریبا همه مادران بالای سی و هشت ساله این آزمایش را انجام می‌دهند، ندیده‌ام اما آنکه با جواب مثبت رو برو می‌شود، چه می‌کند. به این ترتیب می‌توان گفت که نسل این آدم‌ها از بین می‌رود.
کسانی هم هستند که راضیند به رضای خدا.

۲۸ آبان ۱۳۸۷

نمی‌دانم



بعضی می‌گویند آدمی وقتی به مناظر طبیعت نگاه کرد که نقاشی آن را کشید. من نمی‌دانم.

۲۶ آبان ۱۳۸۷

المودُوار



حرفی از حروف لغت نامه عاشقانه اسپانیا
نوشته میشل دل کاستیو
ترجمه نیشابور

همانزمان که از حرفی به حرفی دیگر، فیلم اسپانیا را از نظر می گذرانم، سئانسی را متوقف می‌کنم تا تصویری دیگر، بر گرفته از حافظه سینمایی این مملکت بر پرده بیاندازم. لوییس بونوئل مسلما، استاد و محترم، چنانکه در زمان خویش بود. مانوئل دو فالا، چهره‌ی‌اخلاقی والا، که در تبعید مکزیکی‌اش، نماد جمهوریت شد.
متولد کالاندا در ۱۹۰۰، آراگونه ( جماعتی که زمانی در شمال شرقی اسپانیا خودمختار بود)، مثل گویا، با زمختی و وحشی‌گری شاداب دهقانان این ولایت، در ۱۹۸۳ در مکزیکو از دنیا رفت.
این بخت‌یاری را داشتم که در جوانی او را بشناسم و به خانه اش رفت و آمد کنم و نمی توانم تندی بی رقتش، صدای رعد آسا، تیزی ِ نگاهش را، جمع شده در تنها یک چشم، خنده تهاجمی‌اش را یاد آوری نکنم. یسوئی را که هر روز بر سر میزش می‌نشست باز می‌بینم:
- «دون لوییس شما که خداناشناسید، چرا یک کشیش؟
- اگر با یک کشیش جروبحث نکنم چگونه پی به خداناشناسی‌ام پی ببرم؟
ترغیب ابهام آمیز اسپانیا بود، ابهام فیلم هایش، از سگ آندولسی تا ویردیانا و تریستانا، حمله‌هایش به کلیسا، نفرتش از بورژوازی، آن شوق غضبناکش به آزادی- با دیدن الحاد غمگنانه علم‌گرایان و عقل ورزان، به بی‌راهه می‌رویم.
تمام آثارش در شعری رویایی، دقیق و ریاضی، جبری عقل‌گریز غوطه می‌خورد. چنین، لوییس‌ بونوئل نزد ما، تمام جوانان سالهای ۵۰، اسپانیایی‌ترین اسپانیایی به نظر می‌رسید. کفرگویی‌اش ما را بر می انگیخت، نقاشی‌های اغواگری ِ جنسی بورژوازی شهرستانی، ما را به خنده وامی‌داشت، خنده‌ای اما تلخ، چرا که ما آنرا می شناختیم. هذیان بغض ما بود. در الحاد غضبب ناکش، ما الحادی عرفانی‌ می‌دیدیم، تمنایی مطلق، تلخی ِ کوچکی و گدامنشی‌مان را.
ما ندای قهرمندانه اسپانیا را در فیلم‌هایش می شنیدیم که از ما عبور می کرد تا به بشریتی وسیع‌ تر دست یابد. هیچ از آن بخل بورژوا و تحصلی (پوزیتیویست) در بونوئل نبود، اما قهرمانیِ آزادگی، شوق ِتشویقی که بر پا نگاه‌مان می داشت.
به خاطر دارم، بعد از اکران نازارن، تذکر یکی از دوستانم را: « این فیلم با ایمانمان می‌کند»، سخنی که ابهام دون لوییس را به خوبی نشان می‌دهد. کلیسا را به دور می‌انداخت، مسیح را نگاه می‌داشت. غیض و خشمش، خشم برتولومئو لاس کازاس بود. شاید الحاد فرانسوی، استدلال حسابگرانه‌اش، برای یک اسپانیایی معنایی نداشته باشد.
در آن سالهای قحطی روشنفکرانه، فلاکت و برهوت سکسی، ۱۹۵۰-۱۹۷۰، سینمای بونوئل، اسپانیای واقعی ما بود، خشم و غضب و نیش و کنایه آن، جسارت و مقابله‌طلبی‌، اندوهش‌نیز.
آنگاه دو فیلم کارگردان ناشناخته را کشف کردیم، «کوچه بزرگ» و «مرگ یک دوچرخه سوار»، و دریافتیم که فرانکیسم در جلو چشمانمان در احتضار است. آنرا من در اوئسکا دیدم. شهر کوچک و خاکستری و متوسط در دامنه کوهای پیرنه. نقاشی کسالت آور شهری تحت فرانکیسم، پازئوس (گردش، گردش گاه) هایش، کافه‌هایش، اسپلیین‌ ( بد خویی، کسالت)های سرگیجه آورش، زنهای وقف انتظار و تنهایی، دنیای غمگنانه و ساکنش، باحسی از تنگی نفس، با یآسی به زبان نیامدنی، من و رفقایم منقلب شدیم، همچنانکه از توصیف این حس ِ گناهِ شرمگین که ما همه در آن سهیم بودیم و آواز پاکو ایبانز می‌رفت که به زودی شرح دهد: A la calle.
