۸ آبان ۱۳۸۷

پل ویریلیو ۳



قسمت سوم مصاحبه با پل ویریلیو ترجمه از نیشابور
سرعت، جنگ و ویدئو

قسمت اول و دوم مصاحبه

- به شما خواهند گفت پنجاه سال است که پدیده جنگ رو به کاستی نهاده.
- این درست است که پنجاه سال است جنگ جهانی به خود ندیده‌ایم. برای آنست که سلاح مطلق را اختراع کردیم، سلاح اتمی و با آن سلاح منصرف کردن را. اروپا، آمریکا و روسیه خود را متقابلا فلج کردند. اوضاع دیگر عوض شده‌است. و این یکی از بزرگترین پرسش‌ها‌ست از تاریخ آینده: آیا می‌رویم که انصراف را در سطحی جهانی باز آفرینیم، بعد از سیاست دو قطبی؟ می‌توان امتناع و انصرافی را تصور کرد از همه طرف، با تعداد بیشماربازیگر؟
سقوط دیوار برلن، پایان انصراف اتمی است. ما به سومین سیستم تسلیحات وارد می شویم: نه دیگر سلاح دفاعی که با فروریزی باروی شهر منهدم شدند، نه دیگر سلاح های تخریب که در سلاح تخریب جمعی که بمب اتمی‌ست به انجام رسید، بلکه سلاح ارتباطات، یعنی سلاح دریافت. ساتلیت، امکانات شنود، دستگاه آماده‌باش، آنقدر قدرتمند شده‌اند، آنقدر در گردش خود به دور جهان همه جا حاضر شده‌اند که با چشم منصرف می‌کنیم. برای کشتن باید نشانه گرفت. نگاه است که می‌کشد، نشان کردن. کسی را با انگشت نشان دادن، تهدیدش کردن است، کشتن نمادین اوست.
انصراف هسته ای، «نه جنگ »است، یا به عبارت دیگر جنگی‌ست ناب گشته، یعنی به تولید امکاناتی که استفاده نخواهد کرد بسنده می‌کند. جنگ خالص خود را درآنچه ترکیب نظامی-صنعتی می نامیم بر ملا کرد. انصراف از اختراع بمب مهیب و به کار نبردنی ناشی نمی شود، بلکه از بهبود بخشیدن بی‌وقفه به وکتور(بُردارها)، امکانات تملک، سیستم تسلیحات، مقر نظامی، وسایل آماده‌باش. با انصراف، جنگ در تدارکات علمی آن تغییر مکان داد.
اما گسترش و تکثیر انصراف را از بین می برد. انصراف بازاری دو طرفه است. زمانی که می‌بایست تمام دشمنان احتمالی را منصرف کرد، دیگر انصرافی وجود ندارد. حتی دیگر نمی دانیم دشمن کدام است: شاید فردا قزاقستان باشد یا کشور دیگری که تصمیم گرفته ما را بمبباران کند. یا تروریستی که آمده بمبی هسته ای یا تابشی در مترو کار بگذارد. یکی از بزرگترین مسائل سیاسی آینده: چیزی مثل انصراف آیا هنوز ممکن است؟
- بعضی به گونه‌ای استعاره‌ای از این دفاع کردند که جنگ خلیج به وقوع نبسته است.
- من نمی توانم در این تئوری دوستم ژان بودریارد سهیم شوم. از همان روش فوریسون منشاء می‌گیرد که از وجود نداشتن اردوگا‌هها دفاع می کرد. نمی‌توان به گونه‌ای وانمود که گویی صدها هزار قربانی نبوده‌است.
جنگ خلیج اولین جنگ بعد از انصراف است. تاریخ جنگ های سنتی را باز می‌گشاید. صدام حسین اولین کسی بود که خواست بختش را آزمایش کند. کسان دیگری خواهند بود. از زمانی که چتر انصراف ناپدید شد، جنگ دوباره ممکن می‌شود، داخلی یا خارجی. تاریخ باز گشوده می‌شود.
آنچه باعث می شود که جنگی باشد، اول وسعت به مرحله عمل در آوردن اقتدار است. تمرکز فن‌آوری تسلیحات، سلاح تخریب یا دریافت. در جنگ خلیج در سطح جنگی جهانی بود. جنگ خلیج، جنگی محلی بود با مدیریتی جهانی. آنها که می گویندجنگی در کار نبوده است یک جنگ عقبند. امروز تراکم، شدت و توانمندی دیگر ربطی به گسترش وسعت میدان جنگ ندارد. منتظر جنگ جهانی هستند که تمام جهان را فراگیرد و چهارسال طول بکشد؟ این بینش سالهای چهل است. جنگ خلیج، جنگ جهانی مینیاتوری بود، جهانی مدیردیت شد و محلی اجرا شد. جنگی بود از راه دور نظارت شده، جنگ بزرگ کاهش یافته، جنگی که تمام امکانات جنگ اتمی را به کار برده‌است.
جهانی بود در زمان جهانِی آنی بودن اطلاعات، همچنین در زمان جهانی موشک ها، ساتلیت ها، اما فوق العاده تنگ بود در محلی بودنش، بنابرین اولین جنگ جهانی ‌ست در زمان واقعی. جنگی جهانی در فضایی واقعی نیست همچون دومین جنگ جهانی که تمام کره رامربوط می‌شد: به این تراکم و فشردگی گذرا مربوط می‌شود که جهانی شدن نوین است.
نه تنها جنگ خلیج واقع شد، بلکه گسست تاریخی را نشان کرد. انصرافی جدید را گشود: انصراف سلاح کنترل را. صعود دستگاهی را نشان می کند که در جا هر چه را که می‌جنبد، توقیف و ضبط می‌کند، هرچه را که موجود است. جنگ ستارگان است. جنگ ستارگان، لیزرهانیستند که به موشک‌ها نشانه می‌روند، بلکه در درجه اول نظارت «دریافتی» هر حرکتی‌ست، جنگ ستارگان در لوژیستیک دریافت است. جنگ در واقع از جلو چشمان می گذرد: شناختن و خواندن هدف، نشانه گرفتن، تعیین کردن، نشان کردن. چه چیزی در دوئل قطعیت می‌بخشد؟ داشتن شمشیر یا کلت نیست، بلکه فرز بودن درخواندن نیت دیگری‌ست، برای بستن دست و پایش. در فیلم مردی با کلت طلایی، کلت نیست که برتری هانری فوندا را تعیین می‌کند: این است که او سریع‌تر از دیگری شلیک می‌کند، سریع تر از سایه اش. هیچ کس به او حمله ور نمی شود حتی اگر همان اسلحه را داشته باشد، چرا که درنشانه گرفتن از دیگران برتر است. سلاح ارتباطات درمدارقرارگرفتن سیستم اکتسابی ست که هر حرکتی را فلج می کند، همچون که صدام حسین فلج شده بود: فلج شده بود از آنجا که روشده بود، که تمام حرکاتش خوانده شده بود، حتی هواپیماهایش، تنها می توانست فرار کند، نمی‌توانست وارد عمل شود. این است انصراف تازه: فلج کردن با قدرت دید.
-شما سوء قصد را چگونه تفسیر می کنید. نه فقط در فرانسه، بلکه این خطر جدید در توکیو و اوکلاهوماسیتی را؟
- انصراف شکل سیاسی جنگ را ازبین برد، شکل سازمان یافته اش را، شکل کلوز ویتزینی آن را. شکل سیاسی کلوزویتسی جنگ متلاشی شد در تروریسم، جنگ‌های آزادسازی، جنگ های چریکی، به نفع خشونت پر هرج و مرج و ترورکننده که می تواند از عهده یک فرد بر آید یا کروههایی فشرده، بدون ارجاعی به دولت. مورد بمب وورد ترادسانتر. سوء قصد به وورد ترادسانتر برای تروریسم معادل بمب هیروشیما بود: بیشترین را جرأت کردن. چرا که فروپاشی ووردترادسانتر هدف گرفته شده بود.
سوء قصد به ووردترادسانتر، که هنوز از تروریسمی متداول آب می‌خورد، نشان می دهد فردا تروریسم اتمی چه می‌تواند باشد: جرأت آن سوی حدود را کردن. تروریسم فلسطینی‌ها، که در اتوبوس می کشند، از همان سیاقی پیروی نمی کند که کشتار دهشتناک فرقه ائون، یا سوء قصد در اوکلاهوماسیتی. ما در مقابل پیشروی به سود غایت ها هستیم، نه جنگ سیاسی، بلکه جنگ فرا سیاسی است. به سوی غایت ها رفتن، یعنی همانگونه که جنگ محلی به جنگ بین‌الملی و از آن به جنگ همه‌جانبه با بمب اتمی توسعه پیدا کرد، تروریسم هم از سوء قصد کوچک برای هشدار تا ترساندن و فضایی رعب آور ایجاد کردن آغاز می کند تا اعمال جنگهای همه جانبه، فروپاشی ووردترادسانتر یا ساختمان اوکلاهوماسیتی. تلاشی شکل سیاسی جنگ، به پیشروی تروریسم همه‌جانبه می‌انجامد. بعد از جنگ همه جانبه تروریسم همه جانبه؟
- چرا امروز این نوع تروریسم؟
چرا که جنگ خاموش نمی شود، چرا که جنگ جزء تکمیلی تاریخ است. سر‌آغاز تاریخ روایت‌های نبردهاست. جنگ جزء تاریخ است و سر باز می کند. هروقت جایی جلویش را می گیریم، جایی دیگرسر در می‌آورد، فرارمی‌کند. با انصراف جلویش را گرفتیم، جلوی جنگ بین‌المللی را، جهانی را، «جنگ بزرگ» را، چنانکه در ۱۹۱۴ می گفتند. می‌رود که از جایی دیگر سر در بیاورد. سلاح های نوین سلاح هایی مینیاتوری شده هستند، پژوهش ها، در زمان انصراف به جستجوی امکان حمل و نقل تسلیحات هسته ای بودند، سلاح های کشتار جمعی مینیاتوریزه شده اند، بنابرین قابل حمل و نقل هستند. از آن زمان هرکسی می تواند از آنها استفاده کند.
- پیش‌بینی مخصوصا نحسی است. روزی آیا سوء قصدی اتمی خواهیم داشت؟
عملا غیر قابل‌اجتناب است. یک هیروشیما- سوء قصد خواهیم داشت.
ادامه دارد.

۷ آبان ۱۳۸۷

بی‌نام



من از آنها که مطلب، مقاله یا نامه‌شان را با آیه‌ای از قرآن و به عربی شروع یا ختم می کنند، رم می‌کنم. به نظرم می‌رسد که از چماقی، سلاحی استفاده می‌کنند. من در آن زورآزمایی می‌بینم، نمایش اقتدار. انگار دارند قدرت را میان «خودشان» تقسیم می‌کنند.
زمان آن نرسیده است که دست از سر قرآن بر دارند؟

۶ آبان ۱۳۸۷

سفر تا نهایت دوزخ



دیشب تلویزیون آرته فیلم سفر تا نهایت دوزخ را نشان داد. فیلمی از Michael Cimino ، طولانی، دشوار وزیبا. فیلم در سال ۱۹۷۸ ساخته شده. تقریبا بعد از جنگ ویتنام و تا آنجایی که من می‌دانم اولین فیلم پیرامون این جنگ. می‌گویند که فیلم در آمریکا صدای باز ماندگان از جنگ را در آورده‌است و بعد ها در فستیوال‌ها صدای روس‌ها و ویتنامی‌ها را. ظاهرا فیلمی‌ست از جنگ ویتنام، اما زمان خیلی کمی جنگ را به تصویر می‌کشد. قصه چند رفیق است که در پن سیلوانی شبها در کارخانه کار می‌کنند و بعضی روزها سوار اتوموبیلشان که به بزرگی کشتی‌ست می شوند و در طبیعتی بس زیبا به شکار گوزن می‌روند. یکی از همین روزها سه تاشان تصمیم می‌گیرندبروند به جنگ. از این سه تا دو تاشان از مهاجر زاده‌های روسند. تمام مدت فیلم که در آن شهر کوچک و بی بضاعت می گذرد، کلیسای اورتودکس روس را می‌بینیم، گنبد های خوش‌تراشش را و دود شبانه و روز کارخانه را. آن سه تا یکی روبرت دونیرو است و دودیگر یکی کریستوفر والکر و جون کازال. کریستو فر والکر همچون خدایان زیباست و نامزدش مریل استریپ است، همه بی‌ اندازه جوانند. و من فکر می‌کنم که این فیلم بدون زیبایی اینقدر جوان کریستوفر والکر میسر نمی‌توانست باشد. حدود سه ربع فیلم جشن عروسی را نشان می‌دهد، می نوشند و می‌رقصند و پای می‌کوبند، خوب کمی روسند. هیچ شکوهی در تصاویر نیست، نه در شهر و نه در کارخانه و نه در سالن عروسی. همه اما به جمالند. بعد پن سیلوانی را ترک می‌کنند و به یک‌باره در جای دیگری‌هستند. آنجا هم چند دقیقه بیشتر فیلم جنگ را نشان نمی دهد، تنها به دام ویتکونگ می افتند و در بازی «رولت روس». اینجا زمان خیلی آهسته می گذرد. همان شرط‌بندی بر سر مردن یا نمردن. از مهلکه می‌گریزند. پراکنده می‌شوند، یعنی هم را گم می‌کنند. روبرت دو نیرو به آمریکا بر می‌گردد، دیگری را پاهایش را بریده‌اند و در بیمارستانی است، او را به خانه می‌آورد. مانده است کریستوفر والکر که در ویتنام با«رولت روس» قمار می کند. باقی اش را نمی گویم، یعنی گفتن ندارد. هیچکدام سالم بر نمی‌گردند، یکی نوشته بود که این فیلم داستان دیوانگی و آدمی‌ست. داستان دیوانگی آدمی ست. من هنوز هم نفهمیده ام که جنگ دیوانگی‌ست یا عقلانیت.
بعد از فیلم مستندی بود از باقی‌ماندگان جنگ ها، انها که در وجدان جمعی خود آن را بار می کشند، حافظه جنگ با سرخپوستان یا باقی‌ماندگان جنگ ویتنام. یکیشان نتوانسته بود فراموش کند که آمریکا قبیله ای از ویتنامی ها را که در کوهستان زندگی می کردند و به اصطلاح صلح طلب بودند و با آمریکایی ها همکاری کرده بودند، رها کند. آنها هم تیرباران شده بودند و شکنجه . از قرار معلوم همین بلا بر سر قبیله سرخپوستانی که با آمریکا همکاری کرده بودند، آمده‌است.

۴ آبان ۱۳۸۷

هیپوتز



دو شب پیش بود که خاخام- فیلسوف فرانسوی را دیدم. یکی از این تلمودیست های یهودی. این ها موجودات بسیار با مزه‌ای هستند با جیب‌هایی پر از لطیفه. لطیفه‌های یهودی بسیار شبیه لطایف ایرانی ست. دو مردم لطیفه ساز جهان هم، یهودیان و ایرانیان هستند. هیچ فیلسوف و روحانی و نویسنده و روان‌پزشک و خلاصه هیچ یهودی را نمی‌بینید که لبریز از لطیفه‌های تر وتازه نباشد و گرنه یهودی نیست. یعنی یهودی بودنش سیاسی‌ست.
همه می دانند که عهد عتیق کتاب یهودیان است و تلمود تفسیر این کتاب است. خوب، این خاخام- فیلسوف می‌گفت: خدا یک هیپوتز است. می گفت: وقتی کتاب مقدس را در دست دارم، خدا را زندانی کرده ام، وقتی تلمود را بدست می گیرم، خدا را رها می‌سازم. او امر قدسی را از الهی جدا می کرد. معتقد بود که خدا را نباید در تقدس حبس کرد و باید به الهیات سپردش. می گفت در تقدس، رهایی اندیشه نیست، جولان نمی‌دهد، در الهیات هست. می گفت که کلمه آدم در زبان عبری از سه حرف ساخته شده که مفهوم «چه» را دارد.
این لطیفه را در کتاب آقای روانشناس کودکان خواندم، خیلی سال ها قبل، که از نقش پدر در جامعه امروز می گوید و از آسیب‌های حذف پدر.
روزی که همه در میدان، دور مریم مجدلیه گرد آمده بودند تا سنگسارش کنند، عیسی مسیح رو به مردم کرد و گفت: آنکه هرگز گناهی مرتکب نشده اولین سنگ را پرتاب کند. حضرت مریم جلو آمد تا سنگی بیاندازد، که عیسی مسیح فریاد زد: مامان چه می کنی؟
لطیفه به موضوع کتاب ارتباطی ندارد! دارد؟