برون رفتن، فریاد زدن،
dar el pech، سینه‌ی برهنه جلو داده.
ما از میل رویارویی با روشنایی روز می‌سوختیم. از نگاه در چشم این بدبختی بی‌طعم، آمده از قعر قرون. این میل به زیستن است که باردم در فیلمهایش به ما باز گرداند. دیگر آن فیلم ها را ندیده ام، از برداشتی که امروز از دیدنشان بوجود خواهد آمد بی‌خبرم.
بالاخره با مرگ دیکتاتور و جابجایی، این تابلوی تشنجی از راه رسید، با رنگهای فلوئو ملون‌شده، ترش و قرچه‌کنان ، «زن لب بحران عصبی»، خاصه «پاشنه بلند»، انفجاری ناگهانی.
ما جهانی تازه را کشف کردیم، مبالغه هایش را، ارتعاشش را و ما با مهربانی مادرید آلمودوار را می‌نگریستیم، زاده‌ی مانش، می‌جست و با شوقی که به ما منتقل می کرد، فیلم می‌گرفت. مادریدی را که دوست دارم، مادریدی که برای سینماگر یعنی شادی رها سازی، مادریدی را که در« گوشت و استخوان»، کارگردان، میان دو زایش قرار می‌دهد، یکی در خاتمه فرانکیسم، دیگری درست وسط دمکراسی، به شیوه‌ای که از این سمساریِ پایتخت دو بار زاییده شود، بدون جمالی آشکار، گیرا به خاطر انسانیتش.
ما زنان گم‌نام را کشف کردیم، ازسیاره‌ای دیگر آمده، که نه تولدشان را دیده بودیم و نه بزرگ شدنشان را. ناگهان اینجا بودند، خندان، کارکنان، تمناگر، دوان دوان، میان شوهران ماچو(مرد گرا) و معشوقان بی عرضه‌شان. مبدل‌جنسی های متأثر کننده را می‌یافتیم. dragqeen (مردانی که با طمطراق خود را به شکل زنان، خاصه زنان مشهور درمی آورند) های باشکوه. جانکی ( معتاد به هر چیزی) هایی منحرف، مردانی جوان، تابناک که با ساده‌لوحی اعلام می‌داشتند:«می‌خواهم با تمام اسپانیا بخوابم»، با جنون شاید خودبزرگ بینی، اما مطمئنا اصیل در کشورسرکوب‌شده‌ها. ما شهر را می‌دیدیم که خود را بر هم می ریزد و دوباره می‌سازد، میان دو قهقهه خنده، ما گوش می‌سپردیم که آواز می خواند، با زبان نامفهوم پست مدرن حرف می‌زند، بر اکران کوچک می‌دیدیمش که خود را به نمایش می‌گذارد، شهری جوان، بی‌حافظه‌ای نه چندان، گذرانِ حال با ولعی سرسام‌آور.
اگر تنها این نقاشی دیواری بی معنی را رسم کرده‌بود، المودووار سینماگری الامد بود، سازنده کلیپس‌های بامزه و عصبی، عیب و نقصی که از آن به «کیکا» فرو خواهد افتاد. پس پشت پولک و زرق وبرق، هنرمندی سنگین هست، با شوریدگی عفیف و محکم، هنرمندی که ظواهر را برای رسیدن به اعماق روحانی سرزمینش طی می‌کند.
کافی‌ست که تمامی پایان «پاشنه بلند» را به یاد بیاوریم، بیماری و مرگ این مادرِ سبک را، خود مرکز بین ، آوازه خوانی پرستیده شده که به یک باره شخصیت صمیمی خویش را فاش می‌کند، کافی‌ست اعترافاتش را به یاد آوریم، گفتگویش را با دخترش، سخاوتمندیش را. در رستگاریی شرکت می کنیم، از تشنجی، قرچ قرچ کننده به عرفانِ ژان دو لا کروا می‌غلتیم.
وانگهی با زنان است که آلمودُوار به راز اسپانیا دست می یابد، در آنها جای زخم خفقان چند صد ساله را می‌بیند، در عصیان و در اشتهایشان به زندگی، او خیز رهایی را می‌بیند. در مادران خاصه، « هر چه در باره مادرم» بزرگی و وقارشان را برملا می سازد. آوازه خوان تمام جسارت‌ها و تمام آزادی، المودووار از سنت ریشه می‌گیرد. بر انگیختن ها و مقابله ورزی‌هایش مستقیم از بونوئل می‌آید. سخت‌گیری را هم از او به ارث برده است، در بهترین فیلم‌هایش، آن عرفان غضبناک، آن خشم و آن عصیان.