۲ آبان ۱۳۸۷

پل ویریلیو ۲



سرعت، جنگ و ویدئو

قسمت دوم مصاحبه با پل ویریلیو، ترجمه از نیشابور
قسمت اول مصاحبه

-شما نسبتا دیر شروع به نوشتن کردید، اولین کتابتان تاریخ ۱۹۷۵ را دارد.
- قبل از آن بسیار نوشتم، اما مطالبی در باره معماری و شهرسازی، در باره باز سازی، در باره نظریه شهرنشینی. با معمارهای بزرگی کار کردم، مثل تانژه، ازوزاکی، گروه آرشیگرام، پااولو سولری، با تمام معماران آرمان آرشیتکتی، آنها که مرکز ژرژ پمپیدو را ساختند. آینده شهر در رابطه با فن‌آوری برایم جالب بود: گسست، بحران شهر، اینکه به سوی حومه‌هایی بی‌نهایت می‌رویم و ابر مراکزی که همچون مقر فرماندهی عمل خواهند کرد. من از شورش Detroit یا لوس آنجلس نوشتم، نخستین شورش‌ها، شورش‌های سال‌های ۶۰. به نظرم می رسید که چیزی در شهر در حال وقوع است، که ازشورش ۶۸ خبر می داد. دیگر در میان اثرات تکنولوژی بودم، فن‌آوری سرعت، سرعت مطلق یا سرعت نسبی سوپرسونیک.
در ۶۸ به تمامی در گیر بودم. یکی از آنهایی بودم که از سوربن زیادی مارکسیست خسته بود، اودئون گرفته شد تا از آن مکان بحث‌های عمومی پدید آید، یک تخلیه‌گاه کلام. من با نظرهای شهرنشینی آمدم، که این شهر است که می‌ترکد.
بعد از ۱۹۶۸ دانشجویان به سراغم آمدند، در مدرسه مخصوص معماری استاد شدم، مدرسه‌ای که از ۱۹۷۲ تا ۱۹۷۵ مدیریت کردم. بعد معاون رئیس و بعد رئیس شدم. مقامی که حالا ترک کرده‌ام. طی این ربع قرن بود که در مدرسه کتاب‌هایم را ویراستاری کردم: کتابم را پیرامون Bunkers که یک نوع گواهی‌ست بر اینکه فضای نظامی برای من چه بود، همچون فضای performance صنعت در حالت ناب خود، از خلال جنگ همه‌جانبه و بعد ناامنی قلمرو که نشان می‌داد که نه تنها جنگ بلکه تکنیک قلمرو را مشخص می کند و ژئوپولیتیکی که تنها از آن آدمهانبود بلکه از آن امکانات تکنیک بود که قلمرو را واقعیت می‌داد. قلمرو به وسیله صنعت حمل و نقل، ارتباطات، دادو ستد ساخته شده است، و جز با این صنایع موجودیت ندارد. قلمرو، خاک نیست.
بانکر باستان شناسی و ناامنی قلمرو تبار من هستند. ناامنی قلمرو خصلت نامطمئن قلمرو را نشان می‌دهد. صنعت، قلمرو را نامطمئن می گرداند، وسعت و زمان عمرش را تهدید می‌کند. صنعت، قلمرو را کوچک می‌کند، می‌خواهد تکنیک تانک‌ها باشد که می‌آیند و نانت را در چند دقیقه اشغال می کنند یا Blitz Krieg هواپیماهایی که می‌آیند شما را هنگامی که انتظارش را ندارید بمباران می کنند: قلمرو برهنه می گردد، نامطمئن می گردد. فنون مدرن، فنون به شدت شتاب زده، جنگ صاعقه‌ای، جنگ آینده‌گرا، نه تنها باعث از دست دادن خاک می‌شود، ریشه‌دواندن‌هارا از بین می برد، قلمرو را نامطمئن می گرداند. هر چه فنون متحولتر می شوند، قلمرو ها بیشتر تغییر می کنند و عقب می نشینند. مسئله سرعت مرکزی‌ترین مسئله است، چرا که در جنگ، دو عنصر اساسی هست، غافل‌گیری و سرعت. جنگ تنها نبرد مردم یا آدمها نیست، هجوم فن‌آوری است. و در عین حال شکست یک نوع قلمرو تشکیل شده با بعضی فنون و ویران شده بوسیله فنون دیگراست. صنعت قلمروی را در هم می ریزد تا قلمروی دیگر بر پا کند. قلمروها همیشه نامطمئن هستند.
-برای شما جنگ یک ضرورت است؟
- هراکلیت گفته است: جنگ مادر همه چیز است. این را من زندگی کرده‌ام، ضربه‌ای که نمی خواهم بر هیچکس تحمیل شود، اما افسوس، قرن بیستم قرنی بی‌رحمانه است، قرن جنگ های همه‌جانبه است. جنگ همیشگی ست. آبستن تاریخ نیست چنان که گفته شده است اما همیشگی‌ست. در جدال ها نیست که همیشگی ست در تدارکات آن است که همیشگی ست. جنگ همیشه در اجرا بوده است از وقتی که اولین ناو اختراع شد، اولین ناوها تجارتی نبودند، جنگی بودند. نمی توان از علم سخن گفت، از صنعتگری، از کشف صنایع، شیوه های تولید، بدون حرفی از شیوه‌های ویران کردن، تدارکات جنگ های آینده. جنگی که مورد نظر من است، که جنگ ناب نام می‌دهم، در تحول خویش است بیشتر از آنکه در اعلانش باشد.
آنچه برای من جالب است، تمایل جنگ به تحول است از خلال دانش، و مسلما از خلال احاطه کردن قلمرو. اینجاست که فوکو را باز می‌یابم ، مسئله حبس کردن، مسئله دژ و قلعه، مسئله دولت شهرک که دولت‌قلعه‌ای‌ست که شهر می‌شود. در اصل شهر بدون قلعه وجودندارد، چرا که سلاح‌های دفاعی یعنی سنگر، سپر، کلاهخود محکمتر از نیزه و چاقو هستند، بعد از آن این دژ با دستگاه دولت -ملت از بین می رود، چرا که سلاح ویرانگر، توپ‌ها، توپخانه، سنگر ها و قلعه هارا شکست می دهند و بر سلاح های دفاعی غلبه می‌کنند.
دو دسته شهر ساز وجود دارد، شهرسازی که فکر می کند تجارت سرچشمه تمرکز شهر نشینی‌ست، و آنها که فکر می کنند که جنگ است، ضرورت گردهم آوردن قوا. شهر همچون میدان مشق شکل می گیرد. قبل از آنکه مکان سیاست، مکان تاتر، مکان تجارت و نظر باشد، میدان جنگ است، با اداره کردن حدود، با میدان اسلحه که بعدها اگورا خواندند، آنجا که تمام شهروندان گرد می‌آمدند قبل از آنکه برای دفاع از سنگر‌ها و دروازه های شهر متفرق شوند.

۱ آبان ۱۳۸۷

اطاق آبی سهراب سپهری ۳



میتیاتور ما را تلفیق عقلی نیست. صورتگر مینیاتور« بتهای ذهنی» خود را جدا جدا در پرده می‌نشاند. مکان این بتها یگانه نیست. هر کدام به جایی دیگر می‌نشیند. زبان یکدیگر را نمی‌دانند. و مکالمه‌ای در میان نیست. وقتی که نقشی به سپیدی پرده آمد، چشم به راه نقش دیگر نیست. تنهایی خود را پذیراست. جویبار در مسیر«انفسی» خود جاری است. دست آدم نزدیک بدان نمی‌رسد. و از تری آن بهره نمی‌گیرد. چون آدم در پلانی دیگر است، و بیهوده خیال دست و رو شستن در سر دارد. عکس اشیاء در آب نمی‌افتد، چرا که میان آب و اشیاء فاصله روانی بسیار است. پرنده روی درخت، از درخت جداست. بر « خاطره ازلی» درخت نشسته‌ است. آدم روی زمین نیست. زبری زمین را زیر پا حس نمی کند. آدم پیش از هبوط است. ظرف میوه روبروی آدم‌هاست، اما کس را پروای آن نیست که دست پیش برد، زیرا می داند دسترس نیست. جام شراب در کف آدم است، اما به سر نمی‌کشد. آگه است که میان شراب و گلو بعدی ناپیمودنی است. بره ای که سر در علفی دارد، به ادای چریدن خوش است. عود به صدا در نخواهد آمد، زیرا پنجه نوازنده هرگز به پلان سیم نخواهد رسید. قصر خورنق ساخته نخواهد شد، چرا که آجر عملگان به مقام جابرسایی بنا دست نخواهد یافت. مجنون از درندگان نمی هراسد. چون می داند که اینان برای دست یافتن بدو باید ابعاد ذهن نگارگر را بپیمایند. سیاوش بی خیال از آتش می‌گذرد: آتش در مکان معنوی دیگر است. رستم به خواب خوش است. و به دل‌آگاه که اگر دیو او را بیفکند، نه به دریا خواهد افتاد نه به کوه ، بلکه نرم و سبک به ذهن تماشاگر خواهد نشست. خسرو باید از تماشاگر مینیاتور بخواهد تا از زیبایی و عریانی شیرین سخنی بگوید، چراکه مکان کیفی آب تنی، به چشم او حضوری پوشیده دارد. یوسف مگر ما را که تماشاگر پرده ایم، شاهد پاکدامنی خود گیرد، و گرنه زنی که در بالا خانه هویداست، تنها در آینه چشم تماشاگر عکس آن دو تواند دید.

۲۹ مهر ۱۳۸۷

چرا



امروز شنیدم که سلمان رشدی با روبرتوساویانو همان روز‌نامه نگاری که در سال ۲۰۰۶ کتابی راجع به مافیا ناپولیتن نوشت و کتاب فیلم شد- رجوع شود به همین پایین مطلب خاندان برونی، خاندان کازالزی.....- ملافاتی در نیویورک داشته است. روبرتو ساویانو از زمانی که کتابش چاپ شد دیگر روزگار ندارد. زندگی‌اش در خطر است. مرتب محل زندگی و مسیر زندگی اش را عوض می کند. سلمان رشدی که حالا دیگر تقریبا زندگی عادی دارد به ساویانو گفته است: وضع تو از من خیلی بدتر است. می گویند مافیا شبکه‌اش ر ا بر اروپا گسترده‌است، حتی بعضی حومه‌های پاریس ر ا نام می‌برند. مافیا حالا وصلت های بین‌المللی می کند تا سلسله‌اش برقرار بماند. از ازدواج‌های مافیای ایتالیا و آلبانی می‌گویند و از شبکه‌ ترک. می‌گویند حتی کوسووو که تازه به استقلال رسید دربست در اختیار مافیای آلبانی قرار دارد. مافیا دهان حتی روشنفکران ایتالیایی را بسته است. خوب سلمان رشدی ظاهرا از سوی تروریست های اسلامی‌در خطر بود- من لفظ تروریست را در معنای استفاده از ترور به کار می‌برم و پشت آن را از هر ایده‌ای خالی می کنم- و روبرتو ساویانو از سوی مافیا. رشدی خود می‌گوید که وضعیت ساویانو خیلی بدتر است. به او گفته است آمده‌ای نیویورک مواظب باش، آنها در نیویورک هم هستند. اما اگر نه روزی، هفته ای یک بار از خطر تروریست اسلامی صحبت می شود و مردم را می‌ترسانند و بعد هم لشکر می‌کشند و به جنگ آن می‌روند، ظاهرا البته، چون بیشتر به جنگ با اشباح شباهت دارد، ماهی یک بار هم ، چند ماه یک بار هم از خطر مافیا نمی‌گویند و به جنگ آن نمی روند.

۲۸ مهر ۱۳۸۷

خواهش خدا



ساعت یک صبح بود. جلوی تلویزیون ایستاده بودم. آمده‌بودم خاموشش کنم. نویسنده کهن‌سال با چشم‌های آبی‌اش- نه اینکه من چشم‌های آبی را ترجیح بدهم، نه پیرشدن چشم‌های آبی با پیرشدن چشم‌های سیاه فرق می کند، چیزی می‌گفت. می‌گفت: خدایی اگر هست (درست‌تر شاید باشد که بگوییم خدایی اگر باشد)، یا هست یا نیست. از بودنش ما نمی‌توانیم بگوییم، از نبودنش ما نمی‌توانیم بگوییم. تنها می‌توانیم بودنش را آرزو کنیم.
سین می‌پرسد بالاخره خدا هست یا نیست؟ می‌گویم: برای اویی که باورش دارد،هست. برای اویی که باورش ندارد، نیست. خدا خواهش است.
پیرمرد چشم آبی چیزهای دیگری هم گفت و من خیلی دلم می‌خواست آنها را به خاطر بسپارم تا برایتان بازگو یم، اما صبح که از خواب بیدار شدم ، حالا که دارم می نویسم، به یادم نیامد، به یادم نمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌آید.

گیوم دپردیو دارد می گوید: فیلم را باید شنید. راست می‌گوید.صدای ژان-پل بلموندو می‌آید که درفیلم تروفو به کاترین دونو می‌گوید: تو زیبایی و این رنج است و کاترین دونو پاسخ می‌دهد: رنج؟ و ژان-پل بلموندو می‌گوید: شعف هم. همین «دیالوگی» که در آخرین مترو تکرار می شود.آنجا ژرارد دپردیو است رو به کاترین دونو . رادیو روشن است و گفتگویی است با گیوم دپردیو پسر ژرارد. چند روز پیش گیوم مرد. او هنرپیشه بود. زیباتر از پدرش، اگر پدرش زیبا بود. نجیب‌تر از پدرش، پدرش نجیب نبود. نازک‌تر از پدرش، پدرش نازک نبود. پسر زیر سایه پدر بزرگ شد. هرچقدر پدر بزرگ باشد، سایه‌اش بزرگ تر است. هزار و یک بلا به سرش آمد. مواد مخدر، تصادف، حمل اسلحه، دستگیری. یک روز هم که از تصادفی جان سالم بدر برد، در بیمارستان از این بیماری‌های بیمارستانی گرفت، یعنی از همان میکرب ها و ویروس هایی که در بیمارستان وول می خورند و منتظرند آدم ضعیف و ناتوانی‌گیر بیاورند و خودشان را در جسمش جا بدهند، و چون بر جسم گیوم داروهایی مثل آنتی بیوتیک اثر نکرد- وفور مصرف آنتی بیوتیک در بچه‌گی و در طول زندگی غیر از آسیب‌های مستقیم، آسیب غیر مستقیمش این است که بدن نسبت به آن واکنش نشان ندهد و مواقع خیلی ضروری استفاده از آن، جسم بیمار بی سلاح بماند، یعنی بدن به آن دارو مقاوم می شود و هر بار به دارویی قوی‌تر احتیاج هست- پای گیوم را قطع کردند. مگر امروز پای کسی را قطع می کنند، در اینجا آنهم پای ستاره یا بچه ستاره سینما را؟ به خود می‌گفتم. روز ها گذشتند و گیوم جانی تازه گرفت. کودکش به دنیا آمد و پای مصنوعی گذاشت و کارش را اندک اندک از نو آغاز کرد. با پدرش کمی امان و قرار گرفت. او را می‌دیدیم، بهتر، جمیل‌تر، تا خبر مرگش آمد. در رومانی مشغول فیلمی بوده است، از حمله ویروسی ناخوش می شود و در بیمارستان فرانسه می میرد. ششش آب آورده بوده‌است. یک چنین چیزی. مگر امروز در سی و هفت سالگی می‌توان از این بیماری‌ها مرد؟ به ژ- ر می‌گفتم. پدر ماند و پسر مرد. پدر تا به حال هزار بار سکته کرده است. چاق و لاغر شده‌است و مانده است. پسر رفت.