۲۴ آبان ۱۳۸۷

و باز هم از ترجمه



اینرا قبل از هر چیز باید بگویم که من هیچ ادعایی بابت این ترجمه‌ها ندارم. از تنها ترجمه ای که دفاع می کنم، ترجمه‌ قصه فرانسوای قدیس است، نوشته کریستیان بوبن، همانجا که دو ترجمه را مقایسه می‌کنم. باقی ترجمه هایی ست کار نشده، قصدم تنها تقسیم کردن با شماست همانطور که اگر اینجا بودید برایتان می خواندم یا تعریف می‌کردم. اما خود ترجمه بسیار جذاب است. یعنی من بیشترین لذت را از ترجمه کردن می برم، با اینکه از نوشتن سخت‌تر است. بعضی ترجمه را به رواندرمانی تشبیه کرده اند. من حس زندانی را دارم که با قاشقی چیزی شروع می‌کند به سوراخ دیوار یا کف سلولش را کندن و هر شب اندکی و پیش می رود و روزی از آن سوی سوراخ سر در می آورد، آنجا در هوای آزاد، آخر کار ترجمه است. و شوق رسیدن به آن سو همان شوق ترجمه است. گفته‌ام و باز می گویم که زبان تنها چیزی‌ست که برای من مانده است و وقتی آین را می گویم، فقط خود می‌دانم چه می‌گویم. زبان غیر، زبان مرا نشان می‌دهد. اگر می دانستم هرگز از زبانم خارج نمی شدم. حال که شده ام، غیر، مرا به خود نشان می‌دهد. حال که برون آمده‌ام، دریافته ام که تنها با غیر می توان خود شد. اینرا هم می دانم که خود شدن یعنی خود را به در و دیوار غیر زدن خونبار و دردناک است. اگر مطلب قبل را خوب خوانده باشید، متوجه خواهید شد که نظریه‌ای «شدن» اسپانیایی را در مقابله با اغیار می‌داند. هر چیز اگر مدتی با خود بماند خواهد پوسید. عتیق رحیمی ثروتی است که وارد فرانسه می شود. یک افغانی که می نویسد و به فرانسه می‌نویسد، چیزی ر ا وارد این سرزمین و زبانش می کند که خودی هرگز نمی‌تواند به ارمغان آورد. عتیق رحیمی هم می‌گوید که برای گفتن چیزهایی که نمی‌توانسته به فارسی بگوید باید به زبان دیگر می‌نگاشته. مثلا من راحت تر به فرانسه ناسزا می گویم، چون از بار آنچه بر زبان می‌آورم غافلم. و غفلت گاهی لازم است، ناسزا هم لازم است. در خانواده‌ای بزرگ شدم که نه تنها کسی ناسزا نمی گفت، در چشمان دیگری نگاه هم نمی کرد، اما تعادل ترا روزی به خودش می خواند و ناسزا نگفتن جایش را به چیزی مهیب تر می دهد.
برگردیم به ترجمه، بعضی اوقات ترجمه ها ظاهرا خوب نیست، یا روان نیست، یا به گوش فارسی شنو ما نا آشنا می آید. هر نوشته‌ای موسیقی خودش را دارد. چگونه می شود موسیقی را در ترجمه حفظ کرد که به زبان دیگرشنیدنی هم باشد. سبک یک نویسنده یا یک نوشته همانقدر اهمیت دارد که محتوایش. سبک ظرفی ست که محتوا را در بر دارد و گاه محتوا به شکل ظرف در می‌آید، می خواهم بگویم هیچ محتوایی بدون ظرف نیست. مارگاریت دوراس سبک اوست. چگونه می شود او را ترجمه کرد؟ به وسیله سبک است که او از حسی حرف می زند یا لحنی را بوجود می‌اورد، یا فضایی می سازد. یا به گونه ای که او از زمانها در زبان فرانسه استفاده می کند. یا زمانهایی که دیگر به کار گرفته نمی شوند. هیچ‌کس دیگر مثل ویکتور هوگو نمی‌نویسد. چون زمانه ای دیگر است و روابطی دیگر. ترجمه دوراس تنها شناساندن نویسنده‌ای دیگر نیست. وقتی دوراس را به ایران می‌آوریم، از دریچه او به زندگی نگاه می کنیم، یک دریچه‌دیگر، گاه غریب، تازه، ناشناخته. همانگونه که نیچه یعنی آوردن نیچه به ایران یا بردنش به افریقا، اندک اندک همه چیز ر ا تغییر می دهد. من همیشه با آوردن این و آن به ایران موافق نیستم اما کسی از من اجازه نمی گیرد. اگر دوراس یا نیچه به فارسی می نوشتند، مثل عتیق رحیمی که آخرین کتابش را به فرانسه نوشته است، از زمین تا آسمان فرق می‌کرد. کسانی آمده اند و دوراس و نیچه را ترجمه کرده اند. معلوم نیست چقدر این ترجمه ها موفق بوده است. می خواهم بگویم معلوم نیست چقدر این ترجمه ها وفادار بوده است. مثلا در فرانسه کسانی مولوی را ترجمه کرده اند، یکی برگزیده شمس را ترجمه کرده و خواسته است موسیقی غزل‌ها ر ا حفظ کند و مزخرف از آب در آمده. دیگری یک کار خیلی جدی کرده و تمام مثنوی را برگردانده، منتهی فقط به معنی آن کار داشته و قید موسیقی را زده است و در واقع برای دانشجویانیست که می خواهند با رومی آشنا شوند، کاری‌ست بی ادعا اما جدی. آقای داریوش شایگان سپهری را ترجمه کرده اند، اما دیگر سپهری نیست، نه موسیقی اشعار را دارد و نه بدعت سپهری را. از واهمه اینکه خواننده فرانسوی خوب درک نکند، تقریبا شعر را تفسیر کرده است. مثلا آنجا که از دندان و گلابی حرف زده می شود، مترجم توضیح داده است که دندان با گلابی چه می کندو بر سر گلابی چه می آید و خلاصه چه اتفاقی می‌افتد. من همیشه فکر می کنم اگر یکی پیدا بشود و بخواهد دوباره این ترجمه را به فارسی برگرداند، دیگر اصلا سپهری نخواهد بود. ترجمه زمانه را تغییر می‌دهد، آدم‌ها را عوض می کند. نه خوب، نه بد، عوض می کند، گاهی به هم می‌ریزد.
با کلمات حرف می‌زنیم کلمات «چیزها»را نشان می‌کنند. هر کلمه ای که به ایران و به زبان فارسی افزوده می شود، چیز یا مفهومی وارد آنجا می شود. بگذریم که اوقاتی «چیز»ها زودتر از نامشان وارد می شوند. مادر من چیزهایی در خانه اش دارد که اسم آنها را نمی‌داند. کلمات نباید جای چیز‌ها را بگیرد، چیز ها نباید جای کلمات را بگیرند. باید تکلیفمان را روشن کنیم: با چه فکر می کنیم؟
روزگاری هم کلمات کم می‌شوند، روزنامه نگاران، کودکان، در مدارس، دولت مردان با تعداد محدودی کلمه حرف می‌زند و خود را سبک احساس می کنند. اما اگر چیزی را نخوانیم ، صدا نکنیم خواهد مرد. فقط موجودات نیستند که در خطر انقراض قرار دارند، کلمات هم در خطرند. زبان ها زنده‌اند تا زمانی که ما صداشان می کنیم، اگرنه می میرند. هر چیزی باید خویش را باز تولید کند وگرنه به فنا خواهد رفت. با غیر است که می توان خویش را باز ساخت. با مردن کلمات، ما هم می‌میریم، کم کم.
گاهی کلمه‌ای راحتمان می کند. از آن اتفاقاتی‌ست که در اتاق روانکاو رخ می دهد. یک روز پزشک عمومی من که روان‌کاو هم نبود چیزی به من گفت. یعنی از کلمه‌ای استفاده کرد. کلمه ای که معادل فارسی اش می‌تواند بی چاره باشد، روزی به من گفت که من بی چاره‌ام. زمانی بود که من به درد بی‌درمانی مبتلا بودم و هیچ پزشکی از آن سر در نمی آورد و من گاهی به دیدن این خانم پزشک می‌رفتم که مرا یک ساعت نگاه می‌داشت و فقط بیست یورو پول ویزیت می گرفت. هومئوپات بود. منظور از بی‌چاره این بود که شما را برای زندگی در این دنیا آماده نکرده اند. شما در مقابل این دنیا بی‌چاره‌اید و جسمتان چاره را می‌جوید، با جسمتان جواب می‌دهید. خوب آن روز من این کلمه را برداشتم البته به فرانسه و در جیبم گذاشتم و به خانه آمدم. هر وقت که دست در جیبم می‌کنم، یادم می‌آید که بی‌چاره‌ام. سخت بی‌چاره‌ام. فقط به درد این می خورم که وارد صومعه ای شوم. خوب، در دنیایی هستم که هیچ ربطی به صومعه من ندارد.
من به شکل بیمار گونه‌ای با درستی میانه دارم. درست یعنی سر جایش. به دنبال کلمه درست می گردم. کار روانکاوان تنها و تنها یافتن کلمه درست است. اگر کارشان درست باشد. دیده‌اید کودکانی خردی را که شیون و زاری می کنند و یا نحسی می کنند و معمولا مادرشان می گوید: خوابش می‌آید. خوب بزرگان هم همینطورند، گاهی سال‌ها می‌گذرد تا کلمه مناسب را بیابیم و بر روی دردمان بگذاریم تا از آسیب ها کم کنیم.
از ترجمه می گفتم. بگذریم.