۲۷ مهر ۱۳۸۷

خاندان برونی، خاندان کازالزی، بریگاد سرخ و مافیا



تعدادی از اعضای بریگاد سرخ را آقای فرانسوا میتران پناه داد به شرط سیاست را کنار گذاشتن. انها آمدند و زندگی دیگری ر ا از سر گرفتند. آقای سارکوزی که وزیر کشور شد، به تقاضای دادگستری ایتالیا جواب مثبت داد و پیمان میتران را شکست و قرار شد که آنها را به ایتالیا تحویل دهند. آنها هم یا مخفی و یا فراری شدند، یکی از آنها که نویسنده بود مورد حمایت اهل ادب واقع شد و کسانی در مخفی شدن او را یاری کردند، البته او عاقبت دستگیر شد. در میانشان زنی بود که دارای دختری شد و به کار مدد اجتماعی بر آمد. بعد از لغو پیمان به دست سارکوزی، دست به اعتصاب غذا زد و حال روحی و جسمی‌اش روبه وخامت نهاد. چند روز پیش به یک باره اعلام کردند که الیزه به دلایل انساندوستانه دستور لغو استرداد را داده است و بلافاصله ادامه دادند که کارلا و والری برونی برای دادن خبر به بیمارستان رفته‌اند. خوب، عده ای از خود پرسیدند کارلا به چه عنوان ، او که سمتی رسمی ندارد، چرا چنین نقشی پذیرفته است و داستان را به همسر سابق سارکوزی و آزادی گروگان های لیبی ربط دادند و حتی یکی از روزنامه ها تیتر زده بود: سیسیلیا برونی سارکوزی. اما برای آنها که از داستان خانواده برونی آگاه بودند، شکی نبود که این ازادی را والری برونی بدست آورده‌است، همان خواهری که اصلا به کارلا شبیه نیست و هنرپیشه و کارگردان است و نقش هر آدمی را بازی می‌کند یعنی آدم‌های معمولی را. صورت گرم و پر چین و چروکی داردو صدایی خسته. این خواهر چند سال پیش فیلمی ساخته بود که در آن از فامیل خود می‌گفت حتی مادرش نقش خویش را بازی می کرد، و از احساس گناه خیلی پولدار و مرفه بودن. خانواده برونی وقتی بچه ها کوچک بودند به فرانسه پناه می‌آورند چرا که جانشان را بریگاد سرخ تهدید می کرد. خانواده برونی از بورژواهای ایتالیاند، پر از کارخانه و کاخ. وقتی هم که به فرانسه آمدند، کارخانه‌ها و کاخ ها در ایتالیا ماندند و به کار خود ادامه دادند.
گومورا نام فیلمی ست که جایزه هیئت داوران فستیوال کان را برد. کارگردان فیلم ماته او گارونه نام دارد و فیلمش را از کتاب پر فروش روبرتو ساویانو الهام گرفته است. نویسنده روزنامه نگار بیست و نه ساله ایتالیایی ست و کتابش را در سال دو هزار و شش نوشته و از آن پس شب و روز تحت مراقبت پلیس به سر می‌برد. کتاب از مافیای ناپولیتن می‌گوید، از روزانه مافیا ، از ترافیک اسلحه، مواد مخدر، فضولات سمی وخطرناک، منظور فضولات کارخانه هاست، ترافیک ساختمان و باز هم. از خاندان کازالزی که هشت پایشان را بر جنوب ایتالیا گسترده اند و همچون دولتی عمل می کنند. فیلم در خفای کامل درمدت تنها سه هفته با بازیگرانی غیر حرفه ای ساخته شده است. کتاب به چهل و دو زبان ترجمه شده و نویسنده به نماد مبارزه با مافیا تبدیل گشته است. حالا کازالزی ادعا کرده است که تا کریسمس سر نویسنده بر باد خواهد رفت. روبرتو ساویانو هم دیگر می خواهد از ایتالیا برود. گفته است: می‌خواهم زندگی کنم، خانه‌ای می خواهم، می خواهم عاشق شوم، مادرم را بی دلهره ببینم. زیر آفتاب و باران گردش کنم. آبجویی در میان مردم بنوشم. می‌خواهم بخندم.

۲۵ مهر ۱۳۸۷

پاییز و گورستان نظامی آمریکاییان

پاییز شد و ژ- ر در گردشی «تحصیلی» از طرف مدرسه سین را همراهی‌کرد. با این سوغاتی‌ها آمد. محصلین را برده بودند دیدن گورستان نظامی آمریکاییان تا با آنها از جنگ بگویند، نه هرجنگی، جنگ اول جهانی.






۲۴ مهر ۱۳۸۷

رفتن مضاعف هانیه



دو ماه پیش بود که فیلم علی سنتوری رادوستی برای تماشا به خانه‌مان آورد. گلشیفته فراهانی را تا آن روز ندیده‌بودم، در واقع غیر از مهرجویی کسی را نمی‌شناختم. از فیلم بدم آمد. حال و هوای فیلم‌های قبل از انقلاب را داشت. گفتم یعنی دوباره آن سالهاست؟ ازآن ادا و اطوارهای زن و مرد خوشم نمی آید. عشوه های زن ایرانی را نمی‌پسندم. به دوستم گفتم باز جای شکرش باقی‌ست که خیلی بد تمام نمی شود. دو چهره از زن نشان می‌داد که یکی هانیه بود و یکی مادر علی. هر دو تکان دهنده بود. دو چهره هم از مرد نشان می‌داد که علی بود و پدرش. با خودم گفتم که هانیه نمی‌بایست علی را ترک می‌کرد. نه اینکه من اگر جای او بودم، می ماندم. من همیشه خویش را به دو بخش تقسیم کرده ام. امکاناتم، یعنی جسمم و جانم و روحم. دیگری اندیشه ام، وجدانم، شعورم. البته این دوبخش کاملا از هم جدا نیست. به عنوان مادر همواره کاری را که درست می‌دانم در حق فرزندم انجام نمی دهم، اگر در ما سهمی از حیوان هست در مادر سهم بیشتری ست، روزی که دست سین در مدرسه شکست، اگر خانم مسئول سرپرستی بچه‌ها را می دیدم، معلوم نبود که چه می کردم، کرداری که به حکم خردم نبود، به حکم چیزی می بود که آن هم بخشی از من مادر است.
به نظرم می‌آمد که هانیه خیلی تلاش نکرد تا علی را کمک کند، حتی اگر فکر کنیم که هانیه نمی توانست کاری بکند و کارگردان با فیلم جامعه را نشان می‌کند.
حالا باز هم هانیه رفته است، یک بار دیگر علی مانده است و حوضش. قضاوت نمی کنم. فکر میکنم و از وجدان و شعورم می‌پرسم. ترک وطن چیست؟ ترک همسر، دوست، ترک خانه، ترک گذشته، ترک مادر. جامعه چیزی جدا از ما نیست. جدایی ها و طلاق ها قبل از هرچیز از آدمی می گویند. اقتصاد، طبقات اجتماعی ، رشد طبقه متوسط، همه اینها درست، اما آدم‌ها تغییر می کنند، می خواهند با همه چیز شوخی کنند، بروند، به خیال اینکه می توانند برگردند، حافظه شان را دور بیاندازند، هر روز از نو آغاز کنند . همه روز چیزی در آنها شکسته می شود و در واقع خود است که می شکند، چرا که هیچ چیز در ازایش ساخته نمی شود تا جانشینش شود. چندین نسل می باید تا چیزی جایش را به چیزی دیگر بدهد، اگر نه ایرانیان مقیم پاریس یا مقیم لوس آنجلس خوشبخت می‌بودند و در انحطاط و کسالت به سر نمی بردند.
می‌پندارم که زنان باید راه کمک کردن به شویشان را بیابند. گمان می کنم که ملت نباید وطن را تنها بگذارد. و تنها گذاشتن وطن تنها ترک آن نیست. چه بسیار که مانده اند و سالهاست که رفته‌اند و نیستند.
نمی توانم به خود نگویم که اینهمه واکنش به گلشیفته ، واکنش باز ماندگان است به ماندن، به تنها ماندن.
نگویید که دستی از دور بر آتش داری. می‌دانم، اما اوقاتی همین فاصله امکان دیدن را میسر می‌کند.
دلم می خواست که کسی فیلم دیگری می ساخت.

در اجتهاد را باز می گذارم، منظورم نظرات است.

دو سیب حیاط و بنفشه وحشی و سینی ونیزی



امسال محصول ما تقریبا فقط همین دو سیب بود که با شما تقسیم می‌کنم. درختش را سه سال پیش کاشتیم. اینجا که ما هستیم قلمرو سیب است. هیچ وقت اینقدر انواع سیب ندیده‌بودم با رنگ‌های گوناگون. شگفت‌آور تر درخت‌هایی‌ست که سیب هایشان را تا زمستان نگاه‌می دارند و از آنها جدا نمی شوند. درختی مشاهده می کنی که لخت و برهنه‌است و پر از قرمز یا پر از سبزی گرم. مثل درخت‌هایی که برای کریسمس چراغانی‌می کنند. بهار که می‌آید کف حیاط ما پر از بنفشه وحشی می‌شود، یکدست بنفش و ما گلهایش را می‌خوریم. بنفشه وحشی که اینجا ویولت می‌نامند گیاهی‌ست با خاصیت دارویی. در جنوب فرانسه شیرینی ساز های «لوکس» آنرا در شیره ای غلیظ منجمد می‌کنند طوری که گل، شکل و رنگ خود را حفظ کند، آنوقت به صورت نقل و نبات می‌فروشند، گزاف. سینی از اولین سفرم به ونیز در سال ۱۹۸۴ می‌آید.یکی از سوغاتی‌های ونیز است. بعد از صنعت شیشه‌ و ظروف شیشه‌ای‌اش. یکی از نام‌های محلی برای شیشه پنجره در بعضی جاها در ایران، ِوِندیک بود که به معنی ونیز است