۲۳ آبان ۱۳۸۷

A



از کتاب لغت‌نامه عاشقانه اسپانیا، نوشته میشل دل کاستیو
ترجمه نیشابور

زبان ، یک شجرنامه است. رجوع به لغت‌نامه اسپانیایی، عاشقانه‌ترینشان حتی، تصدیق به مبتلا بودن زبان کاستیان به عربی‌ست. albanil (بنا)، almaén (دکان، مغازه)، تا albaricoque (زردالو)، یا alcazar ( قصر)، agcalde (شهردار) - کلمات پیشه‌وری، کشاورزی، پزشکی، ریاضیات، نجوم، فلسفه، عرفان، عبارات نظامی و مکان‌شناسانه (توپولوژیک). از ساختمان جملات، اصطلاحات عامیانه که بگذریم، si Dios quier
Vaya con Dios (ان‌شاءالله)، تا Olé ( الله) کاریکاتورشده.... بیش از شیوه سخن گفتن، شیوه حس‌کردن، اندیشیدن است.
از ۷۱۱ تا ۱۴۹۲، می‌توان تصور کرد که چنین زمانی برای یک ملت چه مفهومی دارد؟ برای بیان واقعیت مسلمان، آنگونه که اسپانیایی‌ها زندگی‌اش کردند، می‌بایست اگر چنین چیزی میسر باشد، خود را سوار خیال به سلطنت ولوآ در روزگار هانری سوم منتقل کنیم، با جسم و جانمان این دوره دقیقا سرگیجه‌آور را لمس کنیم. به کفایت گفته شده که اسلام اندولس پرانتزی نبود که با حمله طارق باز و با تسلیم شدن بوآبدیل (ابو عبدالله محمد دوازدهم) بسته شده باشد. استمراری بود که بر مناظر اثر گذاشت، بر طرح شهرها، بر اذهان، بر روح، بر ظاهرچهره‌ها. در حساسیت همانقدر که در ذکاوت رد پایی محونشدنی گذاشت. اما اگر اسلام این استمرار بود، باقی مانده‌هایش در هر کسی تمام ابهامات را برملا می‌کند. جای زخمی که با هر حرکت تندی گشوده می‌شود و جراحتی بیرون می‌ریزد. تشویشی خفه، چرا که حضور عرب‌ها ناگهانی بود، پذیرفته شده‌ی اکثریت ساکنین سرزمین، اما  مردود و مقابله شده‌ی اقلیتی نیز.
نزاع ادامه دارد، برجسته‌ترین شرق‌شناسان را در مقابل هم قرار داده، به دو اردوی آشتی‌ناپذیر تقسیم‌شان کرده، اولی بر سهم اسلام پافشاری می‌کند، نه تنها بر تمدن ایبری، بلکه بر تمدن تمام غرب، دومی انکار می‌کند و کوچک‌نمایی، و نتیجه می‌گیرد که اندلوزی مسلمان، آندولس عربها، اکثریت‌اش از بومیان ترکیب شده بود، به اسلام گرویده آری. اما فرهنگ کهنه رومی و
ویزیگوت (Wisigoth)، عصبیت با نشاط و ذوق جسارت، از تعصب مسلمان رنگ زدودند و آنرا اسپانیایی کردند.
بحثی که در یک پرسش می‌توان خلاصه کرد: اسپانیا قبل از حمله مسمان وجود داشت یا با مقابله بر ضد اسلام تجلی کرد؟ دو تن از بزرگترین استعداد‌های قرن نوزدهم این برهان را تجسم می‌بخشند: نخستین، سانچز البورنوز، که از نظریه اسپانیت ماقبل از ورود مسلمانان دفاع می‌کند، از جوهر اسپانیایی، آشکار به وقت فتح رومی‌ها، همان‌گونه که مقاومت قهرمانانه نومانس ها(Numance) گواهی می‌دهد. آمریکو کاسترو تأیید می‌کند که برعکس اسپانیا نمی‌توانست جز در مبارزه برای دوباره بدست آوردن خود، خود شود.

مشاجره امروز پایان نیافته ، از انواع ناگفته‌ها سنگین شده. اندیشیدن اسپانیا، آزمودن این نفاقی‌ست که آدم اسپانیایی را ساخته است، ویژگی تاریخی‌اش را پی‌ریخته. ملت‌های دیگر، مشخصا فرانسوی‌ها، زد و خوردهایی گاه خشونت‌بار دیده‌اند، جنگ‌های سرسخت مذهبی. محتومیت اسپانیایی، این آشوب درونی‌ست. چرا که تاریخ مجبورش کرده که سهمی از خود را رد و نفی کند، رویارویی‌اش با زندگی حماسی و تراژیک بوده، جنگ چند صد ساله، خویش را در او ادامه می‌دهد.
شکی نیست که در این شرایط، کاتولیسیسم اسپانیایی نمی توانست مذهبی لطیف و برادرانه باشد،  ماشینی جنگی، ایدئولوژیی سیاسی. در ۱۹۳۶، در آغاز جنگ داخلی، اسقف تولد، اسقف اعظم کلیسای اسپانیا، این سطر شگفت‌آور را نگاشت: « در اسپانیا، یا کاتولیک هستیم یا هیچ.»

برای کلیسای اسپانیا، همه اسپانیایی‌ها مشکوک بودند، همه ارتدادی خطرناک را مخفی می‌کردند، و در این بد‌گمانی همه‌گانی، یهودی‌ها، مسلما از همه جدا می‌شدند، آنها که در مقابل عذاب و شکنجه ویزیگوت‌ها، به اشغال‌گران متوسل شده بودند، کامیاب شده بودند، تحت سلطه چند صد ساله آندولس مسلمان، دوران طلایی را زیسته بودند. اینگونه مصیبتشان در جریان کند تاریخ می‌تواند گمان برده شود. دلی پر از غربت آن اسلام تحقیرگر و در عین حال روادار، دلی نافرمان کاتولیسیسم.
و هنگامی که که در این لغت‌نامه به واژه تفتیش عقاید برخوردیم، باید به خاطر آوردیم که مفتش‌ها، اهل فرهنگ، در برترین دانشگاه‌ها تعلیم دیده، مجهز به مدرک تحصیلی، هرچه بودند احمق نبودند. با یهودی را از پشت تغییر مذهبش بیرون کشیدن، ماران‌ها را با ظاهر تسلیم شده‌شان محاصره کردن، تمامی باج‌ها را به این زهد هرچه بیشتر متظاهر پرداختن، این پاسبان‌های جان می‌دانستند چه می‌کنند. شاید بهترین متخصصینِ واقعیت اسپانیایی بودند، بی کمترین توهمی به این مذهب پر زرق و برق. آنها راز اسپانیا را می‌دانستند، برای اینکه مسیحی باشند زیادی کاتولیک بودند.
پس از این با دیدن حرف A تمامی تناقضات اسپانیا و تمامی خشونتش گریبانمان را خواهد گرفت.

فرهنگ فارسی



آسمانه: سقف خانه بود. عماره گفته:
تا همی آسمان توانی دید
آسمان بین و آسمانه مبین

آن: چاشنی ونقد حسن باشد،
و آن حالتی است که تقریر در بیان آن مقصر و عاجز است و جز بذوق ان را نتوان یافت. و گفته‌اند:
آن که تو داری ز حسن نام ندارد
چشم بدان دور باد از آن که تو داری