۲۲ مهر ۱۳۸۷

جاده هند



جاده هند نام فیلمی‌ست از دوید لین. دو سه ماه پیش بود که دختر رایان را دوباره دیدم، هنوز سواحل بی‌کران و سیاه ایرلند مسحورم می‌کند، هنوز شلاق امواجش بر تن من است انگار که می‌تازد. و جای پای گردشگران ساحل که آب نمی‌برد و پاک نمی‌کند همیشه، و شوی را به مکان خیانت عروسش رهنمون می‌گرداند.  دکتر ژیواگو، لورانس عربی، در هر کدام، سرزمینی به زیبایی و کمال آراسته است. روسیه‌ای که به شوروی تبدیل می‌شود. قحطی و جنگ‌های داخلی وسرما و برف‌های درخشان زیر آفتاب زمستان و عمرشریف. لورانس عربی، برهوت و گرما وعرب‌ها. لورانسی که به جستجوی خویش آمده‌ است. جاده هند در سال ۱۹۸۵ ساخته شده‌ است. آن‌جا هم مثل فیلم‌های دیگر قصه سرزمینی‌ست، اینجا هند سال‌های بیست. خانواده‌ای انگلیسی به هند می‌روند. هندیان میهمانان خود را که به سفری کوتاه آمده اند، به غاری مشهور دعوت می‌کنند، سخاوتمندانه. دختر انگلیسی به همراه بلد هندی خود به دیدن غار می‌رود، دختر تنها به درون غار وارد می شود، در آنجا معلوم نیست چه اتفاقی می‌افتد. آشفته و پریشان و سراسیمه از غار خارج می‌شود و تا به پایین و به نزد مردمان باز گردد، خود را زخمی و خون آلود می‌کند و بعد هم ادعا می کند که مرد هندی خواسته به او تجاوز کند. افتضاحی بر پا می‌شود و دادگاهی. بهترین وکیل هندی می آید و از متهم دفاع می‌کند و در نهایت دختر انگلیسی اعتراف می‌کند که چنین چیزی نبوده است و خودش هم نمی‌داند چه روی داده و همه چیز در غار اتفاق افتاده و او در غار تنها بوده است. دختر رسوا می شود و زود به انگلیس بر می‌گردد و مرد هندی قهرمان چند روزه هند. داستان مقدمه چینی زیادی دارد و همه چیز پرداخت شده‌است، غار مکان حیرت است و حیرت جدایی دو مردم را نمادینه می‌کند و بعد نافهمی‌ها و بدفهمی‌ها و «فانتاسم» ها. حیرت جدایی آدمی رااز خودش نشان می‌دهد، دختر از انگلیس، جامعه‌ای پوریتانیست، با هزار و یک لباس و نقاب و تکبر به هند می‌آید، و در آنجاست که متوجه می شود برهنه است، گرما حس‌هایش را بیدار می‌کند، طاقتش را از او می گیرد، آنچه رام کرده بود را می‌رماند، دیگری را به او نشان می‌دهد، هندی را، و خود ر ا که دیگری‌ست.

اطاق آبی سهراب سپهری ۲



کف اطاق آبی از کاه گل پوشیده بود: زمین یک مربع زرد بود. کاهگل آشنای من بود. پوست تن شهر من بود. چقدر روی بامهای کاهگلی نشسته بودم، دویده بودم، بادبادک به هوا کرده‌بودم. روی بام، برآمدگی طاقهای ضربی اطاقها و حوضخانه چه هوسناک بود. برجستگیها یک اندازه نبود. چون اتاقها یک اندازه نبود. حوضخانه هم طاقی بلندتر داشت. سطوح هموار بام در یک تراز نبود: ساختمان در سراشیب نشسته بود. در تمامی بام، هیچ زاویه‌ای تند نبود. اصلا زاویه‌ای در کار نبود. در مهربانی و الفت عناصر هیچ سطحی خشن نبود. با سطح دیگر فصل مشترک نداشت. سطح دیگر را نمی برید. خط فدای این آشتی شده بود. بام، هندسه مذاب بود. باشلار که از rationalité du toit حرف می‌زند، اگر بام خانه ما را می‌دید حرف دیگر میزد.
در پست و بلند بام وزشی انسانی بود. نفس بود. هوا بود. اصلا فراموش می شد که بام پناهی است برای «آدمی که از باران و آفتاب بیم دارد». روی بام، همیشه پا برهنه بودم. پابرهنگی نعمتی بود که از دست رفت. کفش، ته مانده تلاش آدم است در راه انکار هبوط. تمثیلی از غم دور ماندگی از بهشت. در کفش چیزی شیطانی است. همهمه ای است میان مکالمه سالم زمین و پا. من اغلب پا برهنه بودم. و روی بام، همیشه زیر پا، زبری کاهگل جواهر بود. ترنم زبر بود. ( حالا که می‌نویسم، زبری آن روزهای کاهگل پایم را غلغلک می دهد.) تن بام زیر پا می‌تپید. بالا می رفتم، پایین می آمدم، روی بر آمدگیهای دلپذیر می‌نشستم و سر می خوردم. در حرکاتم زمان نبود. بودن جلوتر از من بود. زندگی نگاهم می‌کرد و گیجی شیرین بود.
وقتی از برآمدگی بزرگ بام، که طاق ضربی حوضخانه بود، چهاردست وپا بالا می‌رفتم، باورم می شد که از یک پستان بزرگ بالا می روم. این پستان مال تنی بود که به چشم آن روز من، در ابعاد فضا جا نمی گرفت. اگر همه تن خود ر ا به من نشان می‌داد مبهوت می‌ماندم. شاید دچار آن خیرگی می شدم که ارجونای بهاگاوادگیتا در برابر آن دگردیسی بیمانند کریشنا داشت. خیرگی ترسناک و دلپذیر و بی‌همتا.
در صورت نگاری هند، زن هندی وقتی که می خواهد دست به شرمگاه خود برد تا پوشش آن ر ا نگه دارد، دست چپش را می‌برد. بچه‌اش را در سمت چپ بدن به بر می گیرد. روی تکه ستونی از ماتورا مادری با پستان چپ به بچه شیر می دهد. به چشم هندی هر سمت بدن استعاره‌ای داشت. به چشم یونانی و مصری قدیم هم. زن ایرانی چپ و راست نمی فهمد. نباید میان خودمان دنبال آن معانی بگردیم.
برآمدگی بام حوضخانه تکه‌ای بود از یک تمام. روی این تکه، قیدی نداشتم، دست پاچه نبودم. نگاهی مرا نمی‌پایید. من بودم و کاهگل خواهشناک. چیزی بر این خلوت پاک مشرف نبود، مگر آبی اسمان.
شبهای داغ تابستان، وقتی که خودآگاهی آدم ذوب می شد، روی بام می‌خوابیدیم. در پشه بند. و دور وبر را آب می‌پاشدیم. بوی کاهگل تا ته خوابهایم می‌دوید. غرائزی را گیج می‌کرد.