ایرا: بمعنی زیرا بود. خاقانی گفته:
دانی زچه سرخ رویم ایرا
بسیار دمیدم آتش غم

۲۱ آبان ۱۳۸۷

غربت غربی



شاید به خود گفته باشید این کسی که بعضی از عکس‌های نیشابور را امضاء می‌کند، چه اسم غریبی دارد. او ژان - رستم نصر نام دارد. اصلا هم اسم من در آوردی نیست. اجداد پدری ژان - رستم لبنانی بودند. پدر پدرش لبنانی مسیحی ارتودوکس یونانی و مادر پدرش مسیحی لبنانی مارونی. فرق این دو یکی در این است که ارتودوکس‌ها پاپیت پاپ را قبول ندارند، اصلا پاپ را قبول ندارند. مادر بزرگ ژان - رستم که ویکتوریا نام داشت، همسرش را چند سالی زودتر از دست داده‌بود، فکر می‌کردکه خود به بهشت خواهد رفت و شویش اگر نه به جهنم، اما نزد خدا نخواهد بود و این دو زن و شوهر همدیگر را دیگر نخواهند دید. آن دو در جوانی ترک دیار می کنند، همچون خیلی از لبنانی‌ها و به سوی افریقای سیاه می‌شتابند، در پی ثروت. می‌گویند راه بادام زمینی را آنها گشوده‌اند. سخت کار می کنند و ثروت می‌اندوزند. فرزندانشان یا در جنوب فرانسه یا در سنگال به دنیا می‌آیند. پدر ژان - رستم در سنگال به دنیا آمده است. ژان- رستم سه گذرنامه دارد، فرانسوی، لبنانی و سنگالی.
فرزندانشان در پانسیونهای مسیحی در جنوب فرانسه بزرگ می‌شوند، دور از پدر و مادر. هر کدام تحصیلات عالی می کنند و پزشک روان کاو و وکیل و دانشمند می‌شوند. پدر ژان - رستم دکتر داروساز می شود و بعد از ازدواج به سنگال می‌رود و داروخانه‌ای دایر می‌کند. ژان - رستم تا ده سالگی در افریقای سیاه زندگی می کند. هنگامی که او را به فرانسه می‌آورند، با دوری از سیاهان و افریقا تبعیدش آغاز می‌گردد. ساحل بیکران سینه سالوم را ترک می کند و بر نیمکتهای تنگ مدرسه فرانسوی می‌نشیند.
پدرش به سیاهان داروی مجانی می دهد و ثروتی نمی اندوزد و به مذاق اجداد لبنانی خوش نمی آید. برگشت به فرانسه هبوط بهشت ژان - رستم و برادر اوست. حالا عرق بریز، جان بکن خداست که می گوید.
پدر پدر ژان - رستم، یوحنا - رستم نام داشته است. عثمانی ها نام رستم را به امپراطوری خود برده اند و مردم بی آنکه از صاحب نام خبری داشته باشند فرزندان خود ر ا با شهامت کامل رستم می‌نامند. پدر بزرگ نام ر ا بر نوه اول خود گذاشته است. یوحنا عربی ژان است. یحیی هم همان است به عبری. نصر فامیل بزرگی در لبنان است که به همه جا سفر کرده از آمریکای شمالی تا آمریکای جنوبی، از کانادا تا اروپا.
ایگناسیو نصر مارکز در روایت مرگ از قبل اعلام شده از همین نصرهاست. لبنانی ها مردمان تجارت و سفرند. سفرهایی به دوردست و غیر قابل بازگشت. مأمور سجل احوال در سنگال چون زمان ناصر مصری بوده است دلش خواسته که نصر را درزبان فرانسه - آن موقع سنگال مستعمره فرانسه بوده‌است، با ناصر تعویض کند و رستم به دلیل تلفظ عربی و ترکی رستم به روستم و باز به چیزی دیگر تبدیل گشته است.
مادر ژان - رستم فرانسوی ایتالیایی‌ست و کاتولیک. پدرش استاد داروسازی پدر رستم در دانشگاه جنوب فرانسه بوده است.
روزی که می خواستیم دنبال گذرنامه لبنانی سین برویم و به کنسولگری لبنان مراجعه کردیم، از اینکه می بایست مذهب را قید کنیم خوشمان نیامد و بازگشتیم. روزی که با ژان - رستم آشنا شدم، قصه غربت غربیه سهروردی می خواند و فارسی را با غزل های رومی می‌آموخت. از او پرسیدم چرا فارسی؟ می خواستم بپرسم چرا عربی را گذاشته ای و به سراغ فارسی رفته ای؟ تقریبا هیچ‌کدام از عمو و عمه های او عربی نمی‌دانند، تنها یکی از عمه ها در بیروت زندگی می‌کند. جوابم داد: نامم. فارسی ست که به سراغ من آمده‌است.

۱۹ آبان ۱۳۸۷

ابن حازم



از کتاب دائره‌المعارف عاشقانه اسپانیا، نوشته میشل دل کاستیو
ترجمه نیشابور

می‌توانیم بگوییم چرا یک نویسنده را دوست داریم؟ به خاطر ندارم کی و چگونه به مؤلف گردنبند کبوتر برخوردم، اثری مربوط به جوانی، با طراوت، با ظراوتی دلپذیر، با حدت روانشناسانه‌ای اغلب نگران‌کننده، جاهایی رنگی از حزن گرفته، کتابی بر اشتیاق عاشقانه، خطاها، اوج و فرودهایش، بافته شده از حکایاتی گوارا، نقش‌چهره‌هایی نازک، آمده به دنبال قلم . خواننده را به خلوت جان مسلمانی می خواند که جسم را لعنت نمی کند، عشق و لذت‌هایش را به سادگی‌ می‌پسندد، جمال را گرامی‌می‌دارد، به تن احترام می‌گذارد، می پندارد که لذت و خوشی در اوج گرفتن مخلوق به سوی خدایی نقش دارد. بی‌راهه رفتن‌های شوق سرگرمش می کند و بی بصیرتی عاشق و معشوق، پشیمانی را ابراز می‌دارد، حزن خواهش را، تند باد حسادت را و شیرینی رفاقت را.
اهل کوردو، ابن حازم چیزی از این هوای اشرافی که در پایتخت بنی امیه تنفس می‌شد نگاه داشته است. قطب نمایی به جا از افراطش باز می‌دارد. نه چیزی به زیادی. نزد او ذوق خوب طبیعی هست. به اندازه. حتی در طعنه سبک است. لبخند جان.
از خانواده‌ای فقیه مسلمان، پدرش حاکم شرع بود، خود او هم این وظیفه را به عهده داشت. او سقوط و آوار کوردو را زیست، با حفظ وفاداری تلخ به امیران، جانشینان منصور، همچنان‌که به بنی‌امیه.
تبعید را چشید و زندان را، چرا که مرد همه چیز بود جز سستی. گاز گرفتن را بلد بود، از حمله پرهیز نداشت.
این رگ مجادله گرش شیفته‌ام می کند، همانگونه که هجوش، شخصیتش را به من می‌آموزد، آنچه مردان آبدیده که فضای حوزوی کوردو را تنفس کرده بودند، در مقابل زوال آندلس ویران شده بدست متعصبین و عوام‌فریبان، احساس کردند.
مرتجع، چیزی که برای یک هنرمند عنوانی از شوکت است. چیست آن اندیشه‌ای که واکنش نشان نمی‌دهد، خود را به باد سپرده؟
هرگز ابن حازم سست نشد. از ارتودوکسی دفاع کرد، آنرا نه تنها اجازه داده شده، بلکه امر شده بوسیله قرآن می‌دانست. به دین فکر کردن، نه نقد آن بلکه وارد معنای باطنی آن شدن است. اثری نگاشت با تجددی بی‌پروا، تطابق ادیان. مسیحیت را بی‌نصیب نگذاشت. آنجا که ریخت و پاشی از اصولی محال می‌دید. خردگرا؟ واژه مناسب نیست. خردمند، آری، بدون ترک زمین ایمانش.
ابن حازم در تلخی مرد. چه پایان دیگری برای کسانی که آنچه دوست دارند را بربادرفته دیدند، تمام آنچه باور داشتند؟