۱۸ مهر ۱۳۸۷

ژان- مری گوستاو لو کلزیو و کویر



امسال فرانسوی‌ها جایزه های نوبل را از آن خود کردند. چند روز پیش دو پزشک و امروز لو کلزیو زیبا و هنوز خیلی جوان در شصت و هشت سالگی. ژان-مری گوستاو لو کلزیو اهل نیس است در جنوب فرانسه. به فرانسه می نویسد. همه جا زندگی می کند و مسافر است.
می‌گوید که برای او امر نوشتن پیوندی با سفرش دارد، سفری در شش سالگی به آفریقا در ۱۹۴۶: باد گرم بود، آسمان شبانه باشکوه، دریا سنگین.... بعد‌ها آنچه جستم، همان بود، جریانی که می برد مرا و از من دیگری می ساخت. یک روز از خواب برخواستم، خواب دیده‌بودم که آخرش کتابم را نوشته‌ام، منظورم کتابی ست که همواره در من بود و من نمی‌دانستم. کتابی چنان که می توانستم در آن زندگی کنم. موسیقی چنان زیبا که از من گذر کرده بود. چند ثانیه‌ای این سعادت را داشتم، مثل اینکه ناوگان آخرش به مقصد رسیده بود.
فکر می‌کنم همان ناوگانی را می‌گوید که او را در شش سالگی به افریقا برده بود.
کتاب کویرش را که می‌کویند شاهکار اوست، سالها پیش فرانسوا برای من خرید. فرانسوا یک شب که به دیدن مرغ درییایی چخوف با بازی ژولیت بینوش به تاتر اودئون می رفت، سر راهش در رستوران کوچکی توقف کرد که من کارگرش بودم، قهوه ای خواست و کتاب‌های مرا که همیشه روی پیش خوان ولو بودند، ورق زد و رفت. وقتی از تاتر بیرون آمد، من هنوز نبسته بودم، درون آمد و قهوه ای دیگر خواست و کتاب را جلویم گذاشت. فرانسوا مهربان بود و کلید خانه‌اش را در اختیار من گذاشته بود، یک روز که خانه نبود و من بی آنکه اجاق گاز ر ا خاموش کنم، خانه را ترک کرده‌بودم و دو روز بعدش اتفاقی پدر و مادرش که اهل پاریس نبودند و سر راهشان امده بودند در نبود پسرشان به خانه اش سری بزنند، با اجاق روشن مواجه شده بودند، باز هم فرانسوا مهربان ماند. ما همدیگر را گم کردیم. میدانم که او دنبال من گشته‌است. دوستی می‌گفت که او در کافه ای که زمانی پاتوق من بود، دنبال من گشته است و نشانی اش را داده است. دوست البته نشانی را گم کرده‌است. می‌دانم که در لهستان است و همسری لهستانی گرفته‌است و سه کودک دارد. بعضی اوقات دلم می خواهد به کنسولگری فرانسه تلفن کنم و سراغش را بگیرم. اوقاتی هم دلم می خواهد به خاطره اش بسنده کنم.
نام مرا به فارسی بر صفحه‌ای از کتاب نوشته است در واقع نقاشی کرده‌است و زیرش هم اضافه کرده است: رد پای حشره‌ای بر شن کویر.

۱۶ مهر ۱۳۸۷

کشف حجاب گلشیفته خانم



یحثی که پیرامون کشف حجاب گلشیفته فراهانی در گرفته‌است، برای من که دستی از دور بر آتش دارم، جالب است. جالب است برای اینکه هزار حرف دارد. برای اینکه پشت هر جمله‌ای که نوشته می شود، نویسنده خود را برملا می کند و در نهایت جامعه ایران افشا می شود.
اول ذوق می‌کنند که گلشیفته خانم در کنار دی کاپریو با نمی‌دانم کدام کارگردان آمریکایی همکاری می‌کند. ذوق را البته شیفتگان سینمای آمریکا می‌کنند، کارخانه رویا سازی آمریکا. گلشیفته جان با آلمادووار که کار نکرده، اصلا چند نفر از وجود سینمای آلمادووار اطلاع دارند؟ این جانشین بر حق بونوئل؟ خوب، همیشه همینطور است، جامعه ای که با مرگ بر آمریکا شروع می کند، مدینه فاضله‌اش هم همان می شود. دیدگان همه به وسعت بی کران آمریکا دوخته شده‌است. غیر از آن، هر جای دیگری برای ایرانی بس کوچک و تنگ است. همه اندازه‌ها در ایالات متحده آمریکا بزرگ و گشاداست، هر رویایی قابل اجراست. می توان انوشه بود و به سرعت پولدار شد و به هوا رفت. چه رویایی بهتر از به هوا رفتن! چه رویایی بچهگانه‌تر از آن؟ آمریکا کشور بچه‌هاست. آمریکا کشور به مرحله عمل در آوردن «من» است و چه چیز از من بچه گانه تر. هیچ جای دیگری به انوشه خانم اجازه به اجرا در آوردن رویایش را نمی داد. هیچ دینی هم به اندازه مسیحیت کاتولیک از پول عار ندارد. آری در فرانسه پول هنوز «تابو»ست. پدیده‌هایی چون سارکوزی، برلوسکنی، هنوز هم پدیده هایی نچسبند، از برای اروپای کهنه وصله‌هایی ناجور. وقتی بیست میلیون دلار داری، تنها خلق و خوی آمریکای به تو اجازه می‌دهد با خیال راحت خرجش کنی و احساس تقصیری هیچ نکنی. غافل از آبی که تمام دارد می‌شود و هوایی که کثیف می‌گردد و زمینی که دیگر آه در بساط ندارد. برای هر نفر چهل تا پنجاه لیتر آب در روز کافی ست، اهالی لاس وگاس روزی هزار لیتر آب مصرف می‌کنند.
من نمی فهمم، چرا کنار ستاره آمریکایی بودن وجهه دارد، اما عین ستاره آمریکایی لباس پوشیدن به یک باره آدم را از هر جلوه ای می‌ اندازد؟ ما همان فیلم آمریکایی را می خواهیم، فقط هنرپیشه زنش ایرانی باشد. بی آنکه از خود بپرسیم ایرانی بودن چیست. ایرانی بودن دیگر حتی ظاهر ایرانی هم نیست، وقتی ظاهر را می‌توان به تمامی تغییر داد. اگر زمانی نژاد آریایی آلمانها به آنها اجازه داده بود بینی های یهودیان را اندازه بگیرند تا یهودی بودنشان را با آن ثابت کنند، به من بگویید امروز ایرانی بودن را چگونه می توان ثابت کرد. از مسلمان بودن که بگذریم. مشکل ایرانی از حاکمین تا محکومین به حکم حاکمین، این است که دقیقا جامعه ای می‌خواهد عین آمریکا، منتهی زنش نجیب باشد، کوکاکولایش اسلامی باشد، آبجویش هم بی الکل باشد و اگر لازم شد به جای یک در صد الکل، بنویسند تهی از الکل، در حالی که هر شیمی دانی می داند آبجو خالص از الکل وجود ندارد. هزار جور کلاه شرعی به سر بگذارند و بعد هم بگویند انشاء‌الله که گربه است. خواهرم که در آخر پیری بعد از عمل بینی به داروهای زیبایی روی آورده بود، هر بار برای نماز خواندن می بایست خودش را آب بکشد ، تا بالاخره روحانی پیدا شد تا او را از این عذاب برهاند: الکل صنعتی ایرادی ندارد. معلوم نیست از کجا علم به این پیدا کرده بود که الکل مصرف شده صنعتی ست. خوب خدا که دروغ مصلحت آمیز را بی خود در اختیار نگذاشته‌است. دروغی که اول به خود می‌گوییم. یک بار از این آخرین بارها که به ایران آمده بودم، از قرار معلوم، پارچه پالتویم که اتفاقا پارچه زیبایی بود- حتی عتیقه فروشی زیباییش را یادآور شد- اما بد کیفیت، و خیلی زود ظاهری کهنه پیدا کرده بود، نگاه مادرم را از من دریغ می داشت. آخر هم طاقت نیاورد و گفت: دفعه دیگر با این پالتو به ایران نیا! این را گفتم که بگویم وقتی ایرانیان از زیبایی و زیبایی شناسی می گویند، چه اعتباری باید به گفته‌هایشان داد. روزی دوستی در ایران می گفت : ما فکر می کنیم زیبایی هم باید خارجی باشد.
حالا گلشیفته خانم رفته اند و کشف حجاب کرده اند و به یک باره دل ما را زده اند. مگر غیر از این است که «فانتسم» های مرد ایرانی زن غربی‌ست ؟ و نه فقط مرد ایرانی، زنش هم. به شکل چینی و ژاپنی و هندی و خدای نکرده سیاه ها که نمی خواهیم در بیاییم. بگذارید برایتان بگویم که تهیه کننده برنامه‌های رادیو فارسی زبان فرانسه که من بختیاری آشنایی اش را داشتم، زمانی که مجبور به کار با سیاهان بود، بینی اش ر ا می گرفت و اه اه می کرد و درب را باز می گذاشت تا بوی نامطبوع این نژاد نامطلوب بیرون برود.
گلشیفته فراهانی در ایران پا گرفته‌است، خود هالیوود هر ایرانی را افسون می‌کند، فقط می‌خواهد چیزهایی را باب مذاقش کند. می خواهد التقاط کند. آنوقت یکی از زیبایی شناسی می گوید و آندیگری از مقوله ای به عنوان «اروتیسم» جذابیتی که با پوشش افزون می گردد. من البته با حجاب مشکلی ندارم. فلسفه آن را هم قبول دارم. اما کدام حجاب؟ درست مثل مسئله ذبح اسلامی می‌ماند که به درستی طارق رمضان یکی از بزرگترین متفکران مسلمان امروز، در غرب مطرح می‌کند. ذبح را از فلسفه و معنایش خارج کرده ایم، هر گوشتی را، در نازل ترین کیفیت آن به اسم گوشت ذبح اسلامی می‌فروشیم، بی آنکه به آغاز و سر چشمه رجوع کنیم که منظور از ذبح چه بود؟ آزار حیوان را که پاک از یاد برده‌ایم، تغذیه درست حیوان را که فراموش کرده‌ایم، سالم خوردن را هم که بوسیده‌ایم و گذاشته‌ایم کنار. مانده‌است که با رمضان تجارت می کنیم و دنبال ریشه های علمی حکمت ذبح اسلامی می رویم تا از علم باوران عقب نمانیم. برای من که در غرب زندگی می‌کنم گوشت فروشی‌های ذبح اسلامی خطر ناکند. گوسفند می‌تواند ناخوش باشد و مثلا جنون گوسفندی داشته باشد- جنون گوسفندی هم هست و بسیار از جنون گاوی سابقه دارتر است- عیبی ندارد، فقط ذبح اسلامی باشد. مردم هم افسارشان را می‌دهند در دست قدرتی که مهر ذبح اسلامی راصاحب است.
آقای ایمایان نوشته‌اند از قول بسیار پسران در وبلاگ‌هایشان: آن انحناهای غریب پشت مانتو چرا به وقت تی‌شرت و شلوارپوشیدن محو می‌شود؟ چیز دیگری هم گفته‌اند: چرا آن دختر پر شور و شر، تن به قواعد بازی دیگران داده است؟ گلشیفته متعلق به این فرهنگ است. چرا در این تصاویر نشانی از فرهنگ خود را ندارد؟
دلم می‌خواهد آقای ایمایان به من بگویند، از کجا معتقد و مطمئن هستند که گلشیفته خانم در ایران تن به قواعد بازی دیگران نداده است؟ شاید اگر می‌گذاشتند که «خودش» باشد و تنها به قواعد بازی خودش تن دهد، اصلا فیلش یاد هندوستان نمی کرد. و باز برای من بگویند تعلق داشتن به فرهنگی یعنی چه و کدام تصویر نشانی از فرهنگ خود دارد؟ خیلی دلم می‌خواهد که تصویر زن امروز ایران را به من نشان دهند.
بحث در گرفته را می‌توان در سایت خوابگرد نظاره کرد و وبلاگ ایمایان.