نمی‌دانم شهر کوردو در ایران کوردو نوشته و خوانده می‌شود یا نه. ابن حازم را گمان می‌کنم همینطور می‌نویسند. من دستم به دانشمندان ایرانی نمی‌رسد و خود نیز دانشمند نیستم.

آخر پاییز









۱۷ آبان ۱۳۸۷

صبح امروز



صبح بود و می رفتم که بخوابم. تاساعت پنج سر درد شدیدی از پا در آورده بودم و نیم ساعت قبل از رفتن به مدرسه، سین بیدارم کرده بود که گیس‌هایش ر ا ببافم و آنچه او راز می‌خواند در گوشش زمزمه کرده و بدرقه اش کنم.«ایمیلی» برای کسی فرستادم. تلفن زنگ زد. پیر بود.
- مدتی‌ست صدایت را نشنیده‌ام. اصلا کجایی؟
- من رفته ام، نیستم. کجایش را نمی دانم. زمستان است و زمستان های شما را دوست ندارم. نه خیلی خوش نیستم. پاهایم روی زمین محکم نیست و تقصیر از این خاک پوک شماست.
- آره این روزها همه سر گرم خودشانند. باید ترتیبی بدهیم و دور هم جمع شویم به بهانه‌ای.
- دارم دنبال فیلم آندره‌ای روبلوف تارکوفسکی می‌گردم در انترنت. پیدا که کردم و سفارش که دادم و رسید، خانه‌ما جمع شویم. یکی هم کمی آواز بخواند. شاید کمی از این دردهای ما بکاهد. دردهای جسمی را می‌گویم. مادر سپهری معتقد بود قار قار کلاغ برای کمر درد خوب است. و چند روز پیش کارول می‌گفت که نزدیکی گاو برای ور آمدن نان نیکوست.
از حال اوباما در خانه آنها پرسیدم. گفت که محتاط است. گفت که امریکا می خواسته است وجهه‌اش را در جهان بهبود بخشد. در سریالی که یکی از راست‌ترین تلویزیون‌های آنجا ترتیب داده «رئیس جمهور» سیاه است. و او که مدتی در اینجور چیزها کار کرده می داند که تبلیغات چگونه عمل می کند و فیلم و سریالی چگونه ساخته می شود. گفت که حتی رنگ نامزد‌های دیگر را ندیدیم. گفت که نامزد سبز ها از مرگ پنج هزار نفر در جریان سیل و طوفان کاترینا گفته است. چیزهای دیگری هم گفت. گفت که مدتهاست سیاست وجود ندارد و سرمایه است که حرف می زند، خوبی بوش این بود که حداقل این را به وضوح نشان می‌داد. من هم گفتم که شنیده‌ام مایکل جکسون می‌خواهد سیاه شود.
تلفن دوباره زنگ زد. لویی بود. او هم از ندیدن من شکایت داشت.
- آه، لویی زمستان است. فرانسه کوچک است. دلم جایی دیگر می خواهد. این روزها در آندولس هستم. با دائره المعارف عاشقانه اسپانیا. به مکان‌هایی رویایی سفر کرده ام. افسوس که جسمم با من نمی آید.
- بیا برویم. من مدتی است که هوای آندلوس در سر دارم.
- باشد سین را می گذارم برای ژ- ر و می آیم. برویم.

۱۶ آبان ۱۳۸۷

خارج از تاریخ



نه مردم در ایران زندگی می‌کنند و نه ایران در این جهان.

۱۳ آبان ۱۳۸۷

زبان دیگر



دیوانه
جبران خلیل جبران
ترجمه نجف دریابندری

سه روز پس از آن که به دنیا آمدم، هنگامی که در گهواره اطلسم خوابیده بودم و با حیرت و نگرانی به جهان تازه گرداگردم نگاه می‌کردم، مادرم به دایه رو کرد و گفت «حال بچه‌ام چه گونه است؟»
دایه در پاسخ گفت «خوب است، بانو، من سه بار شیرش داده‌ام، تا کنون نوزادی به این خردی و به این شادی ندیده‌ام.»
من به خشم آمدم و فریاد زدم «دروغ است، مادر، بسترم سخت است و شیری که نوشیده‌ام به دهانم تلخ می‌آید و بوی پستان در بینی‌ام ناخوش است و من سخت بی‌چاره ام.»
مادر نفهمید، و دایه نیز، زیرا زبان من زبان جهانی بود که از آن آمده‌بودم.
در بیست ویکمین روز زندگی‌ام، هنگامی که مرا نام گذاری می‌کردند، کشیش به مادرم گفت « ای بانو، خوشا به حالت که پسرت مسیحی به دنیا آمد.»
من در شگفت شدم و به کشیش گفتم « پس مادر تو در بهشت باید بد حال باشد، چون تو مسیحی به دنیا نیامدی.»
اما کشیش هم زبان مرا نفهمید.
پس از هفت ماه یک روز فالگیری به من نگریست و به مادرم گفت « پسرت مردی محتشم و رهبری بزرگ خواهد شد.»
ولی من فریاد زدم - این پیش‌گویی دروغ است، چون که من موسیقی‌دان خواهم شد و چیزی به جز موسیقی‌دان نخواهم شد.»
اما در آن سن هم زبان مرانفهمیدند- و من بسیار در شگفت شدم.
حال سی و سه سال گذشته است و در این مدت مادر و دایه ام و آن کشیش مرده‌اند ( خدای‌شان رحمت کناد)، ولی آن فالگیر هنوز زنده است. دیروز او را نزدیک در کلیسا دیدم، هنگامی که با هم سخن می گفتیم، گفت «من همیشه می دانستم که تو موسیقی دان می شوی. حتی در زمان کودکی‌ات من آینده ات را پیش‌گویی کردم.»
من سخنش را باور کردم - زیرا که من هم زبان آن جهان دیگر را از یاد برده ام.

اوباما



نمی‌شود از او نگفت. تبش تمام فرانسه را گرفته است. اینجا برنده شده است، با بیش از هشتاد در صد رأی!
او صفحه سپیدی ست که هر کس نقش خود بر آن می بیند. اوباما رویای آمریکایی‌ست.
می گویند انتخاباتی تاریخی‌ست. می‌گویند که او روی به آینده دارد. می گویند که او تغییر خواهد داد. می گویند که با او آمریکا دوباره با ارزشهایش آشتی خواهد کرد. می‌گویند که او باید انتخاب شود، مردم آمریکا نباید بگذارند چنین بختی از شانه هایشان پر بکشد. نباید نادوستی‌ها بیش از این ادامه پیدا کند. نباید امریکا با خود تنها بماند. نباید میان جهان و امریکا این همه فاصله بیافتد.
اوباما گفته‌بود که در هیچ جای دیگری چنین اتفاقی نخواهد افتاد. گفته‌بود که نمی‌خواهد گذشته را نفی کند، می‌خواهد از آن عبور کند.
این دو روز را به این فکر نخواهم کرد که چه را تغییر خواهد داد، چقدر خواهد توانست، چقدر خواهد خواست.
این دو روز را با دیگران جهان رویا خواهم ورزید، رویایی آمریکایی.

۱۱ آبان ۱۳۸۷

رمبو و ورلن



صبحی بابای سین می‌پرسید آیا باخبرم که سین دارد مطلبی در باره آرتوررمبو تهیه می کند؟ گفتم که باخبرم. گفت: می‌دانی که از رابطه اش با ورلن حرف میزند؟ گفتم که می‌دانم. گفت: معلمشان گفته است که رمبو ورلن را دوست داشته است. گفتم که خوب؟ گفت: حالا حتما فکر می‌کند که آنها همجنس‌باز بودند. گفتم که باید به او اعتماد کرد. و با گفتن این خیلی به آنچه می‌گفتم اطمینان نداشتم.
جامعه اینجا زیاد جایی برای چیزی نگذاشته است. هرچقدر آنجا از نام دادن می‌پرهیزند، اینجا از آن ابایی ندارند. آنجا انکار می‌کنند و اینجا هر چیزی را در قالبی می‌گذارند و بسته بندی می کنند و می‌فروشند. بدینگونه است که حافظ شراب می‌نوشد و مولوی با شمس ارتباط دارد.
روزهای نخستین مدرسه سین عصبانی شدم، اشک ریختم، گاهی خود را به در ودیوار زدم. سال اول دبستان بود که آمد و گفت: ژان گفته‌است: من سیگار کشیده‌ام. و من جواب می‌دادم که بیچاره ژان چیزی برای بعد‌هایش نمی‌گذارد، حوصله‌اش سر خواهد رفت، اویی که همه کارهایش را کرده است. روزهای دیگر و سالهای دیگرآمد و گفت. گاهی گریه اش می‌گرفت و تعریف می‌کرد. تا مدتها فکر می‌کردم چگونه باید مردمک چشمانم را حفاظت کنم. از این و آن می‌پرسیدم. فهمیدم که هیچ کس نمی‌داند. گاهی هنوز که می‌آید واز چیزی می گوید، نگاهش می‌کنم و می‌گویم: شما دیگر کی هستید، شما پاک گم شده اید! از بی‌رحمی گفته‌ام دردم می‌آید و او لبخند می‌زند و من نمی دانم به واقع چه در اومی‌گذرد. تقریبا هر روز که به خانه می‌آید تکه‌ای از تنش را نشان می دهد که کبود شده است: پسری بزرگترآمد و زد و رفت. خشونت‌های مفت و مجانی. زننده هم ارزش عملش را نمی‌شناسد. بایدها و نبایدها را نمی داند، خوب و بد درس داده نمی شود.
بابای سین که با او رفته بود در مسابقه رگبی - خدا می‌داند که چرا دختران باید رگبی بازی کنند- حضور داشته باشد، می‌گفت که از آنچه در جمع پسران ده ساله شنیده است، گوشهایش درد می‌کند. گفتگوهای مردانه مردانه. بیچاره سین که جرأت بر زبان آوردن کوچکترین ناسزایی را ندارد، همه چیز را دیگر می‌داند. این جامعه «معصومیت»را خیلی زود بر باد می‌دهد. سالهای اول مدرسه هر روز که برمی‌گشت، خشونت وارد شده را بر سر ما خالی می‌کرد. حالا نمی‌دانم با آنها چه می کند. شاید که از پس همه اینها بر می‌آید، به خود می‌گوید رمبو و ورلن دو شاعر بودند، دو شاعر بزرگ، که فرای مرزهای تنشان .......