۱۵ مهر ۱۳۸۷

کجا



همه صندلی ها را شکستم، چرا صندلی‌ها را؟ چون جای نشستنند. جا، نشستن. هیچ وقت ننشستم. هیچ وقت جا نداشتم. در جواب جا افتاده ای؟ گفته‌ام: شاید در خانه آخرت. نه این که به مسافر معتقدم. یا اینکه میل سفر دارم. نه، من زندگی کولی‌ها را نمی‌پسندم، از برای خود خوش ندارم. در خانه‌های چوبی آرام ندارم. من از جنس خاکم. و با بناها اخت. فقط در طبقه همکف خوابم می برد. در برج‌ها کابوس می‌بینم. از هواپیما بدم می‌آید. از سرعت بیزارم. با دریا هم میانه خوبی ندارم. من زاده کوهستانم. آنجا قلمرو من است. و رویایم کویر. آفتاب، می‌خواهم که باشد و من از او روی بگردانم. منظورم این است که سایه‌سار تنها با آفتاب است که مفهومی از آن خود می‌کند. آفتاب من اما مفهوم خود را از سایه گرفته است.
آب کم جوی تشنگی آور بدست. شاملوست که در پایتخت عطش از قول جلال الدین رومی می‌گوید.. و او را ملای روم می‌نامد. نه مولا. جایی دیدم جلال الدین پارسی نوشته بودند. ترسیده بودند که اگر ننویسند پارسی، مولوی از دستنشان در برود، یعنی بگذارد و مملکت پارس را ترک کند. رومی در اینجا یعنی خارجی. ناسزایی در زبان فرانسه وجود دارد که می‌گوید: سگ رومی. رومی سگ. اگر کودکی دیگر می‌داشتم او را رومی نام می دادم. برای اینکه به او گفته باشم که حواسش باشد، در این جهان خارجی خواهد بود، از اول تا آخر. خارج از مکان، خارج از جا، خارج از هر جا. او فرزند راستین من می‌شد.
جلال‌الدین محمد بلخی برای من فارسی زبانی‌ست که از یک جغرافیای مشخص و در تاریخی مشخص از نقطه ای به نقطه‌ای دیگر می‌رود. دلم می‌خواهد رهایش کنم که از هر نقطه‌ای می خواهد به هر نقطه‌ای برود، برود. او قصه‌خودش را دارد و زبانش فارسی است. قصه‌اش مثل همه قصه ها از چند قصه پرداخته شده‌است. از شرق دور و شرق نزدیک و همجواری غرب غریب. از شرق بعیدو از شرق قریب. و من خوش دارم این رومی را همواره به او بچسبانم. رومی غیر از اینکه به قلمرو روم نظر دارد، از خارجی بودن سخن می گوید. رقص یا سماعی که می‌گویند او پایه گذارش بوده است، که از دید من زیباترین «رقص» جهان است، از مکان می گوید، از بی جایی. بیگانه با جا. بیگانگی یعنی بی جایی. یعنی بی قرار. قرار یعنی جا گرفتن، آرامش. اگر می‌دانستند آنها که می خواهند او را به سرزمینی بچسبانند، از هر طرف نمی‌کشیدندش و عبایش را پاره نمی کردند.
میان زمین و آسمان، بازوان گشوده، کف دستی سوی به سپهر و کف دستی دیگر روی به خاک، به دور خویش چرخان، تا بی تعادلی را تعادل دهی، تا از بی قراری قراری بیابی.
من جایی بر زمین می‌خواهم تا امور آسمانیم را رتق و فتق کنم.
صندلی‌ها را شکستم چون بی‌خود مرا به نشستن دعوت می کردند، جایی که من جا ندارم.
صندلی شکسته توهم را می‌شکند.

۱۳ مهر ۱۳۸۷

فروغ از آتشی می‌گوید



می‌گوید: آتشی با دیوان اولش مرا بکلی طرفدار خودش کرد. خصوصیات شعرش بکلی با مال دیگران فرق داشت، مال خودش و آب و خاک خودش بود. وقتی کتاب اول او را با مال خودم مقایسه می‌کنم شرمنده می‌شوم. اما نمی‌دانم چرا دیگر از او خبری نیست. نباید به تهران می‌آمد. بچه‌های تهران آدم را خراب می کنند، هر جا شعری از او دیده ام با حوصله خوانده ام. اگر خودش را حفظ کند خیلی خوب خواهد شد.

۱۱ مهر ۱۳۸۷

دیرین شناسان



می‌گفتند که دوران ماقبل کشاورزی، هنگامی که مردمان با شکار زندگی می‌کردند، زمان را ماه تعیین می‌کرد. شب به نور ماه محتاج بودند، مهتاب شبشان را روشن می‌کرد و با طعمه‌ها بازمی‌گشتند. مردان شکار می‌کردند و زنان باقی را. و چون زمان زنان را هم ماه تعیین می‌کرد، ماه زنانگی بود. در زبان فرانسه ماه مؤنث است و خورشید مذکر. می‌گویند که مردمان خوش بودند، چون مالک و صاحب چیزی نبودند. آزاد و رها بودند و سرخوش و سعادتمند.
زمین سرد شد. همه جا و همه چیز یخ زد و چیز زیادی برای شکار نماند. زمان خورشید رسیده بود، یخ‌ها آب شد و می‌بایست فکر چاره دیگری کرد: کشاورزی. خورشید زمین را گرم می‌کرد. مردم به زمین وابسته شدند و بسته. قلمرو معنی پیدا کردو مالکیت. آزادی آدمی به سر آمد. و نوبت خورشید بود و زمانه او.
می‌گویند باز اما که آدمیان در شوق و حسرت دوران ماه‌تاب و زنانگی ماندند و آنچه در غارها رسم و نقش کردند، بزرگداشت و خاطره آن دوران بود. بهشتشان. مذهب شاید از آنجا آغاز کرد.
باستان شناسان و دیرین شناسان می‌گویند اینها را.
فرهنگ لغت paléontologie را دیرین شناسی معنی کرده است.

سحر



سحر تنها در ماه رمضان است که زندگی می کند، سی بار یا تقریبا.